سرمو به نشونه ی مثبت تکون داد.
– سالها پیش دایی ، قبل از اینکه با مامان باراد ازدواج کنه یه سفری براش پیش میاد و به دبی می ره. تو اونجا با رئیس یکی از شرکتای بزرگ دبی آشنا میشه ....
از اونجایی که اون رئیس ، یه خانوم محترم بوده عاشق این دایی ما میشه و با هم ازدواج می کنن ..
اما پدر مادر این دایی ما با ازدواج این دوتا راضی نمی شن و اونا رو مجبور می کنن تا از هم طلاق بگیرن.
اینکه این بابابزرگ ما دست به چه کارایی می زنه و چه تهدیدایی که این دختر بیچاره رو می کنه کار نداریم...
از اونجایی که تمام زندگی این دختر تو دبی بوده برمی گرده به شهرش .
از این ورم بابابزرگ ما ، دایی رو مجبور به ازدواج با زندایی یا مامان باراد می کنه....
سه ماه بعد دایی متوجه می شه که زن اولش ازش بارداره از این ورم زندایی ازش بارداره.

وقتی دیدم اوضاع وخیم و کم کم دارم گیج می شم وسط حرفش پریدم و گفتم :
ببخشید یه لحظه! من یکم گیج شدم! یعنی می گی آقای فلفلی دوبار زن گرفته و از جفتشون حامله بوده؟ از زن اولش زودتراز دومی؟ ( رودل نکنه)
- آره، اما آقای فلفلی که حامله نبوده!! زناش ازش حامله بودن.
یه لبخند بامزه زد.
یه لحظه به سوتی که دادم فکر کردم.
ای خاک تو سرت ! آخه اینم حرف بود تو زدی؟؟
سعی کردم خندم جمع کنم ولی مگه می شد.
– ببخشید منظوری نداشتم!
حس کردم لپام از خجالت قرمز شدن .
– عیبی نداره ، پیش میاد.
بابا سخاوت! الان اگه اون باراد بود هرهر بهم می خندید!
– خوب بعدش چی شد؟
- هیچی دیگه ! بعد از نه ماه ، زن اولش یه دختر به دنیا آورد و زن دومش یه پسر.
– یعنی از دوتاشون بچه داره؟
-آره دیگه. منتهی من دختر داییم و تاحالا ندیدم چون اونا تا حالا اینجا یعنی ایران نیومدنولی باراد اونو زیاد دیده. هر وقت که تنها یا با دایی می رفتن دبی برای کار ، بهشون سر می زنن. اون روزم من نمی دونستم باراد با شما عقد کرده و وقتی گقتین که اینجا زندگی می کنین اول گفتم شاید دوست دخترشین ولی با گفتن اینکه دوهفتس اونجایین فکر کردم شاید خواهرشین که از دبی اومدین.
- پس باباش چی؟ چی کار کرد؟؟
- بابا بزرگ چی کار می تونست بکنه؟ سه ماه گذشته بود حتی اگرم ازشون می خواست بچه رو سقط کنن ، دیر شده بود .اونم بعد از سه چهار ماه تو یه تصادف از بین می ره.
- اِاِ! آخی! خدا بیامرزه.
همچین می گم آخی انگار کی بوده! مرتیکه زده یه زندگی رو از هم پاشونده فقط به خاطر ...
- به خاطر چی پسرشو مجبور به طلاق کرد؟ زن که وضعش خوب بوده!
- خوب بوده اما نهتا حدی که بتونه بدهی بابابزرگ به شریکش بده.
- مگه چقدر بوده؟
- سه میلیارد.
- چه قدر؟؟؟
- زیاده نه؟
- خیــــلی! خوب پس چجوری داده؟
- با پذیرفتن دختر اون خانواده به عنوان عروسش.
- یعنی زن داییت؟
سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد.
- راستی زنداییت درباره ی این موضوع چیزی نمی گه؟ یعنی مشکلی نداره؟
- نه بابا ! اگرم داشته باشه که کاری نمی تونه بکنه. نمی تونه دایی رو به زور نگه داره و بگه که نرو . نبینش!
- یعنی داییت هنوزم زن اولشو دوس داره؟
- داره ولی نسبت به قبل خیلی کم رنگ شده فقط در همین حد که با شرکتشون قرارداد دارن. البته خودش که اینجور میگه. ورفتاراشم تا حالا چیزی بر خلاف اینو نگفتن!

اَاَاَ! عجب داستانین این خونواده فلفلی! هرکدومشون یه کتاب برای خودش!
چه زندگی دارن اینا! اون از اون پسرش که قاطی اینم از خودش که اشتها داره در حد المپیک ! وا لـــــــآ
– اینم از این.
وقتی به خودم اومدم دیدم که جلوی در یه خونه ی ویلاییم اونم بالا شهر.
از بیرون می خورد بهش که شبیه یه جنگل باشه حالا توش چه جوری باید دید!