رمان جدید از فرشته 27 رمان آتش جنون
قسمتی از متن رمان آتش جنون :
#آتش_جنون
#فرشته_تات_شهدوست
#فصل_اول
کوله ام رو محکم تر به قفسه ی سینه ام فشردم..
هنوز اونقدری از راهو نیومده بودم اما حس می کردم دیگه پاهام توان یک قدم بیشترو ندارن..
نفس زنان ایستادم..تو همون حالت که دسته ی کوله ام رو بین انگشتام گرفته بودم رو به زانو خم شدم..
نفسم بالا نمی اومد..لامصب گره خورده بود توی سینه ام..
آب دهنم رو قورت دادم..
ناگهان صدایی که از پشت سرم اومد باعث شد شتاب زده برگردم و عقب رو نگاه کنم..کسی نبود..
نفسمو از سر آسودگی بیرون دادم..
یه دفعه خودمو تو یه خیابون باریک و خلوت دیدم..
چقدر تاریک!..
دستمو به زمین گرفتم و بلند شدم..
انگار که تازه فهمیدم کجام ..تو دلم برای هزارمین بار به کامی لعنت فرستادم که ترسید و گز کردن این دو تا خیابون رو حواله ی خودم کرد..
با یه نفس عمیق کوله ام رو انداختم روی شونه ام و راه افتادم..
دیگه چیزی نمونده بود.. ماشین کامی رو از همینجا هم می تونستم ببینم..
نزدیکش که شدم دستشو تکون داد.. چهارچشمی اطرافشو می پایید که سربزنگاه کسی جلومون ظاهر نشه..
گرچه اون موقع از شب ارواح هم خواب بودن چه رسد به اجداد من!..
تند در کناریشو باز کردم و پریدم تو ماشین..هنوز دستم رو دستگیره بود که گازشو گرفت..
من که هنوز درو کامل نبسته بودم نزدیک بود پرت شم بیرون..
با عصبانیت نگاهش کردم..
-سر که نمی بری!.. یواش تر..
لباش به لبخند کجی از هم باز شد.. نگاهشو تیز به جاده داده بود..
— اگه از شانس خرکیمون یکی سر می رسید الان حسابمون با کرام الکاتبین بود.. چقدر لفتش دادی؟..
– اولا حواسم بود..ساعت ٣ نصف شبه کدوم احمقی این وقت شب راه میافته تو خیابون جز ما دو تا دیوونه؟..دوما..لفتش ندادم ترسو بودن خودتو پای من ننویس لطفا.. جونم در اومد تا همین دو تا خیابونو رد کردم..نزدیک بود سگای ولگرد بیافتن دنبالم..
صدای قهقهه ش فضای ماشینو پر کرد.. چقدر این صدا عصبیم می کرد..
–جوش نزن، حالا که از خیر و شرش رد شدیم..بچسب بقیه ی عشق و حالو..
رو بهش تشر زدم: بیخود از این صابونا به دلت نمال.. به محض اینکه پامون برسه شمال راهمون از هم جدا میشه..قرارمون یادت رفته یا لازمه یه بار دیگه تکرار کنم؟..
اخماش رفت تو هم..
مثل همیشه که عصبی می شد پشت لبشو می خاروند، انگشتشو محکم کشید و گفت: اگه بخواد یادمم بره مگه تو میذاری؟.. دم به دقیقه بکوب تو سرم.. ولی می دونم.. تهش هرجا من برم تو هم باهام میای همونجا.. مثل روز برام روشنه..
-نچایی؟..
–شب دراز است و قلندر بیدار..
-فعلا که داره صبح میشه قلندر خان.. به فکر مامورا هم که هستی؟.. احتمالش هست تو جاده بگیرنمون..
–نترس.. راهو از بیراه می شناسم..از یه جایی می برمت که خبری از آدمیزاد نباشه..
پوزخند زدم..
نگاهمو سنگین از روش برداشتم.. و تو دلم گفتم: “همون که تو هستی واسه هفت پشتم بسه”..
یک ساعتی از راه طی شده بود که گوشیم زنگ خورد..
توی اون سکوت سرد، این صدا ترس عجیبی به دلم انداخت..
#٢
زیپ جلوی کیفمو باز کردم و گوشیمو کشیدم بیرون.. تا نگاهم به شماره ش افتاد نفسمو حبس کردم..
کامیار نیم نگاهی به دستم انداخت و پرسید: کیه؟..
-آوا..
–پس چرا جواب نمیدی؟..
-لازمه؟..
جوابی نداد.. شونه ای بالا انداخت و حواسشو جمع رانندگیش کرد..
تا خواستم انگشتمو رو دکمه ی سبز رنگ صفحه ی گوشی بکشم، تماس قطع شد..
چه بهتر!..
اما آوا هم کسی نبود که به این راحتی کوتاه بیاد..
همون موقع پیامک داد: ببین چی دارم میگم.. می زنگم جواب ندی دیگه نه من نه تو.. خود دانی!..
با خوندن پیامش یه لبخند نرم کشیده شد رو لبم.. سرتق!
زنگ خورد.. اینبار جواب دادم..
و تا گوشی رو بردم نزدیک گوشم……….انفجار!..
–معلوم هست کدوم گوری هستی؟.. چرا زنگ می زنم جواب نمیدی؟..
خونسرد خندیدم و گفتم: علیک سلام.. من خوبم تو خوبی؟..
–زهر مار به چی می خندی دیوونه؟.. شهرزاد نگو.. نگو که رفتی و سوار خر شیطون شدی و زدی به دل ناکجا آباد؟.. نگو که ریز ریزت می کنم..
از تشبیهش به “خر و شیطون” نگاهی به ماشین و کامی انداختم و دستمو جلوی دهنم گرفتم که صدای خنده ام بالاتر از حد مجاز نره!..
–شهرزاد گوشت با منه یا نه؟..
-دیگه واسه این حرفا دیر شده آوا..
–الان کجایی؟..
-چه فرقی می کنه؟..
–جواب منو بده.. کجایی؟..
نگاهی به درختای سر به فلک کشیده ی کنار جاده انداختم و لبخند زدم..
-نمی دونم..
–شهرزاد!..
-داد نزن آوا.. شاید این آخرین باری باشه که می تونم صداتو بشنوم..از بعد این ماجراها فقط خدا خبر داره..
–شهرزاد نکن.. شهرزاد نیمه ی پر این لیوان لعنتی رو هم ببین.. تو که انقدر بی منطق نبودی!..
-نیمه ی خالیش شانسمه و نیمه ی پرش بدبختیام.. از خیر هر جفتش گذشتم..
–شهرزاد..
-دوستت دارم آوا.. بابت همه چیز ازت ممنونم.. خداحافظ..
–شهرزاد.. شهرزاد قطع نکن.. شهرزاد با توام.. شهر……….
گوشی رو آوردم پایین و همین که تماسو قطع کردم انداختمش تو کوله ام و دسته شو گرفتم توی دستم..
و تا می تونستم فشارش دادم..همه ی حرص من همین بود..
بیرونو نگاه کردم..همه چیز تیره و تار بود.. یه قطره ی مزاحم از چشمم چکید..
کاش زنگ نمی زدی آوا.. کاش به حال خودم رهام می کردی.. زنگ زدی که دنیایی از فکر و خیال بندازی به جونم؟..
–شهرزاد؟..
نه نگاهش کردم و نه جوابشو دادم.. و خودش که خوب می دونست الان تو چه حالی ام گفت: ازش رد شو.. بهای خوشبختی تو این دنیا، فقط بازی با جونته.. حالا که نمی تونی خوشبخت باشی پس لااقل سعی کن خوشحال باشی.. بی خیال همه چیز..
و طوطی وار زیر لب تکرار کردم: “بی خیال همه چیز”..
رمان جدید فرشته ۲۷ با نام آتش جنون .
ادامه رمان بزودی قرار خواهد گرفت .