رمان عملیات مشترک6
فقط می دویدم فقط..می خواستم از همه ی این بی اعتمادی ها دور شم می خواستم از همه ی این ترسا دلهره ها قانونا دور شم....فقط می خواستم برم
نمی دونم تا حالا این وضع واسه کسی پیش امده بود یا نه اینکه بعد از یه ارامش نسبی یهو منزجر شی و تمام عقده های سالیانه ات سر باز کنه ...از چیزی که بودم پیشمون نبودم فقط دوست داشتم این شکل بودن فرق می کرد...دوست داشت سر پناه داشتم...دوست داشتم بابا بود
بازوم کشیده شد ...سروان به شدت به عقب کشیدم و کشیده ای زیر گوشم خواباند
هنوز بهش نگاه می کردم
سروان اب دهانش و قورت داد و گفت:فقط می خواستم به خودت بیای..
چشممو بستم ...سیلی محکم بود اما من پوست کلفت تر از این حرفا بودم...چشمام و بستم و نفس عمیقی کشدیم..تا چشم باز کردم حس کردم از آن حالت خلسه بیرون امدم.....
سروان –چت شد تو یهو چرا با یه خواب اینجوری بهم ریختی؟
ارامش از دست رفته ام برگشته بود...با لحن معمول همیشگیم گفتم:بریم
و به سمت ماشین رفتم
در عقب و باز کردم و روی صندلی عقب جای گرفتم....سروان هم اهسته به سمت ماشین امد
پشت فرمان نشست و از اینه نگاهی به من دوخت
چیه فکر می کنی با یه روانی سر و کار داری؟
سروان-نه فقط...چرا اینجوری شدی؟چی بهمت ریخت؟
چیزی نیست...حرکت کنید دیر شد
سروان پا روی پدال گاز فشرد و حرکت کرد.....سکوت بینمون سنگینی می کرد..
لپ تاب و بیرون آوردم و اول تنظیمات لازم و انجام دادم که موس لمسی به اثر انگشتم حساس باشه و فقط با انگشت من کار کنه...به هر حال قانون می گفت اعتماد نکن....منم مجری و پیرو قانون بودم
سروان داری چیکار می کنی؟
گفته بودم معامله بی سوال
سروان-اینجوری که نمی شه
با خشم از توی اینه به چشمای مشکی سروان نگاه کردم و گفتم:باید بشه
با نرم افزار مخصوصم به سیستم پلیس راه نفوذ کردم و عبور و مرور جاده چابهار را زیر نظر گرفتم...نباید از مایکل غافل می شدم..تمام توانایی ام را واسه فعال کردن دوربین های پلیس راه به مار گرفتم حفاظت سیستم ها بالا بود و رمز های متعدد می خواست اما بلاخره بعد از یک ساعت و نیم تونستم به سیستم کنترل راه پلیس راه چابهار نفوذ کنم...
خوشحال شدم و لبخندی کوتاه روی لبم نشست
سروان-چیکار کردی که داری از ذوق سکته می زنی؟
بله؟؟؟؟؟؟
سروان با لبخند شیطونی گفت:بلا
میشه واضح حرف بزنی؟
سروان-اره ....دارم می پرس چه نتیجه ای گرفتی که انقدر خوشحالی
نتیجه خوب
سروان-اونوقت این یعنی چی؟
یعنی کم کم مایکل و پیدا می کنم
سروان-باریکلا به شما انوقت چه جوری؟
کلاس اموزش که نذاشتم سروان
سروان-برو بچه صدتا مثل تو زیر دست منن....به کدوم دوربین نفوذ کردی؟
معامله بی سوال
سروان-کشتی ما را تو با این عبارت....رانندگی که بلدی؟
پس فکر کردین در تمام اون تعقیب و گریزای جانانه ای که داشتیم راننده شخصی داشتم
سروان-اونجوری وحشیگرانه نه مثل ادم و می گم؟مثل ادم می تونی رانندگی کنی؟
این اصطلاح و می دونستم یه بار مامان به بابا گفت مثل ادم دخترم و بغل کن ...وقتی پرسیدم یعنی چی؟گفت یعنی درست و خوب
از ذوق اینکه بلاخره معنی یه اصطلاحش و فهمیدم داشتم خفه می شدم واسه همین گفتم:اره بلدم درست رانندگی کنم
سروان-افرین راه افتادی...زبون بفهم شدی
من زبان می فهمم
سروان گوشه ای پارک کرد... کامپیوتر را خاموش کردم و رمز امنیتی را فعال کردم....از ماشین پیاده شدم و پشت فرمان نشستم..سروان هم صندلی جلو را به حالت افقی در آورد و روش لم داد
ادامه دارد
--------------------------------------------------------------------------------
داشتم صندلی راننده و اینه ها را تنظیم می کردم که متوجه نگاه پر از شیطنت سروان رو خودم شدم
به سمتش برگشتم و بهش نگاه کردم...چشمام انقدر واضح داشت داد میزد چیه مگه ادم ندیدی؟که اصلا احتیاج نداشت به زبون بیارم
از نگاهم سوالم و خوند و گفت:مگه می خوای هواپیما هدایت کنی که یه ساعت داری تنظیمات انجام می دی
از حرص دندان هام و روی هم فشردم....و زیر لب زمزمه کردم:پلیسی که خودش قوانین و رعایت نکنه از مردم چه انتظاری داره؟
برخلاف تصورم صدامو شنید و با همون لحن پر از شیطنت گفت:من پلیسم باید رعایت کنم تو که نیستی
تو دلم گفت:ای بی خبر بکوش صاحب خبر شوی
این شعر و همیشه مامان وقتای می خوند که می خواست یه خبر مهم به بابا بده....کوچک بودم که مامان رفت اما خاطراتش ..لحن شیرین و دلنشینش ....نگاه مهربانش توی ذهنم نقش بسته بود و پاکن روزگار محال بود بتونه پاکش کنه
با یاد آوری مامان ناخوداگاه چشمام به غم نشست...خوشحال بودم که سروان چشماش و بسته و رعد برق غم و تو چشمام نمی بینه....چون به این نتیجه رسیده بودم که اصولا ادم فضولیه و مصرانه می خواد دلیل غم و ناراحتیم و بدونه...
ماشین و به حرکت در اوردم و در امتداد جاده حرکت دادم...سروان با چشمای بسته گفت:من شاخکام تیزن....خطا بری نسخه ات را می پیچم
نفهمیدم چی گفت...کلا من زبون این سروان و نمی فهمیدم ...بی خیال شدم و ادامه ندادم...حتما داشت می گفت اهسته رانندگی کن به کشتنمون ندی
به راهم ادامه دادم....ده دقیقه بود که اون خوابیده بود و منم به جاده خیره شده بودم....نمی دونم چرا یهو برگشتم و به صورتش خیره شدم...شاید دلم واسه فیس شرقی و مردونه ی بابا تنگ شده بود و می خواستم با دید زدن قیافه ی شرقی سروان مرهمی روی دلتنگیم بزارم....سروان منو یاد بابام می انداخت
حواسم به اون بود که صدای بوق شدید ماشینی یه لحظه توی فضا پیچید
سر برگردوندم دیدم یه اکیپ پسر جوان و قرتی توی ماشین نشستن و حرکات موزون انجام می دن...سری به نشانه تاسف تکون دادم و دوباره به جاده خیره شدم
سروان تکونی خورد و بدون اینکه چشماشو باز کنه گفت :
این منطقه ها موقعی که میبینن یه خانوم نشسته ممکنه یکم اذیتت کنن .. حواست باشه ..
با تعجب گفتم :
بیدارین ؟!
اون بوق تریلی مانند خرسم از خواب میپرونه چه برسه منو
در ضمن بجای نگاه کردن به من حواست به رانندگیت باشه
-شما مگه نگفتی با بوق ماشین از خواب پریدی پس چه جوری فهمیدی من بهت نگاه می کنم؟
سروان لبخند ریزی زد و گفت:سکوت ...خوابم می پره..بدعنق میشمااا
نفس عمیقم و بیرون دادم و سعی کردم حواسم به جاده باشه
دیگه کم کم داشتیم به پلیس راه می رسیدیم...تو افکار خودم غرق بودم و داشتم برنامه می ریختم که سروان یهو بلند شد و نشست
اتوماتیک وار یکم از جا پریدم ..
سروان:اوه خوبه تو هم... نترس حالا....نمی خورد انقدر تیتیش باشی؟
با چشمای سردم بهش نگاه کردم و زیر لب گفتم:تو فکر بودم
سروان:فکر من؟
نمی دونم چرا خندم گرفت
سروان-وای ببین چه ذوقیم می کنه
می گم جنبه نداره میگین نه....لبخندمو جمع کردم
سروان صندلیش و به حالت عادی برگردوند...افتابگیر جلو ماشین و پایین داد و از توی اینه اش نگاهی به خودش انداخت
دستی تو موهاش کسید و گفت:اخ اخ اخ از قیافه افتادم
داشپورت و باز کرد و واکس مو را بیرون کشید و با موهاش مشغول شد
با تعجب بهش نگاهی انداختم
سروان:چیه بابا تو هم...خوردی منو با اون چشات
بی مقدمه گفتم:سروان داریم میریم عملیات نه مهمونی
سروان:من عادت دارم مرتب بگردم چه عملیات چه مهمونی....موهام ردیف نباشه حالم دگرگون میشه
سر به نشانه تاسف تکون دادم که زیر لب گفت:.واسه عمه ات متاسف باش
شنیدم اما به نشنیدن زدم
گفت:بزن کنار می خوام خودم بشینم
بی حرف قبول کردم و کنار جاده نگه داشتم ...جا به جا شدیم...به صورتش که نگاه کردم یه لحظه از ذهنم گذشت چقدر بهش میاد پلیس باشه
حرکت کردیم...پنج دقیقه بعد بلاخره به پلیس راه چابهار رسیدیم...ساعت 10:30 شب بود
ادامه دارد
--------------------------------------------------------------------------------
نفس عمیقی کشیدم و ناخودآگاه دست بردم سمت شالم و به روشی که بلد بودم مرتبش کردم ..
سروان که انگار هیچ حرکتی از دیدش غافل نمیموند رو کرد بهم و گفت :
- باریکلا .. خوشم میاد توی این مملکت یه چیزی رو خوب یاد گرفتی ..
چون حالت چشمشو نمیدیدم اخمی کردم و گفتم :
- چی رو ؟؟!!
تک خنده ای کرد و گفت :
اینکه حجاب زینت زنه ....
به حرفش اهمیتی ندادم کلا عادت داشت در مورد هر چیزی اظهار نظر کنه.
افتادیم توی ترافیک روان پلیس راه
ماشین ها اهسته جلو می رفتن....بی استثنا همگی تفتیش میشدن و مامور ها ذره ذره ماشن و زیر و رو می کردن
شنیده بودم چابهار شهری مرزی و حساسیه و معمولا واردات مواد مخدر از طریق راههای مرزی همین شهر انجام میشه
بعد گذشت چند دقیقه بلاخره نوبت به ما رسید...تابلو ایست جلوی ماشین به حرکت در امد ...سروان ماشین و به حاشیه هدایت کرد ...بدون اینکه از ماشین پیاده بشه شیشه را پایین داد...دست توی جیبش کرد و از کیف پول چرمش کارت شناسای اش در آورد....سرباز جوان کنار ماشین رسید
گواهی نامه و کارت ماشین لطفا
سروان کارت شناسایش و به سرباز جوان نشان داد
سرباز احترام نظامی داد و گفت:ببخشید قربان
نمیدونم چرا به محض حرکت ماشین نفسم رو با صدا دادم بیرون ..
سروان همین طور که کیف رو بر میگردوند سر جاش گفت :
چیه ترسیدی همین جا تحویلت بدم ؟؟؟!
چپ چپی نگاش کردم .. یعنی تو غلط میکردی ...
که باعث شد بیشتر بخنده ..
نمیدونم چی شد که یهو گفتم
بعد از این همه سال سروانی ندیدم اینقدر هر هر بخنده !!!! یکم جدیتر .. لااقل به خاطر پرستیژه کاریتون !!!
یهو یه ابروشو داد بالا ...
تازه فهمیدم با یه جمله چه بد خودمو لو دادم ...
سروان با حیرت کلمه به کلمه جمله من و تکرار کرد:بعد از این همه سال سروانی ندیدی اینقدر بخنده!!!!!!!مگه کلا تو عمرت چقدر سروان دیدی؟
سعی کردم به خاطر گافی که دادم بهم نریزم و با ارامش موضوع را جمع کنم
-اصولا سروان ها علاقه زیادی به تعقیب و گریز من دارن به همین خاطره که زیاد باهاشون برخورد دارم
سروان اهانی گفت و ادامه داد:بس که اماتوری بچه
تو دلم گفتم :نه بابا حرفه ای
کجا قراره بریم؟
سروان:خونه اقای شجاع
قرار شد من و شما یه عملیات دو نفره داشته باشیم چرا اقای شجاع را وارد ماجرا کردین
یه لحظه سکوت و ترکیدن سروان از خنده ..
فکر میکنم اگه روبروش نشسته بودم تا لوزشو میدیدم با این خنده ای که کرد .. اخمی کردم و پیش خودم گفتم مردک دلقک !!! هی زرت زرت میخنده ...
قهقهه اش که تموم شد با صدایی که رگه های خنده توش مشخص بود گفت :
مفرح ذاتیا دختر ...
خوب آخه خانوم باهوش و حرفه ای !!!! داریم میریم دنبال سوژه دیگه ...
ادامه دارد ....
--------------------------------------------------------------------------------
ادمی نبودم که زیاد اهل مسخره کردن و تکه انداختن باشم اما نمی دونم چرا عذاب دادن و نیش زدن سروان بهم یه حس خوبی را القا می کرد
واسه همین با یکی از معدود لبخندای حرص درارم گفتم:انوقت پلیس حرفه ای شما که قصد نداری با این ماشین تمام چابهار و بگردی ....و مطمئنا انتظار نداری که مایکل کنار خیابان ایستاده باشه یکی تکه کاغذ دستش گرفته باش و بزرگ روش نوشته....گمشده سروان پیدا شده
سروان با لحن پر کنایه ای گفت-نه عزیز فقط تو لپ تاپ و دم و دستگاه داری ما فقیر فقرا با چراغ قوه دنبال هدفمون می گردیم
لبخندم و به زور کنترل کردم....تو دلم به این همه حاضرجوای افرین گفتم....حرفی را بی جواب نمی گذاشت
نمی دونم چرا لحن سروان....نحوه بیان کلماتش...همه و همه منو به سمت چیزی سوق می داد که باهاش بیگانه بودم....لبخند...حرفاش ناخودآگاه خنده مهمان لبم می کرد
سروان بی حرف ماشین و گوشه ای پارک کرد موندم می خواد چیکار کنه...با چشمای پر سوال بهش نگاه کردم سروان نگاه شروری بهم انداخت کمی ابروش و بالا انداخت و گفت:نمیری از فضولی
تو ذهنم مدام تکرار می شد مگه آدم از فضولی می میره
سروان پیاده شد و به سمت صندق عقب رفت....چند دقیقه بعد کیف به دست برگشت..کیف لپ تاپش و روی پاش و گذاشت و دوباره پشت فرمان نشست....کمی صندلی راننده را عقب داد تا راحت تر بشینه و لپ تاپ راحت روی پاش جا بگیره
به سمتم برگشت و گفت:پیاده شو برو عقب بشین
چرا؟
سروان که حالا علاوه بر شیطنت برق تکبر هم توی چشماش نشسته بود گفت:مگه ادعا نمی کنی از من حرفه ای تری
وسط حرفش پریدم و گفتم:البته
سروان تک پوزخند پر تمسخری زد و گفت:خیلی خوب خانم حرفه ای برو عقب بشین وسایلت و بکار بنداز ببینیم من زودتر مایکل و پیدا می کنم یا تو
بی تردید... سریع و فرض از ماشین پیاده شدم و در صندلی عقب جا گرفتم
لپ تاپ و موقعیت یابم و راه انداختم....سروان هم لپ تاپش و روش کرد ...هر دو آماد بودیم
سروان:حرکت
از هر ده تا انگشتم واسه بالا بردن سرعت استفاده می کردم....اگه می شد چند تا دست دیگه هم قرض می گرفتم تا بتونم از خجالت سروان در بیام...نباید می باختم به هیچ عنوان
با گوشه چشم نیم نگاهی به سروان انداختم...اخم کوچکی رو پشانیش نشسته بود و با جدیت تمام مشغول کارش بود...اصلا باورم نمی شد این چهره جدی همون مامور پلیسی که تا چند لحظه پیش نگران حالت موهاش بود
یه لحظه توی دلم بهش قبطه خوردم....توی زندگیش خوش بود و توی کارش جدی...اما من چی....توی کارم غرق شده بودم...یه لحظه به این فکر کردم که اون بیشتر از کارش لذت می بره یا من
همین چند لحظه تعلل باعث شد کلی از کارم و دوئل ناخواسته ای که با سروان راه انداخته بودم عقب بمونم
سروان با نرم افزار موقعیت یاب داشت چابهار و زیر و رو می کرد اما من همچنان به دوربین های راهنمایی رانندگی معتقد بودم....نیم ساعت گذشت نه من چیزی پیدا کردم نه سروان
همچنان جدی درگیر کار بود....حتی کلمه ای حرف نزد ...فقط صدای نفس هامون سکوت ماشین را می شکست....به شخصه مایکل را پیدا نکردم می دونستم زرنگ تر از اونی که به خواد با رد شدن از پلیس راه خودش و تابلو کنه...شاید تا حالا رد شده باشه....یه موضوع داشت اذیتم می کرد اونم این بود که هر چقدر زمان ها را با هم حساب می کردم نمی تونستم متوجه بشم مایکل الان وارد شهر شده یا هنوز نرسیده....باید محاسبات دقیق تری انجام می دادم
مجبور بودم حدسی زمان ورود مایکل و تخمین بزنم...اینجوری با داشتن زمان مشخص می تونستم به فیلمای همون تایم دسترسی پیدا کنم....سروان کنار مرکز کامپیوتر شهر نگه داشته بود به همین خاطر اینترنت داشتم و می تونستم به سایت نیروی انتظامی نفوذ کنم
زمان تقریب را با در نظر گرفتن سرعت احتمالی مایکل تخمین زدم....با محاسبات من 2 ساعت قبل باید وارد شهر شده باشند....وارد سایت نیروی انتظامی شدم....تمامی رمز ها برای ایمن سازی بیشتر اپدیت شده بود...وقت می گرفت دوباره نفوذ کنم اما به نظر من سریعترین راه بود....
نگاهی به سروان انداختم محو مانیتور لپ تاپش بود
نفس عمیقی کشیدم تا شاید تمرکز حواسش را از دست بده اما بعید می دونم متوجه شده باشه....خیلی کنجکاو بودم بدونم اون داره چیکار می کنه اما نمی شد....
ربع ساعتی رو سایت کار کردم اما موفق نشدم نفوذ کنم زمان بیشتر احتیاج داشتم....غرق کار بودم که سروان لپ تاپش و بست از اینه جلوی ماشین به من نگاه کرد منم به چشماش زل زدم
سروان:2 کیلومتر به سمت جنوب شرق .. یه جای نزدیکه میدان پایینی شهر....120 متر به سمت چپ..
ابروی بالا انداخت و با همون لبخند شیطونی که تا لحظات قبل هیچ اثری ازشون وجود نداشت گفت:من بردم اماتور کوچولو
بی تردید از اینکه کم آورده بودم شاکی بودم ....انقدر ذهنم در گیر بود که متوجه نگاه خیره خودم به سروان نشم
سروان به عقب برگشت دست دراز کرد و بینی ام و کشید و گفت:اینجوری نگام نکن دلم می سوزه
با شدت دستش که هنوز نزدیکی صورت من معلق بود پس زدم و گفتم:حرکت کن دیر میشه
سروان لبخندی زد و گفت:باشه خوب....حالا چرا ناراحت شدی؟....خوب کاری نیست خودت و با من مقایسه می کنیا..من یه نظامی ام تو هر چقدرم تو گروهای ماهر و تبهکاری حرفه ای آموزش دیده باشه به پای آموزش های من نمی رسی پس قصه نخور تو قماش خودتون تکی
دلم می خواست با پشت دست بکوبم تو دهنش اما خودداری کردم
ادامه دارد
-------------------------------
به سمت همون مکانی که سروان موقعیت یابی کرده بود رفتیم
تمام طول راه ساکت بودیم....نه من حرف می زدم نه اون....به میدان شهر که رسیدیم دست دراز کردم و کوله پشتیمو از صندلی عقب برداشتم ....سر کوله را باز کردم و کلت کمری خوش دستم و برداشتم....پرش کردم...سروان نگاهی به اسلحه دستم انداخت و گفت:
سروان-مجوز داره؟
با لحن محکم و سردم که حالا با تلخی و تیزی کنایه همراه بود گفتم:نه نداره...می خوای توقیفش کنی
سروان:اونم به وقتش
خیلی ریلکس بدون اینکه ذره ای حرف سروان واسم اهمیت داشته باشه جعبه ای تیر در آوردم و به کمرم بستم
سروان که متوجه سردی رفتار من شده بود گفت:چیه؟...چرا جنبه باخت و نداری؟...چرا اخلاقت سگی شده
از حرفش بدم امد اما سعی کردم همچنان سردی خودم و حفظ کنم
یادمه مامان همیشه می گفت خاک ایران خود به خود آدم و شاد و صمیمی می کنه اما من از این شادی و صمیمیت بیزار بودم.
سروان هم دیگه فهمیده بود نباید حرف بزنه واسه همین سکوت کرد
به کوچه ای که موقعیت یابی شده بود رسیدیم....تاریک تاریک بود...دریغ از یه چراغ کوچک که شده واسه دلخوشی هم یه ذره سو سو کنه...هاله ی باریک نور هم نمی تونست سیاهی مطلق کوچه را روشن کنه....با نور جلوی ماشین کمی فضا روشن شده بود و دید پیدا کردیم..محله کاملا متروکه بود فقط یک 206 مشکی به همراه یک پراید نقره ای قراضه در کنار دیواری اه گلی پارک شده بود
با لحن و صدای محکمی گفتم:نگه دار
تازه داشتم می شدم جسیکای واقعی ...همینه...خودش...این همون لحن افسر تیلور واقعی بود...من نمی خواستم عوض بشم
سروان:بخوای رئیس بازی درآری فردا تحویل پاسگاهت می دم؟
تهدید می کنی؟
بدون اینکه جوابم و بده کلتش و از کمر بیرون کشید ماشین و خاموش کرد و با احتیاط پیاده شد
منم در سمت خودمو باز کردم و پیاده شدم...تاریکی اذیتم می کرد...چراغ قوه ای کوچک و کم نورم از جیب بیرون آوردم و کمی فضا را روشن کردم....سروان ساعت مچی اش را که توش چراغ قوه کار گذاشته شده بود و بالا گرفته بود....اهسته اهسته و در کنار هم با گارد کاملا نظامی قدم بر می داشتیم...قبل از اینکه به ماشینا برسیم به سروان گفتم:الان نمی گیریمشون بزار بفهمیم می خوان چیکار کنن
سروان با غیض خاصی گفت:چشم رئیس
کمی خم شده بودیم و در کنار هم اهسته از کنار دیوار حرکت می کردیم...سکوت مطلق کوچه را فقط قار قار کلاغی که روی تیر چوبی چراغ برق بود می شکست
به نزدیکی ماشین ها رسیدیم...چشمی چرخاندیم کسی توی ماشین نبود..دیوارای کوتاه کاه گلی کار ما را واسه کشیک زدن خیلی راحت کرده بود....سروان سری بلند کرد و نظری کوتاه و چند ثانیه ای به داخل انداخت و سریع سر جاش نشست
متنفر بودم از اینکه بخوام ازش بپرسم چی دیدی؟...خودم که علیل نبودم
تا امدم قدم و صاف کنم و دید بزنم سروان استین لباسم و کشید و گفت:بگیر بشین دختره اماتور الان به کشتنمون می دی
با نگاه خشمگین به چشماش زل زدم ....فهمید اوضاع خرابه واسه همین سریع توضیح داد تعدادشون زیاده ...همه اسلحه به دستن بو ببرن تیر بارونم می کنن
ادامه دارد
--------------------------------------------------------------------------------
حالا نوبت من بود وارد عمل بشم سریع یکی از چشم های الکترونیکیم رو در آرودم و آروم بدون اینکه از جام بلند بشم روی دیوار تعبیش کردم .... و بلافاصله با بلوثوث گوشی موبایلم رد یابی کردمش و به محض پایان جستجو با دادن رمز فعال شد و تصویر رو ی صفحه ظاهر ...
این بار نوبت سروان بود که برای حفظ غرور خودش رو بی تفاوت نشون بده ... ولی جالبیش اینجا بود تا از ش چشم بر میداشتم و به مانیتور خیره میشدم حس میکردم گردنش رو خم میکنه و دنبال روزنه ای برای سرک کشیدن میگرده ....
برای اینکه بهش بفهمونم که میدونم داره میمیره که بفهمه اون تو چی میگذره ... بدون اینکه نیم نگاهی بهش بندازم گوشی موبایل رو بین دوتامون قرار دادم و گفتم :
بیاین نگاه کنید .... میترسم گردنتون رگ به رگ شه !!!
چپ چپی نگام کرد و در کمال پررویی گوشی رو از دستم قاپید و خیلی جدی شروع کرد به بررسی اوضاع ..
برای اینکه منم عقب نمونم ناخودآگاه به شونش تکیه دادم و سرکی توی گوشیم کشیدم ... جمعا هشت نفر توی حیاط بودن و همه مسلح دو تاشون جلوی در ورودی ساختمون بودن و الباقی دو به دو کنار دیوار ها وایستاده بودن ...
با این فکر آروم زیر گوش سروان گفتم :
10 نفرن دوتام کنار همین دیوارن ...
احساس کردم از اینکه نفسام به گوش خورده چندشش شد ... چون بلافاصله اخمی کرد و دستی به گوشش کشید و اول به چشمای من و بعدم به شونش که بهش تکیه داده بودم نگاهی کرد ....
با این کارش منم کم نیاوردم با ابرو های گره کرده اندکی ازش فاصله گرفتم جوری که دیگه تماس فیزیکی نداشته باشیم ..
خنده ی شیطونی کرد و سر تکون داد ... یعنی حالا بهتر شد !!!! بعدم دوباره جدی شد و آروم گفت :
کنار این دیوار کسی نیست چون اگه بود میدیدیم .. ولی به احتمال زیاد همین اطراف ....
با صدای قدم هایی که از دور میومد و خبر از نزدیک شدن کسی رو میداد سروان ساکت شد و انگشتش رو روی بینیش گذاشت و اشاره ای زد ...
حدس میزدم که گویا خوشبختانه از خوش شانسی ما موقع ورودمون به کوچه حواسشون نبوده وگرنه همونجا کارمون ساخته بود ....
طبق برآوردی که از صدای قدم ها و دوریشون میشد کرد کمتر از 30 ثانیه فرصت داشتیم قایم بشیم ..
سریع از جامون بلند شدیم و بعد از کندنچشم الکترونیکی از روی دیوار همونجور دولا ... به سمت ماشین قراضه ای که همون اطراف بود رفتیم ...
اول سروان پناه گرفت ولی متاسفاه توی آخرین لحظه که میخواستم منم پناه بگیرم گوشی از دستم افتاد و پژواک صداش توی اون تاریکی و سکوت شب باعث شد .. قدم ها تند و تند تر بشه ......
تو یه لحظه با دیدن یه جوی آب نسبتا عمیق .. فکری به سرم زد و با اشاره به سروان فکرم رو فهموندم ..
اخم عمیقی کرد و در حالیکه احساس میکردم برای چند ثانیه برق نگرانی توی چشماش دیدم بلافاصله توی یه حرکت رفتم توی جوی و دراز کشیدم ...
از بوی بد لجن و لزشی سطح زیر بدنم کم مونده بود حالم بهم بخوری ولی من از پس ازین بد تر هاشم بر اومده بودم ...
--------------------------------------------------------------------------------
داشتم به این فکر می کردم که چه خوب شد سروان ماشین و پشت خرابه ها پارک کرد انجا اصلا تو دید نبود و تاریک شب و کوچه بی نور هم بیش از بیش به پنهان ماندنش کمک می کرد..صدای پا نزدیک و نزدیک تر شد و ناگهان سکوت مطلق همه جا را فرا گرفت ...سخت نبود که تشخیص بدم درست نزدیکی ما توقف کردن...واسه یه لحظه حس کردم چیزی داره روی صورتم حرکت می کنه..نمی تونستم دستمو حرکت بدم اخه با کوچتکترین حرکتی صدا شلاپ آب لجن به تباهی می کشوندم اما سعی کردم با چشمام ببینم چی رو صورتمه....با دیدن مارمولک چندشناکی چینی به پیشانی انداختم...داشت به سمت چشمام حرکت می کرد واسه همین چشمم و بستم.....از رو چشمم که رد شد چشم باز کردم....یه جفت پوتین مشکی رنگ بالای سرم برق می زد....پشتش به جوی بود و متوجه من نشده بود با یه ارزیابی کوچک از قد و هیکلش می شد تشخیص داد که از اون جلادای همه کاره است....
صداشون سکوت کوچه را شکست
چیزی پیدا کردین؟
نه خان چیزی ندیم
خاک کوچه را به رگبار ببنید....همه جا را تیر بارون کن تا اگه چیزی هم هست در جا سقط شه
داشتم تو ذهنم دنبال معنی واسه کلمه سقط می گشتم اما هر چی بیشتر فکر کردم کمتر به نتیجه رسیدم)
اما خان صدای گلوله؟
صدا خفه کن بزارید اگه صدای هم در رفت به درک...کل شهر می دونن اینجا منطقه ممنوع
چشم خان
اول نیرو های خودی را مطلع کنید تو تیررس نباشن....بعد همه جا را رو به توپره بکشید جای از قلم نیفته ها
بله خان
صدای قدم برداشتن خان توی کوچه پیچید
بعد از رفتنش مردی با بی سیم به تمام نیروهای خودی موقعیت خطر را اعلام کرد و خواست در تیر رس نباشن
نمی دونستم درست اینه که عکس العملی نشان بدم یا نه...احساس می گفت پاشا تا اگه قراره بمیری ایستاده بمیری مثل پدرت ...اما منطق می گفت سنگر رو رها نکن
بازم این حسم بود که می گفت:بدبخت پدربزرگ رو کشتی نظامی مرد ...پدرت اسلحه به دست توی جنگ رو در رو مرد....مگه سر تابوتش قول ندادی تا اخرین نفس راهش و ادمه بدی حالا می خوای توی لجنزار بمیری....اینه افتخارت ...اینجوری می خوای بابات و سر بلند کنی
اما بازم منطق می گفت سنگر بگیر و یه تنه حریف این همه نیرو سر تا پا مجهز نمی شی
مونده بودم سروان می خواد چیکار کنه؟کاش می دونستم....با این حال هنوز بی حرکت توی جوی خوابیده بودم
صدای مرد بشارت دهنده مرگ بود....چشمام و بستم و خودم را به خدا سپردم
مرد:شلیک
دستم را اروم بالا اوردم و حایل سرم کردم.... حرکن دستم صدای کمی ایجاد کرد اما به گوش اون عده ای که داشتن تیر بارون می کردن نرسید... تیرها صدای خفه ای ایجاد می کردن....زیر لب اسم خدا را تکرار می کردم و ازش کمک می خواستم....
ادامه دارد
چشمام و بسته بودم ....صدای شلیک گلوله خفیف به گوش می رسید ....دستم حایل سرم بود...با سر توی لجن بودم و حتی صورتمم لجنی شده بود....با اصابت گلوله ای به بازوم محکم لبم و گاز گرفتم که صدای فریاد دردم بلند نشه انقدر محکم دندانم و توی گوشت لبم فرو کردم که لبم چاک خورد و طعم تلخ خون به دهنم هجوم آورد....نفسم تند تند می زد....از دستم خون می رفت..شانس اوردم دستم و حایل سرم کرده بودم وگرنه این تیر سر راست می خورد توی مغزم....10 دقیقه ای راشلیک کردن و به قول همون خان خاک کوچه را به رگبار بستن و بعد از اتمام تیرشون دست از کار کشیدن.
دردم فوق العاده زیاد بود و بدتر از این می دونستم به خاطر این لجن زارم که شده زخمم عفونت می کنه....صدای دور شدن پوتین ها در فضا پیچید...انقدر صبر کردم تا صدا کاملا ساکت شد ....کمی سر بلند کردم کسی نبود....به سمت ماشین قراضه نگاه کردم اما تاریکی هوا مانع دیدم می شد...اهسته بلد شدم و توی جوی نشستم....اب دهنم و بیرون تف کردم و نگاهی به سر تا پای کوچه انداختم ...رفته بودن...واسه اطمینان دوربین مادن قرمزم و بیرون آوردم و روی چشمام وصلش کردم طرح سبز رنگی از بدن یک گربه به اضافه طرحی از بدن یه انسان که به حالت افقی خوابیده بود نشان داده شد مطمئن بودم افقی سروانه ...حالا که خیالم راحت شده بودم از جوی بیرون امد...لجن از روی لباسم سر می خورد و پایین می امد....خون دستم بی وقفه در جریان بود....چشمم و بستم ...نفس عیقی واسه کنترل درد کشیدم و بیرون امدم...به سمت ماشین قراضه رفتم....سروان چشماشو بسته بود...اهسته صداش زدم
سروان؟
چشم باز کرد و به من خیره شد...چشاش دو کاسه خون شده بود...تند تند نفس میزد...اب دهنش و قورت داد و سعی داشت از جیبش چیزی را بیرون بیاره..چند لحظه گذشت تا موفق شد
سوئیچ و سمتم گرفت
با دین دستای خونیش جا خوردم
تیر خوردی؟
سروان با همون لحن شیطونش که حالا در اثر درد بسیار بسیار ضعیف و اروم شده بود گفت:نه دارم خودم و واست لوس می کنم
بی توجه به حرفش گفتم:کجات خورده؟
سروان:پهلوم
بیا بیرون باید خودمون و به ماشین برسونیم
سروان:تو برو من میام
بیا بیرون ادای پلیسای از خود گذشته را در نیار
سروان:نمی تونم راه برم یکتا درک کن
بیا بریم بهت می گم و بازوش و کشیدم...با دیدن استین خونی من با لحنی که حس کردم یه خورده نگرانه گفت:تو هم تیر خوردی؟
با اینکه درد داشتم اما سعی کردم بی تفاوت باشم و بگم:بازوم
سروان اهسته بیرون امد....نگاهی به اندامش انداختم....سنگین تر از من بود...باید از فکر کوله کردنش بیرون میامدم....کامل بیرون امد...نگاهی به پهلوش انداختم لباسش خونی خونی بود....
کمکت می کنم بریم سمت ماشین
سروان:من بیام سرعتمون پایین میاد گیر می افتیم
دیگه داشت عصبیم می کرد اخه مگه ادم با یه زخم در جا میزنه
با خشم زیر بازوش و گرفتم و بلندش کرد...در حالی که سعی می کرد صاف بایسته زیر گوشم گفت:بزنم به تخت واسه خودت یه پا رستمی اااااا
به من تکیه بده بریم به سمت ماشین
تکیه اش و داد به من ...همین جوری هم وزنش واسم زیاد بود چه برسه به اینکه بخوام کوله اش کنم....به سمت ماشین راه افتادیم....اهسته و بی صدا قدم بر می داشتیم...با دیدن سایه ای محو سریع سروان و هول دادم پشت چراغ برق و خودمم درست چسبیده بهش ایستادم....سنگین تر اینه که بگم کاملا تو بغلش قرار گرفته بودم البته نه واسه لذت فقط واسه اینکه ضخامت تیر چراغ برق کم بود و دو نفر کنار هم جا نمی گرفتیم از سروان به عنوان پوشش استفاده کردم ...نفس داغ سروان به پشونیم خورد...بی تفاوت منتظر رفتن مرد سیاهپوش بودم....دو دقیقه ای توی اون حالت موندیم....سرکی اهسته و کوتاه کشیدم که دیدم مرد رفت پشت دیوار
اهسته و زمزمه وار زیر گوش سروان گفتم:اگه بخوایم بریم سمت ماشین باید از جلوی چشمشون بگذریم...محاله نبیننمون...بهتره تا رفتنشون صبر کنیم
سروان:همینجا؟
با اینکه فهمیدم سوالش با منظور بود اما به روی خودم نیاوردم و با چشم به خانه کاه گلی و خرابه در کنارمون اشاره کردم و گفتم:اونجا
سروان با تکون دادن سر موافقتش و اعلام کرد
گوشه از دیوار کاه گلی خراب شده بود و همین کار را واسه ما دو تا تیر خورده راحت می کرد....اهسته و بی صدا وارد خرابه شدیم
ادامه دارد
--------------------------------------------------------------------------------
بازوی سروان و گرفته بودم و سعی می کردن کمکش کنم بدون اینکه به پهلو زخم خورده اش فشار بیاره حرکت کنه....بدن سروان لرزه خفیفی داشت..لرز بدنش قابل دید نبود اما چون به من تکیه داده بود می تونستم لرزش بدنش را حس کنم
نمی دونم چرا ولی برگشتم و توچشماش خیره شدم و گفتم:سردته؟دردت شدیده؟
سروان نفس عمیقی کشید و بدون اینکه نگاهم کنه با لحنی که مشخص بود برای مخفی کردن دردش کلی روش تمرکز کرده گفت:این دردا که درد نیست
خوب پس ...حالا که این دردا درد نیست طاقت بیار
به قسمت داخلی خرابه رفتیم .. با چشم گوشه گوشه خرابه رو بررسی کردم....بعد از چند لحظه گوشه ای دنج را انتخاب کردم....سروان را به همون سمت کشاندم....با پا خورده سنگ و چوب و کنار زدم و کمک کردم سروان به دیوار تکیه بده و بشینه...روی دیوار سر خورد و نشست
دست خودم بیشتر از پهلوی اون خونریزی داشت....باید زخمها رو می بستم و موقتا جلوی خونریزی را می گرفتم....تا بتونم فکری کنم
سروان چشمش را بسته بود و سرش را به دیوار تکیه داده بود...ناله نمی کرد...اه نمی کشید فقط چینی کوچک روی پشانی انداخته بود
مانتوم و در آوردم تا بتونم با استفاده از پارچه اش زخم هر دومون و ببندم...یه نگاهی به سر تا پای خودم انداختم ...یه تاپ ساده ام تنم بود که با جلیقه ضد گلوله کاملا پوشیده شده بود...بازوهای ماهیچه ای و سفیدم با رنگ سیاه جلیق هارمونی زیبایی را شکل داده بود....واسه من مهم نبود...اما نمی شد نادیده گرفت که رایان یه مسلمون ..دوست نداشتم باعث شم سروان پا رو اصول دینش بزاره اما تو اون شرایط چاره ای نبود....باید زخما پانسمان می شد...نگاهی بهش انداختم...هنوز چشماش بسته بود....شالم را از سر کشیدم....دیگه با اون تیپ شال پوشیدن مسخره بود.. بهش نزدیک شدم...چشم باز نکرد...جلوش نشستم ...با یک دست جلو کشیده امش همین حرکت باعث شد چشم باز کنه....بی تفاوت به من و جلیقه تنم نگاه کرد...به افکار چند لحظه پیشم پوزخندی زدم...چرا دید من نسبت به مردای ایرانی این بود که تا چشمشون به بازوی باز یه زن می افته چهار چشمی می شن
نفس زدنش شدت گرفته بود..با لحن بریده بریده ای به جلیقه اشاره کرد و گفت:ت...تو...که..که مجهز... تر...تر ... از منی م ...مجرم...... اماتور
حرفش حرصم و در آورد اما بی تفاوت از حرفش گذشتم و سعی کردم با یه دست شال و دور کمرش ببندم تا زخمش و بپوشونه.....سروان دستش و جلو آورد و سعی کرد کمک کنه....بلاخره هر جور شده زخم و سطحی بستیم تا حداقل واسه الان خونریزیش کاهش پیدا کنه
سروان نگاهی به بازو انداخت و گفت:ز...زخمت...ل..لج...لجنی شده....عف..عفونت می کنه...تم...تم..تمیزش کن
حرف نزن خونریزیت زیاد میشه
مانتوم و از رو زمین برداشتم و خودم هم گوشه ای دیگر رو به روی سروان نشستم...با قسمتی از مانتو لجن روی زخم و پاک کردم...سوزشم زیاد شد ...لبم و گاز گرفتم..زخمم که پاک شد سرم و بالا گرفتم تا ازش بپرسم چاقو داره یا نه
که نگاهم توی چشمای پر از دردش گره خورد
چاقو داری؟
اره تو...توی جیب..جبیمه
رفتم سمتش و چاقو را از جیبش بیرون کشیدم ...پایین مانتو را پاره کردم و سعی کردم زخمم و ببندم...یه دستی نمی شد
سروان:بیا...جلو....کم...کمکت کنم
جلو رفتم و با کمک سروان زخمم و بستم
دستش که به بازوم خورد حس کردم اتش روی بازوم گذاشتن...سریع دستم و رو پشانی اش گذاشتم که ببینم حدسم درسته یا نه...که دیدم بله...تو تب داره می سوزه
باید یه کاری می کردم....باید می رفتم و از توی ماشین کوله پشتیم و می آوردم اونجوری هم به تمام تجهیزات واسه در آوردن گلوله و ضد عفونی کردن زخم دسترسی داشتم هم می تونستم به ابزار مورد نظر واسه عملیات دسترسی پیدا کنم...حالا که زخم خورده بودیم محال بود راضی بشم بی هیچ اطلاعاتی برگردیم..این همه سختی باید یه نتیجه ای می داد
ادامه دارد