رمان مریم باورم کن
برگشتم سمت مهدی و به نیمرخش خیره شدمو گفتم-- خب داداشی کجا به سلامتی؟
لبخند دندون نمایی زدو گفت--خیلی کنجکاوی میکنیا !!!!
صاف نشستم سرجامو گفتم--بی سوالیه؟
یه ابروشو انداخت بالا
--عمرا بتونی حدس بزنی!
--اهان
چند دقیقه بعد روبه روی فرودگاه ایستاد با تعجب برگشتم سمتش
--مهدی برای چی اومدی فرودگاه؟
مهدی در ماشینو باز کردو درحالیکه پیاده میشد گفت--نمیخوای بیای پایین؟
از ماشین پیاده شدم و به دنبال مهدی راه افتادم...زبونم نمیچرخید چیزی بگم ...شوکه بودم...امروز کلا روز شکه شدن منه!
مهدی
کنار شیشه های انتظار ایستاد و به داخل خیره شد...منم به تبعیت نگاهمو بین
کسانی که از پله های برقی پایین میومدن میچرخوندم...تا اینکه نگاهم روی یک
نفرشون وایساد....
زمزمه کردم--خدای من این امکان نداره....
از
پشت شیشه ها کنار رفتم و اول با قدمهایی سریع بعد به حالت دوییدن رفتم سمت
ورودی...چادرمو سفت گرفته بودم که یه وقت زمین نخورم...مهدی از پشت سرم
داد زد
--وایسا دختر مواظب باش
چطوری مواظب باشم وقتی داره یکی از بهترین کسانم میاد؟
ماهرخ
با دیدن من ساکاشو زمین گذاشت و دستهاشو برای به اغوش کشیدنم از هم
گشود.... سریع به اغوشش پناه بردم و با اشک شوق گفتم--وای ماهرخ دلم برات
یه ذره شده بود
ماهرخ منو از خودش جدا کردو به صورتم خیره شد
-- باز تو یادت رفت پش بند ماهرخ یه خاله بچسبونی؟
با خنده به صورتش خیره شدم
--خاله رو بزار دم کوزه ابشو بخور
دماغمو کشیدو گفت
--سنگ پا قزوین؟
--دارم ماهی زیاده!
خندیدو گفت --میدونم
یه دفعه مهدی منو کشید کنارو گفت-- اه برو اونور مریم بزار منم این خاله امونو ببینم
ماهرخ با خوشرویی مهدی رو در اغوش گرفت و گفت
--مشالا پهلون
بعد از کلی چرتوپرت گفتن بهم دیگه تازه یادم اومد که فقط منو مهدی اومدیم اینجا
با تعجب برگشتم سمت مهدیو گفتم
--مهدی چرا مامان اینا رو نیاوردیم؟ اصلا چرا به فامیل خبر ندادین
ماهرخ پرید وسط حرفمو گفت
--چون من خواستم...حوصله نداشتم همون اول کاری یه عالمه ادم دورم جمع بشن
با لبخندی از مهر دستمو گرفت و گفت-- فقط دوست داشتم اولین کسی که میبینمش تو باشی مریم خوشگله
لبخندی
به روش پاشیم....ماهرخ فقط یه سال از من بزرگتر بود...تقریبا کل بچه
گیمونو ما دوتا باهم بودیم...اصلا معنای خاله خواهرزاده این بین مفهومی
نداشت....مثل دوتا دوست و شاید عمیق تر از دوتا دوست بهم نزدیک بودیم....
مهدی گفت-- هی مریم ماهرخو خوردی بریم بسه
به خودم اومدم که ماهرخ گفت-- اقای مهدی خان من خاله ماهرخم ...خ ا ل ه م ا ه ر خ
مهدی با خنده گفت-- خاله که از خواهرزاده کوچیکتر نمیشه ! شما تقلبیشی حتما
سوار ماشین شدیم .... مهدی و ماهرخ همش در حال جدال بودن یکی مهدی میگفت یکی اون
اخر سر سردوتاشون داد زدم
--بسه دیگه
رسیدیم خونه وقتی وارد حیاط شدیم دست ماهرخو گرفتم و خیلی هیجان زده گفتم
--هیس چیزی نگو تا خودم اول برم
سریع وارد خونه شدم و هول هولکی کفشمو دراوردم ...مامان با قیافه ی خوابالویی روبه روم ایستاده بودو با تعجب بهم نگاه میکرد
--سلام مامان
--سلام عزیزم چیزی شده
چادرمو اویزون کردم و رفتم سمتشو دستشو گرفتمو گفتم
--مامان اگر یه خبر خوب بهت بدم مشتلوقم چیه؟
مامان دستشو از دستم کشیدو گفت--توام زده به سرت دختر؟ --نه مامانی زود باش دیگه بدو
مامان کمی فکر کردو گفت
--امشب قورمه سبزی
باخنده گفتم--باشه اینکه نمیدادیم خودم ازت میگرفتم ولی خب چه کنم که دل رحمم حالا دستتو بده منو چشماتو ببند
مامان
با لبخند چشماشو بست...دستشو گرفتم و اروم بردمش تو حیاط ...ماهرخ رو پله
ها ایستاده بود...منو دید ...براش چشمک زدم و به مامان اشاره کردم...خندید
--مامان چشماتو باز کن
مامان سریع چشماشو باز کرد و با دیدن ماهرخ رو پله ها اول کمی بهت زده نگاه کردو بعد با صدای ضعیفی گفت--ماهرخ
ماهرخم به سرعت دوید سمت مامانو گفت
--وای سیمین چقدر دلم برات تنگ شده بود
همیدیگرو
سخت در اغوش گرفته بودن ...دیگه داشت اشکم درمیومد...اخه مامان همچین گریه
میکرد که انگار ماهرخ یه چیزیش شده....ماهرخم که دست کمی از مامان
نداشت....ولی خب حق داشتن بیشتر به جای اینکه این دوتا برای هم خواهر باشن
مثل مادرو فرزند بودن....ماهرخ همیشه تو خونه ی ما بود بیشتر بامن بودو
شیطونی میکردیم...مامانم را به راه مارو دعوا میکرد....الانم بعد چهار
سال!!!....
رفتم نزدیکشونو بلند گفتم-- مامان جان دیر شد من قورمه سبزی میخواما!!!!
مامان میون گریه خندیدو گفت-- حالا الان موقعیت قورمه سبزیه؟؟؟؟
درحالیکه دست ماهرخو از مامان جدا میکردم گفتم --بلهههههه
میدونستم دل مامان هنوز به خاطر چند سال پیش خونه...میدونستم تو دل این دوتا خواهر چی میگذره....
همه رفتیم تو خونه و مهدی چمدون به دست گفت--خب من اینارو چیکار کنم؟
با خوشحالی داد زدم--بدو ببر اتاق خودم مهدی
ماهرخ
با خوشحالی نگاهم کرد .... ماهرخ از اول بچگیش اگر خونه ی ما میموند توی
اتاق من بود یا شاید راحترش اینکه کل بچگیش باهم توی یک اتاق میخوابیدیم
با
صدای علی که اروم سلام میکرد همه برگشتیم سمتش...با تعجب داشت به ماهرخ
نگاه میکرد...ماهرخ با خوشرویی جواب سلامشو داد علیم مثل پسرای سربه زیر
رفت کنار مامانم وایساد و اروم در گوشش چیزی گفت که مامان برگشت به ماهرخ
نگاه کردو گفت--علی جان ایشون خاله ماهرخت هستن
علی
اول نگاه گنگی به منو مامان انداخت و بعد به ماهرخ...ماهرخم سریع دستهاشو
از هم گشودو گفت--بیا اینجا ببینم من شاید برای این دوتا(منظورش منو مهدی
بودیم)خاله نبوده باشم ولی برای تو که هستم
علی با تردید رفت نزدیکش امام بعد رفت بغل ماهرخو نشست رو پاش...خب بچه مثل اینکه روش باز شد...
روی تخت روبه روی هم نشسته بودیم و بهم نگاه میکردیم...با خوشحالی دستهای ماهرخو گرفتم و گفتم
--خیلی خوشحالم که برگشتی فقط...
کمی چشمامو ریز کردمو گفتم
--چیشد که برگشتی؟
ماهرخ تره ای از موهاشو کنار زدو گفت
--منم دلم برای این اتاق و درد دلای وقت و بی وقتمون تنگ شده بود
بالبخند خیره نگاهش میکردم که علت برگشتنشو بگه
نگاهشو ازم گرفت
--میدونی
مریم دیگه خسته شده بودم از تنهایی....من موندم که حداقل خودمو پیدا کنم
خب...اون موقع تنهایی لازم بود ...دوری از ادمایی که ممکنه یه حرفشون برات
بشه زخم یا مرحم...من هیچکدوم ازینارو نمیخواستم...تنها حرفای مشاور کمکم
میکرد که بازم بشم مثل سابق....
الان که برگشتم احساس میکنم
نگاهشو به من دوخت و گفت
--احساس میکنم یه کوه شدم
باخنده گفتم--کوه؟
--اره دیگه! یه کوه صبرو استقامت و تجربه
--دیونه
--نه به خدا دیگه گذشته اذیتم نمیکنه تازه کلی نقشه کشیدم ...اول واسه تو
--واسه من؟
--اره میخوام تلافی همه ی اذیت کردناتو سرت در بیارم
با متکا زدم تو سرشو گفتم
--ماهرخ خدا شفات بده تو که بدتر شدی
یه متکا برداشتو خواست بزنه تو سرم که جاخالی دادم
--از تو که بدتر نیستم!
حالا اون بزن من بزن دیگه به نفس نفس اقتاده بودیم
--مگه من چمه؟
--بگو چت نیست؟
از تخت پایین پریدمو گفتم
--تو رو خدا من خسته شدم دیگه بسه
ماهرخ متکا رو گذاشت سرجاشو گفت
--حالا خوبه من تازه از سفر رسیدم این خسته است!
رفتم روی تشک پهن شده رو زمین دراز کشیدم ماهرخم از بالای تخت اویزون شدو نگام کرد
--خوش میگذره؟
--اره عالیه
--دلتو صابون نزن...امروز تو رو تخت خوابیدی فردامن
--خدا بزرگه
--ماهرخ خیلی کم گفتی دوست دارم برام همه چیو بگی
ماهرخ برگشت و روی تخت دراز کشید
--به موقعش همه رو میگم فعلا الان خسته ام ...تو صبح دانشگاه داری؟
با یاداوری دانشگاه و ماجرای امروزش اخمی کردمو گفتم
--اره ...باید برم تسویه حساب کنم
--چیو؟
اینا تاثیر حرفای ثناست
--یکی امروز چیزی گفت که نباید میگفت منم فردا میرم تسویه حساب
--خدا به دادش برسه
--فعلا خدا به داد من برسه
دیگه
چیزی نگفت صداش کردم جواب نداد ....بلند شدم و به تخت نگاه کردم دیدم
خوابش برده...منم خودمو انداختم زمین و دوباره خوابیدم...امروز ثنا زنگ زد و
همونطور که میدونستم کامل تخلیه اطلاعاتیم کرد و بعدش گفت فردا اگه نیای
دانشگاهو به اتیش میکشم و کلی چرت و پرت دیگه....دیدم دست از سرم برنمیداره
گفتم میام ...گفت باید بریم تسویه حساب...خندیدمو گفتم تسویه حساب دیگه
چیه؟
گفت فردا بیای دانش میفهمی ابجی....یه خل تو دنیا باشه دوست خودمه
صبح از خواب که بیدار شدم یه هیجان ناشناخته ای رو در وجود خودم حس میکردم...این هیجان از چیه؟
وجود ماهرخ در کنارم بعد از چند سال ...یا رفتن به دانشگاه ...؟
با
سرخوشی پتو رو از روم کنار زدم و مثل جت نشستم سرجام ....کمی سرم رو بالا
گرفتم تا ببینم ماهرخ چیکار میکنه...طبق عادت همیشگی بر عکس من پتوش رو حتی
تا روی صورتش کشیده بود و فقط دستهاش مثل جنازه از زیر پتو زده بودند
بیرون ...جنازه؟...بلند زدم زیر خنده ...
دستهامو رو هوا تکون دادمو گفتم
--وای جنازه وای وای ماهرخ بعد از رسیدن به ایران فوت شد
ماهرخ
به سرعت پتو رو از روی خودش برداشت و از تخت پرید پایین ...اه خدای من
داشت سکته میکرد....از زور خواب چشمهاشو نیمه باز نگه داشته بود و با تعجب و
دهانی باز به من خیره شده بود ...کم کم با دیدن خنده ی دندون نمای من
فهمید چه خبره و داد زد
--مریمممممممم تو چی گفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اروم از جام بلند شدمو گفتم
--ماهرخ جنازه ای در خواب
چشمهاش درشت شدند و اومد که منو بزنه سریع دستگیره ی در رو کشیدم و از اتاق رفتم بیرون و سریع درو بستم...
--اوف میخواست منو بکشه!
--کدوم ادم عاقلی میخواست تو رو بکشه؟
سرمو صدو هشتاد درجه چرخوندم به پشت و با دیدن مهدی گفتم --همزادت
اخه مهدی و ماهرخ شباهت عجیبی بهم داشتن ...رنگ چشمها و موها ...صورتاشون...
مهدی با لبخند گفت
--گردنت شکست هپه انگوری
تازه متوجه درد گردنم شدم برگشتم سمتش و دست به سینه گفتم
--ببین پنگول خان به اون همزادت بگووووو
با باز شدن در اتاق به سرعت دوییدم و مهدی رو محکم زدم کناریو از پله ها رفتم پایین....
ماهرخ--مریممممم
داد زدم
--جانم عزیزم چیزی شده؟
و رفتم توی اشپزخونه ...مامان با دیدنم برگشت سمتمو گفت
--بزار یه روز از اومدنش بگذره بعد به جون هم بیافتین!!! خدا به داد من برسه با شما دوتا !
دستهامو دور گردن مامان حلقه کردمو گفتم
--سلام مامانی صبح اول وقت چه حرفا میزنی!
دستهامو از دور گردنش باز کرد و در حالیکه میز صبحانه رو میچید گفت
--توام مثل داداشتی ...همتون مثل همید این زبونو معلوم نیست از کجا اوردین!!!!
صدای خنده های ماهرخو مهدی باعث شد مامان دوباره لبخند بزنه...
با قدمهایی محکم وارد دانشگاه شدم ...انگار میخوام برم میدون جنگ!!!!
سربازا به پیش مریم اومده!!!!هه هه
ثنا و فاطمه روی صندلی همیشگی کنار میدون دانشگاه نشسته بودن ...با دیدن من از جاشون بلند شدن ...ثنا نگاه چپکی بهم انداختو گفت
--وا مریم این چه وضعشه لبخندتو جمع کن!!
با اخم گفتم
--اول سلام دوما لبخندم از روی دیدن فاطمه ی عزیزه!
فاطمه با خنده گفت
--بسه حالا هی بهم تیکه بندازین منم بشم اسباب تیکه های شما!!!
ثنا سریع گفت
--مریم کلاس صبحو نبودی!!
--خب؟
--هیچی خله منو فاطمه بیسیمامونو راه انداختیم ببینیم این پسره لنگ در هوا چیکار میکنه !! کاملا تحت کنترل
مشکوک نگاهش کردمو گفتم --خب؟؟؟
فاطمه
--مریم دوباره با گروهش راه افتادن دنبال یه عده از دخترای کلاس و دیگه
خودت میدونی بقیشو ...متلک پرونیو و حرف اخرشم ختم به دوستی و
درنهایت!!!!!!.....
ثنا دستشو علامت گرفت سمتیو گفت--مریم ببین اونجارو...
نهایتش
چیه؟...برگشتم سمتی که ثنا نشونه رفته بود وبا دیدن کیارش طبق معمول وسط
گروه و دوست دخترا و پسراش اطرافش پقی زدم زیر خنده ...
--وای خدا شمادوتارو نکشه با این حرف زدناتون ...یادفیلمای جنایی افتادم...
بعد جدی گفتم--نهایتشو منم میدونم فقط اگر یه بار دیگه جلوم سبز شد!!!
ثنا گفت--جون ثنا نزنی ناکاربشه مریما تو رو خدا!!
دوباره خنده ام گرفت
--مگه تو عمه اشی خودتو دخالت میدی اون با من تو نگران نباش
سه
تایی راافتادیم سمت کلاس ...توی کلاس داشتیم با ثناو فاطمه بحث میکردیم که
یکی بلند سرفه کرد با تعجب سه تاییمون خاموش شدیم...این چه وضعه سرفه
کردنه؟؟؟؟؟؟
قبل ازینکه دوباره بحث شروع بشه یکی از ته کلاس بلند گفت
-- بچه ها دیدین چقدر کیارش تغییر کرده؟
--اره امروز که فقط یه کتاب گرفته بود دستش و داشت درس میخوند
--عجب ...داداش کیا داره از دست میره دیگه تحویل نمیگیره که!
چقدر جالب حالا خوبه من با چشمای خودم دیدم اینا صبح چه خنده بازاری راه انداخته بودنا!!! پس علت گفتن این حرفا چیه؟
فاطمه پوزخندی زد و ثنا دقیقا فکر منو تکرار کرد...با ورود استاد همه ساکت شدند ...
کلاس
که تموم شد...داشتم کیفمو جمع میکردم ...از درون به خاطر پروژه ای که راجع
به جامعه ی اسلامی در اینترنت توضیح داده بودم کلی خوشحال بودم...اما این
خوشحالی زیاد دووم نیاورد چرا که مثل همیشه چند نفر مخالف حرفام با گوشه
کنایه و تیکه دل منو ریش میکردن...
--میدونی سارا حالم بد میشه که وقتی صفحه ی اینترنت باز کنم جای مطالبی که دوست دارم یه مشت چرتو پرت بخونم
--اره میفهمم چی میگی اینا کلا از مرحله پرتن!
کیفمو برداشتم و همراه بچه ها از کلاس خارج شدم...چرا نمیفهمن ...؟
مگه من گفتم مطالبو قطع کنید فقط گفتم تبلیغاتی ازین دست هم باید انجام بشه همین!...
با
عصابی تقریبا داغون یا نیمه داغون رفتیم سمت سلف که کسی از پشت سر صدام
کرد...منو فاطمه و ثنا برگشتیم سمتش که با دیدن کیارش هرسه متعجب نگاش
کردیم ... کلاسور به دست با قدمهای بلندی به ما نزدیک شدو گفت --میشه چند لحظه وقتتونو بگیرم؟ نگاهمو ازش گرفتمو گفتم --نه خواستم برم که دوباره صدام کرد --خانم صبوری روی پیشنهادم فکر کردین؟ اخمام رفت توهم ...حالا من اعصابم از جای دیگه ام پر بود با حرف این... برگشتم و با عصبانیت در حالیکه نگام به کفشهای ادیداسش بود خیلی اهسته گفتم -- جواب شما کاملا مشخصه ! شما حتی ارزش اینکه من بخوام جوابی بهتون بدم هم ندارید...لطفا دیگه مزاحم من نشید! دوباره برگشتم که بلند گفت --صبر کن جواب منم بشنو برگشتم
و دست به سینه برای اولین بار زل زدم بهش تا حرفشو بزنه اینبار اون بود که
به من نگاه نمیکرد...کمی با دست موهای لختشو تاب داد و سرشو کج کردو
چشمهای سیاهشو به من دوختو با حرص گفت کاش یکم مهربونتر بودی ... بعد زیر لب گفت—دختره ی لجباز
با چشمهای گردشده گفتم—دیگه پاتونو از حدتون فراتر گذاشتین اقای کریمیییییییییییییییییییی
با
ناراحتی پشتمو کردم بهش و وارد سلف شدم نمیدونستم عکس العملش از حرف من چی
بوده...میدونم همه ی اینا فیلمه میخواد یه جوری ضایعم کنه ...خواستگاری
کیلو چنده؟؟....این که هر روز با یکی میچرخه منو میخواد چیکار؟...یه دونه
با دست زدم رو پیشونیم...اه مریم اصلا تو چرا به این بی شخصیت فکر میکنی؟
--دیونه شده؟
--اره فک کنم از دست این پسره قاطی کرده با خودش حرف میزنه
با تعجب برگشتم سمت ثناو فاطمه گفتم
--دیونه شمایین!! عمه اتونه...
ثنا—اااا مریم تو که ازین حرفا نمیزدی!
سرمو تکون دادمو گفتم
--اعصاب نمیزاره واسه من که ...
ثنا سرشو اورد جلو و خیلی اروم گفت
--یه
بار تو یه مجله خوندم یه دختره تو دانشگاه پسری ازش خواستگاری میکنه بعد
ازینکه دخترز رو با هزار بدبختی راضی میکنه فرداش میگه دیگه نمیخوامت دختره
با تعجب میگه باباتو اینهمه دنبال من بودی حالا میگی نمیخوامت؟
پسره میخنده و میگه من با دوستام شرط بستم که تو دختره مغرورو ادم کنم که الانم فک کنم ادم شدی
باتعجب به ثنا نگاه کردم ...راست میگفت الان کم کم داره همه چیز دستم میاد چرا نه؟
دستمو مشت کردم و گفتم
--راست
میگی اینم میخواد همین کارو کنه اما چرا من؟ چرا منو برای مسخره بازیاشون
انتخاب کردن ؟ مگه من چه کار به اینا دارم که انقدر با من بد شدند که
اینکارو با من بکنند...؟
فاطمه صاف نشست و گفت
--اوف
مریم ثنا یه چیزی گفت تو چرا جدی میگیری حرفای اینو حالا فرض محال که همین
باشه بی خیال تو که ضایع اش کردی! بعدم تو که ازین خوشت نمیاد ! میاد؟
چشمامو ریز کردمو گفتم
--واقعا که!
چند
روزی بود که دانشگاه نرفته بودم ...مونده بودم خونه ....مامان مهمونی
گرفته بود به مناسبت برگشتن ماهرخ...هنوز کسی نمیدونست ماهرخ برگشته ...یه
جورایی مامان میخواست خاله هاو دایی رو خوشحال کنه و در نهایت مادر و پدر
پیرشو از خوشحالی سکته بده.
دستمال به دست داشتم خونه رو گردگیری میکردم...گوشیم زنگ خورد رفتم سمت میز و گوشی رو برداشتم با دیدن شماره ی ناشناس گوشی رو قطع کردم...عادت ندارم شماره های قریبه رو جواب بدم...دوباره رفتم سر پنجره ولی با صدای اس ام اس گوشی برگشتم ...مهدی روزنامه اشو کنار زد و به من نگاه کرد...شانه ای بالا انداختم و پیام رو باز کردم...بازم از همون ناشناس بود....پیام داده بود چند روزه دانشگاه نمیای دانشگاه سوت و کوره! چشام گرد شد ویه بار دیگه شماره رو مرور کردم....نه اشنا نبود...پیام زدم شما؟ سریع جواب زد من مهم نیستم فعلا شما مهمی! خنده ام گرفته بود....عجب شکسته نفسی میکنه!...پیام زدم هر وقت خودتو معرفی کردی جوابتو میدم! بعدم گوشیو سایلنت کردمو رفتم سراغ بقیه ی کارا.... خسته رو مبل ولو شدم که مهدی اومد کنارم نشست با یه لیوان شربت و گفت --نه خسته ابجی کوچیکه! --مرسی داداش بزرگه بابت شربت شربتو از دستش گرفتم خندیدو گفت --رو که نیست ابجی کوچیکه سفیدابه! همینطور که شربت میخوردم نگاهیم به گوشیم انداختم 5تا مسیج...اولی رو باز کردم ثنا بود بزنم نفله شی؟ نه بزنم جون مریم؟ این گوشیه تو داری؟ باید ده بار میس بندازم برات؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وا! نگاهی به بالای گوشی انداختم ...اوه چقدر زنگ زده بود این بشربراش جواب زدم ثنا پوستت تازگیا خیلی چروک شده! پیر شدی پیام دومو سوم از ماهرخ بود اعلام وضعیت قرمز که مامان گفته برسم خونه بی شام باشیم منو با کارد میوه خوری پوست میکنه! اوووه چه خشن! براش جواب زدم عمرااااا مامانم رو پرکاه منو بزرگ کرده!تازه کارد میوه خوریارو گذاشتم تو کابینت عزیزمممم پیام سوم ناشناسه بود...بازش کردم این روزا منم دیگه دوست ندارم بیام دانشگاه تو نیستی انگار هیچکی نیست! پیام بعد معلومه بایدم منو نشناسی! وقتی جدی اومدم و مهم شدم منو میشناسی! این کیه دیگه؟...در خونه باز شد و پشت سرش مامان با ماهرخ اومدن داخل بلند شدم از جام و رفتم نزدیکشون که مامان تا چشمش به من افتاد گفت --سلام مریم جان شام چی درست کردی؟ کمی سرمو خاروندم....وای مامان بزار از راه برسی بعد سوالای سخت سخت بکن!!!! بعضی سوالا از کنکورم بدتره.... --سلام مامانی چه خبر؟ خرید خوش گذشت؟ مامان رفت روی مبل نشست و ماهرخ پشت سرش اومد داخل وبرام چشم و ابرو اومد...ینی شام نباشه خودت جزو شامی! یع رفتم اشپزخونه و یه بسته مغ برداشتم انداختم توی قابلمه ...پارچ یخ ابم که روی میز اپن بود ریختم توش و درشو بستم...همشو در عرض یک دقیقه انجام دادم بعد گازو روشن کردم ...مامان وارد اشپزخونه شدو گفت --خب مریم شام چیه؟ --مامان جان هنوز نپخته ! گشنتون که نیست؟ مامان اومد سمت گاز و در قابلمه رو برداشت نگاهی به مرغای منجمد شده توی قابلمه انداخت بعد برگشت سمت من --مریمممممممم اینو تازه بار گذاشتی؟؟ نفسمو فوت کردم بیرون ...وای بدبخت شدم... --نه ینی بله مامان --اونوقت دوباره میخواد برا تو خواستگار بیاد!!!! صاف ایستادمو گفتم --خواستگار؟ دوباره؟ مامان سرشو تکون دادو گفت --بله ! از اشپزخونه خارج شد پشت سرش راه افتادم که رفت توی اتاقش --من خسته ام! شام حاضر شد صدام کنید! و درو بست...خیره به در بسته ی اتاقش موندم ....کسی دستی روی شونه ام گذاشتو گفت --نسرین خیلی امروز خسته شده بزار کمی استراحت کنه!
برگشتم سمت ماهرخو گفتم
--اره میدونم ولی ....
--ولی چی؟
--نمیدونم فک کنم اشتباهی فهمیدم
بعد با خوشحالی گفتم
--وای ماهرخ فردا رو بگو مهمونی... عزیز... اقاجون ... دایی شهرام ... خاله زیبا....
--اوف مریم چقدر اسم داری بلغور میکنی کنار هم بسه ذوقم کور شدا!!!!
یکی زدم تو سرشو گفتم
--تو که کلا بی ذوقی عزیزم
ماهرخ زد پس گردنم
--اون ذوق و استعداده که تو نداری
اومدم یکی دیگه بزنمش که یکی لباسمو کشید...نگاه کردم دیدم علی با اخم میگه
--اه مریم بازم خونه رو تمیز میکنی ! این سربازای من ارامش ندارن!.....
با صدای در نگاهی اجمالی به لباسام کردم... یه مانتوی ابیه بلند تا پایین زانو ...یه روسری ابی با زنجیرهای طلایی ....
سریع
دکمه ی بازشو ایفونو زدم و پریدم سمت در...مهدیم پشت سرم اومد ....با
لبخند نگاهی بهش انداختم و چشمک زدم...ینی خیلی خوشگلی داداشی اخر تیپی!
گوشیم توی جیبم لرزید سریع نگاهش کردم...بازم پیام ...بازم از همون ناشناس...امشب خیلی خوشحالم خیلی!
با اومدن دایی گوشیو انداختم تو جیبم .... یعنی این کیه؟....امشب خوشحالی برو پارک جیغ بزن .... چرا منو تو شک میندازی!
دایی شهرام اومد تو تا منو دید دستمو که به سمتش دراز شده بودو گرفت
--سلام دایی جان
دایی نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت
--سلام عشق دایی
خندیدم...آخ
من این داییمو دوست دارم...بغلم کردو کلی ماچ بارونم کرد...پشت سر دایی
زنداییو بچه ی کوچولوشون ساغر اومدن تو....ساغر اومد بغلم ....پشت سرشون
خاله شیرین...شوهرش...بچه هاش اعم از سینا که دوسالی از من کوچکتر بود و
مهتاب که یک سال از من کوچکتر بود به همراه شوهرش اومدن داخل....مهمونا که
نشستن رفتم تا چایی بریزم ...دوباره زنگ خونه خورد...اینبار من برای باز
کردن در نرفتم...صدای سلامو احوال پرسی بلند شد و دوباره مجلس گرم...حدس
زدم که خاله بهار باشه...خاله بهارم تنها یک پسر داشت به اسم فرهاد که
27سالش بود و ازدواج نکرده بود...اونم مثل من رکورد زده بود!
چایی
هارو که ریختم از اشپزخونه خارج شدم...صدای بگو بخند براه بود...طبق معمول
دایی داشت داستانی تعریف میکرد و مجلسو به شوخی خنده میگزروند...توی حال
که رفتم دایی داد زد
--مریم چایی؟
لبخندی زدمو گفتم
--بلهه چایی مریمی!
نگاهم چرخید تا خاله بهارو پیدا کنم اما .....
اما خاله ای نبود....با دیدن زن چادری ومرد پیری که مقابلم نشسته بودن کمی با بهت نگاهشون کردم --مریم جان معرفی میکنم اقا و خانم قبادی! برگشتم با چشمای ریز شده به بابا نگاه کردم ....چقدر این فامیلیه ی قبادی برای من اشناست! برگشتم سمتشون و سلام کردم ....هر دو با خشرویی جوابم رو دادند...قبل ازینکه بخوام چایو تعارف کنم بابا گفت --مریم جان ایشون هم پسر اقای قبادی هستن....کیارش وای چقدر اشناست این اسما!!!!!! برگشتم سمتی که بابا گفت و پسری رو دیدم که موهاشو کج شانه زده بود و ...لباس سفید یقه بسته ای پوشیده بود همراه کت و شلوار سیاه! پسر نگاهش به زمین بود...اهسته سلام کردم که نگاهشو بالا گرفت و با غرور سلام کردو بی اراده دستش لای موهای لختش رفت و اونهارو صاف کرد... همین نگاه مغرور و سرکش ودستی که بی اراده همیشه در موهای لختش فرو میره باعث شد...چشمام برای لحظه ای گشاد بشه و باصدای پدر که میگفت --مریم جان چایو تعارف نمیکنی؟ به خودم بیامو مثل ادمهای مسخ شده به همه چای تعارف کنم.... شاید من اشتباه میکنم....نه نه اخه خودش بود...اسم:کیارش! فامیلی:کریمی چهره صدوهشتاد درجه مخالف قبل!!! ساکت روی صندلی نشسته بودم کنار مامان و به حرفهایی که با خاله میزد گوش میدادم...هنوزهم داشتم خودمو دلداری میدادم که نه تو اشتباه میکنی مریم اینکه همون کیارش دانشگاه نیست....نه نه من اشتباه دیدم...با ویبره ی گوشیم توی مانتودستم رفت سمت گوشیم وصفحه اشو باز کردم....یک پیام... هی دختر چرا سرت پایینه یکم به روبه روت نگاه کن! چندبار پیام رو خوندم....دستم لغزید روی گوشی و دکمه ی backرو زدم و پیام قبلو یک بار دیگه خوندم.... امشب خیلی خوشحالم سرموگرفتم بالا وکنجکاوانه چشمهام چرخید وروبه رو رو نگاه کرد....جز همون پسر که داشت با دایی صحبت میکرد کس دیگه ای نبود....دایی؟ نه نه دایی یه همچین کاری نمیکنه که ....اصلا چه معنی داره! پس اون پسر...اونکه اسمش کیارشه...همون که فامیلیش کریمیه... بازم نگاه خیره ام رفت روش ....نیمرخش؟ من معمولا زیاد روی پسرهای اطرافم توجه ندارم یا حتی نگاهشونم نمیکنم اگر این همون کیارش دانشگاه باشه....؟ الان تیپش زمین تا اسمون با اون فرق داره... --مریم ؟ با تعجب برگشتم سمت مامان....دیدم داره ناجور نگاهم می کنه با من من گفتم بله؟ مامان با حرص چادرشو جلوی دهنش گرفت و طوری که فقط من بشنوم گفت --تو خجالت نمیکشی؟ به چی داری نگاه میکنی؟ وایی مامان چی فکر کرده...با خجالت گفتم --حواسم رفت پی دایی ببینم چی میگه! --چرا؟ بازم سوال سختر از کنکور....قبل ازینکه جواب بدم خاله منو مخاطب قرار داد --مریم جان چطوری با درسا؟ درسا خوبه؟ اصلا این خانوم واقا با پسرشون کیه اند برای چی اومدن؟ --مامان خانواده ی کریمی کیه؟ مامان چشم غره ای بهم رفت و گفت --مریم جان خاله ازت سوال کرد! با شرمندگی گفتم --وای ببخشید خاله شما چی پرسیدین؟
خاله لبخندی زد ...ینی حواست کجاست؟ --دانشگاه خوبه عزیزم؟ --مرسی خاله جان خوبه جای شما خالی!! --تو جای منم درس بخون عزیزم من که نتونستم --چشممممم...راستی خاله زیبا کجاست؟ --اونمالانا میاد مریم جان بصبر! لبخندی زدم --اهان باشه خاله خاله که حواسش پرت شد دوباره رو کردم به مامانو اروم کنار گوشش گفتم --مامان این قریبه ها اینجا چیکار میکنن؟ مامان روشو کرد سمتمو گفت --راستشوبخوای پدرت با اقای کریمی از دوستای قدیمی هستن! --خب اینجا چیکار میکنن؟ --چندوقت پیش اقای کریمی به پدرت.... با صدای زنگ ایفون مامان سریع گفت --مریم برو درو باز کن ای
بابا داشتم کشف میکردم اینجا چه خبره ها!!!! رفتم سمت ایفون و درو زدم
....خاله زیبا و خاله بهار باهم رسیدن....با همه سلام و احوال پرسی گرمی
کردم ....مخصوصا نگار دختر خاله زیبا که دوست خودم بود البته با سه سال
اختلاف....فرهادم اومده بود... راهنماییشون
کردم سمت پذیرایی ...ناخوداگاه نگاهم رفت سمت همون پسر ....میتونم قسم
بخورم خودشه!!!! ولی بازم شک دارم اخه این چه تیپیه....اون چه تیپی؟ اونم نگاهش که به من افتاد لبخند زد....سریع رفتم نشستم سرجام .... کاش حرف مامان نصفه نمیموند... از شانس خوبم بابا که شروع کرد احوال پرسی رو کرد سمت همون خانواده و گفت --ایشون
اقای کریمی هستند از دوستان صمیمی بنده به همراه خانمشون و پسرشون کیارش
خان....البته اقا کیارش باید هم دانشگاهی مریم باشه درسته مریم؟ یه شک الکتریکی فک کنم 200یا 300 ولت بهم وارد شد...سیخ نشستم سرجام و به نگاه منتظر بابا جواب دادم --بله فک کنم بابا خندید و نشست سرجاش وای خدا مغز من قفل کرده.....ذهنم پر کشید سمت سال .... با ثنا و فاطمه وارد کلاس شدیم....ترم سه بودیم ....با صدای کسی که بلند و سریع گفت هی خانومممم سریع برگشتم ببینم چه خبره؟ که صدای خنده ی پسرا رفت هوا و اون وسط یکیشون گفت --میبخشین خواستم بگم مواظب باشین چادرتون به اون گوشه ی میز گیر نکنه چیزیش بشه!! با اخم رومو ازش گرفتم....از کسی که بعدا فهمیدم اسمش کیارشه و الرژی شدیدی به چادر داره!!! یه پسر جلف منو دست انداخت به همین راحتی اروم به ثنا که هنوز متعجب بود گفتم --حالا وایسا خودم یه جا تلافی میکنم!!! --مریم جان میری ماهرخو صدا کنی بیاد اروم از جام بلند شدم و با یه ببخشید پذیرایی رو ترک کردم و رفتم سمت پله ها ...
اروم اروم پله هارو رفتم بالا اما به پله ی اخر که رسیدم دوییدم سمت اتاق ماهرخ...به سرعت درو باز کردم طوری که پرت شدم توی اتاق....ماهرخ سریع از روی تخت بلند شداومد طرفم --مریم چیشده؟ نفس عمیقی کشیدمو گفتم --ماهرخ باورم نمیشه!!! ماهرخ نگران نگام کردو گفت --چیو؟ --همون که اون پایینه --اون پایین کیه؟ --اصلا قابل درک نیست! --اه مریم بترکی خب بگو کی پایینه؟ --کیارش کمی فکر کرد و متعجب به من گفت --کیارش؟ --ماهرخ همون پسری که بهت گفتم همیشه منو مسخره میکنه...همون که گفتم از چادر بدش میاد .... همونکه الان نمره هاش خوب شده...همونکه... --بسه بسه فهمیدم نمیخواد دیگه ادامه بدی! خب چطوری اومده اینجا؟ --تو میدونی بابا تا ندونه طرف کیه و اصالت و خانواده اشو اینا چیه اند راهش نمیده خونه حتی اگر اون شخص دوست صمیمیش باشه...الان این کیارشی که اون پایینه اصلا اونی نیست که من تو دانشگاه میبینم...لباساش اونقدر عجیب قریبن که... ماهرخ نفسشو فوت کردو گفت --خب بابا بزار من خیر سرم برم پایین ببینم این اقا که شما نطقشو میکنی چه شکلیه .... کیه...بابا بزار میخوام برم استقبال...ای بابا رفتم کنارو گفتم --واه بفرما از پله ها پایین رفتیم به ته پله ها که رسیدیم مامان بلند شدو گفت--اینم سورپریز من همه بلند شدند و نگاه من بی اراده رفت سمت خانواده ی کریمی مادر و پدر کیارش بلند شدند و در نهایت اون هم بلند شد و با کنجکاوی سمتی که ما بودیم رو نگاه کرد..... بعد از ابراز خوشحالی همه که ماهرخ بیچاره رو دوره کردن و در اغوشهای خود لهش کردن ....نوبت به سوالای عمقی رسید....سوالایی که فک کنم حتی از سوالای مامان و علی خصوص کنکور بدتر بود.... --ماهرخ جان چرا خبر نکردی بیایم فرودگاه؟ --ماهرخ چقدر کلکی تو دختر این همه سوال تو سوئد چه خبر بود؟ --ماهرخ بالاخره تونستی با خودت کنار بیای؟ رفته بودم اشپزخونه تا وسایل شامو حاضر کنم...اره جون خودم حالا هر کی ندونه من که میدونم منتظر مامانم تا بیاد تخلیه اطلاعاتیش کنما...! اینا همش بابت هم نشینی با دوستایی مثل ثناست!!! سوالای کاراگاه جکت! داشتم خیار خورد میکردم روی کاهوها که کسی وارد اشپزخونه شد...به خیال اینکه مامانه خیلی ریلکس برگشتم سمت در اشپزخونه که با دیدن ماهرخ اخمام رفت توهم --مریم عجب پسر مودب و با کلاسیه! با تعجب گفتم --کی؟ --هم دانشجوییت دیگه! خیارو چاقو رو رها کردم توی سالادو نشستم روی صندلی کنار ماهرخ --تو مگه باهاش حرف زدی؟ --نه بابا...بابات باهاش حرف میزد ...اقا...متین و سربه زیر جواب میداد...الا ن زمین تا اسمون با اون چیزی که میگی فرق داره...اصلا سرشم بلند نمیکنه که به من نگاه کنه! --خب؟ --باباتم کلی خوشش میاد باهاش حرف میزنه...موقع حرف زدنم به بابای پسره نگاهم میکرد ...انگار یه بوهایی میاد!!! --چه بوهایی؟ با صدای فرهاد هر دو برگشتیم سمت در اشپزخونه...ای بابا اینمکه فرهاده!!!! ...یک عدد مامان نیازمندیم...نمیاد؟ فرهاد رو کرد سمت ماهرخو گفت --خاله بوی دماغ سوخته نیست؟ ماهرخ لبخندی زد و نگاهی به من انداخت...ینی اره دماغ مریم بدجور سوخته!!