رسیدم خونه لباس عوض کردم و با کله رفتم توی آشپزخونه ... ناهار نخورده بودم و حسابی گرسنه بودم ... مامی بلد نبود غذاهای ایرانی درست کنه ... یعنی به قول خودش هیچوقت نخواسته بود یاد بگیره ... ولی قورمه سبزی داشتیم و این نشون می داد که اِما اینجا بوده ... اِما آشپز و خدمتکار بود ... و هر هفته یه بار می یومد برای نظافت خونه مون ... به درخواست پاپا یه غذای ایرانی هم می پخت و می رفت ... عاشق قورمه سبزی بودم ... سریع برای خودم کشیدم و نشستم سر میز ... اول تند تند مشغول دعا خوندن شدم .... این دعا تو سرم بخوره! اما باید می خوندم وگرنه غذا از گلوم پایین نمی رفت ... بعدش با سرعت مشغول بلعیدن شدم ... صدای مامی از پشت سرم بلند شد:
- چه خبرته دختر؟ یه کم آهسته بخور ...
نگاهی به پشت سرم کردم و گفتم:
- به! سلام لیزا جون ...
- سلام ... این چه وضع غذا خوردنه ویولت؟
- مامی خیلی گشنمه!
- غذا رو باید سی و دو بار بجوی! وگرنه هضم نمی شه ...
- اوه مامی ... می دونم کمک های اولیه رو بلدی ... بس کن دیگه همه حالش به اینه که اینجوری بخورم ...
- اگه دل درد گرفتی مسئولش خودتی ... از دانشگاه چه خبر؟
- خوب بود ... دوست داشتیم!
- مگه تو چند نفری؟
غش غش خندیدم و گفتم:
- من یه ایل دنبال خودم راه انداختم که دور تو بگردم ...
مامی دیگه با این جملات عجیب غریب من آشنا بود ... خندید و سرشو تکون داد ... همه شو که خوردم از جا بلند شدم و گفتم:
- ظرفاش دست مامی رو می بوسه ...
مامان صلیبی روی سینه اش کشید و رو به آسمون گفت:
- یا مریم مقدس این دختر من هیچ موقع زمان مناسب ازدواجش نمی رسه ... خواهشا هیچ مردی رو بدبخت نکن!
جیغ کشیدم:
- مامیییییییییییییییی!
مامی خندید و من رفتم توی اتاق خودم ... گوشیم داشت زنگ می زد ... وای آراگل بود! سریع جواب دادم:
- الو ...
- دختر تنتو چرب کن! داداش من تو رو نکشه خیلیه!
غش غش خندیدم خودمو انداختم روی تخت و گفتم:
- خیلی عصبیه؟
- عصبانی واسه یه لحظه شه ... تازه اگه بدونی چقدر منو دعوا کرد ...
- بیخودددددد با تو چی کار داره؟
- می گه رفتی با دشمن من دوست شدی ...
به دنبال این حرف زد زیر خنده .... منم خندیدم و گفتم:
- وای دشمن هم شدم! آراگل به حرفش گوش ندیا ... تو دوست خودمی ...
- رفتم بهش گفتم تو باید کوتاه بیای ...
با هیجان گفتم:
- خوب؟
- هیچی انگار گفتم سرتو بذار لای گیوتین ... همچین نگام کرد که نگو!
- چه پروئه!
- تو کوتاه بیا دیگه ویولت ... بسه ...
- ببین اگه آراد بیخیال من شد و پا از تو کفشم در آورد من قول می دم دیگه هیچ کاری باهاش نداشته باشم ... نه جواب حرفاشو بدم نه ماشینشو داغون کنم ...
- قول می دی؟
- مغلومه که قول می دم ...
- می بینیم و تعریف می کنیم ...
یه کم دیگه با هم حرف زدیم و سپس گوشی رو قطع کردم ... باید به یه سری از برنامه هام رسیدگی می کردم ...
روز بعد توی دانشگاه همین که وارد کلاس شدم با چشم دنبال آراد گشتم ... ته کلاس نشسته بود و چند تا از پسرها هم دورش رو گرفته بودن ... از ظاهر خودم مطمئن بودم ... مانتوی آبی-طوسی پوشیده بودم ... رنگ چشمام ... با شلوار جین ... می دونستم که به هیچی نمی تونه گیر بده ... نگاهمون به هم خصمانه بود ... انگار داشتیم برای هم شاخ و شونه می کشیدیم ... پشت چشمی براش نازک کردم و رفتم سمت نگار که جا گرفته بود واسم ... همین که نشستم استاد هم اومد و مشغول تدریس شد ... غرق درس شدم و اصلا همه چی از یادم رفت ... عاشق رشته ام بود ... و به قول وارنا ... یه خرخون حسابی! درس برام حسابش از هر چیز دیگه جدا بود ... بعد از اینکه کلاس تموم شد نگار گفت:
- کلاس بعدی یه ساعت دیگه است ... پایه ای بریم بوفه؟
نگاهی به ساعتم کردم و گفتم:
- بذار یه زنگ به آراگل بزنم بعدش می ریم ...
- آراگل کیه؟
- خواهر همین تحفه!
و با سر اشاره کوچیکی به آراد کردم ...

با چشمای گرد و قلبمه شده گفت:
- نههههههه!
چشمامو گرد کردم و گفتم:
- چراااااااااا
- وای یا امام زمون ... چشاتو اینجوری نکن ... دلم قیلی ویلی رفت ...
با خنده گفتم:
- چرا؟
- رنگ چشمات به اندازه کافی عجیب غریب هست ... یه رنگی ما بین طوسی روشن و آبی ... چشمات گرد هم هست ... مورب هم هست ... مژه هات هم عین یه جنگل می مونه که پشت پلکات سبز شده ... همین چشاتو خیلی خیلی وحشی می کنه و تا گردش می کنی دل آدم مالش می ره!
همه اینا رو خودم می دونستم ... ولی با اینحال لبخندی زدم و گفتم:
- اوه! به خودم امیدوارم شم ...
- برام عجیبه ویولت با وجود رنگ روشن چشمات پوستت اینقدر برنزه است ...
- دیگه دیگه! اینم یه مدلشه ...
- یه مدل خاص! چی می گفتیم؟ هااااااااان! تو با خواهر این چی کار داری؟
جریان رو که براش تعریف کردم کلی خندید و گفت:
- پس تو کلا با همه فرق داری! دعوا ... بزن بزن با یه پسر! خدایا!!!!
گوشیمو برداشتم و در حالی که شماره آراگل رو می گرفتم گفتم:
- من اگه کسی پا روی دمم بذاره پاشو له می کنم ...
با دومین بوق جواب داد:
- بله
- آراگل ... بوفه .... می یای؟
از تلگرافی حرف زدن من خنده اش گرفت و گفت:
- آره ... برو اومدم ...
- پس می بینمت ...
گوشی رو قطع کردم و همراه نگار راه افتادیم سمت بیرون ... لحظه آخر که داشتم از کلاس خارج می شدم چشمم افتاد سمت قسمتی که آراد نشسته بود ... ته خودکارشو کرده بود توی دهنش و مشغول جویدنش بود ... ولی نگاهش به من اینقدر موشکافانه بود که فهمیدم داره نقشه می کشه ... داشتیم با نگار می رفتیم که کسی کیفمو کشید ... سریع برگشتم ... رامین بود ...
- سلام ... بی معرفت! چرا جواب اس ام اس منو نمی دی ...
چند باری اس ام اس داده بود ولی حوصله شو نداشتم ... رامین اصلا منو جذب نکرده بود. کیفمو از دستش کشیدم بیرون و گفتم:
- چی باید می گفتم؟ حرفی ندارم که بزنم ...
- ویولتتتتت! چرا داری اینجوری می کنی؟ مگه من چی کار کردم؟
- هیچی ... فقط من حوصله ندارم ...
- فقط همینه؟
به ناچار گفتم:
- آره فقط همینه ...
دستمو کشید کنار ... می خواست از نگار فاصله بگیریم ... بچه ها داشتن بد نگامون می کردم ... می خواستم هر چه زودتر ازش دور بشم ... ولی منو محکم گرفته بود ... گفت:
- یه برنامه برای امشب دارم که راحت باعث می شه حوصله ت بیاد سر جاش عزیزم ...
با کنجکاوی گفتم:
- چه برنامه ای؟
- تو فقط قبول کن ...
- خوب باید بدونم چیه ...
- یه مهمونی ... اما نه مثل اون قبلی ... توی این مهمونی فقط چند گروه دختر پسریم ... تولد یکی از بچه هاست ... پارتی نیس ... بزمه ...
- یعنی چی؟
- یعنی بچه ها قراره ساز بزنن و دور هم حال کنیم ...
هیجان زده گفتم:
- جدی؟
چشماش برق زد و گفت:
- آره عزیزم ... پس میای؟
بی اختیار گفتم:
- آره ... چه ساعتی؟
- ساعت هشت خودم می یام دنبالت ... فقط آدرسو برام اس کن ...
- باشه ...
- فعلا بای ...
- بای ...
بعد از رفتن رامین رفتم سمت نگار ... موشکافانه نگام کرد و گفت:
- دوست پسرته؟
با تعجب گفتم:
- نه ... واسه چی؟
- نه؟ پس چرا اینقدر صمیمی بودین با هم؟
- اون فقط دوستمه ... من دوست پسر ندارم ...
- چه فرقی داره؟
چشمکی زدم و گفتم:
- خوب یه فرقایی داره ... رابطه من با پسرا دقیقا عین رابطه ایه که الان با تو دارم ...
- آهان ... همون دوست اجتماعی!
- یه چیز تو همون مایه ها ...
اینم سرپوش خوبی بود که جدیدا دخترا یاد گرفته بودن بذارن روی کاراشون... دوست اجتماعی! ولی حقیقتش این بود که من همین نظرو داشتم ... نه به شکل بهونه! به شکل واقعیت!

رفتیم داخل بوفه ... فکر کردم آراد رو هم با دوستاش می بینم ... دوستاش یه سری از بچه های ارشد بودن ... بچه های کلاس خودمون نبودن ... بیچاره به خاطر سنش مجبور بود با ارشدیا دوست بشه ... البته بعدا از آراگل شنیدم که از خیلی پیش تر با این ها دوست بوده ... حتی قبل از دانشگاه اومدنش ... آراگل منتظرمون بود ... نشستم و بعد از سلام و احوالپرسی گفتم:
- داداشت نیست؟
اخمی کرد و گفت:
- حالا هم که اون ول کرده تو ول کن نیستی؟ مگه قول ندادی؟
- بابا کاریش ندارم که ... فقط پرسیدم ...
هنوز جوابمو نداده بود که سارا یکی از دخترهای چادری کلاس خودمون اومد سمت آراگل ... کاغذی گرفت به سمتش و با لبخندی دلبرانه گفت:
- پس دیگه سفارش نکنم آراگل جونا ... حتما بیا که منتظرم ...
آراگل هم با لبخندی مهربون گفت:
- حتما عزیزم ... باید با مامان صحبت کنم ... اگه جایی کاری نداشته باشن خدمت می رسیم ...
سارا بازم لبخندی زد و چادرشو با ژست خاصی جمع کرد و رفت بیرون از بوفه ... با تعجب به آراگل نگاه کردم و گفتم:
- هاااااااااان؟
از لحنم خنده اش گرفت و گفت:
- هم کلاسی خودت بود ... نه؟
- آره ... با تو چی کار داشت؟
- خونه شون مولودی دارن ... آش رشته نذری هم می پزن ... من و مامانو دعوت کرد ...
با تعجب گفتم:
- وا! تو و مامانتو از کجا می شناخت این؟
- اینو دیگه نمی دونم ...
کاغذو از توی دستش کشیدم بیرون ... آدرس خونه شون بود و شماره اش ... شونه بالا انداختم و گفتم:
- گفتی چی کار می کنن تو خونه شون؟
- مولودی دارن ...
- مولودی دیگه چیه؟
با لبخند گفت:
- یکی از مراسم های ما مسلموناست ... به مناسب ولادت امامامون ... یا مرگ کسایی که ملعون و بد بودن ما جشن می گیریم ... شعر می خونیم ... دست می زنیم ...
- چه جالب! چه شعری؟
- مدحه بیشتر ... در مورد اماما ...
- وای منم دوست دارم ... تا حالا ندیده بودم ...
- مامان منم روز مرگ عمر مولودی می گرفت ... ولی جدیدا برای ولادت امام علی می گیره ... دعوتت می کنم ...
- عمر کیه؟
نگار قبل از آراگل گفت:
- عمر خلیفه دومه .... برای اهل سنت ...
با تعجب نگاشون کردم ... آراگل با حوصله توضیح داد:
- ببین همینطور که شما چند دسته می شین ... کاتولیک و پروتستان و ... اون یکی چی بود؟
- ارتدوکس ...
- آهان ... ما مسلمونا هم دو دسته ایم ... شیعه و سنی ... شیعه ها هم یه کم با هم تفاوت دارن ولی ما شیعه دوازده امامی هستیم ... اما اهل سنت اینطور نیستن ... اونا چهار تا خلیفه رو قبول دارن که امام اول ما می شه خلیفه چهارم اونا ...
سریع گفتم:
- و عمر می شه خلیفه دوم اونا؟
- درسته ...
- بعد شما واسه مرگ اون جشن می گیرین؟
- همینطور که شما مسیحی ها با هم اختلاف نظر دارین ما مسلمونا هم داریم ... اما من خودم به شخصه به این جریانات راضی نیستم ... اخرش همه مسلمون هستیم و رو به یه قبله نماز می خونیم ... برای همین هم از مامانم خواستم به عقاید اونا احترام بذاره و دیگه روز مرگ خلیفه شون جشن نگیره ... در عوض روز ولادت امام اول خودمون و خلیفه چهارم اونا جشن بگیره ...
- تو چه خوبی آراگل ... من هنوز نتونستم با پروتستان ها خوب بشم ...
- فرقه های شما ها با هم چه فرقی دارن؟
- خوب ... مسیحیا کلا به تثلیث معتقدند یعنی پدر و پسر و روح القدس ... (اب، ابن و روح القدس) از نظر ارتدوکس ها روح القدس همون پدره، اما کاتولیکها میگن پسره
کاتولیکها برزخ، بدون گناه بودن و اینکه پاپ هرگز اشتباه نمی کنه رو قبول دارند، ولی ارتدوکسها قبول ندارند. روحانی های اونا ازدواج رو برای خودشون حروم نمی دونن، ولی روحانیای ما حروم میدونند. رئیس روحانی فرقه ارتدوکسا رو خلیفه ولی رئیس فرقة کاتولیکها رو «پاپ» می گن بهش ... یه سری چیزای دیگه هم هست که من خبر ندارم ... فرقش با پروتستان ها هم تو اینه که پروتستان ها تو دین ما سرک کشیدن ... یعنی به همه چیزش ایراد گرفتن ... که چرا ما برای اعتراف گناه می ریم پیش کشیش ... چرا حرفای روحانیون و کشیش و پاپ و اینا هم برامون اهمیت داره به غیر از انجیل ... چرا روحانی هامون نباید ازدواج کنن ... می گن پاپا قدرت روحانی نداره ... می گن حضرت مریم باکره نبوده و خیلی چیزای دیگه ...

آراگل دستمو گرفت توی دستش و گفت:
- برام جالبه که اطلاعات مفیدی راجع به دین خودت داری ...
- خب مثل تو ...
- من تحقیق کردم ... پس توام تحقیق کردی ...
راست می گفت! منم خیلی سر این چیزا بحث کرده بودم ... می خواستم بدونم فرقه ما برتره یا فرقه های دیگه ...