در شيشه اي رو باز كردم ....همه سرشون تو كار خودشونه....
لبخند شيطاني مي زنمو و دستمال سفيدمو از جيبم در ميارم ....
با گذاشتن پاي راستم به داخل سالن وارد مي شم و بلند مي گم:
-ا قربون اين دستتاتون ....جونم به اين رقص بابا كرمی که دارم میام ....
دستامو مي برم بالا و با حركت دست مي خوام بقيه همراهيم كنن
همه سرشونو بالا مي يارن و با بهت بهم نگاه مي كنن كه من ادامه مي دم :
-ماشالله ....
با حركت دستمال به سبك بابا كرم وارد سالن مي شم.....
يه چرخش 360 درجه ....مي چرخم و وايمستم و سرمو يه قر مي دم ......
جعفر رو ميز ضرب مياد
خانوم محبي و جلايي...با خنده بهم نگاه مي كنن....
مجتبي سرشو با تاسف برام تكون مي ده
برا همشون خم مي شم و صدامو مي ندازم تو حنجرم :

- دم گاراژبودم يارم سوار شد.....دل مسافرا برمن كباب شد... تو كه هي مي زني هي مي زني جار...تو كه بار مي زني ماشين خواربار .بابا جون دورت مي گردم ....به قربونت مي گردم... مي رم تو شهر مي گردم .....پي دلبر مي گردم
بر مي گردم و با خنده به نگار نگاه مي كنم و بلند مي خونم :

- حالا...در پي دلبر مي گردم ..همه دست ..دست -بابا جون دورت مي گردم ..به قربونت م گردم.... - منم شيرينتر از نقل و كلوچه.... نگار كاغذ تو دستشو مچاله مي كنه و به طرفم پرتاب مي كنه ....
جا خالي مي دم ....و با خنده بهش مي گم :
-نكن جيز جيزه جيزه .....
همه شروع كردن به دست زدن....
كلاه مخملي مش قربون ابدار چيمونو كه جلوي ابدار خونه مات و مبهوت به من نگاه مي كنه بر مي دارم و رو سرم مي ذارم
دستمالو با دو دستم پشت گردنم مي گيرم و هي جلو و عقبش مي كنم...
جعفر ضرباشو تند تر مي كنه ....دست زدنا تند تر ميشه ...
حرص نگاربايد در بيارم به طرف ميزش مي رم...و با دستام رو ميزش ضرب ميام و مي گم:

- ديگه توي اين خونه دلم تنگ اومد ...برو درو باز كن صداي زنگ اومد... - چقده خوبه وقتي كه در وا بشه گل روي اون خوشگله پيدا بشه... .....
خانوما كه از خنده در حال انفجارن....چشمكي به خانوما مي زنم و
به طرف نگار بر مي گردم كه يهو تمام ليوان اب روي ميزشو تو صورتم خالي مي كنه .....
با اين حركت همه ساكت شدن...كلاهو از سرم بر مي دارم و با دستمال صورتمو خشك مي كنم .....
نگار با پوزخند بهم نگاه مي كنه و دست به سينه وايمسته....احساس غرور مي كنه كه جلوي همه مثلا منو سوسك كرده
با دستمال بينيمو با ادا و به طرز فيجي بالا مي شكم كه اه اه خانوما در مياد....
و بعد با عشوه اي مثل خودش كلاهو مي ذارم رو سرم و مي گم:
- ديگه ازت بدم مياد .... بدم مياد عروسك بي نمك
يهو سالن از خنده منفجر مي شه...
نگار از عصبانيت به مرحله پرتاب موشك رسيده .....
دستاشو مشت كرده ... بدنشو به سمتم متمايل و دهنشو باز مي كنه كه بهش مي گم:
- مرگ من يه لحظه ..
با حرص وايمسته ..دستامو مي ذارم جلوي گوشام و بلند مي گم :
- اوه ماي گاد... پليز يور هندها دم گوشا...
و همراه با ديگران بلند مي زنم زير خنده ...كه اينبار نگار با صداي بلند سرم داد مي زنه و گه :
-ازت متنفرممممممممممممممممم
-مجيد
با شنيدن اسمم از انتهاي سالن همه برگشتم و به در ورودي سالن خيره شديم .

چيزي به خيس كردن شلوارم نمونده ....
جعفر موش مرده انگار نه انگار كه تا حالا داشته با من همكاري مي كردي چنان سرشو مثل بو قلمون كرده تو صفحه مانيتور كه باهاش يكي شده...
خانوما هم سرعت دستاشون بيشتر از سابق شده و صداي كيبورد و پرينتر سمفوني فوق العاداي راه انداخته ....
بفيه هم كه انگار بي گناه به دنيا امدن ...و تو عالم هستي وجود ندارن
چشمامو مظلوم مي كنم و به دايي عزيزم كه با عصبانيت بهم نگاه مي كنه لبخند مي زنم ...
جعفر از خنده مرده پشت سيستمش ...
زير زبوني به طوري كه فقط اون بشنوه و در حالي كه لبخند مي زنم بهش مي گم:
-مرض ...بخند وقتي كه كارم تموم بشه به ندا جونتم مي رسيم ...ببينم اونجا هم مي خندي ....؟
با ترس بهم نگاه كرد....
ابروي راستمو با نامردي مي ندازم بالا و به داييم كه با قدمهاي هميشه استوار به طرفم مي ياد نگاه مي كنم
از كنارم رد ميشه.... قبل از وارد شدن به اتاقش ..با صداي اخمو و جديش صدام مي كنه :
- .مجيد زودي بيا تو دفترم...
شونه هامو مي ندازم بالا ....و كلاه مخملي رو سرمو بر مي دارم و ميذارمش رو سر مش قربون ..
- آي فدات.... اين براي خودت ....
دستي به موهام مي كشم و به طرف اتاق دايي مي رم ..قبل از وارد شدن به اتاق
برمي گردم و به همه نگاه مي كنم...كه با ترس بهم نگاه مي كنن
- افرين همين طور برام ارزوي موفقيت كنيد....
و با نگاهي به سقف مي گم :
- خدايا توووبه .....
و با لبخند مكش مرگ ما پشت سر دايي جانم وارد مي شم ...
دايي كنار پنجره وايستاده و به خيابون نگاه مي كنه .. به طرفش مي رم..

مي دونم حسابي عصبانيه..بايد ارومش كنم ..بهش نزديك ميشم و با خنده مي گم:

- بَه دايي .. بلا گرفته امروز چه خوشگل شدي .... شيطون راستشو بگو... زن دايي تو رو ديده كه تنها تنها گذاشته بياي بيرون ...
لپشو مي كشم و گونه اشو مي بوسم ...
-مجيد باز خرم نكن
-داييييييييييي
-مي دوني براي چي اينجايي؟
سرمو كمي تكون دادم و گفتم:
-فكر كنم
-مي دوني بار چندمته؟
-نه متاسفانه از دستم در رفته
-چرا انقدر سر به سر نگار مي زاري؟
-دختر داييمه دوسش دارم ..مي خوام سر به سرش بذارم
-مگه هم سنته؟
-نه دايي تازه 2 سالم از من بزرگتره
دايي با عصبانيت بر مي گرده و با تحكم مي گه :
- مجيد نگار از تو 2 سال بزرگتر ؟
با ترس مي پرم عقب و مي گم :
- نه دايي من غلط بكنم ....من عين خر سنم رفته بالا ..نگار هنوز همون دختر 7 ساله است كه هي اذيتش مي كردم
چشماشو با نارحتي مي بنده باز مي كنه.. و مي گه :
- مجيد چقدر ببخشمت ...صداي كارمنداهم در اومده
- دايي جون..داييم هستي ...بقيه هم بي خود مي كنن حرف بزنن...
- مجيد!
-جون مجيد؟... چيه دايي جون ..؟
-.من فقط به خاطر مادرت قبول كردم بيايي....
-يعني اگه مادرم نبود نمي ذاشتي بيام...؟
بينيمو كشيدم بالا ....و با ناراحتي ساختگي گفتم:
- باشه من مي رم كه بيشتر از اين مايه ابرو ريزيتون نشم
برگشتم كه به طرف در برم...و شروع كردم
-...1..2....3....4....
-مجيد
نفسمو با خيال راحت دادم بيرون و با سر خوشي به طرفش چرخيدم
- خبري كه قرار بود روش كاري چي شد....؟
منم كه انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده باشه به طرف لبه ميزش رفتم و روش نشستم و با لبخند :
- دايي هر چي كه بود از تو ش در اوردم... خبري بشه اين خبر....مي خوام فردا تيتر يك بشه...
دايي نگاه غضبناكي بهم كرد و گفت :
- اول اون لنگتو بنداز پايين
از جام بلند شدم و كنارش ايستادم
- دوم من اينجا سرپرستم ..سوما شما سر دبير داريد ....اخرشم تو يه خبرنگاري ..به تشخيص من خبرت چاپ ميشه ....
- باشه دايي جون شما هم جلوي پيشرفتمو بگير...بابا اين نگار همكاري نمي كنه كه ...هي برام رئيس بازي در مياره ...
- تو كمتر دلقك بازي در بيار.... اونم باهات كاري نداره....حالا هم برو به كارات برس
دستمو رو دستگيره گذاشتم ....
- مجيد....
برگشتم طرفش..چشماي عسليم به داييم رفته هرچي باشه حلال زاده ام ديگه
خوشگليمم كه خدا مي دونه به كدوم حوري بهشتي تعلق داره ..كه هر چي ازش بگم..بازم كم گفتم ...والا ...فقط نمي دونم چرا وقتي ريشا و سبيلم بيش از حد در مياد ديگه هيچ فرقي با اون جك و جونورايي كه تو باغ وحش از درو ديوار بالا و پايين مي رن نمي كنم
هنوز به چشماي دايي خيره ام كه گوشه لبشو گاز مي گيره و مي گه :
-ولش كن به يكي ديگه مي گم
- چي رو دايي ..من خواهر زاده اتم من نباشم كي باشه....
كمي دست دست كرد....و گفت:
-فردا يه همايش بين مطبوعاته..بايد از روزنامه ماهم يكي تو همايش باشه و سخنراني كنه ...
-خوب چرا نميريد ؟مشكل چيه...؟
- بايد اين سخنراني توسط يكي از خبرنگاران هر روزنامه خونده بشه ..كوتاه و گيرا ....
چشمام برق زد...و با خودم گفتم منو اين همه خوشبختي و بدبختي در جا محاله
- دمت گرم دايي يعني من مردم ....پس من اينجا چيكارم ؟
-مجيد اين ابروي روزنامه است ...
-دايي مگه من مي خوام چيكار كنم ....؟
- مجيد مي خوام نگارو بفرستم..اينطوري خيالم راحتره
قلق دايي دستم بود..
چشمامو با ناراحتي انداختم پايين و دهنمو كمي كج و راست كردم و گفتم:
- باشه دايي هر چي شما بگي ..بذار نگار بره براي پيشرفتشم خوبه...
برگشتم..و باز شمردم :
- ...1...2....3
- مجيد..
ايول همينه
و با اخرين ادبي كه در خودم سراغ داشتم :
- بله دايي جان
ابروهاشو بالا و انداخت و گفتم:
- خيالم راحت باشه...؟
- چرا نباشه دايي جان...شما متنو بنويسيد من چنان بخونم كه كل سالن فقط فكر كنه يه روزنامه است اونم روزنامه وزين و پر نقش و نگار ...
يهو حرفمو قطع كردم و گفتم :
-اما اگه تشخيص شما بر اينه كه نگار بره من حرفي ندارم....
- باشه به نگار مي گم متنو برات اماده كنه..ميخوام خيالمو راحت كني ....
نيشم باز شد...
- مرامتو عشق است دايي
با خوشحالي به طرف در پرواز كردم..
-مجيد...
- جونم ماهان جونم
-انقدر رو اعصاب من راه نرو بچه....اينجا من داييت نيستم ....
صاف وايستادم.. و گفتم :
-بله جناب طاهري ....حق با شماست ....

لبخندي زد مو از اتاق بيرون امدم و يه راست رفتم تو اتاق خودم... كه چشمم به جعفر افتاد كه ازم پرسيد:
-چي شد؟ اخراج؟
- كوفت بتمرك سر جات ....
گوشي رو برداشتم و چشمامو خمار كردم و به جعفر گفتم :
- راستي شماره ندا چند بود ؟
و براي خودم شروع كردم به شماره گرفتن
جعفر متعجب بهم نگاه كرد
- الوووو ندااااا..سلام
جعفر از جاش پريد و اومد به سمتم.... مي خواد گوشي رو از دستم بگيره....كه به ندا مي گم:
- اره يه چيزي شده...
........................
- بايد همين الان بگم
.............................
جعفر هي به پام مي افته و مي گه :
-جون من مجيد... اذيت نكن
اما توجهي بهش نمي كنم و ادامه مي دم :
-خوب ندا شايد درست نباشه ولي گفتنش هم خالي از لطف نيست و هم اين كه تو با واقعيتهاي زندگي بيشتر اشنا مي شي
جعفر مدام دست به ريش نداشتش مي كشه و التماسم مي كنه ....و مي گه :
-هر كاري كه بگي مي كنم
دهنمو تكون دادم و بهش گفتم :
- مثلا چي ؟
-باشه شام مهمون من
سرمو با رضايت تكون دادم و ادامه دادم :
-اره ندا مي گفتم اين جعفر ما ...يه مشكلي داره كه از بچگي همراش بوده و هست....اميدوارم شما اين چيزا رو ملا ك قرار ندي ...
......
- نه نه اصلا نگران نشو...چيز مهمي نيست كه تو خودتو براش ناراحت كني ....
.....
در حالي كه رو صندلي مي شينم ...كمي عقبش مي دوم و پاهامو مي ندازم رو ميز و گوشي رو تو دستم جا به جا مي كنم ....جعفر رنگ به روش نمونده ....

- ندا ..باورت ميشه ..اين جعفر شبا تشكشو خيس مي كنه
...............
- .اوهوم ...واقعا .....مي دونم شنيدنش برات سخته ..براي منم كه دوستشم خيلي سخته
...............
- اره..مادر بيچاره اشم همش بايد يه مشباي بزرگ بندازه زير تشكش كه فرشو به گند نكشه.....
- مي دوني كه به يكي دو قطره هم رضايت نمي ده ....تا كارشو تموم كنه فكر كنم يه درياچه راه بندازه ....(اخه جعفر خيلي چاق بود..برعكس ندا كه به زور به 53 كيلو مي رسيد...)
در حالي كه خندمو به زور دارم قورت مي دم ...جعفر دهنش باز مونده
.....
- اره براي همين گفتم ...شما كه مي خوايد تخت بگيريد فكرشو كردي؟ ..هر روز بايد چطور اين خوشخواب به اين بزرگي رو تميز كني ....خيلي خسته كننده است خيلي ....
- اه اه اه...من كه از همين حالا داره حالم بهم مي خوره ........
..........
- نه يه بيماريه كه از بچگيش هميشه همراهش بوده..
....
- دقيقا ..شب ادراري....
...........
- فكر كنم بايد توي ريشه هاي بچگيش دنبال يه چيزي باشيم .....يه چيزي مثل ...دراكولا..اژدها ...خرس پاندا....خرس قطبي
....
- اوهوم....
....
- كاملا موافقم ..اگه بخواي مي تونم يه روانپزشك خوبو براش معرفي كنم ....كه ببريش پيشش ...
جعفر به طرفم حمله ور شد و گفت:
- مجيد كشتمت ....
به طرفم هجوم اورد و پريد طرفو و گوشي رو از دستم گرفت ..به طرف در دويدم
- الو ندا عزيزم..الو
از خنده رو ده پر شدم ...
بعد از فهميدن اينكه دو ساعته سركاره سرم داد مي زنه و مي گه :
- اي مرض بي شرف منو سر كار گذاشتي ..كي مي خواي تو ادم بشي ....
جعبه دستمال كاغذي رو به طرفم پرت مي كنه ....
كه زود درو مي بندم ....



همچنان كه دارم مي خندم ..به مصي مي رسم ....سخت مشغول نوشتنه ....بهش سلام مي كنم ...اما جوابي نمي ده ... اينبار صداش مي كنم و لبه ميزش مي شينم :
- مصي جونم ؟
- برو كنا ر مجيد امروز وقت ندارم..
- عزيزم تو كي وقت داشتي؟..چرا نمي خواي به خودت يه وقت بدي ..؟.وقتي مي بينم اين همه داري اينجا جون مي كني و كسي قدرتو نمي دونه ..دلم برات كباب ميشه ..
- نگاه كن..نه تو رو خدا نگاه كن ...اون خانوم ذوالفقاري رو ..نيم كيلو وزنشه ....هيچ كاريم نمي كنه .....جز اينكه هي كافي ميكساي داييمو بزنه تو رگ ..چقدرم پول جمع مي كنه...خيلي زرنگه..ازش خوشم مياد..البته از زبر و زرنگيشا ...
هي گوشي بر مي دوره و مي گه : الووو ...بله دفتر روزنامه()..جونم ...نه مرگ من بنال...مرگ من ..نه بابا..چه خوشگل حرف مي زني ....بي افم ميشي ..چند بارم خواسته همينطوري سرم شيره بماله ...به جون مصي
مصي دست از كار كشيد و صاف سر جاش نشست...با نگاهش فهميدم فعلا براش نقش زالو رو ايفا مي كنم براي همين سريع بهش گفتم :
- باشه تسليم ...
دوتا دستمو اروم كوبيد رو دهنم.و گفتم : من خفه
هنوز داره نگام مي كنه كه با مظلوميت بهش گفتم :
- يعني برم گورمو گم كنم؟
- مجيد اين خبر به كلمه اش جا به جا بشه بد بخت شدم..خواهش مي كنم برو ...و يه امروزي رو دور منو خط بكش...
از روي ميزش بلند مي شم ...به نگار نگاه مي كنم..نه امروز وحشيه نبايد طرفش برم..لا اقل تا وقتي كه متنو برام اماده كنه ....
فرهاد تازه از بيرون اومده....عاشق دوربينشم ....
- فرهاد دددد...فرهاد
همه با داد من برگشتن و به من نگاه كردن
- اي بابا شما ها هنوز عادت نكرديد..مشغول شيد..مشغول شيد..هركي تنبلي كنه به دايي جونم..اخ ببخشيد اقاي طاهري مي گم ...
فرهاد سريع از ترسش دوربينشو گذاشت تو كيفش ..
- فرهاد.. فرهاد تو كه خسيس نبودي... بودي ؟
دستمو به طرفش دراز كردم
فرهاد با عجزبهم مي گه:
- .مجيد تازه لنزشو عوض كردم...
- مگه داري با يه مغول حرف مي زني ..فكر كردي مي خوام باهاش چيكار كنم ..؟
با دستاي لرزوني دوربينو به طرفم دراز مي كنه ....
دندونامو رديف مي كنم و نيش زهرماريمو باز مي كنم ...
- فقط مي خوام از طرفم يه عكس خوب داشته باشم..
-خوب اشكالي داره منم باهات بيام...؟
- فرهاد !....
-تو رو خدا مراقبش باش..خيلي خرجش كردم ....
-نكنه تو از ترس داييم داري اين دوربينو مي دي ..بگيريش نخواستم ....
-نه فقط اخرين باري كه دوربينو بهت دادم ..ديگه فلش نمي نداخت ...يه لنزشم ترك خورده بود..
-جدي ....ولي من كه چيزي يادم نمياد ...
انقدر مظلوم نگام كرد ....كه دلم اون ته تهاش يه جورايي ريش ريش شد ...
- باشه فقط هر جايي كه گفتم زرتي عكس بنداز ..بي هوا هم شد..كه بهتر ...
-واقعا بيام..؟
محكم زدم به شونه اش و گفتم:
-.اره پسر... پس تا من اماده مي شم برو ماشينو روشن كن گرم بشه تا بيام ...
نفسي از سر اسودگي كشيد ....و رفت
كيفمو برداشتم...
بندشو از گردنم رد كرد م..ام پي فورمو برداشتم و ته كيفم انداختم ....
نگاهي به نگار انداختم و با لبخند به طرف سيستم مسعود كه هنوز نيومده بود خم شدم .......وپنجولامو رو كيبورد حركت دادم ....و با لبخندي كه خودم مي دونستم از چي نشات مي گيره .....براي نگار نوشته امو سند كردم و دو دستي.... دستي به موهاي خوش حالتم كشيدم ...
دم در قبل از خارج شدن ..رو به جمع كردم و دستامو از هم باز كردم و گفتم :
- اي ياران با وفايم....فعلني بدورد ....گند چيزي رو بالا نياو ريد تا من نيز برگردم ....

مي دونستم قبل از رسيد به در ورودي اژيرش به صدا در مياد ....
يه قدم به در مونده بودم كه ....
- مجيدددددددددد
- اوه صداش هر بار بلند تر ميشه ..چه ميكشه دايي از دست صداي اين دخترش

فرهاد دو دستي فرمونو چسبيده بود ...
به نيم رخش نگاه كردم..خوب مي دونست كه اگه يه نگاه بهم بندازه براي هميشه دوربين خوش دستشو از دست مي ده ..
اخيه حيوني دلش نمي امد بهم نه بگه... يعني نمي تونه تو كارش نه بياره ..خوب البته اينم بر مي گرده به ترس از دايي جونم نه جذبه پر جذبه ام ...
به جلوي استانداري كه رسيديم ..به سيل جمعيت تظاهر كننده چشم دوختم ...
..بدون نگاه كردن به فرهاد و در حالي كه چشمم به تك تك ادماي اون وسط ميخكوب شده بود بهش گفتم : .
- ببين فرهادي ..من مي رم بينشون ...يه خورده جو متشنج مي كنمو و مردمم هوايي ..تا ديدي صداها رفت بالا ...زرت زرت مي ندازي ..من تو عكسا نباشم
-حالا چرا مي خواي جو نا اروم كني؟
با كلافگي برگشتم طرفش و گفتم :
- خوب اسكول بايد خبرم مردمو جذب كنه يا نه
- با اين كار؟
- خوب اينا كه امدن.. فعلا هم كه روزه سكوت گرفتن و فقط دارن به در استانداري نگاه مي كنن ...بلكه بختشون باز بشه...حالا يه دوتا داد و بي دادم كه بكنن ...چيزي نميشه ..تازه يه لطفي هم بهشون مي كنم ..بلكم ...شايد كارشون راه افتاد
- حالا اين تجمع براي چي هست؟
..پس كله ا مو كمي خاروندم و گفتم :
- .نمي دونم... فقط يكي بهم زنگ زد و گفت اينجا تجمع شده
- پوففففف بنازم به شمه خبرنگاريت
با جديت به چشماش خيره شدم و با صداي تقريبا بلندي گفتم :
- باز تو پرو شدي ..يا داييمو فراموش كردي؟
-نه نه هر چي تو بگي... برو من عكس مي ندازم
-افرين
*******
به اولين نفري كه رسيدم اروم دستمو گذاشتم رو شونه اش و صداش كردم
-اقا ؟
با بي حالي و انگار كه از سر ناچاري اينجا باشه به طرفم برگشت
-بله؟
-براي چي اينجا جمع شديد ...؟
-براي اعتراض به ازمون برگزار شده
-پس چرا همه ساكتن ..؟
شونه هاشو انداخت بالا و دوباره به رو به رو خيره شد
بي چاره خودشم نمي دوني اينجا چه غلطي مي كنه..كمي رفتم جلوتر و از بين جمعيت 30 نفره خودمو چپوندم وسط ..به فرهاد كه تو ماشين نشسته بود خيره شدم...در حال تميز كردن دوربينش بود..با حرص تو دلم بهش گفتم :
-اگه من اون دروبينتو نفرستادم اون دنيا كه مجيد نيستم ..نفهم چه نشسته تو و اينورم نگاه نمي كنه
به يكي ديگه رسيدم و ازش پرسيدم:
-حالا ازمون چي بوده؟
- ازمون استخدامي ...هيچ كسيو رو هم قبول نكردن..
براي اينكه ازش بيشتر حرف بكشم شروع كردم به بدو بيراره گفتن :
- اه جدي ..اينا ديگه واقعا شورشو در اوردن..ملتو مسخره خودشون كردن ..نگاه تو روخدا ...ككشونم نمي گزه كه چرا انقدر ادمو علاف خودشون كردن

پسر بر گشت طرفم و ازم پرسيد :
- شما هم ازمون داده بوديد؟
- چشمامو كمي گرد كردم و سعي كردم نقشمو خوب از اب در بيارم
- اره بابا...فكر مي كردم نفر اولم ...
پسر طور خاصي بهم نگاه كرد ..بطوري كه فكر كردم داره به يه بچه عقب مونده ذهني نگاه مي كنه ...براي خارج كردن از افكارش ضربه ارامي به شونه اش زدم و گفتم :
- تو چي قردش(برادر) تو چيكار كردي؟
-من زياد خوب ندادم
چشمام بيشتر باز شد و ازش پرسيدم :
- پس اعتراض كردنت براي چيه ؟
بهم نگاهي كرد و گفت: ..
- خوب گفتم شايد زدو به خاطر جمع همه رو قبول كردن
- حالا مگه قرار بود چند نفرو قبول كنن؟
- چطور امتحان دادنيه... كه خودت نمي دوني؟
-اره ها ....خواستم از توام يه بار ديگه بپرسم كه مطمئن بشم
-فقط 10 نفر
يه دفعه از جام پريدم و با داد گفتم:
- 10 نفر
كه يه 7-8 نفري برگشتن طرفم و با ناراحتي بهم خيره شدن
-اكسكيوزمي ..يه شوك خفيف بود..شما به ادامه روزه سكوتتون ادامه بديد
بعد با صداي ارومي :
- حالا چند نفر شركت كرده بودن ؟
- حدود 1000 نفري بودن
يهو صدام رفت بالا..:
- يا پيغمبر ....
نصف جمعيت برگشتن طرفم
دستامو بردم بالا و با صداي رسايي:
- برادرا ما بايد حقمونو بگيرم ..نبايد بذاريم كه فكر كنن ما در برابر همه چي سكوت مي كنيم ..
و در حالي كه دستمو گره كرده بودم فرياد زدم :
-آزمون مجدد بايد گرفته بشه ...يا حق به حق دار برسه
همه با دهناي باز هنوز به من نگاه مي كردم ..كه چشمامو بستم و يه بار ديگه اين جمله مزخرفمو تكرار كردم
البته اينبار به عربده رو اوردم كه سيم ثانيه جواب داد و بقيه هم تكرار كردن ...

تا به حال تو زندگيم انقدر تو پوست خودم نگنجيده بودم ...شايد اگه نگم اشك تو چشمام حلقه نزده بود ..بهتون دروغ گفتم

-گاز بده گاز بده....
- اي بابا چطور گاز بدم اين لگنت اصلا روشن نمي شه
- اي زهرمار ..كي خبر رو تخته شستنتو بشنوم كه انقدر دست و پا چلفتي هستي ..دِ مي گم حركت كن.. الانه كه پليس برسه
- به جون مجيد روشن نميشه
يه دونه محكم كوبيدم رو پيشونيم و از ماشين پريدم پايين و به طرف در راننده رفتم و بازش كردم و با دست فرهادو هل دادم كنار كه خودم سوار بشم
با نگراني به جمعيت خيره شده بودم صداها هر لحظه بالاتر مي رفت بطوري كه ساكت كردنشون از دست كسي به جز حضرت فيل بر نمي اومد ...

يه بار ديگه استارت زدم ...كه ديدم فرهاد با كمال خونسردي در حال عكس گرفتنه
سرمو با تاسف هم براي خودم و هم براي اون تكوني دادم و يه بار ديگه استارت زدم كه اين بار ماشين روشن شد ..دستامو با خوشحالي بهم كوبيدم و پامو رو گاز فشار دادم و با لبخندي گله و گشادي حركت كردم

فرهاد هنوز برگشته بود و عكس مي گرفت كه در حال رانندگي دروبينو از تو دستش كشيدم بيرون و شروع كردم به ديدن عكسايي كه انداخته ..لبخندم پررنگتر شد و با خوشي دوربينو تو بغلش پرت كردم و دنده رو عوض كردم و با خوشحالي رو فرمون ضرب اومدم و با خوشي به فرهاد گفتم :
- حيف كه عكساتو خوب انداختي وگرنه قصد كرده بودم دوربينتم بفرستم جايي كه خودمم نمي دونم كجاست
وبلند زدم زير خنده
به جلوي دفتر روزنامه رسيديم رو كردم به فرهاد و بهش گفتم :
- عكسا رو اماده كن كه خودم بيام يه چندتاي خوبش انتخاب كنم..... به نگارم بگو كه خبرشو تا بعد از ظهر اماده مي كنم.... من بايد الان برم جايي ..بپر پايين كه الان زيادي خوشم ممكنه يكم تعلل كني دوربينتم با خودم ببرم
تا اينو گفتم بشمر سه از ماشين پياده شد و با سرعت وارد دفتر روزنامه شد
لبخندي زدمو و حركت كردم

از وقتي كه يادم مي اومد ..همين طور بودم شوخ و سرزنده ...خيلي كم پيش مي اومد از كسي يا حرفي ناراحت بشم و غمباد بگيرم
از دار و ندار دنيا هم فقط يه مادر داشتم كه بيشتر حرصش مي دادم تا اينكه ارومش كنم... بس كه شر بودم چه دوره بچگي چه نوجووني و چه حالا كه به قولش شده بودم يه پسر 26 ساله ...
با همه اين وجود خيلي دوسم داشت و اگه يه روز از محل كار باهاش تماس نمي گرفتم دق مي كرد ..نه اينكه بچه ننه بودما نه ..مادر بود ديگه اونم فقط منو داشت و خلاص
تازگيها هم به فكر زن دادنم افتاده بود كه خدارو صد هزار مرتبه شكر دم به تله نداده بودم ...
اخه كي باورش مي شد من بخوام زن بگيرم ...من مجيد پسر شر و شيطون خاندان طاهري كه رو زمين و اسمون بند نبود بخواد خودشو اسير زن و زندگي كنه
نه..حالا حالا ها وقتش نبود...
درسمو كه خيلي وقت پيش تو رشته مهندسي برق و قدرت تموم كرده بودم ولي از اونجايي كه زيادي سر خوش بودم دلم نمي خواست برم دنبال كاري كه مربوط به رشته ام بود ...همزمان تو دوره دانشجويي كلاس موسيقي مي رفتم و حالا علاوه بر اينكه هم تو دفتر روزنامه كه اونم به لطف دايي جانم بود كار مي كردم ...توي يه اموزشگاه موسيقي هم سه روز تو هفته سنتور تدريس مي كردم
خلاصه اينكه از كله سحر كه از خونه مي زدم بيرون تا شغال خون بيرون بودم و با ملت سر و كله مي زدم
*****
صداي ضبطو بيشتر كردم و همراه خواننده كه به جنوبي مي خوند شروع كردم به زمزمه كردم و همراهش كله امو حركت مي دادم و از زندگي لذت مي بردم
به پشت چراغ قرمز رسيدم زدم رو ترمز ..عينك افتابي رو چشمام زدم و شيشه دادم پايين ... و به چهره خودم توي اينه بغل نگاهي انداختم ..صورت سفيدم زير نور افتاب و اين عينك با شيش تيغي كه كرده بودم بيشتر به ديد مي اومد ...همزمان دستي به موهام كشيدم ...
ملت همه كلافه تو اين گرما منتظر بودن كه مجوز حركت با سبز شدن چراغ صادر بشه
به چراغ نگاه مي كردم كه يهو يه ماشين مدل بالا به رنگ قرمز كنارم زد رو ترمز ..برگشتم و به ماشين خيره شدم... شيشه هاي دوديشو با برگردوندن سرم پايين داد ..منم همزمان عينكو كمي دادم بالا و به اون 4 تا موجود ظريف داخل ماشين خيره شدم كه تا حد خفه كردن خودشون ارايش كرده بودن ...
از داخل ماشينشون صداي يه موزيك خارجي مي اومد ...هر چهارتايي برگشته بوده بودن و با خنده و ادا به من نگاه مي كردن
منم خنده ام گرفته بود و مي خواستم ببينن چيكار مي كنن كه اهنگ سيستم من به جايي رسيد كه خواننده با صداي جنوبي بلند مي خوند
"حالا حالا حالا بره همه دستا بالا
برسه تا پيش كهكشون....ميشه بذارم دست نشون
شيطون بازيگوش بلا... دستاي بندريت بالا

كه چهارتا دختر همزمان دستاشونو بردن بالا و شروع كردن به جركت دادن دستاشون به سبك بندري
به شدت خنده ام گرفته بود ..بقيه راننده ها هم از صحنه ها فيض مي بردن
كه چراغ سبز شد ..عينكمو دادم پايين كه يكي از دخترا با عجله يه برگه اي انداخت تو ماشينم و با دستش اشاره كرد كه بهش بزنگم
با خنده گفتم :
-جانم ؟
دختر كنار دستيش كه نسبت به سه نفر ديگه چهره قشنگتري داشت با صداي نازكش گفت:
- جوووووووووون ..مي گه بزنگ خوشگله
و با سرعت گاز داد و رفت



به برگه اي كه رو پاهام افتاده بود نگاهي كردم و برداشتمش و ماشينو حركت دادم ..برگه رو باز كردم ...
يه شماره ايرانسل كه پايينش يه قلب كوچولو كشيده بود ...
با خنده گوشه لبمو گاز گرفتم و اروم با خودم گفتم:
- هنوز از مادر زاده نشده كه بتونه مجيدو خر كنه.... اونم با چي.... با يه شماره ايرانسل ...
سرمو با تاسف و خنده تكوني دادم و سرعت ماشينو زياد كردم .... وارد بزرگ راه شدم ...دخترا با ماشينشون همينطور ويراژ مي دادن و صداي سيستمشون كل خيابونو برداشته بود...
مي خواستم به طور اساسي حالشونو بگيرم و خودمم كمي خوش بگذرونم
البته پرايد من كجا و ماشين مدل بالاي اونا كجا كه اسمشم نمي دونستم
وقتي به ماشينشون رسيدم با دست بهشون اشاره كردم كه سرعتشونو كم كنن و نگه دارن ..
اونا هم خدا خواسته از پيدا كردن يه تفريح جديد سرعتو كم كردن و اروم كنار بزرگراه زدن رو ترمز.... كنار شون منم زدم رو ترمز
نيشم بيشتر باز شد و عينكمو دادم بالا و رو موهام گذاشتم هر چهارتايي با شادي و چهره هاي خندون بهم نگاه مي كردن .. لبخندي زدم و با حركت سر بهشون اشاره كردم كه در خدمت باشيم ..
چهارتايي برگشتن و به هم ديگه نگاهي كردن و شروع كردن به پچ پچ كردن ..
همونطور كه باهم حرف مي زدن و نگاهي به من مي كردن ...برگه اي رو كه بهم داده بودنو برگردونم و با خودكار روش چيزي نوشتم
هر بارم نيشم بيشتر باز مي شد ..يهو ديدم يكي از دخترا از ماشين پياده شد و خواست بياد تو ماشين من...
با عجله كاغذو مچاله كردم و به طرف داخل ماشينشون پرت كردم و قبل از اينكه دختر دستش به دستگيره برسه گاز ماشينو گرفتم كه ماشين از جا كنده شد و به سرعت ازشون دور شدم
بلند زدم زير خنده و دستمو بيرون بردم و براشون دستي تكون دادم ...و از اينه بهشون نگاه كردم
دختري كه پياده شده بود با عصبانيت ضربه اي به لاستيك ماشين زد و شروع كرد به داد و بيداد كردن و بدوبيراه گفتن
تازه وقتي متن داخل برگه رو مي خوندن ديگه چيكار مي كردن... با ياد اوري متن داخل برگه خنده ام شدت گرفت

"عزيزان كوهاندار، بد قوراه و خوش خوراك بنده با ايرانسليهاي تازه به دوران رسيده نمي پرم "
********
به جلوي اموزشگاه رسيدم... امروز از اون روزايي بود كه دو ساعت كلاس داشتم ..از تو داشبورد شونه امو در اوردم و موهامو مرتب كردم ...كمي ادكلن هم به گردنم زدم و دستي به گردنم كشيدم ...بعد از اينكه مطمئن شدم سر وضعم مرتبه وارد اموزشگاه شدم
خانوم سبحاني منشي اموزشگاه تا منو ديد از جاش بلند شدو با لبخند بهم سلام كرد
زير زبوني جوابشو دادم و به كلاس نگاه كردم .... يكي از شاگردام اومده بود و منتظرم بود
بر خلاف دفتر روزنامه و جاهاي ديگه كه همه چي رو بهم مي ريختم ...ولي نمي دونم چرا تو اموزشگاه همچي بگي نگي ميشدم... يه ادم ديگه كه همه از ديدنش كيف مي كردن و شاگردامم از ديدنم تا حد رجوع كردن به ايت الكرسي ازم مي ترسيدن..بس كه سختگير بودم و گاهي دعواشون مي كردم

يه جورايي عشقم فقط همين سنتور بود كه كلي باهاش حال مي كردم ..شاگرد اين ساعتم دختر چادري بود كه بر خلاف شاگرداي ديگه ام هنوز خيلي باهام رسمي بود و زياد سر كلاس حرف نمي زد ..و جزء چندتا از بهترين شاگردام بود
با اين كه سختگير بودم ولي دوست نداشتم محيط كلاسم خشك باشه ..اما بايد تحمل مي كردم ..هر كدومشون اخلاق خاص به خودشونو داشتن كه اين يكي بيشتر رو اعصابم بود ..به طوري كه بعد از تموم شدن كلاس .. انرژي و شادي اوليه ام تحليل مي رفت
بازم جاي شكرش باقي بود كه امروز فقط بايد با 4 تا از شاگردام سرو كله مي زدم

بعد از تموم شدن كلاسام زودتر بر گشتم دفتر..اين قول و قراري بود كه با دايي جونم گذاشته بودم ...
وارد دفتر شدم ....ديگه همه مثل صبح پر انرژي نبودن ..نگاهي به مسعود كردم كه از صبح نديده بودمش و يه نگاهم به نگار...
تا منو ديد كلي بهم چشم غره رفت ...خوشم مي اومد كه فقط من مي دونستم بين اين دو نفر يه چيزي هست كه بوشم در نميارن
مسعود يه چيزايي فهميده بود ولي مطمئن نبود... نگارم كه فكر مي كرد من گروه خونيم به اين چيزا نمي خوره

مسعود يه سالي از من بزرگتر بود و علاوه تو دفتر روزنامه كه به خاطر علاقه اش به خبرنگاري بود ..توي شركت پدرشم بعد از ظهرها و روزهايي كه اينجا نبود ...هم كار مي كرد
چهره معمولي و ساده اي داشت كه نمي تونست تو اولين برخورد نظر دختري رو به خودش جلب كنه ... نمي دونم نگار از چيش خوشش مي اومد..
..ولي در عوض پسر خ مودبي بود.... فارغ التحصيل رشته حقوق... كه فقط يه بار تو ازمون وكالت شركت كرده بود و چون نتيجه اي نگرفته بود ديگه تلاشي نكرده بود .

كمي خسته بودم براي همين بدون اينكه سر به سر كسي بذارم پشت ميزم نشستم و مشغول اماده كردن خبرهام شدم ..جعفرم طبق معمول جيم شده بود

يكساعتي مشغول آماده كردن خبرام بودم كه يه دختر لاغر سفيد رو مانتويي كه كمي از موهاشو بيرون گذاشته بود و تنها ارايش صورتش رژ لب كم رنگي بود كه باعث شده بود به خاطر صورت سفيدش زياد به چشم نياد ... وارد دفتر شد ..
از اونجايي كه ميز مو طوري گذاشته بودم كه هر وقت در اتاقو باز مي كردم مي تونستم ورود همه افرادو به داخل دفتر رو به راحتي ببينم

دختر در نگاهش نه غروري بود... نه شيطنت و نه حتي يه لبخند ..يه جورايي احساس كردم چهره مظلومي داره ولي با همه اين وجود به نظر مي اومد چهره بانمكي داره كه اگه بخنده شيرينتر ميشه
دختر با راهنمايي مش قربون به طرف اتاق دايي راه افتاد ...
نمي دونم چرا انقدر دوست داشتم همه چيزشو برانداز كنم ...دختر يه سر و گردن از من كوتاهتر بود
به اتاق نزديك مي شد كه نگاهش به من افتاد ...منم كه داشتم مستقيم بهش نگاه مي كردم غافلگير شدم ..اما خودمو نباختم و بهش خيره شدم ..بيچاره كمي معذب شد و دستي به لبه مقنعه اش كشيد و فقط كمي سرشو به نشونه سلام تكوني داد و روشو ازم گرفت و از جلوي در اتاق رد شد ...
فضوليم گل كرده بود ولي بايد هر چه زودتر خبرا رو اماده مي كردم كه بعد از تاييد نگار براي چاپ خونه مي فرستاديم ...پس بي خيال فضولي شدم و عين بچه ادم به كارم ادامه دادم

هنوز يه ربع نگذشته بود كه ضربه اي به در اتاق خورد ...سرمو اوردم بالا ..دايي وارد شد و من به احترامش از جام بلند شدم ..همون لحظه برگشت و به همون دختر تعارف كرد كه بياد داخل اتاق
دختر اين بار با صداي ضعيفي بهم سلام كرد كه من فقط سرمو تكون دادم و به دايي نگاه كردم ..دايي رو به من كرد و گفت:
- ايشون خانوم خالقي هستن ..سهيلا خالقي ..از امروز با ما همكاري مي كنن..
با تعجب به دختر نگاه كردم كه سرشو گرفته بود پايين و گاهي به لبه مقنعه اش دستي مي كشيد
- البته گفتم يه مدت با تو و جعفر كار كنه كه دستش راه بيفته
دستي به گردنم كشيدم و به دايي گفتم..:
-اگه برن پيش خانوم طاهري بهتر نيست؟
دايي چشماشو ناراحت كرد و كمي بهم چشم غره رفت و رو به دختر گفت :

- از اين به بعد با اقاي صالحيان كار مي كنيد و هر سوالي داشتيد از ايشون مي پرسيد... فعلا جاي اقاي رسولي بشينيد تا بگم براي شما هم يه ميز بيارن
دختر سرشو اورد بالا و از دايي تشكر كرد و به طرف ميز رفت
با رفتن دايي با ناراحتي نفسمو دادم بيرون و پشت ميز م نشستم و نگاهي سر سري به دختر كردم

بعد اروم به طوري كه مطمئن بودم دختر حرفامو مي شنوه با خودم گفتم :
-اين دايي هم يادش افتاده بايد بچه داري كنم

هنوز ساكت بوديم كه دختر به حرف اومد:
- من..من ..خالقي هستم ..سهيلا خالقي
نمي دونم چرا از اين كار دايي ناراحت شده بودم براي همين با حالت بدي جوابشو دادم
- نه بابا خوب شد گفتيد وگرنه من نمي دونستم چطور بايد اين سوال سختو كه جوابشو مي دونستم از شما بپرسم
دختر گوشه لبشو گاز گرفت و نگاهشو ازم گرفت
سرمو تكون دادم و به ادامه خبرام رسيدم ...تو اين ميون هم گاهي نگاهي بهش مينداختم ..
.حرفي نمي زد و معلوم بود كه از تو داره خود خوري مي كنه .و از اونجايي كه كاريم از دستش بر نمي اومد فقط دستاشو گذاشته بود رو ميز و با انگشتاي دستش ور مي رفت
نمي دونم چرا دلم مي خواست اذيتش كنم و حرص اينكه نتونستم جلوي دايي حرفي بزنم... سر اين بدبخت خالي كنم براي همين يهو به دختر كه ساكت نشسته بود گفتم :
- مي خواي بگم برات يه چايي بيسكويتي..چيزي بيارن ..كه بهت بد نگذره؟
دختر متعجب پرسيد:
بله؟
گونه امو خاروندم و گفتم :
- هيچي ...شما به ادامه ور رفتن با انگشتاتون برسيد
دختر با ناراحتي دستاشو از رو ميز برداشت و رو پاهاش گذاشت ..و از عصبانيت صورت سفيدش به قرمزي زد
شونه هامو انداختم بالا كه نگام به برگه هاي ديروزي افتاد كه با عجله تو جلسه نوشته بودم و وقت نكرده بود رو سيستم پياده اش كنم
برگه رو برداشتم و به طرفش گرفتم و با حالت طلبكاري گفتم :
- براي اينكه انگشتاتم كمي استراحت كنن ..اينو تايپ كن و 5 دقيقه ديگه بهم بده ..
دختر بلند شد و برگه رو از دستم گرفت و گفت:
- چشم
با لودگي گفتم :
-چشمت بي بلا
و پوزخندي زدم .و خنده امو پشت مانيتور پنهون كردم .علت سنگدليمو نمي دونستم ..دختر شروع كرد به تايپ كردن ....رفتم خبر دومم اماده كنم كه دختر گفت:
- تموم شد
با تعجب گفتم :
- 5 دقيقه شد ؟
با گنگي نگام كرد كه برگه دومو بهش دادم و گفتم :
- اينم بنويس
بيچاره بي چون و چرا برگه رو گرفت و مشغول شد ..سرمو گرفتم بالا و به ساعت نگاه كردم كه ديدم هنوز 4 دقيقه نگذشته اين خبرم تموم كرد .
دستامو از رو كيبورد برداشتم و به برگه هاي پرينت شده تو دستش نگاه كردم و اين بار بي قصد و قرض ازش پرسيدم:
- يه گفتگو رو چند دقيقه ركورد مي زني ؟
خودم از سوالم خنده ام گرفت كه با ناراحتي گفت :
- قبلا جايي كه كار مي كردم كارم تايپ بود ..
فقط بهش خيره شدم و برگه ها رو ازش گرفتم ...
به نظر نمي اومد دختر خجالتي باشه فقط نمي دونم چرا اضطراب داشت و مي خواست اتو دست كسي نده
چه بسا كه فكر مي كردم اگه مي تونست دهن منم با چرت و پرتايي كه مي گفتم مي بست..كه همون كاه گل گرفتن خودمون بود .. كه انقدر حرف نزنم
با اون نگاهي كه بهم كرد يه جورايي دلم براش سوخت براي اينكه حرفو عوض كنم ازش پرسيدم :
-دوره خبرنگاري يا روزنامه نگاري گذروندي ؟يا درسشو خوندي ؟
دختر كه كمي ارومتر به نظر مي رسيد ..با ناراحتي سرشو تكوني داد و گفت :
- نه ..تجربه اي تو اين زمينه ها ندارم
دقيقا دوتا شاخ اندازه بدمينتوناي دربو داغونم بالاي سرم شروع كردن به رويش و با تعجب گفتم :
-پس براي چي اومدي اينجـــ
كه سريع تو چشمام براق شد
لبامو جمع كردم و دستي به موهام كشيدم و از ترس نگاهش ديگه حرفي نزدم

و با خودم گفتم :
- همينو كم داشتيم ...چيزيم نمي دونه ..اين دايي هم ما رو چي فرض كرده كه اينو به من سپرده..احتمالا لولوي سر خرمن
..تازه خانوم هنوز از راه نرسيده مي خواد پاچه هم بگيره
يه لحظه با خودم فكر كردم اصلا با اين همه دك وپوز مجرده يا متاهل ؟
با اين فكر بدون هيچ حرفي به دستاش كه روي ميز بود... مثل اين نديد بديدا خيره شدم ...يعني شاهكار تر از منم وجود داره ..فكر نكنم... اگه داشت كه تا حالا خودم فهميده بودم
جز دستاي كشيده و ظريفش و انگشتاي خاليش چيزي ديگه اي نديدم
دختر كه از كارام يه جور معذب شده بود با صداي بغض الودي :
- نمي خوايد خبر ديگه اي رو تايپ كنم ؟
فقط سرمو انداختم بالا و بدون حرفي برگه ها رو از رو ميز برداشتم و به قصد رفتن به اتاق دايي از اتاق خارج شدم