رمان اعتراف عاشقانه
راف عاشقانه
- اه، ژاله چرا انقدر طولش می دی؟ بیا بریم دیگه، دیر شد! ژاله با خنده گفت: - تو چرا انقدر هولی؟ - دیوونه، کلی خرید دارم! ساعت یازده س و من تا ساعت هفت وقت دارم که همه چیو ردیف کنم. یه ست دست بند و گردنبند نقره و یه کراوات خیلی خوشگل و یه قاب عکس براش گرفتم. یه کیک کوچولو و خوشگل هم براش سفارش دادم و شمع 28 هم براش گرفتم. خواستم براش یه عطر هم بگیرم که شیوا گفت عطر جدایی میاره. به خاطر همین نظرمو عوض کردم و یه خودنویس گرفتم. چند تا کارت پستال خوشگل هم گرفتم و ساعت سه رفتیم خونه و اون جا ناهارمون رو خوردیم. نزدیک پنج بود که بچه ها رفتن. بعد از رفتن اونها رفتم حمام و دوش گرفتم و اومدم بیرون. موهامو سشوار کشیدم و صاف کردم. بعد جلوی آینه نشستم و با دقت آرایش کردم. پیراهن کوتاه بادمجونیم رو که دو بند دور گردن و یقه ی شلی داشت و بلندیش تا روی زانوم بود، پوشیدم. خیلی خوشگل شده بودم ولی خیلی معذب بودم چون اولین باری بود که می خواستم جلوی سامان این جوری باشم. از جلوی آینه رفتم کنار و سعی کردم دیگه به لباسم فکر نکنم. چون اگه یه ذره دیگه فکر می کردم، عقلم به احساسم غلبه می کرد و لباسم رو عوض می کردم. رفتم توی آشپزخونه و سری به غذا زدم و میوه رو توی ظرف چیدم. دقیقاً ساعت هفت بود که صدای در پارکینگ اومد. همونجا نشستم و منتظر اومدنش شدم. در رو باز کرد و گفت: - ساغر خونه ای؟ - آره، سلام. - سلام. - کجایی؟ - برو یه دوش بگیر و لباست رو عوض کن تا منم بیام. خوشبختانه بدون این که بیاد توی آشپزخونه، حرفمو گوش کرد. به محض این که فهمیدم رفته حمام، رفتم توی سالن و تموم بادکنک هایی رو که قایم کرده بودم، ریختم وسط. رفتم پشت در حمام و گفتم: - سامی؟ - بله؟ - حوله بردی؟ - نه. - من برات لباس می ذارم. در رو باز کن تا حوله ت رو بدم. حوله ش رو بهش دادم و بلوز آبی آسمونی و شلوار جین خوشگلش رو که خیلی دوست داشتم براش گذاشتم. به لباساش عطر زدم و دوباره رفتم توی آشپزخونه و منتظر موندم که سامان از حمام بیاد بیرون. وقتی از اتاقش اومد بیرون، با تعجب گفت: - سیسی این جا چه خبره؟ شمع ها رو روشن کردم و با کیک رفتم توی سالن. چشمای سامان داشت از حدقه می زد بیرون! دهنش هم باز مونده بود. کیک رو روی میز گذاشتم و گفتم: - تولدت مبارک! اومد جلو و به چشمام خیره شد. چند بار سر تا پامو نگاه کرد و گفت: - خیلی . . . خیلی خوشگل . . . شدی! لبمو گاز گرفتم و بهش خیره شدم. موضوع رو عوض کردم و گفتم: - بشین. می خوام یه جشن دو نفره ی کوچولو با هم بگیریم. با هم نشستیم و اون شمع ها رو فوت کرد. با لبخند گفتم: - وای تو الان بیست و هشت سالت تموم شده! با لبخندی به طرفم برگشت و گفت: - آره. - آقا جون بیست و پنج سالگی ازدواج کرده بود و بیست و هشت سالش بود که تو به دنیا اومدی! با حالت خاصی نگاهم کرد و با همون لبخند کجش گفت: - من هم الان باید بچه داشته باشم. منظورت همینه دیگه، مگه نه؟ سرخ شدم و چیزی نگفتم. کیک رو بریدیم و با هم خوردیم و چند تا تکه کیک هم توی دهن همدیگه گذاشتیم. دستگاه رو روشن کردم و آهنگ گذاشتم، دقیقاً همون آهنگی بود که شب عقد باهاش رقصیدیم. دستمو گرفت و گفت: - پاشو با هم برقصیم. بلند شدیم و سامان یه دستش رو پشت کمرم گذاشت و با دست دیگه ش دست منو گرفت. بیش از هر وقت دیگه بهش نزدیک بودم. منو محکم به خودش چسبوند و لبشو روی گردنم گذاشت و گردنمو بوسید و نفس عمیقی کشید. سرمو روی سینه ش گذاشتم و باهاش رقصیدم. اما بدون این که بفهمم اشکم در اومد و داشتم آروم گریه می کردم. سامان سرشو بلند کرد و گفت: - دوباره دلت پر شده؟ سرمو تکون دادم. - خواهش می کنم، امشب نبار! آخه تولدمه و دلم نمی خواد ناراحت باشی. انگشت اشاره شو پایین لبم می کشید. دستشو توی موهام فرو کرد و لبهاش از هم باز شدن. تو چشماش خیره شدم و دلم می خواست به حرف حافظ گوش بدم و حرف دلمو بهش بگم. ولی همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد، سامان خم شد و منو بوسید. تا چند دقیقه توی شوک بودم، ارتباط مغزم با بدنم قطع شده بود و داشتم همراهیش می کردم. ولی به محض این که به خودم اومدم، از آغوشش بیرون اومدم و دوییدم توی اتاقم. احساس می کردم لبام دارن آتیش می گیرن. رفتم توی آینه خودمو نگاه کردم و دیدم که چشمام و لبهام قرمز بودن. معده م به قار و قور افتاده بود ولی اصلاً قصد نداشتم برم پایین و غذا بخورم. از توی کیفم یه بسته بیسکوییت در آوردم و شروع به خوردن کردم. بعد لباسمو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم و خوابیدم. خواب دیدم سامان دستاشو دور صورتم گذاشته و داره نگاهم می کنه. آروم گفت: - خیلی دوستت دارم ساغر! سرشو آورد پایین تا دوباره منو ببوسه ولی فوراً از خواب پریدم و چشمام توی تاریکی باز شد. نگاهی به ساعت روی میز انداختم، 3:45 بود. بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه تا یه چیزی برای خوردن پیدا کنم. غذا هنوز دست نخورده روی گاز باقی مونده بود، یه بشقاب برداشتم و برای خودم غذا کشیدم و سر میز نشستم و شروع به خوردن کردم. بعد از خوردن غذا، وضو گرفتم تا نمازم رو بخونم و رفتم بالا، ولی صدای آب توجهم رو جلب کرد. از لای در نگاه کردم و دیدم سامان داره مسح پاشو می کشه و زیر لب اذان می گه. سجاده ش رو پهن کرد و قامت بست! وقتی نمازش تموم شد به خودم اومدم و رفتم توی اتاق خودم. نمازم رو توی بالکن خوندم و برای مامان و عزیز جون و مرضیه خانوم دعا کردم و قرآن خوندم. رومو به سمت آسمون کردم و گفتم: - خدایا، من کار اشتباهی نکردم! ما به هم محرمیم. خدایا خودت یه کاری کن که اگه دوستم داره به حرف بیاد. من دیگه خسته شدم، پنج ماهه که با همیم ولی حتی یه کلمه هم حرفی در این مورد نزده! رفتم توی تختم و ساعت ده و نیم بیدار شدم. حال و حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم. گوشیم زنگ خورد، کامران بود. برداشتم و گفتم: - دوباره چیه؟ - سلام ساغر جوووووون! باید ببینمت. - سلام، برای چی؟ - ای بابا، باید ببینمت دیگه! پاشو حاضر شو که الان میام دنبالت. - حال و حوصله ی رفتن جایی رو ندارم. - باید داشته باشی، گوش کن رفتم محله ای که قبلاً خاطره زندگی می کرده. خدا رو شکر، همه ی محله شون گفتن که دختر خیلی خوبیه و فکر می کردن که ازدواج کرده و اون رو با اون پسری که خودش گفته بود، دیده بودن. وای، ساغر! حالا خیالم راحتِ راحت شده که اون هیچ دروغی به ما نگفته و هر چی گفته حقیقت داره! حتی همسایه هاشون از رفتار بد عمه ش با اون گفتن. منم دیگه نمی تونم صبر کنم، به خاطر همین هم میام دنبالت تا بریم دنبال خاطره، می خوام باهاش صحبت کنم. خندیدم و گفتم: - باشه، مامانت رو چی کار کردی؟ - اولش کلی اخم و تخم کرد و فحشم داد و گفت: «جز جیگر زده! مگه تو ساغر رو دوست نداشتی؟ » و این حرفا. کیمیا پشت من در اومد و گفت که این زندگی خودمه و خودم باید تصمیم بگیرم. مامانم زیاد راضی نیست اما وقتی خاطره رو ببینه عاشقش می شه، اینو مطمئنم! - پس با این تفاسیر به همین زودی عروسی می کنین. من برم حاضر شم، خداحافظ. - خداحافظ. « فصل بیستم » - بله؟ - سلام خاطره جون! - سلام ساغر جون، حالتون چطوره؟ - من خوبم، تو چطوری؟ جوجه ت چطوره؟ - خوبم، اونم خوبه. چیزی شده؟ نگاهی به کامی انداختم و گفتم: - آره. ببینم اگه یه نفر پیدا بشه که بخواد تو رو خوشبخت کنه، چی بهش جواب می دی؟ با تعجب گفت: - چی؟ - یه پسر خیلی خوب و نجیب و آقا می خواد باهات ازدواج کنه و با خانواده ش هم صحبت کرده. ولی از هر لحاظ من بهت اطمینان می دم که می تونی بهش تکیه کنی! - من . . . من نمی فهمم! - کامران رو یادته؟ - همون آقای دکتری که اون روز توی بیمارستان دیدیمش؟ - آره خودشه! اون می خواد باهات صحبت کنه. گوشی رو به کامران دادم و دستم رو گرفتم روش و گفتم: - زیاد حرف نزنی ها! گوشی رو از دستم بیرون کشید و رفت اون طرف. با لبخند بهش خیره شدم و زیر لب گفتم: - پسره ی دیوونه! خیلی براش خوشحال بودم چون می دونستم که می تونه خاطره رو خوش بخت کنه و خودش هم خوش بخت بشه. این وسط فقط من بودم که تکلیفم مشخص نبود. بعد از نیم ساعت برگشت و گفت: - ساغر ان شاء الله هر چی از خدا می خوای بهت بده! - من از خدا چیزای زیادی می خوام، ولی این ماه قبض موبایلم رو تو باید بدی و می دونی که شوخی هم ندارم. - من یه سال قبض موبایلت رو می دم. - تازه من لباسی که مناسب مهمونی شما باشه ندارم. باید کت و شلوار بخرم و در حال حاضر پول کافی ندارم. پول لباسم رو هم تو باید بدی! دست کرد توی جیبش و سه تا تراول صد تومنی بهم داد و گفت: - الان همین مقدار دارم، اگه پولش بیشتر شد بهم بگو باهات حساب می کنم. - نه بابا، همین کافیه. حالا کی و کجا جشن می گیرین؟ - جشن دو هفته ی دیگه توی خونه ی خودمونه! تو باید به عنوان ساقدوش عروس بیای چون خاطره خواهر نداره و تنها کسی که داره تویی. - چشم، با کمال میل. بعدش رفتیم دنبال خاطره و کامران رفت از عابر بانک پول گرفت و برای خرید حلقه رفتیم بازار. کامران احساساتش رو بروز می داد و خاطره مرتب سرخ می شد. آخر سر دو تا حلقه ست خریدن و یه سرویس ساده هم برای خاطره خریداری شد. کامران می خواست یه چیز سنگین تر برداره ولی خاطره به شدت مخالف زیاد خرج کردن بود. کامران یه انگشتر هم برای من خرید، به عنوان تشکر! ساعت شش و نیم برگشتم خونه و دیدم سامان هم خونه س. توی مبل فرو رفته بود و خیلی هم حالش گرفته بود. خیلی عادی گفتم: - سلام سامی! برگشت و با همون حالت گفت: - سلام، کجا بودی؟ - رفته بودم خرید، البته نه برای خودم برای عروس و داماد! با تعجب گفت: - کدوم عروس و داماد؟ - دو تا از دوستام دارن ازدواج می کنن. من هم چون لباس مناسب مجلسشون ندارم می خوام برم خرید. - مگه مجلسشون چطوریه؟ - مختلط، حال بیرون رفتن رو داری یا نه؟ - چطور؟ - چون می خوام برم کت و شلوار بخرم. باهام میای؟ به کمکت برای انتخاب لباس احتیاج دارم. - چند دقیقه منتظرم بمون تا حاضر شم. دستمو توی موهاش کردم و بهمشون ریختم و گفتم: - مرسی! رفتم توی اتاقم تا یه مقدار پول بردارم. با هم سوار ماشین سامان شدیم و اون گفت: - برای خرید لباس یه جای خوب سراغ دارم. یکی از دوستام بوتیک داره و اجناسش خیلی شیک و قشنگن! - مرسی عزیزم. برگشت و با حالت خاصی نگام کرد. دلم ریخت و نگاهم رو ازش گرفتم. بعد از چند دقیقه رسیدیم جلوی یه پاساژ و سامان یه جا برای پارک کرد. از بین کت و شلوار ها یه کت و شلوار سرمه ای رنگ و یه خاکی رنگ و یه بادمجونی رنگ انتخاب کردم و به اتاق پرو رفتم. یکی یکی پوشیدمشون و نظر سامان رو در موردشون پرسیدم. آخر سر کت و شلوار بادمجونی رنگ رو انتخاب کردم و یه شال قشنگ به همون رنگ هم انتخاب کردم. سامان هم برای خودش یه کت و شلوار طوسی رنگ به سلیقه من انتخاب کرد که وقتی پوشیدش شبیه مدل های فشن شده بود و من هم توی دلم کلی قربون صدقه ش رفتم. چون دو هفته ی دیگه عروسی برادر دوستش بود. وقتی خواستم حساب کنم، سامان آروم گفت: - پولت رو بذار توی کیفت! به خاطر این که جار و جنجال راه نندازه، به حرفش گوش کردم. دوست سامان که هم سن خودش بود، با لحن شوخی گفت: - سامان، کی ازدواج کردی؟ تو که می خواستی بری اون ور، پس چی شد؟ البته به سادگی می شه متوجه شد که چطور دم به تله دادی و زیر بار رفتی. خانومت جای خواهری خیلی خوشگله و حق داشتی که قید خارج رفتن رو به خاطرش بزنی. سامان لبخندی زد و گفت: - مرسی. بعد دوستش رو به من گفت: - خانوم، این آقا سامان ما یه کم سر سخته ولی قلبش از جنس طلاست. مطمئن باشین که خیلی دوستتون داره! با خجالت گفتم: - ممنون. سامان پول لباس ها رو حساب کرد و از مغازه اومدیم بیرون. از جلو یه مغازه نقره فروشی رد می شدیم که یه سرویس نقره چشمم رو گرفت و گفتم: - سامی، بیا بریم توی اون مغازه. سرویس رو هم خریدم و این بار نذاشتم که سامان حساب کنه. وقتی اومدیم بیرون، به سامان گفتم: - قرار نیست که هر چی من می خوام بخرم تو پولش رو بدی! تازه باید پول کت و شلوار رو هم ازم بگیری. با لبخند گفت: - کوچولو، یه زن وقتی با مَردش می ره بیرون، دست توی جیبش نمی کنه! وقتی گفت: « مَردش » ته دلم قیلی ویلی رفت. دستمو گرفت و گفت: - حالا بیا بریم شام بخوریم که من خیلی گرسنه ام! فوری گفتم: - دوباره نریم اون رستورانه ها! - نه، می ریم یه جای دیگه. - پس به تلافی این که تو پول لباسم رو حساب کردی، من هم پول شام رو حساب می کنم. بینی مو بین دو تا انگشتش فشرد و گفت: - باشه کوچولو! - من کوچولو نیستم. اون شب خیلی بهمون خوش گذشت. تا آخرهای شب با سامان توی پارک و دست توی دست هم راه می رفتیم و حرف می زدیم و شعر می خوندیم. اونشب توی دفتر خاطراتم نوشتم: همدمم، امشب من خوشحال ترین و شاد ترین زن روی زمینم. انقدر خوشحالم که دلم می خواد برم و داد بزنم و به همه بگم: « آهای مردم! من الان حس میکنم خوشبختم، مهم نیست بعداً چه اتفاقی بیفته! » با این حال می دونم که این خوشحالی و خوشبختی دووم زیادی نداره. شاید فردا شاید هم پس فردا این خوشحالیم تباه بشه، ولی من اهمیتی به بعد نمی دم. مهم نیست که بعداً ناراحت بشم، مهم ترین چیز اینه که الان خیلی خوشحالم. اینم یه شعر خیلی قشنگ از فروغ: آری، آغاز دوست داشتن زیباست گر چه پایان راه نا پیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست آره دیگه به پایان فکر نمی کنم و دلم می خواد با خاطرات امشب و با خیالات و فانتزی هام در مورد دست آوردن سامان خوش بمونم. با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم و دستمو دراز کردم و گوشی رو برداشتم: - بله؟ - الو؟ سلام ساغر خانوم. حالت چطوره؟ - سلام آقا کامبیز، خوبم ممنون. شما چطورین؟ - من هم خوبم. سامان خونه ست؟ - فکر کنم باشه. یه لحظه صبر کنین! دستمو روی دهنه ی گوشی گذاشتم و گفتم: - سامان! صداش از بیرون اومد: - بله؟ - گوشی رو بردار، آقا کامبیزه! نمی دونستم چرا، ولی بدون این که گوشی رو بذارم، به حرفاشون گوش دادم. سامان گوشیو برداشت و با عصبانیت گفت: - چی شده دوباره؟ چته؟ تعجب کردم. اولین باری بود که می شنیدم سامان اینطوری با کامبیز صحبت می کنه! فکر کنم اتفاقی افتاده بود، چون کامبیز گفت: - اصلاً معلوم هست چه مرگته تو؟ - نه معلوم نیست! - کاملاً مشخصه، یه کم به فکر اون دختر بیچاره باش. به خدا الان که صداش رو شنیدم جیگرم کباب شد! تو که تکلیفت با خودت مشخص نیست برای چی انقدر عذابش می دی؟ - من عذابش نمی دم، ما دیروز با هم رفتیم بیرون و گشتیم. کلی هم بهمون خوش گذشت. - به همین راحتی؟ مثل اسب به حرفای اون مرتیکه ی احمق درباره ی نامزدیت با اون دختره گوش کردی و اون نمایش مسخره رو جلوی همه به راه انداختی و حلقه ای رو که بهت داد قبول کردی. اون وقت رفتی خونه و با زنت رفتی بیرون خوش گذرونی؟ بابا دست مریزاد! - بس کن، تو دیگه بس کن! تو که می دونی من چه احساسی دارم. خواهش می کنم در این مورد حرفی به ساغر نزن. تازه یه کم آروم گرفته و دیشب تنها شبی بود که بدون گریه خوابید! هر شب صدای گریه ش رو می شنوم. اون خیلی ناراحته و نمی خوام بیش تر از این تحقیر بشه! دیگه نمی تونستم به حرفاشون گوش بدم. گوشی رو قطع کردم و زدم زیر گریه. تازه فهمیدم که سامان چرا دیروز اولش به هم ریخته بود و چرا اون طوری نگاهم می کرد. اون نمی خواست من بفهمم ولی من فهمیدم و بیش تر از هر وقت دیگه ای ناراحت بودم. سرم خیلی درد می کرد، انگار داشت منفجر میشد. بعد از چند دقیقه دوباره گوشی زنگ خورد، ولی سامان جواب نمی داد. گوشی رو برداشتم و با عصبانیت گفتم: - بله؟ - گوشی رو بده به سامان! فرجی بود، دندونامو روی هم فشار دادم و گفتم: - من منشی سامان نیستم دوباره زنگ بزنید تا خودش جواب بده. بعد گوشی رو محکم روی دستگاه کوبیدم. دوباره زنگ، زنگ، زنگ! این دفعه سامان خودش گوشی رو برداشت. گوشی رو برداشتم و به حرفشون گوش دادم. سامان گفت: - ولی این امکان پذیر نیست. من نمی تونم این کار رو بکنم! - ببین پسرم، من امشب دوستامو دعوت کردم خونه و این دختره هم حوصله ش سر می ره! برو دنبالش و ببرش پیش خودت. من دیگه باید برم خداحافظ. بعد بدون هیچ حرف دیگه ای گوشی رو قطع کرد. صدای سامان رو شنیدم که گفت: - لعنتی! به ساغر چی بگم؟ زیر لب گفتم: - مرتیکه ی آشغال! دمر خوابیدم و به گریه کردن ادامه دادم. بعد از چند دقیقه سامان اومد توی اتاقم و لبه ی تختم نشست. دستشو روی سرم کشید و گفت: - ساغر بیداری؟ به پشت چرخیدم و نگاهم روی انگشت دست چپش ماسید. ولی حلقه ش همون حلقه ی خودمون بود، همون حلقه ای که آقا جون بهمون داده بود و ما دست هم انداخته بودیم. با بغض گفتم: - نه! خندید و اشکامو پاک کرد و گفت: - چرا گریه کردی؟ لبامو غنچه کردم و گفتم: - دوست داشتم. دستش رو توی موهام فرو کرد و گفت: - راستش، چیزه . . . می دونی؟ - اون دختره می خواد بیاد این جا؟ با خجالت گفت: - آره. از نظر تو اشکالی نداره؟ با عصبانیت گفتم: - نه نداره! - تو عصبانی هستی. - معلومه که هستم! - آخه رفته دندونپزشکی و دوستای پدرش هم خونه شونن. شکلکی در آوردم و گفتم: - الهی باباش براش بمیره، نیست که اون هم جلوی اونا خیلی معذبه! - خب من چی کار کنم؟ - چی رو؟ - بیارمش این جا یا نه؟ - من که به هر حال ازش بدم میاد، ولی ثواب داره به بی خانمان ها کمک کنیم. خندید و گفت: - مرسی! - ولی من باید یه سری چیزا رو شفاف سازی کنم. - چه چیزایی رو؟ - کنترل تلویزیون و ماهواره دست خودم می مونه و هر کانالی که دلم بخواد می بینم. در ضمن من نه نهار درست می کنم و نه شام و تازه شم باید برام یه چیپس و یه پفک گنده و کلی لواشک ترش هم بگیری! یه چیز دیگه ای هم هست و اونم اینه که کاناپه کامل مال خودمه. البته تو می تونی روش بشینی اما اون نمی تونه! بینیش رو به بینیم زد و با لبخند گفت: - چشم کوچولو! دیگه چی؟ - هیچی دیگه، بوسم کن و برو تمام چیزایی رو که گفتم برام بخر! با شیطنت نگام کرد و کنار لبم رو بوسید و گفت: - بسه یا بازم بوست کنم. دوباره همونجا رو بوس کرد. نفسش رو روی لبام حس می کردم. خودمو عقب کشیدم و گفتم: - این باشه علی الحساب بقیه شو بعداً حساب کن! خندید و گفت: - خیلی با حالی! - می دونم. روی سرمو بوسید و رفت بیرون. بلند شدم و توی آینه نگاهی به خودم انداختم و گفتم: - ساغر، جنگ شروع شده! تو باید ببری. رفتم توی حمام و یه دوش گرفتم و اومدم بیرون. تاپ قرمز دو بنده م رو از توی کمدم در آوردم و پوشیدم. شلوارک جین آبی آسمونیم رو هم پام کردم و موهام رو شونه کردم و دم اسبی بستم. آرایش غلیظی هم کردم و به خودم چشمک زدم و گفتم: - کارت درسته ساغر خانوم! امروز حالشو می گیریم. از پله ها رفتم پایین و از توی یخچال یه تکه کیک تولد سامان که از پریشب مونده بود، برداشتم و با یه لیوان شیر خوردم. رفتم توی سالن و ماهواره رو روشن کردم و گذاشتم یه شبکه که آهنگ شاد پخش می کرد و رو کاناپه ولو شدم و منتظر اومدنشون شدم. در کمال تعجب فهمیدم که هنوزم خوابم میاد. ولی به سختی چشمامو باز نگه داشتم چون اگه می خوابیدم آرایشم به هم می ریخت. بعد از چند دقیقه صدای در اومد و ماشین سامی اومد داخل حیاط. بلند شدم و رفتم در رو باز کردم و گفتم: - چیزایی که می خواستم خریدی؟ سامان با خنده گفت: - بذار برسم خونه، آره برات خریدم. اومدن داخل ولی من اصلاً به سارا توجه نکردم و فوری پریدم توی بغل سامان و گفتم: - مرسی عسیسم! سامان با تعجب به سر تا پام نگاه کرد و یه بسته پر از خوراکی بهم داد و گفت: - بفرمایین اینم سفارشات سرکار خانوم! خندیدم و گونه شو بوسیدم و گفتم: - دستت درد نکنه، عزیزم! بعد رو به سارا گفتم: - اوا، سارا جون اصلاً حواسم بهت نبود. سلام حالت چطوره؟ با حرص گفت: - حالم از تو بهتر نیست. - اونو که خودم می دونم. رفتم روی کاناپه نشستم و توی پلاستیک دنبال تخمه گشتم. اما نخریده بود! - سامی؟ - جونم؟ - پس تخمه چی شد؟ - تو که سفارش تخمه نداده بودی؟ - آره، فکر کنم نداده بودم. ولی خودت باید می فهمیدی! قهقهه ای زد و گفت: - من باید از کجا می دونستم! - نمی دونم. از توی کابینت زیر ظرفشویی اون کاسه بزرگه رو برام میاری؟ آوردش و گفت: - این رو برای چی می خوای؟ در پفک رو باز کردم و گفتم: - فکر می کنی برای چی می خوام؟ بعد پفک و چیپس رو ریختم توی کاسه و شروع به خوردن کردم. سامان کنارم نشست و گفت: - به من نمی دی؟ کاسه رو جلوش گرفتم تا برداره. به سارا هم تعارف کردم ولی اون گفت: - من از این چیزا نمی خورم، هیکلم به هم می خوره. فوری پفکها رو قورت دادم و گفتم: - اوا مامانمینا! شامپاین بدم خدمتتون؟ با عصبانیت گفت: - منو مسخره می کنی بچه؟ - نه جدی گفتم مامان بزرگ! سامان با خنده گفت: - با هم دعوا نکنین! زدم روی شونه ش و گفتم: - چته تو؟ چرا غش کردی؟ با خنده گفت: - از دست تو! کانال رو عوض کردم، یه شبکه داشت آهنگ خانومم داوود رو پخش می کرد. صداش رو زیاد کردم و دست سامان رو گرفتم و گفتم: - من عاشق این آهنگم. پاشو با هم برقصیم! بلند شدیم و با هم رقصیدیم. سرشو آورد پایین و توی گوشم گفت: - خیلی جیگر شدی! شکلکی در آوردم و گفتم: - مرسی. - جدی گفتم. رنگ قرمز خیلی بهت میاد. - می دونم. توی گوشم گفت: - می دونم که می دونی. بعد آروم زیر گوشمو بوسید و من لرزیدم. سارا با عصبانیت گفت: - سامان من رو آوردی این جا که این مسخره بازی ها رو در بیاری؟ شکلکی براش درآوردم و رفتیم نشستیم. کاسه پفک رو تا ته خوردم و بعدش هم لواشک ها خوردم. خیلی خوشمزه بودن، یه دفعه یاد لواشک هایی افتادم که سامان توی دربند برام خریده بود. نگاهش کردم و گفتم: - یادته؟ با لبخند گفت: - آره. ساعت چهار بعد از ظهر تکرار سریالم رو دیدم چون دیشب ندیده بودمش. سامان هم همراه من نگاه می کرد. نهارمون رو پیتزا خوردیم و بعد از ظهر یه کم روی پروژه م کار کردم. به سارا گفتم: - سارا رمان می خونی بهت بدم؟ - آره. چی داری؟ - بیا بریم تو اتاقم تا یکی بهت بدم. بلند شدیم و به اتاقم رفتیم. دادن رمان بهونه بود، می خواستم عکس عقدمون رو ببینه. خوشبختانه اولین چیزی که دید همون بود. رمان پیمان رو از کتابخونه م بیرون کشیدم و گفتم: - این رمانه خیلی قشنگه. دیدم که میخ کوب اون عکس شده. با لبخند گفتم: - قشنگ افتاده؟ - این همین پایینه؟ - آره. با چهره ی خونسردی به طرفم برگشت و گفت: - کتاب رو بهم بده. - بیا. کتاب رو بهش دادم و با هم رفتیم پایین. سامان هم داشت با لپ تاپش کار می کرد و از دیدن ما با هم داشت شاخ در می آورد. با لبخند گفتم: - رفتیم تو اتاقم تا به سارا یه رمان بدم بخونه تا حوصله ش سر نره. با حالت مشکوکی نگاهم کرد و چیزی نگفت. سر درد خیلی شدیدی داشتم ولی بروز ندادم. سامان گفت: - می خوام غذا سفارش بدم. ساغر تو چی می خوری؟ - هر چی برای خودت سفارش بدی من یه کم از کنارش می خورم. چون زیاد اشتها ندارم. - باشه. سارا تو چی؟ - من شیشلیک می خورم. سامان زنگ زد به رستوران و برای شام دو پرس شیشلیک سفارش داد و بعد از چند دقیقه غذا رو آوردن دم در خونه و سامی رفت تا بگیره. رو به سارا گفتم: - سارا، تو چند سالته؟ - برای چی می پرسی؟ - همین طوری! - بیست و هشت سالمه. خودت چی؟ - من بیست و پنج سالمه. - کمتر بهت می خوره. - آره بابات هم تو حدس زدن سن من اشتباه کرد! - ولی ببین کوچولو! سامان با من ازدواج می کنه. اینو توی کله ی کوچولوت فرو کن! ابروهامو بالا انداختم و گفتم: - بهتره صبر کنیم ببینیم خودش چه کسی رو انتخاب می کنه. - معلومه که من رو انتخاب می کنه چون نامزدمه! پوزخندی زدم و گفتم: - اگه به این چیزا باشه باید بدونی که اون شوهر منه و من . . . سامان اومد و نتونستم جواب سارا رو کامل بدم. سر دردم ده برابر شده بود و احساس می کردم داره منفجر می شه. یه مسکن خوردم و رفتم توی آشپزخونه تا شام بخورم. کنار سامان نشستم و دو سه قاشق از کنار بشقابش خوردم و کنار کشیدم. سامان گفت: - کجا؟ تو که چیزی نخوردی! بلند شدم و گفتم: - بیش تر نمی تونم بخورم، سرم درد می کنه. همین که خواستم برم سرم گیج رفت و نزدیک بود پخش زمین بشم که سامان منو گرفت. روی کاناپه گذاشتم و یه قرص توی دهنم گذاشت. آخرین چیزی که شنیدم، صدای سارا بود که به سامان گفت براش آژانس بگیره تا بره خونه. وقتی بیدار شدم، روی تختم بودم و هوا تاریک بود. یکی دستمو گرفته بود، سامان پایین تختم خوابش برده بود و دستم توی دستش بود. تکونی که خوردم، باعث شد سامان از خواب بپره. چشماشو باز کرد و گفت: - حالت خوبه، عزیزم؟ - آره. فقط گشنمه! - غذای من مونده، اگه دست خورده ی منو می خوری، می رم برات گرم کنم. - آره، می خورم. سارا کجاست؟ - رفت خونه شون. پیشونیمو بوسید و بلند شد و رفت بیرون. چشمامو بستم و با انگشتام شقیقه هامو فشار دادم. دلم میخواست سرمو به دیوار بکوبم، چون انقدر سرم درد می کرد که زده بود که فک و گوشم. چراغ خواب رو روشن کردم و از توی کیفم یکی از قرص هامو خوردم و دندونامو روی هم فشار دادم. به عکس سامان خیره شدم و زیر لب گفتم: - خیلی دوستت دارم. شیوا سوتی کشید و گفت: - وای ساغر چقدر خوشگل شدی! این رنگ خیلی به موهات میاد. - راست می گی؟ ژاله دستی به موهام کشید و گفت: - آره، خوب کاری کردی جلوی موهات رو مش کردی! - اوه، تازه کلی هم سر آرایشگره غر زدم و پول مش رو بهش ندادم. شیوا خندید و گفت: - دیوونه ای به خدا! کت و شلوارت هم خیلی بهت می یاد. - انتخاب سامانه! به نظرتون بعداً که منو ببینه از موهام خوشش میاد؟ ژاله شکلکی در آورد و گفت: - مرتیکه غلط می کنه خوشش نیاد. دختر به این خوشگلی! دیگه چی می خواد؟ - بچه ها زود باشید، به خدا کامی کله مو می کنه! شالم رو سرم کردم و راه افتادیم. ژاله ماشین رو جلوی خونه پارک کرد و پیاده شدیم. خواهر بزرگ کامران یعنی کیمیا اومد و ما رو راهنمایی کرد. مانتوهامون رو در آوردیم و من و شیوا شالمون رو روی سرمون نگه داشتیم، اما ژاله شالش رو هم در آورد و صندلهاشو پاش کرد و گفت: - بریم بچه ها! وقتی رفتیم توی اتاق عقد کامران داشت منفجر می شد. به محض دیدن من نفس راحتی کشید. رفتم کنارش و گفتم: - وای وای، چه خوشگل شدی شاه داماد! زیر لب گفت: - زهر مار! چرا انقدر دیر کردی؟ - خب رفته بودم آرایشگاه! با خاطره روبوسی کردم و گفتم: - مبارکت باشه عزیزم. با مادر و اون یکی خواهر کامران هم سلام و علیک کردم و رفتم پشت سرشون ایستادم و شروع به قند سابیدن کردم. از صمیم قلب براشون آرزوی خوشبختی کردم. خم شدم و توی گوش کامران گفتم: - کامی، خیلی هواشو داشته باش. با لبخند نگاهم کرد و گفت: - چشم. عاقد سه بار خطبه رو خوند و برای بار سوم خاطره با صدای آرومی گفت: - بله. من و کیمیا کل کشیدیم و سرشون نقل ریختیم. از توی کیفم هدیه ی عروس و داماد رو که بلیط رفت و برگشت به کیش بود، بهشون دادم و براشون آرزوی خوشبختی کردم. بینشون نشستم و دستامو دور گردنشون انداختم و باهاشون عکس انداختم. بعد از این که عکس انداختن تموم شد، سرمو بلند کردم و باورم نمی شد دارم چی میبینم. سامان و کامبیز هم اونجا بودن. اومدن جلو و کامران بلند شد و با کامبیز روبوسی کرد و کامبیز هدیه ش رو به کامران داد و گفت: - خوشبخت باشی داداش کوچولو! داشتم شاخ در میاوردم! پس به خاطر این قیافه ی کامبیز انقدر به نظرم آشنا میومد. کامبیز چشماشو تنگ کرد و رو به من گفت: - به به، سلام ساغر خانوم! پس شما کسی بودین که این همه سال داداش بد بخت منو سر دووند؟ با لبخند گفتم: - سلام، آره خودمم. سامان هم با کامران دست داد و اومد سمتم و دستمو کشید و برد یه گوشه. آروم گفتم: - سلام. شالم رو کشید جلو و گفت: - سلام، پس اون پسری که راجع بهش حرف می زدی کامران بود؟ - آره. حالا خیالم از بابت کامران هم راحت شد. - یه طوری حرف می زنی انگاری پسرت رو زن دادی! شونه هامو بالا انداختم و گفتم: - خب اونم مثل برادرم می مونه. با اخم گفت: - خیلی خوشگل شدی و این منو خیلی معذب می کنه. - چرا؟ - خب تو همین جوری خوشگل هستی، با موهای رنگ و مش کرده و آرایش ملیح، زیباییت هزار برابر بیشتر شده. امشب چشمای زیادی رو به خودت مشغول می کنی. با لبخند گفتم: - تو موهامو دوست نداری؟ - چرا، اتفاقاً خیلی دوست دارم. ولی دوست ندارم کس دیگه ای موهاتو ببینه! با پشت دستش صورتم رو نوازش کرد و گفت: - پس بدون اگه کسی نگاه چپ بهت بندازه، با من طرفه! با لبخند گفتم: - سعی می کنم زیاد جلب توجه نکنم. - زیاد موفق نخواهی بود! همین الان هم خیلی ها دارن تو رو نگاه می کنن. - شرمنده، اون دیگه خارج از کنترل منه! با لبخند گفت: - می دونم، می دونم. گونه مو بوسید و گفت: - حالا دیگه همه می دونن که نمی تونن خیلی روی تو حساب کنن. لبخندی زدم و گفتم: - همون موقع هم نمی تونستن! ولی تو داری خواستگارای منو پر می دی و این طوری من می ترشم و روی دست آقا جون می مونم. - نگران نباش! هر کی بترشه، تو یکی نمی ترشی. توی چشمام خیره شد و گفت: - خیلی خیلی خوشگل شدی! در حالی که عمیقاً سرخ می شدم، به یقه ی پیراهنش دست کشیدم و گفتم: - تو هم همین طور. دستاشو دور صورتم گذاشت و خیره توی چشمام، به جلو خم شد. همون لحظه کامبیز از پشت سرش اومد و گفت: - به به! سامان دستاش رو انداخت و از من فاصله گرفت. زیر لب چیزی به کامبیز گفت که من متوجه نشدم، ولی کامبیز خندید و گفت: - واقعاً منو ببخشید که خلوتتون رو بهم زدم. فقط می خواستم به سامان بگم که فرجی داره دنبالش میگرده! با تعجب به کامبیز نگاه کردم و گفتم: - مگه اون ها هم این جان؟ کامبیز با شرمندگی گفت: - مجبور بودم دعوتشون کنم. - تو رو خدا! آخه من می خوام بدونم عروسی کامران چه ربطی به اون عجوزه و اون دلقک داره؟ هر دو تاشون زدن زیر خنده. سامان به کامبیز گفت: - یه جوری بپیچونش. زیاد نمی تونم ساغر رو تنها بذارم. لبخندی زد و گفت: - حق داری! بعد هم چشمکی به من زد و رفت. سامان برگشت طرف من و گفت: - برو پیش دوستات بشین. حواست به پسر خاله ی کامی هم باشه، خیلی پر روئه! - باشه. گونه مو بوسید و رفت. رفتم سر میز و پیش بچه ها نشستم. ژاله زد روی شونه م و گفت: - خوب با هم خلوت کرده بودید! - باورتون نمیشه، اون دختره هم این جاست! - کی؟ سارا؟ - آره. - بهمون نشونش بده. با نگاهم اطراف رو جست و جو کردم و دیدمش. یه پیراهن دکلته مشکی کوتاه پوشیده بود و موهاش رو پشت سرش جمع کرده بود. به بچه ها نشونش دادم و گفتم: - اوناهاش اون جاست! شیوا سوتی کشید و گفت: - نگاه کنید چی پوشیده! خجالتم نمی کشه دختره ی پر رو! - حالم ازش بهم می خوره. - سامان چی می گفت؟ - هیچی، می گفت خیلی خوشگل شدم و نگاه های زیادی رو به خودم جلب می کنم! - راست می گه واقعاً ناز شدی! - مرسی. ژاله بلند شد و گفت: - من کاری ندارم که شما دو تا پیرزنا می خواین این جا بشینین و غیبت کنین. من دارم می رم یه همپای رقص برای خودم پیدا کنم. بعد از چند دور رقص، آهنگ عوض شد و یه آهنگ ترکی پخش شد. ژاله اومد و گفت: - ساغر پاشو بیا، تو رو خدا! - اینا هیچ کدوم ترکی رقصیدن بلد نیست! آبروی هر چی ترکه بردن. ژاله دستمو کشید و گفت: - بیا دیگه! با نگاهم دنبال سامان گشتم تا بالاخره پیداش کردم. رفتم پیشش و گفتم: - میای بریم ترکی برقصیم؟ - آره، به شرطی که موقع رقص تانگو هم باهام برقصی. با لبخند گفتم: - پس بریم. دستمو گرفت و با هم رفتیم وسط. وقتی ما شروع به رقصیدن کردیم، همه رفتن عقب و دورمون حلقه زدن. همه مدلی با هم رقصیدیم و دستامون توی دست هم دیگه بود. خیلی وقت بود که باهاش این جوری نرقصیده بودم. فکر کنم آخرین بار عروسی پسر عمه سهیل بود که نزدیک بود که یه دعوای حسابی در بگیره. به خاطر این که مازیار موقع رقصیدن خیلی نزدیک من ایستاده بود و سامان باهاش درگیر شد. وقتی رقصیدنمون تموم شد، همه برامون دست و سوت زدن. کامبیز و کامران اومدن جلو و گفتن: - ممنون، لطف کردین! یه لیوان آب برداشتم و خوردم. سامان هم خسته شده بود، نشست روی صندلی و گفت: - خیلی وقت بود که این جوری نرقصیده بودیم. - آره، خیس عرق شدم. - تو مثل همیشه جنب و جوشت از من بیشتر بود! خندیدم و گفتم: - معلومه چون من یک سوم تو هیکل دارم. یه خورده همون جا نشستیم و بعد برای رقص تانگو آهنگ عوض شد و برقها رو هم خاموش کردن. اول عروس و داماد رفتن وسط و رقص رو شروع کردن. سامان با نگاه خواستنی اش بهم گفت: - یادت نرفته که چه قولی دادی، نه؟ - نه، یادم نرفته. دستشو گرفتم و با هم رفتیم وسط. یکی از پسرها گفت: - بازم می خواین ترکی برقصین؟ سامان نگاهی بهش انداخت و گفت: - نه، ولی می بینی می خوایم چی کار کنیم. دستمو گرفت و انگشتاشو تو انگشتام قفل کرد و دستامونو روی قلبش گذاشت. توی چشماش خیره شدم و با هم می چرخیدیم. این دفعه حرکت های بیشتری انجام می دادیم. وقتی آهنگ تموم شد، خودمو روی بازوی سامان انداختم و اونم خم شد روی صورتم و آروم و با ملایمت منو بوسید. بعد چراغها روشن شد و من رفتم پیش بچه ها و سرجام نشستم. ژاله زد پشت کمرم و گفت: - بابا ایول، چه خوشگل رقصیدین! جات خالی اون دختره و باباش کلی حرص خوردن. پوزخندی زدم و گفتم: - حقشونه. ولی الان نمیخوام در مورد اونا حرف بزنم. می خوام یه چیزی رو بهتون بگم. شیوا- چی؟ - سامان برای دومین بار منو بوسید. ژاله با تعجب گفت: - دومین بار؟ پس اولین بار کی بود؟ - شب تولدش! ولی من اون شب از دستش در رفتم. - دیوونه ای؟ آخه چرا؟ یه دفعه متوجه فرجی شدم که داره میاد سمت میز ما. - لعنتی، این دیگه چی از جون من می خواد؟ - کی؟ - فرجی داره میاد این جا. اومد سر میزمون و گفت: - به به، ساغر خانوم. سلام عرض شد! پوزخندی زدم و گفتم: - علیک سلام. - کم پیدایین، نمی بینیمتون! - کم سعادتین، دیدن من چشم بصیرت می خواد! - مثل این که زبون باز کردین. - اون روز به خاطر این که مهمون بودین و احترامتون واجب بود ساکت موندم. وگرنه من عادت دارم با هر کی مثل خودش رفتار کنم. الانم اگه بخواین بیش تر از کوپنتون حرف بزنین ساکت و بی صدا نمیشینم. سامان هم اومد سر میز ما و گفت: - اتفاقی افتاده؟ فرجی پوزخندی زد و گفت: - نه، داشتم با خواهرت اختلاط می کردم. بر خلاف خودت اون خیلی بی ادب و گستاخه! - من که گفتم با هر کسی مثل خودش رفتار می کنم. اگه نظر شما در مورد من اینه پس نشون میده که شما خودتون گستاخ و بی ادبین! سامان با چشمای گرد شده به من خیره شد و گفت: - ساغر؟ فرجی با خونسردی مصنوعی گفت: - اشکالی نداره پسرم. مثل این که پدر به ظاهر مؤمنت وقت زیادی برای تربیت خواهرت نذاشته! دندونام رو روی هم فشار دادم و گفتم: - یه بار دیگه در مورد آقا جون من حرف بزنید، هر چی دیدید از چشم خودتون دیدید! با صدای بلند دخترش رو که داشت با یه پسر جیک تو جیک می رقصید صدا زد و رو به من گفت: - من این جا نیومدم که با شما دعوا کنم، اومدم تا برای عروسی سامان و سارا ازتون دعوت کنم. سارا اومد و دست سامان رو گرفت و گفت: - چی شده بابا؟ - دخترم، آدم وقتی نامزد به این خوشگلی داره که ولش نمی کنه تا بیان غرش بزنن! سارا پوزخندی به من زد و گفت: - من به سامان و وفاداریش اعتماد دارم. در ضمن مگه خودم زشتم که نگران باشم؟ به فرانسوی گفتم: - کم نه! فقط ژاله و شیوا متوجه شدن و زدن زیر خنده. فرجی رو به من گفت: - عروسی شون میفته توی بهمن ماه، توی امتحاناتون که نیست؟ کامبیز اومد و گفت: - آقای فرجی بفرمایین سر میزتون می خوان شام رو سرو کنن. بعد با نگرانی قیافه ی عصبانی من رو از نظر گذروند. فرجی رو به من گفت: - پس قول دادید دیگه؟ چشمامو تنگ کردم و گفتم: - نه قول ندادم، ولی گویا شما قادرید برای هر کسی هر تصمیمی که خواستین بگیرین! سارا دست پدر خیکی اش رو کشید و بردش سر میز خودشون. سامان نگاه نگرانی بهم انداخت و من نگاهم رو به میز دوختم. بعد از چند لحظه رفت کمک کامبیز. تمام بدنم داشت از عصبانیت می لرزید و سرم داشت منفجر می شد. شیوا دستم رو گرفت و گفت: - آروم باش عزیزم، خوب جوابش رو دادی. از توی کیفم یکی از قرص هامو در آوردم و خوردم. سرمو روی میز گذاشتم و اشکام ریخت روی میز. ژاله شونه هام رو ماساژ داد و گفت: - گریه نکن عزیزم، حق با شیوائه. تو خیلی خوب حالشو گرفتی، شرط می بندم الان همه جاش آتیش گرفته و داره می سوزه. راستش من هم ازت ترسیدم، واقعاً ترسناک شده بودی. نمی دونستم انقدر رو آقا جونت حساسی! بلند شدم و رفتم دست شویی و طوری که آرایشم به هم نریزه یه مشت آب به صورتم پاشیدم. توی آینه خودمو نگاه کردم، چشمام و گونه هام قرمز شده بود. بعد از چند دقیقه که آروم شدم، از دستشویی رفتم بیرون و سر میز نشستم. زیاد اشتها نداشتم به خاطر همین بیشتر نوشابه خوردم تا غذا. سرمو بالا گرفتم و دیدم کامران داره نگام میکنه. با سر پرسید: « چی شده؟ » من هم سرمو تکون دادم که یعنی هیچی! چشمکی زد و بلند شد و با صدای بلند گفت: - از همه تون به خاطر این که توی مهمونی امشب شرکت کردین خیلی ممنونم. حالا می خوام از کسی که بانی این عروسی بوده تشکر کنم. بعد رو به من گفت: - ساغر جان، یکی از بهترین دوستای منه و همیشه مثل یه خواهر بزرگ هوای منو داشته. می خوام به خاطر این که من رو با این دختر دوست داشتنی یعنی همسرم آشنا کرده، ازش تشکر کنم. در ضمن یه خواسته ای هم ازش دارم. ساغر، ازت می خوام که امشب برامون پیانو بزنی! - چشم، با کمال میل! بلند شدم و رفتم پشت پیانوشون نشستم. نگاهی به سامان انداختم و شروع به نواختن کردم. اول آهنگی رو که خودم دوست داشتم زدم و بعد با آهنگی که سامان دوست داشت، مخلوطش کردم. آخرش رو با یه آهنگ غمگین تموم کردم. *** « فصل بیست و سوم » بعد از شب عروسی کامران دیگه زیاد دور و بر سامان نمی پلکیدم. هر شب میز شام رو براش آماده میذاشتم ولی خودم باهاش غذا نمی خوردم. بیش تر وقتم رو توی بیمارستان می گذروندم و خودم رو با آمادگی برای ترم جدید مشغول می کردم. اون روز توی اتاقم نشسته بودم که تلفن خونه زنگ خورد. دستم رو دراز کردم و گوشی رو برداشتم و گفتم: - بله؟ - الو، دخترم؟ - سلام آقا جونم، حالتون چطوره؟ وای انقدر دلم براتون تنگ شده که حد و اندازه نداره. - سلام دختر گلم، من عالی ام! تو چطوری، عزیز دلم؟ - الان که صداتون رو می شنوم خیلی حالم خوبه! فیزیوتراپی تون چطور می گذره؟ - خیلی عالی! تا دو ماه دیگه بر می گردم. - دو ماه؟ - آره عزیزم. رابطه ت با سامان چطوره؟ آقا جون دقیقاً سؤالی رو پرسید که نباید می پرسید. زدم زیر گریه و آروم گفتم: - آقا جون اون نامزد داره. - چی؟ - آره آقا جون، اون با دختری که شریکشه نامزد شده و بهمن ماه هم عروسی شونه. - من واقعاً متأسفم دخترم. من می خواستم شما رو با هم خوش بخت ببینم! - اما نشد، آقا جون اون بدون من خوش بخته! دیگه نمی خوام در اون مورد صحبت کنم. - باشه دخترم، از خودت بگو با کامران چی کار کردی؟ - با یه دختر خیلی خوب و خانوم ازدواج کرد. دو هفته پیش عروسی شون بود! - پس اون رو هم از سر خودت باز کردی؟ - آقا جون؟ آقا جون خندید و گفت: - جونم؟ یه ربع دیگه هم صحبت کردیم، البته بیش تر آقا جون صحبت کرد. بیش تر در مورد دکتر و این که خیلی خوب توی این مدت مراقبش بوده صحبت کرد. بعد از خداحافظی احساس می کردم سبک شدم. رفتم حمام و یه دوش گرفتم. اومدم بیرون و موهام رو بافتم و آرایش ملایمی کردم. برای شام قرمه سبزی درست کردم و تصمیم گرفتم که شام رو با سامان بخورم و سر شام بهش بگم که آقا جون داره بر میگرده. وقتی سامان منو دید تعجب کرد. با لبخند گفتم: - سلام. همونطور توی بهت گفت: - سلام. - شام می خوری؟ - آره. - پس تا تو لباست رو عوض کنی من هم میز رو می چینم. لبخندی زد و اومد جلو گونه مو بوسید و گفت: - چشم. چشمامو بستم و جای بوسه ش رو لمس کردم. داشتیم غذا می خوردیم که گفتم: - امروز آقا جون زنگ زد. - جدی؟ حالش چطور بود؟ - خوب بود، گفت دیگه می تونه راه بره. بعد به صورتش خیره شدم و گفتم: - تا دو ماه دیگه هم بر می گرده. غذا پرید توی گلوش و به سرفه افتاد. چند بار زدم پشتش و یه لیوان آب دادم بهش. توی چشماش اشک جمع شده بود. بهم نگاه کرد و گفت: - دو ماه دیگه؟ - آره. خوشحال نشدی؟ - چرا، چرا خوشحال شدم. چشماشو تنگ کرد و گفت: - مثل این که تو خیلی خوشحالی! - معلومه بعد از نه ماه می خوام آقا جونم رو ببینم. در ضمن با اومدن آقا جون این بازی هم تموم میشه. با تعجب گفت: - بازی؟ توی چشماش خیره شدم و گفتم: - آره، بازی! مثل این که خودش هم فهمید منظورم چیه و سردی رو توی نگاهم حس کرد. خواستم برم بالا که دستمو کشید و گفت: - کجا می ری؟ شامتو بخور! نمی دونستم واقعی بود یا نه، ولی من اضطراب رو توی صداش حس می کردم. نشستم روی صندلی و به غذا خوردن ادامه دادم. البته فقط با غذام بازی کردم و در کمال تعجب سامی هم میلی به غذا نداشت. ظرفها رو جمع کردم و سامان کمکم کرد تا بشورمشون. بعد رفت و توی سالن نشست و من هم براش چایی بردم و خواستم برم بالا که دوباره دستم رو کشید و گفت: - چرا ازم فرار می کنی؟ بدون این که نگاهش کنم، گفتم: - من ازت فرار نمی کنم. - پس چرا این چند وقته اصلاً نمی یای پیشم؟ حتی سریالت رو هم نمی بینی. کنارش نشستم و گفتم: - تکرارش رو می دیدم. منو کشید توی بغلش و سرشو روی سرم گذاشت. زدم زیر گریه، دلم می خواست تلافی این هفت ماه رو توی بغلش در بیارم. اونم بدون این که سعی در آروم کردنم داشته باشه، دستش رو پشت کمرم میکشید. انگار اون هم فهمیده بود، که دیگه خیلی وقت نداره و هر لحظه به اندازه ی یه سال ارزش داشت. البته برای من خیلی ارزش داشتن نه برای اون! بعد از این دو ماه همه چی تموم می شد. هه، همه چی؟ ساغر خانوم اصلاً چیزی نبوده که بخواد تموم بشه! از همون اولش هم سامان گفته بود که نامزد داره و تو رو نمی خواد. تو این جا فقط یه طفیلی هستی که تا دو ماه دیگه باید شرت رو کم کنی! بعد از این دو ماه دیگه این جا نمی مونم. می رم یه جایی که دیگه هیچ وقت سامانم رو نبینم. این طوری بهتره، ندیدنش بهتر از دیدن و نداشتنشه! اون شب همون طور توی بغلش خوابم برد و اون منو تا اتاقم حمل کرد. البته این رو وقتی بیدار شدم فهمیدم. اون روز توی اتاقم نشسته بودم که صدای آیفون رو شنیدم. از پنجره نگاه کردم و دیدم سارا اومده. زیر لب گفتم: - این دیگه این جا چی می خواد؟ اومد توی خونه و با صدای بلند گفت: - وای سلام! اون دختره خونه نیست؟ صدای سامان رو نشنیدم ولی فکر کنم بهش گفت آروم تر صحبت کنه، چون اون گفت: - به من چه که داره استراحت می کنه! آروم در رو باز کردم و به شنیدن ادامه دادم. سامان گفت: - مگه نگفتم نیا این جا؟ صبر می کردی خودم میومدم دنبالت! - تا تو بیای تموم تالارها بسته ن! زانوهام سست شدن و همون جا افتادم روی زمین. سامان بدون خداحافظی از من رفت. انگار یه فلز داغ توی گلوم فرو کرده بودن و اشکام مثل سیل از چشمام می ریختن پایین. پس می خواستن برن تالار رزرو کنن! من چقدر احمق بودم که دل بسته ی سامان شدم. دیگه به حرف دلم گوش نمی دم. دیگه نمی ذارم این چیزا گولم بزنه! انقدر گریه کردم که حالم بد شد و همون جا افتادم. هیچ تلاشی برای رفتن به اتاق و خوردن قرص هام نکردم، چون دیگه نمی خواستم زنده بمونم. چشمامو باز کردم و دیدم همه جا روشنه. من باید کنار در می بودم، اما توی تختم بودم. پس سامان برگشته بود خونه و من رو توی اون حالت دیده بود و فهمیده بود که من چقدر بد بختم. دیگه برام مهم نبود که چه فکری می کنه، فقط می خواستم که پیشم باشه. با صدای آرومی گفتم: - سامان؟ ولی می دونستم بی فایده س و دارم خودمو گول می زنم. اون اصلاً خونه نبود که بخواد بیاد پیشم. ولی بعد از چند دقیقه خودش اومد و در اتاقم رو باز کرد و وقتی چشمای بازم رو دید. فوری اومد بالای سرم و گفت: - بیدار شدی عزیزم؟ - چقدر خوابیدم؟ - دو روز. من رفتم بیرون و وقتی برگشتم، حالت بد شده بود. دکتر گفت بخاطر فشار عصبی این طور شدی! دوباره اشکام ریختن پایین و اونم اومد زیر پتو و بغلم کرد. سرمو توی سینه ش گذاشتم و گریه کردم. بعد از چند لحظه گوشیش زنگ خورد و برش داشت: - دوباره چیه؟ صدای سارا رو از اون ور خط شنیدم که گفت: - معلوم هست تو کجایی؟ همه معطل تو شدن! - شما برین من نمی یام. - یعنی چی؟ بابا به خاطر تو این برنامه رو ریخته! - همونی که شنیدی! من نمیام. گوشی رو قطع کرد و بعد هم خاموشش کرد. حلقه ی دستاش رو دورم تنگ تر کرد و روی موهام رو بوسید. انقدر گریه کردم تا دوباره خوابم برد و وقتی بیدار شدم، سامان کنارم نبود. وقتی بلند شدم سرم گیج رفت و چشمام سیاهی رفت. رفتم حمام و توی آینه خودمو نگاه کردم. پای چشمام به اندازه دو بند انگشت گود افتاده بود و لبام سفید و رنگم پریده بود. اشک توی چشمام جمع شد و به خودم گفتم: - دیدی ارزشش رو نداشت! وان رو پر از آب گرم کردم و توش دراز کشیدم. بعد از چند دقیقه سامان داشت به در حمام می کوبید و من متوجه شدم که خوابم برده بوده. - ساغر؟ ساغر صدامو می شنوی؟ - آره. - چرا جواب نمی دی؟ - خوابم برده بود. - زود بیا بیرون. فوری خودمو شستم و رفتم بیرون. تا پامو از در گذاشتم بیرون، دیدم که روی تختم نشسته و داره نگام می کنه. حوله مو دور خودم محکم کردم و نگاهش کردم. نگاهش باهام حرف می زد، ولی لباش ساکت بود. بلند شد و گفت: - حالت خوبه؟ نگاه سردی بهش انداختم و گفتم: - آره، برو بیرون می خوام لباس بپوشم. چند لحظه مکث کرد و بعد اومد جلو و خواست بوسم کنه. سرمو گردوندم و گفتم: - باید برم بیمارستان. برو بیرون، باید زود لباس بپوشم. آهی کشید و رفت. لباس پوشیدم و رفتم بیمارستان و اولین کسی که دیدم کامران بود. با لبخند گفت: - به به، سلام خانوم دکتر! چه عجب ما بالاخره ما شما رو زیارت کردیم. با بغض لبخندی زدم و گفتم: - سلام، خاطره چطوره؟ - خوبه. ولی انگار تو زیاد روبراه نیستی! - مهم نیست. با اخم گفت: - چرا خیلی مهمه! لبم رو گاز گرفتم تا اشکام نریزن پایین ولی نا موفق بودم. دستمو گرفت و منو کشید بیرون توی محوطه بیمارستان. وقتی نشستیم روی نیمکت گفت: - بیش تر از اون چیزی که فکر می کردم درگیر سامان شدی! با گریه سرم رو تکون دادم و گفتم: - چند روز پیش با همون دختره رفته بودن برای رزرو تالار. تازه آقا جونم هم تا دو ماه دیگه بر میگرده و وقتی آقا جون برگرده حاج رضا میاد تا خطبه طلاق رو برامون بخونه! ولی شاید این طوری بهتر باشه. یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه! - زندگی تو تلخ نیست. می تونه به بهترین شکل ممکن باشه! - وقتی که به عشقم نمی رسم زندگی دیگه چه فایده ای داره؟! هق هق گریه می کردم و کامران هم سعی داشت آرومم کنه. آروم گفت: - من دیوونه بودم که فکر می کردم که تو بعد از این که از سامان جدا شی با من ازدواج می کنی! بعد از چند دقیقه آروم شدم و رفتم سر کارم. انقدر داغون بودم که همه پشت سرم حرف میزدن. حتی دکتر رسولی هم از متوجه تغییر رفتارم شده بود. اما متشخص تر از این حرفا بود که بخواد چیزی ازم بپرسه! ترم پاییز و کلاس های تخصصم شروع شد. انقدر سر گرم درس و کارم بودم که نمی فهمیدم روزها چطوری می گذرن. یه تقویم روی دیوار اتاقم گذاشته بودم و هر روز رو از روش خط میزدم. هر روز که میگذشت اضطرابم بیش تر می شد. هر روزی که می گذشت یه روز به مسلخ تقدیر نزدیک تر میشدم. اونشب وقتی تقویم رو نگاه کردم، نزدیک بود سکته کنم! فقط دو روز مونده بود، قرار بود فردا آقا جون زنگ بزنه و ساعت و شماره پروازش رو بهمون بگه. فقط دو روز تا پایان همه چی! نشستم زمین و سرمو به دیوار تکیه دادم. سامان اومد توی اتاقم و گفت: - چیزیت شده؟ توانایی حرف زدن نداشتم، بدون این که چشمامو باز کنم، فقط سرم رو تکون دادم. دستش رو روی پیشونیم گذاشت و گفت: - حالت خوب نیست. رنگت پریده! دستمو گرفت و بلندم کرد. ولی من جون ایستادن روی پاهامو نداشتم. بغلم کرد و روی تخت نشوندم و گفت: - خیلی ضعیف شدی! - دو روز دیگه خوب می شم! با تعجب گفت: - دو روز دیگه؟ - آره، دو روز دیگه آقا جون میاد. دهنش باز مونده بود و چشماش گشاد شده بود. بعد از چند لحظه گفت: - دو روز؟ - آره. - چقدر زود گذشت! انگار همین دیروز بود که سوار هواپیما شد و رفت. بعد با نگرانی من رو نگاه کرد، ولی من نگاهم رو ازش دزدیدم. من رو محکم توی بغلش گرفت و هیچی نگفت. نفس سریعش رو روی گردنم حس می کردم. انگار اونم به اندازه ی من از این موضوع ناراحت بود و اضطراب داشت. دستش رو توی موهام فرو کرد و سرمو نوازش کرد. انگاری می خواست با این کاراش دیوونه م کنه! انگار می خواست بیشتر از اینی که الان هستم در عذاب باشم. به شدت میخواستم جلوی ریزش اشکام رو بگیرم اما نمی تونستم. انگار حالا که داشت همه چی تموم میشد، تموم این چند وقت اومد جلوی چشمم! روز عقدمون، روزی که آقا جون رفت، روزی که با هم رفتیم دربند، روزی که می خواستم برم شمال، موقعی که تو اوج دل تنگی روبروی خودم دیدمش! روزی که از شمال برگشته بود و منو به اتاقم برد، اون موقع که مریض شده بود و تا صبح بالای سرش ازش پرستاری کردم. روز تولدش که برای اولین بار منو بوسید، روز عروسی کامران که با هم رقصیدیم و اون دوباره منو بوسید. بعد رفتم توی خاطرات قدیمی تر، خاطرات بچگی مون! اولین باری که دیدمش و باهاش بازی کردم، روزی که با مامانم اومدیم توی این خونه و بهم گفتن قراره سامان داداشم باشه. اولین تولدش که براش یه نقاشی کشیده بودم و چون همه بهش کادوهای گرون داده بودن، خجالت کشیدم که بهش بدم. بعدش اون اومد پیشم و گفت می دونه که براش نقاشی کشیدم و وقتی خجالت کشیدم، منو بغل کرد و بوسم کرد. اولین باری که بهم گفت دوستم داره، همون شب بود. الان توی این موقعیت، بعد از بیست و یه سال همه ی این چیزا به نظر احمقانه و مسخره میومد! دو روز دیگه آقا جون میومد و بعد از اومدنش حاج رضا میومد تا خطبه ی طلاق برای ما بخونه! حتی فکر کردن بهش هم دیوونه م می کرد. من بعد از این که ازش جدا می شدم می رفتم یه جای دیگه، شاید یه شهر دیگه یا شاید هم یه کشور دیگه! بالاخره به جایی می رفتم که دور باشه، خیلی خیلی دور! انقدر دور می شدم که دیگه نتونم حتی اتفاقی سامان رو ببینم و رنج بکشم. روی تابلو شماره پرواز آقا جون اینا رو زد که روی زمین نشست. از بین آدمایی که اون جا بودن سرک می کشیدم تا آقا جون رو ببینم. سامان هم کنارم بود، از دو روز پیش تا حالا همه ش توی خودش بود. تقریباً جفتمون همین حالت رو داشتیم. بالاخره دیدمش، سالم و سر حال و رو پای خودش! بعد از هفت سال دوباره سالم و شاد می دیدمش. داد زدم: - آقا جون! آقا جون ما این جاییم. آقا جون ما رو دید و برامون دست تکون داد. دوییدم سمتش و پریدم توی بغلش و آن چنان از ته دل گریه کردم که همه ی کسایی که اون جا بودن متوجه شدن. آقا جون منو محکم توی بغلش گرفت و با گریه گفت: - عزیزم، دختر گلم، قشنگم! از بغلش بیرون اومدم و گفتم: - سلام، آقا جون! اشکامو پاک کرد و گفت: - سلام عزیز دلم! - قربون قد و بالات برم آقا جون! قدت از من هم بلند تره. - من قربون دختر خوشگلم برم! سامان هم آقا جون رو بغل کرد و با هم روبوسی کردن. رو به دکتر گفتم: - دکتر، واقعاً ازتون ممنونم. این چند وقته خیلی زحمت آقا جونم رو کشیدین! خیلی ممنونم چون اگه زحمات شما نبود، آقا جونم الان سر پا نبود! دکتر متواضعانه سرش رو خم کرد و گفت: - اختیار دارین خانوم! من وظیفه مو انجام دادم. هر کس دیگه هم جای من بود این کار رو می کرد. - هر کسی نه! هر کسی خودش رو نه ماه به خاطر یکی از بیماراش از کار و زندگی نمی اندازه. - شما خودتون هم پزشک هستید و قسم خوردید که هر کاری دستتون بر اومد برای مریض هاتون انجام بدین. - حق با شماست. بفرمایین بریم، ما شما رو هم می رسونیم. - نه، زحمت نکشید. من از این جا یه تاکسی می گیرم و می رم خونه. - نه، اصلاً حرفش رو هم نزنید. آقا جون دستش رو روی شونه ی من گذاشت و گفت: - مازیار، سعی نکن روی حرف دختر خوشگل من حرف بزنی! چون هیچ کس حتی مادر خدا بیامرزش هم نمی تونست اونو از حرفش برگردونه. دکتر هم که دید چاره ای نداره، گفت: - چشم، ولی راه من به شما نمی خوره. پس من رو تا یه جایی برسونین، از اون جا به بعدش رو خودم می رم. با لبخند گفتم: - حالا شما بیاین، در مورد بقیه ی راه توی راه با هم چونه می زنیم. سامان از طرز برخورد من با دکتر زیاد خوشش نیومده بود و اخم هاش تو هم بود. خودمم می دونستم زیادی باهاش خودمونی رفتار کردم، ولی از قصد این کار رو کردم تا یه کم سامان رو عذاب بدم. این چند وقته منو کم عذاب نداده بود. آقا جون هم متوجه شده بود و هی به قیافه ی سامان نگاه می کرد و لبخند می زد. برای این که بیش تر حرص سامان رو در بیارم، وقتی رسیدیم پای ماشین گفتم: - من می خوام روی صندلی عقب پیش آقا جونم بشینم. سامان که دیگه کفری شده بود، گفت: - بعداً هم به اندازه ی کافی وقت داری که پیش آقا جون بشینی! براش زبون در آوردم و گفتم: - چیه؟ حسودیت می شه که انقدر من آقا جون رو دوست دارم؟ نفسی بیرون داد و دندوناش رو روی هم فشار داد. دکتر روی صندلی جلو نشست و من هم سرم رو روی شونه ی آقا جون گذاشتم. سامان رو می دیدم که با عصبانیت از توی آینه نگاهم می کرد و من براش زبون درازی می کردم و اون می خندید. گوشاشو کشیدم و بچگونه گفتم: - منو عصبانی نیگا نکن! دکتر از این کار من کلی خندید. دوباره با همون لحن گفتم: - نیگا کن، دُختُرم داره بهت می خنده! گونه شو بوسیدم و رفتم عقب توی دل آقا جون نشستم. از توی آینه نگاهم کرد و گفت: - بذار برسیم خونه، نشونت می دم. - چیه؟ می خوای باز قلقلکم بدی؟ نگاه شیطانی بهم انداخت و گفت: - خوبه که خودت می دونی چی در انتظارته! با اخم گفتم: - من می رم پشت آقا جون قایم می شم. نمی تونی تنها گیرم بندازی! - بالاخره یه جا تنها گیرت می اندازم. با اعتراض گفتم: - اِ . . . آقا جون، نگاش کنین اذیتم می کنه! اون دفعه من سی ثانیه قلقلکش دادم و اون ده دقیقه منو قلقلک داد! آقا جون با خنده گفت: - هنوزم مثل بچگی هاتونید! سامان حق نداری دختر منو اذیت کنی. شکلکی برای سامان در آوردم و اونم با حالتی که انگار داره می گه صبر کن تا نشونت بدم نگاهم کرد. بعدش هم همه با هم خندیدیم. بعد از این که دکتر رو به خونه ش رسوندیم، آقا جون گفت: - خب دخترم، برو جلو پیش شوهرت بشین. نگاهی به سامان و بعد به آقا جون انداختم و گفتم: - آقا جون؟! آقا جون هم با لبخند گفت: - دخترم خسته شدم از بس که چسبیدی به من! برو جلو بشین. رفتم جلو نشستم و سامان با حالت با مزه ای نگاهم کرد و گفت: - دیدی، آقا جون هم از دستت خسته شد! با این که می خواست شوخی کنه ولی من خیلی بهم بر خورد. مثل این که خودش هم متوجه شد که شوخی اش خیلی بی جا و در مورد چیز خیلی مسخره ای بوده. به خاطر همین فوراً گفت: - من معذرت می خوام. منظور بدی نداشتم! رومو به طرف پنجره برگردوندم و با بغض گفتم: - نه، حق با توئه! همه از دست من زود خسته می شن. آقا جون گفت: - نه دخترم، من هیچ وقت از دست تو خسته نمی شم. - نه آقا جون، سامان بدون این که بدونه یه حقیقت بزرگ رو به من یاد آوری کرد. سامان ماشین رو یه گوشه پارک کرد و تماماً به طرف من برگشت. دستشو برد زیر چونه م و صورتم رو به طرف خودش برگردوند و گفت: - من خیلی خیلی خیلی متأسفم. یه حرف اشتباهی از دهنم بیرون پرید و چیزی گفتم که اصلاً بهش فکر نکرده بودم. از چشمای بسته م اشک می ریخت، ولی چشمامو باز نکردم. آقا جون با عصبانیت گفت: - سامان دیدی با یه حرف نسنجیده دخترم رو چقدر رنجوندی؟! چونه مو با یه حرکت آزاد کردم و گفتم: - مهم نیست، اصلاً مهم نیست. سامان دستمو گرفت و گفت: - چرا مهمه، خیلی هم مهمه! - برو خونه، خسته م! - تا تو حالت خوب نشه ما هیچ جا نمی ریم. لبخند مصنوعی زدم و گفتم: - من خوبم، حالا بریم. دوباره رومو به طرف خیابون گردوندم و ساکت نشستم. به مردمی که تو خیابونا بودن نگاه می کردم و با خودم گفتم: « یعنی اونا هم عاشقن؟ » وقتی رسیدیم خونه، قصابی که سامان خبر کرده بود، جلوی خونه منتظر بود. گوسفند رو سر بریدن تا آقا جون از روش رد بشه. بعد از این که کار قصاب تموم شد، سامان باهاش حساب کرد و به آقا جون گفت: - این رو می دم برای مؤسسه خیریه! اونا بیشتر بهش نیاز دارن. آقا جون دستش رو پشت کمر سامان گذاشت و گفت: - آفرین پسرم! حقّا که نون حلال خوردی. با صدای گرفته ای گفتم: - آقا جون من می رم استراحت کنم. رفتم توی اتاقم و دمر روی تختم افتادم و هق هق گریه کردم. آره، سامان هم از دست من خسته شده بود. از دست یه دختر مریض که همه ش گریه می کنه همه خسته می شن! چند دقیقه بعد نوازش دستی رو روی موهام حس کردم. فکر کردم آقا جونه و گفتم: - آقا جون سعی نکنین آرومم کنین. من فقط می خوام خودمو خالی کنم. دیگه خودم هم از دست خودم خسته شدم! از دست خودم، از دست سامان، از این خونه! از همه چی خسته شدم. ولی وقتی به پشت برگشتم دیدم سامانه. فوری بلند شدم و گفتم: - تویی؟ با سر انگشتاش اشکامو برداشت و گفت: - آره، اومدم به خاطر غلطی که کردم معذرت بخوام. می دونم که حرف خیلی بدی بهت زدم و حاضرم هر کاری که بگی بکنم تا تو منو ببخشی. - تو کاری نکردی، فقط واقعیت رو گفتی! منو توی بغلش گرفت و گفت: - به خدا، به روح مامان و عزیز جون قسم هیچ منظوری از حرفم نداشتم و اصلاً نمی خواستم ناراحت بشی! تو رو خدا منو ببخش. ازت خواهش می کنم، التماست می کنم منو ببخش. نمی خواستم خاطره ی بدی از من توی ذهنش بمونه برای همین گفتم: - باشه، می بخشمت. منو از خودش جدا کرد و گفت: - مرسی. بعد هم چشمامو بوسید و گفت: - پاشو برو صورتت رو بشور و بیا پایین پیش آقا جون. اون هم خیلی ناراحته! خودت بهتر از هر کسی میدونی که چقدر دوستت داره و اصلاً نمی تونه ناراحتیت رو ببینه. - آره می دونم. بلند شدم و بعد از شستن صورتم، یه بلوز خنک پوشیدم و موهامو شونه کردم و دم اسبی بستم و رفتم پایین. به محض این که رسیدم پایین، آقا جون اومد بغلم کرد و گفت: - دختر گلم، منو ببخش، همه ش تقصیر من بود. - هیچی تقصیر شما نبود آقا جون! دیگه نمی خوام در موردش حرف بزنم. منو از بغلش بیرون کشید و گفت: - باشه، عزیزم. چقدر خوشگل شدی! روی کاناپه نشستیم و گفتم: - خیلی ممنون. - موهات این رنگی خیلی بهت میاد. برای عروسی کامران رنگ کردی؟ - آره، تازه توی عروسی یه چیز جالب فهمیدم. - چی؟ به جای من سامان جواب داد: - این که کامران برادر کامبیزه! آقا جون با تعجب گفت: - جداً؟ - آره، من خیلی تعجب کردم وقتی کامبیز و سامان رو توی عروسی دیدم. بار اول قیافه ش خیلی برام آشنا بود ولی حتی فکرشم نمی کردم که برادر کامران باشه! - حالا با کی ازدواج کرد؟ - با یه دختر هجده ساله! داستانش مفصله، بعداً براتون تعریف می کنم. - چی شد که بالاخره تو رو ول کرد؟ - هیچی اون هم مثل هر پسر دیگه ای به این نتیجه رسید که یه دختر مریض افسرده به دردش نمیخوره. اونم از دست من خسته شده بود! سامان با ناراحتی گفت: - ساغر تو که گفتی منو بخشیدی! - من تو رو بخشیدم ولی هیچ وقت یادم نمی ره که همیشه یه طفیلی و سر خر بودم. آقا جون هم با اخم گفت: - تو خیلی اخلاقت عوض شده ساغر! قبلاً ها این جوری نبودی و انقدر زود رنج نبودی. سامان تو با بچه م چی کار کردی که به این روز افتاده؟ رنگ از رخ سامان پرید و گفت: - مـ . . . من . . . - نه، آقا جون این هیچ ربطی به سامی نداره! اصلاً من دیگه در این مورد حرف نمی زنم. من گشنمه! سامی زنگ بزن برامون شیشلیک بیارن. - باشه عزیزم. - آقا جون باید به مناسبت برگشتتون مهمونی بگیریم. پنج شنبه شب چطوره؟ - عالیه! کامران و زنش رو هم دعوت کن. خیلی دوست دارم ببینمش! - چشم. اون شب من سرم رو روی شونه ی آقا جون گذاشتم و تا صبح براش از این چند وقت تعریف کردم. بعضی اوقات با هم می خندیدیم و بعضی اوقات هم همراه با من گریه می کرد. در مورد تصمیمی که گرفته بودم هم باهاش صحبت کردم و گفتم که می خوام برم یه جای دیگه. اول مخالفت کرد ولی بعدش گفت که خودش ترتیبش رو می ده. پنج شنبه چون کلاس نداشتم، صبح زود بیدار شدم و شروع به تمیز کردن خونه کردم. البته کار زیادی برای انجام دادن نداشتم، چون قبل از اومدن آقا جون همه جا رو تمیز کرده بودم. سامی برای ناهار پیتزا سفارش داد و قرار شد که شام رو هم از بیرون بگیریم. ولی من سالاد پاستا و لازانیا هم درست کردم. بعد از ناهار، رفتم روی چهار پایه تا لوستر رو تمیز کنم که کمرم گرفت و شروع کردم به جیغ زدن. هیچ کاری نمی تونستم بکنم، فقط جیغ می زدم و گریه می کردم. آقا جون از اتاقش اومد بیرون منو بغل کرد و از روی چهار پایه گذاشت پایین. با نگرانی گفت: - چه ت شده عزیزم؟ - کمرم گرفته. - چرا ما رو صدا نزدی؟ این کارا که کار تو نیست! بعد بلند صدا زد: - سامان؟ سامی اومد و گفت: - چی شده؟ - کمر ساغر گرفته، بلندش کن ببر توی اتاقش و به کمرش پماد بزن تا خوب بشه. با ملایمت روی دستاش بلندم کرد و به اتاق بردم. - لطفاً منو دمر بذار روی تختم. - چشم. روی تخت خوابوندم و رفت بیرون و دوباره برگشت. لباسم رو بالا زد و با پماد کمرم رو ماساژ داد. هم خجالت می کشیدم و هم لذت می بردم. آخر سر هم خوابم برد! با نوازش دست آقا جون بیدار شدم که می گفت: - دخترم، ساعت چهاره. یه ساعت دیگه مهمونات میان، بیدار نمی شی؟ چشمامو باز کردم و گفتم: - چرا بیدار می شم. بلند شدم و بعد از دوش گرفتن، لباسی رو که انتخاب کرده بودم، پوشیدم. آرایش ملایمی که کردم و رفتم پایین. ژاله و شیوا اولین کسایی بودن که اومدن و بعد از اون ها دکتر اومد و بعد از اون کامران و کامبیز با خانواده شون اومدن. خاطره شکمش مثل یه توپ بزرگ شده بود و من به خاطر این هی سر به سرش می ذاشتم و بهش می گفتم: « خاله رو رو! » قبل از شام رفتم توی آشپزخونه تا قرصم رو بخورم و وقتی برگشتم فقط بین سامان و آقا جون جا برای نشستن بود. قبل از این که خوردن غذا شروع بشه آقا جون گفت: - خب، همه تون امشب این جایین تا خوب شدن من رو جشن بگیریم. ولی این مهمونی یه دلیل دیگه هم داره و اون هم اینه که دخترم قراره برای ادامه تحصیلش بره خارج از کشور! یه دفعه همه شروع به صحبت کردن. هرکس نظری می داد و چیزی می گفت. ولی من نگاهم به سامان بود که با دهن باز و چشمای گشاد به من خیره شده بود. بعد از چند لحظه آقا جون گفت: - به جای حرف زدن غذاتون رو میل کنید. اشتهام به کلی کور شده بود، ولی به خاطر ظاهر سازی هم که شده باید یه ذره می خوردم. سامان هم فقط با غذاش بازی می کرد. بعد از چند دقیقه، دستمو از زیر میز گرفت و محکم تو دستش فشرد. دستم یخ یخ بود. دلم می خواست تنها بودیم تا راحت می تونستم برم توی بغلش و گریه کنم. برای یه لحظه حس کردم که اونم همین رو می خواد. با نا باوری نگاهم می کرد و چند بار دهنش رو باز کرد که حرفی بزنه، اما حرفی ازش در نیومد. وقتی شام تموم شد، همه کمک کردن تا ظرف ها جمع بشه. هر چی گشتم سامان و کامبیز رو پیدا نکردم. می خواستم ساعت رو نگاه کنم که فهمیدم ساعتم به مچم نیست و یادم افتاد وقتی داشتم به گلها آب می دادم، لب حوض جا گذاشتمش. به محض این که تونستم رفتم بیرون تا دنبال ساعتم بگردم. اما خودم هم می دونستم که ساعت بهونه ست و دلم می خواد تنها باشم. همون طور که داشتم می رفتم بیرون، صداهایی شنیدم. ساعتم رو برداشتم و رفتم سمت صدا. یکی داشت آروم گریه می کرد و یکی دیگه سعی داشت آرومش کنه. ولی وقتی دقت کردم، فهمیدم صداها خیلی آشناست. سامان داشت گریه می کرد و کامبیز سعی داشت آرومش کنه. - کامی من باید چی کار کنم؟ می دونی این یعنی چی؟ یعنی همه چی تموم! اون می خواد خودشو گم و گور کنه. می خواد جایی بره که دست هیچ کس بهش نرسه! - اشتباه نکن. اون می خواد تو رو نبینه! این چند وقته هم من و هم تو شاهد عذاب کشیدنش بودیم. کی باورش می شه این همون دختریه که نه ماه پیش عقد تو شد؟ از اون موقع تا حالا نصف شده! آب شده و همه ش تقصیر توئه! - تو دیگه چرا؟ تو که از همه چیز با خبری! تو که می دونی من چی می کشم وقتی می بینمش! اولش که همه ش نگران داداش تو بودم که یه وقت از راه به درش نکنه. می ترسیدم عاشق اون بشه، چون خیلی با هم صمیمی بودن. حالا هم این دکتره رفته روی مخم! حتماً می خواد با همین دکتره بره. اصلاً بره به درک! دیگه حرفاشونو گوش ندادم. حرف آخرش مثل پتک توی سرم کوبیده می شد: « اصلاً بره به درک! » آره معلومه که براش مهم نیست که من چه حسی دارم! برای اون هیچ چیز به جز خودش و اون زنیکه مهم نیست. نفس عمیقی کشیدم و رفتم توی خونه. پیش خاطره نشستم و گفتم: - خب عزیزم، چه خبر؟ - سلامتی، ساغر جون! - زندگیت با کامران در چه حاله؟ - خیلی عالیه! من تا آخر عمرم به خاطر کامران از شما ممنونم. اون بهترین هدیه ایه که به هر کسی میتونه داده بشه. کامران از پشت سرش اومد و گونه شو بوسید و گفت: - عزیز دلم، تو هم هدیه ی خوشگل و نازی هستی که ساغر جون به من داد! خاطره سرخ شد و گفت: - آقا کامران این کارا چیه؟ - چیه مگه؟ زنمو بوس کردم. کار بدی که نکردم! با حسرت به رابطه شون نگاه می کردم. چقدر دلم می خواست من و سامان هم اینطوری با هم خوش بودیم! اون شب هم با تموم خاطراتش گذشت و من با کوله باری از غم و حسرت به خواب رفتم. روزها به سرعت می گذشتن و من هر روز ناتوان تر از روز قبل می شدم. اولش که این تصمیم رو گرفتم، فکر می کردم آسون تر میشه. ولی از هر چیز دیگه ای بد تر بود! این مثل یه مرگ تدریجی برای من بود. هر روز با این امید که امروز سامان می گه دوستم داره از خواب پا می شدم و هر شب با چشم گریون به خواب می رفتم. آقا جون اصرار داشت که با دکتر برای انجام کارام برم و دلیلش رو هم می دونستم. دکتر مرد سی و دو ساله و خیلی جذابی بود که می تونست هر دختری رو عاشق خودش کنه. آقا جون هم می خواست من بیش تر باهاش آشنا بشم تا شاید بهش علاقمند بشم. ولی خودش هم خوب می دونست که این کارا بیفایده ست و عشق سامان با تک تک سلول های من عجین شده و یاد و خاطرش هیچ وقت از ذهنم نمی ره. چند روز آخر از همیشه افسرده تر بودم. اون شب هم توی اتاقم روی زمین نشسته بودم و داشتم با عکس مامانم حرف می زدم که در اتاقم به صدا در اومد. فکر کردم آقا جونه به خاطر همین گفتم: - بیاین تو در بازه. سامان بود.خیلی داغون وخسته به نظر می رسید. ریش ها و موهاش از همیشه بلند تر بود و شونه هاش افتاده بودن. انگار که ده سال پیر شده بود! با تعجب گفتم: - سامی! روبروم روی زمین نشست و گفت: - یادش بخیر! چه روزایی با هم توی این اتاق و روی همین زمین بازی می کردیم. نمی فهمیدم چی میگه، ولی اون به زمین چشم دوخت و نفس عمیقی کشید و ادامه داد: - انگار همین دیروز بود که آقا جون، مامان و تو رو آورد توی این خونه و گفت: « پسرم، از این به بعد خاله زهرا قراره مامانت باشه و ساغر هم قراره خواهر کوچولوت باشه! » اون موقع برام مهم نبود که چه نسبتی باهام داری، فقط می خواستم که پیشم باشی. اولش اسمی برای حسم نسبت به تو نداشتم، ولی بعداً فهمیدم چرا انقدر حس مالکیت روت دارم و چرا نمی خوام بچه های دیگه باهات بازی کنن. کم کم بزرگ شدیم و فهمیدم بیش از اون چه که باید می خوامت. طوری شده بودم که اگه پسری نگاه چپ بهت می انداخت، چشمش رو در می آوردم. هر چی بزرگ تر شدی، خوشگل تر شدی و جذابیتت روز به روز بیش تر می شد و من مثل آهنی که به آهنربا جذب می شه، جذبت می شدم. حتی آمار تعداد نفس هات رو هم داشتم! بدتر از همه اینها این بود که هر چی بزرگ تر شدی فاصله ت از من بیش تر شد و کار به جایی رسیده بود که وقتی من از مدرسه میومدم خونه، تو می رفتی توی اتاقت و بیرون هم نمیومدی. خیلی دلم می خواست بیام بهت بگم که دوستت دارم و می خوام که فقط مال من باشی ولی هر بار به خاطر ترس از طرد شدن از طرف تو و حرفایی که ممکن بود مردم پشت سرمون بگن و مهم تر از همه بی اعتماد شدن مامان نسبت بهم، باعث می شد لالمونی بگیرم و حرفی نزنم. تا این که تو هیجده سالت شد و مامان فوت کرد و این برای همه مون ضربه ی خیلی سختی بود. برام خیلی سخت بود که ترکت کنم ولی سخت تر این بود که با تو زیر یه سقف باشم و دست از پا خطا نکنم. دیگه مامان نبود و آقا جون هم زیاد پا پیچ من نمی شد به خاطر همین راه برام باز تر بود. ولی من نمیذاشتم شیطون افسارمو بگیره دستش و به خاطر همین با این که خیلی سخت بود ترکت کردم. با این که به ظاهر ترکت کرده بودم، ولی از دور مراقب همه کارات بودم. وقتی فهمیدم توی دانشگاه با یه پسر آشنا شدی، داشتم سکته می کردم. ولی وقتی فهمیدم یه سال ازت کوچیکتره، خیالم یه کم راحت شد. چون تو رو می شناختم و می دونستم که موضوع سن چیزی نیست که به سادگی ازش بگذری. دانشگاهم تموم شد و با کامبیز می خواستیم شرکت بزنم. زیاد پول نداشتیم به خاطر همین فرجی متوجه شد و گفت که کمکمون می کنه در عوض دخترش باید با ما کار کنه. با این که اصلاً ازش خوشم نمیومد ولی مجبور بودم که کمکش رو قبول کنم. کامبیز اصرار داشت که از آقا جون کمک بگیرم، ولی می دونستم آقا جون در ازاش چی می خواد و اونم این بود که برگردم این جا و من نمی تونستم. تا این که اون روز آقا جون زنگ زد و گفت بیام این جا و می خواد در مورد چیز مهمی حرف بزنه! قلبم ریخت و فکر کردم تو داری ازدواج می کنی برای همین خودمو فوری رسوندم. ولی وقتی توی خونه ندیدمت، داشتم سکته می کردم که آقا جون گفت مسافرتی. وقتی ازش پرسیدم: « رفته ماه عسل؟ » کلی خندید و گفت: « نترس اون به این زودیا دم به تله ی هیچ پسری نمی ده! » وقتی بعد از شیش سال دوباره صدات رو شنیدم و دوباره دیدمت، فهمیدم که تموم کارام برای فراموش کردنت بی خود بوده و هنوز هم عاشقتم. حتی بیش تر از گذشته! از این عشق قدیمی فقط کامبیز خبر داشت و وقتی قضیه رو براش تعریف کردم گفت باید روی این چند وقته حساب کنم تا بتونم تو رو تصاحب کنم. اون شب من اصلاً نمی خواستم در مورد سارا حرف بزنم ولی نمی دونم چرا مثل احمقا این کار رو کردم. یه جورایی می خواستم از طرف تو مطمئن شم که تو همون کار خودمو کردی و گفتی که با یه پسر دوستی. اون شب تا صبح نخوابیدم و تو جام غلت می زدم و آخر سر هم طاقت نیاوردم و اومدم سراغت. فقط می خواستم ببینمت! وقتی دیدم اون قدر معصوم خوابت برده دلم به درد اومد. روت پتو انداختم و گوشی رو از گوشت در آوردم و کنارت نشستم. انقدر محو تماشای صورت معصومت شده بودم که اصلاً نفهمیدم کی صبح شد. اون طور شد که یه نوشته برات گذاشتم و رفتم توی اتاقم تا یه کم استراحت کنم. هر چی بیش تر می گذشت، بیش تر جذبت می شدم. تو بدون این که بفهمی خوردم می کردی وقتی بی اینکه باهام حرف بزنی از کنارم رد می شدی. حس می کردم داری ازم فرار می کنی. اون شب که تا صبح بالای سرم بودی دلم می خواست بغلت می کردم و توی بغل من می خوابیدی ولی به خودم اطمینان نداشتم که بتونم جلوی خودمو بگیرم و به همون بغل کردن اکتفا کنم. از یه طرف مثل چی به تو وابسته شده بودم و از طرف دیگه فرجی مثل سیریش چسبیده بود و ولم نمیکرد. اون شب که برام تولد گرفتی، اولین باری بود که اون طوری می دیدمت! چقدر با خودم جنگیدم که بهت تعرض نکنم. یکی توی وجودم می گفت که تو مال منی و زنمی و نباید از چیزی بترسم. یه چیز دیگه می گفت که ممکنه پسم بزنی و این واقعاً خوردم می کرد. ولی وقتی داشتیم با هم میرقصیدیم و تو گریه کردی، دلم آشوب شد. تو زیاد گریه می کردی و هر دفعه من به همون شدت دفعه اول ناراحت می شدم. اصلاً نفهمیدم چی شد که بوسیدمت ولی اگه تو فوری فرار نمی کردی، ممکن بود کنترل خودمو از دست بدم و کار دیگه ای بکنم. اما توی عروسی کامران که دیدمت احساس کردم قلبم از حرکت ایستاده! نگاه مرد ها رو می دیدم که دنبالت می کنن و نفسم بالا نمیومد. برای همین ازت خواستم باهام برقصی و جلوی اون همه آدم باهات رقصیدم و بوسیدمت تا همه بفهمن که تو صاحب داری! یه صاحب کله گنده و عاشق که به هیچ قیمتی عشقش رو به کسی نمی ده. ولی وقتی تو گفتی که خواستگارات رو پر می دم، دلم می خواست بهت بگم که تو مال منی و هیچ کس حق نداره که بیاد خواستگاریت! وقتی آقا جون گفت داری می ری حس کردم دنیا داره روی سرم خراب میشه. داشتم تو رو برای همیشه از دست می دادم. کامبیز حال منو می فهمید و برای همین منو برد توی حیاط و من هم تا پام رسید به حیاط زدم زیر گریه. تموم خاطراتمون از بچگی تا حالا اومد جلوی چشمم. کامبیز گفت که باید بهت حرف دلمو بزنم ولی بازم می ترسیدم. امشب دیگه طاقت نیاوردم و اومدم تا بهت بگم، یعنی ازت بخوام که باهام بمونی. من بدون تو هیچم ساغر! اینو از ته دلم دارم می گم. سرشو بلند کرد تا منو ببینه. صورتم خیس اشک بود! اصلاً باورم نمی شد که سامان همه این حرفا رو زده. با گریه گفتم: - چی می شد اگه این حرفا رو زودتر می زدی؟ اگه یه کلمه از این حرفا رو همون اول زده بودی هردومون رو از این عذاب نجات می دادی! بلند شد و اومد جلوم و گفت: - یعنی می خوای بگی تو هم منو دوست داری؟ - آره، از همون بچگی دوستت داشتم. می خواستم براش از عشقم و عذابم بگم ولی اون با لباش مانعم شد. تا صبح روی تخت من با هم صحبت و دلدادگی کردیم و مهتاب نظاره گر بوسه های عاشقانه مون بود. صبح وقتی خواب بودیم، آقا جون ازمون عکس انداخته بود در حالیکه بازوهامون توی هم پیچیده شده بود و پاهامون به هم گره خورده بود و صورتمون روبروی هم بود. فردای همون روز سامان به خونه ی فرجی رفت و نامزدیش رو با سارا به هم زد و حلقه ش رو پس داد. فرجی هم ازش خواسته بود که سهم دخترش رو از شرکت بخره، چون دیگه نمی خواد اون جا باشه. از سامان نخواستم که برام از اتفاقات اونجا بگه و خودش هم چیزی نگفت. قرار شد برای چهار سالی که ما می ریم آلمان، کامبیز مدیر عامل شرکت باشه. آقا جون هم به سامان کمک کرد تا سرمایه ی فرجی رو تمام و کمال همراه با سودش بهش پس بده. برای من هم یه خونه نزدیک دانشگاهی که قرار بود اون جا درس بخونم، گرفت و اون رو به نامم زد. سامان هم خونه ی خودش رو فروخت تا دغدغه ی دیگه ای نداشته باشه. پنج شنبه ی همون هفته، آقا جون یه مهمونی دیگه به مناسبت عروسی ما گرفت و به همه گفت که ما با هم ازدواج کردیم و سامان هم کارهاش رو انجام داد تا با من بیاد خارج. کامران و خاطره هم خیلی خوشحال بودن و برامون آرزوی خوشبختی کردن. مهمونی ما خیلی خوش گذشت! اون شب وقتی مهمونا رفتن، رفتیم توی اتاق مهمان که عمه رقیه و عمه سمیه برای ما آماده کرده بودن. روی تخت یه قلب بزرگ قرمز بود و پر از گل های رز و صورتی بود. داشتم به تخت که به خوشگلی تزیین شده بود نگاه می کردم که سامان دستش رو از پشت دورم حلقه کرد و زیر گوشمو بوسید و آروم توی گوشم گفت: - عزیزم، اگه امشب آمادگیش رو نداری . . . توی حلقه ی دستاش چرخیدم و با لبام مانع ادامه حرفش شدم. منو روی دستاش بلند کرد و گذاشتم روی تخت و گفت: - عشق من، خیلی دوستت دارم. با عشق بوسیدمش و گفتم: - منم دوستت دارم، عزیز دلم! سرشو جلو آورد و گفت: - ما همیشه با هم می مونیم، مهم نیست چه اتفاقی بیفته! سرمو تکون دادم و گفتم: - آره، مهم نیست چه اتفاقی بیفته! سرشو آورد پایین و من هم چشمامو بستم و زیر لب گفتم: - سامان، دوستت دارم. *** « کلام آخر » پشت میز نشسته بودم که صدایی توجهم رو جلب کرد. بلند شدم و رفتم پشت پنجره و دیدم داره برف میاد. مردم همه جنب و جوش داشتن که به خونه شون برسن. همون جا ایستادم و از پنجره عبور مردم رو از خیابون نگاه می کردم. نمی دونم چقدر گذشته بود که لگد محکمی به پهلوم خورد و من رو به دنیای واقعی آورد. دستی به شکمم که برآمده شده بود، کشیدم و گفتم: - کوچولو های مامان، فقط دو ماه دیگه صبر کنین! سامان از پشت دستاشو دورم حلقه کرد و گردنمو بوسید و گفت: - عشق من و کوچولوهاش چطورن؟ - ما خوبیم. فقط دل تنگیم! - دل تنگ چی؟ - چی نه، کی! - خب کی؟ - دل تنگ آقا جون، وطن، مامان! موهامو با انگشتاش شونه زد و گفت: - عزیزم بعد از این که زایمان کردی و یه کم حالت بهتر شد، می ریم ایران. من هم به اندازه تو دل تنگم. شکلکی در آوردم و گفتم: - تو عمراً نمی تونی به اندازه من دل تنگ باشی، آخه من الان سه نفرم! - من هم اندازه ی سه تا تو ام! گونه شو بوسیدم و گفتم: - من حال جر و بحث رو ندارم پس باید بگم هر چی آقامون می گه! خندید و گفت: - آقاتون قربونتون بره! بیا بریم توی تخت خواب، الان سرما می خوری! - چشم عزیزم. بعد به سختی همراهش رفتم توی تخت. خودش هم کنارم دراز کشید و سرمو توی بغلش گرفت. چشمامو بستم و یاد سه سال پیش افتادم که چقدر به خاطرش عذاب کشیده بودم و چقدر از اعتراف عاشقانه ش لذت بردم. از این که الان کنارش بودم هزار مرتبه خدا رو شکر کردم. پایان
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۱۳ ساعت 18:50 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|