رمان فریاد دلم5
رمان فرياد دلم
اون شب با اینکه کوچه و خونه آقای حکمت شلوغ بود و
بابای طاهره ازمون خواست تا آخر شب پیششون باشیم اما رفتیم خونه . چون نه
مامان اعصاب سر و صدا رو داشت نه بابا ... منم
که بعد از پیامک طاهره فکرم درگیر شده بود ... خیلی دوست داشتم بدونم بازم
طاهره چرت و پرتای خودشو نوشته یا واقعا امیر حسین بخاطر همین بهم اخم
کرده بود! البته درسته که من کار بدی نکرده بودم و اصلا کلا به امیر حسین
ربطی نداشت ! اما خوب اینکه حس کنی یکی هست که روی تو حساس باشه خیلی خوبه
البته شاید فقط برای من حس خوبی بود ! نمیدونم ... به هر حال دلم
نمیخواست اون شب بازم با امیرحسین رو به رو بشم ترجیح میدادم نرم و نق
نقای بعدی طاهره رو به جون بخرم . لباسامو عوض کردم ورفتم توی تختم اما
مگه سر و صدای تو کوچه میذاشت بخوابم ؟ با این نوریم که از پنجره میاد تو
عمرا چشمم روی هم بیاد! بلند شدم شالمو انداختم روی سرمو رفتم پشت پنجره
یکم پرده رو زدم کنار و پایینو نگاه کردم زیاد کسی توی کوچه نبود ...
داشتم پرده رو مینداختم که چشمم افتاد به ماشین امیر حسین ... انگار یکی
توش بود بعد از چند دقیقه درهای جلوی ماشین باز شد و امیرحسین و یه پسر
دیگه هم از ماشین پیاده شدند انقدر کوچه به خاطر ریسه ها روشن بود که سریع
چهره پسر رو تشخیص دادم ... باورم نمیشد !پیمان !!! این اینجا چیکار
میکرد ؟؟!!! اونم شب عروسیه طاها! اصلا با امیر حسین چیکار داشت!؟ مگه
میشناختش؟وای اگر طاهره بدونه .... شایدم میدونه با این تیپی که این زده
حتما عروسیم دعوت داشته چقدرم که با امیرحسین صمیمیه!! هنوز داشتند بیرون
ماشین با هم خوش و بش میکردن ... تقریبا سرمو چسبونده بودم به شیشه از
تعجب!!! پیمان از توی جیب کتش کارتی درآورد و داد به امیرحسین بعدم با هم
دست دادن و پیمان اومد سمت خونه ما ... حدس زدم ماشینشو اینجا پارک کرده
امیرحسین هنوز منتظر بود که پیمان رو بدرقه کنه !!اونم تک بوقی براش زد و
رفت یعنی این چیکار داشت اینجا!؟ بلاخره آمارشو درمیارم ... سرمو چرخوندم
ببینم امیرحسین رفته تو یا هنوز همونجاست که دیدم تکیه داده به ماشینش و
داره به من نگاه میکنه نا خوداگاه دستم رفت سمت شالم که از دیدش دور نموند
چون لبخندی زد و رفت سمت خونه! خاک بر سرت فهیمه ! همینو میخواستی ؟
حالا میگه این دختره مثل اردک فضولا از همه در و پنجره ها آویزونه ! حالا
من آویزون این دیگه چرا انقدر چشمش همه جا هست!؟ گمونم چند شخصیتیم باشه !
نه به نگاه خشک و اخموی توی ماشینش نه به لبخند ملیح حالاش! جالب اینجا بود
که عوض اینکه من خجالت بکشمو پرده رو بندازم برم تو ... اون سریع سرشو
انداخت پایین و رفت تو خونه! حالا خوبه ایندفعه با حجاب بودم ... شایدم این
پسره برای همین لبخند زد !! آره حتما همینطوره ... چون اولین بارم که منو
از توی حیاط با اون سر و وضع دیده بود با اخم نگام میکرد! آخی چه غیرتی
!.... لبخندی زدم و رفتم تا بخوابم .... *****************دیدن
پیمان پیش امیرحسین انقدر کنجکاوم کرده بود که دیگه نتونستم طاقت بیارم و
همونجوری که با متین ریاضی کار میکردم سریع برای طاهره اس زدم _شاید باورت
نشه اما دیشب پیمانو دیدم تو کوچه ... اونم تو ماشین امیرحسین . تازه
شماره هم رد وبدل کردن ... قضیه چیه ؟؟؟؟ مثل همیشه 2 دقیقه نکشیده طاهره
جواب داد! _چقدر هیزی تو دختر ! دیدم دیشب نبودی نگو رفتی پسرای مردمو دید
بزنی ..... خواستم بگم داداشت از منم هیزتره که دیدم این طاهره خطریه میره
مستقیم میذاره کف دسته داداشش به خاطر همین نوشتم _دلم خواست تو فضولی؟
... حالا زود بگو چه خبر بوده ؟ متین آستینمو کشید تا به دفترش نگاه کنم
ای بابا چقدر بگم 1+2 میشه 3 !!! چرا این همیشه میزنه 4 پاک کنشو برداشتمو
جواب رو پاک کردم بعدم با دست یکم توضیح دادم براش صدای پیامکم اومد
.... مداد رو دادم به متین و گفتم دوباره بنویس ! _الهی بگردم ! عزیزم غصه
نخور نمیذارم امیرحسینو ازت بگیرن ... الان میرم شماره رو پاره میکنم شماره
تو رو میذارم جاش !! خوبه ؟؟ خدا کنه گوشیه این دختره نیوفته دست کسی ...
معلوم نیست یکی این پیاما رو بخونه چه فکرایی در مورد من بکنه ! _به درک که
نمیگی ... این مزخرفاتتم پاک کن تا نکشتمت! _خوب حالا قهر نکن ... الان
سرم شلوغه فقط بدون این پیمانه وکیله !! اومدی خونه بهم بزنگ تا توضیح بدم
فعلا بابای .. جاان؟ وکیل ! اونم پیمان ! خدایا بزرگیتو شکر این که تا
همین هفته پیش تا بعدازظهر خواب بود ... چجوری وکیل شد ما نفهمیدیم!؟ مگه
وکیلا خشک و رسمی نیستن ؟ این که خیلی سرخوشه ! ولش کنی دو روز با طاهره کل
کل میکنه .... فکر کردم از دیشب تا حالا کلی چیزای جالب و جدید کشف کردم !
خدا کنه آمادگیه برای ادامش داشته باشم البته اگر ادامه داشته باشه این
سورپرایزا ...... به دفتر متین نگاه کردم ... آفرین پیشرفت ! ایندفعه زده
بود 5 ! خوب به هر حال بچه حلال زاده به داییش میره دیگه !!
************************************************** ** عصر
به طاهره زنگ زدم ... میگفت انگار امیرحسین با یکی دو تا از دوستاش داره
یه شرکت میزنه که برای یه سری کارای حقوقی دنبال وکیل خوب میگشته ...
نرگسم که دست به خیر ! سریع پیمان رو که همسایشون بوده پیشنهاد داده ...
حالا قراره یه جورایی بشه وکیل امیرحسین .... طاهره بعد از کلی حرف زدن در
مورد شرکت و همکارای امیرحسین گفت : میدونی
فهیمه منم دیگه نمیرم دنبال کار ... کجا بهتر از شرکت داداشم ؟ به خودشم
گفتم قبول کرده برم اونجا ... آخه دوستاش که قراره باهاش کار کنند متاهلن
البته اینم از شانس گند ماست ! اما خوب ما به همینم راضییم حالا از همه
این حرفا گذشته این پیمان خل رو بگو چجوری ما رو گذاشت سر کار ! من
که دیگه استرس دارم باهاش روبه رو شم ! میترسم جلوی امیرحسین بهم بگه
زبونی رولتی چیزی ... امیرم که حساس !! میزنه دکوراسیونشو عوض میکنه کلا
.... (ماشالا طاهره هر وقت به من زنگ میزد بسی خوشحال بود که من زبون
ندارم ... کلا خودشو خالی میکرد!) راستی
فهیم نمیدونی دیشب چقدر خندیدم تو ماشین ... خاک تو گورت تو که همیشه
روسریتو رو چشمت میبندی دیشب چرا حجابتو نابود کردی؟ نمیدونی چقدر رمانتیک
شده بودی ... یه دختر بامزه که سرشو از پنجره ماشین آورده بیرون ... باد
میزنه شالش میره عقب موهای خرماییش میره رو هوا ... واااای خیلی حیف شد رم
گوشیم پر بود نتونستم عکس بگیرم ازت اما از همه باحالتر حرف امیرحسین بود
... میدونی چی گفت ؟ تا
تو رو دید 5 دقیقه اول که کلا از رانندگی غافل شد بعدم اخم کرد و
همونجوری که با حرص دنده عوض میکرد گفت :گمونم دوستت داشت میرفت توی تالار
چادر و روسری داشت ... حتما اونجا جا گذاشته ! بعدم گاز داد و رفت !!انقدر
قربون صدقه غیرت داداشم رفتم که کلهم تو رو یادم رفت !.... طاهره یکم دیگه
فک زد بعدم گفت مامانش کارش داره قطع کرد و رفت شانس آوردما چون یکم دیگه
طول میکشید گوشیمو پرت میکردم تو دیوار .. نمیدونم اعصابم خراب بود یا نه ؟
از حرف و کنایه امیرحسین بدم اومده بود یا نه ؟ نمیدونم این اسمش توجه بود
یا فضولی ... اما اینو میدونستم که بیشتر از همه از دست خودم عصبی بودم
که چرا حواسم به خودم نبود ! خدایا یه کاری کن من حال این پسره پرروی
فوضولو بگیرم ... الهی آمین ! وای که چقدر امروز بی حوصله بودم . دیشب اصلا
نتونستم بخوابم صبحم مامان به زور بیدارم کرد برای نماز ... حتی حوصله
نداشتم برم تو آشپزخونه چه برسه به با اتوبوس رفتن خونه مریم! با
هر جون کندنی بود آماده شدم و از اتاق رفتم بیرون . مامان مجبورم کرد
بشینمو صبحانمو بخورم اما هر کاری کرد نتونست مجبورم کنه که با خودم چتر
ببرم درسته هوا ابری بود . اما من عاشق بارون بودم هیچ وقتم چترم نمیبردم
مخصوصا امروز که احساس میکردم یه برگ دستمال کاغذی هم میتونه بار اضافی
محسوب بشه توی کیفم!!! خوب
آدمیزاده دیگه ... گاهی حس هیچی رو نداری گاهی هم بیخودی انقدر حالت خوشه
که تو روز روشنم میتونی تو آسمون ستاره پیدا کنی کرور کرور ... اونم تو
آسمون تهران با اینهمه آلودگی... فکر کن ! خلاصه بعد از شنیدن تهدیدات
مامان بازم بدون چتر اومدم بیرون هوا ابری بود اما فعلا بارون نمیومد ...
تا مقصد هم هیچ خبری نشد که نشد! متین انقدر اونروز اذیت کرد که کلا فراموش
کردم حوصله نداشتم! فقط از در و دیوار میرفتم بالا که متینو بیارم پایین!
گمونم قرص شادی آوری چیزی بهش داده بودن ... یادم باشه مریم اومد بگم اسمشو
بده از داروخونه بگیرم واسه خودم! نزدیک ظهر جفتمون انگاری از جنگ برگشته
باشیم رو مبل پخش شده بودیم و نفس نفس میزدیم! جالبیش این بود که اگر کسی
تو خونه خواب بود عمرا تکون نمیخورد ...چون کلا بی صدا بودیم اینش خوب
بود.... با التماس تو چشمای پر از شیطنت متین نگاه میکردم که یعنی جون
مامانت 20 دقیقه بشین خستگی بگیر تا مادرت بیاد من دیگه توان ندارم ! ولی
مگه این بشر التماس حالیش میشه! یهو پرید از روی مبل پایین و برام شکلک
درآرود و پا گذاشت به فرار ... بی تربیت ... اینهمه روی سوادش کار میکنن
کاش یکمم به فکر تربیتش بودن! من یکی تو رو امروز درست میکنم دوییدم
دنبالش .... رفت تو اتاقش خدایا خودت به خیر کن .... با این سرعت نرم تو
دیوار که منحدم میشم! داشتم میرسیدم بهش که یهو برگشت و با سرعت نور یه
چیزی پرت کرد طرفم نفهمیدم چیه چون فقط تو یه لحظه اتفاق افتاد اما هر چی
بود از شهاب سنگم وحشتناکتر و سنگینتر بود چون درست خورد پای چشمم آخ
متین بترکی این چه کاری بود در حق معلم خدومت کردی؟ نشستم زمین و با دست
صورتمو گرفتم .... نمیدونستم
بخندم یا گریه کنم ؟ هم دردم اومده بود بدجور هم اینکه وقتی یادم میومد
چجوری با این سنم دنبال یه بچه 5 ساله کردم خندم میگرفت اما اون لحظه گریه
رو ترجیح دادم !! البته در حد همون اشک ... نه بیشتر متین اومد با دستای
کوچولوش دستامو تکون میداد .. میخواست ببینه صورتم چی شده آروم دستمو
برداشتم تا شاهکارشو ببینه ... نمیدونم طفل معصوم چی دید که یهو زد زیر
گریه! به قول طاهره د بیا !!! حالا یکی بیاد اینو آروم کنه دلم براش سوخت
بچه بود دیگه حالا نفهمید شیطون گولش زد یه لحظه خواست معلمشو نابود کنه
من که بزرگترم نباید ناراحت بشم!!! انقدر بدم میاد از این وجدانم که نگو
............ بغلش کردم و لپ خیسش رو ماچ کردم بعدم با دست اشکاشو پاک کردم
حالا مگه ساکت میشد ! زده ما رو ضربه فنی کرده خودش گریه میکنه! بلاخره
با کلی ناز کردن ساکت شد ... از بس که انرژی از دست داده بود سریع خوابش
برد! گذاشتمش روی تختش و وسایلی که ریخته بود روی زمین یکم جمع کردم تو رو
خدا ببین چی پرت کرده به من ... خدا رو شکر جون سالم به در بردم! بورس
انقدر سنگین! بورسم همون قدیمیا ... والا دیگه الانا مریم میرسید ...
چادرمو برداشتم و رفتم جلوی آینه تا شدت صدمات وارده رو بسنجم که دیدم بله
.... این صورت دیگه برا من صورت نمیشه ! گونه سمت راستم ورم کرده بود و
یکم قرمز شده بود تا
برسم خونه حتما کبودم میشه ... اما وقتی گریه های متین یادم اومد چادرمو
سرم کردم و با خودم گفتم : کار با بچه ها این مشکلاتم داره دیگه .... مریم
هنوز پاشو نذاشته بود تو خونه متوجه صورتم شد مجبور شدم بگم چی شده ...
البته یه جوری که متین رو دعوا نکنن .. بیشتر خودمو ضایع کردم! خیلی ناراحت
شد ... تند تند عذرخواهی میکرد منم گردنم شکست انقدر تکونش دادم که بابا
عیبی نداره به خدا! حالا دیگه بدیش این بود که نمیذاشت برم!! گیر داده بود
که صبر کن برات آژانس بگیرم بارون شدیده سرما میخوری هر جوری بود راضیش
کردم که ولم کنه تا برم یکم قدم بزنم! و بلاخره کوتاه اومد ... اما خوب
همین که اومدم بیرون مجتمع فهمیدم اشتباه کردم باید با آژانس میرفتم ...
چون هم سرد بود هم بارون تند بود صورتم هنوز میسوخت ... اعصابم خورد شده
بود پایین چادرم گلی شده بود ... کلا روی چادرم وسواس داشتم کنار خیابون
وایستادم و یکم با دست پایین چادرمو تکون دادم ... اما بدتر شد که بهتر
نشد! خیس شده بودم در حد تیم ملی ... یه ماشین کنار پام زد رو ترمز و بوق
زد! ای بابا این بنده خدا نمیدونه من امروز زخمیه روزگارم وگرنه پشت سر هم
بوق نمیزد بره روی نرو من! _میخوام برسونمت ..... با تعجب سرمو آوردم بالا
.. ماشین امیرحسین بود !_میخوام برسونمت ..... با تعجب سرمو آوردم بالا
.. ماشین امیرحسین بود ! طاهره
هم نیشش باز بود و جلو نشسته بود . نگاهی به سر تا پام کرد و گفت :
میخواستم برسونمت ... ولی صبر کن !! ... امیرحسین به نظرت میتونیم سوارش
کنیم ؟ فکر کنم باید روکش صندلیتو عوض کنیا ! بعدم برام شکلک درآورد و
خندید ... امیرحسین خم شد طرف پنجره و گفت : سلام فهیمه خانم ... بفرمایید
بالا بارون تنده خواستم تعارف کنم که دیدم دیگه لوس بازیه تو این وضعیت !
رفتم در عقب رو باز کردم و نشستم بعدم با سر سلام کردم! امیرحسین به
طاهره گفت : بدو برو عقب طاهره : وا چرا ؟ مگه حتما باید کنار فهیمه باشم ؟
نمیرم اینجا خوبه _طاهره! بیا برو عقب ... جنبه داشته باش تا دوباره
سوارت کنم طاهره : واه واه ... نه که تا تو نبودی من اصلا سوار ماشین
نمیشدم! انقده بدم میاد از این آدمای ندید بدید ... با قهر کمربنشو باز کرد
و اومد بیرون ... در ماشین رو چنان بهم کوبید که فکر کنم به قول محمد شاسی
ماشین تکون خورد اساسی!! رفتم
کنار تا بشینه ... امیر حسین دستشو گذاشت پشت صندلی و برگشت عقب به طاهره
گفت : خیلی لوس شدیا ! اگر میخوای همکار من بشی باید رو رفتارات تجدید نظر
کنی آبجی خانوم! طاهره دست به سینه نشست و گفت : چه خبر؟! تو باید تجدید
نظر کنی تا افتخار همکاری بهت بدم! امیرحسین سرشو تکون داد و برگشت .
داشتم فکر میکردم شاید اگر رضا زنده بود من الان تو ماشین داداشم بودم
اونوقت طاهره که کنار برادرشه انقدر ناشکره ! کسی حرف نمیزد ... فکر کردم
میریم سمت خونه . اما رفتیم سمت خونه مریم اینا ! کنار ساختمون ایستاد و
بوق زد ... طاهره هم مثل من تعجب کرده بود در جلو باز شد و یکی پرید تو
.... بازم پیمان! با اون صدای بلندش با امیرحسین سلام و احوالپرسی کرد و
برگشت عقب طاهره رنگش پریده بود ..دست منو گرفت پیمان خیلی مودبانه با
هردومون احوالپرسی کرد اما در آخرین لحظه که میخواست برگرده چشمکی بهمون زد
. بعدم سریع برگشت و گفت : خوب آقا امیر تشریف میاوردید بالا در خدمت
بودیم (چقدر این بشر پرروه !! اینو طاهره با حرص و خیلی آروم گفت!)
امیرحسین راه افتاد و گفت : ایشالا تو یه فرصت دیگه حتما مزاحمت میشم
پیمان : نه دیگه مزاحمت میشم نه ... مزاحمت میشیم!راستی من خودمو معرفی
نکردم ... یه کوچولو برگشت سمت عقب و گفت : پیمان هستم وکیل پایه یک
دادگستری و از دوستان بسیار جدید و تاپ امیرحسین ... خوشبختم طاهره
نیشخندی زد و روشو کرد سمت پنجره پیمان گفت : امیر جان معرفی نمیکنی؟
طاهره یهو گفت : کی رو معرفی کنه آقای وکیل ؟ شما که ما رو میشناسی!
امیرحسین گفت : میشناسید ؟ چطور ؟ طاهره
شونه بالا انداخت و بی تفاوت گفت :ایشون دایی متینه .. خونه مریم خواهرشون
با هم آشنا شدیم .. وقتی اومده بودن به خواهرشون سر بزنن پیمان زد زیر
خنده و گفت : راست میگه یادم نبود . ایشون خواهرتون هستن امیر جان ؟ امیر
حسین بله ای گفت و ضبط رو روشن کرد . طاهره سرشو آورد کنار گوشمو گفت :
خوشت اومد ؟ میخواست ببینه اسمم چیه که نتونست بفهمه . مثلا وکیلم هست!
یکدفعه پیمان بلند گفت : من عاشق زبونم!! جوری داد زد که ما پریدیم هوا
!حتما فهمیده بود داریم در مورد چی حرف میزنیم و میخواست حالمونو بگیره!
امیرحسین گفت : چی پیمان؟! پیمان
: ببخشید حواسم نبود یکم بلند گفتم . اینجا یه قنادی هست که شیرینی زبونش
معرکست . یهو دیدم یادم اومد !یادم باشه حتما بخرم امتحان کنید ... آخ که
طاهره چه حرصی میخورد.... یه دستشو مشت کرده بود و میکوبید به پاش ..
میدونستم بخاطر حضور برادرشه که ساکت مونده وگرنه الان مثل بمب میترکید .
دستشو گرفتم و تکون دادم ... با اخم برگشت سمتم خندیدمو با دست گفتم
پوستت خراب میشه ... نفس عمیق بکش. میخواست جواب بده که چشمش افتاد به زخم
روی صورتم و داد زد وااااااااااااااای ! یعنی امیرحسین کوبید رو ترمز!
محکم خوردم به صندلی و همون لحظه به یاد رفتگان طاهره افتادم و آبا و
اجدادش!!! هنوز درست جا به جا نشده بودیم که پیمان برگشت عقب و گفت : یا
خدا !!! یعنی شما هم یاد شیرینی زبون افتادی میخواستی یادآوری کنی؟ طاهره
داشت پیشونیشو میمالید که خورده بود به صندلی چشم غره ای رفت و چیزی نگفت .
برام عجیب بود که امیرحسین هیچی نمیگفت .. سرمو آوردم بالا دیدم داره از
توی آینه با عصبانیت به خواهرش نگاه میکنه . بعدم منتظر فقط گفت : خوب؟
طاهره
که معلوم بود خودشم از نگاه برادرش ترسیده با تته پته گفت : هیچی داداش
بخدا حواسم نبود ... آخه شما صورت اینو ببینید! هر کسی بود جیغ میزد دیگه
.... (بی فرهنگ ! میخواست خودشو راحت کنه نگاه همه رو سوق داد سمت من!) سه
تایی مثل وزغ زل زده بودن به صورت من ! -چی شده خانم معلم ؟؟؟ مونده بودم
چجوری توضیح بدم براشون با زبون بی زبونی ... با دستپاچگی برای طاهره با
دست یه چیزایی گفتم که مطمئن نبودم چیزی فهمیده یا نه !
امیرحسین سریع گفت : خوب طاهره ؟ چی شده ؟ _نمیدونم والا !انگار گفت متین
این بلا رو سرش آورده ... آره فهیمه ؟ سرمو تکون دادم ... پیمان که با دقت
داشت به طاهره نگاه میکرد یهو برگشت سمت منو گفت : متین خودمون ؟ بازم
سرمو تکون دادم . پیمان : متین ما ؟ نه بابا !!! ایول .. قربونش برم که به
داییش رفته ضربه شستش! وقتی
دید همه دارن چپ چپ نگاش میکنن سریع گفت : البته غلط کرده ها ! قبلنا از
این کارا نمیکرد . حتما به خانواده مهرداد اینا رفته ... میگم مریم درستش
کنه ! بعدم نگاهی بهمون کرد که سه تایی زدیم زیر خنده ! چه روزی بود اون
روز ... پر حادثه ! تا به خونه برسیم متوجه شدم که چند باری امیرحسین خیلی
نامحسوس از توی آینه نگاهم کرد . حتما میخواست ببینه که صورتم چی شده !
من و طاهره جلوی در خونه پیاده شدیم و اون دو تا رفتن دنبال کاراشون .
وقتی رفتم خونه سریع برای مامان روی کاغذ نوشتم صورتم چی شده و دادم تا
بخونه چون کلا دستام از حس افتاده بود از خستگی!یک هفته ای بود که خبر
زیاد جدیدی از طاهره نداشتم . میدونستم سرشون گرم راه اندازی شرکته و طاهره
هم کلی ذوق داره! بلاخره بعد عمری میره میشه کارمند ... اونم با ریاست
برادرش! به هر حال انقدر سرش شلوغ بود که دو روزی بود حتی پیامکم نداده بود
بهم . راستش از دستش یکم دلخور بودم یه جورایی حسودیم میشد ... میترسیدم
پیمان و امیر حسین و کار جدید طاهره رو از من دور کنه طاهره تنها دوست
نزدیکم بود حتی از فرشته هم بهم نزدیکتر بود .. وقتی فکر میکردم که تو این
سالها طاهره حتی یک روزم از حالم بی خبر نبوده از خودم خجالت میکشیدم
شاید
اگر من جای اون بودم که با یه دختر ساکت که حتی نتونه باهات همدردی کنه
دوست میشدم بلاخره بعد از یه مدت کم میاوردم و میرفتم سراغ یکی دیگه اما
طاهره همه جا و همیشه با من بود ... حتی همیشه پشتیبانم بود حالا که اون
کار داره و سرش شلوغه دلیل نمیشه که من حالی ازش نپرسم و قهر کنم ! باید
بهش زنگ بزنم ... گوشیم رو از روی عسلی کنار تخت برداشتم و شمارشو گرفتم .
بعد از چند تا بوق جواب داد -جانم ؟ دستمو گذاشتم روی دکمه و کمی فشار
دادم -چی میگی؟! تویی فهیم ؟ باورم نمیشه ... امیرحسین بیا یکی بکوب تو مخ
من .. (این دختره دیوونست.... صدای امیرحسین خیلی نزدیک بود .. -چرا باید
بکوبم تو مخت ؟! -تو بیا بکوب -قربونت برم آبجی من یکی رو از این مسخره
بازیا معاف کن که اصلا حوصله سرزنش مامانو ندارم -اووووف خوب حالا توام!
پس بیا من بزنم تو سر تو -دیگه چرا ؟ اصلا گوشی چرا دستته ؟ کدوم بنده
خدایی رو پشت خط نگه داشتی! -خاک تو سرم انقدر نکوبیدی که اصل قضیه رو یادم
رفت ... الو الو فهیم هستی ؟ (پ نه پ نیستم ... گوشی رو نگه داشتم که
مخابرات خوشحال بشه!) دوباره دکمه رو زدم -خوب
خدا رو شکر هستی ... انقدر این روزا خسته ام که فکر کردم راستکی توهم زدم
... چی شده افتخار دادی یاد من کردی؟ بابات برات شارژ خریده کلک؟؟؟ (زد زیر
خنده ! بی فرهنگ ... الان امیر حسین فکر میکنه من بدبختم! شیطونه میگه
....) -الو ... خوب بابا شوخی کردم همه میدونن تو رتبه اول پرداخت قبض رو
داری تو کل سیستم همراه اول .... (صدای
امیر اومد دوباره : طاهره یکم آدم باش ... بیخود نیست سه روزه ما زنگ
موبایلتو نشنیدیم! همین کارا رو میکنی که کسی بهت نمیزنگه!) -ایییییش
! لیاقت ندارن صدای منو بشنون .. انقدر ریجکت کردم که خسته شدن همشون .
بعدشم تو چرا به حرفای من و دوست جونم گوش میدی؟ پررو (دکمه رو محکم فشار
دادم ............) -هوووووووی کر شدم روانی !دستتو بردار بابا .. من
نمیدونم کی به تو گف... هنوز داشت حرف میزد که قطع کردم ! البته مجبور بودم
چون اونجوری تا صبح فک میزد . سریع براش نوشتم که : طاهره جونم میخواستم
فقط حالتو بپرسم همین ! _قربونت برم فهیمه جون که منو یادته هنوز ! خوبم به
کوریه چشم بعضیا ! _بعضیا کیه دقیقا؟؟؟ _قطعا تو نیستی خیالت جمع ...
راستی فردا بعد از ظهر که میای اینجا؟ _چه خبره اونجا؟ _بله برون من و امیر
حسینه اونم یکجا!! -به سلامتی ! نمیتونم بیام عقدکنونه خودمه مراسم داریم
-چه خوب! ما هم میایم دور هم مراسم میگیریم! _زهرمار بگو دیگه -باید سبزی
آش پاک کنیم عزیزم... میدونی که پس فردا نذری داریم ! (هی
وای من ! راست میگفت امسال اصلا یادم نبود .. هر سال روز تولد امام حسین
(ع) مرضی جون آش رشته نذری داشت ... نذر امیرحسین بود که بچه اولش بوده ...
بخاطر همینم اسمش حسین بود! ما هم هر سال برای کمک میرفتیم منتها امسال
از بس فکرای مختلف تو سرم داشتم که به کل فراموش کرده بودم ! براش نوشتم :
حتما میام دوست جونی و فکر کردم هر سال میرفتم به عشق امام حسین ... امسال
میرم هم به عشق امام حسین هم بخاطر امیرحسین!
**********************************************تازه شستن ظرفای ناهار تموم
شده بود که مامان گفت : -فهیمه من میخوام برم خونه مرضیه خانم... تو میای؟
سرمو به نشونه مثبت بودن تکون دادم -باشه پس بیا برو آماده شو که بریم
رفتم
توی اتاقم و زود حاضر شدم ... هر وقت میخواستم با مامان برم بیرون باید دو
دقیقه ای آماده میشدم چون مامان اصلا حوصله معطل شدن نداشت! فقط مرضی جون و
طاهره خونشون بودن الهه و طاها رفته بودن ماه عسل کیش ! بنابر این فردا
هم برای آش نبودن خدایا این همه سبزی رو ما 4 تایی باید پاک کنیم یعنی!؟
طاهره زد پشتم و گفت : نبینم غمتو .. غصه نخور خدا با ماست ! بسم الله ....
تا عصر طول کشید از خستگی داشتم میمردم مخصوصا که صبح با متینم کلی سر و
کله زده بودم مامان و مرضی جون رفتن سبزیها رو دو تایی شستن من طاهره رو
هم نشوندن که پیاز برای روی آش درست کنیم!
بماند که چقدر من گریه کردم و طاهره غش غش میخندید ... من به پیاز حساسیت
داشتم . خدایا فردا چشمام سالم باشه ! این دختره که عین خیالش نیست انگار
داره سیب پوست میکنه! با هر بدبختی بود تمومش کردیم حمله کردم سمت سینک
ظرفشویی ... شیر آب رو باز کردم و صورتمو گرفتم زیرش آخی خنک شدم طاهره
برام حوله آورد بعدم صداشو آورد پایین و گفت : الهی بمیرم برات ! در آینده
میخوای چیکار کنی پس؟ سرمو تکون دادم که یعنی چی؟ -آخه میدونی داداش
امیرحسینم عاشق آش رشتست مخصوصااا با پیاز داغ فراوووووون ! چشمام دوباره
وزغی شد! -اه اه اه ... دیگه الان با این چشمای سرخ که نیم متر زده بیرون
شدی کپی وزغ ! تو رو خدا یه کاری کن فردا این شکلی نباشی میترسم بخوره تو
ذوق داداشم ! ( گاهی وقتا صبر و نگاه اصلا نتیجه نمیده ... باید رسما وارد
عمل بشی !) دوییدم
دنبالش ... با جیغایی که طاهره موقع فرار میکشید به خودم شک کردم و فکر
کردم بد نیست یه لحظه کنار آینه توی سالن بایستم و خودمو نگاه کنم ... نه
بابا انقدرام وحشتناک نشده بودم فقط یکم چشمام پف کرده بود و قرمز شده بود
طاهره سرشو از کنار دیوار آورد تو و گفت : حالا دیدی حق با من بود وزغ!؟؟؟
و دوباره دوییدم دنبالش! **********************************************
شب به مریم گفتم که نمیتونم فردا بیام پیش متین گفت مشکلی نداره میذارش
خونه مامانش . صبح زودتر بیدار شدم رفتم حموم دوش گرفتم و بعد از خوردن
صبحانه رفتم تا آماده بشم . مانتو مشکی خوشگلم که خیلی خوش دوخت بود پوشیدم
با شلوار جین سورمه ای و شال سفیدم رو سرم کردم . یه آرایش خیلی ملیحم
کردم ... از نظر خودم با نمک شده بودم رنگ سفید پوستمو روشن تر کرده بود
ساعت مچی که تازه خریده بودم و بند چرم مشکی داشت بستم چادرمو برداشتم و
رفتم پیش مامان . دو تایی رفتیم بیرون ... اولین بار بود که میخواستم برم
خونه طاهره اینا و استرس داشتم . شاید
بخاطر این بود که میدونستم امیرحسین اونجاست و بعد از نگاه های گاه و بی
گاهی که بینمون رد و بدل شده بود حس میکردم ممکنه مرکز توجهش باشم البته
اینا برام قطعی نبود چون هنوزم فکر میکردم امیرحسین میتونه مثل طاهره رو من
حساب باز کرده باشه! به هر حال مامان زنگ رو زد و خیلی سریع در باز شد چون
مرضی خانم پشت در بود دیگ آش رو توی حیاط گذاشته بودن ... یه طرفم یه فرش
کوچیک انداخته بودن همه چیز مثل سالای قبل بود جز دل من ! سلام و
احوالپرسیا رو کردیم و نشستم روی همون فرش گوشه حیاط البته کفشامو در
نیاوردم و پامو از فرش گذاشتم بیرون بعد از چند دقیقه طاهره هم سر و کلش
پیدا شد ... چه بامزه شده بود .سارافون مشکی با زیر سارافونیه قرمز و
شلوار جین مشکی پوشیده بود... یه شال قرمزم همینجوری شل انداخته بود رو
سرش اولش منو ندید با مامان روبوسی کرد و گفت : دخترت کو خاله ؟ _دوست
خودتو میگی دیگه خاله جون ؟ _حالا همون ! _یعنی بچم انقدر ریز و میزه که
ندیدیش !؟ نشسته اونجا .. طاهره برگشت و دیدم......طاهره برگشت و دیدم _به
سلام خاله ریزه! بفرما تو دم در بده!بذار برسی بعد برو سریع جاگیری!
میدونستم تا بلند نشم ولم نمیکنه .چادرمو گذاشتمو رفتم پیشش . هر
سال ما 4 تا بودیم و طاها . گرچه پارسال الهه هم بود ... اعظم خانمم که
میمود به قول خودش آش رو یه همی میزد و میرفت تا به مهمونای همیشگیش
برسه!سهمش رو هم که ما میبردیم امسال طاها و زنش که ماه عسل بودن ... اما
امیرحسینم نبود . انگار قرار نبود امروز بیاد ! خورد تو ذوقم ... البته کسی
حرفی در موردش نزد اما از نظر من معنیش این بود که نمیاد مامان رشته رو
ریخت و به مرضی جون گفت : مرضیه امسال سبزی و رشته رو بیشتر کردی نه ؟
-آره
آخه امسال خرید سبزی و وسایل آش با بچم امیرحسین بوده اونم که همیشه
میترسه همه چیز کم بیاد رفته هر چی من گفتم دو برابرشو خریده آورده _زنده
باشه طاهره
: بله دیگه قربونش برم خرید هیئتی کرده بار گذاشته رفته ... دیگه نمیگه
این بیلو که گذاشته تو این دیگ 4 تا زن میتونن هم بزنن یا نه! (راست میگفتا
! نمیدونم بیل بود راستکی یا نه ! اما هر چی بود سنگین بود ) مامان :
فهیمه من و خاله مرضیه میریم بالا وسایل روی آش رو درست کنیم بیاریم
حواستون به دیگ باشه شیطنتم نکنید سرمو تکون دادم و رفتن طاهره
زد پشتم و گفت : قربون دستت داری هم میزنی یه دعایی هم واسه ما کن که یه
شوهر خوشتیپ پولدار خوشگل وکیل گیرمون بیاد .. حاجت روا شی خواهر... من از
صبح تا حالا انقدر هم زدم و حاجتامو که لیست کرده بودم گفتم که از دست درد
دارم میمیرم !الانم یه دقیقه به سارا بزنگم و میام ( پررو ! من و گذاشت و
رفت! وکیلم باشه! خوب یهو بگو گلوم پیش پیمان گیر کرده دیگه ... اینکه
خجالت نداره منم داداش تو رو پسندیدم ... اما خوب تو کجا و من کجا! اما
بدم نگفت منم یه هم بزنم شاید حاجت روا شدم! دسته چوبی همون بیل رو گرفتم و
سعی کردم تکونش بدم ... اما خداییش سنگین بود دو دستی از وسط چوبش گرفتم
که راحتتر باشه ... با اینکه هر 5 دقیقه ممکن بود یه دور بخوره اما باز از
هیچی بهتر بود! چشمامو بستم و دعا کردم خدایا اگه پیمان پسر خوبیه بذارش
سر راه این طاهره و بزن پس سرش بیاد خواستگاری تا ما هم از شرش راحت بشیم
خدایا روح داداش رضام همیشه شاد باشه ... خانوادم سالم باشن خداجونم
میشه منم مثل اون موقع ها زبونم باز بشه و حرف بزنم ؟ یعنی میشه دوباره
صدای خودمو بشنوم ؟ برای تو که انقدر بزرگی کاری نداره منم خوب کن ! احساس
کردم بیل سبکتر شد ... آره یکی داشت کمکم میکرد با هم بچرخونیمش حتما
مامانه که چیزی نمیگه تا دعام رو تموم کنم خدایا اگر بتونم حرف بزنم دیگه
میتونم امیرحسین رو دوست داشته باشم دوست دارم مثل همه عاشق بشم ... مثل
همه !اینکه چیز زیادی نیست ... یه قطره اشک از چشمم افتاد _میگم حالا نزنه
حاجتاتون قاطی بشه تو شوهر کنی دادااااش!!! داداش!!! منظور طاهره چی بود؟
چشممو باز کردم...نگام افتاد به دست مردونه ای که بالاتر از دست خودم روی
همون بیله بود! باورم نمیشد امیرحسین بود که کنار من وایستاده بود و داشت
با من آش هم میزد!؟ دستم خشک شده بود ... طاهره گفت : بیا برو امیرحسین تا
آمارتو ندادم ... دختر مردم سکته کرد . میمیری یه یالا بگی؟ امیرحسین:
دیدم سخته هم زدنش خواستم کمک کنم . التماس دعا فهیمه خانم دستشو برداشت و
با قدمهای بلندش رفت توی خونه چقدر اسممو قشنگ گفت . همه میگفتن فیمه ه
رو درست تلفظ نمیکردن اما امیرحسین دقیقا گفت فهیمه . _عزیزم سالمی؟؟ چرا
مثل درخت خشک شدی!؟ خاک بر سرم طاهره هم فهمید ذوق مرگ شدم ! شونه هامو
انداختم بالا و رفتم دورتر وایستادم بر خلاف تصورم نه طاهره دیگه حرفی زد و
نه حتی امیرحسین چیزی به روی خودش آورد! یه جوری که حس میکردم من خودم
توهم زدم! داشتم
روی ظرفای آش رو تزیین میکردم که طاهره گوشیم رو از جیب مانتوم درآورد و
گفت : دو تا عکس باحال دارم برات بلوتوث میکنم رفتی خونه ببین برای
امیرحسینم بعدا میفرستم آخه خیلی نازن ! حتما باز عکس نی نی کوچولو گیر
آورده داره برای همه میفرسته ! وقتی
امیر حسین با سینی ظرفای آش رو میبرد که پخش بکنه مرضیه خانم گفت : ایشالا
تا سال دیگه تو هم مثل طاها داماد بشی و با زنت بیای پای دیگ آش طاهره
چشمکی بهم زد و گفت : ایشالا و من چه حس خوبی بهم دست داد ! نمیدونم چرا
اما ته دلم یه جورایی به آینده خیلی امیدوار بودم ... امیدی که قبلا نداشتم
شاید فقط به خاطر حضور امیرحسین بود . اما هر چی بود دیگه حاضر نبودم
امید جدیدی رو که داشت تو دلم جوونه میزد از دست بدم ! حتی نمیخواستم به
چیزای بد فکر بکنم غافل از اینکه زمونه هیچ وقت با من یار نبوده و
نیست!.... پام که رسید خونه سریع رفتم خوابیدم ... عصر که بیدار شدم رفتم
یکم آش گرم کردم .. داشتم میخوردم که یاد عکسای طاهره افتادم رفتم گوشیم رو
آوردم و رفتم توی تصاویر و از تعجب دیدن عکس قاشق تو دستم خشک شد! این
دختره کی از ما عکس گرفت؟! خاک تو سرت طاهره که بلاخره آبروی منو میبری
خیالت راحت میشه ! عکس من و امیرحسین بود وقتی داشتیم با هم آش رو هم
میزدیم ... زوم کردم روی صورت امیرحسین ...چون عکس رو از روبه رو گرفته
بود میشد حالت صورت رو دید ... داشت به آش نگاه میکرد ! منم که چشمم بسته
بود چقدر از من بلندتر بود ! با اینکه از فضولیه طاهره حرصم گرفته بود اما
خوب عکسو دوست داشتم .... یه عکس دو نفره عارفانه !! دوتا عکس بعدی هم
همونا بود که فرشته تو عروسی طاها ازمون گرفته بود هردوتاش قشنگ شده بود
... اما اون که کنار هم وایستاده بودیمو دست همو گرفته بودیم رو بیشتر
پسندیدم چون خوشتیپ تر افتاده بودم وااااااااای یهو یاد حرف طاهره افتادم
که گفت بعدا همین عکسا رو به امیرحسینم بلوتوث میکنم ! سریع بهش اس زدم
_طاهره تا خفت نکردم بگو که عکس منو برای داداشت نفرستادی!!!! چند دقیقه
بعد جواب داد _چرا
عزیزم فرستادم البته اون عاشقانهه رو ... دلم نیومد عکس بی حجابتو بفرستم و
خدایی نکرده گناهی به پای تو نوشته بشه !(بعدم شکلک خنده گذاشته بود)
*********************************************یک هفته ای از اون روز
میگذشت و شرکت دو روزی میشد که کارشو شروع کرده بود مامان بهم گفت باید یه
چیزی بخرم و برم تبریک بگم ! چون طاهره از من توقع داره بد فکریم نبود
یکمم فضولی میکردم! چهارشنبه صبح به طاهره اس زدم که بعدازظهر شرکت هستی
بیام سر بزنم ؟ میخواستم سرزده برم اما خوب آدرس نداشتم ... زنگ زد ...
_الو
سلام فهیم جونم خوبی؟ چیزه امروز سرمون یکم شلوغه اینجا بهم ریختست ... من
میگم فردا عصر بیای بهتره . طرفای ساعت 5 ... چطوره ؟ به نظرم مشکوک
میزد! دستمو گذاشتم روی دکمه و فشار دادم _اوکی ... پس من فردا منتظرتم
...آدرسم برات میفرستم ... از طرف من لپ متینو بکش منم به امیرحسین سلام
میرسونم !!! بابااای دیوونه ! نمیدونم چرا طاهره نخواست امروز برم .. یعنی
ازش بعید بود چون میدونست ممکنه من تا فردا پشیمون بشم . اما خوب شاید
دلیلی داشته! ** پنجشنبه بعد از ناهار یکم خوابیدم و به مامان گفتم ساعت 3
بیدارم کنه .. حالا بماند چقدر مامان بنده خدا سرم داد زد تا بیدار بشم!
یکم تیپ زدم و آدرس رو برداشتم رفتم بیرون اول رفتم گلفروشی یه دسته گل
خیلی خوشگل و شیک خریدم که توش گل رز سرخ و گل مریم و زنبق بود بعدم با
تاکسی مستقیم رفتم جلوی در شرکت . چه ساختمون شیک و بزرگی بود! آفرین
امیرحسین رفتم توی آسانسور و طبقه 6 رو زدم ... به ساعتم نگاه کردم 20
دقیقه به 5 بود یکم زود رسیدم اما اشکالی نداره دستم خسته شد .. چه دسته
گل سنگینی! آسانسور
وایستاد و اومدم بیرون .. پیچیدم سمت راست و رفتم تو راهرویی که اونجا بود
... انتهای راهرو یه تابلوی طلایی کنار در چوبی بود که زده بود شرکت
بازرگانی حکمت خودشه ... خدا رو شکر در بازه ! آروم در رو هول دادم و رفتم
تو ... چقدرم که ساکت بود انگار هیچکس نبود! یکم کنار میز منشی که کنار
در بود وایستادم اما خبری نبود صدای حرف زدن میومد ! باز فضولیم گل کرد
گل رو گذاشتم روی میز و رفتم پشت دری که زده بود مدیر عامل حتما اتاق
امیرحسینه ! چه کلاسیم گذاشته! صدا بالاتر رفت ... طاهره بود _امیرحسین تو
داداش منی این چه حرفیه! _هه بخاطر همینه که بیشتر هوای اونو داری تا من ؟
آره ؟ (صدای امیرحسین عصبی بود ... خدایا منو ببخش همین یه بار گوش وایسم
ببینم چه خبره !) _اونم دوستمه ! مثل خواهره نداشتمه ... در ضمن من هوای
کسی رو ندارم . من جفتتون رو دوست دارم . منتها هر کدوم رو یه جور _این که
کاملا معلومه دوستت رو چه جوری دوست داری .. اما طاهره حرف آخرم اینه ...
(یکم سکوت شد .. دوست طاهره کیه که دارن سرش دعوا میکنن! دوباره صدای
امیرحسین اومد(یکم سکوت شد .. دوست طاهره کیه که دارن سرش دعوا میکنن!
دوباره صدای امیرحسین اومد _ببین من برای خودم دلایل و شرایطی دارم که به
سادگی نمیتونم ازشون بگذرم . همه حرفای تو درست ... من همشو قبول دارم
... من برای فهیمه خیلی احترام قائلم ..
اون دختر پاکیه مهربونه خوبه درست .! اما من نمیتونم ... نمیتونم فکر کنم
یه عمر باید با کسی زندگی کنم که حتی نمیتونه اسممو صدا کنه! حتی
نمیتونه بگه امیرحسین! من مثل تو روانشناس نیستم که از تو چشماش بتونم
حرفشو بخونم !نمیتونم تو سکوت مطلق زندگی کنم طاهره ... نمیتونم _ یعنی
مشکلت فقط حرف نزدنشه؟ _معلومه که آره ! _پس چرا امیدوارش کردی؟ _من ؟؟ _
بله تو _چیزی یادم نمیاد ! میشه بگی کی امیدواری دادم که خودم نمیدونم!؟
_آره با نگاهات .. با اون کار مزخرف هفته پیشت که آش داشتیم ... دیگه
نمیتونستم اونجا بمونم ... بغضی که تو گلوم بود داشت خفم میکرد . حرفای
بعدی امیرحسین برام مهم نبود ... نمیخواستم چیزی بشنوم حالم خیلی بد بود
خیلی .تو اون لحظه از اون شرکت از مدیر عاملش از طاهره حتی از خودم متنفر
بودم! دوست
داشتم زودتر از اونجا فرار کنم ... موقع بیرون اومدن شونم محکم خورد به
چهارچوب در اما دردی حس نکردم ... چون دردی که تو دلم بود بدتر بود! توی
آسانسور نگاهم به چهره بق کرده خودم توی آینه افتاد به چشمام که خیس بود
... دلم برای خودم سوخت ... چقدر عمر خوشیم کم بود! فقط یه هفته .. با دستم
گوشه چادرمو مچاله میکردم و دوباره باز میکردم و باز از اول! یاد دسته گلم
روی میز منشی افتادم ... خوشبختانه کارتی روش نزده بودم که بدونن از طرف
منه ! از ساختمون اومدم بیرون و تاکسی دربست گرفتم بدون اینکه به ساختمون
پشت سرم نیم نگاهی بکنم سوار شدم و در رو کوبیدم بهم . دیگه طاقت نداشتم
... دستمو گذاشتم روی صورتمو از ته دل زار زدم . راننده که اصلا ندیده
بودمش فقط زیر لب گفت :استغفراله! بعدم صدای آهنگی اومد که داغ دلمو تازه
تر کرد ! دیــــره دیگه دیــــره اون که میخوامش داره میــــره
دیـــره داره میــره دل نازک من میشکنه میـــره ازش نخواستم بمونه ..
آخه فک نمیکردم نمونه خیال میکردم نگفته هامو از توی چشمام میخونه بهش
نگفتم دوسش دارم آخه فک نمیکردم کم بیارم فک نمیکردم اینقده راحت قلبمو
پیشش جا بزارم دیــــره دیگه دیــــره اون که میخوامش داره میــــره
دیـــره داره میــره دل نازک من میشکنه میـــره وقتی که دوری وقتی که
نزدیک وقتی که روشن انگاری تاریک وقتی بودنت حکم نبودنه وقتی که موندنت
حکم نموندنه اینقده دیدن مثل ندیدنه اینقده بودن مثل بریــدنه اینقده داشتن
مثل نداشتنــه اینقده خواستن مثل نخواستنه ....... .... ... .. . دستمالی
از کیفم آوردم بیرون و اشکامو پاک کردم . تو دلم گفتم به درک که نمیتونی با
من زندگی کنی! ازت متنفرم ... هزار سالم که باشه اسم تو رو صدا نمیکنم!
میدونستم همه اینا دروغه و چرت و پرت اما اون موقع فقط دلم با همین حرفا
خنک میشد! گوشیم زنگ خورد . طاهره بود اصلا تقصیر طاهره بود که من خورد
شدم ... اون بود که همیشه بهم گیر میداد و ورد زبونش امیرحسین بود! یاد عکس
دو نفرمون افتادم ... چقدر دوستش داشتم ! تو این یه هفته هزار بار نگاهش
کرده بودم چرا همه چیز انقدر زود خراب شد ؟ رویاهامم مثل خودم کم شانس
بودن! طاهره وقتی دید جواب نمیدم پیام داد _چرا نیومدی فهیم جونم ؟ من
منتظرتما ! گوشیتو چرا جواب نمیدی؟ دلم برای اونم سوخت ! طاهره همیشه از
من دفاع میکرد حتی امروزم همین کارو کرد دستام میلرزید براش نوشتم
_نتونستم ایشالا یه وقت دیگه ... منتظر نباش خودم بهت میزنگم بای گوشیم رو
خاموش کردم و پرتش کردم تو کیف به راننده گفتم بره پارک ساعی که همون طرفا
بود . نمیتونستم با این قیافه برم خونه که مامان سکته کنه! توی پارک رو به
روی قفس سنجابها نشسته بودم و بهشون نگاه میکردم صدای آدمها رو گوش
میکردم ... وقتی همدیگرو صدا میزدن ... بچه هایی که شعر میخوندن ... آدمایی
که تلفنی حرف میزدن به دهنشون وقتی تکون میخورد نگاه میکردم ... لبای
خودمو تکون دادم مثل اونا ... اما صدا نداشت! چرا نداشت؟ چرا نمیتونستم بگم
امیرحسین؟ چرا ؟ هرچی فکر میکردم بیشتر حق رو میدادم به امیرحسین ... من
آدم منطقیی بودم اونم
حق داشت بره زنی رو که دوست داره بگیره ... با شرایطی که اون داره میتونه
با بهترین و سر زبون دارترین دختری که میخواد ازدواج کنه ! منم مثل همیشه
روزامو شب میکنم و زندگی میکنم ... من مامان و بابامو دارم تنها آدمایی که
با همین شرایط حتی بدون حرف زدنم میتونن بفهمنم ! منم خدای خودمو دارم
.... خدایی که خودش هوامو داره . خدایا امیدم فقط به خودته . چشمامو بستم و
شروع کردم آیه الکرسی خوندن همیشه خوندنش بهم آرامش میداد .... اینبارم
مثل همیشه آروم شدم چشمامو باز کردم به ساعتم نگاه کردم ... هوا داشت تاریک
میشد باید زودتر میرفتم خونه بلند شدم و با اسم خدا راه افتادم . تا وقتی
رسیدم پشت در داشتم داستانای مختلف میساختم که به مامان بگم . اما خوب
شانسم زده بود و مامان برام یادداشت گذاشته بود (( گوشیت خاموش بود حتما
باز شارژت تموم شده !من میرم یه سری به فرشته بزنم و زود برمیگردم ... ))
مستقیم رفتم تو اتاقم و خودمو پرت کردم روی تختم ... ******************
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۰۲ ساعت 19:25 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|