ان راز نگاه هیچ مشتری ای توی مغازه نبود. به طرف آخرین میز رفت و گوشه ی دیوار نشست. حامی روبرویش
نشست. کولی ثنا و کیف خودش را روی صندلی گذاشت و گفت: باز که بغض کردی. اگه می خوای اینقدر
غصه بخوری نمی برمت.
ثنا با نوک انگشتهایش تند تند اشکهایش را پاک کرد و گفت: نه خوبم. میام.
حامی خندید و پرسید: چی می خوری؟
ــ ــ نمی دونم. فرقی نمی کنه.
ــ ــ کافه گلاسه دوست داری؟
ــ ــ خوبه.
حامی سفارش داد و برگشت روبروی ثنا نشست. ثنا عصبی مشغول جویدن گوشه های ناخنهایش شد. حامی
آستینش را کشید و گفت: نخور. کثیفه.
ثنا دستهایش را رویصورتش گرفت و سعی کرد گریه نکند.
: آروم باش. می خوای چکار کنم؟ برم طلاق مامانمو بگیرم؟ اون وقت تکلیف اون بچه ها چی میشه؟ من
درد بی پدری کشیدم. نمی تونم. دلم نمیاد.
ثنا دستهایش را روی میز گذاشت و به او چشم دوخت. با ناراحتی فکر کرد: به مامان چی بگم؟ مامان این
ناپسری باباست که عاشقشم؟
عصبی رو گرداند. حامی برخاست. دو لیوان کافه گلاسه را گرفت و برگشت. یکی را جلوی ثنا گذاشت و
گفت: یه کمی بخور. آروم باش.
ثنا جرعه ای نوشید و با صدایی لرزان گفت: قهوه برام اضطراب میاره.
حامی لیوانش را به طرف خودش کشید و گفت: لازم نیست بخوری. چی بگیرم؟ بستنی ساده می خوری یا
یه چیز دیگه؟
ــ ــ بستنی قیفی.
حامی لبخندی زد و گفت: گمونم یه بستنی قیفی بهت بدهکارم.
از جا برخاست و یک لیوان آب پرتقال تازه و یک بستنی قیفی سفارش داد. هر دو را گرفت و آورد.
ــ ــ آب پرتقالم بخور خنک شی.
ثنا خندید و جرعه ای نوشید. حامی بستنی اش را توی شیر قهوه نرم کرد و گفت: روز اول خیلی بهم برخود
که فکر کردی دارم برات بستنی میگیرم. یعنی برای من مهم نبود. می دونستم دختر حاجی هستی و انگار
برای خواهرم بستنی بگیرم. ولی این که تو این رو یه توهین و مزاحمت بدونی خیلی زور داشت.
خندید و به او نگاه کرد. گوشه های چشمهایش کمی چین خورد. ثنا سر بزیر انداخت و گفت: فکر کردم
تعقیبم کردی.
ــ ــ تعقیبت کردم. برای این که می خواستم بپرسم خونتون کجاست. ولی با اون برخورد، فکر کردم اگه
نشونی بپرسم تکه بزرگم گوشمه.
ثنا خندید و گفت: معذرت می خوام.
ــ ــ خواهش می کنم. تقصیر تو نیست. تقصیر مزاحماییه که این روزا تعدادشون خیلی زیاد شده.
ثنا لقمه ی بزرگی بستنی بلعید. چرا قلبش آرام نمی گرفت؟ همچنان به شدت می کوبید.
حامی لیوان اول را خالی کرد و دومی را پیش کشید. نگاهی به دستهای ثنا انداخت و پرسید: دستات از
اضطراب می لرزه یا گرسنته؟
ــ ــ از اضطرابه.
حامی کمی به جلو خم شد و با صدایی که به زحمت به گوش می رسید، ولی لحن محکم و جدی گفت: تمومش
کن. زندگی تو با دیروز هیچ فرقی نکرده. این که بخوای با افکارت خرابش کنی یا بهتر بسازیش دست
خودته. نه آمد و رفت پدرت فرقی کرده، نه رفتار مادرت و نه حتی من.
ثنا مثل کودک تنبیه شده ای لب برچید و گفت: تو فرق کردی.
حامی به پشتی تکیه داد. آه بلندی کشید و گفت: نه. من همون همکلاسی دیروزیم. همون کاکاسیاه که زمون
برده داری نوکرت بود.
ــ ــ بس کن. دیگه نگو. من شوخی کردم. چند بر تنبیهم می کنی؟
حامی لبخندی دلجویانه زد و گفت: آروم باش ثنا. بسه. می خواستم یادت بیارم که همین چند روز پیش به
هیچی اعتنا نداشتی و برای خودت خوش بودی. بستنی تو بخور. آب شد.
ثنا به زحمت بستنی را تمام کرد. از جا برخاست. دستهایش را شست و پرسید: خانم چقدر شد؟
حامی از پشت سرش گفت: برو دیگه ضایعم کردی. خانم خیلی ممنون.

بیرون که آمدند، حامی با صدای شادی پرسید: دانشگاه رو که پیچوندیم. حالا بریم موبایل بگیریم؟
ثنا لبخندی زد و گفت: بریم.
ــ ــ انتخاب کردی؟
ــ ــ آره. بذار ببینم. اسم و کد مدلشو اینجا نوشتم.
گوشی اش را درآورد. یادداشتش را پیدا کرد و نشان حامی داد. حامی سوتی کشید و گفت: اشتهاتونو شکر. فکر نکنم اینقدر تو حسابم باشه. بذار یه زنگ به حاجی بزنم.
ــ ــ بابا خودش گفت هرچی میخوای انتخاب کن. حالش بد شد بس این گوشی رو دید. چهارساله دستمه.
حامی در حالی که شماره می گرفت، گفت: من که حرفی ندارم. میخوام بگم بریزه به حسابم.
ــ ــ نه صبر کن ببین...
ــ ــ تلفنش مشغوله. بگو. چیه؟
ــ ــ اگه خیلی گرونه... یعنی تو حتماً بهتر از من از وضع بابا خبر داری. اگه نمی تونه یه چی دیگه بگیرم.
ــ ــ مگه خودش نگفته هرچی می خوای انتخاب کن؟
ــ ــ خب چرا... اصلاً... اصلاً حالا که خیلی ازش دلخورم یه گرونتر می خرم!
ــ ــ اوه اوه صبر کن! اوقات تلخیتو قاطی گوشی خریدنت نکن! الان داغی. آروم که گرفتی یقه ی منو می چسبی که این گوشی چی بود! من اون یکی رو می خواستم
ــ ــ چرا یقه ی تو رو بگیرم؟ تو فقط پولشو میدی که اونم باید از بابا بگیری.
ــ ــ بالاخره منم ناخواسته این وسط گیرم.
ــ ــ بیخیال... اصلاً امروز نمی خرم. این چهار سال گذشت این چهار روزم روش. ساعت دو کلاس داریم. یه سر برم خونه یکی دو ساعت بخوابم
حامی بی حوصله نگاهش کرد و گفت: شب بخیر.
ثنا از لحنش شرمنده شد و گفت: خب... معذرت می خوام. می دونم. دو ساعته وقت گذاشتی، همرام اومدی، دیوونه بازیامو تحمل کردی که یه گوشی لعنتی بدی دستم و خلاص بشی.
سر برداشت و در حالیکه جرات نمی کرد نگاهش را به نگاهش برساند، به چانه و دهانش چشم دوخت و گفت: ب اندازه ی کافی امروز مزاحمت شدم. صبر می کنم بابا بیاد از خودش می گیرم.
ــ ــ چرا چرت و پرت میگی ثنا؟ بیا بریم گوشی رو قسطی می گیریم. ولت کنم میره تا صد سال دیگه، حوصله ی غرغر حاجی رو ندارم. بیا دیگه. این قیافه ی گناهکارت خیلی مضحکه
ــ ــ قیافه ی گناهکار من چه شکلیه؟
ــ ــ خنده داره!
حالا داشت با قدمهای بلند پیش می رفت و ثنا باید می دوید تا خودش را به او می رساند.
ــ ــ میشه یه کم یواشتر بری؟
ــ ــ سر ظهره. تعطیل می کنه. بریم سر خیابون تاکسی بگیریم.
جلوی یک ماشین دست بلند کرد. عقب دو تا زن نشسته بودند. ثنا عقب نشست و حامی جلو سوار شد. وقتی رسیدند پول تاکسی را حساب کرد و دوباره پیاده راه افتاد. ثنا دوان دوان به دنبالش رفت.
ــ ــ بیا دیگه.
ــ ــ خب یواشتر برو برم بهت.
حامی ایستاد و صبورانه نگاهش کرد. ثنا نفس نفس زنان خودش را رساند و پرسید: هنوز خیلی مونده؟
ــ ــ نه. همین روبروئه.
از خیابان رد شدند و وارد مغازه شدند. نگاه ثنا روی یک گوشی با جلد سفید ثابت ماند. حامی اسم گوشی ای که ثنا می خواست را گفت و فروشنده آن را آورد. ولی ثنا بدون این که به آن نگاه کند، گوشی جلد سفید را شان داد و گفت: آقا اینو می تونم ببینم؟
فروشنده آن را هم در آورد و توضیحاتی در مورد هر دویشان داد. حامی گوشی اول را نشان داد و گفت این یکی امکاناتش خیلی بیشتره
ــ ــ این خوشگله.
ــ ــ آره ولی تو اینو به خاطر امکاناتش انتخاب کردی.
ــ ــ حالا اینم دوربینش بد نیست.
ــ ــ نه خیلی بد نیست ولی...
ــ ــ حالا حتماً سیستم عامل لازم دارم؟
ــ ــ چه عرض کنم!
ــ ــ نگاه کن پشتش سفیده. می تونم کلی برچسب بچسبونم.
ــ ــ من یه دفتر نقاشی برات می خرم توشو پر برچسب کن! آخه گوشی رو به خاطر برچسب چسبوندن می خرن؟
: اه!
ــ ــ مگه دروغ میگم؟ خودت داری میگی.
ــ ــ گوشی رو برای تلفن زدن می خرن. اینم خیلی خوشگله. همینو می خوام.
فروشنده توضیح داد: در واقع اون دوربینش امکاناتش بیشتره. فلاش زنون داره و اتو فوکس و لبخند یاب. ولی این یکی پنج مگاپیکسله، اون سه مگا پیکسل.
بعد از کمی زیر و بالا کردن و امتحان دوربینها، بالاخره همن گوشی سفید را که نصف قیمت گوشی انتخاب اولش بود را خریدند و بیرون آمدند. ثنا همانطور که تو پیاده رو با گوشی بازی می کرد، گفت: خیلی خوشگله.
ــ ــ مبارک صاحبش اشه.
ــ ــ تو ناراحتی؟
ــ ــ ناراحت؟ نه. به من چه ربطی داره؟ من فقط میگم گوشی صرفاً زیباییش مهم نیست.
ــ ــ همتون همینو میگین. فقط نمی دونم چرا موقع زن گرفتن که میشه، گزینه ی اول میشه زیبایی!
تند رفته بود. دیر فهمید. از خجالت دهانش را با دست پوشاند و سر بزیر انداخت.
حامی به طرفش برگشت. چند لحظه نگاهش کرد. بالاخره پوزخندی زد و رو گرداند. بالاخره گفت: خیلی مضحکی ثنا.
ثنا که احساس می کرد، خطر گذشته است، با احتیاط دستش را پایین آورد و گفت: ولی تو اصاً خنده دار نیستی. همش دعا می کنی.
حامی با تعجب پرسید: من دعوا می کنم؟
ــ ــ زور میگی.
ــ ــ من زور میگم؟!
ــ ــ چه فرقی برات می کنه که گوشی من چی باشه؟ چه عیبی داره پشتشو پر از برچسب کنم؟
ــ ــ خب حالام که همونی می خواستی خریدی. دعوا سر چیه؟
ثنا سر بزیر انداخت. با بی حوصلگی کولی اش را روی دوشش جابجا کرد. نگفت دعوا سر خودش و دلش است و گوشی فقط بهانه ی بی خودیست.
حامی کولی اش را برداشت و گرفت.
ــ ــ کولیمو بده.
ــ ــ سنگینه. خسته ای. نهار چی ی خوری؟
ــ ــ می خوام برم دانشگاه.
ــ ــ نهار بخوریم بعد بریم.
ــ ــ گرسنم نیست.
ــ ــ ثنا...؟ چت شده یهو؟ عین سُها داری لج بازی می کنی.
ــ ــ من هیچیم نیست. لج بازیم نمی کنم. میای تا دانشگاه پیاده بریم؟
ــ ــ می دونی چقدر راهه؟
ــ ــ آره.
ــ ــ وقتی میگم لج می کنی میگی نه.
ــ ــ خب. باشه. لج می کنم. می خوام پیاده برم.
ــ ــ معلوم هست چته؟ پشیمونی؟ می خوای بری گوشیتو عوض کنی؟
ــ ــ نخیر. خیلیم دوسش دارم.
ــ ــ پس چی؟
ــ ــ فقط گرسنم نیست. من الان بستنی و آب پرتقال خوردم.
ــ ــ اون که یه ساعت پیش بود.
ــ ــ خب تو برو نهار بخور. من خودم میرم.
ــ ــ مشکل سر این نیست. من می خوام بدونم تو از چی ناراحتی.
ثنا برای لحظه ای به چشمهایش نگاه کرد. بعد آرام سرش را پایین آورد و گفت: من... من ناراحت نیستم.
ــ ــ هنوز از بابات دلخوری؟
ــ ــ نباید باشم؟
ــ ــ برای تو کم گذاشته؟
ــ ــ نمی خوام دربارش حرف بزنم.
ــ ــ باید دربارش حرف بزنی. مشکلتو باز کن، دقیق ببینش، راه حل رو پیدا کن و تمومش کن. هی تو دلت حرص می خوری که چی؟
: راه حلش چیه؟ این که بابام از مامانت جدا شه؟ یا از مامان من جدا شه؟ این موضوع حل شدنی نیست حامی. مشکل منم این نیست
ــ ــ مشکل تو چیه؟
ــ ــ نمی تونم بهت بگم. اصرار نکن.
ــ ــ باشه. حالا گذشته از مشکلت بگو دلت می خواد چی برای نهار بخوری.
ــ ــ تو خونه کتلت داریم. می خوام برم خونه.
حامی آهی کشید و گفت: باشه. هرجور میخوای.
تا سر خیابانشان باهم رفتند. بعد حامی گفت: فعلاً خداحافظ.
ــ ــ نمیشه تا اینجا آوردمت بهت نهار ندم. بیا.
ــ ــ دست بردار ثنا. یه نگاه به هیکل من بنداز. به مامانت چی می خوای بگی؟
ــ ــ میگم این داداش داداشمه.
ــ ــ اونم میگه اه چه خوب! چرا زودتر دعوتش نکردی؟! بیخیال. تو بخور. نوش جان.
ــ ــ میارم برات دم در.
ــ ــ نه. متشکرم. مامانت می فهمه ناراحت میشه.
ــ ــ مامانم این ساعت تو اتاقش خوابیده. از کجا بفهمه کی دم دره؟
ــ ــ مطمئنی؟
ــ ــ خب آره. چرا اینجوری نگاه می کنی؟
ــ ــ تکون نخور. پشت سرتم نگاه نکن. هروقت بهت گفتم برمی گردی میری.
ــ ــ چی داری میگی؟
ــ ــ دِ بهت میگم پشت سرتو نگاه نکن. مامانت تو سوپره.
ــ ــ تو مامان منو از کجا می شناسی؟
ــ ــ قبلاً دیدمش.
ــ ــ تو رو می شناسه؟
ــ ــ اسممو می دونه. به عنوان همکار بابات یا یه همچین چیزی.
ــ ــ همونی که بابا به من گفت.
ــ ــ آره. برو. امد بیرون. رفت طرف خونتون.
ــ ــ بده اینجوری.
ــ ــ نه برو.
ــ ــ باشه. متشکرم که اینقدر زحمت کشیدی.
ــ ــ خواهش می کنم.
چند لحظه بعد در حالی که کولی اش را روی شانه اش مرتب می کرد، به طرف خانه راه افتاد و حامی با نگاهش بدرقه اش می کرد.
وارد خانه شد. مامان داشت خریدهایی که از سوپر رده بود، را جابجا می کرد.
ــ ــ سلام.
مامان بدون این که به او نگاه کند، جواب سلامش را داد. پشت به او کرد و کیسه ای را توی یخچال گذاشت.
ــ ــ مامان گوشی جدیدموببین!
مامان بدون علاقه گفت: مبارکت باشه.
یک نان باگت را باز کرد و وسطش کتلت و خیارشور و گوجه گذاشت.
ثنا با کمی نگرانی پرسید: طوری شده؟
ــ ــ نه. طوری نشده. چرا اومدی خونه؟ مگه امروز یکسره کلاس نداشتی؟
ــ ــ نه. ظهر آزاد بودم. میشد از سلف نهار بگیرم، ولی دلم می خواست کتلت بخورم.
ــ ــ بعد کی گوشی خریدی؟
ــ ــ وقتی داشتم میومدم.
ــ ــ حامی مشعوف پولشو داد؟
پس مامان او را دیده بود! نفس عمیقی کشید و گفت: بابا گفت ازش بگیرم.
ــ ــ باهم رفتین گوشی خریدین؟
ــ ــ آره. چون گفت صلاح نیست پول نقد تو جیبم باشه. اگه بابا برام حساب کارتی باز می کرد دیگه از این مشکلات نداشتم
ــ ــ ولی به نظر نمیومد آقای مشعوف مشکلی باشه برات!
ــ ــ بابا خودش گفت. من که کار بدی نکردم.
ــ ــ خوشم نمیاد با این غول بی شاخ و دم بگردی.
ــ ــ اون یه غول بی شاخ و دم نیست!
مامان پوزخندی زد و پرسید: پس شاخ و دمم داره؟
ــ ــ مامان....
ــ ــ تمومش کن. بار آخرت باشه. این دفعه که بابات امد به قدر نیازت ازش بگیر که دیگه کاری با این یارو نداشته باشی
ثنا با حرص گفت: این یارو پسرخونده ی باباس. بهش اعتماد داره!
بعد با دلخوری بیرون آمد و به حیاط رفت. مامان به دنبالش آمد. قبل از این که به در برسد، یک کیسه به طرفش گرفت و گفت: حداقل نهارتو ببر.
ثنا با شرمندگی سر به زیر انداخ. برگشت و آرام گفت: معذرت می خوام.
مامان کیسه را به طرفش گرفت و غضب آلود نگاهش کرد. ثنا نگاهی به چهار ساندویچ توی کیسه انداخت و پرسید: چرا این همه؟
: آیدا از کتلتای من دوست داره. باهم بخورین.
ثنا آهی کشید و گفت: ممنون.
ــ ــ قول میدی دیگه با این یارو جایی نری؟
ــ ــ قول میدم.
با بغض گونه ی مادر را بوسید و بیرون آمد. حوصله ی معطل شدن برای اتوبوس را نداشت. با تاکسی به دانشگاه رفت. وقتی رسید به دنبال آیدا چشم گرداند.
آیدا و مریم و دو تا دختر دیگر از سالن غذاخوری برون آمدند. داشتند غش غش می خندیدند. با دیدن ثنا، آیدا جلو آمد و پرسید: چطوری؟ مثل این که هنوز دپی!
ثنا سر به زیر انداخت و گفت: با مامانم بحثم شده.
آیدا خندید و گفت: این که چیز تازه ای نیست.
ــ ــ نه نیست.
ــ ــ نهارخوردی؟
ــ ــ تو خوردی؟
ــ ــ با بچه ها رفتیم سلف. غذاش خیلی مزخرف بود. ولی کلی خندیدیم. جات خالی. البته خوش بحال تو. حتماً رفتی خونه، غذای مامان پز زدی به معده اومدی
ــ ــ نه. چیزی نخوردم. حسش نبود.
ــ ــ حس چی نبود خره؟ سر ظهر آدم گشنشه دیگه!
ثنا احساس کرد معده اش پیچ و تابی خورد. گرسنه اش بود اما میلی به آن ساندویچهای کتلت نداشت.
کولی اش را باز کرد. یکی را به طرف آیدا گرفت و پرسید: می خوری؟
آیدا ساندویچ را گرفت و گفت: دارم می ترکم. ولی به درک. بذار کتلت خورده از دنیا برم!
ثنا پوزخندی زد و رو گرداند. مریم آیدا را صدا زد. آیدا با دهان پر، دستی برایش تکان داد و به طرف او رفت.
ثنا چرخی زد. حامی پشت یک میز تنها نشسته بود و درس می خواند. ثنا جلو رفت و به سردی گفت:سلام. نهار خوری؟
حامی سر برداشت. لحظه ای نگاهش کرد و با تبسم گفت: سلام. نه هنوز نخوردم. بچه ها گفتن غذاش خیلی مزخرف بود. گذاشتم برگشتن یه چیزی بخرم.
ثنا نگاهی به اطراف انداخت. کسی به آنها توجه نداشت. کیه ی ساندویچ را روی میز گذاشت و به دنبال کمات گشت. نمی دانست چه بگوید. کلافه بود.
حامی ابرویی بالا برد. با شگفتی گفت: اوه متشکرم. راضی به زحمتت نبودم.
ــ ــ زحمتی نبود. مامان داد. ضمناً ما رو باهم دید.
بغض کرده بود. حامی ساندویچ را که برده بود گاز بزند، پایین گذاشت و بدون این که نگاهش کند، پرسید: چی گفت؟
: بهش قول دادم دیگه باهات جایی نرم.
صدایش می لرزید. به زحمت بغضش را فرو داد و رو گرداند که برود.
ــ ــ صبر کن. خودت نهار خوردی؟
ــ ــ آ... آره...
ــ ــ ثنا...؟
ثنا ایستاد و نفس عمیقی کشید.
ــ ــ انتظار داشتی مامانت چی بگه؟
ثنا بدون این که برگردد گفت: نمی دونم. ولی من از حرصم بهش گفتم که تو کی هستی.
ــ ــ گل بود به سبزه نیز آراسته شد.
ثنا عصبانی به طرف او برگشت و گفت: باید چکار می کردم؟
ــ ــ لازم نبود بی خودی حساسش کنی. همون همکار بابات خوب بود. رفته بودیم موبایل بخریم. قرارم نیست دیگه باهم بریم بیرون. همین. اینجوری مامانت هزار تا فکر و خیال می کنه و همه چی براش سختتر میشه اون نمی خواست چیزی بدونه
ــ ــ بالاخره اش که چی؟ یه روز می فهمید.
ــ ــ چی رو می فهمید؟ می دونی منو کی دیده؟ اولین بار که اومدم اینجا. ده سال پیش. بابات گفت این پادومه. اومده کمکم جنس بیاریم. بعدها هم چون بابات خوش نداشت جواب تلفنشو بده هر بار زنگ میزد منجواب می دادم. اگه کاری بود که با پیغوم حل نمیشد، گوشی رو می دادم حاجی. مامانت تو تمام این سالها میتونست خیلی حساستر باشه و خیلی راحت بفهمه من کی هستم. ولی نخواست بدونه. نمی خواد کنجکاوی کنه. این نوع زندگی رو قبول کرده و نمی خواد از این پیچیده تر بشه.
ثنا احساس ضعفمی کرد. با بیحالی روی صندلی سیمانی نشست و گفت: من نمی فهمم.
حامی یک ساندویچ را به طرفش گرفت و گفت: نهار نخوردی. بردار بخور.
ــ ــ از کجا می دونی؟
ــ ــ چشمات داره دودو می زنه.
ــ ــ کاش بابا زودتر میومد.
ــ ــ هفته آینده میاد.
ثنا سرش را روی میز گذاشت.
حامی گفت: یه چیزی بخور. ضعف می کنی. میرم از بوفه نوشابه بگیرم. برای تو چی بگیرم؟
ــ ــ سیاه.
تصویر مامان از پیش چشمش کنار نمی رفت. مامان حق داشت. هم برای این که نگران رفت و آمد او باشد و هم این که از حامی خوشش نیاید. اما ثنا باید با دلش چه میکرد؟
احساس می کرد راه گلویش بسته شده ست. حامی با نوشابه برگشت و یکی را برایش باز کرد. ثنا جرعه ای نوشید و سعی کرد بغضش را فرو دهد.
حامی هم جرعه ای نوشید وگفت: سختش نکن. همینجا تمومش می کنیم.
ثنا ناباورانه سر برداشت. فهمیده بود؟ لعنتی! از این که نتوانسته بود احساسش را پنهان کند کلافه بود. از این که عاشق آن چشمها شده بود عصبانی بود. از این که دیوانه وار دوستش داشت...
با چشمهای تر به چشمهایش خیره شد. حامی ناباورانه زمزمه کرد: ثنا...
رو گرداند. انگش به دندان گزید و غرید: من یه عوضی بدرد نخورم. پاشو برو رد کارت.
ثنا خنده اش گرفت. حامی نگاهش کرد و گفت: جدی گفتم. من به درد تو نمی خورم.
ثنا بازهم تبسمی کرد و به او خیره ماند.
حامی مشتی روی میز کوبید و گفت: جواب حاجی رو چی بدم؟ من نون و نمک حاجی رو خوردم. نمیشه! اصل من هیچی. خودت چی؟ منو چه جوری می خوای به فامیلتون معرفی کنی؟ بگی این کیه؟ می دونی چه جنگ راه میفته بین خونواده ی پدری و مادریت؟ می دونی زندگی خواهر برادرامون جهنم میشه؟ ثنا یه کم منطقی باش.
ــ ــ از صبح تا حالا دارم سعی می کنم منطی باشم.
ــ ــ آفرین. بیشتر سعی کن.
ــ ــ کنار گود وایسادی میگی لنگش کن.
حامی رو گرداند و پرسید: از کجا میدونی؟
ــ ــ خب دارم می بینم.
حامی نگاهش کرد و پرسید: مگه آدم رو پیشونیش می نویسه عاشقم؟
ثنا جا خورد. نفسش بند آمد. با دهان باز ناباورانه به او چشم دوخت.
حامی آرام گفت: بچه که بودم مامان قصه ی خسرو و شیرین رو برام تعریف می کرد. قصه ی نقش زدن اپور و عاشق شدن شیرین. همیشه فکر می کردم مثل من که عاشق عکس ثنائم! از همون موقعی که بابام نده بود بابات میومد خونمون. همیشه هم عکستو نشونم میداد و میگفت دلش برات تنگ شده. من با عکسات بزگ شدم. ولی وقتی که چپ و راستمو شناختم فهمیدم این عشق ممنوعه سهم من نیست. بذار برادرت باش.
ثنا احساس می کرد دیگر قلبش گنجایش ندارد. می خواست فرار کند. برخاست و در حالی که کولی اش را روی دوشش می انداخت گفت: تو برادرم نیستی. خودت گفتی.
بعد با شانه های فرو افتاده به طرف کلاسش راه افتاد.

حامی وارد کلاس شد و سر جای همیشگی اش نشست. در نگاهش غمی عمیق موج میزد. ثنا از گوشه ی چشم نگاهش می کرد. کم مانده بود اشکهایش جاری شوند.
آیدا دستی به شانه اش زد و پرسید: چیه ثنا؟ حالت خوب نیست؟
ثنا به سختی رو گرداند تا نگاهش به آیدا رسید. سری به نفی تکان داد و گفت: نه. خوب نیستم.
ــ ــ چی شده؟
ــ ــ مشکلات خانوادگی. ولش کن. خواهش می کنم. نمی خوام دربارش حرف بزنم.
آیدا با تردید نگاهش کرد. ثنا سر به زیر انداخت و بغضش را فرو خورد. آیدا آرام نوازشش کرد. چقدر به مربانی اش احتیاج داشت. ولی نمی توانست حقیقت را برایش بگوید. نه حالا که هنوز برای خودش هم تازه بود و هضم نشده بود.
بعد از اتمام درس، دانشجویان یکی یکی می رفتند. آیدا و مریم برخاستند. ولی ثنا نشسته بود. حامی هم نشسته بود. هر دو به روبرو نگاه می کردند و توجهی به اطراف نداشتند.
آیدا آرام گفت: ثنا بیا بریم.
ثنا پاهایش را جمع کرد و بدون این که نگاهش کند، گفت: رد شو. بعدش میام.
آیدا نگاهی به مریم انداخت. لبهایش را بهم فشرد و نفسی کشید. بعد آرام از جلوی ثنا گذشت و از کلاس بیون رفت. مریم هم به دنبال او رفت. کلاس کم کم خالی میشد. کسی به آنها توجهی نداشت. حامی بدون این ک به ثنا رو کند، گفت: نباید بهت می گفتم. فقط همه چی رو خرابتر کردم. اونم درست بعد از این که داشتم به خاطر این که به مامانت گفتی بازخواستت می کردم. اما اعتراف خودم خیلی بدتر بود. حالا همه چی یچیده ت شد.
از جا برخاست که برود. ثنا عصبانی غرید: چرند نگو. هر اتفاقی که بیفته بازم از این که بهم گفتی ممنونم.
حامی لبخند تلخی زد و زمزمه کرد: دخترک احساساتی کله شق!
ثنا لبخند عمیقی زد و از جا برخاست. حالا حالش خیلی بهتر بود. باهم از کلاس بیرون آمدند؛ ولی حامی گفت: بهتره بری پیش دوستات.
ثنا برای چند لحظه به چشمانش چشم دوخت. احساس سبکی عجیبی میکرد. هر اتفاقی که می خواست بیفتد. این که حامی هم وستش داشت به تمام دنیا می ارزید.
رو گرداند و با آرامش به طرف دوستانش رفت. همین که به آنها رسید، آیدا ضربه ی دوستانه ای به سرش زد و گفت: خاک تو سر عاشقت بکنن! به همین راحتی وا دادی؟
دلش برای شوخیهای آیدا تنگ شده بود. خندید و گفت: کی؟ من؟ عمراً
ــ ــ پس من بودم که با اون نگاه و لبخند آرزومندددد محو جمال اون هرکول شده بودم!
ــ ــ تو غلط می کنی محو جمالش بشی. یه نگاه بهش بندازی پودرت می کنم.
ــ ــ هی ثنا تو این روزا کجا بودی؟ پاک مرده بودی! ببینم حالا چی شد برگشتی از اون دنیا؟ خوب بود؟ خوش گذشت؟ با ارواح جد و آبادتم دیدار کردی؟
مریم داشت ریسه می رفت. ثنا هم خندید و گفت: ای بد نبودن. ارواح جد و آباد تو رو دیدم که تن و بدنشونبدجور داشت تو گور می لرزید از دست دیوونه بازیهای نوه نتیجه شون. آبرو براشون نذاشتی.
ــ ــ من به این خوبی! گلی! بلبلی! شاخ درخت سنبلی! سیر و سرکه و سمنو....
ــ ــ دیووونه!

عصر هوا خنک شده بود. ثنا توی اتوبوس نشسته بود و با آیدا شوخی می کرد. ولی هرچه به خانه نزدیکتر می شدند، احساس نگرانی و دلشوره اش بیشتر میشد. دلش نمی خواست با مامان روبرو بشود. حالا نه...
ــ ــ آیدا من میام خونه ی شما. مریم تو هم بیا بریم.
ــ ــ دیگه چی؟ موش تو سوراخ نمی رفت، مریم به دمبش م بست! خودتو راه دادم که مهمونم دعوت می کنی؟
: مگه دست توئه؟ خودم میام. مریم تو هم که میای؟
مریم خندان گفت: هرچی تو بگی.
آیدا گفت: د د د اینا رو! بابا کی دعوتتون کرده؟
ثنا گفت: خودمون!
آیدا گفت: آهان! همین نگران بودم بی دعوت بیاین. حالا که دعوت دارین اشکال نداره. ولی بی زحمت میوه و قاقالی لی سر راه خریداری فرمایید که من بضاعت مالی ندارم!
ــ ــ ای فقیر مفلس.
به مامان زنگ زد و گفت:دارم میرم پیش آیدا.
ــ ــ شب دیر نکنی.
ــ ــ نه زود میام.
ــ ــ قبل از ساعت هشت خونه باش.
ــ ــ چشم.
قطع کرد. آیدا به طرفش حمله برد و گفت: هی گوشیشو! چه خوشگله! این گوشی سور دادن داره. ما سور می خوایم یالا!
مریم خندید و گفت: آره. سهم قاقالی ی منم تو بخر.
ثنا خندید. دور اتوبوس را نگاه کرد. حامی با این خط نیامده بود. دلش برایش تنگ شد.
آیدا مشتی به شانه اش زد و گفت: هی چی شد؟ نکنه بزنی زیرش! از حلقومت می کشیم بیرون.
ثنا لبخندی زد و نگاهش کرد. ولی او را نمی دید. احساساتش باهم سر جدال داشتند. آرامشی که از اعتراف حامی پیدا کرده بود، با دلشوره ای که به خاطر آنچه پیش می آمد داشت و دلخوری اش از بابا و.... احساس دل آشوبه می کرد. چشمهایش را بست و آرام گفت: حالم داره بهم می خوره.
مریم با لحن حق به جانبی پرسید: از من؟
آیدا گفت: نه از اون یارو چشم آبیه!
ثنا نیشگون محکمی از بازویش گرفت و گفت: دست برنداری از سور خبری نیست ها!
ــ ــ خیلی خب بابا غلط کردم. اصلاً این بابا به چشم برادری یه فرشته اس! مَلِک آسمانی هلپی افتاده وسط دانشگاه ما. و البته لیاقتت همینه! آخه این اجنبی سیاه سوله غیر از یه جفت چشم آبی چی داره که عاشقش شدی خره؟! بذار چهار سال بگذره. هزار نفر میان تو این دانشگاه و میرن. اقلاً یه خوبشو گلچین کن.
ــ ــ میشه خفه شی لطفاً؟
ــ ــ خیلی خب بابا به من چه! من فقط میگم احمقانه اس آدم با یه نگاه عاشق بشه. ثنا زندگی خودته ولی من واقعاً نگرانم. معلوم نیست کیه؟ خونوادش چه جورین؟ خودش چه جور آدمیه؟ آدم که صرفاً عاشق چشمای آبی نمیشه که!
ثنا لبخندی زد. موجی از عشق و آرامش به قلبش جاری شد.
ــ ــ می دونی خیلی ماهی آیدا؟
ــ ــ آره بابا خودم می دونم. اینا مریمم شاهد!
ثنا در حالی که از اتوبوس پیاده میشد گفت: به روباه میگن شاهدت کیه، میگه دمم!
ــ ــ ببین بحث تعارف تکه پاره کردن رو بذاریم برای بعد. من می خوام جدی باهات حرف بزنم. چند روز ولت کردم ببینم چکار می خوای بکنی؛ دیدم نه بابا آدم بشو نیستی. می دونی داری چکار می کنی؟
ثنا لبخندی زد. وارد یک سوپرمارکت شد و گفت: آره می دونم. بستنی هم می خورین؟
آیدا با حرص آهی کشید و گفت: نخیر من رژیم دارم
ثنا شانه ای بالا انداخت و پرسید: مریم تو چی؟
مریم لبخندی زد و گفت: می خورم. با طعم توت فرنگی لطفاً.
ثنا چند قلم خوراکی برداشت. برای خودش و مریم هم بستنی برداشت و گفت: اینا رو حساب کنین لطفاً.
آیدا یک بستنی روی بقیه گذاشت و گفت: هی منو حرص بده! گور بابای رژیم.
ثنا خندید. باهم بیرون آمدند. تا خانه ی آیدا راهی نبود.
ــ ــ ثنا؟ با تو ام. هی خره! عشق کور!
ثنا نگاهش کرد. تمام این روزها نگران بود که آیدا کنارش گذاشته است. ولی حالا آیدا اعتراف می کرد که او هم تمام این روزها نگران تب تند عاشقیش بوده است. حتی قبل از این که خودش بفهمد که واقعاً دل باخته است!
آیدا در حالی که کلید را توی در می چرخاند، گفت: می شنوی یا نه؟ با تو ام. چشاتو وا کن. اینقدر سریع پیش نرو.
ثنا وارد شد و گفت: من سریع پیش نرفتم. خودش پیش اومد. ضمن این که من هم می دونم کیه و م این که بابام به اندازه ی من یا بیشتر باهاش شناست.
مریم با تعجب پرسید: مگه میشه؟ تو اونو از قبل می شناختی؟
ــ ــ من نه. ولی بابام می شناخت. مثل چشماش بهش اعتماد داره. اینقدر نگران نباش آیدا.
آیدا لب برچید و پرسید: مطمئنی؟
ــ ــ مطمئنم.
ــ ــ پس باید بگیم مبارکه؟
ــ ــ چی مبارکه؟ هنوز که خبری نیست.
مریم با شوق گفت: ولی بابات که راضیه. پس میشه.
ثنا آهی کشید و گفت: ولی مامان راضی نیست. محالم هست که راضی بشه.
مریم با تعجب پرسید: چرا؟ باهاش حرف بزن. به بابات بگو راضیش کنه.
ثنا لبخندی زد و گفت: بیان بابا بستنیا آب شد. آیدا یه فیلم بدردبخور نداری؟
ــ ــ نوچ. از غول چراغ جادوت بگو.
ــ ــ التماس نکن. دیگه حرفی ندارم که بزنم. بسه!
مادر آیدا وارد شد و ورودشان را خوشامد گفت. برایشان میوه و چای آورد. بعد هم بیرون رفت.
ثنا دیگر حرفی نزد. آیدا سی دی آهنگی گذاشت و مشغول وراجیهای معمولی شدند.
ساعت کمی از هشت گذشته بود. ثنا با احتیاط وارد خانه شد. می دانست توبیخ میشود. ولی بیشتر از توبیخ نگران عکس العمل مامان درباره ی حامی بود. نمی دانست اگر مامان باز حرفش را پیش بکشد، چه بگوید.
اما هنوز از حیاط نگذشته بود که آه از نهادش برآمد. صدای فریاد مامان خانه را پر کرده بود. سهیل از اتاق بیرون آمد. با دیدن ثنا با عصبانیت پرسید: کجایی تو؟
ــ ــ چی شده؟
ــ ــ بابا اومده. معلوم هست چه دسته گلی به آب دادی؟
ــ ــ به تو چه جوجه؟ من کاری نکردم.
ــ ــ کاری نکردی؟ مامان داره دیوونه میشه.
ــ ــ چه خبره؟
ــ ــ خودت برو تو ببین چه خبره. من که دیگه تحمل شنیدن ندارم. با بچه ها میرم بیرون. شبم نمیام. هروقت سر و صدا خوابید بهم زنگ بزن.
وارد اتاق شد. مامان داد زد: من جنازه ی دخترمم رو دوش این نره غول نمیذارم.
ــ ــ دختر منه. اگه خودش خواست دستشو می ذارم تو دستش.
ــ ــ تو بی جا می کنی.
ــ ــ حامی پسر خوبیه.
ــ ــ معلومه که اینو میگی. از اون زنت مثل سگ می ترسی.
ــ ــ اینطور نیست. اینو به خاطر مادرش نمی گم.
ــ ــ به خاطر هرکی میگی. به پسره بگو تا جفت پاهاشو قلم نکردم از زندگی دخترم بره بیرون.
ــ ــ ثنا دختر منم هست.
ــ ــ اهه اون روزا و شبایی که ولش کردی و رفتی دختر تو نبود؟ حالا دخترت شده؟
ــ ــ من به خاطر تو رفتم. می خواستم راحت باشی. اگه رضایت داده بودی خیلی پیش از این طلاقت داده بودم و دخترمو خودم بزرگ می کردم.
ــ ــ دخترم دخترم... تو کی براش پدری کردی؟
ثنا گوشهایش را گرفت و توی راهرو کنار دیوار نشست. هنوز صدایشان به راحتی به گوش می رسید. همین طور صدای شکستن ظرف و شیشه ی میز جلوی مبلها. ثنا با نگرانی لرزید. اشکهایش روی گونه هایش جاری شد.
در اتاق را باز کرد و داد زد: بس کنین! زنش نمیشم. اینقدر دعوا نکنین. خواهش می کنم.
مامان نگاهش کرد. می لرزید و خیس عرق بود. زبانش بند آمده بود. کم کم شل شد و روی زمین افتاد. بابا پیش دوید و او را گرفت تا روی خرده شیشه ها نیفتد. بعد او را از زمین برداشت و ناله کرد: با خودت چکار می کنی؟
ثنا هم جلو رفت. با کمک هم او را به رختخواب رساندند. ثنا دوید تا شربتی آماده کند. وقتی برگشت دید بابا با اورژانس تماس گرفته است.
ــ ــ چی شده؟
ــ ــ فکر نمی کنم بتونه شربت بخوره. بیا تا اورژانس می رسه خورده شیشه ها رو جمع کنیم.
به سرعت خودش را بالای سر مادرش رساند. به سختی نفس می کشید و یک طرف صورتش کج شده بود.
بابا مشغول جمع کردن خورده شیشه ها شد. ثنا کلافه به او نگاه کرد. کنار مامان نشست و آرام صدایش زد. دستش را توی دستش گرفت. اما مامان بی حال افتاده بود.
کمی بعد اورژانس رسید. سرم و اکسیژن صل کردند و او را به آمبولانس منتقل کردند. ثنا و پدرش هم با ماشین به دنبال آمبولانس رفتند.
دکتر بعد از معاینه گفت: علائم بالینی سکته ی مغزی رو نشون میده. ان روزا استرس شدیدی داشته؟
حاج عبدالله سری تکان داد و با ناراحتی گفت: بله... داشتیم دعوا می کردیم... مثل همیشه...
دکتر عینکش را برداشت. ابرویی بالا برد و گفت: آقا یه کم رعایت کنین. دستم روشون بلند کردین؟
ــ ــ نه آقای دکتر. خدا شاهده هیچ وقت این کارو نکردم.
ــ ــ حالا معلوم میشه.
حاجی با حرص رو گرداند و از ثنا پرسید: من دست روی مادرت بلند کردم؟
ثنا سری به نفی تکان داد. نمی توانست حرف بزند. بغض داشته خفه اش می کرد. با تمام اینها از بابا متنفر نبود. هنوز هم دوستش داشت. هنوز هم قهرمان رویاهایش بود. بابا می توانست برود. می توانست دلسوز مادر نباشد. عاشقش نبود ولی اقلاً ثنا خوب می دانست که هر کمکی از دستش برآمده دریغ نکرده است. هیچوقت...
ثنا به سهیل زنگ زد. او هم آمد. طول راهرو را می رفت و برمی گشت. عصبانی بود ولی حرفی نمی زد. همه کلافه بودند. تا صبح هیچ کدام راضی نشدند به خانه برگردند.
صبح دکتر برای معاینه آمد. نتایج اسکن و ام آر آی سکته ی خفیف مغزی را نشان می دادند. نگاهی به عکهای رادیولوژی انداخت و گفت: دو سه روزی باید بستری بشه. بعدش مرخص میشه. مشکلش شدید نیست. لی به هر حال باید به دور از استرس باشه. پرستاری دائم و رسیدگی به داروهاش و کمی که حالش بهتر شد فیزیوتراپی برای این که دوباره بتونه راه بره و از دست راستش استفاده کنه.
دکتر که بیرون رفت، ثنا گفت: این ترم رو حذف می کنم.
بابا با عصبانیت گفت: ترم اولته. باید بری.
ــ ــ سلامتی مامان مهمتره.
ــ ــ براش پرستار می گیریم
ــ ــ آخه پرستار کجا بوده بابا؟ هرکسی رو که نمیشه بیاریم. سهیل مدرسه اس، منم دانشگاه، مامانم که...
ــ ــ میگم مرضیه بیاد.
ــ ــ مرضیه کیه؟
ــ ــ زنم... پرستاره...
ثنا چشمهایش را رویهم گذاشت. مدتی طول کشید تا جواب بابا را درک کرد. زنش! تا بحال نشنیده بود که بابا اسمی از او ببرد.
بالاخره چشمهایش را باز کرد. برای این که بتواند بی تفاوت بماند، به دنبال سؤل بی ربطی گشت. به سردی پرسید: کار خودش چی؟ معلوم نیست ه مامان تا کی مراقبت بخواد.
ــ ــ می تونه مرخصی بگیره. تو یه بیمارستان خصوصی کار می کنه. عموش یکی از سهامداراشه.
ــ ــ بچه هاش چی؟
نگفت بچه هایتان. هنوز باور نداشت که آنها خواهر و برادرهایش هستند
ــ ــ خودم میرم پیششون. هم کار دارم و هم فکر نمی کنم مادرت از دیدن هرروزه ی من خوشحال بشه. کاری بود میام. می سپارمشون به خالشون
ــ ــ فکر نمی کنم از دیدن مرضیه خانم هم خیلی خوشحال بشه.
ــ ــ بهش بگو یه پرستاره که بیمارستان معرفی کرده.
ــ ــ خب چرا واقعاً از بیمارستان سراغ یه پرستار رو نگیریم؟
ــ ــ ثنا... مرضیه به کارش وارده. منم بهش اعتماد دارم. خودت داری میگی. روزا نیستی خونه. نمیشه هرکسی رو آورد
ــ ــ همه ی اینا درست. ولی این مرضیه خانم هم حتماً دل خوشی از مامان نداره. چرا باید قبول کنه؟
ــ ــ دیشب باهاش حرف زدم. قبول کرده. اون زندگیشو مدیون مادرته. ازش متنفر نیست. مطمئن باش.
ــ ــ می تونست با هرکسی ازدواج کنه. چرا شما؟
ــ ــ ثنا زندگیم داغون بود. مادرت نه راضی میشد با من زندگی کنه، نه طلاق بگیره. دلم براش می سوزه. جوونیشو گذاشت تو خونه ای که هیچ خیری ازش ندید
ــ ــ حالا هیچی هیچیم که نه!
ــ ــ منظورت چیه؟
ــ ــ بالاخره من و سهیل دلخوشیش هستیم. نیستیم؟
ــ ــ البته که هستین.
ــ ــ بابا... واقعاً کسی نمی دونه زن داری؟
بابا زهرخندی زد و گفت: همه می دونن. فقط محترمانه به روی خودشون نمیارن. ما همه تو این زندگی به نوعی قربانی شدیم، من، مادرت، تو ، سهیل، مرضیه، حامی و بچه ها...
ثنا احساس تنگی نفس می کرد. از جا برخاست. نمی دانست چه کند. سهیل کمی آن طرفتر روی صندلی چرت میزد. بس راه رفته بود خسته شده بود. ثنا به سختی قدمی برداشت و سعی کرد نفس بکشد.
بابا گفت: برو خونه. یه کم استراحت کن. من هستم. بیا حامی هم امد. باهاش برو.
سر برداشت. حامی طول راهرو را پیش آمد. هر قدمی که نزدیک میشد، بغض ثنا سنگینتر میشد.
بابا از جا برخاست. حامی سلام علیک سریعی کرد و پرسید: چرا به من زنگ نزدین؟ مامان الان به من گفت.
بابا سری تکان داد و پرسید: چکار می تونستی بنی؟
ــ ــ هرکاری. بالاخره از این که سر جام بیخیال بخوابم بهتر بود.
ــ ــ اشکالی نداره. ثنا رو ببر خونه. خیلی خسته اس. ثنا بابا کلید داری؟
ثنا دست توی جیب کاپشنش برد. وقتی که از خانه ی آیدا رسیده بود، فرصتی نشده بود لباس عوض کند. کلید هنوز آنجا بود. سری به تایید تکان داد.
ــ ــ برو خونه. یه کم استراحت کن. حامی براش یه آبمیوه بگیر. یه شیرینیم بگیر فشارش بیاد بالا.
ــ ــ چشم. خیالتون راحت باشه.
حاجی به طرف سهیل برگشت. دستی سر شانه اش زد و آرام گفت: سهیل بابا. تو هم بیا برو. من هستم اینجا.
سهیل لای چشمهایش را باز کرد و گفت: نه. راحتم. شمابرین.
حاجی آه کوتاهی کشید و رو گرداند. به آرامی به ثنا گفت: برو باباجون.
خودش دوباره روی صندلی نشست.
ثنا مکثی کرد. واقعاً از خستگی سر پا بند نبود. حامی برایش شکلات و آبمیوه گرفت. بعد هم یک تاکسی گرفت و او را به خانه رساند. در خانه ثنا زمزمه کرد: همه جا پر خرده شیشه اس. ای خدا...
حامی در را باز کرد و گفت: فکرشم نکن. برو بخواب. تو اتاق تو که نیست.
ــ ــ نه.
ــ ــ من جمعش میکنم.
ــ ــ ولی...
ــ ــ ولی نداره. یه نگاه تو آینه بنداز. مرده رنگ و روش از تو بهتره. برو استراحت کن.
ــ ــ حامی.... به مامان گفتم...
ــ ــ بعداً دربارش حرف می زنیم. برو استراحت کن.
ثنا نگاهی دور هال انداخت. بابا شیشه های بزرگتر را یکجا کرده بود. ولی فرصتی نشده بود که درست جمع کند. حامی نگاهی کرد و پرسید: جارو برقی کجاست؟
ثنا با دست به انبار اشاره کرد و گفت: اونجا
ــ ــ دست و روتو بشور بعدم برو دراز بکش. هدفونم بذار تو گوشت صدای جارو اذیتت نکنه. به هیچیم فکر نکن
ــ ــ من... متشکرم حامی.
حامی لبخند تلخی زد و آرام گفت: بی خیال...

ثنا دراز کشیده بود. یک ساعتی بعد ضربه ی ملایمی به در اتاقش خورد. چشم باز کرد ولی حال جواب دادن نداشت.
ــ ــ ثنا خوبی؟ من دارم میرم. کاری ندار؟
به زحمت گفت: خوبم. ممنون.
ــ ــ خوب استراحت کن. شماره ی منو که داری. اگه کاری داشتی زنگ بزن. فعلاً خداحافظ.
ثنا جوابی نداد. صدای بهم خوردن در خانه را شنید و بعد همه جا در سکوت فرو رفت. کم کم خوابش برد.

وقتی بیدار شد هوا تاریک بود. نگاهی به ساعت انداخت. یک بعد از نصف شب بود. وقتی به خانه رسیده بود هنوز ده نشده بود. حدود سیزده ساعت پیش! چطور اینقدر خوابیده بود؟
از جا برخاست. سرش گیج می رفت و احساس گرسنگی می کرد. گیج و منگ به آشپزخانه رفت و نگاهی توی یخچال انداخت. از دو روز پیش کمی کتلت مانده بود. فقط دو روز؟ حتی کمتر. یک روز و نیم قبل بود که ساندویچها را از مامان گرفته بود و رفته بود دانشگاه. انگار صد سال گذشته بود.
بشقاب کتلت را برداشت و خسته سر میز نشست. کمی خورد. برخاست یک لیوان چای آماده کرد و دوباره نشست. خواب آلود سرش را روی میز گذاشت.
سهیل خواب آلود وارد آشپزخانه شد و پرسید: چکار می کنی؟
یک تکه کتلت برداشت و یک لیوان آب ریخت.
ثنا پرسید: کی پیش مامانه؟
ــ ــ بابا. به زور گفت بیام خونه. اون صندلیهای مزخرف واقعا جای راحتی برای خوابیدن نیستن. خدا نصیب نکنه!
ــ ــ خدا رو شکر زود مرخص میشه.
ــ ــ بابا گفت براش پرستار میگیره. دلم می خواست خودم مواظبش باشم. ولی بابا تازه یادش امده که من باید حواسم به درسم باشه. مسخره!
ثنا بدون این که نگاهش کند، به تندی گفت: توهین نکن. اون پدرته. هرکار که کرده باشه.
ــ ــ ثنا تو واقعاً خری یا خودتو می زنی به خریت؟ می دونی اون هرکول که میگن عاشقشی کیه؟
ثنا نگاهی تحقیرآمیز به او انداخت و گفت: بشین بچه! لازم نیست تو یکی منو نصیحت کنی. در مورد بابا هم نمیشه صددرصد اونو مقصر دونست. تقصیر مامانم بوده که نه راضی شده زندگی کنه نه طلاق بگیره. اون خانم هم زن دوست مرحومش بوده. به نوعی همه چی دست به دست هم داده که این اتفاق افتاده. می بینی؟ من اطلاعاتم از تو خیلی بیشتره.
ــ ــ عجب! پس به همین راحتیه. منم برم دو تا زن بگیرم بگم پیش اومد.
ثنا داد زد: دارم بهت میگم به این راحتی نبود. بابا آدم عیاشی نیست. از سر خوشی نرفته زن دوم بگیره. و حتی اگر اینطور بود، بازم پدر تو بود. به گردنمون حق زندگی داره.
ــ ــ پس مامان چی؟
ــ ــ درسته. حق مامان خیلی بیشتره. خیلی زحمت کشیده. منم نمی خوام حقی ازش ضایع کنم. اون نخواست جدا بشه. به خاطر این که خودش بچه ی طلاق بود. وای تو رو خدا سهیل بس کن! تکرار کردن اینا چه مشکلی رو حل می کنه؟
سهیل لیوان خالی آبش را روی میز کوبید و گفت: هیچی. میرم بخوابم.
ثنا سرش را بین دستهایش گرفت. به شدت درد می کرد و چیزی مثل پتک به دیواره ی جمجمه اش می کوبید. از جا برخاست و دوباره رفت دراز کشید.
دیگر خوابش نبرد. تا صبح با خیالات مختلف سر و کله زد. ساعت شش برخاست و به طرف بیمارستان راه افتاد.
هوا خیلی سرد بود. در حالی که پالتویش را دورش پیچیده بود، وارد بیمارستان شد. با دیدن حامی لبخند تلخی بر لبش نشست.
حامی جلو آمد و گفت: سلام. تو این سرما پیاده داری میای؟
ــ ــ سلام. صبحت بخیر.
ــ ــ صبح تو هم بخیر. زنگ می زدی با ماشین بابات میومدم دنبالت.
ــ ــ ول کن حامی.
ــ ــ بهتری؟
ــ ــ اگه یخ نزنم آره.
ــ ــ برو تو. دانشگاه که نمیای؟
ــ ــ نه فکر نمی کنم.
ــ ــ پس فعلاً خداحافظ.
ــ ــ خداحافظ.
حامی که رفت بغض کرد. دلش نمی خواست با این تندی و بی حوصلگی جوابش را بدهد. این مشکلات تقصیر حامی نبود. پایش را به زمین کوبید و غرید: ازت بدم میاد!
ولی خودش هم می دانست که دروغ می گوید.
دو روز بعد مامان مرخص شد. مرضیه خانم هم قرار بود با هواپیما بیاید. ثنا کلافه بود. نمی دانست باید منتظر چطور آدمی باید باشد. حتی عکسی که از او دیده بود را هم به خاطر نمی آورد. تنها چیزی که به یاد داشت این بود که حامی میگفت مادرش خیلی ریزه میزه است. اما این دردی را دوا نمی کرد. این زن چطور اخلاقی داشت؟ تند و جدی؟ خیلی رسمی؟ خیلی چاپلوس؟ وسواسی؟ ایرادگیر؟ یا... ثنا نمی دانست چه کند. به سهیل و مامان گفته بودند که بیمارستان یک پرستار را معرفی کرده است که حاضر است شبانه روزی بماند. این که حقیقت را نگفته بودند هم اذیتش می کرد. تا کی می توانستند پنهانش کنند؟
لب مبل نشسته بود و با پایش روی زمین ضرب گرفته بود. گاهی زیر چشمی نگاهی به بقیه می انداخت. سهیل کنار تخت نشسته بود و سرش را بین دستهایش گرفته بود. بابا به ظاهر آرام روی مبل نشسته بود، اما مرتب ساعتش را نگاه می کرد و مادر بزرگ که دائم در رفت و آمد و حرص و جوش خوردن بود که معلوم نیست این پرستار چطور آدمی است و چقدر دامادش بی فکر است!
بابا از جا برخاست و به حیاط رفت. ثنا آهی کشید. مادربزرگ بالاخره نشست و غرید: مرتیکه بی مسئولیت!
ثنا از جا برخاست و دنبال پدرش رفت. هوا خیلی سرد بود. بازوهایش را محکم گرفت و پرسید: کی میرسه؟
ــ ــ حامی نوشته تو راهن.
بابا در را باز کرد و نگاهی توی کوچه انداخت. ثنا به اتاق برگشت و مانتو و روسری پوشید. طاقتش تمام شده بود. باید زودتر او را می دید. آرزو می کرد بهتر از آن چه فکر می کند باشد. یاد نامادریهای بدجنس توی قصه های کودکی اش افتاد. لرز کرد. نمی دانست از سرماست یا ترس.
بابا چند قدمی توی کوچه رفت. او هم به دنبال بابا رفت. یک تاکسی توقف کرد. حامی پیاده شد و پشت سرش یک دختر بچه... نه یک زن کوچک اندام پیاده شد. ثنا با حرص به تصورش خندید و فکر کرد: تو که می دونستی ریزه میزه است.
بابا نفسی به راحتی کشید و با خوشحالی سلام کرد. مرضیه خانم هم با شوق کودکانه ای خندید و گفت: سلام. دلم برات یه ذره شده بود!
حامی غرید: مامان!
بابا خندید. حامی چمدانها را پایین گذاشت و بابا خم شد و پرسید: آقا چقدر شد؟
حامی گفت: حساب می کردم حاجی!
بابا با شوق خندید. ثنا هیچوقت او را اینقدر سرخوش ندیده بود. دلش گرفت! بیچاره بابا! بیچاره مامان!
تاکسی رفت. مرضیه خانم نگاهی به ثنا انداخت. سلام بلندی کرد؛ جلو آمد و در آغوشش گرفت. تنش بوی خوبی می داد. لطفش هم چاپلوسانه نبود. فقط با همان شادی کودکانه گفت: مشتاق دیدار ثناخانوم. این بابات که ما رو کشت بس پز دخترشو داد! البته اغراقم نکرده بود. خوشگل نیست حامی؟!
حامی در حالی که جلوی خنده اش را می گرفت، گفت: چه عرض کنم! مامان جون، باباش اینجا وایساده.
مرضیه خندید. سری تکان داد و به ثنا گفت: این بچه ها بزرگ میشن دائم آدمو تربیت می کنن. یکی نیست بگه مگر خردی فراموش کردی....
حامی این بار خنده ی کوتاهی کرد و گفت: من غلط بکنم درشتی بکنم با شما. ولی یه ذره مراقب باش. خواهش می کنم. شما یه پرستارین که بیمارستان شما رو فرستاده. مخصوصاً تو صد و شصت و پنج تا تلفن روزمرتون رعایت کنین که لو نرین.
حاج عبدالله ضربه ای سر شانه ی او زد و گفت: نگران نباش. مرضیه به وقتش بازیگر خوبیه. بریم خانم.
بازوی همسرش را گرفت. این بار ثنا دهان باز کرد که اعتراض کند، اما ناامیدانه آن را بست. نگاهی مستاصل به حامی انداخت. حامی سری تکان داد و دستهایش را از هم باز کرد. خم شد و چمدانهای مادرش را نزدیک در خانه گذاشت و گفت: حاجی شرمنده. من نمی تونم اینا رو بیارم تو.
مرضیه که گویا کلاً فراموش کرده بود، ناگهان چرخید و با خنده گفت: وای چمدونام جا موند. اوای خودم می برم.
حاجی خنده ی شیرینی کرد و گفت: برو تو.
حامی کلافه کف دستش را به پیشانیش کوبید و ثنا با ناامیدی زمزمه کرد: خنگ ترین آدم دنیا هم می فهمه که اینا چه نسبتی باهم دارن!
حامی آهی کشید و گفت: تلاش سختی رو به عنوان کاتالیزور در پیش داری! از حالا بهت خسته نباشید میگم. اگر کمکی هم ازم برمیاد حتماً بگو. حداقل گاهی می تونم ببرمش خونه ی خودم تا دوباره جو رو سر و سامون بدی.
ــ ــ ممنون.
ــ ــ خواهش می کنم. برم دیگه. جلو در و همسایه اینجا بودنم چندان خوشایند نیست.
ثنا سری به تایید تکان داد و بسیار خدا را شکر کرد که در آن لحظات کوچه کاملاً خلوت بود و کسی مهمان آنها را ندیده بود. حامی هم با قدمهای بلند راه افتاد و رفت و دل ثنا را هم با خود برد. ثنا به ستون کنار در تکیه داد و اینقدر صبر کرد که حامی از سر کوچه پیچید. قبل از رفتن، نگاهی به او انداخت. با لبخند دستی تکان داد و رفت. ثنا آهی کشید و به اتاق برگشت.
باورش نمیشد این مرضیه خانم، همانی باشد که توی کوچه دیده بود. با مهربانی و جدیت یک پرستار کار کشته مشغول مرتب کردن دور تخت مامان و توضیح مراقبتهای لازم و برنامه هایی که در پیش داشت بود. مامان بزرگ هم کاملاً تحت تاثیر قرار گرفته بود و معلوم بود خوشش آمده است. بابا گوشه ای ایستاده بود و با ظاهر سرد و جدی نگاه می کرد. سهیل هم نرمتر از قبل شده بود و معلوم بود کمی خیالش راحت شده است.
ثنا چند دقیقه ایستاد تا حرفهای مرضیه خانم تمام شد. بابا گفت: ثناجان اتاق خانم شرفی رو نشونشون بده.
ثنا سری به تایید تکان داد. اتاق دم در که به عنوان اتاق کار بابا استفاده میشد را برای مرضیه آماده کرده بودند. ثنا لبهایش را بهم فشرد و با صدایی که به زحمت بالا می آمد، گفت: خانم شرفی، از این طرف بفرمایید.
مرضیه خانم همراه او رفت و با مهربانی پرسید: ببینم تو چرا اینقدر رنگت پریده؟
ثنا نگاهش کرد. این زن یا به عبارت بهتر این دختر کوچولو واقعاً می توانست از مادرش مراقبت کند؟
سری تکان داد و آرام گفت: نگران... نگران مامانم.
مرضیه خانم با خوشی خندید و گفت: برای چی؟ اون که خوب شده. بهتر از اینم میشه. خیلی زود دوباره راه میفته و از قبلشم بهتر میشه.
اوه خدایا! بابا واقعاً عاشق این کوچولو بود؟ خب ایرادی نداشت. فقط با وجود چهل سال سن، چندان بالغ به نظر نمی رسید.
مرضیه خانم ثابت کرد که ثنا اشتباه کرده بود!


بابا همان شب رفت. صبح روز بعد ثنا خسته و پکر بیدار شد. تختی برای مامان توی هال گذاشته بودند. سهیل روی کاناپه خوابیده بود. ثنا بی سروصدا به آشپزخانه رفت. مرضیه آنجا بود. با لبخندی شاد، بدون صدا اشاره کرد: سلام. صبح بخیر.
ثنا خنده اش گرفت. سلامی کرد و سعی کرد فکر کند که او واقعاً یک دختر بچه است که چند روزی قرار است مهمانشان باشد.
صبحانه اش را خورد و بعد از این که شماره تماسش را به مرضیه داد، از آشپزخانه بیرون رفت. چند روز بود که دانشگاه نرفته بود. بیش از این نمی توانست غیبت کند. آماده شد و از خانه بیرون زد.
همین که وارد دانشگاه شد، صدای مریم را شنید که داد زد: آیدا! ثنا اومده!
بعد هم خود مریم جلو آمد و به دنبال او آیدا رسید. آیدا تقریباً مریم را به عقب هل داد و گفت: سلام! خوبی دختر؟ جون به لبمون کردی! هی میگه اوضاع قاراشمیشه نیا دیدنم! حالا چی؟ همه چی خوبه؟ پرستار اومد؟ مامانت چطوره؟
ثنا خندید و پرسید: اجازه هست یکی یکی جواب بدم؟ علیک سلام...
اما قبل از آن که حرف دیگری بزند، چشمش به حامی افتاد که با فاصله ی نسبتاً زیادی پشت سر آیدا بود. حامی اینقدر صبر کرد، تا نگاه ثنا به او رسید. لبخندی زد و سری تکان داد. ثنا هم سری خم کرد و به او خیره شد. آیدا بدون آن که رد نگاه او را بگیرد، غرید: نمیرییییییییییی ثناااا! باز چشمت به جمالش روشن شد؟ جواب منو ندادی. هی با تو ام!
شانه اش را گرفت و محکم تکان داد. ثنا با بی حوصلگی به او نگاه کرد و پرسید: چی میگی؟
ــ ــ میگم مامانت خوبه؟ الان میشه بیاییم دیدنش؟
ــ ــ الان؟ مگه کلاس نداریم؟
ــ ــ تو باز این یارو رو دیدی، دل و دین از کف دادی ها! منظورم الانِ الان نبود. یعنی عصر می تونیم بیاییم؟
ــ ــ هان؟ آره فکر کنم بتونین بیاین. مامان که چیزی نمی خوره. ولی من کمپوت دوست دارم. مرسی!
آیدا محکم توی سر او زد و گفت: کی گفت ما می خوایم چیزی بیاریم؟
ــ ــ دست خالی بیاین راهتون نمیدم.
ــ ــ ما زنگ می زنیم، سهیل هم درو باز می کنه. تو رو سننه؟
ــ ــ از کجا معلوم سهیل خونه باشه؟
ــ ــ اون نشد، اون خانم پرستاره... اومد؟ خوب هست؟
ثنا چند لحظه نگاهش کرد. به آیدا هم گفته بود پرستار از طرف بیمارستان می آید. با کمی گیجی سری به تایید تکان داد و گفت: آره بد نیست. یه کم... ولش کن خوبه.
ــ ــ یا یه چیزی رو نگو، یا کامل بگو.
ــ ــ چه می دونم. خیلی شاده.
ــ ــ این که بد نیست.
ــ ــ نه خوبه. ولی کمتر از سنش می زنه.
ــ ــ مگه چند سالشه؟
ــ ــ چهل سال.
ــ ــ خب اینم خوبه. مشکل تو چیه؟
ــ ــ هیچی من فقط یه کم تعجب کردم. بریم دیگه کلاس شروع شد.
ــ ــ ثنا داری یه چیزی رو قایم می کنی.
ــ ــ من چیزی رو قایم نمی کنم. فقط خیلی خسته ام. اگه تو کلاس خوابم برد، بیدارم کنین.
آیدا شانه ای بالا انداخت و باهم به کلاس رفتند.
عصر باهم سوار اتوبوس شدند. ثنا با خستگی پرسید: الان میاین یا اول میرین خونه؟
مریم نگاهی به آیدا انداخت و بعد گفت: خیلی خسته ای باشه یه وقت دیگه که مامانتم بهتر باشه.
آیدا هم آهی کشید و گفت: آره. فعلاً برو بگیر بخواب. پرستارم که اومده. کاری نداری.
ــ ــ اوه فقط پرستاره. کلفتمون نیست! کلی کار دارم. اصلاً نمی دونم خانم پرستار حاضره با شام سرهم بندی سر کنه یا غذای درست حسابی می خواد؟
ــ ــ فعلاً مهمون خر صابخونه اس! هرکار دلت می خواد بکن.
ــ ــ اولاً که مهمون نیست و پرستاره. دوماً سلامتی مادرم وسطه! انگار یادت رفته. مجبورم همه جوره به ساز خانم بر*قصم.
ــ ــ خب حالا چه سازی می زنه؟
ــ ــ من چه می دونم. هنوز باهاش آشنا نشدم که!
مریم خندید و ثنا سرش را روی پشتی صندلی جلویش گذاشت و توی چرت رفت. نزدیک خانه شان از جا برخاست و بیرون را نگاه کرد.
آیدا گفت: بیشین بابا. هنوز یه ایستگاه می تونی بری.
ــ ــ می خوام یه کم خرید کنم.
ــ ــ باهات بیام؟
ــ ــ نه بابا کاری ندارم. یه کم میوه سبزی بخرم میرم.
ــ ــ باش. پس سی یو تومارو.
ــ ــ به امید خدا. خدافظ.
تازه پایش به خیابان رسیده بود که گوشیش زنگ زد. شماره ناشناس بود. ولی فکر کرد شاید مرضیه خانم باشد.
ــ ــ بله بفرمایید.
ــ ــ سلام. حامی هستم.
ثنا چند لحظه چشمهایش را بست. نگاهی خندان حامی پیش چشمش جان گرفت. با لبخند گفت: سلام.
ــ ــ تو چرا پیاده شدی؟
ــ ــ جان؟!!
صدای خنده ی حامی را از پشت سرش شنید. برگشت و پرسید: تعقیبم می کنی؟
حامی لبخندی زد. گوشی را توی جلد کمری اش گذاشت و گفت: ای کم و بیش. تقریباً مسیرمون یکی بود. مامان جان شارژرشو جا گذاشته. زنگ زد گفت یکی براش بخرم. شماره ی تو رو هم بهم داد، نگرانت بود. گفت زیاد سر حال نیستی.
ثنا با تردید پرسید: اون وقت چه ربطی به شما داشت؟
حامی دست برد و در حالی که کولی او را می گرفت، گفت: میشه این قدر رو زخم من نمک نپاشی؟ حالا واقعاً چی شده؟ سر کلاس همش چرت می زدی.
ثنا خواب آلود سر بزیر انداخت. آهی کشید و گفت: خوب نمی خوابم. نگرانم. همینا...
ــ ــ درست میشه. مامان همه ی سعیشو می کنه. آسوده بخواب.
لبخندی زد. چقدر به صدای گرمش احتیاج داشت. جلوی یک میوه فروشی ایستاد. یک پرتقال برداشت و گفت: چشم. از امشب...
پرتقال را بوئید و پرسید: شام چی بپزم؟
نگاهی به کلمهای بروکلی انداخت و گفت: کلم بروکلی خیلی دوست دارم. مامانت ناراحت نمیشه اگه بوش تو خونه بپیچه؟ مرغ بپزم کلم بذارم کنارش؟
ــ ــ برای شام؟!
ــ ــ آره...
یک کیسه برداشت و مشغول جدا کردن پرتقال شد. بعد هم سیب زمینی و هویج و کلم بروکلی برداشت. حامی نگاهی به اطراف انداخت و پرسید: دیگه؟
ــ ــ فعلاً همینا... کیفمو بده.
ــ ــ برای چی؟
ــ ــ سیب زمینی رو دیگه می تونم حساب کنم!
ــ ــ سر بسر من نذار خوشم نمیاد.
بعد هم حساب کرد و کیسه ها را برداشت.
ــ ــ یکیشو بده به من.
ــ ــ نمیدم.
ــ ــ خب کولیمو بده.
ــ ــ ثنا تو خیلی بلدی خودتو بگیر نیفتی. داری میمیری بچه.
ــ ــ بچه خودتی! اینقدر به هیکلت نناز.
ــ ــ مثلاً اگه بنازم چی میشه؟
ــ ــ ایییییش! تازه پولم با بابام حساب می کنی. زنگ می زنم بهش میگم بریزه به حسابت.
ــ ــ زنگ بزن بهش روحش شاد شه. می خنده بهت!
ــ ــ خنده نداره. دلیلی نداره که تو خرید کنی.
ــ ــ ببین خانم کوچولو اگه می خوای این حرفات خریدار داشته باشه و یکی رو غیرتی کنه به مامانت بگو نه بابات که همیشه سعی کرده بین من و پسراش چندان فرقی نذاره.
ــ ــ نمی خوام غیرتیش کنم. می خوام پولتو بده.
ــ ــ هی می خوام هیچی نگم هی نمی ذاری! ثناخانم من دست راست باباتم. کلی برنامه و حساب کتاب مشترک داریم. حالا من بیام بگم آقا ببخشید از حساب مشترکمون پول چهار کیلو سیب زمینی رو برداشتم؟ مسخره نیست آخه؟ ضمناً اینا رو بذار خونه ولی نمی خواد شام درست کنی. یه چیزی از بیرون می گیریم.
ــ ــ مامانت چی؟
ــ ــ مامان من دو سه ساله که شبا شام نمی خوره. ولی برای مامان تو شام پخته و بهش داده. سهیلم با دوستاش رفته بیرون که هوایی به کله اش بخوره و البته شام هم نمیاد. فقط می مونی تو که به سفارش مامان جان حق داری بین دل و جیگر و کنجه، یکی یا بیشتر رو انتخاب کنی. حرف از پیتزا و ساندویچم نزن که کلاهت با مامان میره تو هم. باید یه چیزی بخوری جون بگیری. چشات گود رفته، ضعیف شدی و بقیه ی صحبتاشو یادم رفته.
ثنا خندید و گفت: این مامانت خیلی با نمکه!
ــ ــ متشکرم!
ــ ــ عین بچه ها شاده!
ــ ــ همیشه اینطوری نیست. وقتی جدی میشه با یه من عسلم نمیشه خوردش. صبر کن یه چند روز بگذره دلش برای بچه ها و بدتر از بچه ها بابا جون شما تنگ بشه، اون وقت خدمتتون عرض می کنم.
ثنا سر بزیر انداخت و گفت: هنوزم نمی تونم باور کنم.
ــ ــ اوووووووف چقدر شلوغش می کنی! کلید داری یا زنگ بزنم؟ دستم خسته شد.
ثنا در را باز کرد. حامی بدون تعارف وارد شد و کیسه ها را توی حیاط پشت در راهرو گذاشت. کیف ثنا را هم کنارشان رها کرد و گفت: بریم.
ثنا جا خورد. چند لحظه فکر کرد و بعد گفت: به مامان قول دادم دیگه باهات نیام بیرون. بهش گفتم محاله...
ــ ــ چی محاله؟
ــ ــ داشتن سر ما دعوا می کردن، اون روز که حالش بد شد. گفتم... گفتم هیچوقت باهاش ازدواج نمی کنم. ولی اون بازم داد کشید و بعدم که افتاد...
بغض کرد.
حامی نفسش را با حرص بیرون داد و گفت: باشه. آروم باش. فقط بگو چی می خوری برات بگیرم؟ هرچند که کباب داغ یه چیز دیگه اس.
ــ ــ هیچی نمی خوام.
ــ ــ نه نشد دیگه. اگه تو با مامانت طرفی، منم با مامانم طرفم. حوصله ی غرغرشو ندارم. بگو دیگه.
هنوز ثنا حرفی نزده بود که در راهرو باز شد. مرضیه با صدایی که می کوشید بلند نشود، گفت: سلام. شام خوردین؟
ثنا که باز از شادی کودکانه ی او خنده اش گرفته بود، جواب سلامش را با خوشی داد.
حامی گفت: علیک سلام. مامان جون آفتاب تازه غروب کرده. نخیر ما هنوز شام نخوردیم. یه مقدار خرید بود آوردیم گذاشتیم.
ــ ــ اَه! می دونستم عرضه شو نداری. بیا تو ثنا جون. خودم تقویتت می کنم. تو هم برو خونه کوچولو تا همه ی همسایه ها ندیدنت.
ــ ــ اِه مامان! یعنی که چی عرضه شو ندارم؟ پیش پاتون داشتم چونه می زدم چی بیشتر دوست داره براش بگیرم.
ــ ــ خبه تو هم! من که میشناسمت. برو دیگه با این هیکلت آبرو برامون نمیذاری.
ــ ــ مگه تقصیر منه؟
ــ ــ این که اینجا وایسادی؟ آره. برو دیگه اگه سهیل پیداش بشه سه میشه.
ــ ــ مگه نگفتی گفته تا آخر شب نمیاد؟ تازه این چند روز اینقدر منو دیده که عادت کرده.
ــ ــ فکر نمی کنم چندان بهت علاقمند باشه.
ــ ــ نه متاسفانه.
ــ ــ ثناجون تو بیا برو تو، سر پا غش نکنی. من اینو بیرونش می کنم میام شامتو میدم.
ثنا خندید و فکر کرد: اون خنده دارترین مادرشوهر دنیا میشه!
بعد از خجالت سرخ شد و سر بزیر انداخت. در حالی که قدمی به طرف راهرو برمی داشت، از حامی خداحافظی کرد.
حامی در حالی که از حرفهای مادرش خنده اش گرفته بود، جواب او را داد، بعد خم شد گونه ی مادرش را بو*سید و از در بیرون رفت.
مرضیه به دنبال ثنا وارد شد. اول برایش شیر و تخم مرغ آورد و بعدم یک تکه گوشت کباب کرد و آبمیوه و سبزیجات آماده کرد. و بالاخره وقتی ثنا ملتمسانه از او خواست بس کند، اجازه داد که به اتاقش برود.