رمان ازدواج صوری20
حوصله نگاه های مهمونایی که نزدیک اونجا بودن یا از اون جا رد می شدن نداشتم حالا همینم مونده بود که بگن ما دوتا با هم رابطه داریم ! والا!
برای همین به سختی از جام بلند شدم و به سمت محل برگزاری مهمونی رفتم .
دستمو از پشت گرفت.
این دفعه نرم تر کشید .
–مطمئنی می خوای بری؟ می تونی بری استراحت کنیا!
- بله !اگه اشکالی نداشه باشه!
دستمو کشیدم بیرون و رفتم به سمت میز.
از جلوی نگا های بقیه رد شدم و خودمو به میز رسوندم.
روشا و سارا نشسته بودن و مثل دوتا دوست با هم حرف میزدن.
انگار نه انگار که یکیشون دختر هووی اون یکیه!
سیامندم تنها نشسته بود و داشت به جمعیت رقصنده نگاه می کرد.
سارا با دیدن من لبخند زد. منم به زور یه لبخند زدم ورفتم پیششون .
کنار روشا روی یه صندلی خالی که بین روشا و سیامند بود نشستم.
دیگه این پسرم نمی تونست کنار من بشینه. سارا به من گفت :
عزیزیم بهتری؟
- آره مرسی!
از چه لحاظ؟؟ چه فرقی می کنی؟ به هر حال هم از لحاظ جسمی و هم روحی درب وداغونم!
– تورو خدا این فامیلیای کج و کوله ی ما رو ببخش! فامیلای امیرن دیگه!
خندیدم و گفتم :
اشکالی نداره! پیش میاد دیگه!
آره جون خودم! پیش میاد دیگه!! زیرچشمی دیدم که باراد اومد وکنار سیامند نشست. حس کردم ناراحت! به درک می خواست مثل آدم باشه! به سارا گفتم :
ولی یه چیزی منو خیلی متعجب کرده!
– چی؟
- این که سرعت پخش این خبر از سرعت نورم بیشتر بوده! در عرض پنج دقیقه همه جا خبر من و سیامند پخش شد!
انگار که یکی بلند اعلام کرده باشه ، همه ی باغ این شایعه رو شنیدن!
هم سارا و هم روشا خندیدن. سیامند گفت :
مثل اینکه مرضیه خانوم دست کم گرفتیا!
سارا خندید و گفت :
آره بابا ! خوب نوه ی دایی امیراگه فامیل نزدیک بود چی میشد!
سیامند : یه شبه همه رو به خاک سیاه می شوند!
یه یک ساعتی سر جام نشستم و به بهانه ی کمر درد از جام تکون نخوردم و تازه پاهامم از کفشام دراوردم و روی زمین سرد گذاشتم . عاشق این کار بودم.
هم رومیزاشون رومیزی داشتن وهم تاریک بود و کسی نمی دید. بارادم همین طورسر میز نشسته بود ولی روشا ! ماشاالله عین ذرت رو آتیش بالا و پایین می پرید.
گاهی وقتام سیامند یا سارا رو می برد وسط. یه بارم باباشو همرا با سارا رو برد وسط که نتیجش جمع شدن همه دورشون و خالی شدن میزا شد.
منم فرصت غنیمت شمردم و از سیامند که تازه از دست روشا و پیست رقص در رفته بود و بین من و باراد نشسته بود پرسیدم :
بقیه جریان روشا رو می دونن؟
- نه ! اونا فکر می کنن دختر برادر امیر خان.
آخی چقدر بده که اونی که جلوت بابات و همه فکر کنن عموت. چه حس بدی به آدم دست می ده!
طرفای ده دهونیم بود که همه سر میز کادوها جمع شدیم. منم به کمک روشا از جام بلند شدم.
البته بهش نگفتم چرا کمرم درد می کنه. یعنی دلیل اصلیشو که مربوط به تصادف نگفتم! فقط گفتم دیشب بد خوابیدم همین.
سر میز بودیم. هرکسی یه چیزی داده بود...
ست کمربند وکراوات ، یه بولیز و ... . کادوی سارا یه زنجیر زیبا بود البته بعد از باز کردن کادوش همه شروع کردن به خوندن شعر بدو بدو ماچش کن یک ماچ ابدارش کن!
سارا جون اول لپ فلفلی رو بوسید ولی جمعیت قانع نشدن و گفتن که یک ماچ آبدارش کن!
سارا جونم طفلکی با خجالت سرشو برد جلو ولی این فلفلی ...که انگار منتظر این لحظه بود سرشو یهو آورد جلو و لبهای سارا رو بوسید!
همه هوراا کشیدن.
یه لحظه چشمم به روشا افتاد و دلم براش سوخت.
داشت با غم خاصی نگاشون می کرد و آروم گوشه ی چشمشو با دستش پاک کرد ولبخند زد و همراه با بقیه براشون دست زد.
دیگه حواسم به بقیه نبود فقط داشتم به روشا نگاه می کردم.
آروم دستمو برم واز پشت بغلش کردم.
– عقشم چرا گریه می کنی؟
برگشت منو نگاه کرد و لبخند زد.
من :- می خوای بریم یه جای خلوت؟؟
سرشو تکون داد.
همینطور که داشتم باهاش حرف می زدم به اون سمت برگشت ودستمو گرفت. یه لحظه به روبه رو نگاه کردم که دیدم ساراجون داره مارو نگاه می کنی.روشا دستمو کشید ومنم به دنبالش راه افتادم.
روشا دستمو کشید ومنم به دنبالش راه افتادم.
رفتیم سر میز خودمون که فاصله ی زیادی با جمعیت داشت و از اون طرفم (طرف
میز کادوها) دید نداشت نشستیم. دستشو گذاشت تو دستم با لحن غمگینی بهم گفت:
دوست جونم خیلی برام سخته که ببینم یکی دیگه به جای مامانم ، داره بابامو
بوس میکنه یا بغلش می کنه! اگه بدونی مامانم چند وقته که عذاب می کشه؟
همیشه می خندید ولی تو چشاش یه غم وحشتناکی موج می زد.(همزمان سارا جون
اومد و پشت روشا وایستاد دستشو نوک بینیش گذاشت و ازم خواست که ساکت باشم)
می دونی من فکر کنم مامانم خیلی مظلومه. هرشب یه آرامبخش می خورد تا خوابش
ببره البته اوایلش انجوری بود بعدا یه قرص افسردیگم بهش اضافه شد . نمی
دونم چی کار کنم ..
صورتشو لایه دستاش پنهون کرد و از تکون خوردن شونش فهمیدم داره گریه می کنه.
سارا دستشو روی شونه روشا گذاشت....
روشا برگشت سمتشو نگاش کرد و سارا محکم بغلش کرد.
آخی! چه قدر خوبه که همچین انسانایی امثال سارا هستن که روحشون اینقدر پاک!
از جام بلند شدم وتنهاشون گذاشتم تا با هم حرف بزنن.
به سمت میزرفتم تا باز کردن کادوها و این جور کارا ساعت یازده شده بود و
مهمونا رو به صرف شام به یکم دورتر از جایی که میز کادوها قرار داشت
فرستادن. خدمتکارا تازه میز چیده بودن.
سیامند دیدم.
اومد کنارم.
– حالتون خوبه؟
- مرسی بهترم! میشه یه چیزی بپرسم؟
- بفرمائین!
همینطور که به سمت میز می رفتیم ادامه دادم :
پدر باراد ، مادر روشا رو هنوزم می بینه؟
یه لبخندی زد و گفت :
میدید!
– یعنی دیگه نه؟
- نه! حتی اگرم بخواد نمی تونه!
– چرا ؟
- یه شیش ماهی هست که فوت کرده.
– چــــی؟؟؟ فوت کرده؟
صدام یکم رفت بالا.
– اما .. به من ..
– هیچکی نمی دونه! فقط اعضای خانوادش می دون یعنی ما! برای همینم برگشته.
وای خدای من! یعنی چی؟؟ ... پس یعنی این همه وقت تنها زندگی می کرده؟؟ من
احق دیدم همه فعلاش گذشتست! فکر کردم دیگه حالش بهتر شده! خنگول!
اشتهام کور شد.
باید یه جایی رو پیدا می کردم که یکم با خودم خلوت کنم.
– ببخشید من باید یکم استراحت کنم معذرت می خوام.
و رومو کردم اونور و تند تند حرکت کردم.
ذهنم درگیر روشا بود.
دختره ی بیچاره .. مگه چیزی وحشتناک تر از اینم هست ؟
با اون کفشام به سمت خونه می رفتم.
بغض گلومو گرفته بود. اونقدر حواسم پرت بود که نفهمیدم کی به پله ها رسیدم.
کفشامو از پام درآوردم و دستم گرفتمشون و پله ها رو رفتم بالا.
خودمو به اتاق باراد رسوندم و در محکم بستم.
دستمو جلوی دهنم گذاشتم و لبمو گاز گرفتم.
نا خود آگاه قطره ی اشکی رو گونه هام لغزید و بعدش بغزم ترکید.
کفشا و کیفمو پرت کردم یه گوشه ی اتاق.
چشمم به تراس افتاد.
درشو باز کردم و رفتم بیرون.
اخ ... هوای آزاد.
تنها چیزی بود که آرومم می کرد. یه نفس عمیقی کشیدم. یعنی این همه مدت ...
این غم بزرگ تو درونش داشته؟ چرا ؟ ... چرا آخه دیوونه به من می گفتی!..
چقدر سخته آدم مامانشو ازدس...
تنونستم بقیه شو بگم. یهو دلم هری ریخت پایین. سریع رفتم تو واز تو کیفم
گوشیمو بیرون آوردم و شمارشو گرفتم. بوق دوم بود که جواب داد.



– بله؟
- الو مامان ..
– سوگل تویی؟؟ چطوری دخترم؟
- خوبم تو خوبی؟
صدام می لرزید .
- من خوبم . چیزی شده؟
با پشت دستم صورتمو پاک کردم رو تخت نشستم.
و یه پامو زیر اون یکی جمع کردم .
– نه فقط دلم برات تنگ شده ..
– الــــــهی من فدات شم! جوجوی من! یه چند روز صبر کن بعدش دوباره پیشتم.
خندیدم وگفتم :
خودت چه طوری؟ دایی خوبه؟
- آره همه خوبن، اگه بدونی این عسل عمه چه شیرین شده!
– آخی الان چند سالشه؟
- دو و نیم!
– دلم براش تنگ شده!
– ایشا الله با تیا میاین با هم می بینیدش!
– ایشاالله!
– خوب دخی گلم من باید برم باتری گوشیم داره تموم میشه الاناست که خاموش شه!
– باشه مامان ... راستی ...
یکم مکث کردم
- دوست دارم !
– منم همین طور .. بای!
و تلفن قطع شد.
رو تخت یه وری دراز کشیدم و به عکس روی صفحه گوشیم نگاه کردم.
عکس یه خانواده ی شاد بود...
خانواده ی من ...
خانواده ی که دیگه الان اون شادابی رو نداشت...
بابا ..
همه ما وقتی قدر چیزی رو واقعا می فهمیم که اونو از دستش بدیم..
روشا ... بابام .. سوگند ... و احساسات من !
کاش یکی بود که همین الان از در میومد تو و تمام کوله بار غم من با خودش می برد..
کاش می تونستم یه بار دیگه از ته دلم بخندم!
کاش ... کاش... کم کم چشمام سنگین شد و با همون حال خوابم برد.
************************************************** ********
از جام بلند شدم و به سمت تراس رفتم.
دستامو به صورتم کشیدم و اشکام پاک کردم .
برخلاف چند دقیقه یا شایدم چند لحظه پیش - نمی دونم به ساعت توجهی نکردم - آروم بودم.
به سمت تراس رفتم.
دستمو رو نرده گذاشتم و بهش تکیه کردم.
داشتم به آسمون شب نگاه می کردم. سیاهی شب... شب بیشتر از روز دوست داشتم
.. نمی دونم چرا .. شاید به خاطر آرامشی بود که بهم می داد.
گذاشتم تا نسیم موهامو تکون بده. چشمامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم.
یهو دستای یکی از پشت دورم حلقه شد.
با تعجب به سمتش برگشتم. به صورتش نگاه کردم.
با اون چشمای خوابآلود و موهای بهم ریختش بهم نگاه کرد. منم به چشماش خیره شدم.
- بیدار شدی؟
با لحن خوابآلویی ازم پرسید.
تو شوک بودم . نمی دونستم جریان چیه! اصلا چه خبره؟ من .. اون ... خواب ..
بغل .. میشه یکی بگه چه خبره؟ قلبمو که داشت تو حلقم می تپید حس کردم.
حرارت بدنش... دستای قویش که هر لحظه منو به خودش بیشتر می فشرد ...
با تعجب همینطور که یهش زل زده بودم گفتم :
باراد چی کار میکنی؟
منو محکمتر به خودش چسبوند و گفت:
مگه اشکالی داره؟
چی میگی؟ حالت خوبه؟ نکنه سرت به جایی خورده یا مخت جابه جا شده؟ خدایا این چی میگه؟
آروم سرشو آورد جلو. نگاهشو رو صورتم چرخوند و رو لبهام متمرکز شد. بعدش .............
باورم نمیشد!....
لبهای گرمشوروی لبهام گذاشته بود.
گرمی بدنش اون سردی سرامیک زیر پام خنثی می کرد.
دستمامو گذازشتم رو شونه هاشو خودمو عقب کشیدم.دستاش هنوز دور کمرم حلقه بود.
به خاطر حرکت ناگهانیش شوک شده بودم برای همین نفسم بالا نمیومد.
- باراد چی کار...
نذاشت ادامه بدم و دوباره لب هاشو رو لبهام فشرد.
نمی دونستم چی کار باید بکنم؟ مغزم هنگ کرده بود. ...
یعنی واقعا؟ بالاخره انتظارم تموم شده بود؟ یعنی دیگه تو آغوشش بودم؟ یعنی می شد؟
چشمام بستم و ناخودآگاه یه دستم توی موهاش فرو بردم واون یکی رو رو شونش
گذاشتم وانو به خودم فشردم. منو از زمین بلند کرد و تو بغلش گرفت منم پاهام
دورش حلقه کردم. دستشو آروم برد سمت زیپ لباسم و اونو کشید پایین ...
*******
با صدای قار قار کلاغ چشمام باز کردم.
اوووف! چه نور وحشتناکی بود! دستمو جلوی چشمم گرفتم تا مانع رسیدن نور بهش بشم.
با صدای گرفته و آرومی گفتم :
ای توروحت!تازه جاهای خوبش بودا!!
چشمامو دوباره بستم دستمو روی پتو که تا بالای سینه هام کشیده شده بود گذاشتم.
یه نفس عمیق کشیدم. ...
باورم نمی شد همش یه ... خواب بوده باشه! خوابی که تو اون تونسته بودم خودم تو آغوشش ببینم.
کاش می شد واقعی بود و واقعا دیشب ... ولی حیف که همش یه رویا بود .. یه رویای شیرین.. یعنی می شد واقعی شه؟؟
خجالت بکش دختر!...
از کی از چی؟ چرا به خودم درووغ بگم؟
من واقعا می خوامش و اینکه حتی اونو بتونم تو خواب داشته باشم برام شیرین ...
چون به پشت خوابیده بودم نور اذیتم می کرد برای همین رومو کردم اونور تا پشتم به نور باشه.
به خاطر اینکه هنوز لباس مهمونی تنم بود احساس ناراحتی بهم دست داده بود. کاش دیشب عوضش میکردم.
همینجور که فکرم مشغول بود یه لحظه نفسمو حبس کردم و چشمام سریع باز کردم .
وای خدای من!نمی دونستم اینقدر زود آرزوم براورده میشه!
با هر یه نفسی که بیرون می داد وجود منم گر می گرفت..
صورتش تنها دو بند انگشت با صورتم فاصله داشت. دقیقا بهش چسبیده بودم.
چشماش بسته بود و تو خواب اخم کرده بود. همینم بیش تر جذابش کرده بود....
نگامو تو صورتش چرخوندم و رو لبهاش نگه داشتم...
تنها یه حرکت کافی بود که خوابم به حقیقت تبدیل شه! فقط یه حرکت ....
چشمامو بستم و صورتم حرکت دادم ...
نه ... سریع به پشت خوابیدم و یه نفس عمیق کشیدم.
فکر کنیم تو این یارو رو بوسیدی بعدش چی اگه اون نخواست چی؟ آخه عشق یک
طرفه به چه دردت می خوره هان؟ بذار اگه قراره کسی پا پیش بزاره اون باشه نه
تو... اینجوری برای خودتم بهتره...
یه نفس عمیق کشیدم و پتومو آروم کنار زدم واز تخت پایین اومدم.
با اون رویایی که من دیشب دیده بودم حسم بهش دوبرابر شده بود!
بغل تخت وایستادم و بهش نگاه کردم.
به پهلو خوابیده بود و پتو تا شکمش بود. دستمو بردم سمت پتوشو کشیدمش تا شونش.
دیوونه تو که می دونی حس من بهت چیه برای چی اینجا خوابیدی؟ آخه از کی پنهونش کردی؟ همه می دونن که ازدواج ما یه ازدواج صوریه!
چه می دونم والا!
کمرم صاف کردم و به ساعت بالای میز کامپیوترش نگاه کردم. ساعت هشت صبح بود .
رفتم سمت آیینه میز توالتش و به موهام که حالا شبیه جنگلیا بود دست کشیدم و تقریبا مرتبش کردم.
دوباره بهش نگاه کردم.
قفسه سینش با هر یه نفسی که می کشید بالا و پایین می رفت.
کاش میشد خواب دیشبم واقعی بود... کاش میشد الان اون دستای گرمت دورم حلقه میکردی و منو به خودت می فشردی کاش...
در اتاق زده شد...
از جام تکون خوردم و به سمت در رفتم و بازش کردم.
روشا با چهره ی خواب آلویی با یه لباس خوابی که عکس خرس روش داشت و یه دست لباس پشت در بود.
با صدای گرفته ای گفت :
سلام..
– سلام.
لباسارو که تو دستش بود سمتم گرفت و گفت :
- بیا اینارو بپوش .
بهشون نگاه کردم.
یه شلوار سفید کتون با یه تاپ فیروزه ای همراه با یه کت کشی طوسی و یه دست لباس زیر بود.
اینارو که ازش گرفتم وارد اتاق شد. به باراد نگاه کرد و گفت :
این که هنوز خوابه!
و به من نگاه کرد.
– تو چرا هنوز اونجا عین جغد به من نگاه می کنی؟
به دستش به سمت در که کنار کمد دیواریا بود اشاره کرد
– خوب برو لباست عوض کن دیگه !
منم بدون معطلی رفتم به سمت اون در بازش کردم و رفتم تو.
حدسم درست بود حموم و دستشویی بود.
البته ورودیش دستشویی بود .
دیواراش همه سفید بودن و جلوتر یه در دیگه بود که باز بود و از دوشی که روبه روم بود فهمیدم اونجا حموم.
ورودی دستویی یه فرش کوچولو بود.
همونجا وایستادم و زیپ لباسم پایین کشیدم و درش آوردم و به آویزی که کنار آیینه دستشویی بود آویزون کردم . بعدم لباسمو عوض کردم.
سایزش خوب بود.
جلو آیینه وایستادم و صورتم آب زدم و موهامم درست کردم.
بعدم لباسم از آویز برداشتم و در دستشویی باز کردم و رفتم بیرون.
دنبال روشا گشتم ولی نبود.
یکم که بیشتر دقت کردم دیدم تو بغل باراد خودشو جمع کرده وخوابیده.
یه لحظه بهش حسودیم شد.
پشتمو بهشون کردم و لباسم رو مبلی که کنار میز توالتش بود انداختم و از اتاق رفتم بیرون.
به سمت پله ها حرکت کردم که ساراجونو دیدم.
– سلام!
– سلام!
– دیشب خوب خوابیدی؟
یه شلوار مشکی با یه تونیک قهوه ای پوشیده بود و موهاشم از پشت جمع کرده بود.
–آره مرسی بد نبود! .
همینطور که از پله ها م رفتیم پایین جوابشو دادم.
– مطمئنا الان خیلی گشنه ای! بریم صبحونه بخوریم؟
- آره خیلی گشنم ! بریم.
و به دنبالش راه افتادم .
همینطور که به هال می رفتم یه نگاهیم به خونه انداختم.
یه میز دوازده نفری ، خدمتکار ، انواع میوه ها!
جونم صبحونه.
یکی از صندلی هارو انتخاب کردم و نشستم یه پنج دقیقه ای که گذشت دیدم روشا
اومد پایین. خیلی شیک و مجلسی. یه شلوارک سرخابی پوشیده بود با یه تی شرت
مشکی. جای کمربندم از شال استفاده کرده بود یه ور موهای خرماییشم با یه
گیره جمع کرده بود.
اومد سر میز و رفت سمت سارا و گونه شو بوسید.
– ســـلام!
بعدم اومد کنار من نشست. خدمتکار براش آب پرتقال ریخت . روشا پرسید :
بابا نیست؟
سارا جون همینطور که داشت یه تیکه از پنیر لایه نون می ذاشت گفت :
چرا بالا خواب!
روشا : پدر و پسر به هم رفتن! منم هرچی زور زدم این پسر رو بیدار کنم نشد!
– همه خاندان فلفلی یه جورن! سرمو برگردوندم سمت صدا.
یه دختر با چشمای عسلی و لبهای سرخ و موهای مشکی به همراه یه تاپ زرد و شلوار سبز سر میز وایستاده بود.