بين راه با ديدن نگار راهمو كج كردم و به طرفش رفتم و دستامو رو ميزش تكيه دادم و ازش پرسيدم :
- متني رو كه دايي گفته بود اماده كردي ؟
همونطور كه دستاشو رو كيبورد حركت مي داد ..و نگاش به صفحه خيره بود بهم گفت:
- هر وقت اماده شد... مي دم خدمت حضرت اقا
- اي بابا يعني اماده نكردي ؟
- نه
- نگار فردا بايد متنو بخونم ...چطور بايد خودمو اماده كنم؟
- به من چه ..وقتي مي گي خودم مي خونم بايد... اين چيزا رو هم در نظر مي گرفتي ....اگرم خيلي عجله داري مي توني خودت اماده كني
- خوب اگه بابا جونت مي ذاشت.. كه به توي ترشيده رو نمي نداختم
با اين حرفم سريع دست از كار كشيد و با خشم بهم خيره شد
تمام تلاشمو كردم كه خودمو كنترل كنم و نخندم و با بي خيالي گفتم :
- مگه خودت به ترشيدگيت شك داري كه داري اونطوري نگاهم مي كني ؟
هنوز بهم خيره بود
كه نگامو به سقف دوختم و با خنده گفتم :
- مي دوني تو طالعت چي مي بينم؟ ...يعني هر بچه اي مي تونه با يه نگاه به پيشونيت بگه طالع نحست چيه
هر لحظه صورتش قرمز تر مي شد
و منم هر لحظه اماده انفجار براي خنده مي شدم كه زودي گفتم :
- نوشته به همين زودي ..نه نه به همين زودي نه ..بعد از 10 سال با پسري

برگشتم و نگاهي به مسعود انداختم كه متوجه رد نگام شد و همزمان با من به مسعود خيره شد
- اره داشتم مي گفتم با پسري كه اول حرفش ميمه به وصال هم مي رسيد و تو از ترشيدگي نجات پيدا مي كني
و بعد در حالي كه دندونامو با خنده رديف كرده بودم ... بهش خيره شدم ... از جاش بلند شد و با نفرت تو چشمام خيره شد و گفت :
-اميدوارم يه روزي مجبور بشي با كسي ازدواج كني ...كه اصلا دوسش نداري و تا اخر عمر با بدبختي و سختي تحملش كني ...
به زور جلوي خنده امو گرفتم و گفتم :
- اگه اون يه نفر تو باشي كه بايد بهت بگم حاضرم خودمو حلقه اويز كنم ولي تن به زندگي با يه ترشيده ندم
پره هاي بينيش از شدت خشم تكون مي خورد به طوري كه يه لحظه احساس كردم توي ميدون مسابقات گاور بازي هستم و نگار مي خواد مثل يكي از اون گاواي خشمگين به طرفم حمله ور بشه
همينطور كه از حرص خوردنش لذت مي بردم به طرفش خم شد و لبامو به گوشاش نزديك كردم و گفتم :
- مي خواي به مش قربون بگم يه ليون اب قند برات بياره كه فشارت برگرده سر جاش

لبهاشو به شدت بهم فشار داد طوري كه انگار بي رنگ شده بودن
ته چشماش حلقه هاي اشك جمع شده بود ... خدا مي دونه چقدر داشت تحمل مي كرد كه اشكش نزنه بيرون
و منم بي رحمتر از هر زمان ديگه :
-گريه كن عزيزم..نريز تو خودت ..منم اگه يه دختر بودم و به سن تو رسيده بودم و تا حالا تو خونه بابام مونده بودم گريه مي كردم....فعلا اين بهترين راهه..گريه كن گريه كن.. نزار رو و تو و ميون دلت بمونه
ديگه به وضوح از شدت خنده... شونه هام مي لرزيد
برگشتم و به مسعود نگاه كردم كه داشت به ما دو نفر نگاه مي كرد
دوباره برگشتم و به نگار نگاه كردم و گفتم : :
- اخ اخ كه چقدر دلش مي خواد بياد فكم بياره پايين... مگه نه ؟
انگشت اشاره امو به زير بينيم كشيدم و با ارامش بهش گفتم :
- پس اگه مي خواي اين وصال زودتر از موعد گفته شده من باشه ....متنو تا يه ربع ديگه برام اماده كن..كه هم خدا راضي باشه هم خلق خدا... كه از قضا خلقش ميشه اقا مسعود
با اين حرفم بين بغضش ..رنگش پريد
با دندونام لب پايينمو گاز گرفتم كه صداي خنده ام بالا نره
با صداي لرزوني گفت :
- نه من و نه هيچ كسي ديگه اي اين متن لعنتي رو برات اماده نمي كنه تا تو باشي كه كسي رو تهديد نكني
ابروهام انداختم بالا و سرمو تكوني دادم و با بي قيدي گفتم :
-باشه وُلِك..از ما گفتن ..فقط نمي دونم چرا امروز انقدر دلم براي دايي تنگ ميشه و مي خوام زود به زود ببينمش
با لودگي دستامو از روي ميزش برداشتم و دو قدم از ميزش فاصله گرفتم ..زير چشمي به مسعود نگاهي انداختم كه با نگراني به نگار نگاه مي كرد ..
خنده ام گرفت... خودم مي دونستم كه نمي تونم چيزي به دايي بگم و فقط قپي مي اومد و منتظر بودم كه نگار صدام كنه و به دست و پام بيفته و من كلي خر كيف بشم ..اما صداش در نمي اومد ..زير زبوني با خودم گفتم :

- دِ دختر صدام كن ديگه... دارم مي رم پيش بابات ...الله اكبر چه دختر چشم سفيديه ..به قصد ...برگه ها رو از دستم رها كردم كه يه وقتي بهش بدم كه صدام كنه و نذاره برم تو اتاق ...
4تا برگه رو 20 ثانيه طولش دادم كه از روي زمين بردارم ..نفسمو دادم بيرون و بلند شدم كه بلاخره صدام كرد

خنده به لبهام اومد و برگشتم طرفش كه...احساس كردم با سر رفتم وسط اتيش جهنم...دقيقا بلاي صبحو سرم نازل كرده بود... ولي اينبار به جاي اب تمام ليوان چايشو رو صورتم خالي كرد ..كه اتيش گرفتم و با صداي بلندي داد زدم :
- خدا لعنتت كنه نگار
دستامو رو صورتم گذاشته بودم و بالا و پايين مي پريدم...داشتم مي سوختم ... با عجله به طرف ابدار خونه دويدم ...
همه از جاشون بلند شده بودن ..براي رسيدن به ابدار خونه بايد از كنار اتاقم مي گذشتم .
دستام رو صورتم بود و صورتمو از شدت سوزش جمع كرده بودم
كه به محض عبور يهو به يكي برخورد كردم كه تعادل دو نفريمون بهم خورد و رو زمين افتاديم
..به زور پلكامو باز كردم كه ديدم به هم اتاقي جديدم برخورد كردم كه از شدت برخورد من شونه اش به چهارچوب در خورده بود و مثل من صورتشو از درد جمع كرده بود و با دستش شونه اشو گرفته بود و داشت دردو تحمل مي كرد ..
كمي از مقنعه اش هم رفته بود عقب و موهاي لخت مشكيش بيشتر ديده مي شد
همه با سرعت به سمتمون اومدن ..من همچنان از سوزش به خودم مي پيچيدم و دختر هم بي صدا درد مي كشيد ..
دايي با دو به بالا سرم رسيد و با نگراني صدام كرد :
- مجيد ..مجيد
- واي سوختم ..سوختم
نگار رنگش پريده بود و دستاش مي لرزيد مسعودم از ترس عقب تر از همه وايستاده بود ...
دايي سرمو گرفت تو بغلش و همش مي گفت دستاتو بردار ببينم چي شده
خانومها دور دختر جمع شدن و از رو زمين بلندش كردن ...
نگار اشكش در اومده بود ....بي انصاف همه چايي داغي رو صورتم خالي كرده بود
با كمك دايي به سمت دستشويي رفتم كه ابي به صورتم بزنم و از شدت سوزش كم كنم
همونطور كه به طرف دستشويي مي رفتيم اروم زير گوشم گفت :
- دوباره چي به اين دختر گفتي كه اتيشش زدي ؟
- واي دايي سوختم ....واي
- مي گم چي گفتي ؟
..هيچي بخدا ..فقط بهش گفتم...اخ سوختم ....فقط گفتم متنو اماده كرده.. كه اين بلا رو سرم اورد...
خوشبختانه مي دونستم نگار نمي تونه حرفي بزنه و چيزي براي دفاع از خودش بگه و اين قدرت مانور منو بيشتر مي كرد
- تو برو سريع يه ابي به صورت بزن .... منم برم ببين اين دختر امروز چشه
همراه درد ... ته دلم داشت قيلي ويلي مي رفت و داشتم تو خودم قر بندري مي رفتم
قبل از وارد شدن به دستشويي برگشتم و به دخترنگاه كردم كه خانوما رو مبل نشونده بودنش و يكي داشت با دستمال رو گونه اش دست مي كشيد وقتي دستمالو از رو صورتش برداشت ديدم دستمال خونيه
يه دفعه بي خيال سوختگيم شدم و قلبم اومد تو دهنم .. يعني چطور بهش خورده بودم كه صورتش خوني شده بود
حالا به جايي شادي كردن ... از توبيخ شدن نگار ..عذاب وجدان گرفته بودم

وقتي ابو به صورتم پاشيدم .... نگاهي به خودم انداختم شانس اورده بودم كه صورتم چيزيش نشده بود ...جز قرمز ي گونه هام كه اونم به زودي از بين مي رفت مشكل ديگه اي وجود نداشت
با ياد اوري صورت درهم دختر از درد ،دلم گرفت ..بي خود و بي جهت بين دعواي من و نگار اين وسط اسيب ديده بود ..الان با خودش فكر مي كنه من ديگه چه هيولايي هستم


از دستشويي كه خارج شدم همه با چهره هاي نگران بهم خيره شدن ...مثل اينكه منتظر بود تا من يه لبخندي بزنم و مثل هيشه خيالشونو راحت كنم كه راحت برن سر كارشون
اما به جاي لبخند به سمت دختر رفتم هنوز روي مبل نشسته بود و سرش پايين بود
كه از دهنم پريد :
- مي خوايد بريم بيمارستان؟
خانوم محبي كه مثل مادرم بود و از همه كارمنداي اونجا سن بالا تر و با تجربه بود گفت:
- نه يكم يخ بزاره رو گونه اش ورمش مي خوابه ..درد كه نداري سهيلا جون؟
دختر فقط سرشو تكون دادي و حرفي نزد
با نگراني به خانوم محبي كه يه لحظه لبخند از لباش محو نمي شد نگاه كردم كه چشمكي زدو با حركت سر بهم فهموند نگران نباشم چيزي نشده


تو همين موقع دايي صدام كرد و من به ناچار به اتاقش رفتم ..تا درو بستم به طرفم اومد و با دستاش صورتمو گرفت و خوب ورنداز كرد كه دستاشو گرفتم و اوردم پايين و گفتم :
-چيزي نشده دايي
-خيلي مي سوزه ؟صورتت قرمز شده
- نه خوب ميشه
- چرا سر به سر اين دختر مي ذاري كه اين كارارو بكنه؟
- من كه كاري نكردم دايي جان فقط گفتم متن اماده است كه ...فقط دايي خيلي بد شد صورت خانوم ؟
اسمشو يادم نمي اومد و با حالت پرسشي به دايي خيره شدم كه خودش گفت:
-خانوم خالقي؟
-بله خانوم خالقي هنوز نيومده به تير غيب دخترتون گرفتار شد
دايي كه خنده اش گرفته بود بهم گفت:
- والا اون جمعيت بيرون ديدن كه تو به ايشون بر خورد كردي ..دختر من اين وسط چيكاره است؟
با حالت مظلوم و ناراحتي به دايي خيره شدم كه خنده اش شدت گرفت و گفت:
- باشه بابا اين بارو قبول دارم كه نگار مقصر بود
- دايي ميشه خودتون متنو اماده كنيد ؟
- نه بهش گفتم اماده كنه و قبل از رفتنت بهت بده فعلا بايد بري شركت زرين تاج مدير عاملش بلاخره رضايت داده كه با روزنامه ما مصاحبه كنه
- همين الان برم ؟
- اره خانوم خالقي رو با خودت ببر
- اهان راستي دايي ..اين دختره كه چيزي از خبرنگاري سر در نمياره ... پس همكاري كردنش با ما چه معني ميده ؟
- شما انقدر عجول نباش و كاري رو كه بهت گفتم انجام بده ..بعدا خودم همه چي رو بهت مي گم
دستي به گردنم كشيدم و گفتم :
- باشه دايي جان فعلا دور ،دور شما و دخترتونه
خنده اش گرفت و خواست بزنه پس كله ام كه زودي جيم شدم و از اتاقش در اومدم
همه رفته بودن سر كارشون ..به ساعت نگاهي انداختم ...هنوز كمي براي رفتن زود بود ...چشم چرخوندم دختر هم رفته بود تو اتاق و پشت ميزش نشسته بود
- پوفي كردم و نفسمو دادم بيرون و زمزمه وار با خودم گفتم :
"كارم در اومده ..هر روز بايد تو اتاق خودمم معذب باشم ..اينم كه كاري از دستش بر نمياد "

سعي كردم طوري وانمود كنم كه هيچ اتفاقي بينمون نيوفتاده و با بي خيالي وارد اتاق شدم و بلند گفتم :
- اين جعفرم همش دنبال نامزد بازيشه
دختر سرشو اورد بالا و با تعجب نگاهم كرد نزديك بود خنده ام بگيره اما خودمو نگه داشتم و گفت :
-اقاي رسولي رو مي گم ..هيكلي داره
و با دست نشون دادم و گفتم :
-اين هوا...حالا بذار بياد خودت مي فهمي چي مي گم
بنده خدا نمي دونست من چي مي گم تو همون لحظه جعفر وارد شد وبا صداي بلند و لبخند گله گشادي گفت :
- سلام
هر دو به در خيره شديم
خنده ام شدت گرفت و با دندونام لب پاينيمو گاز گرفتم و گفتم :
- فكر كنموقتی خدا داشته دماغ جعفرو می آفریده بي هوا دکمهCaps Lock فشار داده
جعفر با تعجب دستي به دماغش كشيد كه متوجه حضور خالقي شد و پرسشي به من نگاه كرد
كه يهو من زدم زير خنده و خالقي هم سرشو گرفت پايين و سعي كرد نخنده ولي از رنگ قرمز شده صورتش فهميدم داره از خنده خفه ميشه
جعفر كه باز كفري شده بود گفت :
- باز تو منو گذاشتي سركار ؟
شونه هامو انداختم بالا و گفتم :
- به من چه خدا تو رو واسه خنده من خلق كرده
- خيلي ...
- خيلي چي ؟
- با چشم به خالقي اشاره كرد گفت :
- بعدا حاليت مي كنم
فقط خنديدم و بهش گفتم :
- اگه جرات داري الان حاليم كن در ضمن خانوم خالقي از امروز همكار ما هستن ..تو هم مي توني بري هر جايي كه دوست داري ..
خالقي سريع سرشو اورد بالا و با تعجب به من نگاه كرد

جعفر كه به جاي قصب شده اش با ناراحتي خيره شده بود گفت :
- يعني چي ؟
- يعني اخراج
منو خالقي به جعفر كه عصبانيت از روش مي باريد خيره بوديم ..بيچاره خالقي باورش نمي شد من اين بنده خدا رو انقدر سر كار گذاشته باشم

جعفر سرشو تكوني داد و به معني كه الان مي فهميم كي اخراجه؟ با اين حركت راه افتاد كه بره پيش دايي كه با صداي بلندي همراه با بشكنايي كه مي زدم گفتم :

- اي جعفر...اي تپل جان.. در جايي حضرت شاعر میفرمایند: ای جیگیلی جیگیلی جیگیلی جیگیلی جیگیلی جیگیلی جیگیلی جیگیلی اخماتو وا کن
اخماتو وا كن ..جيگيلي
خالقي كه از خنده روده پر شده بود ديگه طاقت نيود و به سرعت اتاقو ترك كرد و به سمت ابدار خونه رفت
جعفر با خنده به سمت ميزم اومد و گفت :
- تو مشكلت چيه مجيد ..چرا هيچيت به ادم نرفته
- چي بگم جعفر جون دست خودم نيست وقتي خوش هيكلايي مثل تو رو مي بينم هر لحظه مي خوام از خوشي فوران كنم و بگم آي دنيا من با اين جيگيلي چيكار كنم؟
- باز تو يه خانوم ديدي و دور برداشتي
- هوي يعني چي ؟يعني مي خواي بگي من خودمو جلوي خانوما گم مي كنم ..جلوي اين ضعيفها؟
خنده اي كردو گفت:
- قضيه اين خانومه چيه ؟
- هيچي دايي جانم امر فرمودن كه ايشون از امروز با ما همكاري داشته باشن
-حالا بايد من كجا بشينم ؟
- احتمالا رو سر من بدبخت
-بابا يكم جدي باش
- اوكي قراره يه ميز براش بيارن تا اون موقع تو بايد تو هوا باشي
- يعني من الان برم بيرون كسي نمي فهمه؟
- اي خاك تو گورت كنن باز مي خواي بري پيش ندا جونت
لباش به لبخندي شتري باز شد
-ببند اون لب شتريتو ..تا نظرم عوض نشده و به دايي جانم گزارش ندادم جيم شو و برو و فردا اول وقت بيا
- به مولا خيلي اقايي
-و به همون اندازه تو خيلي خانومي
با خنده ضربه ارومي به سرم زد كه گفتم :
-اي زن ذليل ...الان بايد با اين حرفم اين دم و دستكو بهم مي ريختي... برو برو كه به سيب زميني بي رگم گفتي زكي
لپمو كشيد و ماچ ابداري رو صورتم كاشت كه بيشتر شبيه نشخوار گاو بود
با خارج شدن جعفر خالقي وارد شد و سر جاش نشست ..به ساعتي دوباره نگاهي كردم و بلند شدم و بهش گفتم :
- وسايلتو جمع كن بايد بريم جايي
خالقي با ترس ازم پرسيد :
- كجا؟
حالا مگه من ادم ميشدم شوخيم مي گرفت به زن و مرد كاري نداشتم براي همين براي ازارش گفتم :
- پزشكي قانوني
-پزشكي قانوني؟
- سرمو تكوني دادم و گفتم:
اره
- چرا؟
- هيچي ديگه نه اينكه چهارشنبه است گفتم يه سري بريم اونجا و براي مرده هاي روي زمين مونده فاتحي بفرستيم كه جمعيا غافلگير شن
و بلند زدم زير خنده
از اون حالا تعجب و پرسشي خارج شد و با نارحتي به من نگاه كرد كه بهش گفتم :
- خوب حالا چرا اونطوري نگاه مي كني ...؟
- اصلا شوخي خوبي نبود
- اي بابا باور كن مرده ها هم بعضي وقتا بدشون نمياد يكي از زنده ها يادشون كنه
چيزي نگفت و با خشم و عصبانيت وسايلشو جمع كرد ...
از اتاق اومدم بيرون كه همون موقع ميثم وارد شد و تا منو ديد بدو اومد طرفم و گفت :
-دستم به دامنت يه كاري دارم كه فقط به دست تو حل ميشه

دستامو بردم بالا و گفتم :
- يعني باور كنم دستام طلان ؟
دستمو گرفت و به سمت ميزش كشوند و منو پشت صندلي نشوند
خالقي اماده جلوي در ايستاده بود و به ما نگاه مي كرد
- خوب بنال بگو چيكار بايد بكنم؟ ..دستمو بزنم به خاك يا به سرت كه يه عقلي بياد تو مخ اكبندت؟
- خانوم ايرانمنش يادته ؟
چشمامو ريز كردم و گفتم :
- هموني كه از ترشيدگي زياد بوش كل محلو برداشته
- مجيد !
بشكني زدم و گفتم :
- اوكي ..هموني كه تا تو رو مي ديد هي بالا مي اورد
- مجيد!
- اهان گرفتم ..هموني كه مثل موناليزا يه پوزخند مسخره رو لباشه
مجيد!
- مجيد و زهر مار خوب بگو كيه ؟
هموني كه اون روز رفتيم سازمان حمل و نقل
لبخندي زدم و گفتم :
- اهان بلا هموني كه تا تو رو ديد گفت گور باباي هر چي خواستگاره و با لنگ كفشش افتاد به جونت

با ناراحتي بهم چشم دوخت
- خوب بي خيال چيكاري از دست من بر مياد ؟
- اگه ميشه و بوشو در نمياري و حفظ آبرو مي كني يه نامه خوب برام بنويس
-اهان منظورت نامه عاشقانه است ؟
لبخند خجولي زد و گفت :
- جبران مي كنم
با خنده گفتم :
-ادم بهتر از من گير نيوردي؟
- مي دونم يه روده راست تو وجودت پيدا نميشه. ولي تو اين كارا خوب خودتو نشون دادي
-يعني مي خواي بگي مخ زنم؟
چيزي نگفت و من برگه روي ميزشو برداشت و بهش گفتم:
-پس دارم مي نويسم تو برو دوتا نسكافه باحال اماده كن بيار كه بزنم تو رگ
-بخدا خيلي اقاييي
-مي دونم

با اوردن نسكافه ها يكي رو كنار دستم گذاشت و يكي ديگه رو خودش برداشت كه گفتم :
-مگه گفتم براي خودت بيار؟
بهم خيره شد كه بهش گفتم :
-اين براي خانوم خالقيه... براي ايشون ببر
و با دست نشونش دادم
- شد تو يه بار ادمو ضايع نكني ؟
- نه تا ضايعتون نكنم درست نمي شيد
نسكافه رو برداشت به طرف خالقي كه حالا روي يكي از مبلاي رو به رو نشسته بود و برد و بهش تعارف كرد كه خالقي بهش گفت نمي خواد ..به خالقي نگاهي كرد م و با حركت سر بهش گفتم بردار
و اون با نفسي كه بيرون داد مجبور شد برداش داره ..
بعد از پنج دقيقه به خط زيبام چشم دوختم و يه بار ديگه از اول تا اخرشو خوندم

ميثم با خوشحالي ازم پرسيد :
-تموم شد
-اره
-ميشه بدي بخونم ؟
-نه خودم برات مي خونم
-نه مجيد جان خودم مي خونم
با خنده از جام بلند شدم و ازش فاصله گرفتم كه گفت:
- مجيد مي گم بده
ابروهامو انداختم بالا و باز ازش فاصله گرفتم
خالقي كه گنگ كارم بود با دهن باز به من نگاه مي كرد
ميثم يه شيرجه زد كه بدو به سمت يكي از صندليا رفتم و روش ايستادم و بلند گفتم ::
- دوستان يه خبر خوش
همه به طرفم برگشتن كه با صداي بلند گفتم :
- امروز يكي از اهالي روزنامه عاشق شده
همه با هيجان به من نگاه كردن كه گفتم :
همه با تعجب بهم نگاه كردن
- به جان خودم ....اينم نامه عاشقانه اش
ميثم بيچاره طوري رفتار كرد و قرمز شد كه همه فهميدن منظورم اونه
سرفه ي كوچيكي كردم و بلند خوندم :
-اه اي هماي عزيزم ..وا حسرتا از اين نگاهاي اتشينت
بنماي رخ بنماي رخ ..بر من بي فروغ اي هماي عزيزم
بچه ها منظورش خانوم ايرانمنشه... مدير روابط عموني سازمان حمل و نقل ها
كه همه بلند زدن زير خنده
ميثم با درموندگي صدام كرد:
- مجيد
-جان مجيد
انقدر عصباني بود كه فقط داشت خودشو نگه مي داشت
-خوبه بهت گفتم ابرو داري كن
- جدي الان ابروتو بردم؟
خانوم محبي سرشو با تاسف تكوني داد و بهم گفت :
-مجيد انقدر سر به سر بچه ها نذار يه روز همينا.. همه كارتو تلافي مي كننا
-كدوم كارا ؟بد مي كنم باعث ميشم هميشه همتون خوشحال باشيد
خانوم محبي لبخندي زد و گفت:
-از من گفتن
از روي صندلي پريدم پايين كه متوجه دايي شدم كه از پشت پرده كركره اي به من نگاه مي كرد ..
چشمكي بهش زدم كه با تاسف سرشو تكوني داد و پرده رو رها كرد
به سمت ميثم رفتم و گفتم:
- شرمنده ..بيا اينم نامه اصلي به جان خودم اينو بخونه عاشقت ميشه
-منظورت همين چرت و پرتايي بود كه خوندي ؟
- نه خله اونا رو كه بخونه بيچاره رم مي كنه به جان مادرم اين يكي ديگه است
بخنده ديگه بذار از اين در شاد برم بيرون
-آبرومو بردي مجيد
-مگه داري گناه مي كني؟ ..عاشق شدي چي بهتر از اين ...

-الان همه فكر مي كنن من
-به بقيه چيكار داري ..اينارو ولشون كن الان ازشون بپرسي يادشون نمياد دو دقيقه پيش چي خوردن
بينيشو كشيدم و گفتم :
- بخند
به زور لبخندي زد كه گفتم :
-اي خدا اصلا يه لحظه صبر كن
دوباره بدو رفتم بالاي صندلي و داد زدم :

-ببخشيد يه لحظه ..مي دونم حوصله امو نداريد ولي هر كي نمي خواد اخراج بشه به من نگاه كنه
همه با خنده به من نگاه كردم
-من همينجا از ميثم جان معذرت مي خوام ..فقط يه شوخي بود كه همه بخنديدم همين ..اصلا عشقي در كار نيست اصلا خانوم هما ايرانمنشي تو سارمان حمل و نقل هم در كار نيست
پس شوخي منو همينجا دفن كنيد ..افرين حالا مشغول شيد مشغول شيد كه امروز خيلي تنبلي كرديد
رفتم پايين و به ميثم نزديك شدم كه بهم گفت:
-مي خواستي ادرسم مي دادي ؟
-ندادم؟
كه اينبار طاقت نيورد و داد زد:
-مجيد
و من با خنده از دفتر زدم بيرون

دزدگير ماشينو زدم خالقي از پشت بهم نزديك شد و كنارم ايستاد نگاهي بهش انداختم و گفتم :
- بدو بريم كه دير شد
پشت فرمون نشستم
خالقي نمي دونست جلو بشينه يا عقب
خم شدم و درو براش باز كردم و گفتم :
-اي بابا تو هم كه اهل استخاره اي ..ما دوتا همكار يم ..راحت باش براي مصاحبه بايد بريم شركت زرين تاج سوار شو
اروم سوار شد و درو بست كه من پامو گذاشتم رو گاز و ماشينو در جا حركت كرد كه باعث شد خالقي يهو پرت بشه به عقب و مجبور بشه دستشو بذاره رو داشبود كه به جلو و عقب پرت نشه
با شيطنت سرعتو زياد كردم و بهش گفتم :
- كمربندتو ببند كه يه مَثَل ايراني مي گه عمر دست خداست ..پرايد وسيله است
و بلند زدم زير خنده
سرشو با ناراحتي و تاسف تكوني داد و خواست كمربندو ببنده اما هر چي مي كشيدش فايده اي نداشت ...گير كرده بود و حركتي نمي كرد ..همونطور كه با يه دست فرمونو گرفته بودم و حواسم به جلو بود به سمتش متمايل شدم و با دست راستم كمربندو كشيدم ..چون قلقش فقط دستم خودم بود
خالقي از ترس ابرخورد نكردن دستم با صندلي يكي شده بود البته پرس شده بود..واژه زيباتريه ...و بدون اينكه بهش اجازه بدم خودم كمربندشو بستم
چشماشو بسته بود
نيشم بيشتر باز شد تو اخرين لحظه كه هنوز حواسم به بستن بود چشماشو باز كرد كه حواسمو پرت كرد و چشم از خيابون برداشتم كه جيغ كشيد و داد زد كه :
- جلوتو بپا الان مي ريم تو كاميون
سريع مسير ديدمو عوض كردم و فرمونو پيچوندم به سمت چپ .....خالقي با دو دستش جلوي صورتشو گرفته بود و نفسش بالا نمي اومد خودم بدجور عرق سردي رو پيشونيم نشسته بود ..نفسمو با خيال راحتري دادم بيرون و گفتم :
-گفتم پراد وسيله است ولي نترس من اينجام ببين هيچ مشكلي پيش نيومده
با خشم برگشت طرفم و گفت :
-بله فكر كنم شما و پرايد دوتايي باهم وسيله براي راهي كردن ادما به اون طرف هستيد
-باشه اگه معتقديد اين شغلم به من مياد من حرفي ندارم
و با خنده ضبطو روشن كردم و صداشو كمي زياد كردم