کف دستمو دراز کردم و داخل کف دستش گذاشتم و دستشو گرفتم...
با این حرکتم اخماش باز شدن و با تعجب اول به دستش و بعدش به من نگاه کرد.
دستش سرد بود .با اینکه تمام این مدات بخاری روشن بود ولی بازم انگشتاش یخ زده بود.
یا استرس داشت یا فشارش جا به جا شده بود.
به هر حال رومو برگردوندم و حرکت کردم.
دیگه غر نمی زد حتی سریع ترم راه میومد تا عقب نمونه.
بعد از اینکه به ته طبقه رسیدیم یه نگاهی به بوتیک کردم و واردش شدیم.
البته اون دنبال من اومد.
هیراد با دیدن من لبخند زد و گفت :
به به ببین کی اومده! باراد جون! خیلی وقت بود نبودی!
دستشو آورد جلو منم دست راستم که تو دستای سوگند بود بیرون آورم و باهاش دست دادم.
– سلام خوبی؟
خیلی سرد و رسمی .
هیراد دوستم نبود ...
فقط در حد همین لباس خریدن و اینجور چیزا!
تنها دوست من خودم بودم....
یه نگاهی به سوگل کرد و گفت :
این خانوم زیبا رو معرفی نمی کنی؟
یه برق خاصی تو چشماش بود و من این برق خوب میشناختم .
همون برقی بود که وقتی می خواست دخترای مردم خر کنه تو چشاش ظاهر می شد.
البته اونا خودشون خر می شدن و گاهی وقتا خیلی خر میشدن و شبا می رفتن خونش و بعدش ...
کلا آدم اینجوری بود این هیراد و اون دخترام که ....
ولی تو خدمات به مشتری تک بود!
بهترین مدلا و بهترین جنسارو میاورد البته با بهترین قیمتا ..
که خوب، می ارزید .
– ایشون همسرم سوگل.
هیراد نگاه ناامید و متعجبشو به من دوخت .
منم با لبخند به سوگند نگاه کردم .
اونم مثل هیراد با تعجب به من نگاه کرد.
- راستش پنجشنبه این هفته تولد پدر.... یه لباس خوب براش می خواستم.
– ال.. البته اینا کارای جدیدمون!
و با دستش به یه رگال اشاره کرد.
آخ جووون! سوختی نه؟...
شرمنده این یکی نمیشه!
سوگل به سمت رگال حرکت کرد منم رفتم پیشش.
همینطور که داشت نگاه می کرد یواشی گفت :
چرا گفتی من زنتم؟
- پس چی می گفتم؟ می خواستی بگم این زنم ولی نیست چون اوو! ببخشید ازدواج ما صوری!
– نه .. خوب می گفتی دوستمه یا چمیدونم ...
– حالا ناراحتی ؟ اگه ناراحتی برم بهش بگم .
رو مو کردم اونور که آستینم گرفت و کشید :
حالا نمی خواد خودتو لوس کنی!
هیراد اومد سمتمون :
چی شد انتخاب کردی؟
سوگل برگشت به سمتش :
آره میشه این مشکیه رو ببینم؟
و به یه لباس توی رگال اشاره کرد.
خوشگل بود. یه دکلته حریر بود که پایین تنش تا بالای زانو و از پشت زیپ می خورد.
رنگش مشکی بود و و یه پاپیون بنفش تیره هم روش داشت.
– البته!
لباس از رگال در آورد و رومیز شیشه ای گذاشت و آمادش کرد.
بعدم گرفت سمت سوگل و به سمت اتاق پرو اشاره کرد.
***************************************
رفتم تو اتاق پرو و لباس پوشیدم.
باورم نمی شد این امروز این کارو کرده...
شاید برای اون یه بازی معمولی بود ولی برای من ...
اووف ! اصلا ولش کن بابا!
چه لباس خوشگلی بود.
فیت تنم بود.
موهامم باز کردم و دورم ریختم.
جیـــــــگرتو دختر! یه بوس برای خودم فرستادم.
زیپشو باز کردم تا درش بیرام که صدای در اومد.
بعدشم در پرو باز شد.
از تو آیینه باراد دیدم.
برگشتم سمتش و بهش نگاه کردم.
اونم بهم نگاه کرد.
– وااای!
نا خودآگاه قلبم دوپس دوپس زد.....
خوب ورپریده درویش کن اون چشمای از حدقه در اومده ! نمی دونی قلب من با باتری کار می کنه ؟
– چطوره باراد؟
صدای دوست باراد بود یا همون هیراد.
نگاشو از من برنداشت :
همین خوب برش می داریم.
بعدم بهم نگاه کرد و در بست.
واهاااای! گفتم الان قلبم از دماغم می زنه بیرون.
عجب هیجانی بود!
نه شایدم یه کم هیجان بود یا شایدم زیاد بود!
نمی دونم .
تنها چیزی که می دونم اینه که باید سریع لباس بپوشم.