رمان چار دیواری3
فصل سوم :
خيلي كم حرف بود و دلم مي خواست درباره اش بيشتر بدونم ولي فعلا دستم به جايي بند نبود ...
با رسيدن به شركت نگهبان با دفتر مدير عامل تماس گرفت و اومدن ما رو اطلاع داد
نگاهي به نماي بيروني ساختمان انداختم و دستي به گردنم كشيدم و گفتم :
- خدا هم.... هر چي خوبه مي ده به ما از بهترون
خالقي با نگاهي متعجب زده برگشت و ازم پرسيد:
- واقعا دلتون از اين چيزا مي خواد؟
-اخه كيه كه بدش بياد ؟
- ولي به نظرم ادمي كه ارزوهاي بزرگي داشته باشه به اين چيزاها اهميت نمي ده
با
اين كه كم حرف بود ولي بر خلاف انتظارم اصلا خجالتي نبود... تو نگاه و طرز
حرف زدنش يه جور غرور بود كه باعث ميشد ادم نا خوداگاه و ناخواسته بهش
احترام بذاره
- اين شركت تو چه زمينه اي فعاليت مي كنه ؟
- والا رئيسش خيلي مايه داره ..اين تازه يكي از شركتاشه ...كارخونه چيني رويال هم مال اين شركته
ابروهاشو انداخت بالا و ازم پرسيد :
- حالا چرا اومديد اينجا براي مصاحبه ....؟
- خوب اگه خبرنگار بودي مي فهميدي هر مصاحبه اي فقط براي چاپ نيست
-يعني چي ؟
- كم كم مي فهمي
با اينكه مي دونستم چيزي از حرفامو نفهميده ولي چيز ديگه اي نگفتم و راه افتادم و اونم اروم از پشت سر دنبالم اومد
***
خالقي همونطور كه نشسته بود به اطرافش نگاه مي كرد..و منم بغل دستش سرگرم
ور رفتن با گوشيم بودم ..اين دومين باري بود كه به اينجا مي اومدم
اروم برگشتم و به گونه اش كه كمي قرمز شده بود و وروم داشت خيره شدم و نا خوداگاه ازش پرسيدم:
- درد داري؟
متوجه سوالم نشد و ازم پرسيد :
- بله ؟
دستمو به طرف گونه خودم بردم و بهش گفتم :
-گونه اتون قرمز شده... مي گم درد داره؟
با سر انگشتش روي گونه اشو لمس كرد و گفت :
-نه
و نگاهشو ازم گرفت
شونه هامو انداختم بالا و دوباره مشغول ور رفتن با اس ام اس هام شدم
و با خودندن بعضيهاشون به خنده مي افتادم
كلا
سرخوشي از من مي باريد... بدون اين كه بدونم قراره تمام خوشي ها و بي
خياليام با ورود افرادي براي هميشه از بين برن ...و از من يه مجيد ديگه
بسازن
خالقي به عقب تكيه داد و به دستم خيره شد ..متوجه حركاتش بودم ولي به روي خودم نمي اوردم چون كار مخفي انجام نمي دادم
همونطور كه سرم تو گوشيم بود ازش پرسيدم :
- نمي خواي يه دوره خبرنگاري بگذروني ..اگه مي خواي تو اين كار بموني بهتره اين كارو بكني
جوابي نداد و من به بالا و پايين كردن اس ام اسا مشغول شدم
- گفتي قبلا كجا كار مي كردي ؟
-يه شركت خصوصي
- شركت چي بود ؟
حرفي نزد... فهميدم دارم زيادي فضولي مي كنم
خواستم يه چيز ديگه ازش بپرسم كه منشي بهمون گفت مي تونيم وارد بشيم
بلند شدم و گوشي رو تو جيبم گذاشتم و همراه خالقي وارد شديم ...
به
محض ورود به اتاق ... فرد مقابلم كه كسي جز پناهي مدير عامل شركت نبود از
جاش بلند شد...سرمو تكوني دادم و بهش سلام كردم و اونم با دست به مبلاي
چرمي سفيدي كه از ميزش دورتر بود اشاره كرد و تعارف به نشستنمون كرد
در
حال نشستن بوديم كه ميزشو دور زد و قبلا از امدن به طرف ما گوشي تلفن رو
برداشت و همونطور كه به خالقي خيره بود و با نگاهش اون بيچاره رو مي خورد
به طرف پشت خط گفت :
-لطفا بگيد برامون قهوه و كيك بيارن
و گوشي رو گذاشت .خالقي كه از نگاههاي مدير عامل كلافه به نظر مي رسيد
كيفشو كه بين من و خودش گذاشته بودو برداشت و كمي بهم نزديك شد و كيفو رو
پاهاش گذاشت
در واقع اين يه گفتگو بود كه بيشتر قصدمم گرفتن يه رپرتاژ از اين شركت عظيم بود ...
هر چند طرف هم ادم كمي نبود و هر كاري از دسش بر مي اومد ..
خالقي سعي مي كرد اروم باشه و فقط به كارايي كه من مي كنم توجه كنه
پناهي هم با هر بار جواب دادن نگاهي به خالقي مي نداخت كه اينبار من كلافه شدم ...
وسط
حرف زدن بوديم كه در زده شد و برامون قهوه اوردن از فرصت استفاده كردم و
سوئيچو از جيبم در اوردم و به طرفش گرفتم و با حالت خودموني بهش گفتم :
- يه سر برو پايين و ببين اون نامه ها يي رو كه امروز داشتيم درباره اش حرف مي زديم و تو داشبورد گذاشتم...
خالقي كه منتظر همچين موقعيتي بود بدون هيچ سوال و تعجبي سوئيچو از دستم گرفت و با ببخشيد و خداحافظي از اتاق خارج شد
با خروج خالقي پناهي طرز نگاهش عوض شد و با قيافه اي جديتري به سوالاتم جواب مي داد
وقتي سوالاتم تموم شد و داشتم وسايلمو جمع مي كردم كه ازم پرسيد :
- اين خانوم همكارتون هستن ؟
نگاهي بهش انداختم و سرمو تكون دادم و گفتم :
- بله
واقعا ادم مزخرفي بود كه تحملش براي من يكي غير ممكن بود ..نمي دونم تو نگاه و سوالش دنبال چي مي گشت ... كه مدام هي سوال مي كرد
بعد از گرفتن رپرتاژ و گفتگوي خسته كننده اي كه باهش داشتم از ساختمون خارج شدم ...
با
ورود به محوطه نگاهي به اطرافم انداختم ...ماشين سر جاش نبود يه لحظه
سرجام وايستادم و چشم چرخوندم كه با صداي بوقي مسير ديدمو تغيير دادم و به
طرف چپم خيره شدم
بله خانوم با ماشين من داشت حال مي كرد... حالا خوبه بهش گفته بودم ... فقط برو تو ماشين بشين ..براي من ماشين سواري هم كرده
ماشينو روشن كرد و به طرفم اومد
هم خنده ام گرفته بودو هم اماده متلك پروندن بودم كه بهم رسيد و پياده شد و گفت :
-ببخشيد جاش بد بود و تو رفت و امد بود اين شد كه با اجازه اتون ماشينو بردم اونور
- خدا ببخشه
خواستم حرف ديگه اي بزنم كه ماشينو دور زد رفت و نشست
همين كه پشت فرمون نشستم ازم پرسيد :
-كارتون تموم شد؟
-سوالايي مي پرسيا ...تموم نشده بود كه من نمي اومدم
تا خواستم پامو بذارم رو گاز .... نگهبان با سرعت به طرف ماشين دويد و با دست بهم اشاره كرد كه يه لحظه صبر كنم
نگاهي به خالقي كردم و گفتم :
- خدا رحم كنه
همونطور كه رو فرمون ضرب مي اومدم نگهبان به همراه يكي از كارگراي اونجا كه تو دستش دو جعبه بزرگ بود به طرفمون اومدن
نگهبان سرشو به طرفم خم كرد و گفت :
-اقاي پناهي گفتن يه هديه ناقابله
لبخندي زدم و گفتم :
-راضي به زحمت نبوديم
و از ماشين پياده شدم
نگهبان گفت :
-يكي براي شما يكي هم براي خانوم
دودست سرويس چاي خوري بود
تو دلم گفتم نه قدمشم بد نيست ..خيلي وقت بود كه از اين چيزا نگرفته بودم ...
در عقبو باز كردم و جعبه ها رو گذاشتم و به نگهبان گفتم :
- ازشون تشكر كنيد
نگهبان سري تكوني داد و از ماشين فاصله گرفت ... با خنده به طرف خالقي برگشتم و گفتم :
- اينم از روزي امروز
- اين چيه ؟
- يه هديه ناقابل
- هميشه از اين كارا مي كنن؟
- همه كه نه .ديگه از اين دست و دلبازا كم پيدا ميشه ... خدا بده بركت
- اخه براي چيه ؟
-
براي چي نداره كه عزيز من..وقتي هديه دادن بايد بگيري ...بذار كمي بگذره
خودت مي فهمي با پول خبرنگاري نمي توني خرجتو در بياري .البته تو اين
شهرستون .....بعضي وقتا اين چيزا لازمه زندگيه
سري تكون داد و با حالت تمسخر گونه اي گفت :
- چه جالب
**********
بين راه با دايي تماس گرفتم كه گفت فردا نگار متنو مياره و نيازي به رفتن به دفتر نيست تماسو كه قطع كردم رو بهش گفتم :
-مسيرتون كجاست ؟
-ممنون ميشم ميدون بعدي منو پيدا كنيد
-اين وقت شب؟..نه امكان نداره بگيد مي رسونمتون
-نه خودم ميرم
- خانوم خالقي خواهشا انقدر تعارفي نباشيد ..
كمي از چتر يهاشو داد تو و با ناراحتي ادرسو گفت و من حركت كردم ...كمي از مسير هميشگيم دور شدم ...
وارد خيابوني كه گفته بود شديم
-حالا كجا بايد برم؟
-من همينجا پياده ميشم
- اي بابا بگيد... دايي سپرده ..صحيح و سالم برسومنمتون
اب دهنشو با ناراحتي قورت داد و بهم گفت كه مستقيم برم ...
كمي كه جلو تر رفتم گفت :
-همينجاست
به اطرافم نگاهي كردم
-ممنون حسابي به زحمت افتاديد..
- چه زحمتي
پياده
شد و با يه خداحافظي به سمت يكي از ساختمونا رفت كه يهو چشمام باز شد
...داشت مي رفت به طرف ساختموني كه روش نوشته شده بود خوابگاه انديشه
از تعجب داشتم شاخ در مي اوردم كه ياد جعبه افتادم و سريع دو بار براش بوق زدم
ايستاد و به طرفم برگشت ...پياده شدم و جعبه رو برداشتم و به طرفش رفتم
و همونطور كه يه علامت سوال بزرگ تو سرم جونه زده بود گفتم :
-داشت يادتون مي رفت
برگشت و نگاهي به خوابگاه كرد و دوباره به من چشم دوخت و در حالي كه اب دهنشو قورت مي داد و گفت :
- ميشه خواهش كنم فعلا اين پيش خودتون باشه
بدون اينكه بپرسم چرا... ازش پرسيدم :
-شما اينجا زندگي مي كنيد ؟
رنگش پريد و گفت:
-نه نه ..يعني راستش ...يكي از دوستام اينجاست
ابروهامو انداختم بالا و با اشاره به جعبه گفتم :
-حالا من با اين چيكار كنم ؟
- اگه ايرادي نداره پيش خودتون باشه ...كه بعدا ازتون بگيرم
سرمو تكوني دادم و گفتم :
- باشه
لبخندي محوي زد و ازم خداحافظي كرد و به طرف خوابگاه رفت
كمي ايستادم و به رفتنش خيره شدم به جلوي در كه رسيد ديدم داره با زني كه ورود و خروجا رو كنترل مي كنه حرف مي زنه
زن هي نگاهي به من مي كرد و با تشر حرفي رو بهش مي زد
خالقي هم همش سرشو تكوني مي داد و معلوم بود كه مجبور بود حرفاي زنو تصديق كنه و بگه بله بله كه دست از سرش برداره
خواستم برم جلو ببينم چي ميگه كه خالقي با نگاهي كه توش پر اضطراب بود ازم خواست جلوتر نرم
..به ناچار راه رفته رو عقب عقب برگشتم و پشت فرمون نشستم و دستي به گردنم كشيدم
بعد از 5 دقيقه معطلي بلاخره زن از خرشيطون پايين اومدو اجازه داد كه بره تو
ماشينو روشن كرد و خيابونو دور زدم ..كه همزمان گوشيم صداش در اومد..دكمه سبزو فشار دادم و گفتم :
- جانم
-اخه جونت كجا بود ني قليون
-نه اينكه تو هلكولي ني لبك
-كجايي؟
-تو خيابون
-چه غلطي مي كني ؟
خنده اي كردم و گفتم :
-تو چه غلطي مي كني كه تنهايي بهت مزه نمي ده
قهقه اي زد و گفت :
- تو كه مي دوني چه مرگمه چرا انقدر سوال مي كني هر جايي كه هستي بدو بيا
- يه امشبو رو بي خيال.... جون حسام حال ندارم..خسته ام
-براي من انقدر كلاس نيا ...بدو بيا... بچه ها هم هستن
-باور كن دارم از كت و كول ميفتم
-بيا ديگه بهشون قول دادم امشبو رو بتركوني
به جان حسام امروز با خودم نيوردمش
- بيا با مال من مي زني
به خنده افتادم و بهش گفتم :
- من هي بهت مي گم نره خره تو هي مي گي
- زهرمار تا نيم ساعت ديگه خودتو برسون
و تماسو قطع كرد
حسام
هم از اوناش بود ...هر وقت كه دلش مي خواست دوره مي نداختو همه رو دعوت
مي كرد... حالا نمي دونم با چه اعتماد به نفسي هم اينكارو مي كرد..
يه خونه يه خوابه... كه هميشه خدا بهم ريخته بود و سايل پذيرايش مي شد يه استكان چايي مونده فلاسكي ...
دانشجوي ترم اخر دندون پزشكي بود ..از اون بچه باحالاي مخ... كه فقط كافي بود يه بار يه چيزي رو دم گوشش بخوني
اشنايمون هم بر مي گشت به زماني كه براي يادگيري سنتور به اموزشگاه ما اومده بود ...
يعني اگه باهم دوست نمي شديم نمي دونستم انقدر ادم لارجيه
روز اول چنان تيپي زده بود كه يه لحظه فكر كردم اون استاده و من شاگرد
بچه مشهد بود از معرفت و مرام هم چيزي كم نداشت
خلاصه ميشد يكي از بهترين دوستام ..و از قضا همچنان مثل خودم مجرد بود و حال دنيا رو مي كرد
با اينكه خسته بودم ولي دلم نيومد يه شب به ياد موندي رو از خودم بگيرم
***
به
جلوي اپارتمان كه رسيدم ..نگاه به طبقه بالا انداختم ..كه فكر خالقي
ذهنمو دوباره درگير خودش كرد ..با تكون سر فكرشو از خودم دور كردم و وارد
ساختمون شدم
با ورود به داخل اسانسور دكمه مورد نظرو فشار دادم و
دستامو تو جيب شلوارم فرو كردم و به اينه پشت سرم تكيه دادم
هنوز دنبال سوالهاي بي جوابي بودم كه مدام تو ذهنم رژه مي رفتن..
اومدن
ناگهاني خالقي..رفتنش به خوابگاه..اصرا دايي براي موندنش و خلاصه سوالايي
كه همشون منتهي مي شد به همين سهيلا خانوم كه خيلي مرموز بود
با باز شدن در.... تيكه امو از اينه جدا كردم . و وارد راهرو شدم
اولين ضربه رو كه به در زدم حسام با خنده و دندوناي مثال زدنيش درو بروم باز كرد
لبخندي زدم و گفتم :
- بازم كه خودتو خفه كردي
با خنده درو بيشتر باز كرد و من وارد شدم
با ديدن بچه ها سرمو تكوني دادم و گفتم :
- مي بينم كه همه مفت خورا جمعن
با اين حرفم همگي با شوخي و خنده ريختن رو سرم و تا مي خوردم زدنم
حالا بزن كي نزن..البته همش به شوخي ..بدون استثنا هممون مجرد بوديم
ولي بيمنون فقط حسام رو خيلي دوست داشتم بي شيله و پيله و باحال بود
بقيه هم به جز دو سه نفري خوب بودن ....
ديگه اخراي شب
بود ...انقدر حرف الكي و مسخره زده بوديم كه خودمونم خسته شده بوديم ...اين
جمع شدنامون هم بيشتر براي خنده و شوخي بود
با رفتن بچه ها فقط من موندم و حسام ...كه ازم پرسيد :
- شام خوردي ؟
- مگه تو گذاشتي ...حالا چيزي داري بخوريم ؟
- نمي دونم برو تو يخچالو يه نگاهي بنداز
- يعني من هلاك اين مهمون نوازيتم ..
خنده
اي كرد و همونطور كه داشت اطرافشو جمع و جور مي كرد يكي از كوسنا رو به
طرفم پرت كرد كه جا خالي دادم كه يه راست خورد به ليوان روي ميز و كه باعث
شد ليوان كج بشه و بيفته رو سراميكا و بشكنه
زدم زير خنده كه گفت :
- درد مارمولك... مگه چندتا ليوان داشتم كه اينم فداي خودت كردي
با لودگي از جام بلند شدم و در يخچال كوچيكشو باز كردم و جلوش زانو زدم
- يعني مي گم بيچاره اون دختري كه قراره زنت بشه ...
- چرا ؟
- هيچي تو اين خراب شده ات نداري
اومد بالا سرم و مثل من جلوي يخچال كوچيكش نشست و گفت :
- كوري ؟نمي بيني يه كنسرو لوبيا هست
برگشتم طرفش و با خنده گفتم :
- مملكتي داريما... مثل تو دكترشي.. وضعت اينه.. واي به حال امثال ما ..
كنسرو برداشت و گفت :
- انقدر فك نزن بيا كوفت كن و بخور
- تو نمي خوري ؟
خنده اي كرد و گفت :
- نه
در كنسرو باز كردم و يه قاشق برداشتم و خودم ولو كردم رو مبلش و مشغول خوردن شدم ...
كمي اتاقو جمع و جور كرده بود و درست رو به روي من در حال خوندن يه كتاب قطور بود
سومين قاشقو گذاشتم تو دهنم و بهش گفتم :
- خيلي وقته اموزشگاه نمياي
- تمام وقتم پره
- وقتت پره يا سر و گوشت هر جمعه به جمعه مي جنبه
- باور كن وقت اون كارارو هم ندارم
- فاشق بعدي رو گذاشتم تو دهنم كه برام چشم وابرويي و اومد و گفت :
- تو چي ؟ تو هم خيلي موز مار شدي
- من ؟
پوزخندي زدم و گفتم :
- اتفاقا نيستي كه ببيني دايي جونم يه شغل جديد بهم داده
- چي ؟
- شدم دايه
پوقي زد زير خنده و گفت :
- جدي باش
- به جون تو راست مي گم ..امروز يكي رو برداشته اورده دفتر و مي گه بايد تا چند وقت باهات كار كنه و همه چي رو بهش ياد بدي
چشماشو تنگ تر كرد و گفت:
- طرف دختره؟
با خنده سرمو تكون دادم
- نه ديگه لازم شد يه دست كت و شلوار شيك دختر كش براي خودم بگيرم
- بس كن حسام ...خودت مي دوني اصلا تو اين فازا نيستم ..دختره هم كه انگار تو اين دنيا نيست
- حالا از ما گفتن.... نگي حسام بچه بود نفهميد
خنده
دار بود اينكه من بخوام چنين فكري بكنم... تمام كنجكاوي هاي منم بر مي گشت
به حضور ناگهاني خالقي و اينكه چرا دايي اصرار داشت كه اون با من كار كنه
و گرنه خالقي كجا و من كجا
-حالا اسمش چيه ؟
-فضولي مگه ؟
سرشو تكوني داد و گفت :
- اره
ناخواسته لبخند محوي زدم و گفتم:
- سهيلا
- اوف... سهيلا و مجيد..چه شود ..لازم شد يه روز بيام دفتر روزنامه
فقط خنديدم و چيزي نگفتم
مي دونستم همه ي حرفاي حسام از سر شوخيه ..اخه منو خوب مي شناخت
با خنده اخرين قاشقم گذاشتم تو دهنم و عزم رفتن كردن....
تا جلوي در براي بدرقه ام اومدو بهم گفت:
-من چند روز ديگه ميام دفترتون
- نه تو رو جدت... اون يه بار اومدي برا هفت پشتم بسه ..هزارتا خاطر خواه پيدا كردي ..و نون ما رو هم اجر
ضربه محكمي به شونه ام زد و گفت :
- خوشگليه ديگه.. هزارتا دردسر داره..
- نه اينكه تو هم خيلي خوشگلي ...به شامپانزه گفتي زكي
و دوتايي زديم زير خنده
****
درو كه باز كردم ديدم فقط لامپ راهرو روشنه...
طبق معمول مادرم زود خوابيده بود ...به طرف اتاقم رفتم ...و بعد از عوض كردن لباسام رو تخت ولو شدم ...
خستگي از سر و روم مي باريد ...
نگاهي به اطراف اتاقم انداختم ..يه اتاق ساده كه تنها چيز با ارزشش يه لپ تاپ بود كه روي ميز قديميم خودنمايي مي كرد ..
همونطور كه به لپ تاپ خيره بودم و به همايش فردا فكر مي كردم .. چشمام اروم اروم سنگين شدن و منو به خواب سنگيني فرو بردن