رمان تباهکار از فرشته تات شهدوست قسمت سوم
رمان تباهکار از فرشتهfereshteh27
تکونی به خودم دادم و بلند شدم..
دقایقی گذشت..
و در حالی که داشتم صبحونه رو آماده می کردم مامانو صدا زدم: مامان خوشگلم پاشو ببین دختر ِیکی یه دونه ت چه صبحونه ای واست آماده کرده..
آروم لای پلکاشو باز کرد..نفس عمیقی کشید و نگاهم کرد..خواست بلند شه که دویدم سمتش و شونه هاشو گرفتم و کمکش کردم بنشینه..
—خدا خیرت بده دخترم..
_صبح بخیرمامان خانم ِ گل..
—صبحت بخیر مادر..
لبخندی همراه با درد زد..پنهانی دستشو به قفسه ی سینه ش گرفت و دیدم که مرتب نفس عمیق می کشه..وقتی اون درد می کشید قلب منم هزار تیکه می شد..
بغضی که بیخ گلوم رو گرفته بود با سرسختی پس زدم و سعی کردم لبخند بزنم..نمی خواستم با ناراحت نشون دادن خودم حالشو بدتر کنم.. الان نیاز به روحیه داشت..
— دخترم قوطی قرصای منو ندیدی؟!..
داشتم تو استکان ها چای می ریختم که دستم رو هوا موند..
اما خیلی زود خودمو جمع و جور کردم و با لبخند گفتم: اِ..چرا راستی، دیشب گذاشتمش تو کیفم که یادم باشه امروز سر راه از داروخونه بگیرم..
چند لحظه سکوت کرد و آروم صدام زد..
—لیلی؟..
سینی صبحونه ی مامانو برداشتم..
_جانم؟!
سینی رو جلوش گذاشتم و نگاهش کردم..
—دخترم این قرصا گرونه..دیگه پولی هم واسمون نمونده..چجوری می خوای...........
میون حرفش پریدم و با لبخندی مصنوعی گفتم:نگران پولش نباش مامانم یه کم پول گذاشته بودم کنار واسه یه همچین موقعی..
مامان نگاه نامطمئنی بهم انداخت ..معلوم بود حرفمو باور نکرده ..
—چرا قبلا نگفته بودی دخترم؟!می خوای که باور کنم؟!..
کنارش رو تخت نشستم و گونه ی سردشو نرم بوسیدم و گفتم: وقتی امروز با قوطی قرصات برگشتم خونه باورت میشه..
خواست چیزی بگه که شتابزده از کنارش بلند شدم و با همون لبخند اجباری به طرف سویشرتم رفتم و در حالی که رو مانتوم می پوشیدم گفتم:من دارم میرم مامانم..سر راه یه سر به خونه ی ثریا خانم می زنم که اگه برگشته بود بیاد اینجا پیشت تنها نمونی..گفته بود ساعت 10 برمی گرده..
شال گردنمو هم انداختم و کیفمو از کنار در برداشتم..
—لیلی مادر مواظب خودت باش..نمی خواد خودتو خسته کنی دخترم اگه دیدی خبری نیست برگرد خونه هوا سرده بیرون نمون خدایی نکرده مریض میشی..
از همون جلوی در به صورت همیشه نگرانش نگاه کردم..اون بغض لعنتی عجیب جا خوش کرده بود..
_ اگه یه وقت دیدی دیر کردم نگران نشو مامانم .. نمی دونم چرا اما دلم روشنه که بالاخره امروز کار پیدا می کنم..
—به امید خدا دخترم..
قطره اشک ِ گوشه ی چشماش آتیشم زد..چونه م می لرزید و این نشون از بارش شدید چشمامو داشت که نگاهمو از صورت مهربونش گرفتم .. سریع رفتم بیرون و درو پشت سرم بستم..
دست و پاهام می لرزید..
خدایا اگه کار پیدا نکنم؟!..
نه..آیه ی یـأس نخون لیلی..
یه لحظه چشمامو بستم و تو دلم نجوا کردم: خدایا.. امیدمو ازخودت ناامید نکن..
********************
(فصل دوم)
گرفته و ناراحت از کارگاه اومدم بیرون .. همزمان با سوز و سرمایی که به سمتم هجوم آورد دستامو آوردم بالا و جلوی صورتم گرفتم و ها کردم..
نگاهی به ساعتم انداختم..ظهر شده بود و هنوز هیچ کاری پیدا نکرده بودم..هرجا که می رفتم یا نیاز به یه پارتی دم کلفت داشتم یا مدرک تحصیلی بالاتری ازم می خواستن..
مایوس و گرفته کنار خیابون قدم می زدم..
از صبح یه لحظه هم چهره ی رنجور و نگاه اشک آلود مامان از جلوی چشمام محو نشده بود..
با خودم عهد بسته بودم که یه امروز هرجور شده کار پیدا کنم ولی حالا چی عایدم شده بود؟!جز اینکه مثل همیشه دست از پا درازتر داشتم برمی گشتم خونه..
یاد قرصای تموم شده ی مامان افتادم .. قلبم ریخت..کیفمو از روی شونه م برداشتم که یکدفعه با صدای بوق یه ماشین از پشت سرم ترسیدم وسریع برگشتم..
با دیدن ماشین مدل بالایی که مماس با من حرکت می کرد و قصد مزاحمت داشت اخمامو کشیدم تو هم و صورتمو برگردوندم..
فقط همینو کم داشتم..
بی توجه راهمو می رفتم که اون هم سرعتشو کمی بیشتر کرد و تقریبا جلوم ایستاد..وحشت زده سرجام خشک شدم..با دهن باز به اون همه وقاحت نگاه می کردم که راننده شیشه رو داد پایین..یه مرد جوون تقریبا 27 ساله که در کمال پررویی با لبخند مسخره ای به من زل زده بود..
سرمو بلند کردم تا اگه کسی اونجا هست ازش کمک بخوام که خودمو تو یه خیابون کاملا خلوت دیدم..
من کی اومدم اینجا؟!..
یعنی اونقدر تو خودم بودم که حتی نفهمم کجا دارم میرم؟!..
راننده که پی به ترسم برده بود با همون نیش باز و مسخره ش گفت: بیا بالا می رسونمت خانمی..
برگشتم و جهت مخالفش قدم برداشتم که اونم دنده عقب گرفت و گفت: چرا تنها؟!..هر مسیری که بخوای دربست درخدمتم عزیزم..
با غیض بدون اینکه نگاهش کنم گفت: برو به جهنم عوضی..
اون که صدامو شنیده بود خندید و بی پروا گفت: اونجا هم به چشم..اما تنهایی صفا نداره جون تو..بپر بالا با هم بریم..
من که هم ترسیده بودم و هم دنبال دردسر واسه خودم نمی گشتم ترجیح دادم سکوت کنم و به راهم ادامه بدم..
با خودم گفتم همین که ببینه اهل پا دادن نیستم میره رد کارش اما زهی خیال باطل..
وقتی دید جواب نمیدم با ماشینش جلومو گرفت و پیاده شد..تا اومدم داد بزنم سر راهم وایساد و دستشو برد بالا که بزنه تو صورتم..ازترس خفه خون گرفتم و وحشت زده زل زدم تو صورتش..نمی دونم حالتم چجوری بود که خنده ش گرفت..
—نترس خانمی بار اولت که نیست.. زود بپر بالا که دیره....
و در جلو رو نگه داشت تا سوار شم..این دیگه کی بود؟!..مات و مبهوت نگاهش می کردم که با همون لبخند ، پرو پرو بازومو گرفت و من که انگار بهم برق وصل کرده باشن در جا پریدم و جوری خودمو پرت کردم عقب که اگه دستمو نگرفته بود به شدت نقش زمین می شدم..
— چته تو؟!..
دستمو کشیدم و با صدای تقریبا بلندی گفتم: گمشو..دست از سرم بردار..
دستشو گذاشت رو دماغشو گفت:هیسسس..خیلی خب نوبرشو که نیاوردی..بیا بشین کاریت ندارم..
پوزخند عصبی زدم و در حالی که صدام می لرزید گفتم: خر خودتی نرِخر..برو رد کارت..
—هوی هوی رم نکن.. مگه چی ازت خواستم؟!..به سر و شکلت که نمیاد اینکاره نباشی پس دردت چیه؟!..
و انگار که چیزی یادش اومده باشه ابروهاشو بالا انداخت و گفت: آهاااان..این ناز کردنات واسه قیمته..می خوای نرخو ببری بالاتر؟..
نگاهی از سر خشم ونفرت بهش انداختم و بدون اینکه رو خودم کنترلی داشته باشم گفتم: خفه شو حیوون..خیالات ورت داشته بی شعور..مرده شور خودت و هم قماشای کثیف تر از خودتو ببرن که اگه شما پست فطرتای ناپاک تو دنیا نبودید الان دخترای امثال من نباید تو خیابونا سگ دو بزنن واسه یه لقمه نون..آشغال بی همه چیز.....
انقدر دلم از هم تیپای این لعنتی پر بود که نمی فهمیدم چی دارم میگم..
پشتمو بهش کردم و با قدمای بلند ازش فاصله گرفتم..ولی هنوز اونقدر ازش دور نشده بودم که صداش قدمامو سست کرد..
— بد پاچه می گیری ولی باشه..مگه دنبال یه لقمه نون نیستی؟!..
ایستادم.. برنگشتم..همچنان صداشو از پشت سرم می شنیدم..
—من واسه ت یه کار نون و آبدار سراغ دارم..
اینبار برگشتم و نگاهش کردم..شوخی نمی کرد..حالت صورتش جدی بود..
لب تر کردم و گفتم: چه کاری؟!..
فهمید اونقدر گشنه ی کارم که نخوام پسش بزنم و مثل چند لحظه قبل وحشی بازی در بیارم..
جلو اومد و تقریبا رو به روم ایستاد..
—نه خوبه می بینم که آروم شدی..واسه شروع همینو بگم که اگه بتونی از پسش بربیای همین امشب 5 میلیون جیرینگی میذارم کف دستت..
5 میلیون؟!؟!؟!؟!..
خدایا چی می شنوم؟!..
واسه اینکه راست و دروغ کارشو بفهمم به ظاهر خواستم برگردم و تو همون حالت گفتم: بهت اعتماد ندارم..برو دنبال یکی دیگه..
که تند گفت: مگه نمیگی دنبال یه لقمه نونی؟!..خب منم می خوام یه لقمه ی چرب و چیلی گیرت بیاد دیگه، مگه همینو نمی خواستی؟!..
داشت وسوسه م می کرد..گرچه من همینجوریشم حاضر بودم به خاطر پول هرکاری به غیر از تن فروشی بکنم..
نگاهش کردم و گفتم: چه کاری؟!..
خندید و جلو اومد..
—نترس خلافی تو کار نیست..با پلیس و این حرفا هم سر و کار نداری..فقط همین یه شبه..انجامش میدی و..5 میلیون می زنی به جیب..
_ضمانتم چیه؟!..
پوزخند زد و رفت سمت ماشینش..
—اگه دنبال یکی می گشتم که بخوام بهش ضمانت بدم اون آدم تو نبودی یه حرفه ایشو میاوردم..خیلی خب برو رد کارت انگار تو اینکاره نیستی..
نگاهی از سر خشم ونفرت بهش انداختم و بدون اینکه رو خودم کنترلی داشته باشم گفتم: خفه شو حیوون..خیالات ورت داشته بی شعور..مرده شور خودت و هم قماشای کثیف تر از خودتو ببرن که اگه شما پست فطرتای ناپاک تو دنیا نبودید الان دخترای امثال من نباید تو خیابونا سگ دو بزنن واسه یه لقمه نون..آشغال بی همه چیز.....
انقدر دلم از هم تیپای این لعنتی پر بود که نمی فهمیدم چی دارم میگم..
پشتمو بهش کردم و با قدمای بلند ازش فاصله گرفتم..ولی هنوز اونقدر ازش دور نشده بودم که صداش قدمامو سست کرد..
— بد پاچه می گیری ولی باشه..مگه دنبال یه لقمه نون نیستی؟!..
ایستادم.. برنگشتم..همچنان صداشو از پشت سرم می شنیدم..
—من واسه ت یه کار نون و آبدار سراغ دارم..
اینبار برگشتم و نگاهش کردم..شوخی نمی کرد..حالت صورتش جدی بود..
لب تر کردم و گفتم: چه کاری؟!..
فهمید اونقدر گشنه ی کارم که نخوام پسش بزنم و مثل چند لحظه قبل وحشی بازی در بیارم..
جلو اومد و تقریبا رو به روم ایستاد..
—نه خوبه می بینم که آروم شدی..واسه شروع همینو بگم که اگه بتونی از پسش بربیای همین امشب 5 میلیون جیرینگی میذارم کف دستت..
5 میلیون؟!؟!؟!؟!..
خدایا چی می شنوم؟!..
واسه اینکه راست و دروغ کارشو بفهمم به ظاهر خواستم برگردم و تو همون حالت گفتم: بهت اعتماد ندارم..برو دنبال یکی دیگه..
که تند گفت: مگه نمیگی دنبال یه لقمه نونی؟!..خب منم می خوام یه لقمه ی چرب و چیلی گیرت بیاد دیگه، مگه همینو نمی خواستی؟!..
داشت وسوسه م می کرد..گرچه من همینجوریشم حاضر بودم به خاطر پول هرکاری به غیر از تن فروشی بکنم..
نگاهش کردم و گفتم: چه کاری؟!..
خندید و جلو اومد..
—نترس خلافی تو کار نیست..با پلیس و این حرفا هم سر و کار نداری..فقط همین یه شبه..انجامش میدی و..5 میلیون می زنی به جیب..
_ضمانتم چیه؟!..
پوزخند زد و رفت سمت ماشینش..
—اگه دنبال یکی می گشتم که بخوام بهش ضمانت بدم اون آدم تو نبودی یه حرفه ایشو میاوردم..خیلی خب برو رد کارت انگار تو اینکاره نیستی..