اون روز و کامل توی مهمانسرا به تحلیل پرونده مایکل و پرنس گذروندم....هر چی این کلاف و می کشیدم بیشتر پیچیده می شد...دست اخر به این نتیجه رسیدم حتما باید با پرنس صحبت کنم....اما کی و کجاش احتیاج به هماهنگی با فرمانده کل داشت

اونروز حالم خوب نبود تقریبا 24 ساعت از زمان تیر خوردنم گذشته بود ...نگاهی به زخمم انداختم شکل بدی گرفته بود...حس می کردم تنم داغه....دست و صورتم و شستم و قرص مسکنی خوردم....سعی کردم بخوابم اما نشد...تمام شب بیدار بودم...لبم خشک می شد و عرق سرد می کردم...هر از گاهی هم لرزه به تنم می افتاد...ساعت 4 تونستم چرت کوتاهی بزنم ساعت 5 صبح از خواب بیدار شدم..تمام تختم از حرارت بدنم داغ شده بود...با این وجود به بیماری و حال بدم بها ندادم..بلند شدم و لباسهای محلی که خریده بودم و روی تخت انداختم....با این لباس ماموریت رفتن محال بود نه جیب داشت که بشه ابزار لازم و توش جاسازی کرد نه کمری که بشه بهش اسلحه وصل کرد...بی توجه به ساعت بیرون رفتم و خودم را به پیشخوان رساندم....شاگرد مهمانسرا سرش رو روی سنگ پیشخوان گذاشته بود و چرت می زد...بوی بد تریاک توی تمام مهمانسرا پیچیده بود ....اخه این وقت صبح؟تریاک؟

اهسته پسر رو صدا زدم ...سریع از جاش پرید

بله اقا

بیچاره فکر کرد رئیسش اینه که نزدیک بود سکته کنه...نمی دونم ترس یه پسر 12 13 ساله چه حسی را بهم القا کرد که ناخواسته لبخندی بی نهایت کمرنگ روی لبم نقش بست

با صدای که در اثر بیماری خفیف و ضعیف شده بود گفتم:

اقا نه و خانم

پسره که دید نه اوضاع خوبه پررو شد و گفت:با این سر بی مو بیشتر شبیه اقاها شدین اخه...و ریز ریز خندید...دستی روی سرم کشیدم ..شال نپوشیده بودم واسه همین بدجور سرم تو دید بود

اخمم تو هم رفت....جنبه لبخند نداشت...با لحن جدی و همیشگی خودم گفتم:سوزن نخ دارین؟

می خواین چیکار؟

لازم دارم...

پسرک -صبر کنین الان میارم

سریع رفت واز اتاقکی که پشت پیشخوان بود سوزن نخ و واسم آورد

ازش گرفتم و راهی اتاقم شدم....ملافه ی روی تخت و برداشتم و با قیچی تکه تکه کردم.....با تکه های ملافحه تا تونستم زیر لباس و دامنم جیب مخفی درست کردم....کارم 2 ساعتی طول کشید می شد زود تر تمام شه اما حال بیمار من سرعتم را پایین آورده بود....حالا هر دو دست لباسم جیب مخفی داشتن

سعی کردم با ریختم بتادین روی زخمم کمی ضد عفونیش کنم اما فایده ای نداشت....واضح بود که زخمم عفونت کرده...با شرایطی که اونشب داشتم اگه عفونت نمی کرد جای تعجب داشت

لباس زرد رنگم رو برداشتم و به تن کردم....روسریش و روی سر انداختم...روز پیش انقدر به نحوه پوشیده شدن روسری روی سر زنان چابهار دقت کرده بودم که الان دیگه می دونستم باید چه جوری بپوشم که همرنگ جماعت شم

اسلحه را توی اولین و قابل دسترسی ترین جیبم گذاشتم...بقیه ابزار مورد نیازم را هم توی جیبم جا دادم....سر بی موم را روسری کاملا پوشانده بود

از اتاق بیرون زدم...کلید رو روی پیشخوان گذاشتم...صاحب مهمانسرا چهارچشمی منو نگاه می کرد....چشماش داشت از حدقه بیرون می زد...می دونستم تا اخرین روز اقامتم توی این مهمانسرا این یکی را دیوانه می کنم...بیرون زدم...

صدای رایان تو گوشم پیچید

فردا ساعت 7 سر چهارراه بیمارستان

باید می رفتم یا نه؟

یه لحظه به یاد عملیات مشترک افتادم و راهم را به سمت چهارراه بیمارستان کج کردم..

خیابان ها تقریبا خلوت بودن....صدای پرنده ها سکوت صبح را می شکست....نگاهی به ساعت انداخت 7:05 دقیقه.. سعی کردم سرعت قدمهام و زیاد تر کنم اما ضعف بدنیم اجازه این کار و نداد....با همون سرعت اهسته حرکت کردم...چشمام سیاهی می رفت اما اهمیت ندادم

بلاخره بعد از پیاده روی کوتاهی که کلی از من انرژی گرفت رسیدم....رایان به ستون چراغ برق تکیه داده بود...یه لحظه ایستادم و نگاهش کردم....صورتش دیگه رنگ پریده نبود...به نظر می رسید حالش خوبه...با چشم خیابان رو بالا و پایین می کرد ...نگاهش از روی من سر خورد اما من و ندید.....چند لحظه بعد نگاهش با تعجب روی من برگشت و توی چشمام ثابت موند

 

 

ادامه دارد

 

 

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

نگاهش توی نگاهم گره خورده بود....به چند ثانیه نکشید که خودش را جمع و جور کرد....جلو امد...اونم به خاطر زخمش اهسته حرکت می کرد....جلوی من ایستاد

جا خورده بود اما به روی خودش نیاورد و بدون اشاره به لباس های جدیدم گفت:

سلامت کو؟

سری به نشانه سلام تکون دادم

رایان:زبونتم مثل موهات از بیخ و بن نابود کردی؟

نفس عمیقی کشیدم....حالم خوب نبود اصلا خوب نبود اما نمی خواستم ضعف نشون بدم....

رایان:چشمات چرا انقدر سرخ ؟حالت خوبه؟

اب دهنم و قورت دادم....چشمای پر از ضعفم و بهش دوختم و گفتم:حالم خوبه...خیلی خوب....زود باش بریم اینجا ایستادیم زیادی تو دیدیم

جلوتر از رایان حرکت کردم چند لحظه بعد اونم دوشادوش من حرکت کرد

دیگه از حالم نپرسید....خونسرد کنارم قدم بر می داشت...حرفی نمی زد....حرکت سردش نشون می داد از دستم رنجیده اما واسه من مهم نبود

باید چیکار کنیم؟

رایان-شما را نمی دونم من می خوام برم همون جایی که تیر خوردم...

پس شما بفرمایید همون جایی که باید برید منم به کارم می رسم

ازش جدا شدم و به آن سمت خیابان رفتم

دنبالم نیامد ...صدام نزد.....نمی دونم چرا ته ذهنم یا شایدم ته قلبم یه چیزی می گفت باید می آمد دنبالت

سعی کردم بهش فکر نکنم....انقدر حالم بد بود که دلم می خواست به هیچیز این دنیا فکر نکنم....اما بازم به بن بست مایکل می خوردم ....خواه ناخواه باید بهش فکر می کردم

نگاهی به آن سمت خیابان انداختم .....رایان موازی من در آن سمت خیابان به راه خودش ادامه می داد...هر دو به سمت کوچه خرابه ها می رفتیم ..

قدرتم هر لحظه کمتر از لحظه ی قبل می شد

به سر کوچه رسیدم...رایان خیابان و رد کرد و اونم به سمت کوچه امد...کنارم ایستاد اما به من نگاه نکرد...نگاهش به کوچه خلوت بود درست مثل من...منم همون سمت و نگاه می کردم...کوچه به شدت در سکوت خود غرق شده بود و فریاد میزد مترکه مترکم کسی اینجا نیست

اما بازم نمی شد بی احتیاط عمل کرد....سروان اسلحه اش رو بیرون کشید و با گارد نظامی وارد کوچه شد اما من هنوز ایستاده بودم...دو قدم جلوتر رفت...نمی دونم چرا از دهنم پرید:

به ظاهر ساکتش اعتماد نکن

رایان بدون اینکه جوابی به من بده عقبگرد کرد..برگشت...اسلحه اش رو به کمرش بست

چشمای ملتهبم کم کم می رفت که روی هم بره اما با تمام قدرتم باز نگهشون داشته بود..

با همون صدای ضعیف گفتم:یک ساعت باید کشک بایستیم اگه رفت و امدی نشد...یا نشانه ای از حضورشون پیدا نشد داخل میشیم...اونم از کوچه بعدی

رایان:مگه به کوچه بعدی راه داره؟

اره من از همون کوچه از دستشون فرار کردم

گیر افتادی؟!!

سری به علامت تایید تکون دادم

رایان یه پارچه خشم شد ...با صورتی بر افروخته و فکی منقبض گفت:احمق ...کاری کردی بفهمن دنبالشونیم نه؟...از اولم حماقت کردم یه اماتور و وارد بازی کردم....دختربچه را چه به عملیات؟...تو باید بری عروسک دست بگیری اسلحه اسباب بازی تو نیست..

حالم بد بود..اعصابم به خودی خود خورد ..از اینکه کسی جنسیت یه دختر و دلیل ضعفش بدونه بدم می آمد همه ی این دلایل در کنار هم باعث شد با حرفای رایان اتش بگیرم دست سالمم مشت کردم و به سمت صورت رایان پیش بردن قبل از اینکه به صورتش برخورد کنه دستم را توی هوا گرفت....دندانام و روی هم فشار دادم با چشمای بی نهایت خشمگینم به چشماش نگاه کردم....چند لحظه بعد دستم را محکم از توی دستش بیرون کشیدم...

رایان بی توجه به حرفای که زده بود و بی توجه به مشتی که نزدیک بود بخوره گفت:تو چرا اینقدر داغی؟

جوابش و رو ندادم راهم و کج کردم و به سمت نانوایی که دقیقا روبه روی کوچه خرابه بنا شده بود رفتم و به ظاهر توی صف ایستادم...می خواستم منتظر موندنم سر کوچه جلب توجه نکنه و شک بر انگیز نباشه

 

ادامه دارد

 

____________________________________

 

 

 

دنبالم اومد و پشتم ایستاد صدای نفس های تندش زیر گوشم رو به وضوح می شنیدم , چند لحظه ای نگذشته بود که احساس کردم چشمام داره سیاهی میره و برای اینکه یه وقت نخورم زمین بی اختیار دستم رو به دیوا گرفت .. نمیدونم از از حالت ایستادنم فهمیدحالم خوش نیست یا از اینکه دستم رو به دیوار گرفتم چون کنار گوشم گفت :

- تب داری ؟؟! نه ؟؟!

سرمو برگردوندم و چشمایی که میدونستم از ضعف سو نداررو بهش دوختم و بدون اینکه چیزی بگم برای چند ثانیه با اخم نگاش کردم .. لبخندی زد و دوباره گفت :

- خیلی خوب بابا !!!! شاید منم تنها بودم .. گیر می افتادم ...

چیزی نگفتم ...بازوم تیر میکشید و واسه ی اینکه شدت درد رو از وجناتم متوجه نشه رومو برگردودم و صاف وایسادم ولی اون که انگار زیادی تیز بود دوباره کنار گوشم گفت :

- زخمت عفونت کرده نه ؟؟؟!!

داشتم به این فکر میکردم که این جریان داغی که یهو توی تنم جاری شد صرفا مال تب یا مال این پچ پچ های زیر گوشم که با دیدن چند مرد تنومند که از داخل خانه خرابه های مورد نظر بیرون می امدن همه چیز را به فراموشی سپردم....دیگه نه حال بدم واسه مهم بودن نه نفس داغ رایان...مهم مایکل بود و پرونده رابرت

رایان خط نگاهم و دنبال کرد و چشمش به مردها افتاد

از من فاصله گرفت و واسه اینکه نظری را جلب خودش نکنه انتهای صف مردونه ایستاد....

یه لاندرو سبز رنگ پر از مردهای که برامدگی زیر پهلوشون نشون می داد مسلح هستن از کوچه خارج شد

پشت سرش به ماشین شاسی بلند مشکی و پشت سر ماشین شاسی بلند 2 موتور که همگی دو سرنشیینه بودن

سعی کردم خیره نگاه نکنم و بیشتر زیر چشمی اوضاع را از نظر بگذرونم.....نوبتم شد ....مرد نانوا صدام زد

خواهر چندتا؟

من که اصلا متوجه مرد و حرفش و نانوایی نبودم بهت زده برگشتم و گفتم:

چندتا؟؟؟؟

نانوا:از من می پرسی؟

تمرکزم و جمع کردم و بدون فکر گفتم:یک

اگه یکی می خوای چرا تو صف 10 تایا ایستادی؟

رایان که تازه دید زدنش با خارج شدن اخرین موتوری از کوچه تموم شده بود برای پایان دادن به بحث گفت:اقا ما را مچل این یه نفر نکن همون یه نونشو بده بره

مرد یه نون دستم داد و زیر لب گفت خدا شفات بده خواهر

سریع نون و گرفتم داغ بود و از دستم رها شد روی زمین....از روی زمین برداشتمش و با سرعت به سمت کوچه بعدی رفتم

رایان هم دیگه تو صف نموند و امدم بیرون

نانوا خطاب بهش گفت:مگه تو نان نمی خواستی آن همه هم عجله داشتی؟

رایان:واسم 10 تا بذار کنار میام می گیرم

وارد کوچه بعدی شدم....رایان هم چند دقیقه بعد از من وارد شد....پشت دیوار خونه مورد نظر ایستادم....یه نکاه به دیوار انداختم یه نگاه به لباس تنم.....رایان پاش رو روی شیار ها و روزه های دیوار گذاشت و با دردی که توی چهره اش نمایان بود و از پهلوی تیر خوردش سر چمه می گرفت سعی می کرد بالا بره

نمی دونم چرا اون لحظه حس ترحمم بیدار شد....شانه هام و زیر پوتینش قرار دادم و گفتم:جا پا

رایان :اخه نحیف من واسم رو شونه تو که هلاک میشی

نفس عمیقم و بیرون دادم می خواستم جابجا شم که رایان پاش و روی شانه ام قرار داد...وزن زیاد و پوتین پاش بد جور شانه هام و اذیت کرد اما با قدرت ایستادم....تمام انرژیم صرف بالا فرستادن رایان شد....سرم بیشتر گیج رفتم.....مسکنی از جیم بیرون آوردم و توی دهن انداختم و بدون آب قورت دادم

رایان بالای دیوار ایستاد و دستش را سمتم دراز کرد

رایان:عجله کن تا کسی نیامده

دستش و گرفتم و خودم و بالای دیوار کشدم با هم به داخل خانه پریدیم....

رایان:خشوم میاد رو به موت هم که باشی کاری را که باید انجام بدی انجام می دی

بی توجه به حرفش اسلحه را از جیب مخفی ام در آوردم گارد نظامی گرفتم و به سمت ورودی خانه رفتم

رایان هم گارد گرفت و با چند قدم بلند خودش و جلوتر از من انداخت

به در ورودی رسیدیم ...به دیوار کناری تکیه دادیم رایان با پاش به در لگدی زد و اسلحه را رو به جلو نشانه رفت ....کسی داخل نبود ...اشاره کرد وارد بشم....پشت سرش داخل رفتم

یکی یکی اتاق ها را بررسی کردیم ...وقتی مطمئن شدیم کسی توی خونه نیست با دقت شروع به گشتن کردیم.....رایان مدام با سقف و گوشه های کناری سقف سرک می کشید

دنبال چی می گردی؟

رایان:دوربین مخفی

لازم نیست اگه قصد برگشتن یا تله درست کردن داشتن تمام مدارک اینجا را نابود نمی کردن

با دست به خرده کاغذهای که با ماشین ریز ریز شده بود اشاره کردم

رایان میز بزرگ وسط اتاق را زیر و رو می کرد اما بجز چند بطری خالی مشروب و برگ ها پاسور چیزی پیدا نکرد...منم چشمم روی زمین بود و دنبال یه راه مخفی یا یه ردی روی زمین می گشتم....به کنار دیوار بزرگی رسیدم.....دیوار سفیده سفید بود و بر خلاف دیگر دیوارها هیچ قابی روش نصب نبود

با ته اسلحه به دیوار ضربه زدم....پر بود....راه مخفی نبود

رایان در حالی که با ذره بین چشمی برگهای پاسور و نگاه می انداخت زیر چشمی نگاهی به من انداخت و گقت:به چی فکر می کنی؟

انقدر ذهنم درگیر بود که نمی تونستم تمرکزم و جمع کنم کلمات را کنار هم بچینم و جمله ای پاسخ گونه تحویل رایان بدم

چشمم به کنار دیوار روی زمین افتاد.....چند قطره از یک مایع ریخته بود....

خم شدم مایع را با سر انگشت دستم لمس کردم....جلوی بینی بردم و بو کردم....بوش اشنا بود این محلول و می شناختم...مخلوطی از گرد کربنات آمونیوم که اگه با گوگرد مخلوط می شد و رو نوشته کشیده می شد نوشته پاک می شد

یه نگاه به دیوار انداختم....یه نگاه به سر انگشتم...یه حسی بهم می گفت یه چیزی روی این دیوار کشیده شده بوده که الان محو شده...

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

 

یه نگاه به دیوار انداختم....یه نگاه به سر انگشتم...یه حسی بهم می گفت یه چیزی روی این دیوار کشیده شده بوده که الان محو شده

به سمت رایان برگشتم و گفتم:محلول پدیدار کننده همراه گروهتون هست؟

رایان:محلول پدیدار کننده!!!!!!!!!

اره ...یه لحظه بیا

رایان اومد کنارم..

روی این دیوار یه چیزی نوشته شده یا کشیده شده که با ماده ای محو شده می خوام بدونم میشه دوباره ظاهرش کرد

رایان دستی به دیوار کشد....کمی جلوتر رفت و دستی روی دیوار بعدی کشید

رایان:اره حق با تو این دو تا دیوار هم کیفیت نیستن

رایان: باید با پایگاه تماس بگیرم..ازشون می خوام از اساتید دانشگاه پرس و جو کنن ببین محلولی واسه دوباره ظاهر کردن این نوشته سراغ دارن

گوشی موبایلش و بیرون آورد و خط جدیدی روش انداخت با رئیسش تماس گرفته و قضیه را شرح داد....قرار شد نتیجه تا 1 ساعت بعد اعلام بشه

رایان :تا یک ساعت دیگه باید منتظر بمونیم

سری به نشانه باشه تکان دادم.....

حالم هر لحظه بدتر از لحظه قبل می شد

رایان چند قدم به سمتم برداشت...

رایان:تو اصلا حالت خوب نیست دختر؟می خوای خودتو به کشتن بدی؟

برو عقب ....من حالم خوبه

به سمت اشپزخانه رفتم و ابی به صورتم زدم....رایان مشغول تفتیش خونه بود ....چیزی پیدا نکرد...کامیپوتر و اتیش زده بودن و تمام برگه ها ریز ریز شده بود تنها سرنخ ما از اون خانه اون دیوار بود

یک ساعت به پایان رسید

سروان با خط جدیدی تماس برقرار کرد

بله قربان

بله قربان

این بله قربان گفتناش داشت اعصابم و به هم می ریخت.....تماس که قطع شد گفت:

محلول و پیدا کردن....با آزمایشگاه چابهار هماهنگ کردن ....این محلول و اینجا دارن...یکی از بچه ها را می فرستم بره بگیره بیاره....ورود و خروج بیش از حدمون به این خونه شک بر انگیزه

موافقتم را با تکان دادن سر اعلام کردم....

نیم ساعت بعد یه اکیپ 4 نفره با محلول موردنظر وارد شدن

با دیدن من ..تنها و بدون سروان.. وسط سالن ..هر 4 نفر اسلحه هاشون و نشانه رفتن...از سر جام بلند شدم و اسلحه ام و سریع بیرون کشیدم ...اولش فکر کردم از گروه مایکل هستن اما با دیدن ارم پلیس روی جلیقه ضد گلوله تنشون نفس عمیقم و بیرون دادم و اسلحه را پایین آورد

با اسلحه های نشانه رفته قدم به قدم نزدیک می شدن...

اسلحه ات و بنداز

با بلند شدن صدای یکی از همکارهای رایان جناب سروان از اتاق بیرون امدن

با دیدن سلاح های نشانه رفته گفت:غلاف کنید بابا خودی

اسلحه ها پایین امد

رایان این کیه؟

رایان:اوردی محلول رو

اره

بطری را به دست رایان داد به سمت رایان رفتم و بطری را از دستش کشیدم....سرش را باز کردم و با یه حرکت روی دیوار پاشیدمش....با دیدن عکسی که رو به روم ظاهر شد جا خوردم

یه مار که دایره وار حلقه زده بود و سر یه اژدها که توی این دایره خودنمایی می کرد

هر 6 نفر به تصویر روی دیوار نگاه می کردیم

تا امروز فکر می کردم این نماد قدرت اما.....

به یاد خالکوبی روی تن رابرت افتادم....عکس جنازه رابرت ...یه خالکوبی ...مار حلقه زده با یک نقطه وسط دایره

تنها تفاوتش با این شکل سر اژدها و اون نقطه بود

تا امروز فکر می کردم اون نماد قدرته اما....

رایان جلو رفت و با ذره بین مشغول بررسی عکس شد....کار من توی اون خونه تمام شده بود...از در بیرون زدم...

رایان دنبالم دوید.....یکتا؟

ایستادم

رایان:کجا داری می ری؟

کار من اینجا تمومه

رایان:چیزی فهمیدی؟

چیزی که به درد تو بخوره نه

رایان:بزار برسونمت بیمارستان

احتیاجی ندارم....من بر می گردم

رایان:کجا؟

بدون توجه به حرف رایان گفتم:امشب از 9 شب به بعد باید کنار مرز ریمدان منتظرشون بمونیم....امروز اینجا را خالی کردن این یعنی امشب محموله وارد میشه....فقط واسه این می خوام همراهیتون کنم که تیری به مایکل نخوره....اون تنها سرنخ منه نباید کشته بشه

رایان:هنوز نمی گی چرا دنبالشی؟

برگشتم تو چشماش نگاه کردم و گفتم:معامله بی سوال

بدون خداحافظی از در خارج شدم و راه مهمانسرا را در پیش گرفتم

 

ادامه دارد

 

 

تمام طول راه داشتم به این فکر می کرم که اگه انچه در ذهنم می گذشت حقیقت داشته باشه مثل بمب میان مردم عامه صدا می کنه...اما نتیجه این عملیات حالا حالا ها قرا نبود علنی بشه...باید یه نگاه دیگه به عکس های جنازه رابرت بندازم.....باید ....باید مطمئن شم.

انقدر غرق فکر و کلنجار رفتن با خودم بودم که نفهمیدم کی به جلوی در مهمانسرا رسیدم....جلوی در ایستاده بودم و زل زدم به تابلو....بد جور اینجا انگشت نما شده بودم اگه مامورتم کمی بیشتر طول بکشه و محموله ها امشب وارد نشن مجبورم مکان اقامتم و تغییر بدم....

داخل شدم....کسی پشت پیشخوان نبود....دهنم خشک بود...شکمم معترضانه به غرش امده بود ...تازه متوجه گرسنگی بیش از حدم شدم....به سمت غذاخوری مهمانسرا راه کج کردم

5 دست میز فلزی سفید که اطرافش چند صندلی رنگ و رو رفته قرار داشت...روی تک تک میزها را با سفره یک بار مصرف پوشنده بودن....بی توجه به اطراف پشت میزی نشستم....

نفس عمیقی کشیدم تا برای ثانیه ای این ارامش لحظه ای را با سلول سلول بدنم حس کنم اما با دیدن چهره تنومند مردی که صورتش یک زخم عمیق داشت فرصت نکردم دمم رو به زادم تبدیل کنم...پشت میز رو به روی من در مقابل مردی تقریبا هم هیکل خود نشسته بود

توی احوالات دو تا موجود فضایی روبروم بودم که با صدای گارسن که چه عرض کنم پسر 14-15 ساله ای که لباس کثیفی تنش بود و موهای بهم ریختش کاملا مشخص بود توی آشپزخونه ی اینجا چی میگذره به خودم اومدم .. پسر با صدایی که نشون میداد تازه پا به دوران بلوغ گذاشته کفت :

- چی میل دارید ؟

با بی حالی پرسیدم :

- چی دارین ؟!

- چلو کباب کوبیده و قیمه بادمجون ...

خندم گرفت ! همچین میگفت چی میل دارین انگار هی منوی بلند بالا داده بود دستم ..

ازونجایی که نمیدونستم قیمه بادمجون درست چی همون کباب رو سفارش دادم با رفتن پسر .. دوباره نگامو دوختم به دوتا مرد تنومنده روبروم

اهسته پچ پچ می کردن....قیافه هاشون بدجور خلاف بود.. مدام اطرافشون و نگاه می کردن که ببینن کسی دور و برشون هست یا نه ..همه این دلایل دست به دست هم دادن تا حس کنجکاوی من امپر بچسبونه

گوشام و تیز کردم و با دقت هر چه تمام تر به پچ پچ های ناواضح گوش می دادم...تا اینکه دو کلمه به وضوح به گوشم رسید ...امشب....ریمدان

مغزم به کار افتاد محموله قرار بود امشب وارد مرز ریمدان بشه...حرفای اینا بی ربط نمی تونست باشه

میکروفون کوچکم و از جیب بیرون کشیدم..چسب مخصوصم را هم از جیب زیر لباسم بیرون اوردم...پشت میکروفون و چسب زدم....دستام و پشت گلدان گرفته بودم که کسی متوجه نشه....از جا بلند شدم

تا به کنار میز اون دو نفر رسیدم....خودم و به حالت گیجی زدم و دستم را به کنار میزشون گرفتم تا مثلا تعادل خودم را حفظ کنم....میکروفون و زیر میز چسباندم..

ببخشیدی گفتم و سریع از ان دونفر دور شدم.....هنوز متعجب نگاهم می کردن

شنیدم که زمزمه وار می گفت:از گرسنگی در حال بیهوشیه....فقرم بد دردیه

نیست خودمون غرقش نیستیم

دیگه صداشون و نفهمیدم...خودم وارد دخمه ای به اسم دستشویی کردم....

پخش صدا را روشن کردم و توی گوشم گذاشتم....روسری و رو سرم مرتب کردم...ابی به دست و صورتم زد و به صدا گوش سپردم

صداشون واضح بود

منم هستم....به جون تو بشیر دستم تنگه...فامیلی واسه همین وقتاست دیگه ...مگه نمی گی محموله حسابی گنده است به جون اسمال نمی خوام نا امیدت کنم ولی رئیسش ازون از دماغ فیل اووفتاده هاست ... اصلا غریبه مریبه راه نمیده .. بخصوص اگه یکی از بچه ها لاپورته دفعه پیش رو که تا صدای آژیر شنیدی داشتی سکته میکردی و آخرم با دیدن آمبولانس ضایع شدی رو .. بده که ...

این یارو ازون مدلاست که دوست داره تو گروهش بهترینا باشه ...

همزمان با این حرف از در دستشویی اومدم بیرون و رفتم سمت میزم قیافه ی اسمال بدجور تو هم بود ... تا اینکه با نشستنم به صدا در اومد و گفت :

اقدس حاملست خرج زایمانشو ندارم ...

ااااه بابا توام ..... جوجه کشی راه انداختی ... چندمی هست حالا ؟!

8 امی ... عیبی نداره .. روزی رسون خداست .. بذار منم بیام ... - باشه بابا ... از قدیم گفن چراغی که بخونه رواست به مچّد حرومه ... قرار بود یکی دیگه رو پیدا کنم حالا که تورو دیدم و کی بهتر از پسر عمه .... شب ساعت 12 بیا به این ادرس..

بشیر صداش و پایین تر آورد و گفت:یه زیر زمین مخفی ساختن نزدیک مرز.....بد رقم باب پناهگاه ...قراره بریم انجا....دور تا دور تپه ها را هم دوربین کاشتن که مبادا ماموری موش بدونه

پشه بال بزنه خبر دار میشن.....بیاااا اونجا تا نزدیک های سپیده دم باید کشک بدیم کسی چوب لا چرخمون نکنه....بعد محموله وارد میشه....میگم پخش بندر عباس و بدن به تو که نزدیک باشی زود برسی به اقدس

اسمال : نوکرتم هستم در بست.....ولی این همه تجهیزات واسه یه محوله

بشیر:یه محموله هم یه محموله استا....تپل کل کشور و تو این بی موادی ساپرت می کنه

باشه پس من برم به اقدس برسم 11 میام در خونتون با هم بریم

بشیر باشه برو

با بلند شدن اسمال غذای منم رو میز گذاشته شد

تا بشیر بود فرصت داشتم غذا بخورم ...تند تند قاشقم و پر و خالی می کردم تا بشیر بلند شد غذتم و کنار زدم و دو دوقیقه بعدش پشت سرش راه افتادم 

--------------------------------------------------------------------------------

 

 

 

 

بشیر از در رستوران بیرون زد....اهسته دنبالش حرکت می کردم.....

جلوی در مهمانسرا موتورش را به درختی قفل و زنجیر کرده بود....قفل و باز کرد و روی موتورش پرید.....بدون ثانیه مکث خودم و به وسط خیابان رسوندم و جلوی اولین تاکسی ایستادم....دستم را به نشانه ایست جلوش گرفتم

تاکسی محکم زد رو ترمز

خانم این چه وضع تاکسی گرفتنه می خوای خودتو به کشتن بدی

چشمای سرخ از تبم را بهش دوختم و سرد و محکم گفتم اون موتوری را تعقیب کن....سریع

مرد مات و مبهوت نگاه می کرد:حالتون خوبه خانم

حرکت می کنی یا نه؟عجله کن......نباید از دستم در بره

مرد ماشین و روشن کرد و پشت سر موتوری حرکت کرد.

کیفتون و زده خانم؟

نه ....برو دنبالش...مواظب باش... پیچید....نزدیک نرو می فهمه....اره اره پشت این پرایده حرکت کن و اما زیر نظر داشته باش

بشیر رو به روی یه خانه ایستاد.....تاکسی به فاصله چند متری از اون توقف کرد....موتورش و قفل و زنجیر کرد و وارد خانه شد

منم از تاکسی پیاده شدم و بعد از حساب کردن پشت ستون برق ایستادم....

سرم به شدت گیج می رفت دیگه توانی توی بدنم نمونده بود اما مصرانه می خواستم تا حدی که ممکنه ایستادگی کنم.....باید منتظر بشیر می موندم.....نیم ساعت گذشت اما از خانه بیرون نیامد

دیگه حتی توان ایستادن هم نداشتم.....دیگه حتی جون نفس کشیدنم نداشتم....از ضعف بدم می امد اما دیگه بدنم نمی کشید....پشتم و به دیوار تکیه دادم....حتی به کمک دیوارم نمی تونستم به ایستم.......روی دیوار سر خوردم و پایین اومد....پاهام و جمع کردم...لرزم گرفته بود....دندانهام به هم بخورد می کردن.....

سر ظهربود و کوچه خلوت اما می دیدم چند زن چادر به سر از ته کوچه داشتن نزدیک می شدن....

دندان هام روی هم اسکی بازی می کردن.....دهنم خشک شد....چشمام سیاهی رفت .....با مشت به پهلوی خودم ضربه زدم تا چشمام باز بمونه اما نشد....یه لحظه باز شد و دوباره پلکام رو هم افتاد....

صدای مدام می گفت :خانم خوبی/حالت خوبه؟خانم....خانم؟

صدا از دور بود و هر لحظه دور و دورتر می شد.....

نفهمیدم چی شد اما وقتی چشم باز کردم خودم و توی فضای جدیدی دیدم....نگاهی به سرامیک های سفید کف اتاق انداختم... نگاهی به دستم که سرم بهش وصل بود....مردمک چشمم روی ساعت ثابت موند ساعت 8 بود....یک ساعت دیگه با رایان قرار داشتم کنار مرز....حرفای بشیر اون زیر زمینی که ازش حرف میزد همگی روی مخم رژه می رفتن....وای رایان....اگه پاشون به محدوده کنترلی مایکل برسه با خاکستر یکسانشون می کردن....

لبم را با زبانم خیس کردم ...باید برم....حالم مناسب نبود..هنوز سرگیجه داشتم اما لرزم خوابیده بود.....چشمای بی حالم روی در ورودی خشک شد...ماموری سبز پوش اسلحه به دست جلوی در ورودی ایستاده بود...

 

ادامه دارد 

 

 

 

 

با شنیدن زمزمه پچ پچی که لحظه به لحظه نزدیک و نزدیکتر می شد دوباره چشمام و بستم و خودم را به خواب زدم.....قدم ها هر لحظه به تختم نزدیک و نزدیک تر می شد...

در چه وضعیتی اقای دکتر؟

فعلا که بیهوشه اما نهایتا تا فردا به هوش میاد...

کسایی که به بیمارستان منتقلش کردن رو نگه داشتید؟

حقیقتش نه...اون موقع نمی دوستم زخم تیر داره...اینه که فکر کردم از بستگانن گفتم منتظر بمونن اما تا برگشتم رفته بودن با این حال فکر می کنم چندتا رهگذر عامه رسونده باشنش....

می تونین از روی زخمش تقریبا بگین چند روز پیش تیر خورده؟

فکر نمی کنم از دو سه روز بیشتر باشه.....

نفر سومی به صدا در امد

جناب سرهنگ سرقت از جواهر فروشی دُر را به خاطر دارین.....همونی که دو روز پیش اتفاق افتاد

خوب؟؟

یکی از سارقین در حین فرار هدف گلوله قرار گرفت.... سروان برومند توی گزارش نوشته بود بازوی سمت راست سارق هدف قرار گرفت....تیر خوردگی اینم روی دست راستشه....به نظرتون می تونه به هم مرتبط باشه؟

من فکر می کنم قضیه باید پیچیده تر از یک سرقت ساده باشه...برای یک سرقت ساده از پیشرفته ترین اسلحه کمری و مواد بیهوشی و ردیاب استفاده نمی کنن.....وسایلی که همراهش بوده می گه قضیه پیچیده تر از این حرفاست .....سربازی را برای کشیک جلوی در اتاقش بزار....

اقای دکتر لطفا به محض اینکه به هوش امد ما را در جریان بزارید...

چشم حتما

صدای قدم ها دورتر و دورتر شد...

چند لحظه ای جهت اطمینان چشمام و بستم.. ...وقتی تقریبا از خالی بودن اتاق مطمئن شدم چشمام و اهسته اهسته باز کردم....در اتاق بسته بود....

نگاهم روی لباس های تنم سر خورد...

لباس صورتی کمرنگی تنم بود....لباس محلی با تمامی وسایل به دست پلیس امنیت داخلی افتاده بود...دست خالی بودم اما به هیچ عنوان اجازه نامه ترک عملیات رو برای خودم صادر نکردم

نگاه دیگه ای به ساعت انداختم ساعت 8:10 .... فکر رایان و مخفیگاه مایکل بازم به ذهنم هجوم اورد....نگاهی به سرم دستم انداختم...بدنم احتیاج به انتی بیوتیک داشت ....الان حالم بهتر بود اما باید جلوی این عفونت لعنتی را به نحوی می گرفتم ...از طرفی هم باید به رایان در مورد پناهگاه مایکل اخطار می دادم....

 

نگاهم به پرونده پزشکی پایین تخت افتاد...چشمام برق زد...برگ را از روی پوشه کندم....نگاهی بهش انداختم...دستور پزشک و داروی تجویزی را نوشته بود برگه را از پوشه جدا کردم ....می تونستم بعدا این دارو را تهیه کنم اما امشب فرصت مبارزه با عفونت بدنی نبود وقت مبارزه با ویروسی به نام مایکل بود

فرصتم کم بود ...باید هر چه سریع تر از بیمارستان خارج می شدم و خودم را به مرز می رساندم....با تحقیقات که قبلا انجام داده بودم می دانستم فاصله مرکز شهر تا مرز ریمدان تقریبا 50 کیلومتری هست....باید عجله می کردم در غیر اینصورت دیر می رسیدم.....دیر رسیدنم دقیقا مصادف بود با از بین رفتن رایان و همکارانش

 

از روی تخت اهسته بلند شدم...سرم و از دستم کشیدم...با دیدن پنجره اتاق چشمام درخشید ....به سمت پنجره رفتم اما با دیدن ارتفاعم از سطح زمین و همینطور جمعیتی که توی حیاط بیمارستان در رفت و امد بودن نفسم و با حرص بیرون دادم.....حس کردم صدای قدم های داره به اتاق نزدیک میشه....سریع خودم را روی تخت رسوندم..چسب سرم را همینجوری پشت دستم چسباندم...سوزن پوست دستم و می خراشید و آزار می داد اما چاره ای نداشتم...با پایین امدن دستگیره در اتاق چشم منم بسته شد....هر کی بود در و پشت سر خودش بست....صدای تق و توق سر زباله دان باعث شد چشمام و کمی نیمه باز کنم با دیدن نظافتچی فکرم راه افتاد....

زن وارد سرویس بهداشتی داخل اتاق شد....با شنیدن صدا اب روی تخت نیم خیز شدم....چسب را از روی دستم کندم و اهسته خودم را به سرویس بهداشتی رساندم...تک ضربه ای به پشت سر نظافت چی زدم....حتی فرصت فریاد کشیدن هم پیادا نکرد و بلافاصله بیهوش شد....لباس صورتی رنگم را با لباس سبز رنگ نظافتچی تعویض کردم این سر و وضعم تنها مجوز برای خروجم از بیمارستان بود....فرصت اینکه بخوام لباس تن نظافتچی بیهوش شده کنم و نداشتم بنابراین ملافه ای روی تن برهنه اش انداختم و بعد از زدن ماسک مخصوص نظافت از اتاق خارج شدم...ماسک تا حدودی صورتم را پوشانده بود و همین برای به خطا انداختن سرباز کشیک که در مستی خواب به سر می برد کافی بود..

بلافاصله به سمت اسانسور راه افتادم

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

 

جلوی در اسانسور ایستادم....دکمه اسانسور را فشار دادم.....طبقه دوم بود...چند لحظه صبر کردم ...حرکت نمی کرد...نگاهم به تابلو راهنمایی افتاد که خروج اضطراری را نشان می داد....سرم و تکون دادم و سعی کردم این فکر از ذهنم خارج کنم....باید انرژیم و واسه مقابله با مایکل و گروهش ذخیره می کردم...باز نگاهم را به اسانسور دوختم..طبقه اول....

بدون لحظه ای تردید اینبار به سمت پله ها خروجی حرکت کردم ....دو طبقه را با شتاب و سریع پایین امدم اما با شدت گرفتن سرگیجه ام مابقی پله ها را اهسته تر طی کردم.....با اون فرم خارج شدن از بیمارستان غیر ممکن بود....باید فکر می کردم

ببخشید خانم میشه از جلوی در برید کنار

برگشتم و به در نگاه کردم.....کنار در هک شده بود....سرویس بهداشتی خواهران.....

کمی خودم را کنار کشیدم....چشمم به چوب لباسی داخل سرویس بهداشتی افتاد...یک چادر مشکی در کنار یک کیف آویزان بود....

وارد شدم....چادر و برداشتم روی سر انداختم و سریع خارج شدم....از در بیمارستان بی دردسر بیرون زدم

نگاهی به ساعت انداختم 40 دقیقه بیشتر فرصت نمونده بود....جلوی اولین تاکسی را گرفتم و خواستم من را تا مرز ببره

راننده:خانم من این موقع شب ان حوالی نمی رم پیاده شو

خوب حداقل من و تا نزدیکی ها خروجی شهر ببر انجا پیاده میشم....

راننده قبول کرد...فاصله 50 کیلومتری را تنها در 40 دقیقه باید طی می کردم.....تا نزدیکی های خروجی شهر با تاکسی رفتم...بعد از پیاده شدن از تاکسی نگاهی به خیابان انداختم....موتور سیکلتی نظرم را جلب کرد...به سمت موتور رفتم ...بد نبود. چادر را از سرم برداشتم ....سوار شدم و با استفاده از سیم های موتور سعی کردم روشنش کنم.. ..کارم زیاد طول نکشید...با سرعت به سمت مرز حرکت کردم....سردی هوا بدن نسبتا ضعیفم را به لرزه انداخته بود...باد مثل شلاقی دردناک به صورتم برخورد می کرد....سوزش سرما را سلول سلول تنم حس می کرد اما هیچ کدام از این ها مانع حرکتم نشد...شدت باد روسری را از سرم باز کرد و با خود برد...حالا دیگه سوزش سرما را پوست سرم هم حس می کرد

با چند دقیقه تاخیر رسیدم....رایان با دیدنم اخم عمیقی کرد و گفت:واسه یه عملیات ثانیه ها ارزش طلا را دارن اونوقت تو 5 دقیق تاخیر داری؟

بدون توجه به حرفش گفتم:زیرزمینی مخفی به عنوان پناهگاه مایکل و همکاراش در کنار مرز تعبیه شده.....دور تا دور زیرزمین پر از دوربین و حسگر....پاتون روی یه حسگر بره آژیر خطرشون به صدا در میاد اونوقت نه تنها محموله ای وارد کشور نمیشه بلکه تمام برنامه های که واسه مایکل و اطرافیانش ریختین بهم می خوره

یکی از دوستان رایان به صدا در امد و گفت:می دونی چه ساعتی محموله وارد میشه؟

سپیده دم

رایان گیر انداختن توی دره عملی نیست اگه اینجا پناهگاه داشته باشن همین جا تقسیم بندیش می کنن و هر کدوم و به یه سمت کشور می فرستن اونوقت نمی تونیم جلوش و بگیریم....نظر تو چیه علی؟

منم با حرفای پویا موافقم...

پویا:نقشه شماره دو هم با اطلاعاتی که الان ایشون دادن عملی نیست....بخوایم به مرز نزدیک بشیم حسگر را راه انداختیم

رایان:اتفاقا راه انداختن حسگرها فکر خوبیه...تا نزدیک سپیده دم اینجا می مونیم....علی رو با ماشین و پاسپورت می فرستیم مرز ...به عنوان یک مسافر که می خواد از کشور خارج شه و به پاکستان بره...علی تو انجا کمی وقت بکش به محض اینکه کامیون ها می خواستن وارد شن به پویا و پدرام خبر بده حسگر ها را حساس کنن تا آژیر بکشه....توی ان شرایطی که منتظر ورود محموله هستند با به صدا در امدن آژیرها فکرشون به هم میریزه اشفتگی پیش میاد... پویا و پدرام و من سرگرمشون می کنیم...یکتا و علی هم محموله را از مرزبانی به سمت روستای درگس هدایت می کنن..

علی:رایان تو تیر خوردی زیاد توان مبارزه نداری...تو محموله را ببره درگس من با پویا و پدرام سرگرمشون می کنم

رایان:خیلی خوب باشه...همه موافقن؟

هر 4 نفر سری به علامت تایید تکان دادن

ادامه دارد

 

علی:رایان نمی خوای این خانم و معرفی کنی؟
رایان خیلی کوتاه و تلگرافی گفت:یکی از مخبراست
پویا با تعجب گفت:مخبر!!؟!!!! اونم وسط عملیات؟دستمون انداختی؟
رایان کلافه گفت:به جون خودم یه جورای مخبر...اطلاعات خوبی داره که به دردمون می خوره
علی:اونوقت عوضش چی ازمون می خواد؟
رایان:یه تسویه حساب کوچک با مایکل داره...قول داده فقط حقشو از مایکل بگیره و بعد کاملا در اختیار ما بزارتش
پدرام:رایان فرمانده بو ببره واسمون گران تموم میشه
رایان محکم و قوی گفت:نباید بو ببره....این دختر قرار نیست خللی در عملیات وارد کنه فقط یه نیروی کمکیه
علی:تو اگه نیروی کمکی می خواستی چرا زنگ نزدی تهران نیرو اعزام کنن
رایان:علی تا حالا شده کاری کنم که به ضرر گروهمون تموم شه؟
علی:نه
رایان:پس الان این بحث و اسه چیه؟
پدرام:بحث سر اینه که 4 سال زحمتمون با یه اعتماد کوچک دود نشه بره هوا
پویا:بچه ها بسه.....قبل از عملیات با هم بحث نکنین تمرکزتون میریزه بهم....بعد راجبش صحبت می کنیم
روی تخت سنگی نشسته بودم و بدون اینکه ذره ای به حرف ها و بحثاشون اهمیت بدم فکر یه لباس درست و حسابی برای خودم بودم....با اون فرم بیمارستان نمیتونستم تکون بخورم
رو به رایان گفتم:تمام تجهیزاتم و ازم گرفتن..جلیقه ضد گلوله ...اسلحه..چیزی دارین به من بدین؟
با این حرفم تازه رایان متوجه سر و وضعم شد و گفت:این چه وضعیه؟ این لباسا چیه پوشیدی؟
حرصم گرفت و گفتم:لباس اسپایدرمن..معلوم نیست
علی زد زیر خنده و گفت:دختره چه زبونیم داره......با لحجه هم حرف میزنه....ایرانی نیست مگه؟
رایان:نه تازه وارد ایران شده
با این حرف رایان پدرام جبهه گرفت و گفت:رایان جدی جدی دیوانه شدی...اخه دیوانه یه نیروی غیر نظامی اونم از جنس خارجی ندیده و نشناخته وارد گروه کردی؟
رایان:بچه ها بعدا توضیح می دم الان فرصت نیست.....یه فکری به حال سر و وضع این کنین
علی:پاسپورت من که همراهم نیست باید برگردم چابهار ...می خوای اینم ببرم هر جا اقامت داره لباس عوض کنه....ساعت تازه 9:30 نهایتا تا 11 برگشتیم..عملیات هم که قراره سپیده دم شروع بشه
رایان باشه برین ....زود برگرد....حواست به این دختره باشه....گفتم کبریت بی خطره اما کبریت کبریته بپا نسوزونتت
علی:باشه جناب سروان... فعلا یا علی
علی یارت
علی جلوتر از من حرکت کرد و منم پشت سرش راه افتادم
چند متری راه رفتیم تا به زانتیای مشکی رنگ رسیدیم.....علی سوار شد و منم روی صندلی جلو کنارش جا گرفتم
ماشین به حرکت در امد و با سرعت نسبتا زیادی به سمت چابهار حرکت کرد
در افکار خودم مشغول تجزیه و تحلیل رفتار این 4 افسر ویژه با هم بودم و کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم که احتمالا دوستی عمیقی بینشون در جریانه که با صدای علی رشته افکارم پاره شد
علی:از مایکل چی می دونی؟
تقریبا همون چیزای که شما می دونین
علی:پس رایان رو چه حسابی میگه اطلاعات خوبی راجب مایکل داری؟
اینو گفت که بیشتر ازش سوال نپرسین....منو وارد عملیات کرده تا مانع عملیاتش نباشم
علی:چرا باید واسه عملیات ما مانع باشی؟
واسه اینکه منم دنبال همون چیزیم که شما هستید
علی:مایکل؟
دقیقا
علی:چرا؟
این سوال و نپرسین
قبل از اینکه کنجکاوی علی مجبورش کنه سوالات بیشتری را بپرسه شروع کردم به شرح دادن فکری که مغزم و مشغول کرده بود
قبل از اینکه بخوایم وارد عملیات بشیم بهتره مختصات پناهگاه را شناسایی کنیم
علی:البته....پویا و پدرام مشغول همین کار هستن
من راه مطمئنی سراغ دارم
علی:چه راهی؟

ادامه دارد

یه نفر و می شناسم که می تونه ما رو به پناهگاه برسونه
علی ابرویی بالا انداخت و گفت :کی؟
به صورت کاملا اتفاقی متوجه گفت گو دو تا قاچاقچی خرده پا شدم...داشتن در مورد محموله عظیمی که امشب قراره وارد بشه صحبت می کردن ساعت 12 هم به سمت پناهگاه حرکت می کنن
علی:می دونی الان کجا میشه پیداشون کرد؟
اره تعقیبش کردم
علی:خوبه....اول بریم من پاسپورتم و بردارم شما هم لباست و عوض کن بعد بریم سراغ این خرده پاهای که می گی
با تکون دادن سر موافقت خودم و اعلام کردم
به مهمانسرا رسیدیم ..مقابل پیشخوان قرار گرفتم....شاگرد مهمانسرا با دیدنم سریع کیلد رو به سمت گرفت....به اتاقم رفتم...نگاهم به لباس محلی زرشکی رنگ افتاد....دست پا گیر بود اما جز اون لباسی نداشتم....جلیقه ضد گلوله ام رو تنم کردم نگاهی به دست بانداژ شده ام انداختم...هنوز تنم ضعف داشت اما وضعیتم قابل تحمل تر از قبل بود...لباس را پوشیدم...کلت کمری و همراه با یه بسته تیر داخل جیبم جا دادم....کفش رزمایشی را به پا کردم... برای اطمینان از کارکرد کفش تک ضربه ی با جلوی پا به زمین کوبیدم تیغه تیز و برنده بیرون امد...بعد از برگرداندن تیغه به حالت اولیه شوک دستی و مواد بیهوش کننده را هم در جیبم جا دادم تمام وسایلم و در کوله ریخته ..اتاق را خالی کردم و پایین برگشتم...بعد از حساب کردن پول مهمانسرا بیرون زدم
علی به کاپوت ماشین تکیه داده بود و با پاش ضرب گرفته بود
علی:بجنب دیگه دختر
اون قاچاقچی ساعت 12 حرکت می کنه پس زیاد عجله نکنین
داخل ماشین نشستیم و حرکت کردیم....علی برعکس رایان پسر ارومی بود....بیشتر در تفکرات خودش غرق بود و گاهی سوالاتی می پرسید که کاملا مرتبط به عملیات بود...ولی تیزی رایان و نداشت...رایان از میان حرفا و شوخی و سوالای بی ربطش می خواست از ادم حرف بکشه و تخلیه اطلاعاتی انجام بده
به محل اقامت رایان و گروهشون رسیدیم
علی:چند لحظه منتظر بمون الان بر می گردم
از ماشین پیاده شده و به سمت خانه ای با نمای اجری رفت
با چشمم کوچه را بررسی می کردم محله ساکتی بود و البته بسیار بسیار نزدیک به کوچه ی محل اقامت مایکل و گروه اش
علی پاسپورت به دست برگشت
پشت فرمان نشست و دوباره حرکت کردیم
در حالی که یه دستی رانندگی می کرد با دست دیگه بی سیمش را از کمر باز کرد و جلوی دهان گرفت
یه لحظه مات این موندم که نکنه بخواد منو تحویل بده
با خشم گفتم:چیکار می خوای کنی؟
علی با همون لحن آروم و خونسردش گفت:باید با رایان هماهنگ کنم ....اون فرمانده گروه باید در جریان باشه
علی:عقاب عقاب شاهین
عقاب عقاب شاهین
رایان:عقاب به گوشم
لحن اشنایی صداش یه لحظه به تمام وجودم ارامشی زیبا تزریق کرد.....حالت دختربچه ای را داشتم که مادرش و توی شلوغی بازار گم کرده و توی یه لحظه صدای اشنایی مامانش و می شنوه و به سمتش بر می گرده....رایان برام تندیسی از پدر بود.. یه غریبه اشنا ...ادمی که اصلا نمی شناختمش و ازش نمی دونستم اما تداعی گر پر ابهت ترین مرد زندگی ام....بهترین و تنها همدم روزای بی مادریم...پدرم بود
وقتی به خودم امدم که دیگه تماس قطع شده بود
نگاه پر سوالم را به علی دوختم و گفتم:چی شد موافقت کرد؟
علی با تعجب گفت:فکر کردم داری گوش می دی... یعنی نشنیدی؟
نفس عمیقم و بیرون دادم و گفتم:نه داشتم به عملیات فکر می کردم یه لحظه ذهنم مشغول شد نفهمیدم
مدل رایان نبود که پیله کنه دقیقا به چه چیز عملیات فکر می کردی یا چی ذهنت و مشغول کرده...خیلی راحت و بی سوال جواب داد
علی :اره موافقت کرد...فقط گفت پناهگاه و پیدا کردیم جلو نریم ...برگردیم پیششون...از کدوم طرف باید برم حالا؟
این اطراف و که نمیشناسم برگرد جلوی مهمانسرای که بودم
علی دور زد و بعد از 10 دقیقه رو به روی مهمانسرا بودیم
اونشبی که بشیر رو تعقیب می کردم حال خوبی نداشتم ..اما با این وجود سعی کردم ادرس را به خاطر بسپارم...الان هم کم و بیش به یاد داشتم
سر یه چهارراه موندم که باید چپ بریم یا راست
علی:چپ یا راست؟
نمی دونم فکر کنم راست
به سمت راست پیچیدم کمی از چهارراه که دور شدیم خیابان ها بیش از اندازه به نظرم غریب امد
نه نه نه برگرد باید چپ می رفتیم
علی بی هیچ اعتراضی به سمت چهارراه برگشت این بار به سمت راست رفتیم...بلاخره بعد از جست و جو و رفت و برگشت های اشتباه خانه را پیدا کردیم
وقتی گفتم همین خونه است علی نفسی از سر اسودگی کشید...
علی:بلاخره پیداش کردیم ساعت 11:30...یه خورده بیشتر چپ و راست رو قاطی می کردی عمرا زودتر از سپیده دم و شروع عملیات پیداش می کردیم
ادامه دارد