رمان چار دیواری5
با ترس به خالقي چشم دوختم ..اونم در حال سكته زدن بود ..دايي كه داشت مي رفت سراغ سكته دوم ....
كه خالقي با عجله از جاش بلند شد و با حالت دو خودشو به نزديك استيج رسوند و از يكي از مسئولين خواست برگه ها رو به دستم برسونه
تو همين بين يكي از خبرنگاراي روزنامه رقيب در حالي كه مي خنديد با صداي بلندي گفت:
- ديگه ادامه نداره ؟
و باز سالن با حرفش پر از خنده شد
مردي كه برگه ها رو از خالقي گرفته بود به طرفم اومد و برگه ها رو به دستم داد...كه روشون يه تكه برگه كوچيك بود ..دست خط خودش بود
"تا داييتو راهي بيمارستان نكردي يه جوري جمع و جور ش كن ..."
بهش خيره شدم با دست به برگه ها اشاره كرد
خيلي
برام بد شده بود.. حالا يه دختر تازه به دوران رسيده مي خواست همه چي رو
جمع جور كنه..حالا به جاي اينكه ناراحت باشم عصباني بودم ...
تكه برگه اشو در حالي كه منو مي ديد تو دستم مچاله كردم و يه جوري كه ديده نشه پشت سرم پرتش كردم و بهش چشم غره رفتم
با ديدن چهره برافروختم.... رنگش پريد و اروم عقب گرد كرد كه بره طرف دايي
نگاهمو ازش گرفتم و به برگه ها خيره شدم بايد يه جوري درستش مي كردم :
-
بله خنده خوبه..موجب شادي و فراموش كردن غمها ميشه ... اما ما بايد به هر
چيز بي ربطي كه گفته ميشه و به ظاهر خنده داره بخنديدم ..؟
-ما كه جز اصحاب رسانه هستيم.. چرا بايد به هر چرت و پرتي بخنديم ..مايي كه سعي در فرهنگ سازي و الگو بودن داريم ...
با اخرين جمله ام كوچكترين خنده ها هم قطع شد ...
-
متاسفانه خيلي از مجلات و روزنامه ها براي تامين مخارج خودشون با درج
هرگونه تبليغاتي به خودشون اجازه مي دن كه اين معضلات پيش بياد
- چرا بايد در چنين همايشي اين برگه هاي تبليغاتي كه بي نهايت بي معني هستن پخش بشن و كسي هم در اين ميان جوابگو نباشه
-من
به عنوان قطره كوچكي از اين درياي به ظاهر فرهيخته و اهل قلم بايد در يك
كلمه بگم كه وقعا متاسفم ..از اين همه بي توجهي و بي نظمي
-كاش اين جلسات و همايش ها فقط مكاني براي پر كردن وقت و گرفتن كارتهاي هديه نبود ...
-چرا كه ما هر ساله اينجا جمع ميشم و هميشه همون حرفاي تكراري رو مي زنيم ..حرفايي كه خودمون هم كمتر بهشون بها مي ديم...
ميون حرفام به دايي نگاه كردم ...خدارو شكر داشت سكته دومو پس مي زد و خالقي هم كمتر با برگه تو دستش بادش مي زد
نگاهي به جمعيت داخل سالن كردم ....چند نفر با عجله در حال بررسي كردن برگه ها بودن..
خودمم نمي دونستم اين برگه ها از كجا اومده بودن ..تيري بود كه تو تاريكي رهاش كرده بودم و از بخت بلندم داشت به هدف مي خورد ...
به برگه ها نگاهي كردم ..ديگه وقتي براي خوندنشون نبود ..اگرم مي بود با حرفايي كه گفته بودم ديگه خوندشون سودي نداشت
..برگه ها رو از روي تريبون برداشتم و بدون كوچكترين حرفي پايين اومدم ...
در فضاي سالن پچ پچه وهمهمه اي بپا شد ...و هر كسي حرفي مي زد
به دايي كه رسيدم ..روم نميشد بهش نگاه كنم ..خالقي هم كه با چشم غره اي كه بهش رفته بودم جرات نگاه كردن به منو نداشت
- دايي پاشو ببين خراب نكردم
- اخه پسر اين چي بود كه تو اون بالا خوندي
خنده اي كردم و گفتم :
- نمي دونم دايي ..ولي اگه از دستم عصباني هستي لازم نيست بگي.. ديگه از فردا نميام روزنامه
دايي دستي به صورتش كشيد و گفت :
-من كه مي دونم يه روز خودت به تنهايي با همين دوتا دستت ابرومو به تاراج مي بري
واقعا بدجور خندهام گرفته بود ..اومدم لب باز كنم كه يكي از پشت سر...دايي رو صدا زد :
- جناب طاهري بايد به داشتن همچين خبرنگاري افتخار كنيد
نگاه مظلومي به دايي انداختم.. در حالي كه برام خط و نشون مي كشيد گفت :
- بله ..بايد هم افتخار كرد
با
حرف و سخنراني كه من كرده بودم همايش يه جورايي رو هوا مونده بود ...اخه
همه دنبال برگه هاي تبليغات بودن وجالب اين بود كه در گوشه كنار سالن
تعداد زيادي از اين برگه ها پيدا شده بود ...
هنوز به دايي نگاه مي كردم كه گفت :
- ديگه ...ديگه هيچ وقت بهت اعتماد نمي كنم مجيد ...
- اخه اين چه حرفيه دايي؟... من چيكار كنم كه برگه ها رو اشتباهي برداشته بودم
و با اين حرف با حالت سرزنش كننده اي به خالقي خيره شدم
كه كم نيورد و گفت:
- وقتي اصلا به برگه ها نگاه نمي كنيد و هر چي كه به دستتون مي رسه بر مي داريد ..انتظار بيشتر از اينم نيست
- اگه شما هم يكم تحرك داشتيد و براتون اهميت داشت قبل از رفتنن به اون بالا برگه ها رو بدستم مي رسونيد
- من كه صداتون زدم ولي شما توجهي نكرديد
- - والا من
- بسه ديگه بچه ها ..به اندازه كافي تو اين چند ساعته استرس كشيدم ديگه شما دوتا بدترش نكنيد
در حالي كه من و خالقي با چشماي غضبناك بهم خيره بوديم بلند شد و بينمون ايستاد
-بيايد
بريم تا بيشتر از اين گند بالا نيورديم ...خدا به دادمون برسه فقط
اميدوارم با حرفايي كه يه بار تو زندگيت درست زدي كسي به حرفاي اولت توجهي
نكنه و برامون خبر ساز نشه
***
بي
توجه به حضور خالقي شونه به شونه دايي راه افتادم ..دايي كه حال مساعدي
براي رانندگي نداشت بغل دستم نشست و منم پشت فرمون ..خالقي هم با چهره اي
بق كرده صندلي عقب نشست
به شدت ازش بيزار شده بودم ...از توي اينه نگاهي بهش انداختم ..بيشتر از قبل رنگ و روش پريده بود...
اما اهميتي ندادم و تو دلم گفتم :
- به درك ..اين از اولم رنگ پريده بود
تو همين حين دايي صداش زد ولي جوابي نداد دوباره صداش كرد كه با نشنيدن پاسخي به طرفش برگشت و صداش كرد
چشماشو
روي هم گذاشته بود... انگار داشت از حال مي رفتم ..با اينكه دل خوشي ازش
نداشتم با نگراني از تو اينه نگاهي بهش انداختم كه دايي زودي برگشت و به
اطراف نگاهي كرد و درست نزديك يه پارك گفت كه نگه دارم
با تعجب ماشينو نگه داشتم ..دايي پياده شد و در عقبو باز كرد و ازش خواست پياده بشه ..به زور از جاش حركت كرد و پياده شد
خواستم منم پياده بشم كه دايي بهم گفت:
- تو ديگه برو دفتر
- كجا برم ؟
- گفتم دفتر
و
بعد بي توجه به من به سمت خالقي رفت و كيفشو از دستش گرفت... مات و مبهوت
به دوتاشون نگاه مي كردم كه دايي يهو برگشت و با تشر بهم گفت :
- برو ديگه ...وايستادي چي رو نگاه مي كني ؟
با تشر دايي كمي هول شدم و حركت كردم ولي يه لحظه هم نمي تونستم چشم ازشون بردارم انقدر بهشون نگاه كردم كه از تير راس نگام محو شدن
" يعني چي ؟چرا پياده شدن ؟براي چي دايي نذاشت من پياده بشم ؟چرا دايي..."
-الله اكبر.... لعنت به هر چي فكر مزخرفه