رمان فرياد دلم
خدایا من ارزو دارم این اعصاب نداره نزنه بکشمون صدا هم که نداریم کسی رو صدا کنیم اخهدقیقا رو به روی من وایستاد .. از نفس کشیدنش میشد فهمید که چقدر عصبی شدهدستشو دراز کرد به سمت در اتاق و صداهای نامفهومی از خودش دراوردفهمیدم داره بیرونم میکنهبازم دستش درد نکنه که انقدر مودبه! دست به سینه نشستم و ابروهام رو انداختم بالا که یعنی نهپاشو محکم کوبید به زمین و همون حرکت قبلی رو تکرار کردماشین کنترلی که کنار پاش رو زمین افتاده بود رو برداشتم با اشاره ازش پرسیدم کنترلش کجاست؟با تعجب نگاهم میکرد... حتما فکر میکرد چه معلم ندید بدیدی! از وقتی اومده چشمش دنبال اسباب بازیهای منه!دوباره دستمو تکون دادم ... با تردید به میز اشاره کردرفتم کنترلش رو اوردم چند دقیقه ای باهاش سر و کله زدم و در نهایت وانمود کردم بلد نیستم روشنش کنم... بعد با درموندگی ازش کمک خواستمیادمه استاد روانشناسی تربیتی همیشه میگفت برای اینکه اعتماد پسر بچه ها رو جلب کنید کافیه بهشون میدون بدید تا قدرت و تواناییشون رو به رختون بکشن منم اون لحظه همین کار فقط به ذهنم رسید که اتفاقا جواب داد... بلاخره متین پوزخندی زد و کنترل رو از دستم کشید بعدم دکمه پشتش رو زد و روشنش کرد ... با خوشحالی دستامو کوبیدم بهم و به افتخارش دست زدممتین که ذهن کوچیکش نمیدونست دارم براش فیلم بازی میکنم با غرور سرشو به طرف ماشینش تکون داد که نگاه کنم بهشبعد شروع کرد با مدلهای مختلف ماشین رو حرکت دادن.... میخواست مهارتش رو به رخم بکشهبعد از اینکه خسته شد کنترل رو داد به من و اجازه داد تا منم باهاش بازی کنم!نشونه خوبی بود! این یعنی موفقیت ... وقتی بهم اعتماد کرد تا همبازیش بشم حتما باهام کنار میادمتین بازی منو مسخره میکرد گاهی تشویق میکرد .... حتی یه بار اومد کنارم دست کوچولوش رو روی دستم گذاشت و یادم داد باید چطوری بازی کنمنمیدونم چقدر گذشته بود که با متین سرگرم بودیم که در اتاق باز شدو طاهره مثل اردک فضولا سرشو از لای در اورد تومتین که نمیدونست طاهره کیه و یهو چطوری اینجا پیداش شده سریع خودش رو انداخت تو بغل من و در واقع اینجوری خودش رو قایم کرد!!!!منو طاهره با تعجب بهم نگاه کردیم...اصلا توقع نداشتم بچه بدقلقی که در مورد لجبازی و گوشه گیریش همه حرف میزدند اینقدر سریع بهم اعتماد کنه!هنوز تو بهت بودم و متین توی بغلم بود که طاهره گفت: بابا ایول فهیم ! تو میتونیا! اصلا ازت توقع نداشتم بتونی طفل معصوم رو اینجوری از راه به در کنی که شیرجه بره تو بغلت ... افرین ... احسنتخیالم راحت بود متین مزخرفاتش رو نمیشنوهطاهره اومد کنارم نشست و موهای متین رو ناز کرد طاهره:وای فهیمه چقدر ناز و خوردنیه ... الهی ...کاش تو کر میشدی عوضش این بچه سالم میموندتا خواستم چشمامو درشت کنم طاهره گفت:نه نه جون فهیمه وزغ نشو غلط کردم ... ولی خودمونیما فهیم شانس اوردی! خیلی خانواده با کلاسی هستن ..چه اتاق مجهزی هم داره بچشون!فقط من و تو بودیم که حیف شدیم...والا!اهان راستی ما قرار نیست تا صبح اینجا باشیم ها! ساعتو دیدی؟ دو ساعته اومدی تو اتاق نمیگی ما داریم چیکار میکنیم؟ الانم بلند شو با عشق جدیدت بای بای کن که کلی دیرمون شده.. بلند شد و رفت سمت در.. رفت بیرون اما قبل از اینکه در اتاق رو ببنده دوباره سرشو اورد تو و با صدای ارومی گفت:داری میای بیرون ریختتم درست کن .. قشنگ معلومه بهش خرسواری دادی تا قبولت کنه بابای عزیزم خدا رو شکر رفت بلاخره!اروم زدم پشت متین ..اما عکس العملی نشون نداد...یکم جابه جا کردمش که سرش افتاد روی شونم دوباره... فهمیدم خوابش بردهخوب حق داره اینهمه خسته شده .. طاهره هم که هرچی حرف زد نشنیده بخاطر همین در ارامش خوابیدهبا اینکه سنگین بود اما مجبور شدم با بدبختی بغلش کنم و ببرشم رو تختشخیلی ناز خوابیده بود ... لپش رو بوس کردم پتوش رو انداختم روشرفتم جلوی در شیشه ای ویترینش تا چادرمو سر کنم که از قیافم خندم گرفت! مدل قشنگی که برای شالم بسته بودم داغون شده بود ! موهامم ریخته بود تو صورتمسریع شالمو باز کردم موهامو با کشم محکم بستم و دوباره شال و چادرم رو پوشیدم یک بار دیگه به متین نگاه کردم...راحت و اروم خوابیده بود ... برق اتاق رو خاموش کردم و رفتم بیرون ***


مریم خانوم کلی ابراز شادمانی کرد از اینکه بلاخره متین با من کنار اومده و قرار گذاشتیم از فردا صبح برم خونشون برای شروع کارموقتی رسیدم خونه مامانم مجبورم کرد توضیح کامل بدم براش که چه اتفاقی افتاد بعد از دو ساعت بلاخره مامان راضی شد ولم کنه! نمازم رو با دو رکعت نمازی که نذر کرده بودم خوندم شامم رو نصفه و نیمه خوردم و سریع خوابیدم***امروز دقیقا یک ماه هستش که دارم میام خونه اقای تهرانی و به متین درس میدمالان دیگه میتونم بگم باهام به خوبی رابطه برقرار میکنه و من رو دوست خودش میدونه... دو سه روز اول بخاطر اینکه فکر نکنه قراره فقط مربیش باشم بیشتر وقتم رو باهاش بازی میکردم یا نقاشی باهم میکشیدیمهمین کارم باعث شد ذهنیت بهتری نسبت بهم داشته باشهاما بعد از اون اروم اروم مدل حرف زدم و الفبا رو باهاش کار کردم و فهمیدم که بچه باهوشیه!یه جورایی بهم وابسته شدیماگر نیم ساعت تاخیر داشته باشم کلی بهم غر میزنه و لجبازی میکنهمن خودمم وقتی پنجشنبه ها ازش خداحافظی میکنم هنوز به خونه نرسیده دلم براش تنگ میشهتوی این مدت طاهره همچنان دنبال کار میگشت اما اونی رو که دوست داشت پیدا نمیکردفکر کردم منم به مریم بگم بد نیست شاید اون بتونه براش کاری کنه !اره امروز اگر وقت کنم حتما بهش میگمیه بار از نرگس شنیدم که میگفت پدر شوهر مریم کارخونه داره و مهرداد بابای متین هم پیش پدر خودش مشغول به کارهاما مریم خودش پزشک متخصص زنان بود... هر روز صبح راس ساعت 9 متین رو به من تحویل میداد بعد میرفت مطبش برای ناهار میومد خونه و بعد از ناهار میرفت بیمارستان منم تا ساعت 12 یا 12.30 اونجا میموندم و با متین بودمگویا منزل مادر مریم توی همین مجتمع بود و متین وقتایی که پدر و مادرش نبودن اونجا پیش مامان بزرگش میرفته***با مامان خداحفظی کردم و راه افتادم ...نزدیکای 8 بود نصف راه رو با اتوبوس رفتم و چون دیرم میشد مجبور شدم باقی مسیر رو تاکسی سوار بشمخدا به خیر کنه نیم ساعت دیر رسیدمتا جلوی ورودی مجتمع دویدمنفس نفس میزدم با اسانسور رفتم بالا ...یکم ایستادم تا حالم سر جاش بیاد بعد چادر و مقنعه ام رو مرتب کردم و زنگ در رو زدم توقع داشتم مریم سریع در رو باز کنه و حتی کلی بابت تاخیرم سرزنشم بکنهاما بر خلاف تصورم کسی در رو باز نمیکرد! تقریبا ده دقیقه منتظر شدم اما فایده نداشت ... نکنه متین چیزیش شده؟ دلم شور افتاد .. سریع شماره مریم رو گرفتم اما خاموش بود!تا حالا سابقه نداشت که اینطوری بشهیعنی چه اتفاقی افتاده؟برای بار اخر دستمو گذاشتم روی زنگ و محکم نگه داشتم گفتم شاید روش طاهره این دفعه هم موثر باشه خدا رو چه دیدی؟که اتفاقا موثر بود!در با شدت تمام باز شد و یه پسر جوون با موهای بهم ریخته و چشمای خوبالو اما با کلی عصبانیت توی چهارچوب در وایستاد و به من ذل زد!!!!....
***


بله ؟؟
وای این چقدر عصبانیه ! حقم داره با این زنگی که من زدم بنده خدا سکته زده که اینجوری پریده دم در
ولی حالا این کی هست ؟اینجا چیکار میکنه؟ واحد اقای تهرانی که همینه اشتباهم نیومدم
بلههههه خانوم؟امری بود اول صبح؟
به چهار چوب در تکیه داده بود دستاشو گذاشته بود تو جیب شلوار گرمکنش و داشت به من نگاه میکرد...منتظر جواب بود...دستامو اوردم بالا و گفتم من معلم متینم
گرچه مطمئن بودم چیزی نمیفهمه!
بعدم با ترس نگاهش کردم
یعنی چی خانوم؟حرف بلد نیستی بزنی؟ صدات کو پس؟
اهااااان !!!! ببینم نکنه تو معلم متینی؟ درسته؟اره ..مریم گفت حواسم باشه ها .منم که بی حواس خوابم برده بود
همون پس چون کری دستتو گذاشته بودی روی زنگ؟فکر کردی منم مثل خودتم ! این مریمم بیکاره میگرده کیا رو میاره به بچه درس بده
با تاسف سرش رو تکون داد صاف وایستاد و با دست اشاره کرد برم تو
ازش بدم اومد ! میخواستم بگم گوشام از تو هم سالمتره... کر تویی که نیم ساعته منو اینجا کاشتی
ناخود اگاه اخمام توی هم رفته بود
دستشو جلوی صورتم تکون داد و گفت:
من بلد نیستم مدل شما حرف بزنم تو رو خدا بیا تو نذار خوابم بیشتر از این بپره
دوباره با دست اشاره کرد برم تو
تو دلم گفتم :خدایا من که میرم تو اما تو خودت بیارم بیرون...من فقط بخاطر متین میرم ..وگرنه تا حالا از ترس این یارو ده بار فرار کرده بودم!
در رو کامل باز کرد و کنار ایستاد منم مثلا با بی توجهی بهش رفتم تو ... با چشم دنبال متین میگشتم
همیشه میومدم تو سالن منتظرم بود
پسره نشست روی مبل و گفت:اگر دنبال متین میگردی هنوز خوابه
تعجب کردم ! چرا همه چیز امروز اینجوری شده؟ الان که وقت خوابش نیست!
یهو پسره زد به پیشونیش و با درموندگی گفت: هی وای من! منم خنگم اخه این بنده خدا از کجا بفهمه چی گفتم؟
بلند شد رفت سمت اتاق متین در اتاق رو باز کرد و دستاشو مثل حالت خواب گذاشت زیر سرش
مثلا میخواست بگه متین خوابه! خوبه ناشنوا نبودم وگرنه عمرا میفهمیدم این چه چرت و پرتایی میگه!
دوباره صداش رفت بالا:
حالا ببینا... بابا خوب یه حرکتی کن .. مگه نیومدی پیش متین خوب بیا برو تو اتاقش ... عین مجسمه خشک شده اون وسط
راست میگه ها! منم گیجم
چادرمو یکم با دست جمع کردم و رفتم کنار اتاق متین
پسره:نه انگار خشونت رو خوب میفهمه ! خوبه که سر و صداهم نداری ..میشه با ارامش خوابید..بای
قبل از اینکه در اتاق رو ببندم دیدم که رفت خودشو پرت کرد روی مبل و خوابید
متین رو بیدار کردم ... فرستادمش دستشویی تا دست و صورتش رو بشوره
خودمم رفتم توی سالن ...صدای خروپف پسره میومد..خیالم راحت شد. رفتم تو اشپزخونه و برای متین صبحانه درست کردم
سینی رو برداشتم و بردم تو اتاقش ... در رو هم از تو قفل کردم
متین داشت صبحانه میخورد .دوباره شماره مریم رو گرفتم این بار بوق ازاد میزد
بعد از چند لحظه جواب داد
مریم:الو ؟ سلام فهیمه جان ..خوبی عزیزم..میدونم چرا زنگ زدی .شرمنده که نتونستم باهات هماهنگ کنم. امروز بعد از نماز صبح از بیمارستان زنگ زدن یه مورد اورزانسی پیش اومده بود مجبور شدم بیام..متین رو هم سپردم به برادرم پیمان
اون مزاحم کارتون نمیشه اما اگر مشکلی پیش اومد بهم پیام بده عزیزم ..سعی میکنم خودم زودتر بیام ...متین رو ببوس...فعلا خدانگهدار
و قطع کرد...

چه بی فکر! به همین راحتی میگه پیمان مزاحمتون نمیشه...دیگه نمیگه شاید من با حضور این مزاحم مشکلی داشته باشم ..اونوقت چی


کش و قوسی به بدنم دادمو به ساعت نگاه کردم... 12 بودخدا رو شکر انگار خان دایی هنوز خواب بود.. بیکاره دیگه حتما... دلشم خوشه ... پس تا الان میخوابهبه متین گفتم وسایلش رو جمع کنه و دفتر نقاشیش رو بیاره ...با ذوق رفت سراغ دفترشخودم با خستگی وسایل رو از روی زمین جمع کردم و گذاشتم توی کمد دوباره نشستم پیش متین روی زمین و ازش خواستم تا یه مدرسه رو نقاشی کنهمیخواستم بدونم ذهنیتش راجع به مدرسه چجوریه.نفس عمیقی کشیدم و فکر کردم تو سکوت کامل کار کردن هم بعضی وقتا کسالت اورهدقیقا مثل الان!اما خوب عوضش میتونی کوچکترین صداها رو هم بشنوی ... بازم مثل الان!!اخه از سر و صداهای بیرون اتاق معلوم بود دیگه اقا پیمان از خواب بیدار شده ...خدا رو شکر زودتر بره از شرش راحت بشیم خسته شدم امروز از بس تو اتاق بودیم فقطهر لحظه منتظر شنیدن صدای در وروودی بودم که بفهمم رفته اما هر صدایی میومد جز همون!ده دقیقه گذشته بود که بلاخره صدا رو شنیدم ...اما نه بسته شدن در!.. پیمان بود که در اتاق متین رو میزد و منو صدا میکردنمیدونستم باز کنم یا نه؟اخه من کلا دختر ترسویی بودم...قلبم داشت میزد بیرون از حلقماین متینم که فقط بلده نقاشی کنه! اه پیمان دستگیره اتاق رو چند بار بالا و پایین داد و تازه فهمید قفلهصداش رو انداخت سرش:ای بابا این دختره هم خله ها! اخه خواهر من تو که نمیشنوی دیگه چرا در اتاق رو قفل میکنی؟ اصلا الان من چطوری تو رو صدا کنم که حالیت بشه؟ تو رو خدا بیا بیرون من دیرم شدهاخ جون داره میره واقعا ! برام مهم نبود چه فکری میکنه ... رفتم و قفل رو چرخوندم و در رو باز کردمواااااااااای این کیه ؟ این همون پسر شلخته صبحه یعنی؟! استغفراله ... ببین تو ده دقیقه چه تیپی زده ها زود سرمو انداختم پایین که تابلو نشه چشمام وزغی شده از تعجب!پیمان گفت:وااا ! این همون دخترست که صبح اومد؟ اون که چادر داشت این شکلی نبود..صدای در رو شنید یا صدای منو؟! خاک بر سرت فهیمه ! چادر یادم رفت ... سریع یه نگاه اجمالی به مانتوم انداختم و نفس راحتی کشیدمحرف بیخود زدا ! مانتوم که از چادرم پوشیده تره ! والا چرا این حرف نمیزنه؟گوشیش زنگ خورد... اهنگ خارجی بود... چقدر سلیقش بر عکس خودش ارومه هابا اشاره مثلا بهم گفت گوشیم زنگ میخوره یه لحظه صبر کنمپیمان:الو .. امیر سلام کن ...افرین ببین چی میگم من خواب موندم امروز نمیتونم بیام به پارسا بگو قرار رو کنسل کنه ... اره نه بابا مریم از خدا بیخبر نصفه شبی از خواب انداختم که کار داره بیام پیش متین.. نه شوهرش رفته کاشاناوهوم ... بیخیال .. عوضش با یه دختره با نمک اشنا شدم(منو میگفت؟ ناخوداگاه بهش با اخم نگاه کردم)بیچاره تعجب کرد ! همونجوری که داشت به من نگاه میکرد به امیر که پشت خط بود گفت:هان؟! نه ... چیزه امیر انگار دختره فهمید چی میگم نه بابا کر و لاله .. اره رو به روش وایسادم... چی؟ لب خونی بلده ؟ تو از کجا میدونی؟ .... راست میگیا... الان معلوم میشه(ای بابا برادر ما اخر خطیم تو دیگه نمیخواد امتحانمون کنی! فهیمه حواست باشه عکس العمل نشون ندی یکم هیجانش بره بالا)پیمان که حالا پشتش به من بود برگشت سمتم توی چشمام ذل زد و گفت:اره اتفاقا خیلی نازه...یادم باشه شمارش رو از گوشی مریم بردارمگمونم اسمشم فهیمه بود ...(من بدون عکس العمل نفس عمیقی کشیدم و به ساعت توی سالن نگاه کردم...بیشعور ! اسمم هم یادشه)الو ... نه بابا نفهمید بیچاره ...اره حتما خودجوش بوده حرکتش...ولی امیر خداییش بانمکه ها ! چشمای خوشگلی داره(اینبار نتونستم واکنش نشون ندم و بی اراده با عصبانیت بهش نگاه کردم)پیمان که چشماش 4تا شده بود از حرکتم محکم دستشو کوبید رو دهنش و با ترس خیره شد بهم !!


خدایا منو ببخش ... این بیچاره دیوونه نشه خوبه!اما تقصیر خودشه .. میخواست صبح مودبتر برخورد کنه .... به جای اینکه بگه ناشنوا بهم میگه کر !بی ادب ... اصلا دلم خنک شدبا صدای سرفه پیمان از فکر اومدم بیرون و نگاهش کردمدست به سینه وایستاده بود و با پوزخند نگاهم میکردپیمان:میبینم که گوشات از منم سالمتره ... خوب البته خوشحال شدم کر نیستی...اما یادت باشه کسی نمیتونه منو بذاره سرکار ...کمی عقب رفت و با تمسخر نگاهی بهم کرد و گفت:من دارم میرم ...حواست به متین باشه تا مریم نیومده هم نرو ...امیدوارم بیشتر همدیگه رو ببینیم خانوم معلم ... روز خوبی داشته باشیوا ! این دیگه کی بود ؟ خوب شد رفت... امیدوارم عمرا همدیگه رو نبینیم ! بعضی وقتا مثل الان بعضی از حرفا بدجور تو گلوم میمونه که بعدش باعث میشه اعصاب و روانم بریزه بهمیکی نیست بگه اخه تو چیکاره ای که به من دستور میدی؟اصلا مگه من اینجا پرستارم؟ ! همین امروز به مریم میگم اگر یکبار دیگه برادرش اینجا باشه من پامو نمیذارم خونشون....ساعت 1 مریم اومد و بابت بهم خوردن برنامه امروز کلی عذرخواهی کردبهم گفت اگر بار دیگه اوضاع اینجوری بشه حتما بهم خبر میده...خوبه دیگه اگر خبر بده منم تکلیفم روشن میشه... پس بیخودی تهدیدش نمیکنم که نمیامبیخیال
***
اه فهیمه برو کنار همش جلوی دست و پای منی ...کار مفیدیم که نمیکنی حداقل انقدر ناخنک نزن ..واقعا این طاهره رو داره در حد بندسلیگا !مثلا داشتیم دوتایی لازانیا درست میکردیم .. قرار بود امشب مامان بابای طاهره شام خونه ما باشن ... از ماه رمضون تا حالا نیومده بودند بخاطر همین مامان با کلی اصرار ازشون قول گرفته بودهمین امشبم طاهره جفت پاشو کرده بود تو یه کفش که الا و بلا باید لازانیا درست کنه برامون!قبلا دستور پختش رو از نرگس گرفته بودیم ... اما خوب به عمل کار براید!!مامان که میدونست به کار ما اعتباری نیست قیمه بار گذاشته بود و برای دلداری طاهره گفت اگر لازانیاتون خوب بشه قیمه رو فردا ناهار میخوریمبه اشپزخونه نگاه کردم ..انگار توش مین ترکیده بود!طاهره داشت طرز تهیه سس بشامل رو بلند بلند میخوند و من داشتم اردش رو تفت میدادمنمیدونم چرا وقتی کره و شیر رو ریختیم توش سسمون گلوله گلوله ای شد و چسبید بهم؟طاهره:ببینا اخه خنگ ... من گفتم شیر رو به تدریج بیفزا ... تو که همه رو یکجا افزودی سرمو تکن دادم و با دستم گفتم ببخشیدطاهره:ببخشید برا من بشامل میشه؟حالا صداشو در نیار فدای سرم برو اب بریز توش همش بزن این ارده باز بشه یه کاریش میکنیم دیگه! همیشه کارش همینه ... یه جوری گندایی رو که میزنه جمع میکنه اخرش!خدا رو شکر مواد توی لازانیا رو مثل ادمیزاد درست کردیم بعد قابلمه اب رو گذاشتیم و وقتی جوش اومد یکم روغن و نمک اضافه کردیم و لازانیا ها رو دونه دونه ریختیم توشطاهره تقریبا با کرنومتر ! وایستاده بود بالا سر گاز تا سر 8 دقیقه خاموش کنه که ورقه های لازانیا تو اب خراب نشهمنم کنار ظرفشویی وایسونده بود که تا قابلمه رو توی ابکش خالی کرد سریع اب سرد رو باز کنم روی ورقه هااوضاعی شده بود !خلاصه بعد از دو ساعت کار مداوم بلاخره ظرفای پیرکسی رو که اماده و پر بود گذاشتیم توی مایکروفر و ولو شدیم رو میز اشپزخونه طاهره:بهت تبریک میگم...ما تونستیم.. مطمئنم محشر میشه... خوش به حالت که افتخار کمک اشپز بودن پیش من رو داشتیبا دست زدم تو سرش طاهره: هو ! چته؟ دروغ میگم نکنه؟ بیچاره تو که تخم مرغ رو نمیدونی چجوری میشکنن هنوز ...من نباشم تو خوابم نمیتونی لازانیا درست کردن رو تصور کنیالانم من میرم خونمون حاضر بشم شب دعوت داریم جایی فدات بشم... توام بلند شو این اشپزخونه رو جمع و جور کن یه دستیم به ریخت و قیافت بزن تا مهموناتون نیومدن.......بابای فهیممدستشو گرفتم و کشیدم کنار ظرفشویی که پر از ظرف بود و گفتم تو بشور من اب میکشمطاهره: نه بابا؟ چشمت کور خودت بشور شما مهمون دارینا مثلا! حالا شاید بعد از شام کمکت کردم ظرفای شام رو بشوریم ... البته شاید بستگی به حالم داره .. اما الان میتونی مشغول بشی منم دیرم شده باااایتا به خودم بجنبم فلنگو بست!!من موندمو یه اشپزخونه کثیف که اگر دیر میجنبیدم مامانم حکم قتلمو میداد و تو حسرت لازانیای شب میذاشتم!!!


تازه نمازم تموم شده بود و داشتم چادرم رو جمع میکردم که صدای زنگ اومد...
از اتاق اومدم بیرون ...منتظر بودم طاهره بیاد بالا تا حسابشو برسم...
دو ساعت تو اشپزخونه داشتم کار میکردم و ظرف میشستم ...آخراش احساس میکردم از طاهره و لازانیا به یه اندازه بدم میاد!
اول مرضی جون اومد تو ..با من و مامان روبوسی کرد و طبق عادتش هنوز نرسیده پشت سر هم از مامان عذرخواهی میکرد که مزاحمتون شدیم شرمنده ...
بعدم که اقای حکمت و طاهره وارد شدند...به اقای حکمت سلام کردم اما به طاهره محل نذاشتم و با اخم رفتم تو اشپزخونه
اکثرا این من بودم که قهر میکردم و اون منت کشی میکرد...اصلا اخلاق بد من همین بود که زود قهر میکردم!
شربت رو از تو یخچال برداشتم و مشغول اماده کردنش شدم....میدونستم تا یک دقیقه دیگه طاهره میپره تو اشپزخونه
که همین طورم شد... سریع اومد و رفت سمت مایکروفر
طاهره: به به چه رنگ و رویی.. حالا از رنگ گذشته چه بویی!! .. اصلا چه لازانیای خوش رنگ و بویی !...راستی فهیمه تو چرا انقدر پررویی؟؟!...بیخیال بابا دو تا تیکه ظرف شستیا ... حالا یکی ندونه میگه چی شده که اینهمه قیافه گرفتی ...در ضمن عزیزم فراموش نکن من امشب اینجا رسما... تاکید میکنم .. رسما!! مهمونم...دیگه خودم که خودمو ننداختم ... مامانت دعوت کرده اونم با کلی منت ... پس اخمای مزخرفت رو باز کن ...لبخند ملیح بزن ..اون شربتم مثل خانومای با سلیقه بریز و ببر که مهمونا دهنشون خشک شده از گرما عزیزم...بدو باریکلا
(یعنی دلم میخواست این پارچ شربتو چنان تو سرش بکوبم که مثل خودم از زبون بیفته و همه راحت بشن!به من میخواد یاد بده پذیرایی از مهمون رو! )
با ارامش لیوان شربتا رو گذاشتم توی سینی و بدون توجه به طاهره از اشپزخونه اومدم بیرون .. بابا سینی رو گرفت وتعارف کرد
مامان :فهیمه پس طاهره کو مادر؟
شونه هامو انداختم بالا
مرضی جون که داشت شربتشو هم میزد خنده ای کرد و گفت: غلط نکنم باز این طاهره یه اتیشی سوزونده که حالا صداش در نمیاد ...
بعدم همشون زدند زیر خنده !! ..تو دلم گفتم خدا رو شکر صدای دخترت در نمیاد مرضی جون وگرنه چی میشد معلوم نبود!!
مامان اخمی کرد برام و گفت:باز تو قهر کردی؟ والا این طاهره بیچاره خسته شد از بس منت تو رو کشید که اشتی کنه
...طاهره ؟ طاهره خاله چرا نمیای تو سالن؟
...واقعا مامان ما هم نوبره ! همون طاهره باید دخترت میشد مامان خانوم تا قدر عافیت رو بدونی
بلاخره خانوم نزول اجلال کردن و اومدن تو پذیرایی
اما برخلاف تصور همه نیشش تا پشت گوشش باز بود ... زودم اومد خودشو پرت کرد کنار من و دستشو انداخت دور شونم ...بعد کنار گوشم یواش گفت:باز کن اخمتو دیگه تحفه نیستی که اخه...یه کاری نکن زنگ بزنم امیرحسین خان تا صبح نشده خودشو برسونه که حالتو بگیره اساسی!! گفته باشم
با اخم نگاهش کردم که دیدم برخلاف قیافه خندونش پشیمونی از چشماش میباره ...دلم براش سوخت خندیدم و بخشیدمش
باز مثل هندوانه پرت کرد خودشو بغل من و کنار گوشم گفت:قربونت زنداداش...جون داداش اگر میدونستم انقدر از امیرحسین حساب میبری زودتر دست به کار میشدما
...باز این پررو شد...با مشت زدم به بازوش
طاهره :خوب بابا غلط کردم بی جنبه..
(امیرحسین برادر طاهره بود...کلا مرضی جون 3تا بچه داشت ...پسر بزرگش امیرحسین بود که از طاهره 6 سال بزرگتر بود ... پسر دومش طاها بود که 26 سالش بود و سال پیش زن گرفته بود ... و طاهره هم تک دخترشون بود
امیرحسین رو تو این ده سال اون موقع ها که بچه بودیم دیده بودم اما خیلی کم ..مثلا وقتی سال اخر دبیرستان بود...یا وقتی کنکور قبول شد
در کل زیاد ندیده بودمش .. فقط یادمه یه پسر قد بلند بود که اتفاقا لاغرم بود....زیاد از دوستیه من و طاهره نمیگذشت که امیرحسین دانشگاه تبریز قبول شد و رفت برای تحصیل اونجا... سربازیش رو هم که گمونم کردستان گذروند... طاهره میگفت فوق لیسانسش رو هم گرفته و تموم شده و دیگه قراره بیاد تهران پیش خانواده اش
البته همیشه میومد بهشون سر میزد ..حتی مامان و بابا رو هم میدید ...اما وقتایی که تهران بود که اکثرا هم اخر هفته میومد ..من خونشون نمیرفتم.. بنابراین تصور خاصی ازش نداشتم تو ذهنم
اما بر عکس اون طاها رو خیلی میدیدم...وقتی بچه بودیم دمار از روزگار من و طاهره در میاورد...کلا مثل خواهرش شرور بود
وقتی هم که دید برادرش قصد ازدواج نداره برای خودش استین بالا زد و دختر مورد علاقش رو که از اشناهاشون بود معرفی کرد و بعد از راضی کردن خاله که میتونه زودتر از امیرحسین زن بگیره..بلاخره پارسال با همون دختر مورد علاقش که اسمش الهه بود عقد کرد ..
البته من شب عقد طاها وقتی از خونه عروس برمیگشتیم امیر حسین رو یه نظر دیدم ...اما پشت فرمون ماشین بود..شب بود و تاریک
بخاطر همین فقط موهای پرپشت سیاهش رو یادم مونده...همین!
خلاصه که این طاهره عادتشه وقتی خودمون دوتاییم همیشه بهم میگه زنداداش
منم همیشه میگم طاهرست دیگه ..فقط چرت و پرت میگه!!
اون شب خیلی خوش گذشت..کلی از دست این طاهره خندیدیم ...مخصوصا وقتی لازانیا رو اورد سر میز...
روی لازانیا با سس گوجه نوشته بود طاهره !! کلا این دختره خودشیفتگی داره...
اما خوب از حق نگذریم خیلی خوشمزه شده بود .. طوریکه مرضی جون ازمون قول گرفت اینبار که امیرحسین اومد دوتایی براش درست کنیم
یه لحظه یاد قیافمون افتادم در حین پخت که مثل پت و مت شده بودیم..به طاهره نگاه کردم و جفتمون زدیم زیر خنده!!!
همه ظرفهای شام رو هم طاهره تنها شست و نذاشت من کمکش کنم...اما خوب عوضش ازم قول گرفت هر وقت ما شام خونشون دعوت بودیم حتما از خجالتش در بیام!!!!
.................................................. ..وای فهیمه اون کتونی اسپرت رو میبینی ؟چقدر خوشگله و بانمکه ...بیا همین و بخر
راست میگفت مدلش شیک و بامزه بود...اما متین تا دلت بخواد کفش و لباس داشت دوست داشتم یه چیز جدید براش بخرم
بنابراین با سر به طاهره گفتم نه
2 روز دیگه تولد متین بود...قرار بود براش جشن بگیرند مریم من رو هم دعوت کرده بود
اما بهش قول نداده بودم که میرم
طاهره میگفت اگر نری خنگی ... خوب راست میگفت ..فعلا من بهترین دوست متین بودم حتما انتظار داشت که پیشش باشم ...اما با وجود اینکه سه ماه و نیم از حضورم تو خونه اقای تهرانی به عنوان معلم میگذشت هنوزم از اینکه باهاشون برخورد داشته باشم معذب بودم
خدا رو شکر تو این مدت پیش نیومده بود که پیمان برادر مریم رو ببینم ..اما خوب همیشه استرس حضور اون رو هم داشتم ....چون یه بار مریم گفته بود خانواده مادرش کلید خونه رو دارند...
هما خانوم مادرش رو چند مرتبه دیده بودم ..زن خوب و مهربونی بود... بعضی روزها برای من و متین غذاهای خوشمزه میاورد...
طاهره چادرمو کشید و گفت:
فهیم میخوای براش اسباب بازی چیزی بخریم؟
گفتم نه
طاهره:لباس یا کفش چی؟
بازم ابروهامو دادم بالا
طاهره:خوب نه و کوفت...اخه خواهر من برای یه پسر بچه 5 ساله همین چیزا رو میخرند دیگه... اون که ازت توقع نداره براش کت و شلوار و کروات و عطر و کمربند بخری
بیا یه چیزی بخر قال قضیه رو بکن دیگه...3 ساعته داریم راه میریم پام ورم کرد ... اه گند سلیقه !
حق داشت خیلی وقت بود اومده بودیم بیرون .. هوا هم کم کم داشت تاریک میشد...
خودشه !!
پشت ویترین یه مغازه قدیمی که گمونم وسایل نقشه کشی داشت زده بود انواع لوازم نقاشی موجود است
چه خوب...متین عاشق نقاشی بود..منتها فقط توی اتاقش مدادرنگی دیده بودم
خوبه که براش ابرنگ و یه سری چیزای تازه بخرم...چرا زودتر به ذهنم نرسیده بود؟
دست طاهره رو گرفتم و بردم کنار ویترین... با انگشت کاغذی رو که به شیشه زده بودند نشونش دادم
طاهره با تعجب نگاهم و کرد و گفت:میخوای براش لوازم نقاشی بخری؟ یعنی خاک بر سرت فهیمه ...جون میکندی زودتر میگفتی؟ ... حتما باید تا اینجا منو میاوردی که این کاغذ رو نشونشم بدی تا بفهمم؟! اگر زودتر مخت تراوش میکرد از اقای حقیقت که سر کوچه خودمونه میگرفتیم اینا رو ...لازم نبود کفش قشنگم کهنه بشه..
راست میگفتا ... اما من از کجا میدونستم میخوام چی بخرم؟
با شرمندگی به طاهره نگاه کردم...دست به سینه وایستاده بود و با اخم بهم نگاه میکرد
_خوب حالا نمیخواد داغون کنی ریختتو ...بیا بریم تو همینو بخر راحت بشیم
رفتیم تو و طاهره به مرده توضیح داد چی میخوایم
بعدم با سلیقه خودش همه چیز انتخاب کرد و کیفمو گرفت و حساب کرد ..
دو تا کاغذ کادوی خوشگلم خریدیم...
از مغازه اومدیم بیرون که طاهره گفت:ساندویچ سوسیس نصف نصف پایه ای؟
سرمو تکون دادم ..و تو دلم گفتم میمردی زودتر پیشنهاد میدادی؟
طاهره:پس بیا بریم اون طرف خیابون فست فود داره
کار همیشگیمون بود...هرجا میرفتیم یه ساندویچ سوسیس میخریدیمو با هم میخوردیم
اینجوری به شام و ناهار خونه هم میرسیدیم...!
***
کادوی متین رو برداشتم ...چادرمو سرم کرد و رفتم با مامان خداحافظی کنم
طبق معمول تو اشپزخونه بود و داشت ظرفای صبحانه رو میشست
منو که دید شیر اب رو بست و اومد کنارم
دستشو با دستمال روی میز خشک کرد و بهم گفت :
فهیمه تو دوست داری شب بمونی برای جشنشون؟ اصلا میدونی اینا جشن تولدشون چه مدلیه ؟
(الهی حتما مامانم عذاب وجدان داره که دیشب گفته حق ندارم برم تولد... !!)
با دست گفتم خودمم زیاد دوست ندارم امشب اونجا باشم...نگران نباشه ... هدیه متین رو هم بهش میدم و بهش میگم شب نمیتونم برم
انگار خیال مامان راحت شد چون برام لبخند ملیحی زد و گفت برو به سلامت ...بوسش کردم و اومدم بیرون
این اعظم خانومم مشکوک میزنه این چند وقته ... باید به طاهره بگم امارشو در بیاره
امروز هیچ کفشی جلوی خونشون نبود!! اونم خونه اعظم خانوم که کل محل از دست مهموناشون عاصی بودند ...!!
*** اوه اوه چه خبره اینجا!!
از در که رفتم تو اول فکر کردم اشتباه اومدم ..اما با دیدن پیمان خان فهمیدم از این شانسا ندارم و درست اومدم گویا...
مریم کلا دکور خونه رو عوض کرده بود...بیکاره ها
یه جشن تولد که اینهمه زحمت نمیخواد
پیمان روی چهارپایه رفته بود و با راهنمایی مریم بادکنک و وسایل تزیینی میچسبوند
انقدر سرشون شلوغ بود که فقط فرصت کردند بهم سلام کنند..!!
رفتم تو اتاق متین..خوابیده بود
چادرمو گذاشتم روی میز و رفتم کنار تختش نشستم ...داشتم موهاشو ناز میکردم که مریم اومد تو
برام ابمیوه و شیرینی اورده بود
کنارم نشست و با عشق به متین خیره شد
مریم:میبینی چقدر تو خواب قشنگه؟..درست مثل فرشته ها ...هر شب چند بار بهش سر میزنم..
همیشه استرس دارم کاری داشته باشه و نتونه صدام کنه ..تو رو خدا ببینا.. با وجود اینهمه سر و صدا با چه ارامشی خوابیده..
میدونی شاید اگر اونم مثل همه بچه های دیگه سالم بود الان توی سالن بود و شلوغ میکرد
نمیدونی فهیمه برام یه ارزو شده که فقط یکبار صداشو میشنیدم وقتی میگفت مامان..فقط یکبار....
دیگه نتونست خودشو نگه داره و زد زیر گریه ... بغلش کردم و گذاشتم خودشو خالی کنه...معلومه دل پری داشته و منتظر فرصت بوه ..
حقم داشت ...درکش میکردم ...اما کاری از دستم برنمییومد
حتی نمیتونستم بهش بگم خیلی ها هستند که مثل تو این ارزو رو دارند!!
بعد از چند دقیقه سرشو از روی شونم برداشت و در حالیکه اشکهاش رو پاک میکرد گفت:شرمنده نمیدونم چرا یهو دلم گرفت ..میدونم امروز تولدشه و باید خوشحال باشم اما خوب دله دیگه...
با دست بهش گفتم:درکت میکنم حق داری ...
مریم:ممنون عزیزم باز خوبه تو درکم میکنی...راستی فهیمه جون تو شب میای دیگه؟
دوباره با دستم گفتم نه نمیتونم اما اگر اجازه بدید کادوی متین رو قبل از رفتنم بهش میدم
مریم:اخه چرا نمیای؟ با ما راحت نیستی؟مطمئنم متین دوست داره شب باشی توی جشنش..خانوادت مخالفند؟نرگس هم دعوته ها میتونی دوستت طاهره رو هم بیاری
(وای خدا چقدر سوال ؟!دستم خسته میشه...)
کلی براش چرت و پرت گفتم که چرا نمیتونم بیام...شک داشتم فهمیده باشه...از چشماش معلوم بود!
اما در نهایت راضی شد و رفت بیرون
متین رو بیدار کردم و بردمش توی سالن
حیفم اومد دو تا بادکنک باد نکنه!!
اولش که رفتیم تو سالن چشماش باز نمیشد و هنوز منگ بود ..اما همین که چشمش به داییش افتاد که داره بادکنک میچسبونه رو دیوار..با تعجب بهم نگاه کرد
بعدم انگار تازه یادش اومد چه خبره ... با ذوق دستمو ول کرد و رفت پیش پیمان
رفتم تو اشپزخونه پیش مریم ..دوست نداشتم جلوی چشمای برادرش باشم با اون نگاه مسخرش
البته شایدم من فکر میکردم مسخره هست...
از اونجایی که من کلا شانسم زبانزد خاص و عامه مریم دستمو گرفت و گفت :بیا بریم تو سالن کمک پیمان ..متینم که انگار درس و مشق رو تعطیل کرده ..
وای همینم مونده فقط برم به این پسره کمک کنم ... حتما باید ور دلشم بشینم بادکنک باد کنم ... یا نه ! شاید باید تشویقش کنم اون بیشتر باد کنه ..!نمیدونم خدا خودش بخیر کنه امروز رو...
دنبال مریم راه افتادم و رفتیم تو پذیرایی ... دقیقا کنار مریم روی مبل نشستم
سعی میکردم با این پسره چشم تو چشم نشم ...
مریم گوشی بیسیم رو از روی میز براشت و گفت: پیمان تو میری کیک رو بیاری یا به مهرداد بگم؟
پیمان :مریم جان میخوای یه زحمتیم به شوهرت بده پس فردا نگه تولد کی بود من چیکارش بودم؟!!از سر صبح منو اوردی اینجا از کار و زندگی انداختی بادکنک بچسبونم اونوقت شوهر تیتیشتو با خیال راحت فرستادی سرکار ..دندش نرم خودش بره دنبال باقیه کارا
(فکر کردم مگه تو کار و زندگیم داری؟..چقدرم بی ادبه جلوی من هرچی خواست به شوهر این مریم زبون بسته گفت ...)
مریم دستشو زد به کمرشو گفت:پیمان لطفا دیگه تکرار نکن این مدل حرف زدن رو...چون ازت دلگیر میشم ...(یعنی واقعا تو کشتیش با این جوابت مریم جان!!! افرین افرین..)
مهرداد امروز رفته دنبال کارای حقوقی کارخونه ..اگر دست خودش بود که اصلا نمیرفت...
پیمان دستشو تو هوا تکون داد...بلند شد و در حالیکه میرفت سمت در گفت:اره بابا میدونم ..اینم میدونم که اختیارش هنوز دست باباشه ...بیخیال ..یه سر میرم خونه قراره برام ایمیل بیاد ..چک میکنم برمیگردم
مریمم تا در ورودی همراهش رفت و ریز ریز باهاش حرف میزد ..خدا کنه باز ناراحتش نکنه با این حرف زدنش!!
حالا مریم هیچی این داداشش چه کلاسی برای من میذاره!! همچین میگه ایمیل میاد چک کنم که یکی ندونه میگه طرف ادم حسابیه!!دیگه نمیدونن این همیشه صبح تا ظهر خوابه ... هما خانوم چندبار که اومد بالا گفته بود خواستم به پیمان بدم غذا رو بیاره اینجا اما دلم نیومد بچمو از خواب بیدار کنم !!
حتما میترسیه از کار و زندگی ساقط بشه بچه عزیزش...والا !!!
***



نمیدونم این مریم چرا مثل این با کلاسا کارگر نگرفته و داره همه کارهاشو خودش میکنه؟!...
دلمم نمیومد کمکش نکنم..متینم که دلخوش اون وسط داشت با خودش بازی میکرد
رفتم توی اشپزخونه ...به مریم گفتم کاری نداره من انجام بدم ؟!
درحالیکه در یخچال سایدشو باز میکرد گفت :نیکی و پرسش دختر خوب؟...دیشب الویه درست کردم گذاشتم تو یخچال سرد بشه ..الان میخوام بریزم توی نون باگت
البته قرار نبود درست کنم ...اما فکر کردم بچه ها سالاد الویه دوست دارند اگر باشه بهتره
(شما فکر نکنی این مجلس اصلا پیش نمیره مریم جون...!!)
ظرف رو ازش گرفتم
نشستم پشت میز ناهارخوری...یه قاشق برداشتم و شروع کردم
مریم نون باگتها رو از کنار برش میداد و من پرشون میکردم
کاش تا 2 ساعت دیگه تموم بشه...چقدر زیاده
داشتیم تو ارامش کار میکردیم که صدای زنگ در اومد
مریم رفت در رو باز کنه..
فکر کردم اگر من اینجا بودم از دیشب تا حالا تمام این الویه ها رو میخوردم از بس که دوست دارم!
مریم با خوشحالی اومد تو اشپزخونه و گفت :اخیش نیروی کمکی رسید
میخواستم بهش بگم قربون دهنت ..که چشمم افتاد به پیمان که داشت میومد اینجا
ناخوداگاه اخمام رفت توی هم ...میخواستم به مریم بگم بترکی با این نیروی کمکیت!!
چه خوب بود نمیتونستم حرف بزنما ...
پسره پررو دقیقا اومد روبه روی من نشست...به درک بشینه
سرمو انداختم پایین و مشغول شدم
یهو یه قاشق اومد توی ظرف الویه که جلوم بود
با تعجب سرمو اوردم بالا دیدم پیمان بالا سرم با یه بشقاب وایستاده ... بهم لبخندی زد و با 4 تا قاشق بشقاب دستشو پر کرد.!!
بعم با ارامش برگشت سرجاش و رو به من گفت:ببخشیدا خانم معلم ..من عاشق الویه ام ...تا وقتی اون ظرف جلوی دستتون خالی نشه مجبورم پشت هم بخورم...
هان!؟...یعنی چی؟ ..
مریم: راست میگه الانه که ته ظرفو در بیاره ... دیگه فکر نمیکنه من تا نصفه شب زحمت کشیدمو اینا رو درست کردم دست تنها ..که به بچه ها بدم بخورند
پیمان که داشت الویشو میخورد شونه هاشو انداخت بالا و گفت: منو سننه ...میخواستی صدام نکنی بیام کمک..اینم نوعی کمکه
فقط اگر میخوای برای شب بمونه دست بجونبون با خانم معلم سریع سانویچشون کن که چشمم نیوفته بهشون
بعدم بلند زد زیر خنده !!
رو اب بخندی ...چه خوشحالم هست مثل فیل افتاده تو سالاد و میخواد تهشو دربیاره
یکم استین مانتومو دادم بالا و سریعتر از قبل وارد عمل شدم
عمرا بذارم تو یه بشقاب دیگه از اینا بخوری...من دو ساعته اینجام هنوز لب نزدم اونوقت اقا نیومده داره حمله میکنه ...
وای دستم خسته شد...خدا رو شکر تموم شد
اخرین ساندویچ رو هم پر کردم و گذاشتم کنار...با لبخند به ساندویچهای روی میز نگاهی کردم ..افرین به خودم چه سرعتی دارما
راستی چرا پیمان دوباره نخورد؟!!!
سرمو اوردم بالا ...دیدم دست به سینه به صندلیش تکیه داده و با خنده منو نگاه میکنه
وا !! دیوونه ...
پیمان:افرین خوشم اومد خانم معلم ... سرعت عملت عالی بودا
اما من ظرفیتم فول بود...فقط گاهی باید بعضی ها رو سر لج بندازی تا راندمان کار بره بالا...
(این چی گفت؟!)
از روی صندلی بلند شد اومد بالای سرم و کمی خم شد و با صدای ارومی گفت:اخی خانم معلم ....قشنگ معلومه چقدر هوس کردی ناخنک بزنی .. میخوای کیشیک بدم
تا مریم نیاد و راحت باشی؟
(فکر کرده مثل خودش نخورده ام !)
با نفرت سرمو اوردم بالا و نگاهش کردم
صاف وایستاد و در حالیکه دستشو میذاشت تو جیبش گفت:نمیخوای؟ ...اوکی من فقط دلم برات سوخت همین ..هر جور راحتی..
و از اشپزخونه رفت بیرون..
چه راحت با اعصاب ادم بازی میکنه !..دستام عرق کرده بود
رفتم شیر اب رو باز کردم و دست و صورتمو شستم ...نفس عمیق کشیدم و سعی کردم بیخیال باشم
به ساعت مچیم نگاه کردم ...نزدیک 12 بود ... دلم از گرسنگی ضعف میزد ..اما بدون اینکه به روی خودم بیارم یا نگاهی به ساندویچها بکنم از اشپزخونه اومدم بیرون
مریم هنوز داشت با تلفن حرف میزد...
مستقیم رفتم توی اتاق متین ...کیفمو برداشتم ...چادرمو سرم کردم ...خواستم بیام بیرون که یادم افتاد کادوی متین رو ندادم هنوز
نمیدونستم الان به خودش بدم.. یا بهتره به مریم بدم که شب با باقیه کادوها بهش بده؟!
ولش کن همون شب کادومو باز کنه بهتره ... الان جلوی این پسره باز میکنه اونم که دهنش چفت و بست نداره یه چیزی میگه یا کادوم رو مسخره میکنه اونوقت باز میره رو اعصابم...
رفتم بیرون ...
کجا خانم معلم؟به این زودی تشریف میبرید؟
(اوووف...استغفراله)
به سلامت... فقط شب زودتر اینجا باشید بهتره ... حداقل ساندویچ برسه بهتون ...اخه نمیتونم قول بدم که براتون نگه میدارم ...
سریع سرمو چرخونم طرفش و تمام نفرت و حرصمو ریختم تو چشمامو با انزجار نگاهش کردم
با پررویی تمام نیم خیز شد و گفت:برسونمتون؟؟
(احمق از اینکه منو حرص بده لذت میبره)
مریم که تازه تلفنشو قطع کره بود حرف اخر پیمان رو شنید و گفت :راست میگه فهیمه جون میخوای پیمان برسونت ؟
(همینم مونده فقط که سوار ماشین این اعجوبه بشم!!)
با سر گفتم نه ...بعدم بهش گفتم کادوم رو کجا گذاشتم و خداحافظی کردم
دوست داشتم از اونجا زودتر بیام بیرون
بیچاره مریم فکر میکرد خسته شدم و کلی ازم عذرخواهی کرد ...نمیدونست اونکه باید معذرت خواهی کنه برادر بی ادبشه نه خودش.....!
*** فهیمه داره شب میشه ها نمیخوای بیدار بشی مامان ؟
پتو رو کشیدم رو سرم..
اما مامان سریع پتو رو کشید و دوباره صدام کرد : بلند شو خوابالو ...
میدونستم ول کن نیست ..
به زور چشمامو باز کردم...به ساعت روی دیوار نگاه کردم ...اوه اوه چقدر خوابیدما ...!!
مامان: ساعت خواب ..میخوابیدی بازم؟ مگه امروز چیکار کردی مادر که انقدر خسته شدی؟...بلند شو بیا تو اشپزخونه عصرونه بخور..
با سر گفتم نه ...
مامان:ناهارم که نخوردی درست و حسابی. همین کارا رو میکنی که هیچوقت جون نمیگیری دیگه .
داشت میرفت بیرون که برگشت و گفت: راستی خواب که بودی طاهره دوبار زنگ زد کار داشت باهات ...یه زنگ بهش بزن ببین چیکارت داره ...منم برم یه فکری برای شام کنم..
اصلا حال و حوصله نداشتم زنگ بزنم طاهره که فقط اون فک بزنه و من مجبوری گوش کنم
بهتر بود برم خونشون.. قضیه پیمان رو هم بگم بهش ..بلاخره اون تو حالگیری واردتره شاید یه کمکی بهم کرد..
لباس پوشیدم و چادرمو سرم کردم ..گوشیمم برداشتم انداختم تو جیب لباسم
به مامان گفتم میرم پیش طاهره و از خونه اومدم بیرون
انقدر کسل بودم که یادم رفت به کفشای جلوی خونه اعظم خانم نگاه بندازم ...!!
*
طبق معمول زنگ رو دوبار پشت هم محکم زدم
اینجوری میفهمیدند منم...
صدای طاهره از پشت ایفون اومد: وحشی دستتو بردار از رو زنگ ...دیگه نا سلامتی ما بعد عمری میدونیم فقط تویی که وقت و بی وقت اینجا ولو میشی...بیا بالا...
بعدم در رو زد...
همیشه همینه فقط میخواد منو معطل کنه تو کوچه..
خونه طاهره اینا یه خونه دو طبقه جنوبی و قدیمی بود که مرضی خانم همیشه میگفت هیچوقت راضی نمیشه حیاط با صفاشون رو از دست بده و یه روزی اپارتمان بسازه..
منم حیاطشون رو دوست داشتم ..کلی با طاهره خاطره داشتیم ازش ..مخصوصا تابستونا..
طاهره در حال رو باز کرد ..بهش دست دادم و رفتیم تو سالن
طاهره :خوبی؟ بشین و راحت باش فقط خودم خونه ام ..حوصلمم سر رفته بود خواستم بیام اونجا گفتم اول زنگ بزنم ببینم در چه حالی که مامانت گفت خواب به خواب رفتی ...
چادرمو کندم و گرفتم دستم ... نشستم رو مبل ..طاهره هم کنارم نشست
انگار فهمید زیاد حوصله ندارم ..
طاهره:چته؟تا الان که خواب بودی حالام با این ریخت بلند شدی اومدی اینجا ...از این نا پرهیزیا نمیکردی؟ اتفاقی افتاده فهیم؟
دستامو گذاشتم زیر چونم و سرمو تکون دادم
طاهره: اول بگو چیزی میخوری بیارم؟
با سر گفتم نه ..
پاهاشو جمع کرد رو مبل و گفت :پس بنال ببینیم چی شده ؟..
قبلا براش از پیمان گفته بودم ...بنابراین لازم نبود از اول توضیح بدم ...به سختی با دست و اشاره قضیه امروز رو تمام و کمال براش تعریف کردم ..
حتی گفتم هوس الویه کردمو نخوردم !
که طاهره گفت: مرگ... اون بدبخت که بهت تعارف کرده بخوری.. خودت نخوردی و شعور نداشتی به ما چه ؟! ...
زدم تو سرش ..
طاهره:آخ بشکنه دستت که مثل اهن محکمه...
ولی فهیمه حالا از شوخی گذشته اصلا از این پسره خوشم نمیاد ...اینجوری که تو میگی باید پررو باشه ..منم که از ادم پررو متنفرم ...باید روشو کم کنیم..اما چه جوریشو نمیدونم!!
یکم فکر کرد ... یهو بشکنی روی هوا زد و گفت:اهان پیدا کردم .. میدونی تنها راهش چیه؟
سرمو تکون دادم که یعنی نه ...
طاهره: معلومه که نمیدونی .. تو اگر خنگ نبودی که ماتم نمیگرفتی بیای اینجا
.. چشم غره وزغی لازم شد دیگه ..
طاهره : خوب حالا با اون چشمات .. ببین فهیم از تو که بخاری بلند نمیشه... پس تنها راهش اینه که هر وقت مریم بهت خبر داد که مشکلی پیش اومده و پیمان پیش متینه ...یا رفتی اونجا و دیدی این یارو خونه مریمه سریع به من خبر بدی تا خودمو برسونم و حالشو بگیرمو بذارم کف دستش ...جوری که بفهمه با چه ادمایی طرفه ..
نمیخوام خیال کنه تو بی کس و کاری و بی زبون ...رو این حسابم هر غلطی دلش خواست میتونه بکنه ..موافقی؟
(هی وای من ..... این دختره اعصاب نداره ... ندیده و نشناخته شمشیرشو از رو بسته ... اما به هر حال فکر خوبیه موافقم باهاش)
بنابراین سرمو تکون دادم
طاهره:ایول پس بزن قدش.
دستامونو رو هوا محکم کوبیدیم بهم و طاهره گفت:
این یعنی پیمانی برای نابودی پیمان....
بعدم دوتایی زدیم زیر خنده