رمان چار دیواری4
همونطور كه رو شكم داشتم خرو پف مي كردم و اب دهنم روي بالشت ترگل و رگلم كه معمولا پره از اين لكه هاست... اوييزون بود ...
صداي مادرمو شنيدم:
- مجيد ...
- نه توروخدا بذار بخوابم ..
بالشت بر داشتم و سرمو بردم زيرش كه باز صدام كرد :
مجيد...
-
اين بار پتو رو هم رو خودم كشيدم ...ولي از اونجايي كه فشاراي روحي زيادي
هميشه در اول صبح به من تحميل ميشه ...باعث شد نتونم اين همه فشارو تو خودم
بگنجونو و خلاص ...
اوه چه بويي اول صبحي ...يعني هوا دل انگيز تر از اين ميشه ...طاقت نيوردم و پتو رو كنار زدم
و بينيمو بيشتر به بالشت فشار دادم كه بويي رو حس نكنم
- اه لعنتي ..حسام كشتمت ..يادم باشه ديگه شبا خوراك لوبيا نزنم تو رگ كه اول صبحي بايد برم به استقبال اسپري به به ...
- مجيد
واي ننه بسه ديگه .
كه يه دفعه در اتاق باز شد
- باشه باشه الان پا مي شم ...
تا
اومدم كه كمي جا به جا بشم يهو يه چيز گوشتي و سنگين با سرعت نور به باسن
بر خورد كرد و بقيه فشاراي روحي ازاد شدن و صداي منم در اومد:
- واي مادر ...
با عجز بر گشتم و به پسر 5 ساله 40 كيلويي اعظم خانوم خيره شدم و با نفرت گفتم :
- تو ننه ات چي بخورت داده كه انقدر گامبو شدي ؟گامبوووو
..
- عمو عمو بيا الاغ سواري
- زهرمار ...پس الان داري چه غلطي مي كني ..
- عمو عمو
-واي بلند شو كمرم شكست
-عمو عمو
-سوار الاغم بشي بايد رو كمرش بشيني... اونجايي كه توي پاندا نشستي .جزي از نشيمنگاهه
كه يه بار ديگه بالا و پايين پريد .. كه با عصبايت به طرفش برگشتم ..تا متوجه شد كه مي خوام بزنمش بشمر سه در رفت
در حال اه و نفرين با خودم گفتم :
- اين اعظم خانومم نذر داره كه هر صبح بيكار بيكار پا ميشه مياد خونه امون
..
پتو رو زدم كنار ...
- اخ كه چقدر اين بچه سنگينه ...بايد لنگنمو به يه دكتر حاذق نشون بدم ...
بينيمو كشيدم بالا و به سمت دستشو يي رفتم ....به خودم تو اينه نگاهي كردم...بايد حتما يه دوش مي گرفتم
يعني بوي گربه مرده بهتر از من بود
چقدر
اين دستشويي اول صبح به ادم حال مي ده ..ادم از تمام فكر و غصه اش خلاص
ميشه ...و يه جورايي تازه متولد ميشه ..و من هر روز به اين نتيجه بيشتر از
گذشته اميدوارتر مي شم
شلنگ ابي كه عمه اقدس سال پيش از مكه به عنوان يه سوغاتي فابريك برامون اورده بودو برداشتم ...
خوب يكي مزيتاي اين سوغاتي اينكه يه سر پيچم سر شلنگ داره و اب تو شلنگ مي مونه
- حالا توش اب سرد بازه.. يا گرم.؟چه مي دونم ..يا شانس
- واي ننه سرويس شدم رفت
شلنگو ول كردمو دو متر پريدم رو هوا
تا صدام بلند شد مامان با عجله اومد تو اتاقمو و خواست درو باز كنه كه پريدم و درو گرفتم
- چي شده چرا درو گرفتي ...؟
- واي مامان برو تورخدا الان آبروم مي ره ..
- چي شد؟ چرا صدات در اومد ؟
در حالي كه داشتم مي سوختم بهش گفتم :
- برو ديگه بعد ميام كامل برات تعريفــــــــــــ
كه يه دونه محكم كوبيدم رو دهنم با خودم گفتم :
-چي چي رو تعريف مي كني پسره هيچي ندار...
حالا اين وسط نمي دونستم بخندم يا گريه
خلاصه با كلي اصرار بلاخره رضايت دادكه اتاقو ترك كنه
بعد از دوشي كه همراه با درد و سوزش بود و هيچ مزه اي بهم نداد..موهامو خشك كردم و لباسامو پوشيدم ...
به ساعت نگاه كردم ..هنوز وقت داشتم ..اما حالي براي بيرون رفتن نداشتم ...
نگارم
كه انگار نه انگار بايد متنو برام مي اورد ..وقتي هم براي رفتن تا روزنامه
رو نداشتم ...تصميم گرفتم بين راه باهاش تماس بگيرم و ازش بخوام كه متنو
برام بياره
به ساعت نگاه مي
كردم وقت زيادي نمونده بود و من بايد هر چه سريعتر خودمو مي رسوندم ..اين
ترافيكم مصيبتي بود ...با تماسي كه با نگار داشتم قرارشد هم خودش بياد و هم
متنو برام بياره هرچند مي دونم از طرف دايي مي خواد بياد كه طبق معمول
خرابكاري نكنم.
قرون دايي برم كه با همه نگرانياش بازم بهم اعتماد كرده بود
تو سالن جلوي در ورودي منتظرش بودم ولي هنوز نيومده بود گوشيمو در اوردم و باهاش تماس گرفتم و لي گوشيش خاموش بود...
- اين دختر تا منو دق مرگ نكنه ول كن نيست
دوباره شماره رو گرفتم كه با شنيدم خاموش است با عصبانيت تماسو قطع كردم
و وارد سالن شدم
و با ناراحتي رو صندلي اخرين رديف نشستم
و سرمو بردم عقب و تكيه دادم به ديوار و دستامو رو دسته هاي صندلي گذاشتم
و چشمامو بستم
چندتا از خبرنگاراي روزنامه ها رفته بودن بالاي استيج و برنامه ها در حال اجرا بود ...
- آه دايي جان خودت شاهدي دخترت گند زد به همه چي ...اينبار مسئول ابروريزي روزنامه من نيستم ..اون دختر از خود راضيته.....
اوه خدا حالا بايد چطور اين رسوايي رو جمع كنيم..
سرمو تكوني دادم و با چشماي بسته در حالي كه خنده به لبهام اومده بود با زمزمه گفتم ::
-اصلا مي رم بالا و شعر دوره مهد كودكمو مي خونم و ملتم مستفيض ميشن...
-اره همين خيلي خوبه
و بلندزدم زير خنده و كمي تو جام جابه جا شدم ...و پاي راستمو انداختم روي پاي چپم و ادامه دادم :
چندتا جكم مي گم كه اين محيط خشك از اين بي حالي و كسلي در بياد ..اوه اين عاليه
-اقاي نجم ؟
خدايا روياها چقدر بهم نزديكن ..انقدر استرس دارم كه صداي اين دختر رو هم به راحتي مي شنوم ...
و باز لبخند زدم
-اقاي نجم ؟
-اي بابا يه رويا چندبار تكرار ميشه
-جانم عزيزم
ديگه صداش در نيومد ...
همونطور كه مي خنديدم با چشماي بسته گفتم :
-نگو تو رويا هم خجالتي هستي
كه اين بار با صداي لرزوني :
-اقاي نجم ميشه چشماتونو باز كنيد
يه لحظه مخم فعاليتشو ريست كرد و خنده از روي لبام رفت و با وحشت چشمامو باز كردم
مسلما تصويرش نميتونست ديگه رويا باشه ...
دستام كه رو دسته صندلي بود شل شد و با ناباوري بهش خيره شدم ..
كمي رنگش پريده بود ...
در كيفشو باز كرد و چندتا برگه در اورد و مقابلم گرفت و گفت:
-نگار خانوم اينو به من دادن كه به دستتون برسونم
با سرعت از جام بلند شدم و برگه ها رو از دستش قاپيدم
-چرا شما ؟خودش گفت امروز مياد
-شما نبوديد بعدشم نمي دونم چرا گفتن من بيارم
سريع برگه ها رو زير و رو كردم ولي اصلا حواسم به برگه ها نبود ..همش داشتم به گندي كه با چشماي بسته زده بودم فكر مي كردم
حالا خوبه با كيفش نكوبيد تو فرق سرم
همين طور با خودم درگير بودم كه بهم گفت:
-با اجازه من ديگه برم
-كجا؟
با تعجب برگشت طرفم و گفت:
-بايد برگه ها رو مي اوردم كه اوردم ديگه كاري ندارم
-نمي خوايد بمونيد ؟
جهت نگاهشو تغيير داد و به روي استيج خيره شد كه يكي از خبرنگارا داشت متن اماده اشو مي خوند
و بعد بدون اينكه حرفي بزنه اروم اومد و كنار صندلي بغليم نشست و كمي مقنعه اشو كشيد جلو ...
همونطور كه برگه ها دستم بود بهش خيره شدم ..اصلا به من نگاه نمي كرد و به رو به روش خيره شده بود ..و منم آروم بغل دستش نشستم ...
دستاشو تو هم گره كرده بود و روي كيفش گذاشته بود ...حالا محو اون بودم اما به ظاهر منم به رو به روم خيره بودم ...
حضور نابهنگامش بكل منو از خوندن متن و اماده شدن از ياد برده بود صندليا طوري بودن كه موقع نشستن دو نفر زيادي بهم نزديك ميشدن
بوي
ادكلنش بينيمو پر كرده بود اروم برگشتم و به نيم رخش خيره شدم اولين باري
بود كه انقدر نزديك بهش بودم ..حالا مي تونستم تو چهره اش دقيق تر بشم
مژ
هاي بلندي كه چشماي مشكيشو به زيبايي نمايش گذاشته بود و سايه زير چشماش
شده بود چشمام حركت كرد و به لبهاش رسيد ..لبهاي ميزون كه با همون رژ
ديروزي بهشون جلا داده بود
دست خودم نبود و
محو صورتش شده بودم كه يه دفعه دستشو بلند كرد و كمي از چتريهاشو داد تو و
باعث شد من به خودم بيام و نگاهمو ازش بگيرم ...
كمي احساس گرما مي كردم .... يقه پيرهنمو شل كردم ..نمي دونم چم شده بود
....يهو از جام بلند شدم ...با بلند شدنم برگشت و به من نگاه كرد
برگه ها رو. گذاشتم رو صندلي و با گفتن الان ميام از سالن خارج شدم .
- خاك بر سرت چت شده؟
چندتا نفس عميق كشيدم و دستامو رو صورتم كشيدم و به طرف اب سرد كن رفتم و 3 تا ليوان اب دادم بالا
با اعلام اسم روزنامه امون با عجله وارد سالن شدم ...
و بي هوا برگه ها رو برداشتم و بدو به طرف سن رفتم..كه از پشت سر چند باري صدام كرد ولي اهميتي بهش ندادم و رفتم بالا...
خوشبختانه ادم كم رويي نبودم كه از رويارويي با يه جمعيت رنگ از روم بره
برگه
ها رو..روي تريبون گذاشتم با ديدم ليوان اب... اونجا هم به چهارمين
ليوان اب نه نگفتم و ريختم تو كاهدونم....و به جمله ي كاه مال خودت نيست
ولي كاهدون مال خودته هم اهميتي ندادم ...
نمي
دونم اين همه اعتماد به نفسو از كجا اورده بودم كه حتي بدون كوچكترين
نگاهي به برگه ها اين بالا و جلوي اين همه جمعيت ايستاده بود..
هنوز شروع نكرده بودم كه دايي ماهان هم وارد شد و با ديدن خالقي كنارش نشست
همون موقع خالقي چيزي بهش گفت كه رنگ از روي دايي هم پريد و به روي ميت گفت دمت جيز
و سريع از جاش بلند شد اما قبل از هر عكس العملي من شروع كردم ...كه دايي دستشو گذاشت رو دهنش و ناباوري دوباره سر جاش نشست
چشمكي به دايي زدم و با يه بسم الله به اولين جمله داخل برگه خيره شدم
كمي مكث كردم و دوباره به جمعيت منتظر خيره شدم
- پس چرا نگار هيچ مقدمه اي ننوشته ...؟
برگه ها رو زير و رو كردم ولي خبري از چنين چيزي كه مي خواستم بگم نبود ...
سكوت داخل سالن هم بدجور رو اعصاب بود دستي به پيشونيم كه كمي عرق كرده بود كشيدم..
و با اهم اهم لب تر كردم تا اولين جملات رو بر زبونم جاري كنم
خودم دست اون بالايي سپردم و شروع كردم :
- تا حالا شده وقتي مي ري جايي كه بايد چندين ساعت بموني و راه فراري نداري كار دست خودت بدي
- مخصوصا شما بله شما كه سني از تون گذشته ...اره بابا با توام
مكثي كردم و معني جمله ها رو نفهميدم كه باز ادامه دادم:
-پس بهتره از اين به بعد با ايزيلايف همراه باشي ...
چشمام
باز شد و سريع به دايي خيره شدم كه دستاشو گذاشته بود رو صورتش و خالقي با
چشماي از حدقه زده بيرون... با دوتا دست رو دهنش گرفته بود
به جمعيت خيره شدم
كه منتظر ادامه حرفام بودن
- يعني از قديم گفتن جايي بشين كه زيرت نم نده با ايزيلايف نم بي نم
تا اينو گفتم سالن همچون بمبي از خنده ها به لرزه افتاد
با چشماي ترسيده به خالقي خيره شدم اروم دستاشو برد بالا و به برگه هاي تو دستش اشاره كرد
به برگه هاي تو دستم نگاه كردم
گلوم خشك شده بود ..برگه ها رو زير و كردم شايد به چيز جالب تري برسم
- ايا از ورزش هاي طاقت فرسا خسته شدي ...از غذاهاي رژيمي بيزاري
مي خواي به هيكل ايده الت برسي... پرفكت اسپكت مي تونه تو رو به همه ارزوهات برسونه
خنده هاي تو سالن لحظه اي تموم نمي شد
خالقي براي دايي يه ليوان اب اورده بود
جونم امده بود تودهنم
اخرين برگه رو گذاشتم رو
- عطر 212 بهترين و تنها ترين راه براي رسيدن
يهو دهنم قفل كرد
و قبل از اينكه جمله ها رو بلند بگم... متنو خوندم
دستام مي لرزيد