-تکلیف اتاق کار من چی میشه؟! ماهان-اونو برای خودت نگه دار ... ساعت رفت و آمدهاتو باید با من تنظیم کنی، کی میری و کی میای! حتی ساعت خوابیدنت رو ... متوجه شدی سایه؟! -منکه زندانیه تو نیستم! (تقریبا بعده یک هفته این اولین صحبت ما هستش، اونم من شروع کردم وگرنه آقا تصمیم نداشت با من حرف بزنه ! امروز به اینجا اسباب کشی کرد ، نمیدونم از چه قدرتی استفاده کرده که بابا انقدر تابع حرفهاش شده ) ماهان-بیا ... -(دستشو دراز کردو یه دفترچه کوچیک بهم داد ) این چیه؟! ماهان-یه ارٍثیه خانوادگی ... این دفترچه ها جفت هستن! -خب !!؟؟؟ حالا باید باهاش چیکار کنم؟! ماهان-نگاه کن ! -(یه صفحه ای رو توی هر دوتا دفترچه باز کرد و با انگشتش روی اون دفتر که دست خودش بود یه چیزی نوشت! ) خب؟! ماهان-خواهش میکنم درست نگاه کن سایه! -(هر چی نگاه کردم چیزی ندیدم ) آخه من هیچی نمیبینم ( یه آه عمیق کشیدو دفترچه ها رو بست ) ماهان-یکیش پیش تو باشه ، یکیش هم پیش من ... شاید یه روز به کارت اومد -(وااااااا ؟! حالا چرا انقدر ناراحت شد؟! خب چیزی نبود که من ببینم ) امروز مشتری دارم، میشه این در رو قفل کنم؟! آخه نمیخوام یه دفعه سرشونو بندازنو بیان تو خونت ماهان-باشه ... حالا برو که من کلی کار دارم اما یادت باشه ، تمام رفت و آمدهاتو بهم بگی، بیرون خواستی بری حتما بهم خبر بده -باشه *********************** -(خب من امروز تازه فهمیدم فردا 5 شنبه ،قراره یه جا عروسی بریم! اونم کجا؟! عروسیه همون دختری که اسمش رها بودو من لباس عروسیش رو دوختم! ظاهرا مامانش مارو دعوت کرده و مامان خانم ما هم دعوتشون رو قبول کردن ) ( تازه داشتم به این فکر میکردم که این رها خانم باید یکی از اون آدمهای عجیب باشه، آخه هر دفعه باهاش تماس داشتم یه چیزی دیدم یا شنیدم ، اما دیگه به این موضوع عادت کردم، حتی برام مهم نیست که اون همون رها که دوست ماهان بوده باشه یا نه! ) ماهان؟! (هر چی در میزنم ، جواب نمیده! مجبورم خودم برم بیرون ، باید برم آرایشگاه و بعد اون برم کفش بگیرم ) (پا از دره حیاط بیرون نذاشته بودم که تو چهار چوب در دیدمش ) ماهان-کجا؟! -هر چی در زدم جواب ندادی، فکر کردم خوابی یا شاید خونه نیستی، میخواستم بهت بگم دارم میرم بیرون (یه دفعه رنگش پرید ) ماهان-سایه تو واقعا نمیفهمی یا خودت رو به نفهمی میزنی؟! من به تو گفتم هیچ جا بدونه من نمیری! -(تازه متوجه رد خون روی گردنش شدم ) گردنت چی شده؟! (دست دراز کردم تا ببینم چی شده اما اون دستمو پس زد ) ماهان-خودم میبرمت! منتظر میشم تا برگردی -باشه (دلم از این کارش گرفت، کم مونده بود بزنم زیره گریه! مگه من جزام دارم که نمیذاره بهش دست بزنم ؟! ) (بدون حرف اضافی سوار شدم) ********************** -(وقتی از آرایشگاه بیرون اومدم ، کاملا میشد فهمید که از تغییر توی چهره ام خوشش اومده، اما باز هم چیزی نگفت ، نمیدونم چش شده بود که انقدر عصبی بود ) ماهان؟! تو چت شده؟! ماهان-هیچی -اما تو یه چیزیت شده! الان چند روزه که باهام بد برخورد میکنی! منو تو قراره تا آخر این ماجرا کنار هم باشیم اما با این وضع من نمیتونم تحمل کنم! (ماشینو زد کنار و برگشت سمت من ) ماهان-سایه؟! یه مشکلی پیش اومده -چی؟! ماهان-ببین ... من میدونم که فردا شب داری میری عروسی -خب ؟! اینو که مامان بهت گفت! ماهان-تو میدونیکه عروس همون رها هستش؟! دوست قبیله من؟! -(خب باشه!؟ به من چه؟! مشکلش همین بود؟! درسته که رسما به اون دختر حسودیم میشه اما نمیخوام ماهان چیزی در این مورد بفهمه! من دختره رو دیدم ، هم خوشکله هم خوش برخورد! خیلی از من بهتره اما کسی نباید این نقطه ضعفم رو بفهمه ) مشکلت همینه؟! خب باشه!!! از اولش حدس میزدم چون وقتی باهاش تماس پیدا میکردم یه جوری میشدم، فکرشو میکردم آدم عادی نباشه!!! (آفرین به این هوش و زکاوت ) ماهان-نه مشکل اون نیست، مشکل یه چیز دیگه است، اونم اینکه تو فردا شب مجبور میشی تمام قطعه ها رو با خودت به اون مراسم ببری و اونجا همرو ازت میگیرن -چی؟! مجبور میشم؟! چی میگی ماهان؟! مگه میشه کسی منو مجبور بکنه؟! ( دوباره نگاهم به اون رد خون جلب شد ! انگار که یکی با ناخن گردنش رو چنگ انداخته باشه، یا شایدم یه جونور این کارو باهاش کرده) ماهان؟! گردنت چی شده؟! پیشی چنگت انداخته؟! ماهان-کاره رها هستش!!! -(چی ؟! ) رها؟! (این دیگه حسادت نبود! یه حسی بدتر از اون بود ) مگه ارتباط تو با رها تموم نشده؟! اگه همون دختری باشه که من دیدمش و براش لباس دوختم ، فکر نکنم که هیچ علاقه ای به تو داشته باشه!؟ ماهان-میخوام یه اعترافی برات بکنم -(یه دفعه دستم رو گرفت و یه بوسه روی اونها زد ) ( انقدر کف کرده بودم که یه لحظه مکان و زمان رو فراموش کردم ) ماهان-وقتیکه از شماها جدا شدم، رفتم پیش شایان بزرگ و اون بهم دستور داد که برای رسیدن به اون گروه باید دوباره برم سراغ رها! منو اون قبلا باهم پیمان بسته بودیم که با کسی دیگه ازدواج نکنیم، اما هیچ کسی غیره شایان خبر نداشت، من مجبور بودم بگم که نزدیکی به زنها عذابم میده تا مجبور نشم با زنه دیگه ای ارتباط داشته باشم، بلاخره من پسره بزرگ خانواده بودم و بیشترین نیروها رو به ارث برده بودم؛ همه ازم توقع ازواج رو داشتن تا بتونم این نیروهارو به کسی دیگه انتقال بدم، اما غیره رها نمیتونستم به هیچ کسی فکر کنم، تا اینکه اون برای کار به جای دیگه ای رفت و من موندمو برنامه مراقبت از تو! خواب های کیانوش و خیلی اتفاقهای دیگه! اما یه شب خواب دیدم! اونم خواب راستین رو! نمیدونم میدونی یا نه! اما من توانایی تعبیر خواب رو دارم، از شب بعده اون خواب یه دفعه تمام حس هایی که به رها دشتم رنگ تنفر به خودشون گرفتن، تمام مدت فکر میکردم که تو با یه طلسم یا افسون این کار رو باهام کردی اما بازم با خودم میگفتم که امکان نداره! آخه تو منو ندیدی که بخوای این کارو بکنی ... تازه بعده یه مدت فهمیدم که رها به سمت اون گروه کشیده شده! این یعنی تموم شدن تمام رویاهای آینده من با اون! در تمام مدت اون خوابها دست از سرم بر نمیداشت، حضور تو پررنگتر میشدو رها بیشتر به گذشته تعلق پیدا میکرد! بعدها بهم خبر رسید که اون میخواد ازدواج کنه اما اون پیمان مانعش میشه، خب منم پیمان رو شکستم، ولی دیگه نمیتونستم بزنم زیره اینکه به زنها آلرژی دارم، فقط کسایی که نیروهاشون از من قویتر بود میفهمیدن که دروغ میگم، بعدش تورو دیم ، قضیه بیمارستان پیش اومد ... اما وقتی پای نوید وسط کشیده شد ، همه ما از ترس اینکه بهت آسیبی نرسه عقب نشستیم ولی خوشبختانه این تو بودی که گفتی اون رو نمیخوای، همین زمینه ساز نقشه بعدی شد که تورو بکشونیم شمال و اون اتفاق های بعدی ... اما آخره این ماجرا وقتی که میخواستم بهت بگم که برام چقدر مهمی ... دستور رسید که باید برم سراغ رها تا از طریق اون به گروهشون نزدیک بشم، فکر میکردم ازدواج کرده اما متوجه شدم که هنوز هم مجرد هستشو به خاطره هدفمون بهش نزدیک شدم! اما یه جای کار خراب کردم******************


اونم توی بستن دوباره پیمان بود!
این دفعه نشد ...
-(یه آه عمیق کشیدو چشم از صورت من برداشت ) چرا؟!
ماهان-چون خونیکه از تو ، توی بدنم بود باعث شد این پیمان بسته نشه! میدونی این یعی چی؟!
-نه !!!! (کلا درک این موقعیت برام سخت بود )
ماهان-یعنی اینکه بدن من دیگه حاضر نیست کسی دیگه رو به عنوان هم پیمان قبول کنه! تو صاحب جسم من هستی و این بدترین اتفاقی بود که میشد توی اون لحظه بیوفته! تمام نقشه ها بهم ریخت! مجبور شدم که فرار کنم! کاری که تا به الان انجام نداده بودم، فرار برای اینکه بتونم از خودم محافظت کنم! رها رفت و با کسی دیگه از اون گروه هم پیمان شد!
وقتی یکم اوضاع آروم شد ، خواستم بیام سمت گروه که خبردار شدم، تو میخوای لباس عروسش رو بدوزی! به خاطره همین اومدم سراغت به عنوان خواستگار و برای اولین بار مجبور شدم ، که از پدرت استفاده کنم، یکم خاطره سازی کردم تا من رو به عنوان برادر زاده همکارش ببینه!
اما وقتی که اومدیم ، کار از کار گذشته بود، یعنی رها نفرینش رو عملی کرده بود
-(دستهای اون هم یخ کرده بود! دقیقا مثل دستهای من! ) چه ... چه نفریتی ؟!
ماهان-فردا شب تو اون قطعه هارو با خودت میبری به اون جشن
-خب من به اون مهمونی نمیرم! این قضیه همینجا تموم شد ( یه لبخند چاشنیه حرفم کردم )
ماهان-من دارم میگم نفرین! تو فردا اونهارو با خودت میبری ...
-خب تو نذار (دوباره برگشت سمت من )
ماهان-من که به اون جشن دعوت نیستم! یعنی هیچکدوم از ماها دعوت نیستیم،و تا زمانیکه دعوت نشیم ، نمیتونیم وارد اونجا شیم ، یعنی نه اینکه نشه اما اگه بدون دعوت وارد بشیم در واقع حکم مرگ خودمون رو امضا کردیم
-(ترسیدم ، به معنای واقعی ) حالا باید چیکار کنم؟!
ماهان-فقط میشه یه کار انجام داد
-چی ؟! (انگار که توی صورت من یه چیزی گم کرده باشه، همش نگاهش تو صورتم میچرخید )(یه دفعه دستشو برد سمت جیبش و یه چیزی بیرون آورد )
ماهان-این انگشتر رو قبول کن، اینو به عنوان یه نشونه بین خودمون قبول کن تا بتونم هرجا که هستی بیام سراغت ! این انگشتر در واقع یه حلقه از آدمهایی هستش که به من مرتبط هستن، هر کسی که یه جورایی به من مرتبط باشه میتونه فردا شب توی اون مهمونی حضور پیدا کنه اما ...
-(چشمم هنوز روی اون انگشتر بود ) خب بده دستم کنم (دستمو رو هوا نگه داشت )
ماهان-فقط یه مشکلی هست ...
-(چشم هام رو کشوندم سمت چشمهاش ) چی؟!
ماهان-اگه این حلقه رو دستت کنی تا آخره عمرت یکی از ما هستی ...
-خب من الان هم یکی از شما هستم
ماهان-سایه ؟! خوب به حرفهام گوش کن ، اگه این انگشتر رو دستت کنی در واقع قبول کردی که با من باشی
-(دستم رو باز کردو انگشتر رو گذاشت کف دستمو مشتمو بست )
ماهان-تصمیم با خودته! اون طلسمی که رها به کار برده در هر شرایطی تورو به اون مهمونی میکشونه!
-(ماشین رو روشن کردو راه افتاد ... این سکوت بود که بین ما حاکم بودو هیچ کدوم هم سعی در شکوندنش نداشتیم )
****************************
-(فکرهام رو کرده ام ... از لحظه ای که از ماهان جدا شدم دارم به این موضوع فکر میکنم، از هر نظر نگاه میکنم میبینم که اون یه سوژه عالی برای ازدواج هستش، درسته که اگه طلسم باطل نشه معلوم نیست تا چند سال زنده بمونه یا من هم تحت تاثیر اون طلسم که در اثر ازدواج با اونها فعال میشه تا چند سال دیگه زنده میمونم، ولی خب هیچ کسی نمیتونه به من تضمین بده که اگه با یه آدم عادی ازدواج کنم تا 60 سال دیگه زنده میمونه ! ) ( تازه یه چیز دیگه ام هست، خود من هم الان یه دختر عادی نیستم، من به فرزند خوندگی گرفته شدم، الان یه عالمه دردسر پشت سرم هستش که نیاز به یه محافظ دارم و چه کسی بهتر از ماهان !!؟؟ )
(و باز هم یه چیزه دیگه!!! درسته که من عاشق ماهان نیستم اما وقتی که باهاشم دلم نمیخواد ازش جدا بشم یا وقتی که اونجوری توی صورتم نگاه مکینه میخوام بهش بگم که همیشه این نگاه رو برای من نگه دار! ولی در مورد اون مطمئن نیستم )
مامان-کجا؟!
-(مچم رو گرفت ) ļ... خب ...ļ ... داشتم میرفتم پیش دکتر ...
مامان-برای چی؟! این وقت شب؟!
-(ای خداااااااااا! الان دوباره شروع میکنه ) خب ... ام ... میخواستم بهش بگم که ... در مورد قراره شام شنبه فکرهام رو کردم
مامان-شنبه میخواین شام برین بیرون؟! کجا؟!
-یواش مامان جان ، وسط پله ها داد نزن ، صدامونو میشنوه
مامان-باشه ... منم باهات میام پایین ... یه دقیقه وایستا برم قرصم رو بیارم تا برام تو دفترچه بنویسه بدم بابات الان بگیره
-خب بده خودم بهش میدم (یه اخمی بهم کردو رفت ) ( انگشتر هنوزم کف دستم بود ، دلم میخواست اول ازش بپرسم که اگه واقعا بخوام برای همیشه باهات باشم میتونم به وفاداریت اعتماد کنم یا نه! بعد اونو دستم کنم )
مامان-بریم
-(پشت سره مامان رفتم دمه در خونه اش ) (یکم استرس داشتم ) مامان شاید خواب باشه ، بریم فردا بیایم
مامان-تو میخوای برو، من فردا صبح باید قرصم رو بخورم ، واسه همین باید امشب بابات قرص رو برام
بگیره
-(با باز شدن در ، یه دفعه پشت به در شدم )
ماهان-شب بخیر ، چیزی شده؟!
مامان-راستش من که اومدم یه نسخه برام بنویسین ، اما سایه باهاتون کار داشت
ماهان-بفرمایید داخل ... بفرمایین
-(وقتیکه مامان رفت توی خونه )
ماهان-سایه!؟روی دیوار چیزی برای تماشا پیدا کردی؟!
-(یه دفعه برگشتم سمتش ) ماهان ؟! اگه قراره با دست کردن این انگشتر باتو باشم، قول میدی که بهم خیانت نکنی؟! ولم نکنی؟! اذیتم نکنی !؟
ماهان-منظورت چیه؟!
-(نگاهش پر از تعجب بود! )
ماهان-بهتره بیای تو ... مامانت داره دوباره میاد سمته در
-(وقتیکه رفتیم داخل من مثل بچه های کوچولو کنار مامان خودمو گوله کردم ، بعده اینکه ماهان نسخه رو نوشت ، نمیدونم چی شد که یه دفعه مامان بلند شد ) کجا مامان ؟!
مامان-برم با بابات داروخانه اینو بگیرم
-خب وایستا من ببرمت! بابا رو الکی بیدار نکن
مامان-نه ... تو مگه با دکتر کار نداشتی! تا من حاضر میشم توام حرفهاتو بزنو بیا بالا ... باشه؟! خب شبتون بخیر ...
-(به دودقیقه نکشید که مامان رفت و منو ماهان تنها شدیم ) چیکار کردی ؟!
ماهان-فقط یکم دلشوره تو وجود مامانت انداختم که بره سراغ داروهاش ... خب تو داشتی چی میگفتی ؟!
-(یه دفعه داغ شدم ، نمیدونم چرا ازش خجالت کشیدم! ) (کف دستم رو باز کردم ... انگشتر رو دستم گرفتم تا اونو به انگشتم کنم که یه دفعه دستمو گرفت )
ماهان-مطمئنی؟! اگه دستت کنی هیچ راه برگشتی نداری ... فقط مرگ میتونه این پیوند رو بشکونه
-مطمئنم ...
ماهان-پس بذار خودم این کار رو انجام بدم
-(این دفعه این من بودم که مخالفت کردم ) نه ... خودم انجامش میدم
ماهان-چرا؟!
-(نگاهش توی صورتم قفل شد )هیچکدوم نمیدونیم در آینده قراره چه اتفاقی بیوقته اما نمیخوام به خاطره اینکه این انگشتر رو دستم کردی خودتو سرزنش کنی، این تصمیم من بود !
ماهان-آاااااااااخ ...
-چی شد ؟! (دوباره یکی جلوی پای من ولو شد روی زمین ، اما من این دفعه هیچ کاری نداشتم ) (منم خم شدم تا ببینم چی شده ، اما توی صورتش یه لبخند خیلی قشنگ نشسته بود ) چت شد ؟! چرا آخ گفتی؟!
ماهان-به خاطره این ...
-(یه دفعه تیشرتش رو در آوردو پشتش رو به من کرد )( خب من دیگه به این بی حیا بازیاش عادت کرده بودم)
ماهان-روی کتفم رو نگاه کن! میشه بگی چی نقش بسته
-(با اینکه خیلی تعجب کرده بودم ، بلند شدم تا بتونم ببینم اون چه شکلیه ... ) یه چیز قرمزه ، مثل گوشت اضافه ... اما نه شبیه داغ گذاشته ها شدی
ماهان-فقط بگو چه شکلیه
-خیلی کوچیک و سرخه ، نمیتونم دقیق بگم چی هستش، اما شبیه یه درخته که یه چیزی دورش پیچیده شده ...
ماهان-عالیه ... بهتر از این نمیشه
-(دوباره لباسشو پوشید ) خیله خب من دیگه برم ... الان صدای مامانم در میاد
ماهان-کجا؟!
-(دستمو گرفت )
ماهان-اونا رفتن، اما خیلی زود برمیگردن، هر چی کمتر از خونه بیرون برن به نفع تو هستش، چون اونا به آدمهای عادی صدمه نمیزنن ...
-ماهان اون چی بود که روی پشتت در اومد؟! واسه خاطره اون آخ گفتی ؟! (صورتش به لبخند باز شد )
ماهان-بشین تا برم یه چیزی برات بیارم بخوری ...
-من گشنه نیستم
ماهان-این یه معجون خانوادگی هستش ، هر کسی که عروس خاندان ما میشه باید اون رو بخوره
-(با این حرفش بلند شدو رفت ) عروس !!! هه ... (هنوزم این واژه برام غریب بود ) (به دستهام نگاه کردم، یکی از دستهام جایگاه انگشتر زمرد بود ) ( اما اونیکی دستم، یعنی در واقع انگشت حلقه ام ، مزین شده بود به یه انگشتر زیبای فیروزه ، طلای سفید پر از برلیان های ریز که وسطش یه فیروزه درشت قرار داشت )
ماهان-قشنگه؟! درست مثل دست مامانم که این انگشتر بهش میومد به دست توهم میاد
-(از حال خودم بیرون اومدم) حالا این چی هست که میخوای بهم بدی؟!
ماهان-چیز بدی نیست، فقط یکم ترش مزه هستش، مامانم درستش کرده بود
-ببخشید؟! ماهان من اهل مشروبات الکلی نیستم، نمیتونم اینو بخورم
ماهان-اما این الکل نداره!
-(با یه نگاه مشکوک به لیوانی که دستش بود نگاه کردم ) پس چی هستش که تونستی این همه سال نگهش داری؟!
ماهان-میگم معجونه یه دستور که مخصوص ما هستش ، هیچ ضرری هم نداره
-(رنگ معجونه یه جوری بود ، سبز رنگ ) ( دستمو گرفت و لیوانو داد دستم )
ماهان-به من اعتماد داری؟!
-آره ... (اینو با صادقانه ترین حسم گفتم )
ماهان-پس بخور ... چیزیت نمیشه


(وقتی لیوان رو بردم سمت دهنم یه لحظه فکر کردم رنگ معجون از سبز یه آبی تغییر کرد! ) ( با اولین جرعه ترشیه زیادی رو توی دهنم حس کردم، مثل اینکه دارم آب آلبالو میخورم، اما جرعه بعدی شیرین شد، عینه عسل ، جرعه بعدی ، تلخ ، همینجوری مزه های مختلف رو توی دهنم حس میکردم ، گرمای فوق العاده ای رو توی وجودم حس میکردم ) چقدر خوش مزه بود
ماهان-آره
- (تازه چشمم به ماهان افتاد ، اونم لیوانش رو تموم کرده بود ولی به لیوان توی دستش خیره شده بود ، چقدر ابروهای قشنگی داره! چرا تا به حال بهشون دقت نکرده بودم!!!؟؟ مژه های مشکیه بلند و پر، فک استخونی ، گونه ای استخونی، بینیه بزرگ !!! اما همه اینها یه چهره بینهایت جذاب رو تشکیل داده بودن!) (عطر تنش دیوانه کننده بود ، دکمه های تیشرتش که باز بودن و موهای قفسه سینه اش! بالا و پایین رفتن قفسه سینه اش!!! ) (دستهای بزرگ و استخونیش ! اما کشیده و زیبا!!! )
ماهان-خیله خب ، دیگه مامانتینا الاناست که برگردن، بهتره بری بالا ...
-(از جاش بلند شدو رفت سمت در ، منم پشت سرش راه افتادم ) (چقدر قدش بلنده! هیکل خیلی عضلانی نداره اما همچینم بد نیست، در واقع خیلی هم خوبه!!! )
ماهان-خب ... تا فردا صبح ...
-(نمیتونستم حرف بزنم ... اصلا نمیتونستم به چیزی غیره اون فکر کنم! ) (یه جورایی به اجبار از خونه اش بیرون اومدم ) (با بسته شدن در تازه فهمیدم که وسط راه پله ها هستم اما ... اما ... یه چیزی رو باید میگفتم که نگفتم ) (باید بهش بگم ) ( اما چیرو؟! ) (من چی میخوام بهش بگم ؟؟؟!!! ) ماهان (من پشت در هستمو با اولین تقه به در ، اون در رو باز کرد )
**************************
-(دلم نمیخواست ازش جدا بشم )(تا در روباز کرد ، قبل اینکه من حرفی بزنم ، دستهاشو دره کمرم حس کردمو لبهاشو روی لبهام ) (میدونستم مغر اون هم مثل مغز من دیگه نمیتونه فکر کنه ) (دستهام دوره گردنشو روی شونه هاش در حال چرخش بودن ) ( قفسه سینه اش داشت میترکید ، میدونم خودمم هم وضعیتی بهتر از اون نداشتم ، به نظرم تک تک اعضای بدنش فوق العاده بودن، دستهاش، شونه هاش، کمرش و ... ) (با برداشتن لبهاش تازه به خودم اومدم ) ( من داشتم چه غلطی میکردم؟! )
ماهان-سایه؟! سایه؟!
-(چشمهام از اشک خیس شده بودن! ) (من توی خونه پدرم ، داشتم به اعتمادشون خیانت میکردم ) (اما این گریه به خاطره اون نبود! من ... من تا به الان متوجه نشده بودم که چقدر ... چقدر طالب این آدم هستم )
ماهان-گریه نکن ... همش به خاطره اون معجون بود ... تقصیره تو نیستش ... مامان همیشه میگفت اگه با کسی باشی که دوستت داره و میخوای از این قضیه مطمئن بشی فقط باید یکم از اینو بهش بدی تا بخوره! اونوقت میفهمی که اون هم تورو میخواد یا نه!
-(اشکهام روی صورتم میریختنو ماهان دست پاچه من رو نگاه میکرد)
ماهان-ببخشید ... تقصیره من بود ... سایه گریه نکن ... من فقط میخواستم مطمئن بشم که توام منو میخوای
-(دیگه نفهمیدم دارم چیکار میکنم ، با اینکه کفش پاشنه بلند پام بود اما بازم مجبور بودم بهش آویزون بشم تا به صورتش برسم ، با تماس بین لبهامون اون هم خاموش شد ... دوباره کنترل اوضاع دست اون افتاد )
ماهان-سایه؟! مامانت اینا دارن میان توی حیاط ... بهتره بری بالا
-نه ... نمیخوام ... ( دلم نمیخواست از کنارش تکون بخورم ! به حالت ایستاده توی آغوشش بودمو اون به دیوار تکیه داده بود، چونه اش رو روی سر من گذاشته بودو من با آستین تیشرتش بازی میکردم) نمیخوام برم
ماهان-میخوای جوابشون رو چی بدم ...
-(تا به حال انقدر صداش رو مهربون نشنیده بودم ) ماهان؟!
ماهان-جان دلم؟!
-(به چشمهای خیسش نگاه کردم ) چرا گریه کردی؟!
ماهان-تو چرا گریه کردی؟!
-نمیدونم (لبخند زدو لبهام رو کوتاه بوسید )
ماهان-اما من به خاطره شیرینیه این لحظه گریه کردم! بلاخره رویاهام به حقیقت پیوست، بلاخره بوسه های تو خوابهام به واقعیت تبدیل شد ... و واقعیت به مراتب زیباتر از رویاست ...حالا برو بالا ...
-(به زور منو تا وسط پله ها هل داد و خودش سریع رفت توی خونه اشو درو بست ) (وضعیتم بهتر از قبل بود یعنی بیشتر روی حالم تسلط داشتم ، برای همین خودمو کشون کشون رسوندم تو اتاقمو رسیع رفتم توی حمام )
************************
-(با صدای خش خش از خواب پریدم ، اما تا اومدم از خودم یه صدایی در بیارم، یکی دمه دهنم رو گرفت )
-هیس ... منم ... ماهان ... باید همین الان راه بیوفتیم سایه ... همین الان
-(وقتی دستش رو برداشت تونستم نفس بکشم ) ماهان؟! (اون داشت لباسهام رو تو یه ساک گوله میکرد )
ماهان-جانم؟! پاشو سایه ... باید بریم
-کجا؟! چیکار داری میکنی ؟! چی شده؟! چجوری اومدی که مامان و بابا ندیدنت
ماهان-مامان و بابات همین الان تصمیم گرفتن برن مسافرت ، پیش برادرات ، توام قراره بری شمال ، پیش پسر عموهات
-چی؟! (هر چقدر سعی میکردم صدام آروم باشه نمیشد ) چی داری میگی؟!
ماهان-بلند شو دیگه سایه ... الاناست که بریزن اینجا
-(منم ترس برم داشته بودو شروع کردم به لباس پوشیدن ) بذار بهشون بگم دارم میرم شمال
ماهان-نمیخواد ، اونا فکر میکنن که قبل خواب بهت گفتن فردا صبح دارن راه میوفتن ... نمیخواد بیدارشون کنی
-ماهان داری منو میترسونی ... چی شده؟! کی داره میاد؟! کجا میریم؟!
ماهان-راستین دمه در منتظره ... بین گروه ها درگیری شده، اونا دنبال هر کسی هستن که به اون توطئه مربوط بوده
-ماهان؟! مامانم ... بابام
ماهان-عزیزم هیچ کسی با اونها کاری نداره، مطمئن باش ، حاضری؟!
-آره ...
ماهان-بریم که بچه ها منتظرن
-(پشت سره ماهان از خونه زدم بیرون ... ) (دمه در یه ماشین شاسی بلند مشکی منتظر ما بود ، ماهان دره عقب رو برام باز کردو تا بالا رفتم )
-چطوری عروس خانم؟!!!!!!
-ساااااااااااام؟!


سام-بله؟! بلاخره جواب مثبت رو دادی؟!
ماهان-تو از کجا فهمیدی؟!
سام-اون انگشتر رو نمیذاشتی هیچ بنی بشری نگاه کنه چه برسه که بخواد بهش دست بزنه و الان دسته این خانمه
-عجب چشمهای تیزی داری (بلند شدمو گونه سام رو بوسیدم) کجا بودی این چند وقته؟!
سام-همین دورو بر ...
ماهان-بیام جلو بشینم یا کسی دیگه ای هم هست؟!
سام-راستین رفته سرک بکشه ... الاناست که بیاد ...
راستی سایه معجونو داد بخوری؟!
-آره ...
سام-اثر کرد؟! چجوری بود؟!
-(خوبه تاریکه و کسی نمیبینه ، ماهان دستشو گذاشت روی پام و یه فشار کوجولو بهش دادو منم کلا فکر کنم قرمز شدم از خجالت )
ماهان-سرت به کار خودت باشه ...
سام-همیشه میگفتم این مرتیکه دروغ میگه از دخترها بدش میاد ... مخصوصا تورو که میدید دستو دلش میلرزید ...
-جدا؟! (این دفعه من بودم که یه نیشگون از بازوی ماهان گرفتم )
ماهان-سام خفه شو لطفا ...
-(صدای در همه رو از اون فضای خنده بیرون آورد )
راستین-بریم دیگه ، کسی نمیتونه وارد خونه بشه ... چطوری ماهان؟!
ماهان-خوب شد که تو اومدی ...
راستین-سایه خوبی؟! تبریک میگم
-ممنون (ظاهرا همه خبر داشتن که چه اتفاقی افتاده )
ماهان-مقصدمو کجاست؟!
راستین-خونه تو ... بهترین جای ممکنه است ، فضا برای همه جور کاری مناسبه ، کمتر مردم اونجا رفت و آمد دارن ، جای مبارزه زیاده
-مبارزه؟! مگه میخواین چیکار کنین؟! (خیلی سعی کردم آروم باشم اما نمیشد )
راستین-نترس جوجه ...
سام-دیگه بهش نگو جوجه ... بابا دخترمون عروس شده ...
ماهان-هنوز عروس نشده سام ... دیگه دهنتو ببیند و در این مورد اذیت نکن
سام-چراااااااا؟!
ماهان-برو دیگه سام ... باشه؟!
راستین-سام ول کن دیگه... برو
-(ماشین راه افتادو همه ساکت شدن ، ماهان دست من رو تو دستش گرفته بودو با انگشتهام بازی میکرد، انقدر این کارو کرد که چشمهام گرم شد )
ماهان-به من تکیه بده
-(زمزمه کردنش برام شیرین بود ، با بوسه ای روی موهام چشمام گرم شدو خوابیدم )
*************************
-هی جوجه ... بلند شو که رسیدیم
-(میدونم صدای راستینه اما من الان کجام؟! چشم که باز کردم روی صندلیه عقب خواب بودم اما اثری از ماهان نبود )
راستین-بچه ها وسط راه پیاده شدن ، بلند شو بریم داخل خونه!
-(با بدن درد شدیدی از ماشین پیاده شدم ) اینجا کجاست؟!
راستین-خونه ماهان ...
-(یه عمارت بزرگ روبروم قرار داشت، پنجره های کوچیک و بزرگ ، ستونهای بلند و عظیم که از زمین تا شیرونیه خونه کشیده شده بودن! ) چقدر اینجا آشناست!!!
راستین-بین چی دارم بهت میگم ، از اون حصار های سفید اونور تر نمیری ... راستی مامانت و بابات صبح از خونه بیرون زدن! خیالت از بابت اونا راحت باشه
-(یه نفس راحت کشیدمو به راستین لبخند زدم ) چرا؟! (به جاییکه اون نشون میداد نگاه کردم ، حصارهای کوتاه چوبیه سفید رنگ که پشتش پر بود از گل های سرخ )
راستین-به خاطره اینکه فقط اینجا منطقه محافظت شده هستش پشت اون پرچین ها تا دلت بخواد سگ وحشی ول کردیم!!! من دارم میرم ...
-(تا بخوام بگم کجا!!! گم شد ، یعنی گم نشدا!!! غیب شد) خب من الان چیکار کنم؟! ( ساک دستیم رو برداشتمو رفتم سمت دره ساختمون اما قفل بود یکم با سدتم به در کوبیدم آخه هیچ زنگی پیدا نکردم ولی کسی جواب نداد !برای همین! روی اولین پله نشستمو به روبرو خیره شدم) همیشه از تنهایی بدم میومده! حالا هم یه جای غریب تنها هستم!
(با یه صدای تریک ... از جا پریدم ) (حس میکردم که دره ورودیه ساختمون بود که صدا داد! شاید کسی تو خونه است و درو برام باز کرده) (بلند شدمو رفتم سمت در! ) (حدسم درست بود! وقتی دستگیره رو تکون دادم در باز شد ) ببخشید؟!!! ( یکم داد زدم تا اگه کسی اونجاست صدام رو بشنوه ) من در زدم اما کسی باز نکرد!
-خوش اومدی ... تو باید سایه باشی درسته؟!
-(روبروم یه زن فوق العاده زیبا ایستاده بود! میانسال ... موهای بلندو مجعد، چشمهایی آبی ... پوست گندمی ، اندامی کشیده و زیبا ) میبخشید که بدون در زدن اومدم داخل! آخه اولش در زدم کسی جواب نداد
-عیبی نداره دخترم! من پریچهر هستم ...
-(دستش رو دراز کرد تا با من دست بده! ) منم سایه هستم
-میشناسمت ، تعریفتو از ماهان زیاد شنیدم ، من مادرش هستم
-(دستم وسط راه خشک شد! ) مادرش؟! اما ...
-درسته دخترم! مادرش ، یعنی در واقع مادر مرده اش هستم !
-(نمیدونم فشارم پایین بود یا هوای خونه خیلی خفه بود یا هرچیز دیگه ای! فقط من بودم که پخش زمین شدم )


هی ... پاشو جوجه ... چرا اینجا خوابیدی؟!
-(با تکونهای شدید راستین انگار از خواب بیدار شدم ) (تا چشم باز کردم! پریچهر رو روبروی صورتم دیدم ! اما تا خواستم حرف بزنم اون دستش رو گذاشت روی لبهام! یه سرمای عجیب توی وجودم نشست )
راستین-تو چت شده؟! دره خونه رو چجوری باز کردی؟! اصلا یادم نبود که کلید رو بهت بدم!
پریچهر-بهش بگو اون پنجره کوچیکه باز بود! از اونجا اومدی ...
-اون پنجره کوچیکه باز بود! از اونجا اومدم داخل!
راستین-هی به این سام میگم درو پنجره این خونه رو باز نذاره! حرف گوش نمیده!!
خب بیا این کلیدها! هر چی هم که بخوای اینجا پیدا میشه! خودتو سرگرم کن تا ما برگردیم! خرابکاری هم نکن لطفا
-(یه کوچولو با انگشتهاش کوبید توی سرم) خیله خب ... (هر کاری میکردم نمیتونستم چشم ار روبروم بر دارم!!! )
راستین-ببینم چی تو اون مجسمه دیدی؟!
-ها؟!
پریچهر-من انقدر دیدن دارم؟! خب این بچه رو رد کن بره! تا باهم حرف بزنیم
-(به زور از اون چشم برداشتم) نه ... چیزی نیست ... فقط ... ( دوباره چشم دوختم به جاییکه پریچهر ایستاده) فقط اون مجسمه خیلی برام جالبه(یه نگاه متعجب بهم انداخت )
راستین-خب من رفتم! این خونه یکم عجیب غریبه! بازم میگم خرابکاری نکن!
-(تا راستین پاشو از خونه بیرون گذاشت از جام پریدم) نزدیک من نشو
پریچهر- بچه جون باهات کاری ندارم!
-میگم نزدیک نیا(پام به یه چیزی گیر کردو افتادم زمین) آااااااخ ... به من نزدیک نشو
پریچهر-خیله خب خودتو به کشتن میدی ... من دیگه تکون نمیخورم!
- (با بدبختی از زمین بلند شدم ) سره جات وایستا!!!!!!
پریچهر-خب من وایستادم!
-(وقتی دیدم وایستاده! ) از جون من چی میخوای؟!
پریچهر-هیچی عزیزم!
-(خواست بیاد طرفم) گفتم تکون نخور! چه جوریه که من ترو میبینم اما راستین نتونست؟!
پریچهر-خب آخه تو معجونیکه من درست کردم رو خوردی نه راستین! و در ضمن تو انگشتر من رو دستت کردی نه راستین!
-چی؟! (هنوزم طوری وایستاده بودم که اگه خواست نزدیکم بشه بتونم در برم)
پریچهر-خسته ام کردی بچه از بس منو کشوندی دنبال خودت!
-(رو اولین مبل نشست )
پریچهر-من مامان ماهان هستم! دیشب انگشتر رو دستت کردی؟!
-آره
پریچهر-اون موقع متوجه شدم! اما تا وقتیکه معجون رو نخورده بودی! نمیتونستم ببینمت! بگیر بشین
-(بی اراده رفتم سمت صندلی و نشستم)
پریچهر-از این به بعد من رو پری یا پری جون صدا کن ! باشه؟!
-(با بالا پایین کردن کله ام ، حرفش رو تایید کردم)
پری- فکر میکردم سلیقه ماهان خیلی بهتر از این حرفها باشه!
-(یه نگاه خریدارانه بهم انداخت )
پری-چند سالته؟! 25؟! به قیافت بیشتر میخوره!!
-(این چه میگه برای خودش؟! ) شما منظورتون چیه؟
پری-هیچی ! یه لحظه خواستم به چشم مادر شوهر بهت نگاه کنم! چنگی به دل نمیزدی!
-(یه دفعه از جاش بلند شد که باعث شد منم از جا بپرم)
پری-بگیر بشین بچه ...
-(انقدر نگاهش جدی بود که از ترس سر جام میخکوب شدم)
پری-میدونی اون انگشتر چه خاصیتی داره؟!
-نه ...
پری-اینکه تورو از همه متمایز میکنه! اینکه نشون میده تو همسر یکی از مهمترین افراد در بین همه گروه ها هستی! درسته که با ماهان رابطه نداشتی ، اما نباید بذاری کسی این موضوع رو بفهمه !
-میتونم بپرسم اینا چه ربطی به ...ربطی به دیدن شما داره؟!
پری-من وظیفم اینه که تورو از نیروهایی که داری آگاه کنم!
-اونوقت کی این وظیفه رو به شما داده؟!
پری-خاندان بزرگ دادگر ...
-(هنوزم فکر میکنم دارم خواب میبینم! آره ... اگه چشم هامو ببندمو از خودم یه نیشگون بگیرم حتما بیدار میشم ) الان بیدار میشی سایه ! یک دو سه ...
پری-ساااااایه؟!!!
-(چنان جیغی کشید که پنجره های خونه لرزیدن ) بله؟!
پری-اگه زنده بودم مطمئن باش همین الان مینداختمت از این خونه بیرون! ما تا به الان توی خاندان بزرگمون همچین عروسی نداشتیم! نمیدونم ماهان تورو از کجا پیدا کرده!
-(اون غیب شد؟!؟!!؟ ) پری خانم؟! پری؟! (دیگه هیچ اثری از اون روح نیست ) دیدی گفتم خواب بود ...
-نخیر هیچ هم خواب نبود!
-واااااای ... (از جام پریدم )
پری-اولین درس این هستش که تو یاد بگیری به ذهن دیگران نفوذ کنی ...
-(با اینکه هنوز دستم روی قلبم بود ، اما این حرف بیشتر متو ترسوند) چیکار کنم؟!
پری-نفوذ
-(دوره من میچرخیدو حرف میزد ) اما ...
پری-اما بی اما
-(دستشو گذاشت روی شونه ی من ، و منو محکم نشوند روی صندلی که نمیدونم از کدوم گوشه اتاق یه دفعه کنار من کشوند ) آی ... (باسنم بدجور درد گرفت)


پری-اولین راه برای این کار تمرکز هستش ...
-من چرا باید این کارو انجام بدم؟!
پری-برای اینکه موقع نبردها در کنار بقیه بجنگی ...
-جنگ؟! (این یکی رو دیگه نگفته بودن )
پری-پس فکر کردی ! دیشب برای چی از خونه پدرت فراریت دادن؟! یه جنگ شروع شده خانم! و تو هم باید مبارزه کنی
-اما... مگه ... ولی ... من که ... من هیچ نیرویی ندارم! (یه دفعه گوشمو گرفتو کشید! سرمای وحشتناکی رو توی تنم حس کردم)
پری-خوب گوشتو باز کن ببین من چی میگم! تو کسی هستی که برای کنار هم قرار دادن قطعه ها انتخاب شدی! مطمئنا از تو شایسته ترهاش بودن! اما از بخت بد ما! تو انتخاب شدی و حالا باید برای این کار آماده بشی! من این همه مدت رو صبر نکرده بودم تا پسرم قبل از اینکه بتونه بچه ای از خودش به جا بذاره به خاطره یکی مثل تو بمیره!!!! پس باید تلاش کنی تا تمام نیروهای درونت رو بشناسی
-(وقتی گوشمو ول کرد! اون سرما هم قطع شد اما داغ شدن گوشم نشون از درد بعدش میداد) باشه ...
(نمیدونستم از جونم چی میخواد ، اما باید سعی خودم رو میکردم که به این ماجراها پایان بدم، خودش بعده اینکه ببینه من هیچ استعدادی ندارم خسته میشه و میره تو قبرش میتمرگه )
پری-تمرکز کردن ... این اولین شرطه این هستش که تو بتونی به ذهن دیگران نفوذ کنی! فقط کافیه اولین محافظ ذهن طرف مقابلت رو بشکنی! اونموقع هستش که محافظهای دیگه به کار می افتن! در مواردی مثل خود ماهان ، نفوذ کردن غیره ممکن هستش! اما هیچ وقت هیچ چیزی مطلق نیست! تو باید به این فکر کنی که از تو بهتر وجود نداره!
وقتیکه میخوای به ذهنش نفوذ کنی باید اجازه بدی که اون هم ذهن تورو ببینه! اما نه اون چیزی رو که میخواد! بلکه اون چیزی رو که خودت دلت میخواد، تا طرف مقابلت تمرکزش رو از دست بده!
با سام شروع میکنیم ، همین امشب که بچه ها برگشتن، تو باید زیره نظر من تمرکز کردن رو یاد بگیری ، به این دلیل میگم سام چون ...
-هیچ نیرویی نداره ...
-نه خیر (عجب دادی زد ) وسط حرف من نپر! برای اینکه اون آدم ساده ای هستش، مهربونه ، و مغزش هیچ پیچیدگیه خاصی نداره! هر چیزی رو که به ذهنش برسه در جا به زبون میاره! نفوذ به این ذهن از همه راحتتره!
-آهان ... خب ... من باید چه جوری این کار رو انجام بدم؟!
پری-قدم اول ... هیچوقت به چشم های کسی که نمیدونی تواناییهاش در چه حدی هست مستقیما نگاه نکن! همیشه این رو در نظر بگیر که اون از تو قویتره و ممکنه با این کار پی به تواناییهات ببره!
قدم دوم ... سعی کن موقعیکه تمرکز میکنی ، تا چند لحظه اصلا پلک نزنی! شاید پلک زدن تو باعث بشه طرف مقابلت ، تمرکزش رو به دست بیاره و همون عمل رو روی تو انجام بده
-خب اگه نباید زل بزنم؟! چجوری باید نفوذ کنم؟!
پری-با سحر کلام عزیزم ...
-ها؟!!!
پری-باید با یه حرف که کاملا حواسش رو پرت کنه این کار رو انجام بدی ... یه چیز کوچیک و پیش پا افتاده ، مثلا : میشه اون ظرف رو به من بدی؟! یا : این چقدر بدمزه است ... یا خیلی چیزهای دیگه که به نظرت بی اهمیت هستن!
-به نظرتون این راه جواب میده؟!
پری-به شرطی که در اون موقع چشم هاتو نبندی!
-وای من نفهمیدم بلاخره چشمهامو ببندم یا نه!!!؟؟؟ (با دستش محکم کوبید توی پیشونیش)
پری-خنگتر از اونی هستی که فکرشو میکردم! تا امشب صبر میکنیم تا عملی بهت نشون بدم ! فقط یادت باشه هیچ چیزی نباید در مورد من به کسی بگی!
خب اون درس که جواب نداد! میریم سره درس دوم! اینکه بدونه اینکه صدایی ازت در بیاد راه بری!
-مثل راستین؟!
پری-آره ... خب برای این کار باید اول از همه روی پاهات وایستی! درست مثل من! بعد تمرکز کنی!
-بازم تمرکز؟!
پری-دختره خنگ بدون تمرکز هم میشه هیچ کاری رو انجام داد؟! ... دهنتو ببندو نگاه کن
تمرکز! توی ذهنت تصور کن که تو روی ابرها هستی! یا جای دیگه ای که بهت حس سبک بودن بده! بعد اون سعی کن روی زمینی که وجود نداره راه بری! تو با زمین فاصله داری ! پس هیچ کسی نمیتونه صدای راه رفتنت رو بشنوه! این مهمترین مسئله است
-(چشم هاشو باز کردو به من نگاه کرد )
پری-در مورد من همیشه توی استخر بودن جواب داده! البته این کار نیاز به تمرکز خیلی بالایی داره! حالا بلند شو و مثل من صاف به روبرو خیره شو
-(همون کاراهایی که گفته بود رو انجام دادم)
پری-بهتره برای تو که تازه کاری چشمهاتو ببندی تا بتونی بهتر تمرکز کنی اما حرفه ایهای این کار با چشم باز حرکت میکنن! وباید اینو بدونیکه کسایی مثل راستین حتی رد پاهم از خودشون روی زمین جا نمیذارن
-(هر کاری میکردم نمیتونستم تمرکز کنم! ) نمیشه
پری-باید بشه! اگه میخوای توی این جنگ زنده بمونی باید بتونی خیلی کارهارو انجام بدی! تو این جنگ هر کسی باید نگران جون خودش باشه ... پس سعی کن سایه ... چشمهاتو ببندو به یه چیزی که خیلی دوستش داری فکر کن! هر چیزی که تورو از خود بیخود میکنه! یه صحنه خنده دار یا حتی گریه دار! هر چیزی که احساساتت رو تحریک کنه
-(چشم هام بسته بود ، سعی کردم روی بوسه دیشب تمرکز کنم! چیزیکه اولین بار بود تجربه اش میکردم! اما ... دوتا چشم سیاه توی ذهنم نشست! یه دست کپل که یه چیزی رو طرفم گرفته بودن!
پری-سایه؟!چیکار میکنی؟!
-هان؟! داشتم تمرکز میکردم! (قیافش متعجب بود ) چی شده؟!
پری-فکر کنم اشتباه تمرکز کردی! آخه جای اینکه بدنت روی هوا باشه! وسایل اطرافت رو اینور اونور پرت میکنی
-(با این حرفش ترسیدمو با صدای شنین شکستن چیزی به خودم اومدم) وای ... من چیکار کردم
پری-تمرکز البته یه جور دیگه جواب داد! برای دفعه اول خوب بود اما باید خودتو بلند کنی نه وسایل اطرافت رو...
دوباره شروع میکنیم


خسته شدم ... نمیشه یکم استراحت کنیم؟!
پری-دختر جون! واسه منه مرده که استراحت معنی نداره! تو که هیچ پیشرفتی نداشتی ...
-خب خسته شدم! هر دفعه یه چیز جدید میگین! یه دفعه میگی چشمهاتو باز کنو تمرکز کن! یه دفعه میگی نه با خودت حرف بزنو تمرکز کن ... یه دفعه میگی به من نگاه کنو تمرکز کن
پری-وتو هم چقدر خوب انجام دادی!؟؟!!! خیله خب بشین ... بچه ها دیگه اومدن بهتره در مورد
-شما حرفی نزنم!!! اینو هزار دفعه گفتین! فهمیدم ...
پری-و اینکه من نمیتونم زیاد وقتی بچه اه دورو برت هستن ، خودمو نشون بدم چون ممکنه به حضورم پی ببرن که این خلاف قوانین هستش
-سلام ...
-(با این صدا برگشتم سمت در سالن ) سلام خسرو (دویدم سمتشو خودمو پرت کردم تو بغلش، تقریبا هم قدو قواره بودیم ) خوبی؟! ( چشم های خوشگلش رو به من دوخت)
خسرو-آره ... بلاخره جواب داد!؟
-چی؟!
خسرو-معجون پری خانم دادگر؟! تورو عاشق این مرتیکه دراز کرد؟!
-(تازه گرفتم چی میگه) هنوز نه
-چی میگه هنوز نه! دیشب تا صبح تو بغل آقا خواب بود اونوقت میگه هنوز نه!
-(اینم کسی نبود جز سام خل و چل ) خوبی؟! ماهان کو؟!
سام-با راستین دارن حرف میزنن و نمیخوان کسی مزاحمشون بشه! امروز بد روزی بود ، یکی از پسر عموهات باباش در اومد!
-چی؟! شهاب؟!
خسرو-سام قرار بود چیزی در مورد امروز نگی
-(در حالیکه خودشو روی مبل پرت میکرد سرشو تکون داد )
سام-شهاب نه! فرزاد! دستش تعطیل شد! فکر کنم یه چند ماهی باید صبر کنه تا دستهاش خوب بشه! با این اتاق چیکار کردی؟!
-(تازه یادم اومد که تمام وسله های اتاق رو هم ریخته بودم) خب ... خب ... داشتم تمرین نشونه گیری میکردم
خسرو-نشونه گیری؟! برای چی؟!
-آخه راستین گفت جنگه ... منم خواستم آماده بشم (رفت سمت یکی از مبلها که من روش یه گلدون انداخته بودم)
خسرو-سایه جان ، این جنگ ، از اون مدل ها که تو فکر میکنی نیست! ببین این نبرد بین ذهن هاست
-بین کجاها؟! (چه علمی حرف میزد ) سام؟! خسرو چی میگه؟!
سام-نبرد بین مغزهای معیوب ایناست! هر کسی که بتونه تمرکز کنه میتونه توی این نبردها شرکت کنه! این نبردها توی ذهنشون انجام میشه اما کاملا جدی ، مثلا فرزاد خان شما زیادی از حد سیاوش رو دست کم گرفته بود! برای همین دستش داغون شد! از کتف ... خیلی درد داشت بدبخت
خسرو-توام که خوب بلد بودی بیهوشش کنی!
سام-بلاخره باید یه کاری میکردم ، ندیدی چجوری داد میزد؟! داشت تمرکز ماهان رو بهم میزد!
-(تازه یاد ماهان افتاده بودم ! یه نگاه کردم ببینم پری کجاست اما توی اتاق نبود) میشه الان برم پیش ماهان؟!
سام-نه! ببینم شام چی داریم؟!
-شام؟! آشپز گرفته بودین مگه!؟
سام-نه خیر ... فقط یکی از دوستهام خر شد! زن گرفت ، حالا نباید زن داداشمون به ما یه غذا بده؟! ببینیم دستپختش خوبه یا بد؟!
خسرو-خفه شو سام ... توی فریزر تا دلت بخواد غذا هست، برو گرمش کن ... انقدر هم سایه رو اذیت نکن
-من گرم میکنم ... امروز همه جای این خونه رو یاد گرفتم ( و واقعا هم همینطور بود )
سام-دستت در نکنه ، من میرم یه دوش بگیرم
-(رفتم سمت آشپزخونه! تنها جا از این خونه بزرگ که حیلی مدرن و امروزی بود، فقط 5 تا یخچال و فریز توی نقاط مختلف اون آشپرخونه بزرگ میشد دید! )
*****************
سام-ببینم چیکار کردی؟! املت؟! من از املت متنفرم ...
خسرو-به عوضش ماهان عاشق املته! قرار نبود کسی برای تو درست کنه
-(خداییش که اینا همشون سوژه هستن )میشه برم دنبال ماهان
-نمیخواد بیای ، خودم اومدم !
-(فقط به روش لبخند زدم، هرچند که اون انتظار برخورد صمیمانه تری رو از من داشت! اما نمیتونستم جلوی سام که داشت با چشمهاش بهم میخدید بیشتر ازاین کاری کنم! )بچه ها دیگه چی میخورین؟!
سام-شام فقط همینو داریم؟!
-نه ... (پشت میز روبروی ماهان نشستم) لوبیا پلو هم هست، گذاشتم که گرم بشه!
ماهان-بهترین غذی دنیا ... ببینم مزه اش چطوره؟!
-(چشمم به دهنش بود تا حرف بزنه! اما با خوردن اولین لقمه یه جوری با اخم منو نگاه کردو قاشقش رو انداختو از پشت میز بلند شد)
خسرو-این چش شد؟! غذا که خوب بود؟!
-(هیچی نگفتم! انقدر حرصم گرفته بود که دلم میخواست بشقاب رو بکوبم تو صورتش)
سام-ناراحت نشو سایه! این یکم خله ...
-کوفت بخوره ... ( به زور چندتا لقمه خوردمو از آشپزخونه زدم بیرون، از بعدازظهر یه اتاق برای خودم ردیف کرده بودم ، رفتم داخلشو در رو قفل کردم) (یکم توی دلم به ماهان دری وری گفتمو به کارهایی که امروز انجام داده بودم فکر کردم! دوباره بلند شدم که اون قضیه تمرکز رو انجام بدم که یکی به در زد) بله؟!
-میشه در رو باز کنی؟!
-(ماهان بود ! خیلی دلم میخواست در رو باز نکنم ، اما نباید نشون میدادم رفتارش برام مهم بوده) بله؟!
ماهان-میشه بیام داخل؟!
-(با اون سری که کج کرده بودو قیافه مظلومی که برای من گرفته بود عمرا اگه نمیذاشتم بیاد داخل اتاق! اما من خیلی بدجنس تر از این حرفهام ) نه ... (با این حرفم جا خورد)
ماهان-من ... باهات کار داشتم
-خب خودت میگی کار داشتی! یعنی الان نداری ... شب بخیر ... ( تق ... در رو کوبیدمو سرخوشانه اومدم قفلش کنم که یه دفعه مثل وحشیها در رو هل داد ، که منم همراهش پرت شدم روی زمین ) چه خبرته؟!
ماهان-تو چرا با من اینجوری حرف زدی؟!


-(خودمو سریع جمع و جور کردم ) من هر جوری دلم بخواد حرف میزنم! میخوام بخوابم برو بیرون
ماهان-بخوابی؟!
-(درو آروم پشت سرش بست! ترس تمام وجودمو گرفت ) آره ... خسته ام ... خوابم میاد (رفت سمت تختمو روی اون دراز کشید)
ماهان-خب بخواب... منم اینجا میخوابم
-چی؟!
ماهان-درسته که ازدواجمون رو ثبت نکردیم! اما تو همسر من هستی! و این چیزی هست که من میدونم
-همسر! اگه منظوزت این انگشتره که همین الان برش میگردونم (شروع کردم به تقلا کردن برای اینکه انگشتر رو در بیارم ) اه ... چرا در نمیاد؟! (خنده ماهان منو به خودم آورد، روبروم ایستاده بود )
ماهان-توقع داری من انگشتر مامانم رو هر دقیقه بدم دست یکی؟! این انگشتر دیگه از دستت در نمیاد خانم خوشگله ...
-(یه دفعه منو بغل کرد! گفتم الاناست که یه کاری دستمون بده اما اون کنار گوشم گفت )
ماهان-من از املت متنفرم ... مخصوصا اگه توش پودر سیر بریزن! برای همین نتونستم سره میز بشینم،چون همون یه لقمه رو هم برگردوندم
-(یه بوسه کوچیک زیر گشوم زدو ازم جدا شد)
ماهان-علاقه من به املت برای زمانی بود که عاشق رها بودم! گفتم که کم کم ازش متنفر شدم! هم از اون هم هر چیکه به اون مرتبط میشد!
-خودت گفتی بهترین غذای ذنیا
ماهان-آخه نخواستم ناراحتت کنم! اما اگه بلند نمیشدم همونجا همون یه لقمه رو برمیگردوندم
-(به زور خودمو از توی بغلش کشیدم بیرون) باشه دیگه ... شبت بخیر ...
ماهان-نه به دیشب که نمیخواستی ازم جدا بشی نه به الان که منو به زور بیرون میکنی!
-(بله شماهم اگه مامانتونو میدیدین که روی تخت نشسته و با یه لبخند گل و گشاد زل زده به ما همین کار رو میکردی) خیله خب ... باشه ... اما الان هم تو خسته ای هم من! شبت بخیر (ای بمیری ماهان که نمیتونی خودتو نگه داری ... من الان چیکار کنم وقتی شما داری منو میبوسی؟! ) (به زور خودمو کشیدم عقب ) ماهان جان ... (دوباره چشمم خورد به پری که زل زده بود منو میخندید ) همینجوریش هم سام ولمون نمیکنه! من ازشون خجالت میکشم! بعدشم تو هنوز شام نخوردی ، بیا بریم پایین یه چیزی بخور (دیگه امان ندادم حرف بزنه دستشو کشیدمو بردمش از اتاق بیرون)
***********************
-(دیشب با کلی بدبختی به ماهان شام دادم ، چون کسی توی آشپزخونه نبودو آقا دم به دقیقه میخواست منو بغل کنه، البته بگما در هیچ موردی موفق نشد! آخرش هم سرش داد زدم که خجالت بکش! من هنوز زن تو نیستم! دلم نمیخواد به اعتماد و سادگیه بابام خیانت کنم و به حالت قهر ازش جدا شدم ) پری جون میشه دیگه اونجوری نگام نکنی؟!
پری-چجوری؟! داشتم فکر میکردم که وقتی بچه ام بغلت کرده بود خیلی جذاب شده بودا !!! نه؟!
-نمیدونم! آخه اونیکه بغلش بود من بودم! ندیدم چقدر جذاب شده!!!
پری-میمردی یکم با بچه ام بهتر برخورد میکردی؟! توام بوسش میکردی چیزی ازت کم میشد؟!
-(دیگه خیلی رو مخم رفته بود) حتما باهاش همراهی میکردم اگه شما اونجوری بهمون خیره نمیشدین! مطمئن باشید که اگه خود ماهان هم میدید شما توی اتاقین بهم دست هم نمیزد! (اینو گفتمو از اتاق زدم بیرون)
*********************
-(بعد اون مکالمه کوتاه با پری رفتم توی حیاط ... )
پری-بهتره امروز اینجا تمرین کنیم! خیله خب زودباش تمرکز کن!
-(دوبار شروع کرد) گفتم که من نمیتونم ... آخ (زد پس کله ام )
پری-زودباش تا حسابی نزدمت ...


پری-سااااااااایه؟!
-(ای مرگ سایه ... درد سایه ... سایه بمیره از دست تو راحت بشه ... ) هااااان؟!
پری-هان و درد بیدرمون ... بی ادب ... این دفعه بزنی یکی از ظرفهای منو بشکونی خودم یه کاری میکنم بمیری ...
-اااااه ... خب من چیکار کنم؟! هر چی فکر میکنم نمیتونم ... تازه گرسنه ام شدم ...
پری-هنوز وقت ناهار نشده تو گرسنه ای ؟!
-خیله خب ... همین یه بارم امتحان میکنم اما اگه نشد ... به من ربطی نداره ... (چشم هامو بستمو یه نفس عمیق کشیدم ... یه لحظه ... فقط یه لحظه یه بوی آشنا به مشامم خورد! من چشمهام بسته بود! اما میتونستم فضای اطرافم رو ببینم! ماهان ... ماهان روبروی من روی زمین افتاده بود ...
به نظر نمی اومد که حالش زیاد خوب باشه ...تا خواستم برم سمتش ... یکی مثل باد از کنارم گذشت ... اما ماهان اصلا متوجه حرکت اون آدم نشد ...
ماهان؟!
یه دفعه برگشت سمت جاییکه من بودم مطمئنم که نمیتونست من رو ببینه! همین نگاه کافی بود که تمرکزم رو از دست بدم)
پری-تو الان چیکار کردی؟!
-(سرم در حد ترکیدن درد گرفته بود ، در حالیکه دستم روی شقیقه هام بود به طرف پله ها رفتم) هیچی ... فکر کنم زیادی رفته بودم توی حس
پری-سایه؟! یه سوال ازت میپرسم خواهش میکنم درست جوابمو بده
-(یه نیم نگاه بهش انداختمو سرمو به نشونه موافق تکون دادم)
پری-تو و ماهان چه جور ارتباطی با هم دارین؟!
-(انقدر سر درد داشتم که حوصله این خاله زنک بازیارو نداشتم) هیچی ... دیدی که فقط در حد ماچ و بوسه
پری-سایه؟! من دیدم ... ماهان رو دیدم که داشت تورو نگاه میکرد
-چی؟! (این جمله ها منو کاملا متعجب کرده بود) شما چیرو دیدن؟!
پری-تو دهنت تکون نمیخورد اما ماهان رو صدا کردی ! بعدش من دقیقا روبروی تو اما با یه فاصله زیاد ماهان رو دیدم که داره تورو نگاه میکنه!
-(با چشمهای گرد شده نگاهش میکردم) شماهم دیدی؟! (دستشو گذاشت روی سرم ! سردم شد اما انگار محتاج همین توجه بودم)
پری-تو و ماهان ارتباطتون ماوراء چیزی هست که من فکر میکنم! و این فقط میتونه یه علت داشته باشه
-چی؟!
پری-اون پیمان خونی که بین شماها بسته شده
-(لبخند کم رنگی زدم) اون پیمان با رها هم بسته شده بود
پری-اما پیمان اونها هیچوقت به یه چیز مشترک ختم نشده بود!
-(تازه داشتم میگرفتم چی میگه ) مشترک؟!
پری-آره ... بین تو و ماهان یه چیزی مشترک هست که نمیذاره از هم جدا بشین ...
-راستین ...
پری-راستین؟! چرا اون؟! به اون چه ربطی داره؟!
-(چشمم رو به علفهای زیره پاهام دوختم)اون راستین که شما فکر میکنین نه!یه پسر بچه باعث ارتباط منو اون هستش ... یه بچه چشم و ابرو مشکی ... با نگاهی درست شبیه نگاه ماهان
(بوسه پری رو موهام منو از فکر و خیال راستین بیرون آورد)
پری-این خیلی خوبه که اون بچه شماها رو قبل از خودتون انتخاب کرده! پس دلیل اون جرقه های دیشب همین بود!!!
-کدوم جرقه؟!
پری-دیشب وقتی شما داشتین همدیگرو میبوسیدین! اطرافتون رو یه نورهای قشنگی گرفته بود ... این خیلی نشونه های خوبی هستش
-از چه نظر؟!
پری-اینکه شما دوتا برای هم ساخته شدین ... سایه ... عزیزم... تو خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر مکنی توانایی داری ... به خودت اعتماد کن ...
-اینجا چه خبره ؟! با کی حرف میزنی!؟
-(برگشتم سمت دره ساختمون که ماهان رو دیدم)


-هیچی!!!
ماهان-تو داشتی با یکی حرف میزدی!
-نه بابا! ماهان خل شدی؟! (بلند شدم تا برم سمتش که خودش اومد طرفم ، کم قدش بلند بود روی پله بالایی هم وایستاده بود! که من مجبور بشم تا آخر کله ام رو بلند کنم) چیه؟!
ماهان-امروز یه لحظه فکر کرم دیوونه شدم!
-چرا؟!
ماهان-آخه ... تو بدترین شرایطی که ممکن بود بمیرم صدای تورو شنیدم
-(مرگ ... ماهان؟! ) بمیری؟! واسه چی؟!
(وقتیکه اومد رو همون پله ای که من بودمو بغلم کرد تازه فهمیدم که عینه بچه ها خودمو تو بغاش قایم کردم !واسه اینکه کمتر از این ضایع بشم ) نکن ماهان ... الان یکی ببینه چی میگه؟!
ماهان-کسی اینجا نیست که چیزی ببینه! بچه ها الان مشغول مبارزه هستن!
-مبارزه؟! (خودمو از تو بغلش کشیدم بیرون ) ماهان ؟! این مبارزه ها چجوریه؟! (دستمو گرفتو منو روی پله ها نشوند)
ماهان-ببین ما همه از بچه گی برای این مبارزه ها آموزش دیدیم! هیچ وقت یادم نمیره مامان چقدر سره اینکه تمرکز کنم تا بتونم توی ذهنم با اون حرف بزنم تنبیهم میکرد
-(پس فقط منه بدبختو اذیت نمیکنه! اینم زخم خورده است ) تو چجوری یاد گرفتی اینکارو انجام بدی!؟
ماهان-برای چی میخوای بدونی؟!
-خب همه میگن که من یه سری نیرو در اثر تماس با این جواهرات بدست آوردم ، نمیدونم اینارو از قبل داشتم یا نه! اما میخوام اگه واقعا توانایی خاصی دارم ازشون استفاده کنم
ماهان-هی ... تو احتیاجی نیست خودتو اذیت کنی!!! این مبارزه هیچ ربطی به تو نداره! خونه آخرش اینه که ما جواهرات رو از دست میدیمو ، اونم دست اون گروه می افته! چیزی تغییر نمیکنه! ما همه مثل نسل های قبلی زود میمیریمو بچه هامون تنها میمونن!
-(با آهی که کشیدو چشم هاشو بست! منو از نگاه کردن به اون چشمهای درشت محروم کرد ) بهم یاد میدی که چجوری تمرکز کردی؟!
ماهان-واقعا میخوای یاد بگیری؟!
-آره ... (عینه بچه ها ذوق زده از جام بلند شدم) بلند شو (از کارهای من خنده اش گرفته بود)
ماهان-خیله خب ... صاف وایستا! نفس عمیق بکش و به بهترین لحظه عمرت فکر کن!
-میدونی چقدر این کارهارو کردم اما جواب نداد! (با یه نگاه مشکوک بهم خیره شد)
ماهان-کی قبلا بهت گفته این کارها رو انجام بدی؟!
-هیچ کس ... خودم فکر کردم حتما باید اینجوری باشه دیگه
ماهان-ببین ... هر کسی میتونه تو همه زمینه ها نیرو داشته باشه اما اینکه کدومش از همه قویتر باشه دست خود آدم نیست
-(کله ام رو کج کردمو یه قیافه مظلوم به خودم گرفتم) اما تو توی همه زمینه ها عالی هستی ...
ماهان-واقعا؟!
-آره ... (اوه اوه از جاش بلند شد ... الانه که بیوفته دنبالم و معلوم نیست آخرش به کجا ختم بشه برای همین با یه جیغ کوچولو زدم به چاک )
ماهان-وایستا ببینم بچه ... میدونی که اگه بخوام بگیرمت کار یه لحظه است
-(همینطوری که داشتم فرار میکردم داد زدم ) سعی کن برای یه لحظه آدم عادی باشی ... (رفتم پشت بوته هایی که فاصله چندانی با اون حصارهای سفید نداشتن) (خب سایه اگه مردی تمرکز کن تا ماهان نتونه تورو پیدا کنه! ) (چشمهامو بستم ، نقس عمیق و فکر کردن ... به یه چیز خوب ... به یه لحظه قشنگ )
*************************
پری-کارت عالی بود سایه
-( خنده از لبهام نمیرفت )
پری-فکرش رو هم نمیکردم بتونم انجامش بدم
به چی فکر کردی که تونستی تمرکز کنی!؟ به ماهان ؟! به بوسه هاش؟! به راستین؟! به چی؟!
-(خدای من این چقدر فکرش منحرفه! همش تو کار ماچ و موچه !!! اه ) نه ... به هیچ کدون از اینا فکر نکردم
پری-پس به چی فکر کردی؟!
-(میدونستم الان مسخره ام میکنه) به اون لحظه ای که یکی از هم کلاسیای دوران دبیرستانم از بس که خندیده بود توی شلوارش جیش کرد!
پری-چی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
-(شانس آوردم روحه وگرنه با این جیغش مرده و زنده ی من زهر ترک میشدن)
پری-این همه لحظه عالی تو زندگیه هر آدمی هست!!! اون وقت شاشیدنه دختره مردم رو یادت اومد؟!
-خب آخه نمیدونین چقدر اونروز خندیدم! هنوز هم که هنوزه یادش میوفتم خنده ام میگیره ... آخ (آنچنان زد توی سرم که واقعا درد گرفت )
پری-منو دورزه سره کار گذاشتی که با شاشیدنه یکی دیگه بری تو تمرکز؟! ماهان خاک بر سرت با این زن گرفتنت! خاک ...
-ļļļ ... پری جون؟!
پری-پری جونو زهر مار ... این حرفهارو همینجا خاک کن ... هر کسی هم ازت پرسید عینه این احمق ها براش نگو به چی فکر کردی که تونستی ذهن ماهانو منحرف کنی تا تورو نبینه!
-آخه ...
پری-آخه بی آخه ... این شانس منه ... بیچاره بچه ام ...
-(انقدر قیافش ترسناک بود که غیره چشم جرات نکردم حرف دیگه ای بزنم )