نشست کنارم و گفت:
- نه عزیزم ... این خودشون هستن که این روابط رو دوست دارن ... برادر تو خیلی هم پسر خوبیه ...
- نخیر ... تو خودت اگه روزی بفهمی پسری با من اینکارو کرده چی کار می کنی؟
- اگه فرانسه بودیم هیچی ... ولی اینجا ... محاله اجازه بدم ... اون پسر باید نامزدت باشه
- خب فکر کن اون دختر ها هم برادر دارن ...
قاشقی بستنی آورد سمت دهن من ... مجبور شدم حرفمو قورت بدم و بستنی رو بخورم ... عاشق بستنی طالبی بودم ... در همون حالت گفت:
- هیچی نگو خواهر کوچولو ... این چیزا درکش واسه تو سخته ...
بستنی رو سریع قورت دادم و گفتم:
- نخیر ... می خوام بدونم ...
- عزیزم ... اونا خودشون می خوان ...
- منم شاید خودم بخوام ...
- من تو رو می شناسم ... چون توی تربیتت نقش داشتم ... تو محاله همچین چیزی رو بخوای! ولی اگه روزی خواستی مطمئن باش جلوتو نمی گیرم ... چرا؟ چون من توی تربیتت سهل انگاری کردم که تو به خودت اجازه دادی همچین چیزی رو بخوای ...
نمی دونم چرا خجالت نمی کشیدم ... همیشه با وارنا راحت بودم ولی نه تا این حد! سکوت کردم ... می شد روی حرفش خیلی فکر کرد ... همینجور که توی فکر بودم بستنیمو خوردم ... صدای زنگ بلند شد ... وارنا از جا بلند شد و گفت:
- این دیگه کیه؟!
- دوست دخترت باشه وارنا من از پنجره می پرم بیرون ...
خندید و گفت:
- تو چرا عزیزم؟ اونو می ندازم بیرون ...
از پشت بهش نگاه کردم و منتظر موندم ببینم کی پشت دره ... از صدای احوالپرسی گرم کنجکاو شدم و رفتم طرف در ...
- اوه مسیح! ببین کی اینجاست!
با خنده گفتم:
- آرسن! تو اینجا چه غلطی می کنی؟
آرسن خم شد توی صورتم و گفت:
- خجالت بکش نیم وجبی! هفت سال از من کوچیکتری ... یه احترامی چیزی بذار ...
- خب توام دو سال از وارنا کوچیک تری! مگه بهش احترام می ذاری؟! دائم داری فحشش می دی ...
اینو که گفتم آرسن خیز گرفت بگیرتم و من شروع کردم به دویدن از روی مبل ها می پریدم و جیغ می زدم ... دستای قوی وارنا منو روی هوا گرفت ... مثل گونی زد زیر بغلش و گفت:
- آروم بگیر بچه ... ا! خونه رو خراب کردی ...
- وارنا ... الان بالا می یارم روی فرشت ... منو بذار روی زمین ...
آرسن هم داشت بهم می خندید ... وارنا ولم کرد روی کاناپه و گفت:
- صاف بشین ...
بعد چرخید سمت آرسن و گفت:
- چی می خوری ؟
- یه چیز سبک ...
- جین خوبه؟
- عالیه ...
وارنا رفت توی آشپزخونه و گفت:
- راه گم کردی آرسن ...
- نه ... راستش حوصله ام سر رفته بود اومدم دنبالت بریم یه دوری بزنیم ...
چپ چپ نگاش کرد ... آرسن خیلی خوش قد و هیکل بود ... ولی چهره اش زیادی معمولی بود ... مثل وارنا بور و سفید بود و چشم آبی ... اما یه درصد از زیبایی وارنا رو نداشت ... همیشه می گفت من هیکل دارم وارنا قیافه ... و خدایی به خاطر هیکل بی نقصش خاطرخواه های زیادی داشت ... وارنا با دو گیلاس از آشپزخونه اومد بیرون و گفت:
- آره ... منم امروز حوصله نداشتم ... بریم یه سر جردن ...
- خبر داری بچه های جلفای اصفهان برنامه چیدن؟
- چه برنامه ای؟
- تور دو هفته ای ترکیه ... شارلوت زنگ زد بهم گفت ...
- اوه! چه خوب ...
- آره دعوتیم من و توام ...
لب ورچیدم و گفتم:
- منم می یام ... خیلی لوسین! شما دو تا دائم سفرین ...
وارنا جدی نگام کرد و گفت:
- نمی شه ...
- چرا؟!
- به همون دلایلی که بهت گفتم ... برنامه های ما اصلا برای دختری به سن تو مناسب نیست ...
آرسن هم اخمی کرد و گفت:
- بزرگتر از این هم بودی من اجازه نمی دادم پات برسه به اونجا ...
- ای بابا چرا شماها همه چیو برای خودتون می خواین ... اصلا ...
صدای زنگ گوشیم بلند شد ... خم شدم از داخل کیفم درش آوردم ... شماره ناشناس بود ... جواب دادم:
- بله؟
- سلام خوشگل من ...
صدای یه پسر بود ... با تعجب گفتم:
- شما؟
- ای بابا ... به همین زودی منو یادت رفت عزیزم؟ رامینم ...
اولین چیزی که اومد تو ذهنم پورشه زرد رنگ بود ... سریع گفتم:
- اوه رامین! چطوری ...
- ممنون تو خوبی؟ هنوز هیچی نشده دلم برات تنگ شدی هانی ... می خوام ببینمت ...
- رامین! به همین زودی؟ تو منو همین چند ساعت پیش دیدی ...
- خوب دله دیگه عزیزم ... کاریش نمی شه کرد ... می یای بیرون؟ امشب یه مهمونی توپ دعوتم ...
- آخ جون مهمونی ... من مهمونی خیلی دوست دارم ...
نگاه آرسن و وارنا به من همراه با کنجکاوی بود ... ترجیح دادم قطع کنم ... تند تند بهش گفتم آدرسو برام اس ام اس کنه و خداحافظی کردم ...

همین که گوشی رو گذاشتم آرسن گفت:
- ویولت!!!!
وارنا جرعه ای از نوشیدنیشو خورد و گفت:
- تو پسرای فامیل رامین نداریم .... توی دوستات هم همچین کسی رو نمی شناسم ... این کیه؟
پامو انداختم روی پام و گفتم:
- دوست جدیدم ... از اون بچه مایه داراست ... امروز تو دانشگاه باهاش آشنا شدم ...
آرسن با خشم گفت:
- هنوز نرفته شروع کردی؟ ویولت!
وارنا گفت:
- حالا چی می گفت؟ می خوای باهاش بری مهمونی؟
- اوهوم ...
- کنسلش کن ...
- خدای من! چرا؟ من اینکارو نمی کنم ...
- ویولت تو تا حالا فقط مهمونی های خودمون رو دیدی ... معلوم نیست اینجا کجا باشه ... یا کنسلش کن یا من و آرسن هم می یایم ...
- باشه ... شما هم بیاین ... به رامین می گم ..
آرسن با عصبانیت گفت:
- تو هیچ وقت حرف حالیت نمی شه ... هزار بار بگم فقط با هم دین خودت دوست شو ...
- چرا؟!!! مگه چه فرقی بین آدمها هست؟
- حداقلش اینه که ما همه مسیحی ها رو می شناسیم ... ولی هیچ شناختی روی اکثر مسلمونا نداریم ... اگه بلایی سرت بیاد چی؟
- اینم یه دوستی ساده است مثل بقیه دوستی ها ... اگه الان رامین دختر بود موردی نداشت ...
وارنا گفت:
- چرا اتفاقا ... بازم مورد داشت ... مهم اینه که ما طرف رو نمی شناسیم ... چه دختر چه پسر ... خودت می دونی با دوست پسر داشتن تو هیچ مشکلی ندارم ... اما با شخصش مشکل دارم ...
آرسن هم در سکوت حرفاشو تایید کرد ... منم مجبور بودم قانع بشم ... دست دراز کردم گیلاس آرسن رو برداشتم و یه نفس سر کشیدم و گفتم:
- خیلی خب قبول ... خودتون بیاین ... اگه قبول کردین ادامه می دم ...
**
وارنا منو هل داد داخل ماشین و گفت:
- دیدی بهت گفتم به هر کسی نمی شه اعتماد کرد؟
- چرا؟! مگه شما دو تا چی دیدن که من ندیدم ؟ اینم یه مهمونی بود مثل مهمونی های خودمون ... هیچ چیز بدی نداشت ...
- هیچ چیز بدی نداشت ؟ نه؟
- نه؟
نشست پشت فرمون و رو به آرسن گفت:
- بگو براش ...
آرسن تند تند سیگارش رو پک می زد ... برگشت سمت وارنا ... اول نگاهی به اون کرد و وقتی دید با فک منقبض شده داره رانندگی می کنه چرخید سمت من و گفت:
- اینا یه مشت بچه مسلمونن ... که به خودشون اجازه می دن هر غلطی که خواستن بکنن ... اینا به قول خودشون دینشون کامله ... اما ... اما ...
- اما چی؟
- کارایی می کنن که من و امثال من یه دونه شو هم انجام نمی دیم ...
- چی؟
- ویولت ... توی همه دین ها خوب و بد پیدا می شه ... من نمی خوام به دین اونا حمله کنم ... اما متاسفانه توی این مدتی که تونستم بشناسمشون این رو خوب فهمیدم که اونا به خاطر منع شدن ... خیلی ولع دارن ... من و تو دو تا پیک مشروب یا شراب یا ودکا ... یا هر کوفتی که بخوریم همین که گرممون کنه برامون کافیه ... ولی اونا اینقدر می خورن که تا مرگ پیش می رن ... که دیگه هیچی از دور و اطرافشون نمی فهمن ... من و تو دو تا پک سیگار بکشیم روی همون دو تا پیک مشروب کیفور می شیم ... اما اینا امشب انواع و اقسام مواد رو به اسم سیگار می کشیدن و به هم تعارف می کردن که سبک ترینش ماری جوانا بود ... تو می دونی طبقه بالای اون خونه چه خبر بود؟ می دونی وقتی رامین من و وارنا رو به اون دو تا دختر واگذار کرد و دست تو رو کشید که باهات برقصه چه نقشه ای تو سرش بود؟ اون می خواست تو رو ببره بالا ... توی اون اتاقای جهنمی ... شاید من و وارنا این عمل رو بارها انجام داده باشیم ... اما فرقش با اینا اینه که ما با میل و رغبت طرفمون تن به این کار می دیم نه با حقه بازی ...
داشتم با دقت به حرفاش گوش می کردم ... وقتی سکوت کرد گفتم:
- ولی رامین همچین پسری نیست ... شاید اونای دیگه ...
وارنا با جدیت گفت:
- بس کن دیگه ویولت ... حرفایی که باید می زدیم رو زدیم ... توام می تونی گوش کنی ... می تونی با لجبازی زندگیتو خراب کنی ...
وارنا وقتی اینطوری حرف می زد می فهمیدم که دیگه هیچ حرفی رو نمی پذیره ... پس سکوت کرد

منو جلوی در خونه پیاده کردن و رفتن ... وارنا ماشینم رو برده بود تعمیرگاه ... با پاپا و مامی هم صحبت کرده بود و همه چی اوکی بود ... الان فقط ناراحتیم حرفای وارنا بود ... هنوزم باورم نمی شد رامین همچین پسری باشه ... اینا زیادی شورش کرده بودن ... همینطور که به همین چیزا فکر می کردم رفتم توی خونه ...
پاپا روی کاناپه لم داده بود و مشغول خوندن روزنامه زبون فرانسه اش بود ... من موندم اگه اینهمه به اخبار فرانسه علاقه داره چرا توی ایران موندگار شده ... مامی هم جلوی تلویزیون نشسته بود و با ناز مشغول سوهان زدن به ناخناش بود ... با بسته شدن در نگاهشون چرخید سمت من ... دستامو گرفتم بالا و گفتم:
- آقا اجازه سلام عرض شد ...
مامی دلخوری از چشماش مشخص بود ... اما سعی می کرد به روم نیاره :
- سلام مامی ... خوبی؟
آخرش این لهجه فرانسویش منو فداییش می کرد ... با غش و ضعف پریدم سمتش و گفتم:
- نخیرم مادام ... خوب نیستم دارم فدای شما می شم ...
مامی خنده اش گرفته بود و سعی می کرد منو که داشتم لپاشو درسته می کندم از خودش جدا کنه ... پاپا با اخم ولی همراه با لبخند گفت:
- ویولت ... مامی رو اذیت نکن ...
- پاپا من براش می میرم خوب ...
مامی بالاخره منو از خودش کند .... نشوند کنارش و گفت:
- سعی نکن با این کارهات روی رفتارت رو بپوشونی ...
انگشتامو توی هم قفل کرد ... دستمو گرفتم زیر چونه ام و با التماس گفتم:
- مامی s'il vous plait(لطفاً)
پاپا روزنامه شو تا کرد و گفت:
- با حرفایی که وارنا زد اینبار رو فراموش می کنیم ... اما بار آخرت باشه ...
- پاپا باور کن تقصیر من نبود ...
- تقصیر در و دیوار و هوا که نبوده! هر کس کاری می کنه باید فکر عواقبش هم باشه و سعی نکنه اون رو به عوامل دیگه نسبت بده ...
سرمو انداختم زیر ... اینجوری وقتا نباید نطق می کردم ... پاپا ادمه داد:
- بهتره بری توی اتاقت ... این دو هفته هم از ماشین خبری نیست ...
- پاپا !!!
- همین که گفتم ویولت ... برو توی اتاقت ...
از جا بلند شدم و با شونه ها و لب و لوچه ای آویزون راهی اتاقم شدم ... حالا خوبه وارنا هم قانعشون کرده بود! اما این روحیه یخ اروپاییشون آخر هم کار دستم داد ... من موندم توی این خونواده بی عاطفه من چرا اینهمه عاطفی شدم ... البته اونا دوستم داشتن خیلی هم زیاد ... ولی وابستگی به شکل عجیب غریب وجود نداشت ... وقتی وارنا رفت پاپا بهش گفت باید روی پای خودش وایسه ... و مامی فقط با بغض نگاش کرد و گفت:
- دیگه بزرگ شدی ... باید مستقل باشی ... تو رو به مسیح می سپارم ...
و وارنا رفت ... منم به راحتی با قضیه کنار اومدم ... چون می دونستم باید بره ... اما هر شب از دلتنگیش اشک ریختم تا بالاخره برام طبیعی شد ... آرسن هم با خونواده اش زندگی نمی کرد ... اونا ارمنی بودن ... نسبت به خونواده من هم وابسته تر اما بازم با این موضوع خیلی راحت کنار اومدن ... یه بار از پاپا پرسیدم من چی؟ منم می تونم یه روز مستقل بشم؟ و اون خیلی راحت گفت :
- چرا که نه؟ روزی که بدونم عین وارنا می تونی گلیم خودتو از آب بکشی بیرون بهت اجازه می دم که مستقل باشی ...
خدا رو شکر تبعیض جنسیتی نداشتیم ... لباسامو در آوردم و شوت کردم یه گوشه از اتاق ... جلوی پنجره ایستادم رو به آسمون یه صلیب کشیدم روی سینه ام و شروع کردم به دعا خوندن ... امشب برای اینکه رامین نفهمه ما مسیحی هستیم نشد سر شام دعا بخونم ... این عادت دیرینه من بود ... شاید هم یکی از رسوم ما مسیحی ها ... حالا احساس عذاب وجدان داشتم ... وارنا گفت بهتره رامین نفهمه مسیحی هستم ... چون اون وقت فکر می کنه ماها غیرت نداریم و همه جور روابط برامون آزاده ... منم مجبور شدم گوش کنم به حرفش ... بعد از اینکه دعام تموم شد گوشیمو از داخل کیفم در آوردم و رفتم سمت تخت خوابم ... پنج تا اس ام اس داشتم ... چهار تا از رامین و یکی از آراگل ... قبل از مهمونی یه اس ام اس به آراگل دادم تا شماره مو داشته باشه ... حالا جواب داده بود ...
- خدایا به من کمک کن تا وقتی میخواهم در باره کسی قضاوت کنم اول کمی با کفشهایش راه بروم!
چند بار جمله رو خوندم و بالا پایینش کردم ... زیر لب گفتم:
- یعنی چی؟!
شاید من زیادی خنگ بودم ... شایدم این جمله اسلامی بود ... مثلا یه چیزی از قرآن ... بی طاقت نوشتم:
- یعنی چی آرا گل؟
زنگ زد ... سریع جواب دادم:
- سلام دوستم ...
- سلام به روی ماهت خانوم ... خوبی؟
- مرسی ... بیدار بودی؟ فکر کردم الان خوابی!
- نه عزیز ... یه کم کار عقب مونده داشتم ...
- به به خانوم هنرمند نقاش! نخسته ...
- مرسی ... جدی جدی نفهمیدی منظورمو؟
- نه ... متوجه نشدم ...
- یعنی اینکه بتونی جای اون فرد باشی ... ببینی اون چه می کشه ... و چرا این رفتار ازش سر زده ... اگه فقط یک درصد بتونی اینطوری فکر کنی حق رو به همه می دی ... حتی به کسی که بزرگترین گناه ها رو مرتکب می شه ...
- اوه! آره درسته ... الان فهمیدم ... چه قشنگ!
- اوهوم ... معنی زیادی داره این جمله ...
- خوشحالم ...
- بابت چی؟
- بابت روح بزرگ دوستم ...
لبخندی زدم و گفتم:
- لطف داری ... چرا فکر می کنی من روحم بزرگه ... منم یکی مثل بقیه ...
- نه خانوم ... خیلی ها به این جملات می خندن ... اصلا براشون اهمیتی نداره و از کنارش به راحتی می گذرن ... اما اینکه برات مهم بود بدونی یعنی چی؟ و از معنیش خوشت اومد یعنی می فهمی ... یعنی آماده ای برای شکوفا شدن ...
- حرفات برام سنگینه ...
- کم کم راحت و سبک می شه ... بگذریم ... چه می کردی؟ تو چرا بیداری؟
- مهمونی بودم ... با داداشم و دوست داداشم رفته بودیم مهمونی رامین ... همون پسری که امروز دیدی ... وای اگه بودی و می دیدی! چه مهمونی ...
آهی کشید و گفت:
- خوش گذشت ؟
- ای بد نبود ...
سکوت کرد و من بی طاقت گفتم:
- داداشت کجاست؟
اینبار تو صداش خنده موج می زد ..
- خوابه ...
- جون من؟!
- چرا جونتو قسم می دی؟ خوب ساعت یک و نیمه ... گرفته خوابیده ...
- کی خونه تونه آراگل؟
- هیشکی ... فقط من و آراد ...
- چرا تنهایین؟
- مامانم خونه خاله م مونده ... خاله ام تنهاست گاهی مامان می ره پیشش ...
- پس پاپات؟
- بابام ده ساله که فوت شده ...
- اوه مسیح! راست می گی؟ من ... من واقعا متاسفم ...
- نه عزیزم خواهش می کنم ... ایرادی نداره ... این دیگه یه درد کهنه است ...
- چرا فوت شدن؟
- سکته کردن ...
- ناراحتی داشتن؟
- نه ... یکی ازشون کلاهبرداری کرد ...
جلوی دهنمو گرفتم که جیغم در نیاد ... چقدر وحشتناک ... یه کم که گذشت دستمو برداشتم و گفتم:
- ورشکست شدین؟
آه کشید:
- آره ...
اولین چیزی که به ذهنم رسید رو به زبونم آوردم :
- ولی ... ولی بهتون نمی یاد فقیر باشین ..
اینبار خندید و گفت:
- برای اینکه نیستیم ...
- ولی تو که گفتی ...
- دختر! می خوای یه شبه کل زندگی ما رو بفهمی ... باشه به وقتش کم کم برات می گم ... الان باید برم به کارام برسم ...
- اوه ببخشید ... وقتت رو گرفتم ... من خیلی پر حرفم ... مامی هم همیشه می گه ...
- نه عزیزم ... خیلی هم شیرین زبونی ...
- مرسی ... تعارف نکن دیگه خودم می دونم! برو به کارت برس ...
- تعارف ندارم ... ولی فعلا کار دارم ... پس قربونت ... فعلا ...
- بای ...
گوشیو قطع کردم ... حس مرموزانه ای داشتم ... دوست داشم برم خونه شون یه کاری بکنم این آراد پروی مغرور بچسبه به سقف ... ولی خب هنوز اینقدر باهاشون راحت نبودم ... همین که ماشینشو پنچر کردم کافیه! کاش از آراگل پرسیده بودم با ماشینشون چی کار کردن ... بیخیال! لابد فکر کردن اتفاقی بوده وگرنه بهم می گفت ... اس ام اسای رامین رو زیر و رو کردم ... همه اش عاشقانه بود ... یکی دو تا شو جواب دادم و وسط اس بازی خوابم برد