|جــدال پُـر تمنا|
آراگل با نگرانی گفت:
- آراد کجا رفته یعنی؟
- آراگل ... می شه خسارت ماشینتون رو بعدا بهم بگی ؟
- بیخیال آراد محاله ازت پول بگیره ...
- بیخود ... من زیر دین این داداش تو نمی رما ... گفته باشم ...
- دختر تو چرا اینقدر غدی ... اصلا خوب نیست یه دختر اینقدر لجباز و یه دنده باشه ...
- چرا مثلا؟
- خوب واسه اینکه دیگه سنگ روی سنگ بند نمی شه ... غد بودن توی ذات مرداست ... زن همیشه باید جلوی مرد کوتاه بیاد ... البته به حق ... نه ناحق! اینجوری می تونن جفت خوبی باشن و کنار هم زندگی قشنگی رو تشکیل بدن ...
- تو شوهر کردی؟
- نه ...
- پس هیچی نگو ... من عمرا بتونم اینجوری بشم ...
- توی سن تو این طرز تفکر زیاد هم دور از ذهن نیست ... یه روز خودت به حرفای من می رسی ...
صدای کسی از پشت سر بلند شد:
- کجایی تو خانومی ... چقدر دنبالت گشتم ... خوبی؟
رامین بود ... برگشتم و با لبخند گفتم:
- تو کجا در رفتی؟
- من در رفتم؟! نه اصلا ... جا پارک گیرم نیومد ...
توی دلم گفتم جون خودت ... ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم:
- کلاس نداری؟
- به کلاس اولیم که نرسیدم .. منتظر دومیم ...
- چی داری؟
- آشنایی با هنر در تاریخ ...
- جدی؟!!!
- آره ... چطور ...
- رشته ات سینماست ...
- آره خوب ...
- ایول ... هم رشته ایم ...
دستشو دراز کرد به طرفم و گفت:
- پس بزن قدش ... این همه خوش شانسی برای من یکی عجیبه به خدا ...
خیلی عادی دست دراز کردم و باهاش دست دادم ... دستمو گرفت توی دستش و یه فشار خیلی کم بهش وارد کرد ... چشماش یه جوری عجیبی درخشید ... آراگل با صدای لرزان گفت:
- من می رم دیگه ویولت ... باید آراد رو پیدا کنم ...
دستشو گرفتم و سریع گفتم:
- نه وایسا ... می خوام با هم بریم ... من که جایی رو بلد نیستم حداقل از تو یاد بگیرم ...
رامین که فهمید نمی خوام بیشتر از این پیشش باشم سریع موبایل اپل فورشو در آورد و گفت:
- شمارتو بگو ...
بیخیال تند تند شماره ها رو گفتم ... خواستم ازش فاصله ای بگیرم که خودشو نزدیکم کرد و در گوشم گفت:
- بهت نمی یاد با این قماش آدما بتابی ...
و با سر به آراگل اشاره کرد ... اخمی کردم و گفتم:
- ظاهر بین نباش ...
- آهان ... پس از اون عشقیای زیر چادر مشکیه ...
اینبار دیگه موندم بهش چی بگم ... خندید و دستی تکون داد و رفت ... شونه ای بالا انداختم و همراه آراگل راه افتادم ... می دونستم الان تک می زنه ولی نمی تونستم جواب بدم ... گوشیم توی ماشین بود ... وقت نکردم از توی ماشین برش دارم ... نه گوشیمو نه کوله مو ... آراگل با لحنی که سعی داشت ناراحتم نکنه گفت:
- همیشه اینقدر راحت با پسرا دوست می شی؟
- آره خوب ...
- ولی ... ولی این درست نیست ...
- چرا؟
- والا ... نمی دونم باید چی بهت بگم ... می ترسم از حرفام بد برداشت بکنی ... من و تو که زیاد با هم آشنایی نداریم ... من نمی خوام قضاوت بدی در مورد تو بکنم ... و نمی خوام که تو منو جور دیگه ای بشناسی ...
فقط نگاش کردم سر در نمی یاوردم ... زد سر شونه ام و گفت:
- باشه واسه بعد ... فقط می تونم یه چیزی رو بگم ... من تو شناخت آدما تبحر خاصی دارم ... چشمای تو در عین وحشی و گستاخ بودن معصومیت عجیبی دارن که می گن اصلا اونی که نشون می دن نیستن ...
با تعجب گفتم:
- چه جالب! پاپا هم دقیقا همیشه همینو بهم می گه و ازم میخواد معصومیتم رو حفظ کنم ...
- چرا به بابات می گی پاپا؟ می دونی اینجوری همه فکر می کنن دختر لوسی هستی!
چشمامو گرد کردم و گفتم:
- خوب وارنا هم می گه پاپا ... به مامی هم می گه مامی ...
- وارنا؟
- داداشم ...
- آهان ... خب چرا مثل بقیه نمی گین بابا و مامان؟
- نمی دونم ... از بچگی مامی اینجوری یادمون داد ...
- یه کم عجیب شد ... ببینم تو ایرانی هستی دیگه ...
- خب ...
تردید رو که توی چشمام دید با حیرت گفت:
- نیستی؟!!!
دلو زدم به دریا ... آخر که همه می فهمیدن ...