رمان ازدواج صوری
دست خودم نبود و
محو صورتش شده بودم كه يه دفعه دستشو بلند كرد و كمي از چتريهاشو داد تو و
باعث شد من به خودم بيام و نگاهمو ازش بگيرم ...
كمي احساس گرما مي كردم .... يقه پيرهنمو شل كردم ..نمي دونم چم شده بود
....يهو از جام بلند شدم ...با بلند شدنم برگشت و به من نگاه كرد
برگه ها رو. گذاشتم رو صندلي و با گفتن الان ميام از سالن خارج شدم .
- خاك بر سرت چت شده؟
چندتا نفس عميق كشيدم و دستامو رو صورتم كشيدم و به طرف اب سرد كن رفتم و 3 تا ليوان اب دادم بالا
با اعلام اسم روزنامه امون با عجله وارد سالن شدم ...
و بي هوا برگه ها رو برداشتم و بدو به طرف سن رفتم..كه از پشت سر چند باري صدام كرد ولي اهميتي بهش ندادم و رفتم بالا...
خوشبختانه ادم كم رويي نبودم كه از رويارويي با يه جمعيت رنگ از روم بره
برگه
ها رو..روي تريبون گذاشتم با ديدم ليوان اب... اونجا هم به چهارمين
ليوان اب نه نگفتم و ريختم تو كاهدونم....و به جمله ي كاه مال خودت نيست
ولي كاهدون مال خودته هم اهميتي ندادم ...
نمي
دونم اين همه اعتماد به نفسو از كجا اورده بودم كه حتي بدون كوچكترين
نگاهي به برگه ها اين بالا و جلوي اين همه جمعيت ايستاده بود..
هنوز شروع نكرده بودم كه دايي ماهان هم وارد شد و با ديدن خالقي كنارش نشست
همون موقع خالقي چيزي بهش گفت كه رنگ از روي دايي هم پريد و به روي ميت گفت دمت جيز
و سريع از جاش بلند شد اما قبل از هر عكس العملي من شروع كردم ...كه دايي دستشو گذاشت رو دهنش و ناباوري دوباره سر جاش نشست
چشمكي به دايي زدم و با يه بسم الله به اولين جمله داخل برگه خيره شدم
كمي مكث كردم و دوباره به جمعيت منتظر خيره شدم
- پس چرا نگار هيچ مقدمه اي ننوشته ...؟
برگه ها رو زير و رو كردم ولي خبري از چنين چيزي كه مي خواستم بگم نبود ...
سكوت داخل سالن هم بدجور رو اعصاب بود دستي به پيشونيم كه كمي عرق كرده بود كشيدم..
و با اهم اهم لب تر كردم تا اولين جملات رو بر زبونم جاري كنم
خودم دست اون بالايي سپردم و شروع كردم :
- تا حالا شده وقتي مي ري جايي كه بايد چندين ساعت بموني و راه فراري نداري كار دست خودت بدي
- مخصوصا شما بله شما كه سني از تون گذشته ...اره بابا با توام
مكثي كردم و معني جمله ها رو نفهميدم كه باز ادامه دادم:
-پس بهتره از اين به بعد با ايزيلايف همراه باشي ...
چشمام
باز شد و سريع به دايي خيره شدم كه دستاشو گذاشته بود رو صورتش و خالقي با
چشماي از حدقه زده بيرون... با دوتا دست رو دهنش گرفته بود
به جمعيت خيره شدم
كه منتظر ادامه حرفام بودن
- يعني از قديم گفتن جايي بشين كه زيرت نم نده با ايزيلايف نم بي نم
تا اينو گفتم سالن همچون بمبي از خنده ها به لرزه افتاد
با چشماي ترسيده به خالقي خيره شدم اروم دستاشو برد بالا و به برگه هاي تو دستش اشاره كرد
به برگه هاي تو دستم نگاه كردم
گلوم خشك شده بود ..برگه ها رو زير و كردم شايد به چيز جالب تري برسم
- ايا از ورزش هاي طاقت فرسا خسته شدي ...از غذاهاي رژيمي بيزاري
مي خواي به هيكل ايده الت برسي... پرفكت اسپكت مي تونه تو رو به همه ارزوهات برسونه
خنده هاي تو سالن لحظه اي تموم نمي شد
خالقي براي دايي يه ليوان اب اورده بود
جونم امده بود تودهنم
اخرين برگه رو گذاشتم رو
- عطر 212 بهترين و تنها ترين راه براي رسيدن
يهو دهنم قفل كرد
و قبل از اينكه جمله ها رو بلند بگم... متنو خوندم
دستام مي لرزيد

نامردا منو پیچونده بودن!
– وایسین اگه حالیتون نکردم!
در باز کردم و رفتم تو.
از کارشون خندم گرفته بود.
سوار آسانسور شدم و دکمه ی دو رو فشردم.
همینطور که صدای آهنگ آسانسور تو فضا پیچیده شده بود داشتم تو آیینه به خودم نگاه میکردم .
به صورتم که الان می شد جای زخمارو روش دید.
روشون دست کشیدم.
هر تماس یادآوری یک خاطره از دیشب برام بودن.
مگه تو زندگی یک دختر چیزی وحشتناک تر از تجاوز هست؟ ...
چیزی ترسنکاتر از دریده شدن توسط گرگای وحشی جامعه هست؟ ..
بعضیا شانس میارن و تموم میکنن ولی بعضیا زنده می مونن و این درد با خودشون تا آخر به گور می برن و گاهی وقتا نگاه های جامعه است که روح آدمو تیکه تیکه می کنن.
کی میاد با یه دختر دست خورده ازدواج کنه؟..
اما نمیان بپرسن که آیا تو با میل خودت بهت دست زدن؟
ولی بازم فایده نداره چون آخرش تقصیر گردن خود دخترست ...
تو اون موقع شب بیرون چی کار میکردی؟..
نمیان بگن که شاید از سرکار میاد یا شایدم مثل من نیاز به فکر کردن داشته یا هرچی! به هر حال تا وقتی کسی نخواد اونا حق ندارن بهش دست بزنن!
نمیان بگن که تقصیر جامعست که یه دختر تنها نمی تون برای خودش خلوت کنه!..
اصلا آیا ما تو این جامعه جایی داریم؟..
من که فکر نمی کنم! ..
یک دفعه صدای : طبقه دوم، خوش آمدید! منو از عالم رویا بیرون کشید.
سریع تا قبل از بسته شدن در بیرون پریدم.
به آسانسور نگاه کردم که به سمت بالا حرکت کرد.
برگشتم سمت خونه...
کلید انداختم که درباز کنم...
وقتی در باز شد همزمان با باز شدن در خونه بغلی بود که یه دختر با موهای بلوند و شلواربرمودای قرمز و تاپ ساده ی تنگ طوسی با یه کیک شکلاتی تو دستش اومد بیرون .
با دیدن من جا خورد.
یه نگاهی بهش کردم و سرمو چرخوندم و خواستم برم تو که گفت :
ببخشید خانوم؟
صداش شبیه سروناز تو کلاه قرمزی بود !
– بله ؟ جانم؟
نگام کرد.
مو هاشو که مش صورتی توش داشت پشت سرش گوجه ای بسته بود .
– شما اینجا زدگی می کنین؟
- بله. چطور؟
یه حس ششمی بود که می گفت از اون سیریشای چسبن که به پسرا می چسبن و اون پسر کسی نیست جز....
– چند وقته؟
- چی؟
- چند وقت اینجا زندگی می کنی؟
- چندماهه.
پوزخندی زد و گفت : ااااا! نه بابا! پس همین روزاست که از شرّت خلاص شه!
اخمامو تو هم کشیدم
– ببخشـیـــــد؟
با پررویی تمام تو چشمام ذل زد و گفت :
بله جـ...ده خانوم ! اگه نمی دونستی بدون اون چشاش جز من کسی دیگه رو نمیبینه!...
برام جای تعجب داره که هرزه های خیابونی مثل شما رو تو خونش آورده.!
بد جوری عصبیم کرده بود.
حرفاش بدجوری رو اعصاب بود .
تمام زورمو تو مشتام جمع کردم و یه سیلی خابوندم توگوشش.
کیکیش از دستش افتاد زمین و پخش زمین شد.