رمان ازدواج صوری
- جانم محیا جان؟ کاری داشتین؟
شلوارک لی و تاپ پوشیده بود و موهاشم بالا سرش بسته بود.
تحقیرآمیز به من نگاه کرد و گفت :
نخیر با شما کاری نداشتم با باراد جونم کار داشتم!
- باراد جونـــت؟ ( ای بمیرین جفت تون که از دستتون راحت شم)خوب صبر کن صداش کنم!
باراد پشت سرم نبود برای همین در باز گذاشتم و رفتم سمت اتاقش و در زدم .
در باز کرد بازم با بالاتنه بدون لباس اومد بیرون.
دستمو گذاشتم به کمرم و گفتم :
محیا جونت دم در!
همینطور که داشتم نگاش می کردم حس کردم صدای محیا رو از پشت سرم شنیدم
– باراد جونم؟
برگشتم .
بـــله ! دختره ی بی چشم و رو اومده بود تو خونه و سر راهرو وایستاده بود و داشت باراد نگاه می کرد.
منم نا خواسته جلوی باراد بودم.
داشتم با عصبانیت بهش نگاه می کردم که دستی رو روی بازوم حس کردم و بعدش صدایی که از بالای سرم می گفت :
کی بهت اجازه داد وارد خونه ی من بشی ؟
صداش با استحکام بود.
درست پشت من با فاصله ی کمی وایستاده بود. انگار از من به عنوان پوششی برای پوشوندن بدنش استفاده کرده بود
شایدم من اینطور فکر می کنم!
من نمی دونم این چرا اسمش خورشید نشده بود؟؟ بابا به خدا از خورشیدم داغتر!
محیا با تعجب نگاش کرد بعد گفت :
من .. من. .
باراد تقریبا داد زد :
کی بهت گفت بیای تو؟
محیا با ترس گفت :
هیچکی!
گفتم الانه که ااین دختره بزنه زیر گریه! حالا خر بیار و باقالی جمع کن
برای همینم دست راستم و بردم عقب و به رنبال دست راستش که آزاد بود گشتم.
وقتی پیداش کردم دست گرمش تو دست یخ زدم فشار دادم و سرمو عقب گرفتم و به صورتش که بالای صورتم بود و فاصله ی کمی باهام داشت نگاه کردم.
آروم گفتم :
یواش تر.
به چشمام نگاه کرد و سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد.
بعدم با لحنی آروم تر از لحن قبلیش گفت:
خیله خوب کارتو بگو.
– راستش ... پنجشنبه تولدم ..
و یه کارت گرفت سمتمون.
وقتی دیدم باراد عکس العملی از خودش نشون نمی ده، خودم دستمو دراز کردم و کارتو از محیا گرفتم.
باراد گفت :
باشه ببینم چی میشه! بعدم محیا یه نگاه عصبانی به من انداخت و با ناراحتی روشو کرد اونور و رفت .
انگار من مقصر بودم که باراد دعواش کرده بود! ایــــش!
بعد از چند دقیقه صدای بسته شدن در خونه کل ساختمون لرزوند.
– اوووف! همیشه از این دختره بدم میومد!
به باراد با تعجب نگاه کردم.
جـــون خودت!
می خواستم بگم تو برای همه ی دخترایی که ازشون بدت میاد لخت می ری دم در؟ که رفت تو اتاقش و درشو بست. وایـــــی! دیوونه خونست به خدا !
بالاخره شب مهمونی فرا رسید.
باراد که اصلا معلوم نبود از کله ی صبح کجا رفته بود ، من داشتم تو اتاقم
مطالعه می کردم و رو تختم دراز کشیده بودم که صدای زنگ در اومد.
از جام بلند شدم و به سمت در رفتم.
از تو چشمی در نگاه کردم.
– چه عجب اومدن! حالا چرا پشتشو کرده؟
در باز کردم و بهش نگاه کردم.
چرخید.
اِ! اینکه باراد نیست!!
– سلام!
با چشمای سبزش بهم نگاه کرد و لبخند زد.
منم با لبخند جوابشو دادم.
– سلام! بفرمائین!
– خوب هستین؟ ببخشید مزاحم شدم.
– خواهش می کنم! بفرمائین.
سیامند با اون لبخند دخترکشش داشت بهم نگاه می کرد. لباس خونه تنش بود.
– راستش باراد یه مشکلی براش پیش اومده برای همینم نمی تونه بیاد خونه! از من خواست که شما رو ببرم. البته اگه اشکالی نداره!
از حرفش جا خوردم.این دیگه چه مدلشه!
– واا! خوب می مرد زنگ بزنه حتما شما رو باید می فرستاد پایین؟
- باراد دیگه! جز مزاحمت فایده ای دیگه ای نداره!
– با شه مرسی! ببخشید شمام به زحمت افتادین!
– نه بابا! خواهش می کنم! پس یه یه ساعت دیگه میام دنبالتون!
– با شه مرسی.
– فعلا!
– خداحافظ.
و سوار آسانسور شد ورفت.
با حرص در کوبیدم بهم! بچه پررو ! ...
ببین آدمو تو چه موقعیتایی قرار می ده! هــی می خوام هیچی نگم! هــــی می خوام هیچی نگم!
ولی مگه میشه!
خوب می مردی زنگ می زدی می گفتی؟ منم می گفتم نمی خواد با تیرداد میرفتم! خــــودسر!
به سمت اتاقم ورفتم و لباسمو از تو کمدم در آوردم و رو تخت انداختم.
گوشیمو روشن کردم ویه آهنگ گذاشتم. صداشم تا ته زیاد کردم.
عاشق این آهنگ بودم.
همینطور که آهنگ داشت می خوند منم جلوی میز توالاتم نشستم و موهامو باز کردم.
از تو دراورم ، اتو مو مو درآوردم و باهاش موهامو اتو کشیدم.
چون مو هام پر پشت بود تقریبا یه بیست دقیقه ای طول کشید دیگه آخراش دستام درد گرفته بودن .
وقتی کارم تموم شد یه نگاه به ساعت انداختم...
وقت کمی برام مونده بود برای همین سریع لباسمو پوشیدم.
خداییش این لباسرو خیلی دوست داشتم هیکلمو خیلی خوب نشون می داد.
یه ساپورت مشکیم از دراور درآوردم و پوشیدم.
به لباسایی که بالای زانوم بود اصلا عادت نداشتم و یه جورایی معذب بودم.
یه رژبنفش کم رنگ زدم و یه سایه همرنگش البته کم رنگ بودم .
زیاد دوست نداشتم صورتم با مواد آرایشی خراب کنم. همینجوریش خوب بودم و
نیازی به کرم پودر و این چیزا نبود. بعدم از کمد مانتو ارغوانی رنگ بلندم
درآوردم و یه روسری کرم که نشای گل بنفش رنگ روش بود سرم کردم و کفشای
پاشنه بلند مشکیمم که زیپی بود تا بالای مچ پام بود پوشیدم.
این کفشامو دوست داشتم آخه سوگند برام خریده بودتشون!
یه کیف دستی مشکیم برداشتم وکلید و گوشیمم توش گذاشتم . تیپ امشبم ست مشکی
وبنفش بود. مشکی همرنگ لباسم و بنفشم همرنگ کمربند دورش که پشتش پاپیون
کوچولو داشت.
رفتم تو آشپزخونه یه لیوان آب سر کشیدم. آخه عادت داشتم هر وقت می خواستم برم بیرون اول یه لیوان آب بخورم بعد برم.
همین که لیوان گذاشتم رو میز ناهارخوری ، زنگ در به صدا دراومد.