رمان تباهکار | رمان جدید فرشته27 | دانلود رمان تباهکار
گناه من بود..
اگر باد عطر تو را نمی آورد!
اگر صدایم به دست گوش هایت نمی رسد..
سهم تو از گناه من هیچ است!
تهی!
مثل آخرین تکواژ سوم شخص غائب فعل ماضی:..
او بود..او رفت!
تباهکار منم..
آری این گناه من است.......
اگر رفتن تو را به گردن تقدیر بیاندازم!
بازهم..
کسی که زندگی ، روح و قلب ِ مملو از عشق تو را تباه خواهد کرد من هستم..
این گناه من است..
دوست داشتن کسی که به یقین می دانستم او نمی ماند!
نه..غرق نگاه و عشق تو شدن، گناه کوچکی نیست!
خدا..
توبه هایم را قبول نمی کند!
می دانم که یک تباهکارم..
اما.......
تقصیر تو نیست اگر هنوز هم..
دوستت دارم..
(فصل اول)
جلوی بخاری چمباتمه زدم..
دستای یخ زده م رو جلو بردم و تقریبا به بدنه ی بخاری چسبوندم!
گرم نمی شدم..
بدنم مثل بید می لرزید..
جوری که صدای به هم خوردن دندونامو هم می شنیدم..
خدایا چرا هیچ گرمایی حس نمی کنم؟!..
دستمو رو بدنه ی فلرزی و داغ بخاری تکون می دادم..اما اون داغی رو حس نمی کردم..
زانوهامو تو شکمم جمع تر کردم..چشمامو بستم و لبامو محکمتر روی هم فشار دادم..
با بسته شدن چشمام اون صدای لعنتی باز هم تو سرم تکرار شد..
( خانم محترم چرا متوجه نیستید؟!هر بار حال مادرتون بد میشه میاریدش اینجا و منم مجبور میشم همون حرف های تکراری رو مجددا به زبون بیارم..خانم قلب مادرتون باید هرچه سریعتر عمل بشه..یک ثانیه رو هم نباید از دست بدید در غیر اینصورت ریسک بزرگی رو متحمل می شید..من وظیفه ی خودم می دونم که بهتون این هشدار رو بدم..لطفا انقدر خونسرد نباشید! )
دستام مشت شدن..دندونامو رو هم ساییدم و چشمامو باز کردم..
جمله ی آخرش بارها و بارها چون پژواکی نحس و کشنده تکرار می شد..
(انقدر خونسرد نباشید..خونسرد نباشید!)
نگاهمو دور تا دور اون اتاق تاریک و نمور چرخوندم..
در اثر تابش کم شعله های بخاری بود که کمی فضای اطراف روشن شده بود..
نگاهم روی تختی که گوشه ی اتاق بود ثابت موند..
به اون موجود نحیف و بیماری نگاه می کردم که تو این دنیا همه چیزم بود..مادرم..همه ی وجودم..کسی که عاشقانه می پرستیدم..
اون دکتر عوضی چطور می تونست بهم بگه خونسرد نباش!! در صورتی که من..من..حتی....
لب پایینمو گزیدم که مبادا صدای هق هقم به گوش مادرم برسه..
می دونستم نگرانمه..به زور ِقرص و دارو خوابیده بود..
سرمو روی زانوهام گذاشتم..تنم دیگه اون سرمای اولیه رو حس نمی کرد..
ادامه دارد.....
اگر باد عطر تو را نمی آورد!
اگر صدایم به دست گوش هایت نمی رسد..
سهم تو از گناه من هیچ است!
تهی!
مثل آخرین تکواژ سوم شخص غائب فعل ماضی:..
او بود..او رفت!
تباهکار منم..
آری این گناه من است.......
اگر رفتن تو را به گردن تقدیر بیاندازم!
بازهم..
کسی که زندگی ، روح و قلب ِ مملو از عشق تو را تباه خواهد کرد من هستم..
این گناه من است..
دوست داشتن کسی که به یقین می دانستم او نمی ماند!
نه..غرق نگاه و عشق تو شدن، گناه کوچکی نیست!
خدا..
توبه هایم را قبول نمی کند!
می دانم که یک تباهکارم..
اما.......
تقصیر تو نیست اگر هنوز هم..
دوستت دارم..
(فصل اول)
جلوی بخاری چمباتمه زدم..
دستای یخ زده م رو جلو بردم و تقریبا به بدنه ی بخاری چسبوندم!
گرم نمی شدم..
بدنم مثل بید می لرزید..
جوری که صدای به هم خوردن دندونامو هم می شنیدم..
خدایا چرا هیچ گرمایی حس نمی کنم؟!..
دستمو رو بدنه ی فلرزی و داغ بخاری تکون می دادم..اما اون داغی رو حس نمی کردم..
زانوهامو تو شکمم جمع تر کردم..چشمامو بستم و لبامو محکمتر روی هم فشار دادم..
با بسته شدن چشمام اون صدای لعنتی باز هم تو سرم تکرار شد..
( خانم محترم چرا متوجه نیستید؟!هر بار حال مادرتون بد میشه میاریدش اینجا و منم مجبور میشم همون حرف های تکراری رو مجددا به زبون بیارم..خانم قلب مادرتون باید هرچه سریعتر عمل بشه..یک ثانیه رو هم نباید از دست بدید در غیر اینصورت ریسک بزرگی رو متحمل می شید..من وظیفه ی خودم می دونم که بهتون این هشدار رو بدم..لطفا انقدر خونسرد نباشید! )
دستام مشت شدن..دندونامو رو هم ساییدم و چشمامو باز کردم..
جمله ی آخرش بارها و بارها چون پژواکی نحس و کشنده تکرار می شد..
(انقدر خونسرد نباشید..خونسرد نباشید!)
نگاهمو دور تا دور اون اتاق تاریک و نمور چرخوندم..
در اثر تابش کم شعله های بخاری بود که کمی فضای اطراف روشن شده بود..
نگاهم روی تختی که گوشه ی اتاق بود ثابت موند..
به اون موجود نحیف و بیماری نگاه می کردم که تو این دنیا همه چیزم بود..مادرم..همه ی وجودم..کسی که عاشقانه می پرستیدم..
اون دکتر عوضی چطور می تونست بهم بگه خونسرد نباش!! در صورتی که من..من..حتی....
لب پایینمو گزیدم که مبادا صدای هق هقم به گوش مادرم برسه..
می دونستم نگرانمه..به زور ِقرص و دارو خوابیده بود..
سرمو روی زانوهام گذاشتم..تنم دیگه اون سرمای اولیه رو حس نمی کرد..
ادامه دارد.....
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۵/۱۱/۲۰ ساعت 12:2 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|