رمان ارمغان باران1
"براي هديه كردن محبت يك دل ساده و صميمي كافي است تا از دريچه ي يك نگاه پرمهرعشق را بتاباند و مهر را هديه كند.
محبت انقدر نافذ است كه تمام فصل سرماي ياس و نا اميدي رادر چشم بر هم زدني بهار كند.عشق يكي از زيباترين معجزه هاي خلقت است كه هر جا رد يا اثري از آن به جا مانده تفاوتي درخشان و ستودني چشم گير است.محبت همان جادوي بي نظيري است كه روح تشنه و سرگردان بشر را سيراب ميكند و لذتي در عشق ورزيدن هست كه در طلب آن نيست.بيا صادقانه عاشق شويم و عشق بورزيم تا از انعكاسش كل زندگيمان نورباران و لحظه لحظه عمر شيرين و ارزشمند گردد.در كورترين گره ها,تاريك ترين نقطه هاو مسدودترين راه ها عشق بي نظيرترين معجزه ي راه گشاست.مهم نيست دشوارترين حادثه ي پيش روي تو چيست.بدان سر سخت ترين قفل ها با كليد عشق و محبت و علاقه گشودني است.پس معجزه ی عشق را امتحان كن!"
تازه خوندن متن رو تموم كرده بودم كه صداي اف اف منو از درياي افكارم بيرون كشيد.گوشي رو برداشتم:
"بله؟"
امير با هيجان گفت:
"فرشاد,بپر اماده شو كارت دارم."
"اااااااااااااااااا امير!تو اينجا چيكار ميكني؟ مگه الان با دكتر..... كلاس نداري؟مگه من بهت نگفتم كار دارم نميتونم بيام و تو بايد جزوه هاتو بهم بدي؟"
"چرا.چرا.چرا.چرا هرچي تو ميگي درست.اما به خاطر جنابعالي يه كاري كردم و كلاس و پيچوندم"
اين صداي امير بهترين دوستم بود.البته يادم رفت كه بگم امير قبل از اينكه دوستم باشه پسر داييمه.اما ما با هم ديگه بزرگ شديم و از بچگي همبازي بوديم.واسه همين بيشتر شبيه 2 تا دوست بوديم براي هم.از دست اين پسر دايي شيطون هيچ كلاسي چه وقتي كه تو مدرسه درس ميخونديم چه وقتي تو دانشگاه پزشكي ميخونديم با ارامش تشكيل نميشد.مگه اينكه امير نميومد يا اينكه از كلاس اخراج ميشد!!!!!!!!اون موقع من و امير ترم سوم پزشکی رو میگذروندیم.
سكوت من باعث شد امير كلافه بشه.از پشت ايفون داد زد:
"فرشاد؟چه مرگت شده؟من با هزار و يك مكافات و بدبختي كلاس و بهم ريختم بعد تو مثل سوسمار وايسادي پشت اف اف صداتم در نمياد"
"خيله خب بيا تو حياط ببينم چي ميگي.كل محله فهميدن من و تو امروز نرفتيم دانشگاه."
در رو باز كردم و رفتم تو حياط.ديدم با يه چهره عصباني و حق به جانب داره مياد طرفم.گفتم:
"اين چه قيافه ايه؟عجب بچه پرروئيه!كي گفته به خاطر جيم شدن از كلاس بايد ازت ممنون باشم كه اين قيافه رو به خودت گرفتي؟."
"ببينم تو امروز چي كار داشتي كه گفتي نمياي؟"
"خب باهوش بايد ميرفتم عيادت خاله كه امروز پيوند كليه داشت."
"باهوش تر مگه من ادم نيستم كه يادم ننداختي؟"
"خبه خبه.حالا مگه بودن و نبودن تو فرقي هم به حال كسي داره؟؟؟؟؟؟؟؟حالا كي يادت انداخت؟"
"اولا كه بودن و نبودن من خيلي فرق داره همه كه مثل تو سوسمار نيستن كه همش silent باشن.دوما بابا يه ربع قبل از كلاس زنگ زد."
"خب؟چي گفت؟"
"بابا اون موقع گفت خاله جنابعالي كه عمه ي بنده ميشن از اتاق عمل اومدن بيرون و تو ريكاوري ان.منم اون موقع واسه همين كلاس رو كنسل كردم"
"اوه اوه اوه اوه اوه.همچين ميگه كنسل كردم كه انگار اين استادمونه."
"كمترم كه نيستم.!هستم؟"
"حرف مفت نزن."
"اين كارا اصلا به تو نيومده.لازم نيست نظر بدي سوسمار"
"خاله ديگه تا الان ديگه بايد به هوش اومده باشن.من ميرم حاضر بشم.منتظرم باش تا بيام.در ضمن اگه من سوسمار باشم تو دراكولايي."
بعدش دويدم سمت خونه تا امير بلايي سرم نياورده.همين طور كه داشتم ميرفتم تو اتاق به هم ريخته و شلوغم همزمان به اين فكر ميكردم كه فردا تز داريم.ولي با خودم قرار گذاشتم وقتي برگشتيم با امير دوتايي درس بخونيم.
از بين لباس كثيف ها و سي دي و فيلم وكاست هاي پخش شده كف اتاقم گذشتم و به كمد لباس رسيدم.همزمان هم تو دلم غر ميزدم پس اين پروانه خانوم تو اين خونه چي كار ميكنه؟اما بعدش خودم جواب خودمو پيداكردم.پروانه خانوم كه هر روز اتاق منو تميز ميكنه.فقط اين منم كه مثل خيلي ديگه از پسرا شلخته ام و اتاقمم بهم ريخته!!!!
از كمد يه تي شرت و شلوار جين برداشتم و پوشيدم.رفتم جلو اينه كه يه دوش ادوكلن حسابي بگيرم كه از پنجره امير رو ديدم كه داشت دور استخر قدم ميزد و يه چيزي زير لب زمزمه ميكرد.پنجره ي اتاقمو اروم و بي صدا باز ميكنم ببينم چي داره با خودش ميگه كه صداش مياد:
"فرق تو قلب و احساس قشنگته كه منو اينجوري ديوونه كرده
حس عجيبه خواستن چشماته كه تا ابد تو دلم لونه كرده
دستاي گرمتو ازم نگيري كه مرحم قلبيه كه پر درده
باز دوباره ذل بزن تو چشام كه دوري تو منو ديوونه كرده"
تا اينجا رو كه خوند بلند زدم زير خنده و از اونجايي كه اون روز حسابي به خودش رسيده بود داد زدم:
"چي شده خوشتيپ؟عاشق شدي؟!"
اخماش رفت تو هم و روشو برگردوند.تا اون موقع نشده بود من به امير تيكه بندازم و اون جواب منو نده و عصباني شه.اون هميشه سعي داشت تو هر شرايطي روحيه ي خودشو حفظ كنه و همه چي رو عادي جلوه بده.كلا روحيه ي امير شاد و شوخ و خندون بود.منم هميشه امير رو تحسين ميكردم و سعي ميكردم مثل اون باشم و براي اين كار سعي زيادي ميكردم.
اما اون موقع داشتم با خودم فكر ميكردم من كه حرف بدي نزدم كه.پس چرا امير عصبي شد؟تصميم گرفتم سر به سرش بذارم.رفتم تو حياط و رو به امير گفتم:
"حالا نميخواي بگي طرف كيه؟نترس من به دايي ميگم برات استين بالا بزنه."
با همون قيافه و عصبي جواب داد:
"بيا بريم فرشاد حوصله ندارم."
ديدم واقعا امير اوضاعش خرابه واسه همين ديگه تا بيمارستان سعي كردم اذيتش نكنم و اونو با افكارش تنها بذارم.و البته اين كارم نتيجه داد چون تقريبا وقتي به بيمارستان رسيديم امير اوضاع عادي پيدا كرده بود.
از ايستگاه پرستاري شماره اتاق رو سوال كرديم و عيادت خاله رفتيم.همه اعضا خانواده هم اونجا جمع بودن.در واقع من و امير اخرين نفرات بوديم و كلي خجالت كشيديم.
.داييم يعني پدر امير فرزند ارشد خانواده ي مادريم بود و مادرم هم با چند سال اختلاف بچه ي دوم.دايي 2 تا پسر داشت كه اوليش بود امير و بعدي هم سعيد.سعيد 21 سالش بود . من هم چند سال پيش يكي از خواهرهام رو تويه تصادف از دست داده بودم و اين مسئله خيلي برام گرون تموم شد.چون من به فرانك بيش از حد وابسته بودم.بعد از مرگ فرانك من سعي كردم جاي خالي اون رو با خواهر ديگه ام فرناز پر كنم.فرناز تازه اون موقع 18 سالش بود و من كلي تو خونه سر به سرش ميذاشتم ميكردم.بعد از مامانم هم پدربزرگ و مادربزرگ صاحب يه دختر ديگه شدن كه خاله كوچيكه ي منه كه تنها يه دختر داره به نام باران.باران تقريبا هم سن و سال فرنازه و 2 سال ازش بزرگتره.خلاصه با هم رابطه ی خیلی خوبی دارن.
يه چند دقيقه كه با خاله حرف زديم و احوالش و جويا شديم امير اشاره كرد كه بريم.بعد رو كرد به خاله و گفت:
"شمام استراحت كنين.واستون خوب نيستا اين همه حرف بزنين.باز ديدين زبونم لال زبونم لال پس فردا سرطان هنجره ميگيرين يه خرج ديگه رو دست اين علي اقا(شوهر خاله ام)ميذارينا.از ما گفتن بود!"
رو كرد به علي اقا و ادامه داد:
"شمام جلو زبون اين زنتو بگير ها.كار دستت ميده!"
حرف امير كه تموم شد دايي سعي كرد جولو خنده اشو بگيره و با لحني جدي گفت:
"ا........امير خجالت بكش بچه اين چه حرفيه.زود عذر خواهي كن."
امير رو كرد به خاله و گفت:
"عمه جون خودشون ميدونن من شوخي ميكنم.اين طور نيست؟"
خاله سرشو تكون داد و گفت:
"اره عزيزم اره.تو هم برو به كارت برس.برو عمه جون.برو"
"يعني شما دارين جدي جدي منو از اتاق بيرون ميندازين؟"
بعد با لحن تئاتري انگار داره نمايش بازي ميكنه صداش رو عوض كرد و گفت
"نه نه نه نه اين كارو نكنيد!ايناهاش همين سوسمار درازي كه كناره من ايستاده است ميداند كه تا به حالا به اندازه مو هاي سرم از كلاس اخراج شدم.....نه....شما ديگر اين كارو نكنين.....من طاقت اين درد را نخواهم داشت.گاهي اوقات در كنج شب هاي تنهايي به خود ميگويم امير اين شانه هاي نحيف تو تا كي ميتواند اين كوله بار پر از سختي و مشقت را حمل كند و خم به ابرو نياورد!"
حالا ديگه كاملا رو زمين زانو زده بود و چهره ي مظلومانه به خودش گرفته بود.در حالي كه همه ميخنديدم زير بازوشو گرفتم و از زمين بلندش كردم.گفتم:
"تو خسته نميشي اين قدر زرت و پرت ميكني؟تو اين موقعيت, تو بيمارستان هم دست از اين لودگي هات برنميداري؟كي گفته دخترا پر حرفن؟!تو دست هر چي پرحرفه از پشت بستي با اين همه حرف كه ميزني...!"
خاله گفت:
"فرشاد جان دعواش نكن برادرزاده مو!ببين چقدر سرحاله.بقيه رو هم شاد ميكنه"
قبل از اينكه امير فرصت دفاع پيدا كنه گفتم:
"اخه خاله شما كه نميدونين اين چه جونوريه!از صبح كه از خواب پا ميشه همين جوري يه بند ور ميزنه.سر منو ميبره"
امير جواب داد:
"جونور خودتي سوسمار"
بالاخره امیر رضایت داد از روی زمین بلند شه و ما بیمارستان رو ترک کردیم. پرسیدم:
"کجا میری؟ "
"رستوران."
"رستوران؟؟؟"
"اوهوم"
"مخت تاب برداشته.الان؟تو منو از بیمارستان کشوندی که بریم رستوران؟"
"بهت نگفتم چه طوری کلاس امروز صبح و بهم زدم؟"
"نچ.راستشو بگو امیر باز چه اتیشی تو دانشگاه سوزوندی؟"
"اتيشه
خاصي نبود.!يه اتيش معمولي بود كه خودش شعله ور شد!امروز صبح با دكتر ....
كلاس داشتيم.بهت گفتم كه يه ربع قبل از كلاس بابام زنگ زد منم گفتم زشته
كه من نرم بيمارستان.واسه همين قبل از اينكه استاد بياد سر كلاس وقتي هيچ
كس تو كلاس نبود رفتم و با يه پيچ گوشتي يكي از پيچ هاي صندلي شو باز
كردم!مطمئن بودم با اين كار بلايي به سرش مياد به خاطر قد كوتاه و وزن خيلي
زيادش!"
من كه از تعجب چشمام 6 تا شده بود با لحني كه در اون تعجب و سرزنش موج ميزد گفتم:
"امييييييييييييييييييير.دي وونه تو چي كار كردي؟"
"چي
ميگي تو واسه خودت.دو جسله پيش كلاس هايي كه باهاش داشتيم رو غايب بوديم
رفته بوديم صفا سيتي.اگه اين جلسه هم ميفهميد تو نيستي ميدونستي چيكار
ميكرد؟جلسه ي قبل گفته بود اگه كسي 3 جلسه غيبت داشته باشه حذف واحد ميشه و
گفته بود به كسايي هم كه غيبت دارن بگيدكه منظورش دقيقا به من و تو
بود.يعني اگه اين جلسه نميومدي اين واحدت پاس نميشدهمين امروز صبح بچه ها
بهم گفتن."
"پس تو ميخواي بگي به عبارتي فداكاري كردي برام؟؟؟؟؟؟؟؟؟"
"چه عجب از مغز نداشته ات استفاده كردي يه چيزي فهميدي"
"خب وقتي اومد سر كلاس چي شد؟"
"هيچي
ديگه مثل هميشه بدون لبخند و خشك و رسمي اومد تو كلاس و با هزار اكراه
زيرلب يه سلامي كرد.كيفش و گذاشت روي ميز و يه چرخي وسط كلاس زد و با نگاه
تحقير اميز مارو بر انداز كرد.وقتي خواست بشينه سر جاش صندلي از هم وا رفت و
كلاس از خنده مفجر شد.اصلا رفت رو هوا.واقعا هم خيلي خنده داشت.بايد بودي و
ميديدي چه بلايي سرش اوردم."
منم در حالي كه از دست امير خيلي خنده ام گرفته بود و مي خنديدم بريده بريده گفتم:
"بعدش....چي..شد؟"
"خب تو اول يكم مهربون تر سوالتو تكرار كن.چون هنوز به خاطر بهم ريختين كلاس صبح تشكر نكردي ازم."
"امير.حوصله ندارم. ميزنم يه بلايي سرت ميارم."
"امير و كوفت!مگه نميگم مهربون سوال كن.در ضمن حق نداري اسم منو اين جوري ببري.!"
"امير"
"يكم مهربون تر تازه به اضافه ي تشكر!"
"امير اخه اين چه مسخره بازيه كه راه انداختي.ما كه اين حرفا رو نداريم."
"چرا اين حرفا رو داريم.زياد هم داريم.ميخوام يكم ناز كنم.!!!!اگه قبول نكني خودم به دكتر....ميگم تو غايب بودي"
"اخه ديوونه..."
نزاشت حرفمو ادامه بدم.گفت:
"رو حرف بزرگترت حرف نزن بچه سوسول!همين كه گفتم يا تشكر ميكني يا امارتو به استاد ميدم."
"اميرجون دستت درد نكنه.خوب شد؟"
"نخير اصلا هم خوب نشد.قبول ني"
"چرررررررررررررا؟اصلا
حالا كه اين طور شد.به جهنم.هر كاري كردي به خودت مربوطه.نه به من.اصلا من
خودم امارتو به دكتر ميدم تا بفهمه چه دانشجو با ادبي داره..!!!"
"برو بابا...جرات نداري"
"چرا خيلي خوب هم دارم.فكر كرده خودش پسر شجاعه!مزخرف!!!!!"
"راستي گفتي پسر شجاع يه سوال برام پيش اومد"
چهره امير جدي بود و توش نشونه اي از شوخي پيدا نبود.گفتم:
"خب بپرس."
"از تو كه اين همه باهوش و با ادب وخرخون ا ببخشيد منظورم درسخون بود هستي ميتونم يه سوال بپرسم؟"
"اوهوم"
"يعني اصلا خجالت نكشم؟!"
با خودم گفتم چي ميخواد بپرسه؟
"مگه تو اصلا خجالت كشيدن بلدي؟!!!"
باشه حالا كه اصرار ميكني ميپرسم.ببينم تو ميدوني اسم پدر پسر شجاع قبل از تولد پسر شجاع چي بوده؟"
رومو برگردوندم و به امير كه داشت جدي و مظلومانه نگام ميكرد چشم دوختم و زدم زير خنده.!امير گفت:
"ا....خب چرا ميخندي سوسمار.جواب منو بده ديگه.دارم راست ميگم!از بچگي كه اين كارتون و ميديدم واسم سوال شده بود!!!!"
من هنوز داشتم ميخنديدم و امير با لبخندي محو و چشمايي كه از شيطنت ميدرخشيد ادامه داد:
"فرشاد.جدي جدي گفتما. "
"خيلي ديوونه اي.گفتم حالا چي ميخواد بپرسه.مسخره!حالا جدا داري كجا ميري؟"
"بذار من بقيه ي داستان و واسه ات تعريف كنم..."
پريدم وسط حرفش و گفتم:
"بگو بگو.گوش ميدم."
"جونم
واسه ات بگه كه بعد از كلي خنده و مسخره بازي اون وسط هيچ كس به فكر
دكتر... نبود.همه فقط ميخنديدن.اون قدر صداي خنديدنمون بلند بود كه وقتي
استاد...داشت رد ميشد فهميد تو كلاس يه خبريه چون سر كلاس دكتر...كسي حق
نداره نيشخند بزنه چه برسه به قهقهه!!!!!خلاصه اقا,چون دوست جون جوني اقا دكتره ابولحول ما بود بدون در زدن اومد تو و ديد بلللللللللللللللللللللله ما چه بلايي سر دكتر اورديم!!!”
خب بعدش چي شد؟"
"تا
اومد توصدامو عوض كردم و داد زدم اقا مگه اينجا طويله است؟؟؟!!!!!لطفا در
بزنيد بعد داخل شيد.از شما بعيده.اينو كه گفتم خنده ي بچه ها شدت گرفت.ديگه
فقط مونده بود بيوفتن از روي صندلي هاشون كف كلاس...!حالا اينش كه خوبه
وقتي استاد بدون در زدن وارد شد و من بهش تيكه انداختم هاج واج مونده بود
كه اين كي بود كه زايه اش كرد.بعد از چند ثانيه به خودش اومد و رفت سمت
دكتر كه كف كلاس تقريبا ديگه دراز كشيده بود و صداي ناله اش بين خنده هاي
ما گم شده بود!ميخواست از روي زمين بلندش كنه كه نتونست..."
امير يه نگاه به من كه ديگه تقريبا از فرط خنده نفسم بالا نميومد كرد و با لحني شوخ ادامه داد:
"داشتم
ميگفتم نتونست.حالا چرا نتونست بلندش كنه چون وزن دكتر خيلي زياد بود!!!و
طبق قوانين فيزيكي و علمي همچين چيزي امكان نداشت!ابدا!رفت چند تا از
اساتيد ديگه رو خبر كرد و اومدن 10 نفري با هم بلندش كنن كه گفتن نميشه و
بايد جرثقيل بياد جمعش كنههههههههههه!!!!!اخرشم مجبور شدن زنگ بزنن
امبولانس بياد با والكر و برانكارد ببرنش بدن تحويل زنش بگن اين اقا تون تو
مدرسه شيطوني كرده.معلماش ادبش كردن!!!!!"
من كه روي صندلي ماشين ولو شده بوديم و تا چند دقيقه فقط به حرفا و اداهاي امير ميخنديدم.تا اينكه امير گفت:"پسر عمه,مردي؟"
بعدش ادامه داد
"خدا رو شكر كه از شر تو يكي خلاص شدم.اخيش."
وقتي ديد من جواب نميدم و فقط ميخندم گفت:
"پاشو سوسمار.پاشو خودتو جمع كن!جلف!كيو ديدي تو ماشين اين شكلي بخنده.پاشو جمع كن بساطتو"
ديدم كنار يه رستوران واستاده و ميخواد پياده شه.
از ماشين پياده شدم و با حالتي كه به سختي خنده امو كنترل ميكردم گفتنم:
"پس امروز كلاس خيلي خنده داربوده"
امير سرش رو به علامت مثبت تكون داد و وارد رستوران شد.پشت سرش داخل شدم و سر يه ميز نشستيم.گفتم:
"امير دمت گرم.واقعا اين كارات تشكر داشت.خيلي حال كردم."
"جاااااااااانم؟اين ديگه چه طرز حرف زدن بود؟به گوش عمه برسه پوستت و ميكنه."
"پس اگه به گوش دايي برسه چه اتيشي سوزوندي چي كارت ميكنه؟"
"اگه كلاغا خبر ندن چيزي نميشه."
"بعد اگه اون وقت كلاغا خواستن حق السكوت بگيرن چي اونوقت؟"
"ما خودمون دربست مخلص اون كلاغاي خبرچين هستيم.امروز ناهار مهمونه من."
"باشه.چون
ميبينم خيلي اصرار داري و داري پر پر ميزني قبول ميكنم.حالا بگو چرا ما رو
برداشتي اوردي اينجا.ميرفتيم خونه يه چيزي ميخورديم؟"
"اخه به خاطر پيروزي امروز بچه ها رو دعوت كردم اين رستوران ناهار مهمونه من باشن؟"
"دعوت كردي؟؟؟اينجا؟"
"په نه په دعوتشون كردم سازمان انتقال خون يكم مثل ومپايرها خون بخوريم!!!!!!"
"كوفت په نه په امير! حالمو بهم زدي تو رستوران"
"اومدن"
به
جايي كه امير خيره شده بود نگاه كردم و ديدم بچه ها دارن يكي يكي
ميرسن.امير واسشون دست تكون داد و بچه ها اومدن سر ميز ما.امير به يكي از
گارسون ها گفت چند تا از ميزا رو به هم بچسبونه تا همه سر يه ميز بشينيم.سر
ناهار هم بچه ها از كاراي امير تعريف كردن و هم امير ور تشويق كردن هم كلي
خنديدن.بعد از ناهار وقتي امير پول غذا رو حساب كرد همه با هم از رستوران
اومديم بيرون و از بچه ها خدافظي كرديم.
وقتي نشستيم توي ماشين رو به امير پرسيدم:"بچه ها از كجا فهميدن خرابكاري امروز, كار تو بوده؟"
"مگه كسي هست كه منو نشناسه؟؟!هر خرابكاري و شيطنتي تو دانشگاه باشه يه طرفش منم ديگه.!"
"واقعا امير اگه يه حرف درست تو زندگيت زده باشي دقيقا همين جمله بوده.!"
دوباره
امير به سمت بيمارستان رفت تا يه سر به خاله بزنيم. اما چون ساعت ملاقات
تموم شده بود اجازه ندادن بريم ملاقات.امير وقتي داشتيم تو ماشين مينشستيم
گفت:
"بوي دماغ سوخته مياد.فرشاد.مگه نه؟"
"ببين امير اصلا حال و حوصله اتو ندارم.ميزنم فكتو ميارم پايين."
"الهي....بابات قوربونت بره.مامانت دورت بگرده.چي شده؟كي پسر عمه امو ناراحت كرده!؟"
"خودت دورم بگردي و فدام بشي."
"حالا هرچي...ميگي چه مرگت شده؟"
"اخه فردا تز داريم."
"اوووووووووووووه حالا كو تا فردا.من گفتم چي شده حالا.بچه خرخون به درستم ميرسي."
"اره
امير جان بايد هم اين جوري بگي اگه همين به قول خودت خرخوني نبود كه الان
منو تو پزشكي دانشگاه تهران نميخونديم.يادته 3 سال پيش با چه بدبختي اينجا
قبول شديم؟"
"اوهوم.يادمه بد جور.حالا الان ميريم خونه درس ميخونيم.حال تو ام جا مياد.let's go"
رفتيم
خونه ي ما و با امير درس خونديم و امير شب بعد از شام رفت.كتابي رو كه صبح
روي اپن توجهم رو جلب كرده بود يادم اومد.از فرناز پرسيدم:
"فري اون كتاب روي اپن مال تو بود؟"
فرناز هميشه از ايكه من اسمشو نصفه نيمه صداكنم بدش ميومد اون موقع هم چون ميخواستم اذيتش كنم بهش گفتم فري! جواب داد:
"فرشاد ببينم چرا تو دوست داري عذابم بدي؟خوشت مياد؟"
"راستشو بخواي اره خيلي دوست دارم اذيتت كنم!"
فرناز با صدايي كه از بغض ميلرزيد گفت:
"واقعا كه فرشاد.خيلي لوسي"
بعدش
بلند شد و راه افتاد سمت اتاقش.فهميدم كه خيلي ناراحته و الانه كه اشكش در
بياد.دویدم سمتش و قبل از اینکه بتونه بره توی اتاقش راهش رو سد کردم.
با خنده به صورتش نگاه کردم و گفتم:
"فرناز؟"
جواب نداد.دوباره گفتم
"جون من ناراحت شدی؟"
با حرص جواب داد:
"په نه په اشک شوقه!!!"
"ای بابا تو و امیر هم که یاد گرفتین فقط بگین په نه په"
"دلمون خواسته."
"وای خواهری چی شده؟انگاری از دست من خیلی ناراحتی که این جوری جواب میدی.الهی که من بمیرم.معذرت."
بازهم جواب نداد ولی باید از دلش درمیاوردم.
"هنوزم نبخشیدی؟دلت میاد؟"
بغلش کردم و گفتم:
"هنوز دلخوری؟ببخشید خب من که حرفی بدی نزدم."
دیدم یهو زد زیر خنده و گفت:
"چیزی نشده فرشاد.فقط خواستم یکم خودمو لوس کنم.!!!"
"پس بگو منو سرکار گذاشتی دیگه.شمام بله؟"
ریز ریز خندید و گفت:
" ما هم بله"
" حالا دیگه منو سر کار میزاری شیطون؟نشونت میدم."
فرناز زود رفت تو اتاق و در رو بست.رفتم پشت در و گفتم:
"کاریت ندارم دیوونه بیا بیرون."
"نمیام تو هر کاری داری از پشت در بگو.میشنوم."
"اون کتابی که روی اپن ب..."
"مال دوستمه فرشاد.دق و دلیتو سرش خالی نکنی هااااا.اصلا من خودم میام بیرون.به اون کاری نداشته باش."
"ترمز کن.ترمز کن.دنده عقب بگیر با هم بریم.همچین میخواد از کتابه دوستش دفاع کنه که انگار بچه ی نداشته اشه!!!!."
"دست بهش نزنی فرشاد.مگه نه خودت میدونی و بابا"
"باشه باشه.من کاریش ندارم .فقط خواستم بپرسم نوشته ی پشت جلدش رو خوندی؟"
"نه"
"خواستم ازت کتابش رو قرض بگیرم نوشته ی پشتش رو بنویسم"
فرناز در اتاق رو باز کرد و اومد بیرون.به سمت اشپزخونه رفت و كتاب رو برداشت و پشت جلدش و خوند.بعد از چند ثانیه گفت:
"داداشیه ما از کی تا حالا به این مطالب علاقه مند شده؟"
شونه هامو بالا انداختم و گفتم:
"فقط ازش خوشم اومد گفتم بنویسمش."
فرناز کتاب رو به سمتم گرفت و گفت:
"فقط زود بیارش میخوام بخونمش.""ok.چي شده چرا اين جوري نگام ميكني؟"
"هيچي
يكم تعجب كردم چون هيچ پسري اهل اين جور كارا نيست.حالا چي شده تو يه روزه
مهربون شدي و عذرخواهي ميكني و از اين جور مطالب خوشت مياد, خداعالمه كه تو سرت چي ميگذره؟؟؟!"
"بهتره در موردش زياد فكر نكني مغزت منفجر ميشه...نبايد بهش فشار بياري.!"
"مخ خودت متلاشي ميشه.ميدوني چرا؟اخه تو اصلا مغز نداري!"
رفت تو اتاق و در رو بست.
صبح
كه از خواب بيدار شدم يه جوري فكر ميكردم يه روز متفاوته!به قول فرناز كلا
عوض شده بودم!!!اماده شدم و رفتم دانشگاه.(تازه اوله ماجرا از اينجا شروع
ميشه)سر كلاس توجه ام به دانشجوي تازه اي جلب شد.قيافه اش خيلي اشنا به نظر
ميرسيد.انگار قبلا ديده بودمش اسمش هم خيلي واسه ام اشنا بود.شيدا
اكبري.از صحبت ها و پچ پچ هاي بچه ها فهميدم دانشجوي جديديه كه تازه از يك
دانشگاه ديگه خودشو منتقل كرده به دانشگاه ما.به محض اينكه كلاس تموم شد
اروم از امير پرسيدم.
"امير به نظرت اين خانم اكبري اشنا نمياد؟"
امير نيم نگاهي به اون كه در حال حرف زدن با دخترا بود انداخت و گفت:
"به نظر اشنا مياد.ببينم جزو فاميل هاي دور كه نيست؟"
شونه بالا انداختم و گفتم:
"نه......يعني فكر نكنم."
وقتي
برگشت و ما رو متوجه خودش ديد با نگاهي مشكوك ما رو برانداز كرد و رفت.دو
ساعت ديگه كلاس بعدي مون شروع ميشد.تصميم گرفتيم با امير بريم يكي از كافي
شاپ هاي اطراف تا زمان بگذره.سر ميز كه نشستيم امير يه دفعه با صداي نسبتا
بلندي گفت:
"يادم اومد!"
يه نگاه به اطراف انداختم و با اخم گفتم:
"صداتو بيار پايين.همه دارن نگامون ميكنن."
"خيله خب بابا بزرگ!تو هم فقط بلدي دعوا كني.ميدوني چي يادم اومد؟فاميل اكبري واسه ات اشنا نيست؟"
با اينكه خيلي واسه ام مهم بود خودمو به بيخيالي زدم با لحني بي حوصله گفتم:
"كه چي؟"
"كه اينكه ايشون همونيه كه 3 سال پيش باهاش تصادف كرديم."
اين
جمله ي امير منو به چند سال پيش برد.وقتي كه تازه دانشگاه قبول شده بوديم و
داشتيم ميرفتيم ثبت نام.يكي از روزاي اخر شهريور.روز قبلش منو امير به
مناسبت همين قبولي از خانواده هامون هر كدوم يه ماشين خيلي گرون هديه گرفته
بوديم.خب بالاخره ديگه قبولي پزشكي اونم دانشگاه تهران اصلا چيز كمي نبود و
همه هم ميدونستن اون سال منو امير خيلي زحمت كشيده بوديم وتيريپ بچه
درسخون بر داشته بوديم.وقتي كاراي ثبت نام تموم شد و ما داشتيم برميگشتيم
تقريبا نزديكاي ظهر بود و هوا هم بي نهايت گرم.
موبايلم زنگ خورد.من همون طور كه پشت فرمون بودم گوشي رو جواب دادم:
"بله؟"
صداي فرانك از اون طرف خط شنيده ميشد.
"سلام به داداشي خودم.چطولي؟خوفي؟"
"اره من خوب خوبم.با امير داريم از دانشگاه برميگرديم."
"اوه اوه اوه ديگه داداشم دانشگاه قبول شده و ما رو تحويل نميگيره و..."
"ما غلط بكنيم...كجايي؟"
"اگه بياي دنبال خيلي گلي...!"
"زبون نريز كوچولو. فقط بگو كجايي؟"
فرانك
ادرس خونه ي دوستش رو داد و خداحافظي كرد.چون به ادرس نزديك بوديم تصميم
گرفتم قبل از رسوندن امير برم دنبال فرانك.نيم ساعت بعد م در خونه ي دوستش
تو ماشين منتظرش بوديم.روي صندلي عقب جا گرفت و سلام كرد.
"سلام به دانشجويان محترمه ي مكرمه ي مغفوره.!!"
من و امير خنديديم و امير گفت:
"فرانك اينا كه مونث بود...حالا چرا مغفوره؟"
"چون ديگه دانشگاه و درس و كتاب و تحقيق و پاچه خواري واسه نمره و ..الي اخر.""خب پس اينا رو هم به اين ليست تو مغزت اضافه كن خوردن و خوابيدن ممنوع,علافي و خيابون متر كردن ممنوع, دو دره كردن كلاس ها ممنوع,در مورد واحد ها هم امروز يه اصل مهم ياد گرفتيم.قانون پايستگي واحده!!!قانونش اينه((واحد ها نه پاس ميشوند و نه از بين ميروند,بلكه از ترمي به ترم ديگر انتقال ميابند!!!!!!))"
فرانك در حالي كه ميخنديد گفت:
"جدا؟؟فرشاد امير راست ميگه؟؟؟شما امروز اين همه چيز ياد گرفتين؟"
"اگه امير ميگه حتما ياد گرفته ديگه."
همون
طور كه با امير و فرانك در حال شوخي و خنده بوديم وارد اتوبان شديم و من
سرعتم رو زياد كردم.از اينه ديدم كه فرانك داره دنبال چيزي تو كيفش
ميگرده.برگشتم عقب كه ازش بپرسم دنبال چي ميگرده كه با فرياد امير كه صدام
ميكرد به خودم اومدم و فرمون ماشين رو كج كردم اما بازم ماشينم با ماشيني
كه به تازگي كنار اتوبان متوقف شده بود برخورد كرد و باعث شد اون به گارد
ريل هاي كنار اتوبان بخوره.صداي جيغ فرانك رو شنيدم .تو اخرين ثانيه سرم با
جسم سختي خورد و ديگه هيچي احساس نكردم چون همه چيز تاريك شده بود.
نفهميدم
چه قدر توي همون حالت بودم تا اينكه چشمامو باز كردم.اما باز هم سياهي بود
و سياهي.سرم سنگيني ميكرد.فكر ميكردم هنوز توي ماشينيم اما نميفهميدم چرا
همه جا تاريكه.گفتم:
"امير....امير خوبي؟فرانك؟"
صداي زني رو شنيدم كه به كسي گفت:
"دكتر رو خبر كنيد.مريض تخت 28 به هوش اومده."
صداي پاهايي رو شنيدم كه از من دور شدن.باز چشمام رو بستم چون تلاش رو بيهوده ميدونستم.
احساس
كردم كه چند نفر بالاي سرم پچ پچ ميكنن.چشمام رو باز كردم.صداي گفتو گو ها
قطع شد.انتظار داشتم نور چشمام رو بزنه و منو از شر تاريكي نجات بده!اما
چه انتظار بي حاصلي.فقط تاريكي مطلق بود.دستم رو به طرف سرم بردم.انگار
باند پيچي بود.كسي صدام زد:
"فرشاد.فرشاد جان.خوبي؟"
صدا برام خيلي اشنا بود.خيلي به مغزم فشار اوردم تا صاحب صدا رو بشناسم.با صدايي كه از ته چاه درميومد گفتم:
"فرناز...خودتي؟"
فرناز جواب داد:
"اخ ....اره داداشه گلم.حالت خوبه؟"
بعد مثل بچه ها ادامه داد:
"به خدا ديگه اذيتت نميكنم قول بده زود خوب بشي."
و زد زير گريه.
صداي گرفته و بغض كرده ي مادرم رو شنيدم كه گفت:
"خدا رو شكر كه به هوش اومدي."
بعد
سرش رو روي دستم گذاشت و زار زد.ديگران سعي ميكردن ارومش كنن.كم كم داشتم
صاحبان صدا هارو تشخيص ميدادم.صحنه ي تصادف جلوي چشمم ظاهر شد و به سرعت
گفتم:
"امير كجاست؟فرانك حالش خوبه؟"
اين جمله رو كه گفتم گريه هاي مادر و فرناز شدت گرفت:
فرناز ناليد:
"فرانك؟...كدوم فرانك؟ديگه فرانكي وجود نداره....."
تقريبا فرياد زدم:
"امكان نداره....فرانك؟بهش بگيد بياد و اين بازي رو تموم كنه.با من شوخي نكنين"
پدر گفت:
"اروم باش."
حس كردم پدر هم گريه ميكنه.واسه همين دوباره با لحني خشمگين گفتم:
"اخه چرا كسي بهم من راستشو نميگه؟....چرا همه جا تاريكه؟من ميخوام فرانك رو ببينم."
سعيد گفت:
"الان دكتر مياد.تو استراحت كن."
هنوز حرف هاي فرناز باورم نميشد.مگه ميشد فرانك مرده باشه؟نه امكان نداشت.دكترسلام و احوال پرسي سرسري با بقيه كرد و گفت:
"مشكل چيه پسرم؟"
"همه جا تاريكه.چيزي نميبينم."
حس
ميكردم در اون حالت همه چشم به دهن دكتر دوختن و منتظر عكس العمل اون
هستن.دكتر چشمام رو معاينه كرد و در جواب پدر و مادر و بقيه كه ميخواستن
ببينن چه بلايي سرم اومده گفت:
"فعلا بايد از سرش سي تي اسكن و ام ار اي گرفته بشه.اون وقت ميتونم نظر قطعي رو اعلام كنم."
با اين جمله پدر و مادر كه منتظر خبر اميدوار كننده اي بودن ناله سر دادن و حال بدي پيدا كردن.
بعد از رفتن دكتر پرسيدم:
"يكي به من ولقعيت رو بگه؟فرناز راست ميگه؟؟؟فرانك كجاست؟"
امير سعي در اروم كردنم داشت و گفت:
"حالا بعدا معلوم ميشه.فعلا به فكر خودت باش."
سرش فرياد زدم و گفتم:
"لعنتي بگو ديگه چه بلايي سرش اومده."
امير با سختي بقيه رو از اتاق بيرون كرد و از اونها خواست تو راهرو منتظر بمونند.
"ببين
فرشاد اصلا دوست ندارم مقدمه چيني كنم چون خودت بالاخره ميفهمي.چون فرانك
كمربند ايمني اشو نبسته بوده از ماشين پرت شده بود بيرون و متاسفانه همين
باعث شده از بين بره."
تنها
صداي موجود در اتاق صداي هق هق گريه ي من بود كه سكوت رو به طرز فجيعي
ميشكست.امير پيكر خسته و رنجورم رو در اغوش كشيد و نوازش كردم و مدام از من
ميخواست اروم باشم و صبر كنم.با وجود حال بدي كه داشتم از
دايي و بقيه خواستم پدر و مادر و فرناز رو ببرن خونه و منو تنها
بذارن.خيلي اصرار كردم تا موافقت كردن همه برن به جز امير و دايي.دوست
نداشتم كسي منو تو اون وضعيت ببينه و ترحم كنه!شايد هنوز با اينكه روي تخت
بيمارستان بودم و جايي رو نميديدم بازم غرورم رو حفظ كرده بودم و همچنين
نميخواستم اينه ي دق خانواده ام باشم.خاله و علي اقا و باران,
زن دايي و سعيد با پدر و مادر و فرناز به سختي از تختم دل كندن و سر اخر
رضايت دادن كه برن.به شرطي كه دايي دائم باهاشون در تماس باشه.هر چند كه
ميدونستم توي خونه هم اورم ندارن اما همين كه از محيط بيمارستان دور بشن
منو راضي ميكردم.چون با اينكه نميديدمشون بازم ميتونستم از صدا و صحبت
هاشون بفهمم كه چه روحيه ي داغوني دارن.همه مدام گريه ميكردن و يه لحظه
اروم نميگرفتن.روحيه خودم هم خيلي افتضاح بود.من خودم و اون راننده رو
مسئول مرگ فرانك ميدونستم.با اصرار دايي و دكتر ازمايشهاي لازم رو انجام
دادن و منو به اتاقم برگردوندن.
امير كنارم بود و دايي براي گرفتن جواب ازمايش ها رفته بود.
دايي وارد شد و گفت:"نتايج ازمايشها اومده بايد ببرمشون پيش دكتر.امير توام باهاممياي؟"
امير بيمعطلي جواب داد:
"اره.اره"
دايي و امير رفتند و من تنها در اتاق به جا موندمچددقيقه بعد امير دايي برگشتند
"دكتر چي گفت؟"
كسي جوابي نداد و من دوباره گفتم:
"چرا چيزي نميگيد؟....پس حتما اتفاق بديافتاده....انتظارشو داشتم."
امير گفت:
"فرشاد به خاطر ضربه اي كه به سرت وارد شده,....چطوربگم..."
"اميرادامه بده.ميخواي بگي كه من بينايي مو از دست دادم"
"متاسفم."
به سختي جواب دادم:
"لطفا تنهامبذاريد."
دايي وامير كه وضعيت منو ديدن از اتاق خارج شدند.
تقريبا
يه هفته از اون حادثه ميگذشت.مراسم ترحيم فرانك هم بدون حضور من برگزار شد
و من نتونستم براي اخرين بار ببينمش.دردي بسيار سخت و طاقت فرسا بود.دست خودم نبود اما از همه عالم و ادم متنفر شدهبودم.با خودم فكر ميكردم كه چه نقشه هايي رو بايد با خودم به گور ببرم.و
همين طور فرانك....اون ارزو هاي زيادي داشت...خيلي دوست داشت دور دنيا رو
ببينه.بهش قول داده بودم كه اين هفته دو تايي بريم شمال...........ولي اين
رويا ها هيچ وقت واقعي نميشدند.
ميلي بهديدن هيچ كدوم از اعضاي خانواده و فاميل نداشتم.همه چيز برام كاملا واضح بود.درموقعيتي كه فكر ميكردم بهتر از اون برام پيدا نميشه سقوط كردم.سقوطي كه فكر ميكردمبه قيمت تباه شدن زندگي و اينده امه...
خانواده ام اصرار داشتن منو پيش دكترا مختلف ببرنو امير هم در اين مورد خيلي با من كلنجار ميرفت.اما من ميلي به دكتر رفتننداشتم.اصلا
زير بار حرف كسي نميرفتم چون خودم رو مسبب مرگ فرانك ميدونستم.و اين رو كه
ديگه نميتونستم ببينم رو به عنوان يه درد و عذاب هميشگي و براي جبران سهل
انگاري كه داشتم پذيرفته بودم. شهريور ماه داشت تموم ميشد و من و امير بايد اون سال با هم اولين ترمدانشگاه رو تجربه ميكرديم.اما افسوس كه امكانش نبود.اميراصلا راضي نمي شد برهدانشگاه.يه روز كه تصميم داشتم در اين مورد باهاش جدي صحبت كنمگفتم:
"بالاخره كهچي؟ميخواي چيكار كني؟تا وقتي من تو اين وضعيتم توم ميخواي ترك تحصيلكني؟"
عصباني شد وگفت:
"اره.ارهميخوام نرم دانشگاه.ببينم كي ميخواد مجبورم كنه"
منم عصبي بهشتوپيدم:
"من ميخواممجبورت كنم.مگه مغز خر خوردي احمق؟"
"اره اقا جون.تو اين جوري تصور كن.ببين منو توبا هم زحمت كشيديم,باهم درس خونديم,با هم امتحان داديم,با هم يه جا و يه رشته قبولشديم.....اصلا شايد اگه تو نبودي من فكر كنكور دادن هم نبودم چه برسه به قبول شدنتو همچين رشته اي.من نميتونم برم.جاي تو اونجاست نهمن."
"ببين من روزاول هم تو بيمارستان بهت گفتم اين اراجيف رو تحويل من نده.تو هم لايقش هستي.دوستندارم حس كنم به خاطر من اينده ي بقيه هم خراب ميشه.تو هم اگه منو درك كني ميفهمياصلا دوس ندارم يه غم ديگه رو قلبم تلنبار بشه.ميتوني بري و هر روز واسه ام تعريفكني چي شده..."
خنده اي تلخ كردم و ادامه دادم"مثل دخترا!دوست ندارم حتي يه واو جابذاري.!!!!قبول؟"
"اخه.."
"اخه و اما و اگر و ايا و زيرا نداريم.اگه ميخواي خوشحال باشم همينيه كار رو واسه ام انجام بده؟؟؟"
امير با عصبانيت به من گفت:
"وقتي
تو دوست داري زجر كشيدن ديگران رو تماشا كني توقع داري من خوشحالت
كنم؟؟؟فرشاد تو واقعا نميفهمي داري چه بلايي سر بابا و مامانت و بقيه مياري
يا اينكه ميدوني و خودت رو ميزني به اون راه؟اونا فرانك رو از دست دادن تو
نبايد يه درد ديگه به بدبختي هاشون اضافه كني.قلب عمه ضعيف شده با هر
بهوونه ي كوچيكي قلبش ميگيره.فرناز ميلي به ادامه درسش نداره و باران هر
كاري ميكنه نميتونه به اينده اميدوارش كنه.اون پشتوانه هاي بزرگش رو از دست
داده و حس ميكنه ديگه كسي حمايتش نميكنه....اي كاش ميتونستي چهره پريشون و
رنج ديده ي بابات رو ببيني.اونا الان حس ميكنن به جاي يه نفر دو نفر رو از
دست دادن .تو فكر ميكني با اين لجبازي بچه گونه چي درست ميشه؟؟؟؟تو بايد
دوباره سر پا وايسي و خانواد ه ات رو جمع و جور كني...نه اين كه مثل يه
تيكه گوشت بي مصرف بشيني رو تخت بيمارستان."
حرف
ها و هشدار هاي امير درست بود.من بايد به خودم ميومدم.سرانجام تسليم خواست
اونا شدم و به دكتري كه دوست سعيد معرفي كرده بود مراجعه كرديم. دكتري ايراني الاصلي بود كه امريكا زندگيميكرد.سالي يكي دو بار هم به سرزمين مادريش كه يه روز وطنش بود سر ميزد.فارسي رو همخیلی راحت و روون صحبت میکرد که جای تعجب داشت.
با ديدن نتايج ازمايش هاگفت:
" به طور كلي حداقل 5 درصد ضرباتي كه به سر و صورتوارد میشه منجر به صدمه بهعصب بينايي میشه كه اينصدمه باعث كاهش شديد ديد میشه و الان در هيچ جايدنيا براي افرادي كه به اين عارضه دچار ميشن، درمان قطعي وجودنداره...."
بااین جملات تنها امید من از بین رفت.اما دکتر ادامه داد:
" بعضی از پزشكان در زمينه اين بيماري هيچدرماني را انجام نميدن و بعضی ها هم براي كاهش التهاب اعصاب كورتن تجویز مي كنن كهعوارض عمومي خطرناكيداره مثل بيماري هاي خوني وكليوي.اما شما خوش شانس هستید چون جمجمه ی شما در تصادف شکسته,میشه از یه روش دیگه استفاده کرد.بايك جراحي سعي ميكنم استخواني رو که در كنار عصبچشم در مغز موجب فشار امدن بهش میشه را بردارمبه امید اينكه اگر عصب در اون ناحيه آزاد شود به بهبود بيماري كمككنه."
وقتی حرفدکتر تموم شد.هجوم موج مثبت رو به قلبم احساس کردم و خوشحال از داشتن اینده ای روشنو زیبا خودم رو برای عمل اماده میکردم.و از خدا ممنون بودم که بالاخره دعا هام جوابداد.اما هرچی فکر میکردم به نتیجه نمیرسیدم چرا ادما فقط موقع داشتن مشکل و سختی وبیماری یاد خدا میوفتن.به خودم قول دادم که اگه دوباره تونستم ببینم و از اتاق عملسالم بیام بیرون هیچ وقت نمازم رو ترک نکنم.و از این تصمیم واقعا هم خیلی راضی بودمچون ارامش قلبی فوق العاده ای به من میبخشید و تحولی شگرف تو زندگیم به حسابمیومد.اما با همه ي اين ها ذره اي از عذاب وجدان من نسبت به مرگ فرانك كم نشد.
روز عملاسترس شدیدی داشتم اما بروز نمیدادم.چون این راهی بود که خودم انتخاب کرده بودم.بهگفته ی دکتر عمل که قرار بود روی من انجام بشه درصد خطری خیلی بالایی داشت.پدرومادر قبول نمیکردن و از من میخواستن که به حرفشون گوش بدم و راهی المان بشم.اما منبه هیچ وجه از حرفم کوتاه نمیومدم و میخواستم اگه قراره بمیرم بهتره ایران بمیرم.نههیچ جای دیگه.
امیرهمش سعی در اروم کردن من داشت چون انگار میدونست ترس عجیبی از این عملدارم.
یه ساعت بعدش باید میرفتم زیر تیغ جراهی.فقط امیر کنارم بود.پدر
در گیر و دار کارهای بیمارستان بود و خودم از دایی خواسته بودم که مامان
رو ببره خونه خودشون تا استرحت کنه و بیاد.دیگه باید پیداشون میشد.برای
اینکه به شرایطم فکر نکنم شروع کردم به حرف زدن با امیر تا سرم گرم بشه.از
امیر پرسیدم :
"راستی اونی که ما باهاش تصادف کردیم چی شد؟اصلا کی بود؟نمیدونم چرا بعد از این همه مدت یادش افتادم.""یه خانومی بود به اسم اکبری.اتفاق خاصی واسه اش نیوفتاد.چون ما به صندوق عقب ماشینش خورده بودیم فقط ماشینش خسارت دید.""پلیس کی رو مقصر اعلام کرد؟""هم اون و هم ما.اون نباید کنار اتوبان وایمیستاد و تو هم نباید از سرعت مجاز بیشتر میرفتی.""تو مطمئنی که حالش خوبه؟خودت دیدیش؟""اره بابا.نترس عذاب وجدان!چیزیش نشده.از منم سالم تر بود.”"از تو سالم تر بود؟مگه تو چت شده بود؟راستشو بگو""هیچی بابا دستم یه خورده همچین بگی نگی شکست!"با صدای بلندی گفتم:"چییییییییی؟شکست؟تو الان باید بگی؟""چه خبرته؟بیمارستان رو گذاشتی رو سرت.حالا مگه چی شده بود که باید میگفتم.""تازه میپرسی چی شده بود؟من که به هوش اومدم که تو حالت خوب بود...""خب اره دیگه.تو 24 ساعتی که بیهوش بودی منم دستم رو گچ گرفتم و از بیمارستان مرخص شدم.یعنی اصلا بستری نبو ........ "حرفش رو ادامه برید و گفت:"سوتی دادم در حد المپیک""خدایا..اینجا چه خبره؟چرا هیچ کس بعد از یه ماه به من نگفته بود 24 ساعت بی هوش بودم.؟؟؟؟یعنی من ارزش همین و هم نداشتم؟خوبه والا""به من چه؟دونستن تو چه دردی دوا میکرد؟مثلا میخواستی چیکار کنی؟"دیدم امیر تا حدودی راست میگه و من بیخود عصبانی شدم واسه همین سعی کردم بحث رو عوض کنم.با لحن شوخی گفتم:"یعنی الان دیگه دستت گچ نداره؟""متاسفانه یا خوشبختانه دیروز بازش کردم.""اه چقدر بد.میخواستم اذیتت کنم.کاش میشد روش یادگاری بنویسم...البته بعد عمل.""اگه تو بخوای یه بار دیگه میرم گچ میگیرم.""اره اره برو.""ترش نکنی یه وقتی.""نترس.من باید ترشی تو رو بخورم بعد شاید ترش کنم.!""فعلا که باید تو رو ترشی انداخت.موندی رو دست مامان و بابات!"در
همین بین پرستار اومد و خواست منو اماده کنه.امیر ازش خواست دست نگهداره
تا بقیه بیان و از همه خداحافظی کنم.کمی بعد مامان وبابا وفرناز و بقیه از
راه رسیدن.از همه خداحافظی کردم و گفتم:"اگه ديگه سالم از زير اين عمل نيومدم بيرون....خودتون حلالم كنيد."قبل از ورود امیر رو صدا کردم و اروم گفتم:"دوست دارم این حرفم رو اویزه ی گوشت کنی.اگه برام اتفاقی اوفتاد مواظب بقیه باش و..."امیر با صدایی بغض الود نالید:"ادامه نده دیوونه...به خدا می سپارمت."پدر و مادر صورتم رو بوسیدن و من در میون سیل گریه های مادر و فرناز و ناراحتی اعضای فامیل به اتاق عمل وارد شدم.دکتر که مرد شوخی بود گفت:"خب اقا پسر..الان موهاتو میتراشن.مشکلی که باکچلی نداری؟""نه"دكتر گفت:"چرا حالت بده؟تو اين مدت اصلا نديدم بخندي....خواهرت رو خيلي دوست داشتي؟از خانواده ات شنيدم كه تازه خواهرت رو از دست دادي."با تكون دادن سرم موافقت كردم و دكتر ادامه داد"تسليت ميگم.غم اخرتون باشه""ممنون""نا اميد نباش..همه چيز درست ميشه....تا پنج بشماري ديگه هيچي نميفهمي"ماسك اكسيژني روي صورتم قرار گرفت و من شروع كردم به شمردن:"يك, دو,سه..."و قبل از اينكه شمارش من تموم بشه بي هوش شدم......
.......تقريبا
يه هفته بعد بينايي كاملم رو به دست اوردم و اين رو يه شانس دوباره براي
براي زندگي و ساختن اينده ميدونستم در حالي كه لطفي بزرگ بود از طرف
خدا.وقتي بار اول بعد از عمل خانواده ام رو ديدم باورم نميشد اونا همون
ادماي قبلي باشن.پدر و مادر و حتي دايي و خاله و بقيه بسيار شكسته و عصبي
به نظر ميرسيدند.ميشد گفت در همون چند هفته به اندازه ي سه چهار سال تغيير
كرده بودن.پاي چشم هاي فرناز و مادر حلقه اي مشكي حكايت از سختي هاي اين
مدت ميكرد.امير هم لاغر شده بود و استخووني به نظر ميرسيد.در اين مدت باران
كنار فرناز بود و ازش مراقبت ميكرد.. 50 %شيدا اكبري رو كه باعث شده بود
تصادف كنيم رو مسبب تباهي زندگيم ميدونستم.و البته خودمم احساس گناه
ميكردم. قبل از عمل احساس بدي بهش نداشتم وبه اين فكر ميكردم كه بالاخره
خودمم هم به اندازه ي اون مقصر بودم.اما وقتي چهره ها ي رنگ پريده و پريشون
خانواده ام رو ديدم و به اين فكر افتادم كه ديگه هرگز فرانك رو
نميبينماحساس خيلي خيلي بدي نسبت به اون و خودم داشتم و با اينكه نديده
بودمش انا ازش متنفر شدم.عذاب وجدان مثل يه طناب كه به دور گردنم بسته شده
باشه بود وهر روز و هر زمان سعي داشت من رو خفه كنه.حدودا 10 روز بستر بودم.يه روز همين خانوم شيدا اكبري با پدرش براي عيادت به بيمارستان اومدن.اصلا
چشم ديدنش رو نداشتم و دلم ميخواست از اتاق بيرونش كنم اما امير مانعم شد و
بهم گفت پدر چون ميدونسته تقصير توام بوده رضايت داده و ازشون شكايت
نكرده. تقريبا
اواسط ابان بود و من شانس ديگه اي براي ادامه تحصيل در رشته ي مورد علاقه
ام رو داشتم.مدارك پزشكي رو به دانشگاه ارائه كردم تا بتونم با كمك امير و
كلاس هاي جبراني عقب موندگيم رو برطرف كنم.دانشگاه هم به دليل موجه بودن
غيبتم دوباره قبولم كردن و من تونستم توي يكي دو ماه خودم و به بقيه داشجو
ها برسونم و با امير هم كلاس بشيم.اما هر كاري ميكردم باز هم نميتونستم جاي خالي فرانك رو پر كنم چون همه چيز فابل جبران بود الا مرگ.....امير
چون دو سه بار بيشتر از من شيدا رو ديده بود و در جريان كارها بود زودتر
از من تونسته بود بشناستش و حالا اون زخم كهنه سر باز كرده بود و احساسات
گذشته دوباره در من بيدار شده بود.بعد از سه سال دست تقدير دوباره ما رو روبه روي هم قرار داده بود .تنفر من هم دوباره سر جاي اولش برگشته بود .
ب