با شنیدن صدای بوق از روی مبل چرمی آبی فیروزه ای رنگ برخاستم. دو چمدان در دو سایز مختلف جلوی پاهایم آماده به یراق صف کشیده بودند. جلو رفتم و با دست راست دسته بیرون کشیده چمدان بزرگتر را گرفتم و با دست چپ دسته چمدان کوچک تر را گرفتم و اهرمش را رها کردم و بیرون کشیدمش. دسته هر دو چمدان را محکم بین انگشتانم فشار دادم و به سختی راه افتادم سمت در. نمی دانستم کاری که می کنم درست است یا خیر! از این اخلاق خودم بیزار بودم که هیچ وقت نمی توانستم در مورد انجام کاری یک دل باشم و صد در صد بروم جلو! همیشه شک داشتم و همین شک گند می زد به همه چیز. همیشه دو دل بودم! ویبره ای که از داخل کیفم به دسته های کیف و روی شانه ام منتقل شده بود نشان می داد که گوشی ام در حال زنگ خوردن است. جز یک نفر نمی توانست کس دیگری باشد! جلوی در رسیده بودم، دسته چمدان ها را رها کردم و گوشی را از جیب خارجی کیف دستی ام که روی شانه ام تلو تلو می خورد و هیچ تعادلی هم نداشت بیرون کشیدم. خودش بود. عادت نداشتم گوشی ام را جواب ندهم. حتی اگر بی حوصله بودم، حتی اگر نمی خواستم صدای طرف را بشنوم، حتی اگر مثل الان می دانستم قرار است چه بشنوم! تحت هر شرایطی جواب می دادم. اما با این وجود لحن حرف زدنم طوری بود که طرف خودش می فهمید علاقه ای به حرف زدن ندارم و زود می رفت پی کارش. گوشی را توی دستم گرفتم، اشکالی نداشت اگر کمی منتظر می ماند. می دانستم با یکی دو بوق از رو نمی رود. با زحمت چمدان ها را از در ورودی رد کردم و به سمت آسانسور کشیدم. جلوی در نقره ای رنگ آسانسور ایستادم و دکمه اش را زدم. آپارتمانم طبقه دوم بود. هر طبقه یک واحد بیشتر نداشت و کل آپارتمان چهار طبقه بود. طبقه بالایی متعلق به یک زوج جوان بود که بیشتر وقتشان را مسافرت بودند. پدر پسر از آنهایی بود که پولش از پارو بالا می رفت و خرج زندگی پسرش را تمام و کمال می داد. همین هم باعث شده بود پسرش روز به روز تن پرور تر شود و جز خوش گذرانی به هیچ چیز فکر هم نکند. وقتی نبودند ساختمان در آرامش بود ولی امان از وقتی که بر می گشتند! با مهمانی هایشان آسایش همه را مختل می کردند. همیشه به آنها و خوشی هایشان غبطه می خوردم. خوش به حالشان که حتی دغدغه اجاره خانه هم نداشتند. طبقه چهارم متعلق به یک مادر و دختر بود. زن جوان چند سالی بود که از پدرش جدا شده و اجاره این خانه را با مهریه ای که هر ماه می گرفت می داد. دخترش دبستانی و مدرسه اش همین کوچه بالایی بود. طبقه اول هم متعلق به یک پیرمرد بود که تنها زندگی می کرد و هر وقت هر کدام که می توانستیم به او سر می زدیم. اطلاعات ساکنین خانه را هم از صدقه سر او داشتم وگرنه خودم نه حال و نه حوصله اش را داشتم که در زندگی مردم سرک بکشم! بابا صادق بنده خدا دلش به همین همسایه ها خوش بود. یک روز که از سر و صدای مهمانی فرشاد و مینو کلافه از خانه بیرون زدم تا به کافه قهوک سر کوچه پناه ببرم و خودم را به یک قهوه مهمان کنم بابا صادق را دیدم که در خانه اش را باز کرده و توی چارچوب در ایستاده و سرش را چسبیده. حالتش را که دیدم بی اختیار لبخند روی لب هایشم شکفت. او هم مثل من کلافه بود. با دیدن من سری به افسوس تکان داد و اشاره ای به طبقه بالا کرد. من هم مثل خودش سری تکان دادم و گفتم از کلافگی قصد دارم به کافه پناه ببرم. از خدا خواسته در خانه اش را به هم زد و گفت همراهم می آید. همان شد سر آغاز دوستی من و بابا صادق! همه بچه هایش از ایران رفته بودند و کاری به کار پدر پیرشان نداشتند. برایم پدر شده بود و من هم هر وقت که کم می آوردم به گوشه خانه اش پناه می بردم و ساعتی خودم را به جرعه ای آرامش از جنس چایی های بابا صادق دعوت می کردم. آسانسور که ایستاد از فکر خارج شدم، همزمان که در آسانسور را باز می کردم، دکمه سبز گوشی را که دیگر هر آن امکان داشت قطع شود لمس کردم و نگه داشتنش را به شانه ام سپردم و مشغول کشیدن چمدان ها به داخل آسانسور شدم.
- می شنوم امیر ...
صدای نفس کلافه اش بلند شد، می توانستم خیلی خوب تصورش کنم که پوست سفیدش از شدت عصبانیت قرمز شده و دلش می خواهد یکی از آن کریستال های زیبای فرانسوی روی میزش را بردارد و محکم به دیوار پوشیده شده از تایل های مالتی کالرش بکوبد.
- تو گوش شنوا هم داری مگه؟
دکمه همکف را فشار دادم و سعی کردم لحنم مثل همیشه باشد. بدون هیچ حسی! نه کمی این طرف تر و نه کمی آن طرف تر.
- حرف منطقی رو خیلی هم خوب می شنوم.
از صدای خش خشی که بلند شد فهمیدم ایستاده است. طبق معمول با پای راستش به صندلی اش کوبیده و هولش داده عقب، از پشت میز خارج شده و همین الان در حال باز کردن تک دکمه کت اسپرتش است که راحت تر بتواند نفس بکشد.
- مهم این نیست که بشنوی خانم منطق دان! مهم اینه که گوش هم بکنی!
آسانسور ایستاد، پشتم را به در کردم و همینطور که عقب عقب خارج می شدم و چمدان ها را به دنبال خودم می کشیدم گفتم:
- امیر حرف حسابت چیه؟ من و تو دیشب با هم حرف زدیم.
صدای دادش باعث شد کمی از جا بپرم، هنوز هم از صدای داد می ترسیدم ... هنوز هم...
- دیشب توی لعنتی به من نگفتی برای امروز بلیط گرفتی!
وارد لابی ساختمان شدم. لابی شیکمان را با آن سنگ های کف گرانیت سفید و مشکی و جایگاه شیشه ای نگهبانش دوست داشتم. نگاهم روی مبل های چرم سفید و مشکی چرخ زد و روی میز بیلیاردی که با کمی فاصله از مبلمان قرار داده شد توقف کرد. چمدان ها را به سمت در خروجی کشیدم و گفتم:
- امیر، من نیاز به ریکاوری دارم. اقلاً تو منو بفهم!
نفس کلافه اش قبل از صدایش در گوشم پیچید:
- نه نه! تو منو بفهم! بهت اجازه نمی دم به خاطر هیچ و پوچ ول کنی بری. لعنتی فقط یه خواستگاری بود!
باز با یادآوری صدای امیر در آن لحظه که آن پیشنهادِ از دید من منحوس را به زبان می آورد تنم یخ کرد.


سق خشک شده ام را با آب دهان تر کردم و گفتم:
- اون جریان برام مهم نیست. من مدت هاست دنبال بهونه ام که برم یه جایی بتونم به دور از هر حاشیه ای کمی نفس بکشم. خسته شدم از این زندگی رباتی!
صدای نفس های امیر باز تند شد، حتم داشتم اگر کنارش بودم می توانستم از بالا پایین شدن قفسه سینه اش حتی تپش های قلبش را هم بشمارم. امیر طفلک من! این بار صدایش آرام تر شده بود، مشخص بود طبق معمول می خواهد از ترفند ملایمت استفاده کند:
- نکن روژین! نکن اینکارو با ما، تو بری دیگه نمی یای.
خندیدم، زهر خند نام برازنده تری برای منحنی لبهایم بود تا خنده. این حرف از امیر بعید بود. من کجا را داشتم که بخواهم تا ابد بمانم؟ جز همین چهار دیواری نقلی و شیک خودم را؟ امیر که همه اینها را می دانست از چه چیزی نگران بود؟ زمزمه وار گفتم:
- اینقدر بخیل نباش لطفاً! دو ساله که مامانمو ندیدم.
هیجان زده گفت:
- د اگه دردت فقط همینه که گفتم بهش بگو اون بیاد. خرج سفرش هم با من.
امیر کوتاه بیا نبود، می شناختمش. باید مطمئنش می کردم که تصمیمم را گرفته ام، محکم گفتم:
- من دارم می رم فرودگاه واسه این حرفا خیلی دیره.
اینبار لحنش پر بود از تلخی و تلخی اش به کام من هم سرازیر شد:
- تو که چشم نداشتی هیچ کدومشون رو ببینی! چی شده حالا دلتنگ شدی و دختر خوبه؟
اخم کردم، من به هیچ بنی بشری اجازه نمی دادم با این لحن با من حرف بزند. حتی امیر! نباید ناراحتی اش را اینطور تخلیه می کرد. با کمی چاشنی خشونت گفتم:
- بس کن امیر حسین! من دارم می رم. تا چند ماه آینده هم نیستم. اصلاً شاید حق با تو باشه و دیگه نخوام بیام. می خوام نفس بکشم! می خوام راحت باشم. این حق رو هم دارم، به هیچکس هم اجازه دخالت توی زندگیم رو نمی دم. من کارایی که به عهده من بوده رو سپردم به ثریا، تا چند ماهی لنگ نمی مونین. اما اگه برنگشتم.
داد کشید:
- د تمومش کن دیگه! تو بیجا می کنی بر نگردی. هم آدرس مامانت رو دارم، هم خاله ت رو. می یام خرِ کشت می کنم برت می گردونم.
همیشه از بحث فراری بودم و هستم. از اینکه بحث کنم و طرف مقابل بر سرم فریاد بکشد ... سریع وسط حرفش پریدم و گفتم:
- بیشتر از این نمی خوام حرف بزنم، تمومش کن دیگه امیر حسین!
خودش خیلی خب می دانست حال و روزم را، برای همین هم نفس عمیقی کشید و با صدایی که نسبت به لحظات قبل به میزان قابل توجهی ملایم شده بود گفت:
- حداقل بذار بیام فرودگاه.
تاکسی زرد رنگ را جلوی در می دیدم، خیلی وقت بود منتظر نگهش داشته بودم. داشت دیرم می شد. کلافه و عجول در گوشی گفتم:
-نیازی نمی بینم ... خداحافظ.
وسط الو الو گفتنهایش قطع کردم و بعد هم خاموش. می دانستم امیر حسین می آید، او بیدی نبود که با باد اخم و تخم من بلرزد. نگاهی به گوشی خاموش انداختم و باز داخل کیف قرارش دادم. دیگر کسی را نداشتم که نگرانم بشود و بخواهد تماس بگیرد. خسته بودم! چند سال بود که خسته بودم و قرار هم نبود از این احساسات آزاردهنده خلاص بشوم. نفسم را فوت کردم، دستی توی موهای صافم کشیدم و شالم را روی سرم مرتب کردم. وقت رفتن بود. چمدان ها را کشیدم و از در چوبی ساختمون بیرون رفتم. نسبت به چند دقیقه پیش انگار چمدان های سنگین تر شده بودند. هوای همیشه آلوده تهران به ربه ام دهن کجی می کرد. تاکسی زرد رنگ همچنان جلوی در منتظر و راننده مجله ای روی فرمان قرار داده بود و گویا مشغول حل جدول بود. جلو رفتم و ضربه ای آهسته با بند دوم انگشت سبابه ام به شیشه زدم و همین که سرش را بالا آورد با دست به چمدان ها اشاره کردم. سریع پیاده شد و بدون هیچ حرفی دسته چمدان بزرگتر را گرفت و برد سمت صندوق عقب. من هم در عقب را باز کردم و چمدان کوچک ترم را خواباندم روی صندلی عقب. بعد هم در را بستم و در جلو را باز کردم و نشستم. از عقب نشستن خوشم نمی آمد! تنها عادتی بود که از سرم نیفتاد. راننده سوار شد و گفت:
- کجا برم خانوم؟
سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و گفتم:
- فرودگاه ...


تیک تاک ِ ساعت روی مچم نشان می داد که لحظه های ایران یکی بعد از دیگری در حال به اتمام رسیدن هستند! دروغ چرا؟ دوست داشتم زودتر بروم. نه از این که ذوق خارج و ترکیه رفتن داشته باشم ، نه .. دلم پر بود از این جا و آدمهایش. واقعاً نیاز داشتم کمی فکر کنم. تنها باشم و صد البته، نفس بکشم!
موقع گرفتن کارت پرواز فقط چمدان بزرگتر را تحویل دادم. آن یکی کابین سایز بود و ترجیح دادم که همراه خودم باشد. این که بعد از پرواز فقط علاف یک چمدان بشوی به مراتب بهتر از دوتاست. تا پرواز چهل و پنج دقیقه ای زمان داشتم. ترجیح دادم قبل از حبس شدنم در سالن ترانزیت در همین سالن بنشینم و سرم را با دید زدن فروشگاه های اطرافم گرم کنم. حسی که داشتم برایم عجیب بود، نه هیچ غمی داشتم از بابت ترک کشورم، و نه هیچ هیجانی بابت وارد شدن به یک کشور دیگر. صندلی ها تقریباً خالی بودند، به سمت صندلی های ردیف سمت چپ رفتم. دور تا دورم فروشگاه بود. باید یک طوری زمان را سپری می کردم. نگاهم را دو تا دور سالن چرخاندم، اکیپ تقریباً پر جمعیتی با کمی فاصله از من مشغول سر و صدا و بگو و بخند بودند. تعدادی دختر پس که بعضی نشسه و بعضی ایستاده بودند. خواستم بی توجه نگاهم را از آنها بگیرم که یک چهره ی آشنا نظرم را جلب کرد. یک تای ابرویم بالا رفت، یعنی واقعاً کاویان بود؟ بعید هم نبود. چرا که نه؟ شانه ای بالا انداختم به هر حال چندان هم مهم نبود. کلاً سر جمع چهار دفعه عکسهایش را دیده بودم. آن هم وقتی داشتم دنبال یک ایده ی ناب می گشتم برای امیرحسین و مغزم قفل می شد. سر و صدای قهقهه های بلند دختر با اینکه شیرین بود ولی دل را می زد. از جا برخاستم و به سمت ساندویچ فروشی سمت راستم راه افتادم. باید به فکر شکمم باشم، درست است که خیلی شکمو نیستم، اما از غذای هواپیما هم دل خوشی نداشتم. وارد فست فود شیک ولی جمع و جور شدم و همینطور که به تابلوی بالای سر متصدی که اسم ساندویچ ها و تصویرشان را یدک می کشید خیره خیره نگاه می کردم، بدون توجه از بین میز های سر راهم رد می شدم در ذهنم دو دو تا چهار تا می کردم که چقدر پول ایرانی همراهم است و چه ساندویچ خوشمزه ای می شود با آن خرید. یکی یکی اسم ساندویچ ها را از نظر می گذراندم که با ضربه ای نسبتا قوی قدمی به جلو پرتاب شدم و محکم به یکی از میزها خوردم. خدا را شکر کسی سر میز ننشسته بود، سریع چرخیدم تا عامل این ضربه را پیدا کنم. همین که برگشتم، شخصی که او نیز از پشت سر به من خورد بود هم چرخید و لیوان مقوایی قهوه که دستش بود با چرخش کماندویی اش تکان محکمی خورد و نیمی از آن از لیوان بیرون پاشید و در آن لحظه تقریباً نصفش ریخت روی من. یعنی یک چهارم لیوانخالی شد روی مانتوی بی نوای من! سریع خودش را کشید عقب تا بیشتر از آن گند نزند اما چه فایده؟
از ته دل آهی کشیدم .فقط همین کم بود ... یه لکه ی قهوه ای ِ بزرگ روی مانتوی سفید ِ مورد علاقه ام آن هم توی فرودگاه! نگاهی به پسر ِ روبروییم انداختم. قدش بلند بود و تقریبا سی ساله می زد. چشمهای درشت مشکیش بیش از هر چیزی توی صورت گندمگونش خودنمایی می کرد. صورتش شرمنده بود و هی نگاهش بین ِ مانتوی سفید من و لیوان ِ کاغذی ِ قهوه که تقریبا نصفش روی من خالی شده بود و نگاه خونسرد من که نمی توانست افکارم را نمایان کند می گشت. دوباره نگاهم سُر خورد روی مانتوی نخی و سفیدم پسر بالاخره دهان گشود و سریع شروع کرد به صحبت کردن:
- من معذرت می خوام خانم، اصلاً متوجه شما نبودم.
طبق عادت ابرویی بالا دادم و چون می دانستم خودم هم کم مقصر نیستم، گفتم:
- خودم هم حواسم نبود. مسئله ای نیست.
و خواستم به سمت ِ دستشویی بروم که فهمیدم اصلاً نمی دانم دستشویی کجاست!! کمی چشم چشم کردم که پسر دوباره به حرف آمد و گفت :
- این فست فود سرویس بهداشتی نداره، باید از پله ها برید پایین، طبقه ی پایین روبروی راه پله اس ..
باز نگاهش کردم، جذاب بود. اما نه برای من که دیگر هیچ چیزی و هیچ کسی جذبم نمی کرد و زندگیم داخل یک قالب یخ فرو رفته بود انگار. داشتم می گشتم که کشف کنم کجای صورتم این قدر ضایع بوده که به سرعت فهمید دارم دنبال چه می گردم. شاید هم طبیعی بود که یک خانم در آن لحظه فقط به دنبال سرویس بهداشتی بگردد! بیخیالش شدم، چون آن لحظه به جز لکه ی بزرگ ِ قهوه روی مانتوی سفیدم نمی توانستم روی چیزی تمرکز کنم، فوری شالم را طوری باز کردم که روی لکه را بگیرد و بدون هیچ حرف و یا تشکری به طرف ِ جایی که گفت راه افتادم .

ادامه دارد

 

رمان استایل نوشته هما پور اصفهانی

دانلود رمان استایل

رمان جدید هما پوراصفهانی

رمان استایل کامل

دانلود رایگان رمان استایل

رمان جدید استایل