رمان فریاد دلم2
مریم خانوم کلی ابراز شادمانی کرد از اینکه بلاخره متین با من کنار اومده و قرار گذاشتیم از فردا صبح برم خونشون برای شروع کارموقتی رسیدم خونه مامانم مجبورم کرد توضیح کامل بدم براش که چه اتفاقی افتاد بعد
از دو ساعت بلاخره مامان راضی شد ولم کنه! نمازم رو با دو رکعت نمازی که
نذر کرده بودم خوندم شامم رو نصفه و نیمه خوردم و سریع خوابیدم***امروز دقیقا یک ماه هستش که دارم میام خونه اقای تهرانی و به متین درس میدمالان دیگه میتونم بگم باهام به خوبی رابطه برقرار میکنه و من رو دوست خودش میدونه... دو سه روز اول بخاطر اینکه فکر نکنه قراره فقط مربیش باشم بیشتر وقتم رو باهاش بازی میکردم یا نقاشی باهم میکشیدیمهمین کارم باعث شد ذهنیت بهتری نسبت بهم داشته باشهاما بعد از اون اروم اروم مدل حرف زدم و الفبا رو باهاش کار کردم و فهمیدم که بچه باهوشیه!یه جورایی بهم وابسته شدیماگر نیم ساعت تاخیر داشته باشم کلی بهم غر میزنه و لجبازی میکنهمن خودمم وقتی پنجشنبه ها ازش خداحافظی میکنم هنوز به خونه نرسیده دلم براش تنگ میشهتوی این مدت طاهره همچنان دنبال کار میگشت اما اونی رو که دوست داشت پیدا نمیکردفکر کردم منم به مریم بگم بد نیست شاید اون بتونه براش کاری کنه !اره امروز اگر وقت کنم حتما بهش میگمیه بار از نرگس شنیدم که میگفت پدر شوهر مریم کارخونه داره و مهرداد بابای متین هم پیش پدر خودش مشغول به کارهاما مریم خودش پزشک متخصص زنان بود... هر روز صبح راس ساعت 9 متین رو به من تحویل میداد بعد میرفت مطبش برای ناهار میومد خونه و بعد از ناهار میرفت بیمارستان منم تا ساعت 12 یا 12.30 اونجا میموندم و با متین بودمگویا منزل مادر مریم توی همین مجتمع بود و متین وقتایی که پدر و مادرش نبودن اونجا پیش مامان بزرگش میرفته***با مامان خداحفظی کردم و راه افتادم ...نزدیکای 8 بود نصف راه رو با اتوبوس رفتم و چون دیرم میشد مجبور شدم باقی مسیر رو تاکسی سوار بشمخدا به خیر کنه نیم ساعت دیر رسیدمتا جلوی ورودی مجتمع دویدمنفس نفس میزدم با اسانسور رفتم بالا ...یکم ایستادم تا حالم سر جاش بیاد بعد چادر و مقنعه ام رو مرتب کردم و زنگ در رو زدم توقع داشتم مریم سریع در رو باز کنه و حتی کلی بابت تاخیرم سرزنشم بکنهاما بر خلاف تصورم کسی در رو باز نمیکرد! تقریبا ده دقیقه منتظر شدم اما فایده نداشت ... نکنه متین چیزیش شده؟ دلم شور افتاد .. سریع شماره مریم رو گرفتم اما خاموش بود!تا حالا سابقه نداشت که اینطوری بشهیعنی چه اتفاقی افتاده؟برای بار اخر دستمو گذاشتم روی زنگ و محکم نگه داشتم گفتم شاید روش طاهره این دفعه هم موثر باشه خدا رو چه دیدی؟که اتفاقا موثر بود!در
با شدت تمام باز شد و یه پسر جوون با موهای بهم ریخته و چشمای خوبالو اما
با کلی عصبانیت توی چهارچوب در وایستاد و به من ذل زد!!!!....
***
چه بی فکر! به همین راحتی میگه پیمان مزاحمتون نمیشه...دیگه نمیگه شاید من با حضور این مزاحم مشکلی داشته باشم ..اونوقت چی
کش و قوسی به بدنم دادمو به ساعت نگاه کردم... 12 بودخدا رو شکر انگار خان دایی هنوز خواب بود.. بیکاره دیگه حتما... دلشم خوشه ... پس تا الان میخوابهبه متین گفتم وسایلش رو جمع کنه و دفتر نقاشیش رو بیاره ...با ذوق رفت سراغ دفترشخودم با خستگی وسایل رو از روی زمین جمع کردم و گذاشتم توی کمد دوباره نشستم پیش متین روی زمین و ازش خواستم تا یه مدرسه رو نقاشی کنهمیخواستم بدونم ذهنیتش راجع به مدرسه چجوریه.نفس عمیقی کشیدم و فکر کردم تو سکوت کامل کار کردن هم بعضی وقتا کسالت اورهدقیقا مثل الان!اما خوب عوضش میتونی کوچکترین صداها رو هم بشنوی ... بازم مثل الان!!اخه
از سر و صداهای بیرون اتاق معلوم بود دیگه اقا پیمان از خواب بیدار شده
...خدا رو شکر زودتر بره از شرش راحت بشیم خسته شدم امروز از بس تو اتاق
بودیم فقطهر لحظه منتظر شنیدن صدای در وروودی بودم که بفهمم رفته اما هر صدایی میومد جز همون!ده دقیقه گذشته بود که بلاخره صدا رو شنیدم ...اما نه بسته شدن در!.. پیمان بود که در اتاق متین رو میزد و منو صدا میکردنمیدونستم باز کنم یا نه؟اخه من کلا دختر ترسویی بودم...قلبم داشت میزد بیرون از حلقماین متینم که فقط بلده نقاشی کنه! اه پیمان دستگیره اتاق رو چند بار بالا و پایین داد و تازه فهمید قفلهصداش
رو انداخت سرش:ای بابا این دختره هم خله ها! اخه خواهر من تو که نمیشنوی
دیگه چرا در اتاق رو قفل میکنی؟ اصلا الان من چطوری تو رو صدا کنم که حالیت
بشه؟ تو رو خدا بیا بیرون من دیرم شدهاخ جون داره میره واقعا ! برام مهم نبود چه فکری میکنه ... رفتم و قفل رو چرخوندم و در رو باز کردمواااااااااای این کیه ؟ این همون پسر شلخته صبحه یعنی؟! استغفراله ... ببین تو ده دقیقه چه تیپی زده ها زود سرمو انداختم پایین که تابلو نشه چشمام وزغی شده از تعجب!پیمان گفت:وااا ! این همون دخترست که صبح اومد؟ اون که چادر داشت این شکلی نبود..صدای در رو شنید یا صدای منو؟! خاک بر سرت فهیمه ! چادر یادم رفت ... سریع یه نگاه اجمالی به مانتوم انداختم و نفس راحتی کشیدمحرف بیخود زدا ! مانتوم که از چادرم پوشیده تره ! والا چرا این حرف نمیزنه؟گوشیش زنگ خورد... اهنگ خارجی بود... چقدر سلیقش بر عکس خودش ارومه هابا اشاره مثلا بهم گفت گوشیم زنگ میخوره یه لحظه صبر کنمپیمان:الو .. امیر سلام کن ...افرین ببین چی میگم من خواب موندم امروز نمیتونم بیام به پارسا بگو قرار رو کنسل کنه ... اره نه بابا مریم از خدا بیخبر نصفه شبی از خواب انداختم که کار داره بیام پیش متین.. نه شوهرش رفته کاشاناوهوم ... بیخیال .. عوضش با یه دختره با نمک اشنا شدم(منو میگفت؟ ناخوداگاه بهش با اخم نگاه کردم)بیچاره تعجب کرد ! همونجوری که داشت به من نگاه میکرد به امیر که پشت خط بود گفت:هان؟! نه ... چیزه امیر انگار دختره فهمید چی میگم نه بابا کر و لاله .. اره رو به روش وایسادم... چی؟ لب خونی بلده ؟ تو از کجا میدونی؟ .... راست میگیا... الان معلوم میشه(ای بابا برادر ما اخر خطیم تو دیگه نمیخواد امتحانمون کنی! فهیمه حواست باشه عکس العمل نشون ندی یکم هیجانش بره بالا)پیمان که حالا پشتش به من بود برگشت سمتم توی چشمام ذل زد و گفت:اره اتفاقا خیلی نازه...یادم باشه شمارش رو از گوشی مریم بردارمگمونم اسمشم فهیمه بود ...(من بدون عکس العمل نفس عمیقی کشیدم و به ساعت توی سالن نگاه کردم...بیشعور ! اسمم هم یادشه)الو ... نه بابا نفهمید بیچاره ...اره حتما خودجوش بوده حرکتش...ولی امیر خداییش بانمکه ها ! چشمای خوشگلی داره(اینبار نتونستم واکنش نشون ندم و بی اراده با عصبانیت بهش نگاه کردم)پیمان که چشماش 4تا شده بود از حرکتم محکم دستشو کوبید رو دهنش و با ترس خیره شد بهم !!
خدایا منو ببخش ... این بیچاره دیوونه نشه خوبه!اما تقصیر خودشه .. میخواست صبح مودبتر برخورد کنه .... به جای اینکه بگه ناشنوا بهم میگه کر !بی ادب ... اصلا دلم خنک شدبا صدای سرفه پیمان از فکر اومدم بیرون و نگاهش کردمدست به سینه وایستاده بود و با پوزخند نگاهم میکردپیمان:میبینم که گوشات از منم سالمتره ... خوب البته خوشحال شدم کر نیستی...اما یادت باشه کسی نمیتونه منو بذاره سرکار ...کمی
عقب رفت و با تمسخر نگاهی بهم کرد و گفت:من دارم میرم ...حواست به متین
باشه تا مریم نیومده هم نرو ...امیدوارم بیشتر همدیگه رو ببینیم خانوم
معلم ... روز خوبی داشته باشیوا ! این دیگه کی بود ؟ خوب شد رفت... امیدوارم عمرا همدیگه رو نبینیم ! بعضی وقتا مثل الان بعضی از حرفا بدجور تو گلوم میمونه که بعدش باعث میشه اعصاب و روانم بریزه بهمیکی نیست بگه اخه تو چیکاره ای که به من دستور میدی؟اصلا مگه من اینجا پرستارم؟ ! همین امروز به مریم میگم اگر یکبار دیگه برادرش اینجا باشه من پامو نمیذارم خونشون....ساعت 1 مریم اومد و بابت بهم خوردن برنامه امروز کلی عذرخواهی کردبهم گفت اگر بار دیگه اوضاع اینجوری بشه حتما بهم خبر میده...خوبه دیگه اگر خبر بده منم تکلیفم روشن میشه... پس بیخودی تهدیدش نمیکنم که نمیامبیخیال
***
اه فهیمه برو کنار همش جلوی دست و پای منی ...کار مفیدیم که نمیکنی حداقل انقدر ناخنک نزن ..واقعا این طاهره رو داره در حد بندسلیگا !مثلا
داشتیم دوتایی لازانیا درست میکردیم .. قرار بود امشب مامان بابای طاهره
شام خونه ما باشن ... از ماه رمضون تا حالا نیومده بودند بخاطر همین مامان
با کلی اصرار ازشون قول گرفته بودهمین امشبم طاهره جفت پاشو کرده بود تو یه کفش که الا و بلا باید لازانیا درست کنه برامون!قبلا دستور پختش رو از نرگس گرفته بودیم ... اما خوب به عمل کار براید!!مامان
که میدونست به کار ما اعتباری نیست قیمه بار گذاشته بود و برای دلداری
طاهره گفت اگر لازانیاتون خوب بشه قیمه رو فردا ناهار میخوریمبه اشپزخونه نگاه کردم ..انگار توش مین ترکیده بود!طاهره داشت طرز تهیه سس بشامل رو بلند بلند میخوند و من داشتم اردش رو تفت میدادمنمیدونم چرا وقتی کره و شیر رو ریختیم توش سسمون گلوله گلوله ای شد و چسبید بهم؟طاهره:ببینا اخه خنگ ... من گفتم شیر رو به تدریج بیفزا ... تو که همه رو یکجا افزودی سرمو تکن دادم و با دستم گفتم ببخشیدطاهره:ببخشید برا من بشامل میشه؟حالا صداشو در نیار فدای سرم برو اب بریز توش همش بزن این ارده باز بشه یه کاریش میکنیم دیگه! همیشه کارش همینه ... یه جوری گندایی رو که میزنه جمع میکنه اخرش!خدا رو شکر مواد توی لازانیا رو مثل ادمیزاد درست کردیم بعد قابلمه اب رو گذاشتیم و وقتی جوش اومد یکم روغن و نمک اضافه کردیم و لازانیا ها رو دونه دونه ریختیم توشطاهره تقریبا با کرنومتر ! وایستاده بود بالا سر گاز تا سر 8 دقیقه خاموش کنه که ورقه های لازانیا تو اب خراب نشهمنم کنار ظرفشویی وایسونده بود که تا قابلمه رو توی ابکش خالی کرد سریع اب سرد رو باز کنم روی ورقه هااوضاعی شده بود !خلاصه بعد از دو ساعت کار مداوم بلاخره ظرفای پیرکسی رو که اماده و پر بود گذاشتیم توی مایکروفر و ولو شدیم رو میز اشپزخونه طاهره:بهت تبریک میگم...ما تونستیم.. مطمئنم محشر میشه... خوش به حالت که افتخار کمک اشپز بودن پیش من رو داشتیبا دست زدم تو سرش طاهره:
هو ! چته؟ دروغ میگم نکنه؟ بیچاره تو که تخم مرغ رو نمیدونی چجوری میشکنن
هنوز ...من نباشم تو خوابم نمیتونی لازانیا درست کردن رو تصور کنیالانم
من میرم خونمون حاضر بشم شب دعوت داریم جایی فدات بشم... توام بلند شو این
اشپزخونه رو جمع و جور کن یه دستیم به ریخت و قیافت بزن تا مهموناتون
نیومدن.......بابای فهیممدستشو گرفتم و کشیدم کنار ظرفشویی که پر از ظرف بود و گفتم تو بشور من اب میکشمطاهره: نه بابا؟ چشمت کور خودت بشور شما مهمون دارینا مثلا! حالا
شاید بعد از شام کمکت کردم ظرفای شام رو بشوریم ... البته شاید بستگی به
حالم داره .. اما الان میتونی مشغول بشی منم دیرم شده باااایتا به خودم بجنبم فلنگو بست!!من موندمو یه اشپزخونه کثیف که اگر دیر میجنبیدم مامانم حکم قتلمو میداد و تو حسرت لازانیای شب میذاشتم!!!
راست میگفت مدلش شیک و بامزه بود...اما متین تا دلت بخواد کفش و لباس داشت دوست داشتم یه چیز جدید براش بخرم
بنابراین با سر به طاهره گفتم نه
2 روز دیگه تولد متین بود...قرار بود براش جشن بگیرند مریم من رو هم دعوت کرده بود
اما بهش قول نداده بودم که میرم
طاهره میگفت اگر نری خنگی ... خوب راست میگفت ..فعلا من بهترین دوست متین بودم حتما انتظار داشت که پیشش باشم ...اما با وجود اینکه سه ماه و نیم از حضورم تو خونه اقای تهرانی به عنوان معلم میگذشت هنوزم از اینکه باهاشون برخورد داشته باشم معذب بودم
خدا رو شکر تو این مدت پیش نیومده بود که پیمان برادر مریم رو ببینم ..اما خوب همیشه استرس حضور اون رو هم داشتم ....چون یه بار مریم گفته بود خانواده مادرش کلید خونه رو دارند...
هما خانوم مادرش رو چند مرتبه دیده بودم ..زن خوب و مهربونی بود... بعضی روزها برای من و متین غذاهای خوشمزه میاورد...
طاهره چادرمو کشید و گفت:
فهیم میخوای براش اسباب بازی چیزی بخریم؟
گفتم نه
طاهره:لباس یا کفش چی؟
بازم ابروهامو دادم بالا
طاهره:خوب نه و کوفت...اخه خواهر من برای یه پسر بچه 5 ساله همین چیزا رو میخرند دیگه... اون که ازت توقع نداره براش کت و شلوار و کروات و عطر و کمربند بخری
بیا یه چیزی بخر قال قضیه رو بکن دیگه...3 ساعته داریم راه میریم پام ورم کرد ... اه گند سلیقه !
حق داشت خیلی وقت بود اومده بودیم بیرون .. هوا هم کم کم داشت تاریک میشد...
خودشه !!
پشت ویترین یه مغازه قدیمی که گمونم وسایل نقشه کشی داشت زده بود انواع لوازم نقاشی موجود است
چه خوب...متین عاشق نقاشی بود..منتها فقط توی اتاقش مدادرنگی دیده بودم
خوبه که براش ابرنگ و یه سری چیزای تازه بخرم...چرا زودتر به ذهنم نرسیده بود؟
دست طاهره رو گرفتم و بردم کنار ویترین... با انگشت کاغذی رو که به شیشه زده بودند نشونش دادم
طاهره با تعجب نگاهم و کرد و گفت:میخوای براش لوازم نقاشی بخری؟ یعنی خاک بر سرت فهیمه ...جون میکندی زودتر میگفتی؟ ... حتما باید تا اینجا منو میاوردی که این کاغذ رو نشونشم بدی تا بفهمم؟! اگر زودتر مخت تراوش میکرد از اقای حقیقت که سر کوچه خودمونه میگرفتیم اینا رو ...لازم نبود کفش قشنگم کهنه بشه..
راست میگفتا ... اما من از کجا میدونستم میخوام چی بخرم؟
با شرمندگی به طاهره نگاه کردم...دست به سینه وایستاده بود و با اخم بهم نگاه میکرد
_خوب حالا نمیخواد داغون کنی ریختتو ...بیا بریم تو همینو بخر راحت بشیم
رفتیم تو و طاهره به مرده توضیح داد چی میخوایم
بعدم با سلیقه خودش همه چیز انتخاب کرد و کیفمو گرفت و حساب کرد ..
دو تا کاغذ کادوی خوشگلم خریدیم...
از مغازه اومدیم بیرون که طاهره گفت:ساندویچ سوسیس نصف نصف پایه ای؟
سرمو تکون دادم ..و تو دلم گفتم میمردی زودتر پیشنهاد میدادی؟
طاهره:پس بیا بریم اون طرف خیابون فست فود داره
کار همیشگیمون بود...هرجا میرفتیم یه ساندویچ سوسیس میخریدیمو با هم میخوردیم
اینجوری به شام و ناهار خونه هم میرسیدیم...!
***
کادوی متین رو برداشتم ...چادرمو سرم کرد و رفتم با مامان خداحافظی کنم
طبق معمول تو اشپزخونه بود و داشت ظرفای صبحانه رو میشست
منو که دید شیر اب رو بست و اومد کنارم
دستشو با دستمال روی میز خشک کرد و بهم گفت :
فهیمه تو دوست داری شب بمونی برای جشنشون؟ اصلا میدونی اینا جشن تولدشون چه مدلیه ؟
(الهی حتما مامانم عذاب وجدان داره که دیشب گفته حق ندارم برم تولد... !!)
با دست گفتم خودمم زیاد دوست ندارم امشب اونجا باشم...نگران نباشه ... هدیه متین رو هم بهش میدم و بهش میگم شب نمیتونم برم
انگار خیال مامان راحت شد چون برام لبخند ملیحی زد و گفت برو به سلامت ...بوسش کردم و اومدم بیرون
این اعظم خانومم مشکوک میزنه این چند وقته ... باید به طاهره بگم امارشو در بیاره
امروز هیچ کفشی جلوی خونشون نبود!! اونم خونه اعظم خانوم که کل محل از دست مهموناشون عاصی بودند ...!!
*** اوه اوه چه خبره اینجا!!
از در که رفتم تو اول فکر کردم اشتباه اومدم ..اما با دیدن پیمان خان فهمیدم از این شانسا ندارم و درست اومدم گویا...
مریم کلا دکور خونه رو عوض کرده بود...بیکاره ها
یه جشن تولد که اینهمه زحمت نمیخواد
پیمان روی چهارپایه رفته بود و با راهنمایی مریم بادکنک و وسایل تزیینی میچسبوند
انقدر سرشون شلوغ بود که فقط فرصت کردند بهم سلام کنند..!!
رفتم تو اتاق متین..خوابیده بود
چادرمو گذاشتم روی میز و رفتم کنار تختش نشستم ...داشتم موهاشو ناز میکردم که مریم اومد تو
برام ابمیوه و شیرینی اورده بود
کنارم نشست و با عشق به متین خیره شد
مریم:میبینی چقدر تو خواب قشنگه؟..درست مثل فرشته ها ...هر شب چند بار بهش سر میزنم..
همیشه استرس دارم کاری داشته باشه و نتونه صدام کنه ..تو رو خدا ببینا.. با وجود اینهمه سر و صدا با چه ارامشی خوابیده..
میدونی شاید اگر اونم مثل همه بچه های دیگه سالم بود الان توی سالن بود و شلوغ میکرد
نمیدونی فهیمه برام یه ارزو شده که فقط یکبار صداشو میشنیدم وقتی میگفت مامان..فقط یکبار....
دیگه نتونست خودشو نگه داره و زد زیر گریه ... بغلش کردم و گذاشتم خودشو خالی کنه...معلومه دل پری داشته و منتظر فرصت بوه ..
حقم داشت ...درکش میکردم ...اما کاری از دستم برنمییومد
حتی نمیتونستم بهش بگم خیلی ها هستند که مثل تو این ارزو رو دارند!!
بعد از چند دقیقه سرشو از روی شونم برداشت و در حالیکه اشکهاش رو پاک میکرد گفت:شرمنده نمیدونم چرا یهو دلم گرفت ..میدونم امروز تولدشه و باید خوشحال باشم اما خوب دله دیگه...
با دست بهش گفتم:درکت میکنم حق داری ...
مریم:ممنون عزیزم باز خوبه تو درکم میکنی...راستی فهیمه جون تو شب میای دیگه؟
دوباره با دستم گفتم نه نمیتونم اما اگر اجازه بدید کادوی متین رو قبل از رفتنم بهش میدم
مریم:اخه چرا نمیای؟ با ما راحت نیستی؟مطمئنم متین دوست داره شب باشی توی جشنش..خانوادت مخالفند؟نرگس هم دعوته ها میتونی دوستت طاهره رو هم بیاری
(وای خدا چقدر سوال ؟!دستم خسته میشه...)
کلی براش چرت و پرت گفتم که چرا نمیتونم بیام...شک داشتم فهمیده باشه...از چشماش معلوم بود!
اما در نهایت راضی شد و رفت بیرون
متین رو بیدار کردم و بردمش توی سالن
حیفم اومد دو تا بادکنک باد نکنه!!
اولش که رفتیم تو سالن چشماش باز نمیشد و هنوز منگ بود ..اما همین که چشمش به داییش افتاد که داره بادکنک میچسبونه رو دیوار..با تعجب بهم نگاه کرد
بعدم انگار تازه یادش اومد چه خبره ... با ذوق دستمو ول کرد و رفت پیش پیمان
رفتم تو اشپزخونه پیش مریم ..دوست نداشتم جلوی چشمای برادرش باشم با اون نگاه مسخرش
البته شایدم من فکر میکردم مسخره هست...
از اونجایی که من کلا شانسم زبانزد خاص و عامه مریم دستمو گرفت و گفت :بیا بریم تو سالن کمک پیمان ..متینم که انگار درس و مشق رو تعطیل کرده ..
وای همینم مونده فقط برم به این پسره کمک کنم ... حتما باید ور دلشم بشینم بادکنک باد کنم ... یا نه ! شاید باید تشویقش کنم اون بیشتر باد کنه ..!نمیدونم خدا خودش بخیر کنه امروز رو...
دنبال مریم راه افتادم و رفتیم تو پذیرایی ... دقیقا کنار مریم روی مبل نشستم
سعی میکردم با این پسره چشم تو چشم نشم ...
مریم گوشی بیسیم رو از روی میز براشت و گفت: پیمان تو میری کیک رو بیاری یا به مهرداد بگم؟
پیمان :مریم جان میخوای یه زحمتیم به شوهرت بده پس فردا نگه تولد کی بود من چیکارش بودم؟!!از سر صبح منو اوردی اینجا از کار و زندگی انداختی بادکنک بچسبونم اونوقت شوهر تیتیشتو با خیال راحت فرستادی سرکار ..دندش نرم خودش بره دنبال باقیه کارا
(فکر کردم مگه تو کار و زندگیم داری؟..چقدرم بی ادبه جلوی من هرچی خواست به شوهر این مریم زبون بسته گفت ...)
مریم دستشو زد به کمرشو گفت:پیمان لطفا دیگه تکرار نکن این مدل حرف زدن رو...چون ازت دلگیر میشم ...(یعنی واقعا تو کشتیش با این جوابت مریم جان!!! افرین افرین..)
مهرداد امروز رفته دنبال کارای حقوقی کارخونه ..اگر دست خودش بود که اصلا نمیرفت...
پیمان دستشو تو هوا تکون داد...بلند شد و در حالیکه میرفت سمت در گفت:اره بابا میدونم ..اینم میدونم که اختیارش هنوز دست باباشه ...بیخیال ..یه سر میرم خونه قراره برام ایمیل بیاد ..چک میکنم برمیگردم
مریمم تا در ورودی همراهش رفت و ریز ریز باهاش حرف میزد ..خدا کنه باز ناراحتش نکنه با این حرف زدنش!!
حالا مریم هیچی این داداشش چه کلاسی برای من میذاره!! همچین میگه ایمیل میاد چک کنم که یکی ندونه میگه طرف ادم حسابیه!!دیگه نمیدونن این همیشه صبح تا ظهر خوابه ... هما خانوم چندبار که اومد بالا گفته بود خواستم به پیمان بدم غذا رو بیاره اینجا اما دلم نیومد بچمو از خواب بیدار کنم !!
حتما میترسیه از کار و زندگی ساقط بشه بچه عزیزش...والا !!!
***
نمیدونم این مریم چرا مثل این با کلاسا کارگر نگرفته و داره همه کارهاشو خودش میکنه؟!...
دلمم نمیومد کمکش نکنم..متینم که دلخوش اون وسط داشت با خودش بازی میکرد
رفتم توی اشپزخونه ...به مریم گفتم کاری نداره من انجام بدم ؟!
درحالیکه در یخچال سایدشو باز میکرد گفت :نیکی و پرسش دختر خوب؟...دیشب الویه درست کردم گذاشتم تو یخچال سرد بشه ..الان میخوام بریزم توی نون باگت
البته قرار نبود درست کنم ...اما فکر کردم بچه ها سالاد الویه دوست دارند اگر باشه بهتره
(شما فکر نکنی این مجلس اصلا پیش نمیره مریم جون...!!)
ظرف رو ازش گرفتم
نشستم پشت میز ناهارخوری...یه قاشق برداشتم و شروع کردم
مریم نون باگتها رو از کنار برش میداد و من پرشون میکردم
کاش تا 2 ساعت دیگه تموم بشه...چقدر زیاده
داشتیم تو ارامش کار میکردیم که صدای زنگ در اومد
مریم رفت در رو باز کنه..
فکر کردم اگر من اینجا بودم از دیشب تا حالا تمام این الویه ها رو میخوردم از بس که دوست دارم!
مریم با خوشحالی اومد تو اشپزخونه و گفت :اخیش نیروی کمکی رسید
میخواستم بهش بگم قربون دهنت ..که چشمم افتاد به پیمان که داشت میومد اینجا
ناخوداگاه اخمام رفت توی هم ...میخواستم به مریم بگم بترکی با این نیروی کمکیت!!
چه خوب بود نمیتونستم حرف بزنما ...
پسره پررو دقیقا اومد روبه روی من نشست...به درک بشینه
سرمو انداختم پایین و مشغول شدم
یهو یه قاشق اومد توی ظرف الویه که جلوم بود
با تعجب سرمو اوردم بالا دیدم پیمان بالا سرم با یه بشقاب وایستاده ... بهم لبخندی زد و با 4 تا قاشق بشقاب دستشو پر کرد.!!
بعم با ارامش برگشت سرجاش و رو به من گفت:ببخشیدا خانم معلم ..من عاشق الویه ام ...تا وقتی اون ظرف جلوی دستتون خالی نشه مجبورم پشت هم بخورم...
هان!؟...یعنی چی؟ ..
مریم: راست میگه الانه که ته ظرفو در بیاره ... دیگه فکر نمیکنه من تا نصفه شب زحمت کشیدمو اینا رو درست کردم دست تنها ..که به بچه ها بدم بخورند
پیمان که داشت الویشو میخورد شونه هاشو انداخت بالا و گفت: منو سننه ...میخواستی صدام نکنی بیام کمک..اینم نوعی کمکه
فقط اگر میخوای برای شب بمونه دست بجونبون با خانم معلم سریع سانویچشون کن که چشمم نیوفته بهشون
بعدم بلند زد زیر خنده !!
رو اب بخندی ...چه خوشحالم هست مثل فیل افتاده تو سالاد و میخواد تهشو دربیاره
یکم استین مانتومو دادم بالا و سریعتر از قبل وارد عمل شدم
عمرا بذارم تو یه بشقاب دیگه از اینا بخوری...من دو ساعته اینجام هنوز لب نزدم اونوقت اقا نیومده داره حمله میکنه ...
وای دستم خسته شد...خدا رو شکر تموم شد
اخرین ساندویچ رو هم پر کردم و گذاشتم کنار...با لبخند به ساندویچهای روی میز نگاهی کردم ..افرین به خودم چه سرعتی دارما
راستی چرا پیمان دوباره نخورد؟!!!
سرمو اوردم بالا ...دیدم دست به سینه به صندلیش تکیه داده و با خنده منو نگاه میکنه
وا !! دیوونه ...
پیمان:افرین خوشم اومد خانم معلم ... سرعت عملت عالی بودا
اما من ظرفیتم فول بود...فقط گاهی باید بعضی ها رو سر لج بندازی تا راندمان کار بره بالا...
(این چی گفت؟!)
از روی صندلی بلند شد اومد بالای سرم و کمی خم شد و با صدای ارومی گفت:اخی خانم معلم ....قشنگ معلومه چقدر هوس کردی ناخنک بزنی .. میخوای کیشیک بدم
تا مریم نیاد و راحت باشی؟
(فکر کرده مثل خودش نخورده ام !)
با نفرت سرمو اوردم بالا و نگاهش کردم
صاف وایستاد و در حالیکه دستشو میذاشت تو جیبش گفت:نمیخوای؟ ...اوکی من فقط دلم برات سوخت همین ..هر جور راحتی..
و از اشپزخونه رفت بیرون..
چه راحت با اعصاب ادم بازی میکنه !..دستام عرق کرده بود
رفتم شیر اب رو باز کردم و دست و صورتمو شستم ...نفس عمیق کشیدم و سعی کردم بیخیال باشم
به ساعت مچیم نگاه کردم ...نزدیک 12 بود ... دلم از گرسنگی ضعف میزد ..اما بدون اینکه به روی خودم بیارم یا نگاهی به ساندویچها بکنم از اشپزخونه اومدم بیرون
مریم هنوز داشت با تلفن حرف میزد...
مستقیم رفتم توی اتاق متین ...کیفمو برداشتم ...چادرمو سرم کردم ...خواستم بیام بیرون که یادم افتاد کادوی متین رو ندادم هنوز
نمیدونستم الان به خودش بدم.. یا بهتره به مریم بدم که شب با باقیه کادوها بهش بده؟!
ولش کن همون شب کادومو باز کنه بهتره ... الان جلوی این پسره باز میکنه اونم که دهنش چفت و بست نداره یه چیزی میگه یا کادوم رو مسخره میکنه اونوقت باز میره رو اعصابم...
رفتم بیرون ...
کجا خانم معلم؟به این زودی تشریف میبرید؟
(اوووف...استغفراله)
به سلامت... فقط شب زودتر اینجا باشید بهتره ... حداقل ساندویچ برسه بهتون ...اخه نمیتونم قول بدم که براتون نگه میدارم ...
سریع سرمو چرخونم طرفش و تمام نفرت و حرصمو ریختم تو چشمامو با انزجار نگاهش کردم
با پررویی تمام نیم خیز شد و گفت:برسونمتون؟؟
(احمق از اینکه منو حرص بده لذت میبره)
مریم که تازه تلفنشو قطع کره بود حرف اخر پیمان رو شنید و گفت :راست میگه فهیمه جون میخوای پیمان برسونت ؟
(همینم مونده فقط که سوار ماشین این اعجوبه بشم!!)
با سر گفتم نه ...بعدم بهش گفتم کادوم رو کجا گذاشتم و خداحافظی کردم
دوست داشتم از اونجا زودتر بیام بیرون
بیچاره مریم فکر میکرد خسته شدم و کلی ازم عذرخواهی کرد ...نمیدونست اونکه باید معذرت خواهی کنه برادر بی ادبشه نه خودش.....!
*** فهیمه داره شب میشه ها نمیخوای بیدار بشی مامان ؟
پتو رو کشیدم رو سرم..
اما مامان سریع پتو رو کشید و دوباره صدام کرد : بلند شو خوابالو ...
میدونستم ول کن نیست ..
به زور چشمامو باز کردم...به ساعت روی دیوار نگاه کردم ...اوه اوه چقدر خوابیدما ...!!
مامان: ساعت خواب ..میخوابیدی بازم؟ مگه امروز چیکار کردی مادر که انقدر خسته شدی؟...بلند شو بیا تو اشپزخونه عصرونه بخور..
با سر گفتم نه ...
مامان:ناهارم که نخوردی درست و حسابی. همین کارا رو میکنی که هیچوقت جون نمیگیری دیگه .
داشت میرفت بیرون که برگشت و گفت: راستی خواب که بودی طاهره دوبار زنگ زد کار داشت باهات ...یه زنگ بهش بزن ببین چیکارت داره ...منم برم یه فکری برای شام کنم..
اصلا حال و حوصله نداشتم زنگ بزنم طاهره که فقط اون فک بزنه و من مجبوری گوش کنم
بهتر بود برم خونشون.. قضیه پیمان رو هم بگم بهش ..بلاخره اون تو حالگیری واردتره شاید یه کمکی بهم کرد..
لباس پوشیدم و چادرمو سرم کردم ..گوشیمم برداشتم انداختم تو جیب لباسم
به مامان گفتم میرم پیش طاهره و از خونه اومدم بیرون
انقدر کسل بودم که یادم رفت به کفشای جلوی خونه اعظم خانم نگاه بندازم ...!!
*
طبق معمول زنگ رو دوبار پشت هم محکم زدم
اینجوری میفهمیدند منم...
صدای طاهره از پشت ایفون اومد: وحشی دستتو بردار از رو زنگ ...دیگه نا سلامتی ما بعد عمری میدونیم فقط تویی که وقت و بی وقت اینجا ولو میشی...بیا بالا...
بعدم در رو زد...
همیشه همینه فقط میخواد منو معطل کنه تو کوچه..
خونه طاهره اینا یه خونه دو طبقه جنوبی و قدیمی بود که مرضی خانم همیشه میگفت هیچوقت راضی نمیشه حیاط با صفاشون رو از دست بده و یه روزی اپارتمان بسازه..
منم حیاطشون رو دوست داشتم ..کلی با طاهره خاطره داشتیم ازش ..مخصوصا تابستونا..
طاهره در حال رو باز کرد ..بهش دست دادم و رفتیم تو سالن
طاهره :خوبی؟ بشین و راحت باش فقط خودم خونه ام ..حوصلمم سر رفته بود خواستم بیام اونجا گفتم اول زنگ بزنم ببینم در چه حالی که مامانت گفت خواب به خواب رفتی ...
چادرمو کندم و گرفتم دستم ... نشستم رو مبل ..طاهره هم کنارم نشست
انگار فهمید زیاد حوصله ندارم ..
طاهره:چته؟تا الان که خواب بودی حالام با این ریخت بلند شدی اومدی اینجا ...از این نا پرهیزیا نمیکردی؟ اتفاقی افتاده فهیم؟
دستامو گذاشتم زیر چونم و سرمو تکون دادم
طاهره: اول بگو چیزی میخوری بیارم؟
با سر گفتم نه ..
پاهاشو جمع کرد رو مبل و گفت :پس بنال ببینیم چی شده ؟..
قبلا براش از پیمان گفته بودم ...بنابراین لازم نبود از اول توضیح بدم ...به سختی با دست و اشاره قضیه امروز رو تمام و کمال براش تعریف کردم ..
حتی گفتم هوس الویه کردمو نخوردم !
که طاهره گفت: مرگ... اون بدبخت که بهت تعارف کرده بخوری.. خودت نخوردی و شعور نداشتی به ما چه ؟! ...
زدم تو سرش ..
طاهره:آخ بشکنه دستت که مثل اهن محکمه...
ولی فهیمه حالا از شوخی گذشته اصلا از این پسره خوشم نمیاد ...اینجوری که تو میگی باید پررو باشه ..منم که از ادم پررو متنفرم ...باید روشو کم کنیم..اما چه جوریشو نمیدونم!!
یکم فکر کرد ... یهو بشکنی روی هوا زد و گفت:اهان پیدا کردم .. میدونی تنها راهش چیه؟
سرمو تکون دادم که یعنی نه ...
طاهره: معلومه که نمیدونی .. تو اگر خنگ نبودی که ماتم نمیگرفتی بیای اینجا
.. چشم غره وزغی لازم شد دیگه ..
طاهره : خوب حالا با اون چشمات .. ببین فهیم از تو که بخاری بلند نمیشه... پس تنها راهش اینه که هر وقت مریم بهت خبر داد که مشکلی پیش اومده و پیمان پیش متینه ...یا رفتی اونجا و دیدی این یارو خونه مریمه سریع به من خبر بدی تا خودمو برسونم و حالشو بگیرمو بذارم کف دستش ...جوری که بفهمه با چه ادمایی طرفه ..
نمیخوام خیال کنه تو بی کس و کاری و بی زبون ...رو این حسابم هر غلطی دلش خواست میتونه بکنه ..موافقی؟
(هی وای من ..... این دختره اعصاب نداره ... ندیده و نشناخته شمشیرشو از رو بسته ... اما به هر حال فکر خوبیه موافقم باهاش)
بنابراین سرمو تکون دادم
طاهره:ایول پس بزن قدش.
دستامونو رو هوا محکم کوبیدیم بهم و طاهره گفت:
این یعنی پیمانی برای نابودی پیمان....
بعدم دوتایی زدیم زیر خنده