رمان فریاد دلم4
رمان فرياد دلم
صبح با کلی اخم و تخم به مامان بلاخره از خواب بیدار
شدم و رفتم تو آشپزخونه تا صبحانه بخورم بابا کلی قیافمو مسخره کرد ! یکی
نیست بگه آخه پدر من اگر تو رو هم صبح جمعه بیدار میکردند که بری خونه
همسایه فرش بشوری الان از من داغونتر بودی ! ... بر
عکس خیلی از دخترا که لوس و ننر تشریف دارند و به مامانشون میگن صبحانه
میل ندارم! من تا صبحانه نمیخوردم هیچ وقت نمیتونستم از خونه برم بیرون چون
عادت داشتم از بچگی . پس مثل دخترای خانم نشستم و مفصل خوردم و بعد از جمع
کردن ظرفها رفتم تو اتاقم که آماده بشم موهامو شونه زدم و با کش محکم
بستم ... حالا چی بپوشم؟ طاهره گفته بود امروز قراره طاها و باباش از صبح
بروند دنبال یه سری از کارها پس فقط خانمها بودند دیگه منم که میخوام فرش
بشورم ... بیخیال تیپ زدن تیشرت نارنجیم رو پوشیدم با شلوار گرمکن مشکی
... روسریم رو سرم کردم و رفتم از توی کمد چادر رنگیم رو برداشتم گذاشتم
تو نایلون چادر مشکیم رو هم سرم کردم و رفتم تو آشپزخونه دستمو زدم به
شونه مامان که باهاش خداحافظی کنم ... برگشت سمتم و بوسم کرد _برو مادر
فقط تو رو خدا مواظب باش طاهره بلایی سرت نیاره ها سرمو تکون دادم و
میخواستم برم که یهو مامان گفت: وایسا ببینم ! فهیمه اینا چیه پوشیدی؟
مانتو نداری مگه ؟ دختره گنده اینجوری راه میوفته بره خونه مردم؟!!! (اوووف
حالا بیا درستش کن! حتما توقع داره تا خونه بغلی میخوام برم مانتو شلوار
پلوخوری بپوشم بعدم با همونا برم فرچه بکشم!والا...) با دست گفتم : جای
دوری نمیرم که ... دیگه حوصله ندارم اونجا لباس عوض کنم مامان : تنبل ...
نمیگی اگر طاها یا آقای حمکت بیاد تو رو ببینه بد میشه زشته ؟ دوباره گفتم :
نیستن طاهره گفته نمیان مامان سری تکون داد و گفت : صلاح مملکت خویش
خسروان دانند برو اما ایشالا که پشیمون نشی ... آخیییییییش ! بلاخره ول
کرد ما رو ! بوسش کردم و چادرمو محکم زیر گلوم چسبیدم و اومدم بیرون تو
کوچه همش حواسم بود خطای راه راه کنار گرمکنم از زیر چادر معلوم نشه ! زود
زنگشون رو زدم ... در که باز شد سریع پریدم تو ... خدا رو شکر کوچه خلوت
بود ... رفتم تو خونه . طاهره از اتاقش اومد بیرون و گفت : به به دوست
خوشگلم .. سلام خانم کاش مامان اینجا بود میدید این طاهره بی حیا چه تیپی
زده واسه فرش شستن که دیگه به من گیر نمیداد ! شلوار برمودای مشکی که من تو
مهمونی تولد میپوشم!!! با تی شرت صورتی و یه روسری کوچولو که پشت گردنش
گره زده بود! طاهره : چیه عزیزم خوشتیپ ندیدی؟ تو که توقع نداری من شلوار
گرمکن طاها رو بپوشم بپرم پشت بوم که؟ سرمو تکون دادم و چادرمو کندم و
گذاشتم رو مبل طاهره سوتی زد و گفت: وای فهیمه از تو بعیده تیپ راحتی !!
بابا آفرین خودمونی شدی چشم غره رفتم بهش ! طاهره : اتفاقا خوب کردی ...
راحتتر ! بیا بریم بالا . مامان خوابه کسیم خونه نیست . راستی صبحونه
خوردی؟ دستمو تکون دادم و از پله ها رفتیم بالا ......
***************************************نگاهی
به دور تا دور پشت بوم انداختم . خدا رو شکر از جایی دید نداشت چون هم
دیواراش بلند بود هم یه قسمت ایرانیت زده بودند . فقط دیوار سمت حیاط کوتاه
بود و بیشترش نرده بود ... خوب اشکالیم نداشت چون کسی تو حیاط نمیومد !
خیالم راحت شد ! گرچه منم لباسم گشاد بود و زیاد مورد نداشت ... اما این
تیپ ضایع طاهره بلاخره آبروی منم میبرد اگر کسی میدیدمون ! چادر رنگیم رو
همونجوری با نایلون گذاشتم لب دیوار ... طاهره گفت : فعلا باید همین فرش 9
متری رو بشوریم که اونم اگر بتونیم گل کاشتیم !! شلنگ آب رو باز کردم روی
فرش تا خیس بخوره طاهره گفت : تا تو مشغولی من برم وسایلمو بیارم ... الان
میام (خدا به داد برسه ... وقتی این میگه وسایل منظورش همون مظاهر فساده!!
) دیگه داشتم فرچه میکشیدم که طاهره اومد بالا گوشیش رو با ذوق نشون داد و
گفت : پایه ای ؟ پ نه پ میخوای بگم نیستم که خودمو ضایع کنم فقط!؟ سرمو
تکون دادم . بشکنی زد و سریع یه آهنگ گذاشت . اونم چه آهنگی ! پیرمرد
هشتاد ساله اینجا بود با این آهنگ عمرا میتونست یه جا بشینه ... طاهره که
دیگه جای خود داره ... خلاصه با مسخره بازی و قر دادن و بشکن زدن طاهره
شروع کردیم به شستن ! ولی خداییش خوش میگذشتا . چون اصلا نفهمیدیم که 2
ساعت گذشته و هنوز اندر خم یک کوچه ایم! پارو رو برداشتم و گرفتم جلوی
طاهره طاهره چشماشو قیچ کرد و گفت : منظور؟ پارو رو انداختم جلوی پاش و
دستامو زدم به کمرم. طاهره : ای بی جنبه دوتا فرچه کشیدی به این زودی خسته
شدی؟ تو که نمیتونی چرا مسئولیت قبول میکنی؟ جهنم خودم پارو میکنم برو
اونور! (واقعا به جهنم ! خودت پارو کن حالت جا بیاد) خدایا دو رکعت نماز
نذر میکنم که الان کسی ما رو نبینه با این کارای این دختره در حال پارو
کشیدنم قر میداد و میرقصید یهو زد زیر خنده و دستشو به پارو تکیه داد ...
_ وای فهیمه فکر کن پیمان الان اینجا بود و تیپ منو تو رو میدید ... وای
چه باحال میشد ... با دست گفتم راست میگی اونوقت عمرا تو رو ول میکرد دیگه
! طاهره
: خوب معلومه ول نمیکرد ! دختر به این ملوسی و خوشتیپی کی دیده آخه ؟ هان ؟
فقط تو دیدی که اینجا وایستادی عزیزم . همه که از این شانسا ندارن! دوباره
زد زیر خنده و گفت : فهیمه حالا منو بیخیال . فکر کن امیرحسین ما الان
بیاد اینجا و تو رو با این ریخت ضایعت ببینه !! حتما عاشق سینه چاکت میشه
هه هه هه ..... (
شلنگ آب دستم بود . این دیگه خیلی پررو شده ! تو روز روشن داره منو مسخره
میکنه . اونم به هوای داداش نامرئیش!... میدونستم از خیس شدن بدش میاد
بخاطر همین آب رو با فشار گرفت روی پاش ... طاهره یهو پرید رو هوا و گفت :
فهیمه بمیری بگیر اونور اینو خیس شدم ابروهامو با شیطنت دادم بالا و
دوباره همین کارو کردم ... حالا دیگه طاهره دور پشت بوم میدویید و منم با
شلنگ آب دنبالش بودم .. خوبیش این بود که من بی صدا بودم .. بدیشم این بود
که داشتم از جیغای طاهره کر میشدم ! طاهره نشست روی زمین و با نفس نفس زدن
گفت : به موقعش حسابتو میرسم . حالتو جا میارم ... حالا ببین به تهدیداش
خندیدم و رفتم کنار نرده و به حیاط نگاه کردم ... باغچه خشک بود . چه خوب
الان آبیاریش میکنم . دستمو گذاشتم لبه شلنگ و آب رو با فشار زیاد گرفتم
روی باغچه صدای طاهره باعث شد سرمو برگردونم سمتش ... بترکی فهیمه ...
مامانم میکشتت ... تموم شیشه ها رو باید خودت بسابی . گند زدی به زندگی...
جون من کار منو زیاد نکن .... ماماااااان (وای
چه خوب! حالا مجبوره تنهایی شیشه ها رو تمییز کنه ... تا تو باشی انقدر
منو مسخره نکنی! زبونمو براش درآوردمو تکون دادم .. بعدم برگشتم سمت حیاط !
که کاش از اون ارتفاع پرت میشدم اما هیچ وقت این صحنه رو نمیدیدم رو به
رو ی خودم! چشمام زد بیرون ! دستم شل شد و فشار آب کم شد ... وقتی کسی
میگه خشکم زد ! یعنی همین حالت من .... دقیقا خشک شدم .یه پسر جوون وسط
حیاط با لباسهای کاملا خیس وایستاده بود و با اخم داشت به من نگاه میکرد!
این کیه وسط حیاط ؟ نکنه عزرائیله من غافلگیرش کردم ؟ مخم که کامل هنگ
کرده بود ! پسره سرشو چند بار با تاسف تکون داد ... همین حرکتش کافی بود
که من از بهت بیام بیرون شلنگ آب رو روی هوا پرت کردم و دویدوم به سمت
چادرم ... تو اون لحظه هیچ چیز برام مهمتر از این نبود که تیپ مزخرفمو
زودتر پنهون کنم چادرمو انداختم سرمو دور خودم با دست جمعش کردم ...
نشستم کنار دیوار . طاهره کجا بود ؟ حتما رفته پایین چرا دارم میلرزم
انقدر؟ حالا چیکار کنم ؟ این کی بود اصلا ؟ سعی کردم یادم بیاد دقیقا چه
مدلی کنار نرده ها بودم با
یه تیشرت گشاد نارنجی که تقریبا خیس بود .. با شلوار گرمکنی که پایینشو تا
زده بودم یکم . یه روسری سرم بود که موهام از جلو زده بیرون ازش ... اینا
به جهنم ! زبونمو بگو که نیم متر از حلقم بیرون بود !!!!! خدایا یعنی بدتر
از اینم میشد که کسی منو ببینه ؟ اینهمه
عمر کردم تا حالا انقدر خوشتیپ و جذاب نتونسته بودم جلوی یه پسر ظاهر بشم
... که به لطف و یاری و مدد طاهره امروز اونم تونستمنمیدونم چقدر گذشته بود
که طاهره بلاخره پیداش شد . لباساش رو عوض کرده بود . اومد طرفمو گفت :
چی شده حجاب کردی باز؟ خوبی ؟ رنگت پریده ها.. (میترسیدم ازش چیزی بپرسم
... شایدم خیالاتی شده بودم!) _ فهیمه شیر آب رو چرا نبستی پس؟ نگاه کن همه
جا رو آب برداشته (راست میگه یادم رفته بود اصلا ...!) شیر آب رو بست و
اومد طرفم دستشو دراز کرد _بلند شو بریم پایین خسته شدیم . مامان گفت
دیگه ظهره بریم ناهار بلند شدم و با دست گفتم پس فرش چی؟ طاهره خندید و
با ذوق گفت : بزنم به تخته ایندفعه خوش قدم بودی .. دیگه نمیخواد ما زحمت
بکشیم ! نیروی کمکی رسید (نمیدونم چرا اصلا از نیروی کمکی خوشم نمییومد !
یاد پیمان افتادم و کمکش تو روز جشن تولد !) چشمم به دهن طاهره بود که
زودتر بگه کی و راحتم کنه بلاخره
همونجوری که داشیم میرفتیم سمت در پشت بوم طاهره گفت : امیرحسین اومده
اونم بی خبر ... الهی قربونش برم به مامان گفته زودتر اومده کمک حالمون
باشه ... بعدم
که نمیدونم از کجا فهمید ما بالا داریم فرش میشوریم ... رفتم پایین تو
اتاق داشت لباس عوض میکرد . وقتی دیدمش گفت دیگه نمیخواد شما خودتون رو
بکشید فرش بشورید بیاید پایین بعد از ناهار خودم میرم بالا ! (
خاک بر سر شدم رفت !! یعنی پسره که مثل علف هرز یهو وسط حیاط رویید
امیرحسین بود؟!خوب معلومه از کجا فهمیده داریم فرش میشوریم و پیشنهاد کمک
داده ! دستش
درد نکنه به طاهره نگفته منو دیده ... شاید فکر کرده کارگری چیزیم دلش
سوخته ؟.. اگر طاهره از ماجرا بو ببره دیگه حیثیتم به باد رفته ! خدایا
نماز نذر نیاز همه چیز ... فقط آبرو !) طاهره دستمو کشید و گفت : بیا بریم
دیگه مردم از گشنگی .. چقدر با ناز راه میری . حالا با این ریخت کریهم
چجوری چشم تو چشم این امیرحسین خان بشم؟ از پله آخر که اومدیم پایین مرضی
جون از آشپزخونه اومد بیرون . _سلام فهیمه جان . خسته نباشی عزیزم . سرمو
نامفهوم تکون دادم مرضی خانم به طاهره گفت :فهیمه رو ببر یه لباس تنش کنه
سرما نخوره . بعدم بیاید ناهار آمادست .الویه درست کردم که فهیمه دوست
داره . (ای فهیمه بدبخت ! کلا الویه نحس شد برات ... اصلا انگار من شانسم
پشت کوهه ! حالم از هرچی الویست بهم میخوره ) طاهره در اتاق رو بست و رفت
از توی کمدش ژاکت بهاره بنفش با شلوار مشکی برام آورد و خودش رفت بیرون
قبلا هم یکی دوبار این لباسها رو امتحان کرده بودم بهم میخورد .. سریع
پوشیدمشون و روسریم رو مدل لبنانی بستم .از کشوی پایین کمد چادر رنگیه
طاهره رو برداشتم و سرم کردم رفتم جلوی آینه . قیافه صبحم کجا و الان کجا !
راستی امیرحسین چه شکلی بود!؟ با اینکه اینهمه نگاش کرده بودم اما اصلا
قیافش نمیومد تو ذهنم . بس که خنگم! در اتاق باز شد و طاهره سرشو آورد تو
_بدو دیگه همه منتظر تو نشستن سر سفره اونوقت تو اینجا داری بزک دوزک میکنی
... یالا بیا بریم چادرمو مرتب کردم و بسم الله گفتم و از در اتاق رفتیم
بیرونپشیمون شدم !اما دیر بود چون طاهره رفت تو آشپزخونه جهنم و ضرر همین
یه باره فهیمه آدم باش و برو ... فوقش این امیرحسین خان رو میبینی و میری
دیگه ... خلاصه سر خودمو گول مالیدمو رفتم تو پشتش سمت در ورودی بود بخاطر
همین ندیدمش . مرضی جون که دیس سالاد رو میذاشت روی میز تا منو دید گفت:
خوب امروز انداختیمت به زحمتا ... ایشالا عروسیه خودت جبران کنیم عزیزم
امیرحسین از روی صندلی بلند شد و برگشت سمت من ... زود چشممو انداختم پایین
. میترسیدم با نگاهش مسخرم کنه ... _سلام روزتون بخیر همونجوری که به
پایه صندلی نگاه میکردم سرمو تکون دادم . گرچه توی صداش هیچ تمسخری نبود و
اتفاقا خیلیم مودب برخورد کرده بود اما من بازم نمیتونستم سرمو بیارم بالا
طاهره گفت:سلام و احوالپرسیتون تو حلقم ! چقدرم که طولانی بود خسته شدیم
بابا (نشستم کنار طاهره . امیرحسینم نشست سر جای خودش. ) _طاهره این چه مدل
حرف زدنه ؟اینو جدید یاد گرفتی؟ _وا ! حلق چیز جدیدیه ؟ اینو که از بچگی
بلد بودیم منتها الان کاربردهای استفادش رو یاد گرفتیم امیرحسین که توی
صداش خنده بود گفت: اونوقت میشه بفرمایید این آموزشهای مفید از کجا نشات
میگیره؟ _الهی
قربون ادبت برم داداش که قشنگ از حرف زدنت مشخصه تحصیل کرده ای ! منتها تا
وقتی طاها تو این خونه جولان میده جدیدترین آموزشها همه روزه اینجا دایره
امیرحسین : بعد طاها از کی اینا رو یاد میگیره؟از الهه؟! طاهره:پ نه پ از
بابابزرگ الهه ! امیرحسین : د نه د .... الهه که بابابزرگ نداره خواهر من !
مرضی جون چشم غره ای به طاهره رفت و گفت: بسه طاهره ادامه نده دیگه به
بلبل زبونی . نیم ساعته همه نشستن سر سفره که غذا بخورند مثلا! طاهره نگاهی
به میز کرد و گفت: ا !؟به خدا راضی نبودم منتظر باشید اول من شروع کنما
... بفرمایید تو رو خدا (بی فرهنگ ! انگار من چغندرم کنارش نشستم . چشمش
که به داداشش افتاد دیگه منو یادش رفت .... دارم برات ) طاهره بشقابم رو
برداشت تا سالاد برام بریزه مرضی خانم رفت از توی یخچال نون رو بیاره که
یادش رفته بود ... موبایل امیرحسن زنگ خورد... صداش رو شنیدم : بله ؟
..... سلام فرید جان خوبی؟ ....قربانت .... نه تهرانم ... آره ... شمارت
ناشناس بود از کجا زنگ میزنی؟... (آروم چشممو آوردم بالا ... هیچ کس حواسش
به من نبود .به امیرحسین نگاه کردم داشت با قاشق بازی میکرد و حرف میزد
اصلا شبیه اونی نبود که همیشه فکر میکردم . چقدرم با قبلش فرق داشت !
همیشه فکر میکرم امیرحسین باید موهاش رو مثل پسرای مذهبی تو فیلما یه طرف
شونه کرده باشه و ریش و سبیل داشته باشه اما الان فقط یه ته ریش خیلی
کمرنگ داشت ... مدل موهاشم خیلی خوشگل بود . مثل بازیگرای کره ای زده بود
گمونم ! البته موهاش حالت داشت و لخت نبود ... دیگه نتونسم بیشتر از این
نگاهش کنم چون داشت خداحافظی میکرد ... طاهره بشقابمو گذاشت و نوشابه ریخت
توی لیوانم .. مرضی جون نون آورد و نشست و همه مشغول شدند خیلی
معذب بودم ... اصلا نمیتونستم چیزی بخورم .انگار طاهره فهمید چون آروم
کنار گوشم گفت: آخی چقدر قرمز شدی ! بابا خجالت نداره که ... مگه آرزو
نداشتی امیرحسینو ببینی خوب ببینش دیگه ... (داشت شوخی میکردا اما خوشم
نیومد ! سریع بهش چشم غره رفتم ) طاهره دوباره گفت:غلط کردم این آرزوی تو
نبود بخشی از کابوس امیرحسین بود ! (دیگه
بماند که چقدر اون روز طاهره کنار گوشم وز وز کرد و چرند گفت !... هرچقدر
مرضی جون اصرار کرد که بیشتر بخورم نتونستم . امیرحسین وقتی غذاش رو تموم
کرد سریع بلند شد و گفت میره فرش رو جمع کنه .... کمک طاهره رو هم نپذیرفت!
حتما خواهر خودشو میشناخت دیگه !!! حالا که نبود احساس بهتری داشتم با
طاهره ظرفها رو جمع کردیم و شستیم رفتم توی اتاق طاهره و لباسهای خیسمو
توی نایلن گذاشتم و چادر مشکیم رو سرم کردم و رفتم بیرون با مرضی جون
خداحافظی کردم ... طاهره گفت تا دم در باهام میاد . وقتی بهش دست دادم توی
چشمام نگاه کرد و گفت: فهیمه خیال نکن من نفهمیدم یهو چت شدا ... اگر
نفهمم که دیگه خنگم! (حالا بیا و درستش کن !!...) طاهره:میدونی درسته تو
بروز نمیدی اما چشمات داد میزنه ! (زبون نداریم اونوقت چشمامون داره داد
میزنه !) سرمو تکون دادم که یعنی چی؟ طاهره :ببین فهیمه میخواستم بگم خاک
تو سرت که خان داداش منو نپسندیدی.. زود رفت تو و در حیاط رو بست از پشت در
صدای خنده هاشو میشنیدم با پام محکم کوبیدم به در .... (این دختره آدم بشو
نیست که نیست !!)
**************************************************داشتم با متین ریاضی
کار میکردم که گوشیم زنگ خورد .... طاهره بود از 3 روز پیش که خونشون بودم
تا حالا ازش خبری نداشتم جواب دادم ... طاهره: الو فهیم جون سلام خوبی؟
خوش میگذره ؟ آموزش میدادی مزاحم شدم ؟ البته من که مراحمم .... غرض
از مراحمت .. فهیمه هفته دیگه مثلا عروسیه داداشمه .. اونوقت من که یه
دونه خواهرشمو تو چشمم تا دلت بخواد! هنوز نتونستم یه لباس درست و حسابی
بخرم ... ببین بیا امروز بریم یه دور بزنیم لباسا رو ببینیم ... میای؟
(آخی چه التماسی هم تو صداش بود ...اما نمیرم چون فقط بیخودی مثل اون دفعه
مسخره بازی در میاره ...) دستمو گذاشتم روی یکی از دکمه ها و محکم فشار
دادم که یعنی نه ... طاهره: کر شدم بابا ... حالا چرا نه ؟ .. قول میدم
مثل اون روز لوس بازی درنیارم و به قصد خرید بیام ..جون طاهره..تو رو خدا
.. (سکوت کرد که مثلا من فکرامو کنم ... خواهر که نداشت منم که تنها دوستش
بودم ... بازم دلم سوخت براش ! دو بار یه دکمه رو زدم ) طاهره : ایول ...
میدونستم جواب رد نمیدی بهم ... پس رسیدی خونه زود یه چیزی بخور بریم دیر
نکنیا .... دوست دالم بوس بوس بابای ... (قطع کرد ! معلومه که من سر ظهر
نمیرم بیرون ! براش نوشتم : طاهره من ظهر نمیام بیرون ... تازه مغازه هام
که درست و حسابی باز نیست ... بعدازظهر زودتر میریم ... بای) جواب داد:باشه
راست میگی فقط دیر کنی کشتمت .. بای . بعدازظهر سر ساعتی که با هم هماهنگ
کرده بودیم آماده شدم و رفتم بیرون ... تو کوچه نبود .. بهش تک زدم سریع
اس زد : وایستا اومدیم . باشه وایستادم بیا .. حالا چرا نوشته بود اومدیم!؟
در خونه باز شد و طاهره اومد بیرون داشت با دست تند تند موها رو میداد زیر
روسریش ... بهم دست داد و گفت : کلی تیپ زده بودما اه شانس نداریم که ..
با دست پرسیدم مگه چی شده ؟ گره روسریش رو محکمتر کرد و چیزی نگفت. دوباره
در خونه باز شد اما اینبار امیرحسین اومد بیرون ... منو که دید کنار
خواهرش سریع سلامی کرد و گفت :طاهره بدو که شب شد ... بعدشم رفت سمت
ماشینی که اون طرف کوچه پارک بود ... پژو 405 بود ماشینش پس! _بیا بریم
فهیمه از شانس گند ما این امیرحسین خان امروز کاملا بیکاره و در اختیار
(یعنی چی؟! یعنی من با این پاشم برم خرید لباس مجلسی؟!) همینو از طاهره با
دست پرسیدم ... گفت:مگه توام میخوای لباس بخری؟ سرمو دادم بالا یعنی نه !
طاهره چپ چپ نگاهم کرد و رفت سمت ماشین ... سریع دستشو گرفتم و با دست
گفتم من نمیام طاهره
پاشو کوبید زمینو گفت : بابا تو روخدا کوتاه بیا ... امیرحسین با ما کاری
نداره که اصلا از ماشین پیاده نمیشه فقط میبرتمون ... بیا دیگه شب شد در
عقب رو باز کرد و نگاهم کرد ... چشم غره وزغی اومدم براش و سوار شدم سریع
نشست جلو و گفت : بزن بریم _کجا بریم ؟ طاهره : به ! بریم عروسیه طاها
مستقیم ! امیرحسین : ا !؟ امشبه مگه ؟ طاهره:پ نه پ دیشب بود دیدیم دیر
شده گفتیم امشب برپا کنیم مجلسو ... امیرحسین
:طاهره این پ نه پ که از صبح تا شب میگی خیلی قدیمی شده عزیزم ... بگرد
ببین چی مد شده جدیدا.. اونو بکن ورد زبونت حداقل ... طاهره برگشت سمت من و
گفت: فهیمه تعجب نکنیا ... من اگر بخوام سر به سر این بذارم از طاها هم
زبونش درازتره ... امیرحسن خندید و ماشین رو روشن کرد چه جالب ! همیشه
فکر میکردم این یکیشون لااقل یکم آروم تر و متفاوت تره ... اما انگار اینم
دست کمی از طاها و طاهره نداشت ... تا برسیم به پاساژی که طاهره از نرگس
آدرسشو گرفته بود دوتایی کلی زدن تو سر و کله همدیگه ...البته بیشتر کل کل
میکردن ! منم هرازگاهی یواشکی امیرحسین رو دید میزدم ... و در همین
دیدبانی فهمیدم که خیلی قیافه جذابی داره یکم سبزه بود با چشم و ابروی
مشکی ... از نظر من خوشتیپم بود ... کت تک اسپرت مشکی با شلوار جین آبی
پوشیده بود از طاها که خیلی با شخصیت ترو مردونه تر بود!!برخلاف
همیشه طاهره ایندفعه درست گفت و امیرحسین ما رو که رسوند خودش پیاده نشد و
بهمون گفت : هر وقت خریدتون تموم شد زنگ بزنید بیام دنبالتون من همین
اطرافم میرم به فرید یه سر بزنم ... بعدم خداحافظی کرد و رفت . طاهره
موهاش رو یکم از زیر روسری داد بیرون و رفتیم توی پاساژ. خداییش لباسی که
طاهره میخواست تقریبا نایاب بود! همه لباسها زیادی مدل باز بود... دیگه
داشتیم نا امید میشدیم که چشمم افتاد به یه بوتیک که گوشه پاساژ بود و
نرفته بودیم مدلهاشو ببینیم با دست به طاهره نشون دادم و رفتیم توی مغازه
... طاهره چرخی زد و گفت : نخیر اینجا هم پر ! فروشنده که توی اتاق پرو
داشت لامپ میبست گفت : خانم مگه شما چه مدلی مد نظرتونه ؟ (چه گوشای تیزی
داشت !) طاهره گفت : هیچی آقا مدلهای شما رو دیدم ممنون ... پسره از اتاق
اومد بیرون رفت پشت میزش نشست . نگاهی به جفتمون کرد و گفت : حالا شما
بگید مدلی رو که میخواید ... من همه لباسام رو نذاشتم که تو ویترین ! طاهره
دست به سینه وایستاد و گفت: هم دخترونه باشه هم اینکه زیادی باز نباشه
مدلش .. همین خوب شد ازمون پرسید ! چون بلاخره لباسی رو که طاهره میخواست
از همونجا خریدیم . یه پیراهن بلند فیروزه ای که پایین دامنش مدل داشت و با
پاپییون یه طرف جمع شده بود بالای لباس هم دکلته بود که خوشبختانه کت
کوچیکی برای روش داشت . وقتی طاهره پرو کرد خیلی ناز شده بود . جوری که
جفتمون سریع پسندیدیم ... پول رو حساب کردیم و اومدیم بیرون . طاهره گوشیش
رو از جیبش دراورد و همونجوری که داشت شماره میگرفت گفت : بذار زنگ بزنم
امیرحسین بیاد دنبالمون . با دست گفتم نمیخواد خودمون میریم ... اما دیر
شده بود چون تماس برقرار شد و طاهره تند تند بهش گفت بیاد دنبالمون بعدم
که قطع کرد برام شکلک درارود و گفت : کدوم آدم عاقلی وقتی داداشش در
خدمتشه میره با تاکسی و اتوبوس خودشو برسونه خونه ؟ اونم بعد از یه خرید
طاقت فرسا !! خوب راست میگفت .... حرف حساب نداره جواب! به پیشنهاد طاهره
تا اومدن امیرحسین رفتیم توی کافی شاپ و سفارش کیک و قهوه دادیم اصلا دوست
نداشتم دوباره تو ماشین امیرحسن بشینم اما به خودم گفتم فوقش همین یه باره
دیگه ... از تاکسی که بهتره! تقریبا یه ربع بعد امیرحسین اومد تو ...البته
طاهره بهش اس زده بود که کجاییم! طاهره:به به ماشالا .... چه قد و بالایی
... چه رخی ! (امیرحسین هنوز به ما نرسیده بود ... برگشت سمت خیابون که به
ماشینش یه نگاه بندازه ....طاهره یهو با دست زد رو میز و گفت: لعنتی چه
نیم رخی!!! ... فهیمه تو چرا انقد رو مخی؟... (من خیلی وقت بود میدونستم
این دختره شیرین میزنه اما خوب داداشش که تازه رسیده بود سر میز ما گویا
نمیدونست ... چون با تعجب داشت به طاهره که از خنده سرخ شده بود نگاه
میکرد! سوییچش رو انداخت تو جیب کتش و نشست پشت صندلی . سرشو کج کرده بود و
به خواهرش نگاه میکرد ... طاهره یکم خودشو جمع و جور کرد و گفت : ا اومدی
؟ فرید خوب بود ؟ ما خریدمونو کردیم دیگه میتونیم بریم ... بریم ؟
امیرحسین :به سلامتی مبارک باشه طاهره :مرسی. ایشالا برای دومادی تو برم
لباس بخرم پولشم خودت حساب کنی داداشی امیرحسین:اولا
بیخودی به دلت صابون نزن ... دوما تو خیلی زرنگیا ایشالا تا اون موقع خودت
عروس شدی شوهر محترمت دست به جیب میشه برات . طاهره
:وا !!! بزرگی گفتن کوچیکی گفتن ... درسته طاها هول بود صبر نکرد تو بری
خونه بخت ... اما به جون تو من محاله پامو بذارم خونه بخت قبل از تو ... به
جان تو امیرحسین:جان من بیا و خواهری کن این یه بارو برو ...ملت منتظره
ورود تو هستنا طاهره
: اصلا راه نداره! برادر من که از من سالها بزرگتره بیرون خونه بخت باشه
اونوقت من یکاره برم تو خونه بخت !! یه چی میگیا نمیرم امیرحسین ابروهاشو
داد بالا و گفت : هرجور راحتی عزیزم ... جفتمون میمونیم خونه بابا ... هان؟
طاهره :هوم؟... اره بابا ... میمونیم ...حالا اصلا ببینیم چی میشه !
امیرحسین دیگه چیزی نگفت و سفارش نسکافه داد مامان بهم اس ام اس داد که
کجایی .بهش گفتم خریدمون تموم شده دیگه داریم برمیگردیم. نمیدونم چرا اما
نمیخواستم بگم با امیرحسین کافی شاپیم ! سند رو زدم و سرمو اوردم بالا که
...........سرمو آوردم بالا که نگاهم افتاد تو نگاه خیره دو تا چشم مشکی !
نمیدونم شاید چون اولین بار بود نمیتونستم به چشمم تغییر جهت بدم شاید
نگاه مشکیش زیادی جذاب بود و یا شاید اون بود که خیلی ریلکس و راحت بود!
اما
هر چی بود همین نگاه چند ثانیه ای که آخرشم با صدای موسیقی ملایمی که توی
فضای کافی شاپ پخش شد شکست برای من خیلی چیز جالبی بود .. برام جالب بود که
هیچ عکس العملی نتونستم نشون بدم ! و اون بود که با صدای موزیک چشمشو
معطوف به فنجون توی دستش کرد.... سریع به طاهره نگاه کردم . خوشبختانه
درگیر موبایلش بود احساس کردم صورتم قرمز شده ... روسریمو با دست جلوتر
کشیدمو کش چادرمو تنظیم کردم بعد از چند لحظه امیرحسین بلند شد و گفت بریم
توی ماشین پشت طاهره نشستم تا کمتر معذب باشم تمام طول مسیر از پنجره به
بیرون نگاه میکردم . کسی حرفی نمیزد فقط به آهنگ گوش میکردیم... چقدر
برام خوبه آرامش چشمات وقتی دوستت دارم میشینه رو لبهات احتیاجه دوست
داشتن چه حس زیبایی چقدر برام خوبه این عشق رویایی... فضای
ماشین...صدای خواننده ... کافی شاپ ... نگاه کوتاه امیرحسین .. همه و همه
دست به دست هم داده بود تا یه حس جدید دوست داشتنی داشته باشم یه
حسی مثل وقتی که توی بارون پشت پنجره اتاق میشینی و بوی نم بارون رو با
تمام وجود حس میکنی و صدای برخورد قطره های بارون با کانال کولر میشه برات
بهترین موسیقیه دنیا! اگر اون روز میدونستم که بعد ها چقدر دنبال این آهنگ
میگردم قطعا همونجا از امیر حسین اسم خوانندش رو میپرسیدم !....... بلاخره
رسیدیم .. از ماشین پیاده شدیم طاهره از صندوق نایلون لباسش رو برداشت و
دستمو گرفت طاهره : بیا بریم خونمون اینو دوباره بپوشم ببین قشنگ میشم یا
نه دستمو کشیدم و سرمو تکون دادم طاهره : یعنی چی نه ؟ بیا بریم دیگه ...
نترس فرشامونو شستیم نمیبرمت بیگاری. وای فقط همینم مونده بود که جلوی خان
داداشش اسم فرش شستنو بیاره ناخوداگاه چشمم رفت سمت امیرحسین از لبخندی
که رو صورتش بود به راحتی میشد فهمید که یاد اون روز افتاده! دزدگیر ماشین
رو زد و گفت : راست میگه فهیمه خانوم ... همه فرشا رو شستیم نگران نباشید
تشریف بیارید داخل چشم غره وحشتناکی به طاهره رفتم که سریع گفت : چیزه حالا
عیبی نداره حتما خاله منتظرته دیگه ... برو عزیزم خسته شدی سرمو تکون
دادم و لبخند تصنعی زدم طاهره اومد بغلم کرد و اروم کنار گوشم گفت : خاک
تو سرت با این چشمات !! اگه یکم جمع کنی چشم و چال وزغیتو قول میدم بعضیا
بیشتر عاشقت بشن ... از ما گفتن بود سریع رفت کنار چون میدونست کتک لازم
بود دستمو به نشونه تو دهنی براش اوردم بالا که امیر حسین برگشت سمتم
سریع دستمو مثل برف پاک کن ماشین برای طاهره تکون دادم طاهره زد زیر خنده و
گفت : اره میدونم بای بای عزیزم ... با خجالت به امیرحسین نگاه کردم و با
سر خداحافظی کردم و بدون اینکه منتظر جوابش باشم رفتم سمت در خونمون دستمو
روی زنگ فشار دادم برنگشتم ببینم اونا رفتن توی خونه یا نه اما همزمان با
باز شدن در ما صدای بسته شدن در خونه اونا رو هم شنیدمتا روز عروسی نه
طاهره رو دیدم نه امیر حسین رو ... البته طاهره مدام اس ام اس میزد بهم ...
این بشر انگار تو بدترین شرایطم که باشه بازم وقت آزاد برای اس ام اس بازی
داره همچنان! توی هر پیامکی که میداد یکی رو مسخره کرده بود ...مثلا
مینوشت: ((حدس
بزن کی اومده خونمون ؟خاله راضیه... تا جایی که یادم میاد یه عمری 2 تا
پسر داشت فقط... اما الان 3 تا عروس و ده تا نوه نداشتشم آورده
اینجا!خونمون ویران شد فهیم!!!!!)) ((دایی
علی امشب یه دیگ قرمه سبزی رو بلعید!قبلا کم خرج تر بودا ... از وقتی
یارانه میگیره خیلی تغییر کرده .. هر وقت میاد اینجا ذخیره سال بعدشم میبره
انگار!!)) ((فهیم
الان فهمیدم ستاره دختر عمه کوچیکم برای عروسی لباس سبز فسفوری میخواد
بپوشه !! میترسم تو این فصل با گوجه سبز اشتباه بگیرنش عروسی خراب
بشه...خدا بخیر کنه!!)) ((وای فهیم دلت بسوزه امیرحسین یه تیپ دخترکشی زده
واسه عروسی که بیا و ببین ... خاک تو سر شدی رفت ! کلی رقیب یافتی عزیزم))
همه پیامکای این یکی دو شبش یه طرف این آخریه یه طرف دیگه.. خوب معلومه
پسری با شرایط و تیپ و چهره امیر حسین کلی طرفدار و کشته مرده داره! حالا
من این وسط میتونم ایفاگر نقش هویج باشم ! طاهره
چه فکری با خودش میکرد که این چیزا رو کنار گوش من میخوند ؟ مگه شرایط منو
نمیدونست ؟ یعنی راضی بود زندگی داداش بزرگشو خراب کنه فقط بخاطر اینکه
دوستم بود و دوستم داشت! نباید میذاشتم اینجوری پیش بره نمیخواستم خودم رو
به نفهمیدن بزنم و تحت تاثیر حرفای بچه گونه طاهره باشم حتما تو یه فرصت
خوب با طاهره صحبت میکنم که دیگه در مورد امیر حسین با من حرف نزنه ...
اصلا دلیلی نداره! حتی
تو این چند روز نگاه امیر حسین رو به این تعبیر کردم که اون فقط کنجکاو
بوده دختری رو که دوست صمیمیه خواهرش بوده و تا حالا صدایی ازش رو نشنیده
دقیق ببینه ... همین! ********* فهیمه بابات میگه 20 دقیقه دیگه میریم
... زود باش مادر قرار
بود فرشته بیاد اینجا تا باهم بریم تالار اما ظهر زنگ زد و گفت محمد
نمیتونه مرخصی ساعتی بگیره مجبوره بمونه اداره و خودشون احتمالا دیرتر میان
عروسی .. خیلی دوست داشتم الهه رو تو لباس عروسی ببینم حتما خیلی ناز میشد
چون کلا دختر با نمکی بود ... همینطور طاها .. میخواستم ببینم امشبم آتیش
میسوزونه یا یکم آدم شده ؟ حتی دلم میخواست زودتر طاهره رو تو لباس جدیدش
با مدل مویی که از 1 ماه پیش با آب و تاب در موردش حرف میزد ببینم! تنها
کسی که دوست نداشتم به دیدنش فکر کنم امیر حسین بود ... شایدم دوست داشتم
اما به روی خودم نمیاوردم ... نفس عمیقی کشیدم و کلا بیخیال فکر کردن شدم
.... رفتم جلوی آینه تا یه بار دیگه خودمو ببینم و برم بیرون کت و شلوار
مشکی خوش دوختی که تنم بود خیلی شیکم کرده بود لاغرتر و کشیده تر نشونم
میداد ... قرمزیه نوارای باریکی که کنار یقه و دکمه هاشم بود به پوستم
میومد موهام رو خیلی معمولی سشوار زده بودم و باز گذاشته بودم ... یه تل
مشکی قرمزم زده بودم روی موهام که خوشگلتر شده بود آرایشمم خیلی ملیح بود
... چون مامان ممکن بود بکشتم ! کفشای پاشنه بلند مشکیم رو پوشیدم و شال
قرمزم رو جوری که سشوار موهام بهم نریزه سرم کردم و چادرمو انداختم سرم و
رفتم بیرون چه جالب !! من و بابا کت و شلوار پوشیده بودیم و مامان کت و
دامن! کلا خانواده رسمی بودیما.... سوار ماشین که شدیم چشمم به خونه طاهره
اینا بود ... تو کوچه ریسه کشیده بودن و دم در خونشون هنوز کلی شلوغ بود
... فکر کردم ما از خانواده دامادم اشتیاقمون برای عروسی بیشتره انگار!
بابا بوقی برای دقیقا نمیدونم کی زد و راه افتادیم وقتی رسیدیم تالار
متوجه شدم خانواده عروس از ما هم عجولتر بودن!! .............تا روز عروسی
نه طاهره رو دیدم نه امیر حسین رو ... البته طاهره مدام اس ام اس میزد بهم
... این بشر انگار تو بدترین شرایطم که باشه بازم وقت آزاد برای اس ام اس
بازی داره همچنان! توی هر پیامکی که میداد یکی رو مسخره کرده بود ...مثلا
مینوشت: ((حدس
بزن کی اومده خونمون ؟خاله راضیه... تا جایی که یادم میاد یه عمری 2 تا
پسر داشت فقط... اما الان 3 تا عروس و ده تا نوه نداشتشم آورده
اینجا!خونمون ویران شد فهیم!!!!!)) ((دایی
علی امشب یه دیگ قرمه سبزی رو بلعید!قبلا کم خرج تر بودا ... از وقتی
یارانه میگیره خیلی تغییر کرده .. هر وقت میاد اینجا ذخیره سال بعدشم میبره
انگار!!)) ((فهیم
الان فهمیدم ستاره دختر عمه کوچیکم برای عروسی لباس سبز فسفوری میخواد
بپوشه !! میترسم تو این فصل با گوجه سبز اشتباه بگیرنش عروسی خراب
بشه...خدا بخیر کنه!!)) ((وای فهیم دلت بسوزه امیرحسین یه تیپ دخترکشی زده
واسه عروسی که بیا و ببین ... خاک تو سر شدی رفت ! کلی رقیب یافتی عزیزم))
همه پیامکای این یکی دو شبش یه طرف این آخریه یه طرف دیگه.. خوب معلومه
پسری با شرایط و تیپ و چهره امیر حسین کلی طرفدار و کشته مرده داره! حالا
من این وسط میتونم ایفاگر نقش هویج باشم ! طاهره
چه فکری با خودش میکرد که این چیزا رو کنار گوش من میخوند ؟ مگه شرایط منو
نمیدونست ؟ یعنی راضی بود زندگی داداش بزرگشو خراب کنه فقط بخاطر اینکه
دوستم بود و دوستم داشت! نباید میذاشتم اینجوری پیش بره نمیخواستم خودم رو
به نفهمیدن بزنم و تحت تاثیر حرفای بچه گونه طاهره باشم حتما تو یه فرصت
خوب با طاهره صحبت میکنم که دیگه در مورد امیر حسین با من حرف نزنه ...
اصلا دلیلی نداره! حتی
تو این چند روز نگاه امیر حسین رو به این تعبیر کردم که اون فقط کنجکاو
بوده دختری رو که دوست صمیمیه خواهرش بوده و تا حالا صدایی ازش رو نشنیده
دقیق ببینه ... همین! ********* فهیمه بابات میگه 20 دقیقه دیگه میریم
... زود باش مادر قرار
بود فرشته بیاد اینجا تا باهم بریم تالار اما ظهر زنگ زد و گفت محمد
نمیتونه مرخصی ساعتی بگیره مجبوره بمونه اداره و خودشون احتمالا دیرتر میان
عروسی .. خیلی دوست داشتم الهه رو تو لباس عروسی ببینم حتما خیلی ناز میشد
چون کلا دختر با نمکی بود ... همینطور طاها .. میخواستم ببینم امشبم آتیش
میسوزونه یا یکم آدم شده ؟ حتی دلم میخواست زودتر طاهره رو تو لباس جدیدش
با مدل مویی که از 1 ماه پیش با آب و تاب در موردش حرف میزد ببینم! تنها
کسی که دوست نداشتم به دیدنش فکر کنم امیر حسین بود ... شایدم دوست داشتم
اما به روی خودم نمیاوردم ... نفس عمیقی کشیدم و کلا بیخیال فکر کردن شدم
.... رفتم جلوی آینه تا یه بار دیگه خودمو ببینم و برم بیرون کت و شلوار
مشکی خوش دوختی که تنم بود خیلی شیکم کرده بود لاغرتر و کشیده تر نشونم
میداد ... قرمزیه نوارای باریکی که کنار یقه و دکمه هاشم بود به پوستم
میومد موهام رو خیلی معمولی سشوار زده بودم و باز گذاشته بودم ... یه تل
مشکی قرمزم زده بودم روی موهام که خوشگلتر شده بود آرایشمم خیلی ملیح بود
... چون مامان ممکن بود بکشتم ! کفشای پاشنه بلند مشکیم رو پوشیدم و شال
قرمزم رو جوری که سشوار موهام بهم نریزه سرم کردم و چادرمو انداختم سرم و
رفتم بیرون چه جالب !! من و بابا کت و شلوار پوشیده بودیم و مامان کت و
دامن! کلا خانواده رسمی بودیما.... سوار ماشین که شدیم چشمم به خونه طاهره
اینا بود ... تو کوچه ریسه کشیده بودن و دم در خونشون هنوز کلی شلوغ بود
... فکر کردم ما از خانواده دامادم اشتیاقمون برای عروسی بیشتره انگار!
بابا بوقی برای دقیقا نمیدونم کی زد و راه افتادیم وقتی رسیدیم تالار
متوجه شدم خانواده عروس از ما هم عجولتر بودن!! .............سریع شال و
چادرمو برداشتم و با مامان یه جاگیریه مناسب انجام دادیم مهمونا کم کم
میومدن اما طاهره رو هنوز ندیده بودم مامان خیاری رو که پوست کنده بود
گذاشت جلوم و گفت : بخور مامان جون میدونم خودت تنبلتر از این حرفایی که یه
خیار پوست بگیری ! ای بابا نه به محبت مادرانت نه به این تیکه انداختنت
مامان!!! هنوز نصفه خیاره از دهنم بیرون بود که یکی محکم کوبوند پشتم یعنی
مزرعه خیار اومد جلوی چشمم با این ضربه!!!! چشمام کم درشت بود درشتتر شد و
کامل زد بیرون ... برگشتم ببینم کدوم خیر ندیده ای ناکارم کرده که دیدم
انگار یه پری جلو روم وایساده و نیشش بازه !!! کاش صدا داشتم مامانو صدا
میزدم ببینم زنده ام یا قلبم جا به جا شده و سکته زدم ... آخه ضربش زیادی
محکم بود! _چیه ؟ خیلی خوشگل شدم نشناختیم یا چشم نداری خواهر شوهر خوشگلتر
از خودتو ببینی؟هان؟ بلاخره خیاره از گلوم رفت پایین! دستت بشکنه طاهره
که کلا عقب مونده ای! چقدرم که خوشگل شده بود ... دلم نیومد دعواش کنم دیگه
... بلند شدمو بغلش کردم ... با آرایش غلیظشم محکم بوسم کرد بعدشم گفت :
خوش اومدی عروس آینده...چقدر ناز شدی فهیم ...راستی فرشته اینا کوشن؟ خاله
کو ؟؟؟ رفت کنار مامان و شروع کرد احوالپرسی ... مامانم نشناخته بودش
دیگه از وقتی اولین آهنگ رو گذاشتن طاهره کوک شد و رفت وسط مجلس ! فرشته
با عروس و داماد رسید ... هم طاها هم الهه خیلی ناز شده بودن خیلیم
بهم میومدن ... وقتی اومدن سر میزمون که خوشامد بگن متوجه شدم الهه طاها
رو آدم کرده چون علاوه بر اینکه رسمی و مودب بود سرشم بلند نمیکرد... خلاصه
کلا عروسیه خوبی بود ... خوش گذشت دیگه موزیک قطع شده بود برای شام که
طاهره مثل اجل معلق پرت شد روی صندلی کناریم به فرشته گفت : فری جونم بیا
دو تا عکس توپ از من و دوست دیرینه خوشگلم بنداز فرشته : دوست دیرینه و
خوشگل منظورت منم دیگه نه ؟؟؟ طاهره : البته توام میتونی باشیا چون ماشالا
کلا دیرینه ای و باستانی اما خوب خداییش فهیم از تو خوشگلتره!!! فرشته
ابروشو داد بالا و گفت : بله بله؟خوشم باشه ... حالا این تحفه شد خوشگل من
زشت شدم ؟؟ ((ای خدا ... چقدر فرشته خله! اصلا نمیفهمه من خواهرشم! خواهرم
خواهرای قدیم ... والا!)) طاهره
سریع دستشو آورد جلوی دهنشو گفت : ااا حرفا میزنیا فرشته جون ... معلومه
تو خوشگلتری ! منتها نیست این فهیم امشب زیادی تیپ زده یکم عوض شده گفتم یه
عکسی باشه بعدا ببینیم آرزو به دل نمونیم که این دختره یه شبم خوشگل نبود!
((خلاصه بعد از کلی کل کل فرشته راضی شد ازمون عکس بگیره ... طاهره
مجبورمون کرد بریم یه گوشه که خیلیم تزییناتش شیک بود وایسیم و عکس بگیریم
... مدل
ژستامون خیلی جالب بود ! تو عکس اول سرامونو چسبوندیم بهم و یه لبخند بزرگ
زدیم... تو عکس دوم کاملا خانم و مودب کنار هم ایستادیم و با یه لبخند
ملیح دست همو گرفتیمو عکس انداختیم ! و همین دو تا عکس چقدر بعدا برام
خاطره انگیز شد !!!! .........مامان پیشنهاد داد که دنبال ماشین عروس بریم
.... حتما میخواست به من خوش بگذره !!! اتفاقا
من زیاد دوست نداشتم چون غم عالم میریخت تو دلم وقتی میدیدم که همه دختر
پسرا از ماشین میان بیرونو از ته حنجرشون فریاد میکشن ... سوت میزنن ...
جیغ و داد میکنن کارایی که من خیلی وقت بود تو حسرتش مونده بودم اما خوب
طاها فرق داشت مثل داداشم بود ... به خاطر همین مخالفتی نکردم فرشته بازم
خستگی محمد رو بهونه کرد و رفتن خونشون ... طاهره خیلی اصرار کرد که من برم
تو ماشین امیر حسین و با هم باشیم که خوش بگذره ... اما من قبول نکردم
چون میخواستم سر قول و قرارم با خودم بمونم! از پشت شیشه لک لکی شده
نمیتونستم خوب بیرون رو ببینم ... شیشه رو کشیدم پایین و دستمو گذاشتم زیر
چونم رو به روی در تالار بودیم منتظر اینکه ماشین عروس راه بیوفته چادرمو
سرم نکرده بودم انداخته بودم رو شونم ... شب بود و تاریک کی میخواست تو
ماشین ما رو ببینه حالا! به دخترای رنگ و وارنگی که تند تند سوار ماشینا
میشدن نگاه میکردم بیشترشونو میشناختم ... دخترای عمه و عمو و دایی طاهره
بودن کلا دختراشون بیشتر از پسراشون بودن! از همشون ساده تر همین طاهره
خودمون بود به جلو نگاه کردم ...مامان و بابا داشتن در مورد خوب بودن
مراسم و خانواده عروس و داماد حرف میزدن شونمو انداختم بالا و برگشتم سمت
پنجره ... باورم نمیشد! این امیرحسینه؟!!! چقدر عوض شده بوووود ... کنار
ماشین طاها وایستاده بود و داشت باهاش حرف میزد کت و شلوار مشکی که تنش
بود قد بلند تر نشونش میداد ... موهاشو بازم مثل بازیگرای کره ای کرده بود
که خیلی زیاد بهش میومد فاصله یکم زیاد بود نمیتونستم صورتشو ببینم ... با
دست زد رو سقف ماشین عروسو دویید سمت ماشین خودش طاها با یه تیکاف راه
افتاد یهو همه ماشینا شروع کردن بوق زدن و سبقت گرفتن! مطمئن بودم که
امیرحسین داشته سفارش میکرده که امشب رو مسخره بازی درنیاره !! واقعا داشت
به من خوش میگذشت وقتی میدیدم که بابا نهایت سعیشو میکنه تا بیشترین فاصله
رو با ماشین عروس حفظ کنه!!! به هر حال به قول خودش احتیاط شرط عقله نباید
دنبال این راننده های جوون راه افتاد! حالا خوبه من زیاد هیجان نداشتم
وگرنه با این سرعت بابا حتما تصادف میکردیم...!! مامان گفت : چرا وایستادن
حاجی؟ بابا سرشو تکون داد و گفت : حتما میخوان قرطی بازی در بیارن خانم!
مامان : جوونن دیگه .. دلشون به همین چیزا خوشه یکم سرمو از پنجره بردم
بیرون که ببینم چه خبره ... پسرا ریخته بودن وسط خیابون میرقصیدن ماشین
امیرحسین تقریبا نزدیک ماشین ما بود اما جلوتر صدای جیغ طاهره از همین
فاصله هم به گوش میرسید! مطمئن بودم از امیرحسین میترسیده که پیاده نشده!!!
بعد از چند دقیقه دوباره راه افتادن ... چون تو اتوبان بودیم و خلوت بود
همه با سرعت میرفتن حتی بابا سرمو تکیه داده بودم به پنجره ... بادی که
میزد به صورتمو دوست داشتم صدای بوق بلندی باعث شد چشممو برگدونم سمت صدا
ماشین امیرحسین بود که کنارمون حرکت میکرد ... طاهره برام دست تکون داد
منم خندیدمو همین کارو کردم که یهو امیرحسین با اخم برگشت سمتم بعدم گاز
داد رفت... دستم خشک شد رو هوا ! این چرا اینجوری کرد ؟ چقدرم وحشتناک
شد.... بعد از چند دقیقه صدای اس ام اس گوشیم بلند شد باز کردم از طرف
طاهره بود ((خانم خوشگل لطفا حجابتو رعایت کن خان داداشم غیرتش زده بود
بالا!!)) حجابم؟!سریع دستمو بردم سمت شالم... به قول مامانم شالم رفته بود
رو فرق سرم! تقریبا تلمم بیرون از شال بود... هی وای من! یعنی امیرحسین
بخاطر موهام که بیرون بود اخم کرد ؟ شایدم طاهره باز میخواسته یه چیزی بگه
.... بازم همون حسی رو داشتم که اونروز تو کافی شاپ داشتم اما انگار
ایندفعه بهتر از دفعه قبل بود ....
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۰۲ ساعت 19:24 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|