گوشیموروشن کردم و یه آهنگ گذاشتم و هندزفریرم کردم تو گوشم و صدای آهنگ تا ته زیاد کردم و رو تختم دراز کشیدم و همراه آهنگ زمزمه می کردم.

آهنگ SKYFALL از Adele
This is the end
این دیگه ته خطه!
Hold your breath and count to ten
نفستو نگه دار و تا ده بشمار
Feel the earth move and then
احساس کن زمین دوباره حرکت می کنه و بعد
Hear my heart burst again
بشنو قلبم دوباره از هم می پاشه
For this is the end
واسه همین دیگه آخرشه
I've drowned and dreamed this moment
من واسه الان لحظه شماری کرده ام
So overdue, I owe them
با این که خیلی طول کشید من به اونها مدیونم
Swept away, I'm stolen
به سرعت دور می شوم من دزدیده شدم
Let the sky fall, when it crumbles
بذار آسمون سقوط کنه وقتی داره از هم می پاشه
We will stand tall
ما استقامت می کنیم
Face it all together
با هم دیگه جلوش می ایستیم
Let the sky fall, when it crumbles
بذار آسمون سقوط کنه وقتی داره از هم می پاشه
We will stand tall
ما استقامت می کنیم
Face it all together
با هم دیگه جلوش می ایستیم
At skyfall
در اسکای فال (نام محلی)
At skyfall
در اسکای فال (نام محلی)
Skyfall is where we start
اسکای فال جایی هست که ما شروع کردیم
A thousand miles and poles apart
به دور شدن از هم برای مایل ها مثل دو قطب مخالف
When worlds collide, and days are dark
وقتی دنیاها ادقام می شه و روز ها تاریک
You may have my number, you can take my name
ممکنه شمارمو داشته باشی و اسمم رو بدونی
But you'll never have my heart
اما هیچ وقت دلیل نمی شه قلبمو بدست بیاری
Let the sky fall, when it crumbles
بذار آسمون سقوط کنه وقتی داره از هم می پاشه
We will stand tall
ما استقامت می کنیم
Face it all together
با هم دیگه جلوش می ایستیم
Let the sky fall, when it crumbles
بذار آسمون سقوط کنه وقتی داره از هم می پاشه
We will stand tall
ما استقامت می کنیم
Face it all together
با هم دیگه جلوش می ایستیم
At skyfall
در اسکای فال (نام محلی)
Where you go I go
هرجا بری منم می رم
What you see I see
هرچی ببینی منم می بینم
I know I'll never be me, without the security
می دونم هیچ وقت نمی تونم بدون این امنیت خودم باشم
Are your loving arms
آیا هنوز بازو های دوست داشتنیت
Keeping me from harm
منو از آسیب و خطر ها دور نگه می داره ؟
Put your hand in my hand
دستاتو به من بده
And we'll stand
و بعد ما همه چیزو تحمل می کنیم
Let the sky fall, when it crumbles
بذار آسمون سقوط کنه وقتی داره از هم می پاشه
We will stand tall
ما استقامت می کنیم
Face it all together
با هم دیگه جلوش می ایستیم
Let the sky fall, when it crumbles
بذار آسمون سقوط کنه وقتی داره از هم می پاشه
We will stand tall
ما استقامت می کنیم
Face it all together
با هم دیگه جلوش می ایستیم
At skyfall
در اسکای فال (نام محلی)
Let the sky fall
بذار آسمون سقوط کنه
We will stand tall
ما استقامت می کنیم
At skyfall
در اسکای فال (نام محلی)

همیشه این آهنگ آرومم می کرد. اومدم دوباره گوش کنم که تلفنم زنگ خورد.
تیرداد بود :
- جانم؟
- چطوری فسقلی؟
- خوبم فرمایش؟
- باراد اومد خونه؟
- اوووخی! نگرانش شدی؟ بله صحیح و سلامت . چطور؟
- هیچی همین جوری!
– خوب آقای عزیز مگه خودش گوشی نداره؟
همزمان صدای شکسته شدن چیزی اومد...
با تعجب ازجام بلند شدم و رفتم سمت در...
– جواب نمیده.
به هر حال من باید برم ،دیدیش بگو زنگ بزنه.
- باشه. کاری نداری؟
در اتاقم باز کردم.
– نه. راستی مامان طرفای عصر می فرستم بره خواستی یه سر بزن.
– باشه تا عصر.
تلفن قطع کرد .
منم تلفن قطع کردم و گذاشتم تو جیب شلوارم.
از راهرو سرشو تو آشپزخونه دیدم که پایین بود.- آخ آخ آخ! نه مثل اینکه اوضاع جدی بود.
- بــــاراد؟
صدایی نیومد.
به سمت آشپزخونه رفتم.
– وای خدای من!
دستمو گذاشتم جلو دهنم....
بدو رفتم و از اتاق یه جفت دم پایی پوشیدم و رفتم سمت آشپزخونه.




دو زانو نشسته بود رو زمین و با یه دستش اون یکی رو گرفته بود.
رفتم کنارش دوزانو نشستم.
– بده ببینم!
دستمو سمت دستش گرفتم ولی حرکتی نکرد و نگام کرد.
دستمو رو دستش گذاشتم و دستاشو از هم جدا کردم.
یکی از دستاش قرمز شده بود و ورم کرده بود.
به زمین و تکه های قوری چینی که حالا شکسته بود و آب جوشی که حالا ریخته بود روی کف سرامیکی آشپزخونه نگاه کردم.
دستشو تو دستم گرفتم.
چه باحال!
دستم تو دستش اندازه ی دست یه دختر بچه تو دست مامانش بود.
– پماد سوختگی داری؟
- فکر نکنم.
آروم از جام بلند شدم و اونم بلند کردم.
– وایسا برات یه چیزی بیارم.
از آشپزخونه رفتم بیرون و رفتم سمت اتاقش.
وارد اتاق شدم و همه جا رو نگاه کردم و یه جفت صندل پلاستیکی دیدم.
اونارو برداشتم و رفتم سمت آشپزخونه.
صندلارو گذاشتم جلوش.
– چیزیت که نشد؟
- نه ...خوبم!
با هم رفتیم سمت حال و نشوندمش رو مبل.
– جعبه داروهات یا چه میدونم...
– بالای یخچال.
بی معطلی رفتم تو آشپزخونه و دستمو دراز رکدم ولی مگه می رسید؟..
بیا بیا!
آهان!
اه لعنتی!
جعبه نه تنها نیومد جلو بلکه رفت عقب.
دستمو از بس کشیده بودم درد گرفته بود برای همین آوردم پایین و ماساژش دادم...
یهو دستی دراز شد و جعبه رو برام آورد پایین.

چهرش آروم بود انگار نه انگار که دستش سوخته.!

جعبه رو گذاشتم رو اپن و شروع کردم گشتن.
باید یه پماد سوختگی پیدا می کرم یه چیزی مثل پماد سیلور سولفات ، آلفا یا کالاندولا...
ایناهاش ! آلفا!
– دستتو بیار جلو!
برگشتم سمتش.
با یه لبخند آورد جلو.
دستمو کشیدم رو پوست نرمش.
رگهاش زیر دستم بودن.
تماس پوست سردم با پوست گرمش یه حالیم کرد.
پماد برداشتم و مالیدم نوک انگشت اشارم و آروم مالیدم رو پشت دستش.
داشتم به دستش نگاه می کردم ولی اون داشت به صورتم نگاه می کرد و لبخند زده بود .
– مشکلی پیش اومده؟
همینجور که داشتم پماد می مالیدم پرسیدم.


– فکر نمی کردم کمکم کنی.
با تعجب نگاش کردم.
– چی؟
دستمو از رو دستش برداشتم.
– فکرکردم بخاطر اون بحث از دستم عصبانی باشی . فکر نمی کردم برام پماد بمالی! فکر کردم می گی به من چه دستش سوخته!
. – مگه من مثل توام؟
خندید وگفت :
یعنی من اینقدر بدم؟
- بیشتر از اینقدر.
خودش می دونست منظورم کی و چی بود .
زخم زانوم می گم!
رومو به اون سمت کردم و حرکت کردم .
– سوگل!
برگشتم سمتش.
– مرسی!
سرمو تکون دادم. پس تشکرم بلد بودی!
رفتم سمت دستشویی و شیر آب باز کردم و دستمو شستم.
با اینکه از دستش عصبانی بودم ولی باید یه جوری به خاطر دیشب باهاش بدهیمو صاف می کردم. اون زخمامو پانسمان کرده بود.
وگرنه به خاطر چیز دیگه ای نبود.... بود؟
نبود دیگه مگه نه؟
تو آیینه به خودم نگاه کردم و این سوال از خودم پرسیدم. نمی دونم! بی خیال! حالا هرچی!
از دستشویی اومدم بیرون و خواستم برم دنبال جارو برقی بگردم که آقا صدام کردن :
من با این چی کار کنم؟
برگشتم سمتش.
– با چی؟
دست سوختشو که روش پماد بود آورد بالا.
– بده بغلی! خوب اگه دوست داری ببندش.
– با چی؟
- معلومه دیگه ! باند!
از جاش بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت.
نمی دونم چرا ولی داشتم به سمت اتاقم می رفتم که اون صداهه تو سرم گفت :
بهش کمک نمیکنی؟
- برای چی این کارو بکنم؟
- گناه داره دستش سوخته! – خوب که چی؟ همون پمادی که مالوندم بسش بود دیگه!
در اتاقم بستم .
– سوگـــــــل!
– هــــــان؟ اوووف! باشه!
در اتاقمو باز کردم و رفتم سمت آشپزخونه.

از دیدن صحنه ی رو به روم دلم براش سوخت!
یه طرف باند تو دهنش بود و داشت طرف دیگه رو دور دستش می بست.
دستمو بردم جلو.
– بده من!
باند ازش گرفتم و اون سرشم از دهنش در آوردم و مشغول به پیچیدن دور دستش شدم که یهو یه چیزی گفت که باعث تعجبم شد :
- فکر نمی کردم اینقدر مهربون باشی!
ای بابا! این چه گیری داده! فکر کرده همه مثل خودشن! ایــــــشه!
سعی کردم با لحنی که توش تعجبم محسوس نباشه بگم :
منم فکر نمی کردم که تو اینقدر دیوونه باشی که بدون محافظ یا دستمالی ، دسته ی کتری، اونم چینی رو لمس کنی!
پانسمان دور دستش تموم کردم .
– خوب اینم از این! راستی جاروت کجاست؟
- تو اتاق کارم. تو کمد.
منم بدون معطلی رو کردم اونور ورفتم سمت اتاق کارش و جارو رو آوردم و لبه ی ورودی آشپزخونه رو ی زمین گذاشتم تا اول شیشه خورده ها رو جمع کنم.



خودش نبود و نمی دونم کجا بود که ازش بپرسم برای همین در کابینتی که کنار یخچال بود و عرضش برابر عرض یخچال بود باز کردم... و اونیو که می خواستم پیدا کردم.! ..
از این جارو دستیا که خاک اندازم دارن و دستشون بلند که مشکی براقم بود برداشتم ....
اول با اون تیکه ها رو جمع کردم و با وسواس ریختم توی یه کیسه زباله و کیسه رو هم گذاشتم توی یه کیسه زباله دیگه که محکم تر بود تا یه وقت تیکه ها بدنه رو نبرن و بیرون بریزن ..
و اونارو گذاشتم تو سطل آشغالی زیر ظرف شویی.
داشتن زمین سرامیک علاوه بر شیک بودن ولی این مشکلاتم داشت دیگه!
بعدم جارو برقی رو روشن کردم و کل آشپزخونه رو جارو کشیدم.
وقتی کارم تموم شد جارو رو از برق کشیدم و گذاشتم سر جاش.
داشتم می رفتم تو اتاقم که یه کم بخوابم که صدای تلفن نذاشت...
بدو خودم رسوندم بهش و گوشیو برداشتم :
- بله؟
- سلام سوگل جان خوبی؟
- مرسی! شما؟
- نشناختی؟
- نه متاسفانه !
– من مامان بارادم.
– بله! سلام . خوب هستین؟
- مرسی عزیزم ! لازم نیست باهام رسمی صحبت کنی! .
هرچه قدر که خودش دیو بود ولی مامانش فرشته بود! مهربون و صمیمی!
– چشم حتما! جانم خانوم فلفلی.
–واااا! سوگل جون! مگه باراد نگفته بهت؟
- چیو؟
- همین جریان فامیلی مسخره رو دیگه! ...
صددفعه یه امیر گفتم برو اینو عوضش کن گوش نمی ده که نمیده!..
مثل اینه که قران تو گوش خر بخونی!

از حرفش خندم گرفته بود ولی سعی کردم خندمو جمع کنم!
– عزیزم تو همون منو سارا صدا کنی کافیه!
– چشم ساراجون!
– مرسی گلم! سوگل جون.
– جان؟
- زنگ زدم به خاطر تولد امیر که آخر هفتس شما رو دعوت کنم. ساعت هفت پنجشنبه!
– مبارک باشه!
–مرسی! میاین دیگه؟
- چشم سعی می کنیم!
– نه دیگه سعی می کنیم نشد! میاین چون یه دستوره! در ضمن اون بارادم دستشو بگیر بیار. قول می دم خوش بگذره!
با خنده گفتم :
چشم میایم!
– قوربونت برم . پس تا پنجشنبه !
– خداحافظ.
گوشیو قطع کردم.
مهر این ساراهه تو دلم نشسته بود...
زن خوبی بود!
ولی اون یه تیکه که دست باراد میگیری و میای متوجه نشدم! مگه بچه کوچولو؟
چمیدونم والا! گیر یه مشت خل و چل افتادیم!.... فقط امیدوارم منم مثل اونا نشم! ...
اوووف!
حالا بریم این یارو رو پیدا کنیم...
رفتم سمت اتاقش و از اونجایی که درش بسته بود حدس زدم اون تو.
در زدم.
– بله؟
صداش از تو اومد.
– میشه یه دقیقه بیای بیرون؟
صدای قدماش اومدن و لحظه ای بعد اومد بیرون.
– مامانت ...
سرتاپاش نگاه کردم.
وای خدایا خودن کمکم کن !..
اوووف!
چشمام رو سینش مونده بود .
هی می خواستم تکونش بدم بالا ولی مگه می رفت؟ هی می خواستم خودمو کنترل کنم ولی مگه می شد؟
می تونستم قشنگ صدای قلبم که انگار تو سرم میزد بشنوم .
گلوم خشک شده بود و گرمم بود.
نــــــه! من میتونم! قوی باش! ( یه جوری میگم انگار مثلا دارن شکنجم می دن! والـــا! ولی بد تیکه ای بود عوضی!)
[/FONT]


چشمام محکم بهم فشردم و تند تند گفتم :

میشه بری یه چیزی بپوشی؟
- مگه چشه؟
- چش نیست! دماغ! حداقل یه زیر پوش بپوش!
– گرمم ،اگه کاریم داری بگو و گرنه کار دارم!
لامصب!
دست گذاشته بود رو نقطه ضعفم!
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم :
مامانت ...
ای بابا!
حالا مگه می ذاشتن!
یا این باید با بالا تنه بدون لباس بیاد حواس آدم پرت کنه یا باید زنگ در بخوره!
باراد رفت سمت در.
یهو انگار که یکی از خواب بلندم کرده باشه دویدم سمتش.
اگه این دختر یا یه دختر دیگه باشه چی؟
نه نباید اینجوری می رفت!
کی می خواست دختر پشت در از وسط جمع کنه؟ ...
دستشو گرفتم و کشیدم.
– ک....جا میری؟
انگار داشتم دم یه فیل می کشیدم!...
مگه وایمیستاد؟
دیگه دیر شده بود و دستگیره ی در باز کرد.
سر جام وایستادم و به در نگاه کردم .
در باز کرد...
بــــله!... حدسم درست بود.
محیا با چشایی گرد نگاش کرد.
باید یه کاری می کردم....
آهان!..
سریع دویدم به سمت در و رفتم جلوش وایستادم.
تقریبا پوشونده بودمش ...
فقط سرش بود که اون نمی تونستم کاری کنم.
– محیا جان طوری شده؟
محیا نگاشو از باراد گرفت و با عصبانیت به من نگاه کرد...
حس میکردم باراد داره پشتم تکون می خوره و از اونجایی که از من بزرگتر بود ( از لحاظ جثه)... و چارچوب درم بزرگ بود... وقتی یه ذره که جابه جا می شد نصف بدنش می زد بیرون.
منم برای اینکه هم مرضشو بخوابونم و هم ثابت نگهش دارم و هم شر این دختره رو دفع کنم ،
دستامو بردم پشت و پهلوهاشو گرفتم و پشتش قلاب کردم.
به بیان دیگه خودمو از پشت چسبوندم بهش.
می دونم یه ذره مسخره میاد ولی همین به ذهنم رسید.
– هیچی فقط خواستم این کیکو بدم!
و کیک شکلاتی که تیکه تیکه کرده بود و تو ظرف گذاشته بود وتو دستش بود رو با حرص به طرفم گرفت ...
منم دستامواز باراد جدا کردم وازش گرفتم ومحیام با عصبانیت رفت سمت خونش .
وقتی صدای کوبیده شدن در خونش ساختمون لرزوند منم با پام لبه ی در گرفتم ودر هل دادم و بستم ...
برگشتم سمت باراد....
دست به سینه وایستاده بود و به من زل زده بود...
منم با پررویی نگاش کردم و گفتم :
به من چه که هیکلت گندست!
یه دونه از کیکارو برداشتم و همینجور که می خوردم از کنارش رد شدم.
نه بابا! به محیا نمی خورد کیکاش اینقدر خوب باشه! ...خوش مزه بود!..
ظرف گذاشتم روی میز نهار خوری آشپزخونه و برگشتم سمت حال.
اونم همزمان تیشرت سرمه ای پوشیده اومد و رو مبل سه نفرهه لم داد و تلویزیون روشن کرد و فیلم سینمایی که شبکه ی تهران گذاشته بود رونگاه می کرد.
منم رفتم کنارش نشستم و یه پامو زیر اون یکی جمع کردم و به حالت کج نشستم و نگاش کردم.
همینطور که داشت فیلم می دید گفت :
- چیه باز؟ عروسکتو گم کردی؟
اخمامو کشیدم تو هم.
لـــوس!
– نخیر یه چیزی می خواستم.
– چی باز؟ پول؟

باز؟؟ عجب بیشعوریه ! همچین می گه باز انگار من تاحالا صد دفعه ازش پول خواستم!
– نخیرم پول نمی خوام!
– پس چی؟ ...ماشینم بهت نمی دم اصرار نکن!
– من کی گفتم ماشین می خوام ؟ من ..
– پس نکنه خونه رو می خوای؟ ببین از الان بگم اینجا جای دوستات ...
– اَاَاَه! می ذاری بگم یا نه؟ ساکت شد.
منم ادامه دادم :
مامانت زنگ زد برای آخر هفته ، تولد بابات دعوتمون کرد.
– خوب به سلامتی! به من چه؟
هنوزم نگاش به تلویزیون بود .
– یعنی نمیای؟
- کجا؟
- اِاِاِاِ! پس تا الان داشتم قصه حسین کرد شبستری رو می گفتم؟ مهمونی دیگه!
جواب نداد! صاف نشستم و گفتم :
باشه! پس خودم میرم.
از جام بلند شدم و رفتم سمت اتاقم!