رمان شام مهتاب قسمت 11
درحالیکه به چشمان زیبای او چشم دوخته بودم او را از زمین بلند کردم و در آغوش گرفتم و گفتم :« عزیزم اون به تو تعلق داره .»
عزیز که دید خیلی من ناراحت هستم گفت :« بلندشوید اینها را جمع کنید تا بنشینیم دوکلمه باهم درد دل کنیم .»
شایان هم فوری وسایل را درچمدانها ریخت و به اتاق برد . آفتاب همانطور که در آغوشم با شوشو بازی میکرد به خواب رفت ؛ اما من همچنان غرق در خاطرات گذشته بودم . خدامیداند چقدر دلم هوای پدر را کرده بود ؛ فقط و فقط منتظر یک اشاره بودم که جانم را برایش فدا کنم . اگر تنها یک پیغام از پدر به دستم میرسید بدون شک حاصل دسترنج چند ساله مان را رها میکردم و به ایران بازمیگشتم . هرچه فکرمیکردم کمتر به نتیجه میرسیدم ؛ پدر چگونه میتوانست به همین راحتی قید مرا بزند .
عزیزجون گفت :« مهتاب ؛ کجایی که هرچه صدایت میزنم جواب نمیدهی ؟»
منکه تازه به خود آمده بودم گفتم :« آه ؛ ببخشید اصلا حواسم اینجا نبود ؛ میدونی عزیز ... به فکر پدر بودم . خیلی دلم برایش تنگ شده ؛ حاضرم تمام عمرم را بدهم و یکبار دیگر او را ببینم ؛ صدایش را بشنوم ؛ غرور مردانه اش را تماشا کنم . آخه عزیز چرا ...»
و دوباره سیل اشک بود که پهنای صورتم را پوشاند ؛ شایان درچهارچوب در ایستاده بود و با چهره ای غمگین نگاهم میکرد . بدون کوچکترین سختی به سمتم آمد و آفتاب را از بغلم جدا کرد و به اتاقش برد . عزیز دستم را در دستش گرفت و گفت :« او هم حتما دلایلی برای خودش دارد . حرفی زده که نمیتونه عقب نشینی کنه .»
با دلخوری گفتم :« برای دوست داشتن نمیشه دلیل و برهان آورد ... میدونی عزیزجون از چه چیز مردهای ایرانی بدم می آید ؛ از غرور ابلهانه شان . حاضرند تمام هستی و زندگیشان را زیر پا بگذارند ؛ اما از غرورشان نگذرند . به نظر من یک فرزند قسمتی از وجود پدر و مادر است . ممکنه هر انسانی مرگ پدر ؛ مادر و همسر را که خیلی سخته بتوانند تحمل کنند اما فرزند چیز دیگری است . داغی است که بر قلب آدمی می ماند و تا دنیا دنیاست همیشه او را میسوزاند . من طاقت یک روز دوری از آفتاب را ندارم ؛ باور کن وقتی سرکار هستم با اینکه به پرستارش اعتماد کامل دارم ؛ اما باز دلم پیش اوست و باهر تلفنی دلم ازجا کنده میشود .»
عزیز برای اینکه مرا آرام کند گفت :« آخه جونم تو مادری . اصلا از شایان بپرس ببین ؛ او هم مثل تو دلواپس آفتاب است ؟»
درحالیکه اشکهایم را با پشت دست پاک میکردم گفتم :« اما عزیز رابطه ی من و پدر با بقیه فرق داشت . ما مثل عاشق و معشوق بودیم ؛ از این طرف باهم دعوا میکردیم و از آنطرف طاقت یک لحظه دوری همدیگر را نداشتیم . اگر یک روز پدر را نمی دیدم ؛ یا صدای او را نمی شنیدم روزم به شب نمی رسید . با اینکه در سنی بودم که یه دوست ؛ گردش ؛ موزیک و خیلی چیزهای دیگر احتیاج داشتم و همیشه بنابرخواسته پدر از آنها محروم بودم ؛ اما هیچ وقت نمیتوانستم کینه ی پدر را به دل بگیرم ؛ او هم همینطور بود . سرم فریاد میکشید . به اجبار میخواست که دستورهایش را انجام دهم ؛ اما وقتی باهاش قهر میکردم به نوعی سعی به آشتی کردن داشت ؛ مثل اینکه با اون زمان خیلی فرق کرده ؛ لااقل غرورش به اندازه حالا نبود .
عزیز ؛ خیلی سعی کردم او را از ذهنم پاک کنم . تمام عکسهایش را پاره کردم و هرچه از او به یادگار داشتم از بین بردم ؛ اما مگر میشود او را مانند یک تکه کاغذ له کنم و دور بیندازم ؛ او پدرم است ؛ خون او در رگ هایم جریان دارد .او برایم مثل نفس کشیدن است ؛ هروقت توانستم بدون نفس کشیدن به زندگی ادامه دهم ؛ بدون او هم میتوانم زندگی کنم . تازه ای کاش فقط بی تفاوتی پدر بود ؛ مادر و ماهان هم دیگه مثل قدیم ها نیستند . آنها هم مرا کم کم از یاد برده اند . فقط این زهراست که هفته ای یکبار تماس میگیرد و با شور و شوق از خوشبختی هایش سخن میگوید .
ـ اینطور نیست ؛ آنها هم مشکلاتی دارند ؛ وضع آنها بهتر از تو نیست .
به ناگاه رو کردم به عزیز و گفتم :« مثل اینکه پدر خیلی تغییر کرده ؟»
با تعجب گفت :« ازچه نظر !»
ـ از اینکه دیگه مثل سابق سخت گیر نیست و زهرا را آزاد گذاشته .
عزیز نفسی کشید و با لبخندی تصنعی گفت :« آره ؛ آره شکرخدا خیلی فرق کرده ..»
ـ من هم خیلی خوشحالم که با قربانی شدن من راهی برای او باز شد.
آن شب تا دیر وقت با عزیز صحبت کردیم ؛ حس عجیبی داشتم ؛ عزیز چیزی را از من پنهان میکرد . خیلی سعی کردم به گونه ای از او حرف بکشم اما فایده ای نداشت . در ایران خبر است که من از آن اطلاع ندارم . ناگهان جرقه ای در ذهنم زده شد ؛ نکند برای پدر اتفاقی افتاده باشد . با خواهش و التماس از عزیز خواستم که اگر پدر بیمار است به من بگوید ؛ اما او به جان شایان قسم خورد که پدر صحیح و سالم است .با آمدن عزیز بطور ناگهانی همه چیز تغییر کرد و زندگی مان از آن یکنواختی بیرون آمد . حالا دیگر یک همزبان درکنار خود داشتم که مرا می فهمید . از ایران برایم می گفت ؛ از اقوام و بستگان ؛ ازمامانی که خیلی دلم برایش تنگ شده بود و از پسر ماهان که به آمادگی میرفت . باورم نمیشد که زندگی به این سرعت گذشته باشند . مثل اینکه همین دیروز بود که علی به دنیا آمد ؛ هنوز نرمی دستان کوچکش ؛ را حس میکنم ؛ چه زود عمرمان گذشت و چه بیهوده گذشت .
وقتی عزیز با آب و تاب درباره ی آنها میگفت ؛ مثل یه بچه ی خوب به قصه ی آخر شب گوش میدادم و درخیال و رویاهایم آنها را تصور میکردم و از به یاد آوردن خاطرات گذشته که در آن زمان چندان هم شیرین نبود لذت میبردم .
ما آدم ها چه عادت زشتی داریم . هرچیزی که داریم قدر آن را نمی دانیم و شاکر خدا نیستیم ؛ اما با از دست دادن آن ؛ هرچند که ناچیز باشد ؛ برایمان اسطوره میشود وحالا این حس درخود من هم به وجود آمده بود ؛ آنقدر که دلم میخواست پای صحبتهای عزیز بنشینم . تمایلی به بیرون رفتن نداشتم ؛ آخریک روز عزیز به شوخی گفت :« من اگر ازتمام مردم ایران هم برایت بگویم تو با خوشحالی می نشینی و گوش میدهی ؛ به خدا این فکم بس که از صبح تا شب جنبید درد گرفته ؛ ناسلامتی ما مهمان شما هستیم نمیخواهی ما را از در این خونه بیرون ببری که اگر برگشتم ایران ؛ بگویم کجا رفتیم و چه دیدیم .»
تازه اونموقع بود که فهمیدم درطول این سه - چهار روزی که عزیز به آمریکا آمده ؛ جز برای چند خرید جزئی او را ازخانه بیرون نبرده ام . از آن روز خاطرات گذشته را به کلی بوسیدم و کنار گذاشتم و به اتفاق عزیز و آفتاب بیرون زدیم . اول از هر جایی او را به نزد مادر بردم ؛ آنقدر از او برای عزیز گفته بودم که خیلی دلش میخواست او را ببیند . آفتاب با دیدن مادر دوان دوان به سمتش دوید . با اینکه یک سالی میشد از آن محله رفته بودیم ؛ اما آفتاب هنوز به آنجا دلبستگی خاصی داشت . هر وقت به خانه مادر میرفتیم ؛ اول ازهمه به سراغ خانه ی قدیممان میرفت و از پشت حصار چوبی به تماشای خانه می ایستاد . شاید در ذهن کوچکش خاطراتی برایش زنده میشد . عزیز مثل همیشه با اخلاق خوشش خیلی زود به دل مادر نشست و توانستند رابطه ی دوستانه ای با هم برقرار کنند ؛ حالا دیگرهرجا که میرفتیم مادر را هم با خودمان میبردیم . آن دوران خوش را هرگز فراموش نمیکنم . آفتاب هم از این باهم بودن بسیار خشنود بود . شاید برای اولین بار بود که او این همه صمیمیت و دوست داشتن را در محیط گرم خانه حس میکرد . او هم از آن حال و هوا بیرون آمده بود و دیگر روزها برایش تکراری نبود ؛ حالا
همه چیز فرق میکرد ؛ من با قیافه ای شاد و خندان به همراه عزیز درکنارش بودیم و هر روزمان به گشت و تفریح میگذشت ؛ آفتاب آرام و قرار نداشت ؛ باورم نمیشد که اینقدر روحیه اش عوض شده باشد ؛ خدایا من چه مادری بودم که متوجه نشدم دخترم بیشتر ازهرچیز به وجود من و تفریح احتیاج دارد و ما با زندگی یکنواختی که برای خودمان ساختیم ؛ او را هم به اجبار به دنبال خود کشیدیم . او وابستگی شدیدی به من داشت ؛ تا آنجایی که شبها وقتی او را در بسترش می خواباندم ؛ نیمه های شب هراسان اما بی صدا به زیر پتو میخزید و مرا در آغوش میکشید و برای اینکه او را وادار به برگشتن نکنم میگفت :« ماما یک خواب خیلی بدی دیدم ؛ میشه امشب پیشت بخوابم .»
و من او را محکم به سینه می چسباندم و شروع میکردم به لالایی خواندن . بارها و بارها شایان مرا از این کار منع کرد ؛ حتی چندبار با تحکم به آفتاب گفت :« شبها باید در اتاق خودت بخوابی .» و آفتاب درحالیکه اخم هایش رادرهم میکرد شانه هایش را بالا می انداخت و به اتاقش پناه میبرد . میدانستم که حرفهای شایان منطقی است ؛ اما من چگونه میتوانستم جگرگوشه ام را درحالیکه قلبش به مانند کبوتری دربند به تلاطم افتاده ؛ وادار کنم که به اتاقش برود این کار به زمان احتیاج داشت . تنها کاری که توانستم انجام دهم این بود که وقتی به خواب میرفت او را به اتاقش میبردم . به هرحال با آمدن عزیز و مستقر شدنش دراتاق خواب آفتاب وضع بهتر شد و با آرامش خیال تا صبح میخوابید ؛ تازه آنموقع شایان متوجه شد که او از چیزی میترسد ؛ چون وقتی کسی درکنارش است احساس امنیت میکند .
آفتاب شیرین زبان بدجوری خودش را در دل عزیزجا کرده بود ؛ عزیز راه میرفت و قربان صدقه اش میرفت و می گفت :« دختری به این خوش زبانی ندیده ام .»
اکثر شبها او را در بغل خودش می خواباند ؛ وقتی شایان اعتراض میکرد گفت :« برو پسر این حرفها را برای مادرهای امروزی بزن ؛ نه برای من که سه تا بچه بزرگ کردم مثل دسته ی گل ؛ همه ی شما را هم درکنار خودم خواباندم ؛ حالا چی شد ؟ تازه اینکه خوبه ! زمان مادر من را چی میگی ؟ همه سرتاسر در یک اتاق میخوابیدند ماشاالله بچه ها هم یکی از یکی باادب تر و با کمال تر میشدند . این زمانه که دیگه از این خبرها نیست ؛ هرچه زندگی پیشرفت کرده و وسایل رفاعی بیشتر شده ؛ بچه ها لوس تر شدند .حالا تو گیر دادی به این کوچولو ؛ این زبون بسته در طی زندگی اش برای اولین بار یکی از اعضای خانواده اش را دیده ؛آنهم شخصی به نام مادربزرگ که همیشه ارتباط خوبی بین این دو موجود برقرار بوده ؛ حالا تو ازمن میخواهی او را از خود برنجانم .»
« شایان این بچه مشکلی دارد ؛ اوتا صبح چندبار هراسان ازخواب میپرد ؛ وقتی از بودن من مطمئن میشود با آرامش میخوابد ؛ این ترس را باید کم کم از او دور کرد ؛ او هنوز بچه ای بیش نیست . باید به میلش عمل کنی ؛ البته نه تا آن اندازه که دیگر نتوان کنترلش کرد . باید کمی صبر داشته باشی ؛ همین که بزرگتر شد ؛ خودش دلش میخواهد مستقل شود .»
از وقتی که عزیز گفت که آفتاب مشکل دارد مرا به وحشت انداخت و بیشتر مراقبش بودم ؛ اما سعی من بی نتیجه بود و نتوانستم دلیلی برای ترس شبانه اش پیدا کنم . یک روز بالاخره عزیز بدون هیچ مقدمه ای سرصحبت را باز کرد و گفت :« تو و شایان باهم مشکل دارید ؟»
با تعجب نگاهش کردم و گفتم :« نه ! چرا این سوال را می کنید ؟»
ـ نمیدانم ؛ شاید علتش آفتاب باشد او با اینکه دختر پرشور و نشاطی است ؛ اما گاهی اوقات درچهره اش وحشت موج میزند ؛ نمیتوانم درست توضیح دهم اما او از چیزی رنج میبرد .
با اشتیاق کنار او نشستم تا شاید از تجربیاتش استفاده کنم و گفتم :« به نظر شما مشکل او چیست ؟»
ـ فکر میکنم مشکل او بیشتر تنهایی باشد ؛ آفتاب دختر تنهایی است . او با بچه های هم سن و سالش در ارتباط نیست . تمام وقتش پر شده از آدم بزرگها ؛ هرچند که شما را دوست دارد و احساس علاقه میکند ؛ اما هیچ وقت جای دوست را برایش نمی گیرید ؛ باید در اجتماع و با بچه ها معاشرت داشته باشد زندگی او درست مثل یک قفس است ؛ شما محیط زیبا و دلنشینی برای خودتان ساخته اید و فکر میکنید که او هم مانند شما از آن لذت میبرد . اما دنیای بچه ها با ما بزرگها خیلی فرق دارد ما به دنبال مسائل مادی زندگی هستیم آنها به دنبال محبت ؛ دوست داشتن ؛ مهربانی و چیزهای عاطفی هستند . از باهم بودن پدر و مادر خوشحال میشوند که متاسفانه شما در شبانه روز چیزی حدود دو سه ساعت بیشتر در کنار هم نیستید . از گردش و تفریح خانوادگی هم که به خاطر مشغله کاریتان او را محروم کرده اید ؛ شما همه ی وقتتان را به کار کردن میگذرانید که این برای آفتاب کوچولو جالب نیست . او دیگر در سنی نیست که به پرستار احتیاج داشته باشد ؛ او را باید به کودکستان بفرستید یک جای عمومی که با بچه ها در ارتباط باشد . باید سعی کنید از بحث های خانوادگی درحضور او خودداری کنید ؛ او ؛ تو وشایان را به
ندرت باهم می بیند که تازه همان مدت کوتاه هم اغلب با بحث میگذرد . بهتره حرفهایتان را بگذارید برای وقتی که او خواب است ؛ ممکنه از نظر شما بحثها آنقدر جدی نباشد ؛ اما برای روحیه حساس آفتاب مضر است .
علت بیدار شدن شبانه اش هم ترس از تنهایی است او در ضمیرناخودآگاهش فکر میکند که او را تنها رها کرده اید و برای همین می ترسد و هراسان از خواب میپرد ؛ اگر به سراغتان آمد او را به هیچ عنوان از خود نرانید و درکنارخودتان بخوابانید و با گفتن قصه ای شیرین او را از آن حال و هوا بیرون بیاورید و وقتی به خواب رفت او را به اتاقش ببرید .
صحبتهای عزیزجون کاملا صحیح بود. شایان فقط به فکر آسایش ظاهری او بود ؛ بهترین ها را برایش مهیا میکرد ؛ او در ساعات شبانه روز نیم ساعت از وقتش را برای او کنار نمی گذاشت . چندبار به او یادآوری کردم که آفتاب به پدر احتیاج دارد و او در جوابم گفت :« پدر از من خرتر هم پیدا میشود که از صبح تا شب سگ دو بزند برای راحتی فرزندش ؛ حالا تو ؛ هم نقش پدر را برایش بازی کن و هم نقش مادر ؛ اگر بتوانی دست از کارت بکشی به حتم او راحتتر زندگی میکند .»
هیچ وقت نتیجه ی حرفهایم با شایان لذت بخش نبود ؛ با دلایل غیرمنطقی سعی به راضی کردن من داشت و هر وقت که حسابی کم می آورد میگفت :« تو اگر مادر خوبی هستی استعفا بده و درکنار فرزندت بمان .»
نمیدانم چرا آنقدر علاقه مند بود کاری را که با آن سختی به دست آوردم وتا قبل از اینکه شرکت راه بیفتد یکی از منابع مهم درآمدمان بود کنار بگذارم . یا سیاست خاص خودش همه چیزم را گرفت و حالا سعی داشت تا استقلال مالی ام را هم بگیرد . اما به خود قول دادم که این کار را نکنم ؛ هر سختی را تحمل کنم ولی دیگر دست به این حماقت نزنم . متاسفانه شایان خیلی تغییر کرده بود دیگر دل و زبانش یکی نبود ؛ با فروختن خانه و راه اندازی شرکت بدتر هم شده بود. البته تاچند ماه اول خیلی قدردانی میکرد ؛ اما کم کم همه چیز را به فراموشی سپرد و خیال کرد هرچه کرده نتیجه سعی و تلاش خودش بوده . خیلی دلم میخواست با عزیزجون درد دل کنم اما چه فایده ؟ شایان که تغییری نمیکرد و تازه او بعد از چندین سال آمده بود که خوشبختی ما را ببیند ؛ حالا با حرفهایم او را آزار دهم که چه شود ؟ هرچند که او خودش متوجه بود که شایان چقدر تغییر کرده و اگر دستی به دور گردنم می اندازد و بوسه ای بر گونه ام میزند ؛ بیشتر برای تظاهر است ؛ نه ابراز دوست داشتن ؛ وقتی می دید از صبح که میرود تا شب برنمیگردد و آنموقع هم آنقدر خسته است که حوصله دو کلمه حرف زدن ندارد متوجه وخامت وضع و حالمان میشد .گاهی پنهان از چشم من با او صحبت میکرد و شایان با شیرین زبانی و بوسه بر دست و صورت عزیز قضیه را خاتمه میداد . برای من این مسائل عادی شده بود ومدتهاست که دیگر در اینباره با او به بحث نمی نشستم ؛ بخاطر همین بی تفاوتی های شایان ؛ روز به روز علاقه ام به آفتاب بیشتر میشد و فاصله ی بین من و او هم بیشتر و بیشتر.
سه ماه عزیزجون درکنارمان ماند . سه ماهی که برای من و آفتاب بهترین روزهای زندگی مان بود . روحیه آفتاب به کلی عوض شده است . از وقتی به مهدکودک میرود ؛ معاشرت با بچه های همسن و سالش او را سرشوق آورده ؛ بطوریکه دیگر از ترس و هراس دراو اثری نیست ؛ شبها هم با خیال راحت در اتاق خودش و روی تختش میخوابد . زندگی خوبی داریم ؛ اما بدون شایان . هرجاکه میرویم وهرچه که می کنیم بدون اوست فقط گهگاهی ؛ آن هم بخاطر عزیز ؛ تعطیلات آخر هفته را در کنارمان میگذراند و بقیه اوقات بیکاری اش به خودش تعلق داشت . یک روز عزیز دیگر نتوانست تحمل کند ؛ وقتی که آفتاب در پارک کودک بازی میکرد و من و عزیز روی نیمکتی به تماشای او نشسته بودیم ؛ بدون هیچ مقدمه ای گفت :« مهتاب ؛ خودت میدانی که تو مثل دخترم برایم عزیز هستی , باورکن اگر دختری داشتم ؛ فکرنکنم میتوانستم فرقی بین شما بگذارم ؛ برای همین اگر حرفی میزنم مرا مثل مادرت بدان .»
و بعد از مکث کوتاهی گفت :« من برای زندگی تو و شایان نگران هستم ؛ او خیلی عوض شده ؛ شایانی که در ایران بود کجا و این کجا ؟ چرا اینقدر او را آزاد گذاشتی ؟ عزیزم ازمن به تو نصیحت ؛ برای یک مرد باید حد و مرزی گذاشت . هرچه به او بدهی ازت توقع بیشتری دارد ؛ این کار را بکنی کار دیگری از تو میخواهد هرچه به خواسته هایش اهمیت بدهی ؛ مجبور میکند ازخواسته های خودت چشم پوشی کنی . زندگی شما خیلی سرد و بی روح شده ؛ دلم میخواست وقتی به اینجا می آیم با صحنه های زیباتری روبه رو شوم ؛ اما متاسفانه چیز خوشحال کننده ای ندیدم . هرکدام به دنبال راه خودتان هستید . بهتره با او صحبت کنی ؛ این زندگی اگر همینطور ادامه پیدا کند دوام چندانی ندارد و به نابودی کشیده میشود . تا کی میخواهد شبها تا دیروقت در خیابانها پرسه بزند و آخرشب هم مست و بی خبر به خانه بیاید ؛ با این روشی که او در پیش گرفته به زودی این شرکت را که با خون دل ساخته اید ازدست میدهد . او باید راه درست زندگی اش را پیدا کند ؛ البته با کمک تو ؛ یک زن خیلی کارها میتواند انجام دهد که از عهده ی یک مرد خارج است . من تو را چون دخترخودم میدانم این حرفها را برایت میزنم ؛ عزیز دلم در
زندگی زناشویی اگر مرد از خانه و زندگی فراری شود و به بیرون از خانه پناه ببرد مقصر همسر اوست . آنقدر آزادی و پرو بال به مردش داده که هرکاری دلش میخواهد انجام میدهد ؛ بدون اینکه بازخواست شود . منظورم این نیست که تو نکردی ؛ توهمه کار برای شایان کردی ؛ از زندگی ات گذشتی و اگر حالا به جایی رسیده از عرضه ی تو بوده . اما درباهر مسائل خانوادگی ...بگذار بدون رودربایستی بگویم ؛ کم آوردی و خیلی شل شدی ؛ ازهمان اول او را آزاد گذاشتی و اگر توهم ناراضی بودی باچرب زبانی دلت را به دست آورده . مردها از همین نقطه ضعف زنها استفاده میکنند . در زندگی ات تحکم نداشتی و خیلی زود خام او شدی . هیچ وقت نباید مرد یا زن یکطرفه تصمیم بگیرند و با شیرین زبانی طرف مقابلشان را وادار به آن کار کنند وبعد بگویند ما باهم تفاهم داریم ؛ تفاهم یعنی فهمیدن یکدیگر ؛ درک کردن هم ؛ باهم بودن و باهم فکرکردن . آیا در زندگی ات چنین شرایطی حکم فرما بوده ؟ بگذار خودم جواب بدهم ؛ نه ؛ تو او را به اختیار خودش گذاشتی تاهرکاری که دلش میخواهد انجام دهد و این برای مردی مثل شایان سم است . مهتاب باید تا دیرنشده راهی پیدا کرد .»
آهی کشید و گفتم :« چقد حرف بزنم ؟ یک بار ؛ دوبار ؛ یا صد بار . چقدر باید گفت تا یک مرد تغییر کند ؟ یکبار ؛ دوبار یا صدبار . عزیز باور کن همه ی راه هایی که به نظرم رسیده رفتم ؛ اما فایده ای نداشته ؛ به خدا خسته شدم . برای کی حرف بزنم ؟ هرچه بگویم ؛ مثل دارو فقط برای مدت کوتاهی جواب میدهد . چقدر تن این بچه را بلرزانم ؟ من که غیر از آفتاب کسی را ندارم . اگر قرار باشه با بحث های بی حاصل ؛ او را از دست بدهم ؛ دیگر برایم چی می ماند . عزیز ؛ او باید خودش بخواهد . هیچ چیز را با زور نمیتوان به کسی تزریف کرد. من برای شایان چیزی کم نگذاشتم . از زندگی ام ؛ از هست و نیستم گذشتم اما حالا به کجا رسیدم ؟ به هیچ .
شما درست میگویید روشم ازهمان اول غلط بود نباید هرچه میگفت زیربار میرفتم ؛ اما شما خودتان که میدانید چه زبان چرب و نرمی دارد؛ آن چنان که ما را از سوراخش بیرون میکشد . چه رسد به من که یک زن بی پناه هستم و تشنه ی محبت . با دو کلمه ی قربانت بروم و دوست دارم همه چیز تمام میشود . منکه مدتهاست از خودم گذشتم ؛ فقط دلم میخواهد یک زندگی راحت برای آفتاب مهیا کنم . دلم نمیخواهد غم به دل او بنشیند . خوشحالم از اینکه وقتی شایان شبها با آنحال به خانه می آید ؛ آفتاب خوابیده است . دلم میخواهد او را به معنای واقعی پدرحس کند هرچه با او صحبت کردم به نتیجه ای نرسیدم ؛ حتی باور کنید او را تهدید به طلاق کردم .»
عزیزهراسان گفت :« وای راست میگویی ؟»
سرم را تکان دادم و گفتم :« اما متاسفانه هیچ ثمری نبخشید ؛ فقط این تهدید سه ؛ چهارماه جواب داد . من دیگر راهی به نظرم نمیرسد ؛ اگر شما راهی به نظرتان میرسد به من بگویید . منکه هر کاری از دستم برمی آمد برای بقای این زندگی کرده ام و حالاهم دیگر بی خیال او شدم . فقط و فقط نمیخواهم به آفتاب صدمه ای برسد .»
ـ من با او جدی صحبت خواهم کرد .
ـ امیدوارم که جواب بدهد ؛ باور کنید خودم هم از این جور زندگی کردن خسته شده ام .
و ناگهان رو کردم به عزیز و گفتم :« جان آفتاب وقتی برگشتید ایران برای بابا و مامان تعریف نکنید ؛ نمیخواهم غصه بخورند .»
دستم را در دستش گرفت و گفت :« باور کن هرچه گفتیم همین جا خاک میشود . وقتی دسترسی به تو ندارند ؛ بگویم که چه شود ؟»
ـ اتفاقا بابا اگر بفهمد داغان میشود .
بدون هیچ تاملی گفت :« ای بابا تو چقدر ساده ای پدرت که سالهای ساله که ...»
مثل اینکه متوجه شد که نباید این حرف را بزند ؛ حرفش را ناتمام گذاشت و گفت :«خیلی حرف زدم ؛ بلندشو برویم که آفتاب منتظر است .»
دست او را محکم گرفتم و گفتم :« چی شده عزیز ؟ چه اتفاقی افتاده ؟»
پیشانی ام را بوسید و گفت :« اتفاقی که نیفتاده ؛ منظورم همان ضربه ای بود که پدرت از رفتن شما خورد .»
درحالیکه آب دهانم را به سختی قورت میدادم گفتم :« به جان آفتاب تا نگویید چی شده ازجایم تکان نخواهم خورد .»
ـ ای دختر تو چقدر سمج هستی ؛ میخواستم بگویم پدرت از وقتی که شما رفتید دیگر ما را تحویل نمی گیرد و تقریبا قطع رابطه کرده ایم .
ـ اما عزیز تو چیز دیگری میخواستی بگویی .
ازجایش بلندشد و گفت :« خیلی شکاک شدی ؛ آخه چه حرفی برای گفتن داشتم ؟»
ـ نمیدانم اما شما یه چیزهایی را دارید ازمن پنهان میکنید .
تا رسیدن خانه ؛ دیگر خودم نبودم . اتفاقی افتاده که از آن بی خبر بودم . بدجوری بهم ریختم و دیگر تحمل نداشتم بایدهرجور شده عزیز را به حرف می آوردم . تا آمدن شایان بعد ازشب زنده داری اش چندساعتی مانده بود . آفتاب را بعد ازخوردن شام به اتاقش بردمم و با خواندن کتابی خواباندم و با دو لیوان چای پیش عزیز رفتم و درکنارش نشستم . او گفت :« کم کم دارد هوا سرد میشود ؛ اینجا برف هم می آید ؟»
ـ نه ؛ متاسفانه ؛ یاد برفهای تهران به خیر ؛ هرسال زمستان چه برف سنگینی می آمد . هیچ وقت پنجره ی رو به حیاط اتاقم را فراموش نمیکنم . شبهای زمستان تنها مونس و همدمم همان بارش برف بود. همیشه پدر عادت داشت چندتا از چراغ های حیاط را روشن بگذارد . در زیر آن نور سفید رنگ ؛ برف با آرامش روی زمین می نشست و هرچه غم و غصه بود از دلم پاک میکرد . آن روزها به نظرم خیلی سخت وآزار دهنده بود ؛ اما نمیدانستم که روزهای سخت تری هم در پیش داریم .
ـ دخترم این چه حرفیه که میزنی ! اینقدر ناامید نباش تو خیلی جوان هستی به خودت اطمینان داشته باش . شایان ...
به میان حرفش آمدم و گفتم :« صحبت از شایان نیست . عزیزمن نگرانم ؛ خیلی نگران .جان هرکس که دوست دارید حقیقت را به من بگویید . همه چیز را تا حالا تحمل کردم اما این یکی را نمیتوانم ؛ وادارم نکنید که همه چیز را رها کنم و به ایران برگردم .»
ـ آخه این چه حرفی است که میزنی ؟ من چه چیزی را ازتو پنهان کردم ؟
ـ نمیدانم ؛ اما به حتم برای پدر اتفاقی افتاده که من از آن بی خبرم .
ـ بلندشو دختر بگیر بخواب که منهم خوابم می آید .
با عصبانیت لیوان چای را به روی میز گذاشتم و ازجا برخاستم و گفتم :« باشه هرطور که دوست دارید . من باشما به ایران خواهم آمد .»
عزیز با دستپاچگی گفت :« آخه خبری نیست ؛ چرا این فکرها را به ذهنت راه میدهی ؟»
حال بدی داشتم ؛ هوای اتاق برایم سنگین شده بود و چیزی به روی قفسه ی سینه ام فشار می آورد . با دلتنگی کنار پایش زانو زدم و دستهایش را در دستم گرفتم و گفتم :«عزیز بیشتر ازاین آزارم نده ؛ حرفی بزن و مرا از این حال خراب نجات بده میدونم که بخاطر من چیزی نمیگویی ؛ ولی این جور بدتره ذره ذره ی وجودم داره آب میشه .باور کن امشب قیافه ی خندان آفتاب هم نتوانست مرا سرکیف بیاورد .»
عزیز کمی فکرکرد و گفت :« اما از دست تو ؛ به یک شرط.»
ـ هر شرطی که باشد میپذیرم .
ـ این راز بین من و تو می ماند و به ایران نمیرسد . چون از من قول گرفتند که حرفی نزنم ؛ اما متاسفانه بی مبالاتی من همه چیز را خراب کرد . باشه همه چیز راا میگویم ؛ اما تصمیم عجولانه نباید بگیری و هرچه گفتم باید گوش کنی .
ـ قول میدهم که هرچه گفتید انجام بدهم .
ـ پس همین جا ساکت بشین و یک کلام میان حرفم نیا.
قلبم داشت ازجا کنده میشد ؛ بدنم یخ کرده و دانه های عرق بر پیشانی ام نشسته بود ؛ اما او همچنان ساکت و آرام درکنارم نشسته و به نقطه ای خیره شده بود . چقدر این سکوت برایم زجرآور بود . چرا لب به سخن باز نمیکرد ؟ چرا عذابم میداد ؟ نفسم در سینه حبس شده و جرات حرف زدن نداشتم . میترسیدم با گفتن جمله ای همه چیز را خراب کنم . به ناگاه عزیز گفت :« باور کن نمیدانم ازکجا شروع کنم ؛ هرچه بود ازسرهمان مفاسد و قهرکردن پدرت باتو شروع شد . دیگر آقای سهامی مثل گذشته نبود ؛ مانند یک گرگ زخمی شده بود . تو نمیدانی که اون روزها چه به سرمادرت و اطرافیانش می آورد ؛ اصلا مثل اینکه یک روزه این مرد را عوض کردند با اینکه همیشه حرف حرف خوشد بود ؛ اما خودت میدانی تا مادر راضی نمیشد دست به هیچ کاری نمیزد . او عاشق مادرت بود و من به شخصه هیچ وقت ندیده بودم که با صدای بلند با او صحبت کند ؛ چه رسد که پرخاش هم بکند ؛ درسته که من و آقای سهامی هیچ گاه نقطه نظری مشابه هم نداشتیم و دیدگاهمان باهم خیلی فرق داشت ؛ اما پا روی حق نمیتوان گذاشت او جانش برای خانواده اش در میرفت و تمام زندگی اش شما بودید . او زندگی اش را با عشق ساخت و روز به روز آن را
مستحکم تر کرد ؛ اما خب مرد مستبدی است همه زیر بارش میرفتند و اینجا تو بودی که با بقیه فرق داشتی ؛ لجباز و یکدنده ؛ درست مثل خودش .تنها کسی که روی حرفش حرف میزد تو بودی . اما با این حال او تو را سوای دیگران میدانست ؛ غرغرهایت را تحمل میکرد . وقتی با خواسته هایش می جنگیدی ؛ میدانست که تو فکرت با بقیه فرق داره ؛ توقعت از زندگی آن چیزی نیست که او بخواهد ؛ برای همین هم با ازدواج تو وشایان موافقت کرد ؛ چون به خوبی میدانست که تو حاضر نیستی با کسی که او انتخاب میکند سرسفره ی عقد بنشینی . نه فکرکنی که از شایان خوشش می آمد ؛ نه ؛ بلکه فقط بخاطر تو قبول کرد . میخواست لااقل کسی که همسر تو میشود شناختی از او داشته باشد ؛ دیدی که همه کار هم برایتان کرد . پشتوانه ی بزرگ مالی که بدون آن هیچ وقت به اینجا نمیرسیدید . اما همه چیز از وقتی خراب شد که به پدرت خبر دادند که شما را در یک پارتی گرفته اند وکارتان به مفاسد کشیده شد .
اصلا باورش نمیشد ؛ تاچندروزخودش را در اتاقش حبس کرد و با کسی حرف نزد . یکباره شکسته شد ؛ آنهم چه شکستنی ! تنها کلامی که به زبان می آورد میگفت :« دختر من و یک همچین جایی ؛ وای برمن وای برمن .» شاید روزی چندین بار این جمله را با صدای بلند تکرار میکرد.
از آن روز سختگیری اش به زهرا بیشتر شد و میگفت :« لیاقت شما همین است که در قفس باشید .»
حتی اجازه ی درس خواندن هم به زهرا نداد و او را از مدرسه رفتن محروم کرد.هرچه هلا و خواهرم پادرمیانی کردند فایده ای نداشت .میگفت :« کاری نکنید که او را در همین سن و سال شوهر دهم آبرویم به اندازه ی کافی رفته دیگر نمیگذارم از این بدتر شود .»
توو شایان بدجوری او را داغان کردید ؛ پدرت میخواست با روش خودش به نوعی تنبیه تان کند اماتو هم از او لج بازتر بودی و ضربه آخر را تو وارد کردی . وقتی شنید که شما میخواهید به آمریکا بروید همه چیز تمام شد . اینطورکه هلا میگفت این خبر آنقدر برای پدرت تکان دهنده بود که به نقطه ای خیره شد و هیچ کس جرات نزدیک شدن به او یا اینکه حرفی بزند یا اظهارنظری بکند نداشت و بعد از لحظات سخت و آزار دهنده ؛ درحالیکه قطره اشکی گوشه ی چشمانش جمع شده بود گفت :« زندگی بدجوری داره انتقام میگیره . بعداز پنجاه سال می فهمم راهی که رفتم اشتباه بوده ؛ هیچ چیز را با زور و اجبار نمیشه به کسی تحمیل کرد. من تا حالا فکرمیکردم که اگر ماهان مثل من شده و حرفهایم را بدون چون و چرا قبول کرده و کوچکترین اعتراضی نمیکند مسببش من هستم ؛ اما حالا متوجه شدم که او خودش خواسته که این راه را انتخاب کند.
اما مهتاب ... آنقدر به این دختر سخت گرفتم که کار به اینجا کشید . او دیگر بچه نیست ؛ راه خودش را انتخاب کرده و ما کاری نمیتوانیم بکنیم . امیدوارم که هیچ وقت پشیمان نشود و خوشبخت شود .»
این آخرین سخنان پدرت درباره ی تو بود ؛ دیگر از آن روز به بعد او مرد دیگری شد . نه درکاری دخالت میکرد و نه اظهارنظری میکرد ؛ توی خودش فرو میرفت و ساعتها بدون اینکه کلامی به زبان بیاورد به اتاقت میرفت و به روی تختت مینشست و از پنجره حیاط را تماشا میکرد. او دیگر سهامی گذشته نبود ؛ یکباره تغییر کرد . هر روز صبح مثل یک ماشین کوکی زندگی روز قبلش را تکرار میکرد. صبح از خواب برمیخاست و صبحانه اش را در سکوتی تلخ به پایان میرساند؛بعد به سرکار میرفت و عصر که به خانه می آمد خودش را در اتاقش حبس میکرد و با روزنامه ای خودش را سرگرم میکرد. از دوست و آشنا بریده بود ؛ حتی شیرین زبانی علی کوچولو هم نمیتوانست او را سرکیف بیاورد .به کلی خودش را ازهمه چیز محروم کرد.
بمیرم برای هلا که چه زجری میکشید . هرچه با پدرت صحبت کرد فایده ای نداشت ؛ تنها جوابی که می شنید ؛ باشه ؛ چشم ؛ حتما . یک روز دیگر نتوانست طاقت بیاورد و گفت :« تاهرچه گفتی ؛ هرچه کردی روی حرفت حرف نزدم. خودت میدونی همیشه باهات بودم ؛ اما اگر قرار باشه زندگی اینطور ادامه پیدا کند من حاضر نیستم همراهی ات کنم .»
پدرت آهی کشید و لبخندی تلخ به لب آورد و گفت :« من اگر تا حالا زنده هستم و درکنارتان مانده ام فقط به خاطرتوست ؛ خواهش میکنم وضع را از این خراب تر نکن... تو نمیدونی مهتاب با من چه کرد ؛ او عمرم بود نفسم بود .میدانم که نباید بچه ها فرق گذاشت ؛ اما او برایم باهمه فرق میکرد. همه ی زندگی ام بود ؛ همه ی وجودم؛ او با من کاری کرد که از دشمن خودم هم توقع نداشتم .
بهتره مرا درک کنی ؛ من دیگر نمیتوانم آن آدم سابق باشم ؛ همینکه زنده هستم برای خودم هم عجیب است . ضربه ی بزرگی بر پیکرم خورده که هیچ مرحمی ندارد ؛فقط خواهشم از تو این است که مرا تحمل کنی . تو همیشه درکنارم بودی ؛ بگذار دلم به تو خوش باشد . دیگر در هیچ امری دخالت نمیکنم هرکاری که دوست داشتید انجام دهید ؛ زهرا هم خودت برایش تصمیم بگیر ؛ نمیخواهم با سخت گیری هایم زندگی را به کام او تلخ کنم ؛ اگر خودش دوست داشت روش مرا ادامه دهد وگرنه آزاد است هرطور که دوست دارد زندگی کند .
نمیخواهم با هیچ کس رفت و آمد کنم ؛ باور کن دیدم مردم آزارم میدهد ؛ بگذار ببینم این بحران کی به آخر میرسد .خودت میدانی تمام عشق و زندگی ام تو و بچه ها هستید ؛ نگذار ازخانه فراری شوم .»
دیگر از آن روز به بعد سهامی نه با کسی سخن گفت و نه کسی او را درجمع دید یکباره پیرشد ؛ برای همین عکسی از او برایت نفرستادند . پدرت با آن زمانها خیلی فرق کرده .
دراین میان ؛ این هلا بود که بیش ازهمه میسوخت . ازیکطرف پدرت قدغن کرده بود که ازتو صحبتی نکنند و ازطرف دیگر توبودی که وقت و بی وقت احوال پدرت را میپرسیدی و او هم با جوابهای بی سرو ته باید موضوع را ماست مالی میکرد. خودت میدانی که او عاشق پدرت است او هنوز هم مثل همان قدیم درکنارش است و فقط سعی میکند او را به آرامش برساند. اگرگاهی اوقات از طرف مادرت یا ماهان کم لطفی دیدی به دل نگیر ؛ چون با رفتن تو جو زندگی آنها به کلی بهم ریخت . مادرت برای تو حرفی نمیزند اما خیلی دلش پر است . از غصه ی پدرت خیلی زجر کشیده و اگر می بینی گاهی یکی دو ماه تماس نمیگیرد به او ایراد نگیر ؛ چون زندگی سختی دارد و حالا این فقط عشق است که او را در کنار پدرت نگه داشته . تحمل یک چنین زندگی با انسان سرد و بی روحی که در طول شبانه روز سه چهار جمله بیشتر به زبان نیاورد خیلی سخته .
او ازمن خواسته بود که دراینباره باتو صحبت نکنم . نمیخواست تونگران شوی ؛ اما متاسفانه من جلو زبانم را نتوانستم بگیرم و همه چیز خراب شد .
درحالیکه اشک از چشمانم به آرامی روی دستم می چکید گفتم :«نه عزیزجون ؛ هیچ چیز خراب نشد ؛ برعکس شما امید را درمن زنده کردید . بااینکه از شنیدن این حقایق بهم ریختم ؛ اما بعد از سالها با خیالی آسوده سر به بالین میگذارم . عزیز ؛ خوشحالم ؛ به اندازه ی یه دنیا خوشحالم که پدر هنوز مرا فراموش نکرده ؛ باورکن این بهترین خبر است .چه شبها که تا صبح بخاطر نامهربانی های او گریستم . ازاینکه به همین راحتی دختر عزیز دردانه اش را از یاد برده او را نمی بخشیدم. ازاینکه چندبار با او تماس گرفتم و او تلفن را قطع کرد ؛ نفرت شدیدی در دلم نسبت به او به وجود آمد و هر روز این نفرت بیشترمیشد ؛ اما حالا همه چیز فرق کرده . شما به من زندگی دوباره دادی ؛ هیچ وقت این محبت شما را فراموش نمیکنم . از امروز این قلب یخ زده آب میشود و جای خود را به قلبی با حرارت و گرم میدهد . زندگی ام را با شایان تغییر خواهم داد . من از روزی که به اینجا آمدم در یک حالت بی تفاوتی به سر میبردم چون فکرمیکردم برای پدر مرده ام ؛ اما حالا ... راستی عزیزعکسی از پدر نداری ؟»
با خوشحالی صورتم را بوسید و گفت :« به خدا اگر میدانستم که روحیه ات این قدرعوض میشود همان روز اول برایت باز گو میکردم .»
و ازجایش برخاست و به سراغ کیفش رفت و چندتا عکس از آن بیرون آورد ؛ وقتی که عکسها را نگاه کردم برجایم خشکم زد .باورم نمیشد آن پیرمرد پدرم باشد به اندازه ی ده - پانزده سال شکسته شده بود . موهایش یکدست سفید و آن قامت کشیده زیربار غصه خمیده شده بود و لبخندی تلخ برلب داشت ؛ خدایا من با او چه کردم ! حق دارد که مرا نبخشد و حتی ازمن متنفر باشد .وقتی مردی این چنین از پا درمی آید ؛ باید غمی بزرگ داشته باشد که بر روح و جسمش اثر بگذارد .
عکسش را به سینه فشردم و زار زدم . عزیز مرا در آغوش گرفت وگفت :« عزیزدلم آرام باش ؛ من که گفتم باید تحمل داشته باشی .»
همچنان که گریه میکردم گفتم :« دلم برای پدر میسوزد . من به او بد کردم ؛ خیلی بد ؛ من یک مرد را با تمام غرورش شکستم و زیر پا خرد کردم ؛ خدایا چگونه توانستم در حق عزیزترین کسم چنین ظلمی کنم .»
عزیز اشکهایم را پاک کرد و گفت :« تو قرار بود آرام باشی و زندگی جدیدی را با شایان شروع کنی .من دلم روشن است ؛ همه چیز درست میشه ؛ باید فقط صبرداشته باشی . بهتره به زندگی خودت و شایان سرو سامانی بدهی و بعد یک سفر به ایران بیایی . پدرت حتما با دیدن تو و آفتاب گذشته ها را فراموش میکند. باید باهم حرف بزنید ؛ قهرکردن راه حل مناسبی نیست .»
با خوشحالی دستم را به دور گردن عزیز انداختم و گفتم : «حتما به ایران خواهم آمد ؛ باید پدر را ببینم و با او حرف بزنم .»
از آن روز به بعد سرآغاز تازه ای در زندگی من بود .روحیه ام به کلی عوض شد به طوریکه از چشمان آفتاب هم پنهان نماند . عکسهای پدر را به دیوار اتاقم زدم و از اینکه صبحم با دیدن چهره ی مهربان پدر آغاز میشد خوشحال بودم . دوباره شروع کردم به تماس گرفتن با پدر . با اینکه هیچ وقت سخنی بین ما رد و بدل نمیشد اما همین که صدای دلنشین او را می شنیدم به من انرژی میداد .« بله بفرمایید .» چقدر این جمله به دلم می نشست و بعد از چندبار تکرار ومکثی طولانی تلفن را قطع میکردم. به خوبی میدانستم که پدر میداند این مزاحم کسی جز من نیست ؛اما هیچ کدام اعتراضی نداشتیم . دلمان خوش بود به همین مکالمه ی دو کلمه ای بارها و بارها میخواستم کلامی برزبان بیاورم ؛ اما میترسیدم همه چیز بهم بخورد و پدر عصبانی شود و تلفن را قطع کند .
و اما شایان ؛ باید آخرین صحبتهایم را با او میکردم . از وقتی که فهمیدم در ایران پشتوانه ای دارم جراتم چندبرابر شد؛ دیگر نمیتوانستم بنشینم و شب زنده داری هایش را تماشا کنم . باید با او اتمام حجت میکردم و برای رفتارش حد و مرزی قرار میدادم . تا حالا هرچه گذاشتم به سرم بیاورد بخاطر این بود که پناهگاهی نداشتم ؛ میترسیدم او را از دست بدهم . ازتنهایی وحشت داشتم و دلم نمیخواست بی یار و یاور باشم . اشتباهاتش را نادیده میگرفتم ؛ چون تکیه گاهی جز او نداشتم و همین موضوع باعث میشد که او هرکاری که دلش میخواهد انجام دهد ؛ اما حالا صدای پدر و چهره ی غم گرفته ی او به من جرات میداد که داد خود را بعد از سالها از شایان طلب کنم و عمر به باد رفته ام را از او بخواهم.
عزیز وقتی روحیه مرا دید که چگونه تغییر کردم ؛ مصرانه از من خواست که با شایان صحبت کنم .اوگفت :« تو خیلی عوض شدی ؛ بهتره زندگی تان را هم عوض کنی ؛؛با چنگ و دندان هم که شده نگذار زندگی ات به تباهی کشیده شود و این تلاش چندین ساله به هدربرود .»
کارهای شایان دیگر برایم غیرقابل تحمل شده بود ؛ تصمیم گرفتم که آخرین حرفهایم را با او بزنم . یک روز عصر با شرکتش تماس گرفتم ؛ با شنیدن صدایم مثل همیشه با چرب زبانی گفت:
ـ به به ؛ چه عجب ! مهتاب خانم یاد ما کردی !
ـ شایان میخواستم ببینمت .
ـ اتفاقی افتاده ؟
ـ نه میخواهم قبل از اینکه اتفاقی بیفتد ؛ باهات حرف بزنم.
ـ منظورت را متوجه نمیشوم ؛ اما بهتره تا شب صبرکنی ؛ چون فعلا گرفتارم .
ـ طاقت ندارم تا نیمه شب صبرکنم ؛ بهتره همین حالا جایی قرار بگذاریم .
ـ چه حرفی است که اینقدر عجله داری ؟
ـ یک زن وشوهر چه حرفی میتوانند داشته باشند جز مسائل خانوادگی .
ـ عزیزم ماکه مشکلی نداریم .
پوزخندی زدم وگفتم :« خوشحالم که اینقدر اعتماد به نفس داری .»
ـ منکه نمیدانم تو چه میگویی ؟ اما امروز چندتا قرار مهم دارم.
ـ من هم غیر از امروز وقت دیگری ندارم ؛ بهتره قرارهایت را بهم بزنی.
با عصبانیت گفت :« مگر میشود قراری راکه یه هفته پیش تعیین شده بهم زد .»
ـ اگر تو بخواهی میشه .
ـ لااقل بگذار برای فردا .
ـ شایان همینکه گفتم ساعت هفت منتظرت هستم .خداحافظ.
و تلفن را قطع کردم .درسته که در زندگی مان هیچ گاه تصمیم درستی نگرفتم و همیشه سعی میکردم با مشکلات به نوعی کنار بیایم ؛ اما وقتی کاسه ی صبرم پر میشد دیگرکسی جلودارم نبود ؛ حتی شایان هم کم می آورد؛ چون میدانست که دیگر تحملم تمام شده و آن روز هم به خوبی به این مسئله پی برد و راس ساعت هفت ماشینش جلو پایم ترمز کرد. ازبابت آفتاب خیالم راحت بود او را به عزیز سپرده بودم . عزیز خیلی نگرانم بود .وقت رفتن چندبار گفت :« کار را به دعوا نکشانید و مشکلتان را سعی کنید منطقی حل کنید.»
وقتی سوار ماشین شدم گفت :« سلام ؛ بنده درخدمتگذاری حاضرم . حالا بگویید کجا برویم ؟»
ـ یک جای آرام و ساکت که بتوان دو کلمه صحبت کرد.
ـ ای به روی چشم.
و پایش را به روی گاز گذاشت . دقایقی به سکوت گذشت که برای شایان که عاشق هیاهو و جنجال بود بسیار زجرآور بود . او حتی اوقاتی راهم که درخانه میگذراند حتما باید صدای موزیک شنیده میشد ؛ اما آن شب نه حرفی زد و نه ضبط را روشن کرد. خودش میدانست که بدجوری قاطی کرده ام . درچنین مواقعی ترجیح میداد سکوت کند تا خودم زبان باز کنم .مسافت نسبتا طولانی به پایان رسید و درکنار رستوران زیبایی رو به دریاچه نگاه داشت ؛ جای مناسبی انتخاب کردیم که با میزهی اطراف کمی فاصله داشت .بعد از اینکه نشستیم ؛ شایان گفت :« خب ؛ من حاضرم ؛ بفرمایید .»
قبل ازاینکه جوابش را بدهم گارسون با صورت غذا به نزدمان آمد ؛ هیچ تمایلی به غذا خوردن نداشتم ؛ اما شایان خودش دستور غذا داد . بعد از رفتن گارسون بدون کوچکترین تاملی گفتم :« شایان .... به خدا دیگه بریدم ؛ نمیدونم چطور بگویم ؛ یه جورایی به آخرخط رسیدم ؛ باورکن دیگه نمیتوانم ادامه بدهم .»
اخم هایش را درهم کرد وگفت:« باز که شروع کردی.»
ـ تمام نشده بود که دوباره شروع کنم. این زندگی یکنواخت وکسل کننده برام غیرقابل تحمل شده .
مثل همیشه با خونسردی گفت :« عزیزم از یکنواختی درش می آوریم ؛ وقتمان را بیشتر در کنار هم میگذرانیم روزهای تعطیل به بیرون شهر میرویم ؛ مرخصی میگیریم و مثل آن دفعه به مسافرت میرویم و با دستانمان دوره میگذاریم ؛ خب این همان تنوعی است که تو میخواهی ؛ مگر غیر از این است ؟!»
اینبار برای صلح آمده بودم . میخواستم هرجور شده زندگی ام را حفظ کنم ؛ میخواستم به ایران برگردم و ازخوشبختی ام بگویم .درحالیکه سعی میکردم خودم را کنترل کنم گفتم :« درسته من اینها را میخواهم البته درکنارتو . شایان مثل اینکه متوجه نیستی چه فاصله ای بین ما افتاده ؛ اگر در طول شبانه روز دوساعت درکنار هم بنشینیم ؛ حرفی برای گفتن نداریم . چرا نمیخواهی قبول کنی که خیلی عوض شدی ؛ تو دیگر آن شایان قدیمی نیستی .»
کمی فکرکرد وگفت :«مهتاب ؛ تو هم خیلی تغییر کردی . تو هم آن مهتابی که برای آمدن من به خانه ثانیه شماری میکرد نیستی ؛ طاقت یک روز دوری از من را نداشتی ؛ اما حالا اگر هفته به هفته هم به خانه نیایم تو ازمن نمی پرسی کجا بودی وچه میکردی ؟یه جورایی فکر میکنم توی زندگی ات زیادی هستم. مردی که در زندگی زناشویی جایگاهی نداشته باشد سعی میکند یه جور کمبودهایش را جبران کند ؛ حالا باکار یا دوستان و هزار کوفت و زهرمار .»
ـ شایان خیلی بی انصافی ؛ من همه ی زندگی ام را در گرو عشق تو گذاشتم . . ازخانواده ام و حتی ازخودم بریدم ؛ فقط برای اینکه درکنار تو باشم ؛ تو را آزاد گذاشتم چون تو را به زور نمیخواستم . من ازتمام حق و حقوقی که یک زن میتواندداشته باشد گذشتم .شایان من غیر از تو و آفتاب کسی را ندارم ؛ اصلا چه کسی برایم مانده ؟همه از من بریده اند و دراین دنیا تک و تنها افتاده ام ؛ توهم که به راه خودت هستی و اصلا کاری با ما نداری و حالا درکمال بی رحمی همه ی تقصیرها را به گردن من می اندازی . تو با آمدنت به اینجا چیزی که از دست ندادی هیچ ؛ به خیلی از آرزوهایت رسیدی . اما من چی ؟همه ی آن چیزهایی که عشق و علاقه ام بود از دست دادم تا فقط تو را داشته باشم ؛ اما همان راهم ازمن گرفتی ؛ همیشه بودی ولی هیچ گاه درکنارم نبودی ؛ سایه ی مردی برسرم بود اما وقتی که اشعه خورشید آزارم میداد ؛ او را نمی یافتم . همیشه تنها بودم و غصه هایم را درون خودم میریختم چون هم صحبتی نداشتم . دلم از روزگار پر بود ولی هیچ وقت نفهمیدی .
برای چه از دوستانم بریدم و هیچگاه حاضرنشدم که دوستی برای خودم بگیرم ؟ آیا تا به حال به این موضوع فکرکردی ؟چون نمیتوانستم جلو دیگران چهرهی حقیقی ام را پنهان کنم و با لبخندی مصنوعی از آنها پذیرایی کنم ؛ باورکن تحمل هیچ کس را نداشتم اما به تو هم خرده نگرفتم .من از معاشرت خسته شده بودم ؛ تو را که نمیتوانستم در قفس زندانی کنم .تو را آزاد گذاشتم تا هرچه خواستی انجام دهی و تو هم ناجوانمردانه زندگیمان را به نابودی کشیدی . درطول زندگی ام عاشق دونفر شدم ؛ پدرم و تو . اما هردو به نوعی مرا شکستید و خرد کردید . هرطور که صلاح دانستید کردید و من و خواسته هایم را مثل یک تکه کاغذ در سطل زباله انداختید .
مکث کردم و بغضی را که درگلو داشتم فرو دادم نمیخواستم شایان اشکم را ببیند. نمیخواستم ببیند کم آورده ام و به قول مردها از حربه ی زنانه ام استفاده کردم . نفس عمیقی کشیدم وگفتم :« دیگرنمیخواهم گذشته را یاد کنم ؛ امشب آمده ام با تو اتمام حجت کنم . دیگر تحملم تمام شده ؛ باورکن به آخر راه رسیده ام ؛ باید یه جوری خودم را نجات بدهم؛ تاکی میخواهم برای این و آن زندگی کنم ؛ ناسلامتی من هم آدم هستم ؛ دیگرمیخواهم برای خودم باشم و حقم را از زندگی بگیرم ؛ توهم باید کمکم کنی ؛ اگرهم که میخواهی راه خودت را ادامه دهی ؛ بهتره همین جا تمامش کنیم .»
میان حرفم آمد وگفت:« این چه حرفی است که میزنی ؟ ما زوج خوشبختی هستیم .»
با عصبانیت گفتم :«واقع بین باش ؛ ما همیشه ادای خوشبخت ها را درآوردیم چه آنموقع که در ایران بودیم وچه حالا ... بگذریم . تو موافق با تمام کردن این زندگی نیستی ؟»
سرش را تکان داد و گفت :« به هیچ عنوان .»
ـ پس بهتره یکبار دیگرهم که شده سعی و تلاشمان را بکنیم و آن را ازنو بسازیم.
ـ خب چه باید بکنیم ؟
ـ فکرت را به کار بینداز تا بفهمی چه باید بکنی ؛ حرفهای تکراری فایده ندارد ؛ اینبار وقت عمل است .
سرش را به زیر انداخت وبا مظلوم نمایی گفت :« هرچه تو بگویی .»
ـ شایان اینبار من حرفی نمیزنم ؛ خودت برنامه ات را تنظیم کن هربار باهم تصمیم گرفتیم ؛ اما آخر چی شد؟! خیلی که به قولت عمل کردی دوماه بیشتر نبود و بعد دوباره همه چیز را خراب کردی . اما این دفعه با همیشه فرق دارد ؛ باورکن این بار اخر است که می نشینم و دوستانه باهم حرف میزنیم . اگر زندگی ات را ساختی ؛ تا آخرش با تو هستم ؛ اما اگر غیر ازاین باشد راهمان ازهم جداست .
شایان درفکر فرو رفت و گفت :« یک هفته به من فرصت بده تا برنامه هایم را تنظیم کنم ؛ ولی ازهمین حالا روی من حساب کن . من دوستت دارم و نمیخواهم تو را ازدست بدهم ؛ برای نجات زندگیمان هرکاری که از دستم برآید انجام میدهم.حالا دیگر اخم هایت را باز کن میخواهم بعد ازمدتها شب خوبی را درکنارهم بگذرانیم.»
با آنکه به حرفهایش مطمئن نبودم ؛ اما یه جورایی میخواستم باورکنم که او تغییر خواهد کرد .اینبار با دفعات پیش فرق داشت؛ چون من دیگر مهتاب سابق نبودم .پشتم گرم و دلم قرص ومحکم بود؛ حالا دیگرمیدانستم که در ایران جایگاهی دارم . او دیگرتنها تکیه گاهم نبود.
آن شب برای آخرین بار مثل یک زن و شوهر منطقی باهم صحبت کردیم و همدیگر را قانع کردیم که برای یک زندگی شیرین تلاش کنیم.
متاسفانه تغییر و تحول خاصی در زندگی مان رخ نداد ؛ فقط تا وقتی که عزیز در آمریکا بود ؛ شایان شبها کمی زودتر به خانه می آمد و گاهی اوقات روزهای تعطیل به خارج شهر میرفتیم . زندگیمان روز به روز رو به سردی میرفت ؛ حتی وقتی پیش هم بودیم بازهم مثل گذشته وجود او را حس نمیکردم . نه او آن حس و حال گذشته را داشت و نه من ؛ اما هرکدام به نوعی وانمود میکردیم که خوشبخت هستیم . عزیزهم از اینکه میدید رابطه ی ما گرم تر شده خوشحال بود . دلم نمیخواست شادی یک مادر را به هم بزنم ؛ وقتی از دست او کاری برنمی آید ؛ چه فایده که ناراحتش کنم . تازه غیر از این ؛ هنوز هم به شایان علاقه داشتم ؛ نمیخواستم او را از دست بدهم . قصد داشتم تا آنجایی که میتوانم تحمل کنم . او قرار بود تغییر کند ؛ باید منتظر می ماندم ؛ حتی اگر شده به اندازه روزهای عمرم .
شایان میدانست که دیگر درباره ی زندگی مشترکمان با او صحبت نمیکنم . او اخلاق مرا میدانست ؛ امکان نداشت اگر حرفی میزدم انجامش ندهم . برای آخرین بار حرفهایم را زده بودم ؛ او باید می فهمید که دفعه ی دیگری در کار نیست . برای همین خیلی از خطاهایش را نادیده میگرفتم ؛ چون اگر از طلاق سخن میگفتم یعنی پایان کار .
بالاخره عزیز بار سفر را بست و ما را در غم تنهایی و غربت رها کرد و رفت . بدجوری به او عادت کرده بودیم و نبودنش برایمان خیلی سخت بود . وقت رفتن درحالیکه اشکهایش را پاک میکرد گفت :« دلم میخواهد دفعه ی دیگر شما را در ایران ببینم ؛ برای یک سفر گردشی . هوای همدیگر را داشته باشید ؛ آفتاب به هردوی شما احتیاج دارد ؛ هرکدام از شما را از دست بدهد ضربه بدی به او خواهد خورد ... درکنار هم زندگی خوبی بسازید که لیاقت این طفل معصوم را داشته باشد .»
با رفتن عزیز دوباره تنها شدیم . ما ؛ طی سالها به تنهایی عادت کرده بودیم ؛ اما اینبار فرق داشت . بعد از آن همه سال ؛ مهمانی از راه رسیده که به زندگی ات رنگ و بویی تازه داده و خانه را از بوی عطر خود پر کرده و به ناگهان به اجبار حکم جدایی داده شده . حسابی پریشان شدم . یک همزبان ؛ یک آشنا ؛ روحیه ام را عوض کرده بود . حتی بدی های شایان هم برایم بی رنگ شده بود . با رفتن عزیز کوهی از غم بر دلم سنگینی کرد ؛ آفتاب لجوج و بداخلاق شده بود و سرکوچکترین مسئله ای بهانه میگرفت و گریه میکرد. چند هفته ای مرخصی گرفتم تا درکنارش باشم . او را از خانه بیرون میبردم که جای خالی عزیز را حس نکند . شایان این روزها بیشتر درکنارم بود و رفتارش نسبت به گذشته بهتر شده بود . حس کردم او عوض شده و کم کم معنای پدربودن و همسرداری را یاد گرفته ؛ اما افسوس که خیالی باطل بود .یکماه گذشت تا توانستیم خاطرات عزیز را در ذهنمان کمرنگ کنیم ؛ اما هرچه من و آفتاب روحیه مان بهتر میشد ؛ شایان ازما دورتر میشد ؛ آنقدر دور که دیگر او را نمی شناختیم . دیگر تحملم به پایان رسیده بود و نمیتوانستم جلو خودم را بگیرم . شایان حتی از یاد برده بود که زن و فرزندی دارد . با اینکه اصلا دوست نداشتم جلو آفتاب با او بحث کنم ؛ اما چندبار کارمان بالا کشید ؛ بطوریکه آفتاب به گریه افتاد . باید تصمیم آخر را میگرفتم . اگر این وضع ادامه پیدا میکرد کارم به جنون می کشید . شبها خوابم نمیبرد ؛ عصبی بودم ؛ به حدی که گاهی اوقات تحمل آفتاب را هم نداشتم . همیشه به زندگی از دست رفته ام فکرمیکردم . خیلی دلم میخواست به محیط گرم خانواده ام بازگردم ؛ چون مدتها چیزی به عنوان خانواده ندیده بودم ؛ اما دلم نمیخواست این چنین شکست خورده بازگردم . وقتی قیافه ی پدر را می دیدم که پیروزمندانه مرا نگاه میکرد و با نگاهش میگوید :« چقدر به تو نصیحت کردم و گفتم راهی که میروی اشتباه است ؛ یادته همیشه در مقابلم می ایستادی و از ازادی سخن میگفتی ؛ بیا این هم آن آزادی که برایش سر و جان فدا میکردی .»
چه روزها و چه شبهایی که در غربت بی یار و یاور گذراندم ؛ نه کسی را داشتم که بتوانم دوکلمه با او درد دل کنم و نه همزبانی که نصیحتم کند و مرا دلداری دهد ؛ صبح که ازخواب برمی خاستم بالشم از اشک خیس بود ؛ حتی گاهی اوقات یادم نمی آمد چرا گریه کرده ام . زندگی یکنواخت و سردمان که سعی میکردم با چنگ و دندان آن را حفظ کنم برایم غیرقابل تحمل شده بود . دیگر هیچ علاقه ای درکار نبود ؛ یک ارتباط اجباری که از دوطرف به آفتاب پیوند میخورد و تنها به خاطر او این زندگی نکبت بار را تحمل میکردم . نمیخواستم مهر بی پدری بر پیشانی اش بخورد ؛ به خیال خودم در حقش محبت میکردم که جز دشمنی کار دیگری نبود . هر روز دعوا و داد و فریاد پدر و مادر را دیدن ؛ برای یک بچه چه لذتی داشت ؟ شایان که اصلا حالی اش نبود که چه به سر تنها دخترش می آورد ؛ مثل اینکه این زندگی به او تعلق داشت و ما هیچ نقشی نداشتیم . من با همه ی حماقتم هرچه داشتم به پای او ریختم و حالا که همه ی دارایی ام را از چنگم بیرون آورده بود ؛ دلش را زده بودم . به عمد مرا جری میکرد و به هر بهانه ی کوچکی دعوا راه می انداخت .ظرفها را می شکست وسایل خانه را به اینطرف و آنطرف پرت میکرد و آفتاب عزیزم همیشه تماشاگر این صحنه های زشت و آزار دهنده بود . دیگر حتی تهدیدهایم هم اثری نداشت ؛ از اینکه هرشب مست به خانه می آمد ؛ خسته شدم . تحمل دیدنش با آن حالت زار برایم مشکل بود ؛ مخصوصا از اینکه به خاطر آفتاب باید سکوت میکردم . منتظر بود که من کوچکترین عکس العملی نشان دهم و آن وقت شروع میکرد به بهانه گرفتن و سر و صدا به راه انداختن و در آخر کار را به کتک کاری می کشاند .
آن شب تا صبح فکرکردم . ازیکطرف قیافه ی معصومانه آفتاب را می دیدم و از طرف دیگر قیافه ی از حال رفته و بی رمق شایان را که روی کاناپه ولو شده بود . آنقدر حالش بد بود که حتی نتوانست لباسش را درآورد ؛ چقدر یک زمانی به چنین همسری افتخار میکردم . با خیال آسوده سر بر روی شانه اش میگذاشتم ؛ بدون هیچ غم و غصه ای ؛ همیشه فکرمیکردم او حامی ام خواهد بود ؛ هرگز تصور نمیکردم که چنین روزهایی در پیش داشته باشم ؛ خودم را می دیدم و خوشبختی کوچکم را که به اندازه ی یک دنیا برایم بود ؛ اما حالا از فکر اینکه یک شب را با او بگذرانم حالم بد میشد و تنفر همه ی وجودم را گرفته بود. من برای او هیچ چیز کم نگذاشتم ؛ حق نبود که این چنین ناجوانمردانه دستم را گاز بگیرد . او مرا از خانواده ام دور کرد ؛ دربه درم کرد و من هم مانند یک بره ی مطیع او را همراهی کردم و چون از دوران تجردم ناراضی بودم کارهای او همه و همه برایم جالب و خوشایند بود و بارویی بازهر چه او میگفت میپذیرفتم . آنقدر به شایان پر و بال دادم و ناخواسته تن به خواسته هایش دادم که کارمان به اینجا کشیده شد .دیگر این خانه بزرگ برایم حکم یک قفس را داشت ؛ مانند خانه پدری که همه چیز مهیا
بود اما دلم خوش نبود . خانه ی پدر را به امید خوشبخت شدن ترک کردم و حالا می بینم که اینجا هم کم از آنجا نیست . اگر پدر با عقیده ام مخالف بود و سرهرچیز کوچکی باهم بحث میکردیم ؛ عشق بینمان وجود داشت که هیچ گاه از بین نرف ؛ اما شایان - مرد زندگی ام - برایم مرده . دیگر نه عشقی وجود دارد و نه علاقه ای ؛ به هر طرف که میرفتم به تمام شدن زندگی مشترکم ختم میشد . باید تمامش کنم دیگر نباید منتظر معجزه بمانم که او خوب میشود و زندگی مان تغییر میکند . اگر شایان مقصر است ؛ من بیشتر از او مقصرم . خدا شاهد است که هیچ گاه خدا را مسبب بدبختی ام ندانستم . هرچه برسرم آمد و هرچه شد خودم کردم ؛ و این من بودم که با ندانم کاری زندگی ام را به تباهی کشاندم . اگر ازهمان اول جلو او می ایستادم و از حقم دفاع میکردم ؛ حالا کارمان به اینجا کشیده نمیشد . همیشه منتظر معجزه ای بودم که خدا برایم بفرستد اما نمیدانستم که این معجزه در دست خودم است و زندگی ام را باید خودم تغییر بدهم و من هیچ سعی و تلاشی برای استواری حقیقی آن نکردم . فکرمیکردم اگر همیشه تن به خواسته های او بدهم همسرخوبی خواهم بود .
صبح وقتی از خواب بیدار شد من هنوز روی کاناپه ی سالن نشسته بودم . ازجا برخاست و خمیازه ای کشید و درحالیکه نمیتوانست تعادل خود را حفظ کند به سمت حمام رفت . هنوز جای مشتی که به صورتم زده بود درد میکرد و حسابی زیر چشمم کبود شده بود این روزها آنقدر تنم بی عار شده که حتی وقتی مرا زیر مشت و لگد می اندازد ؛ اشکم درنمی آید . حال عجیبی داشتم ؛ هنوز آماده نبودم ؛ اما تا کی باید صبر میکردم . ما ایرونی ها هرجای دنیا که باشیم باز هم ایرونی هستیم و از طلاق وحشت داریم . روی ذهنمان طوری کار شده که کلمه طلاق مساوی است با یک بیماری لاعلاج و همیشه سعی به دور شدن از آن داریم . اما نمیدانم چی شد که ناگهان تصمیمم را گرفتم . با اراده ای قوی ازجا برخاستم ؛ و به سمت آشپزخانه رفتم و کتری را آب کردم و به روی گاز گذاشتم و روی صندلی آشپزخانه به انتظار نشستم . مثل هر روز کت و شلوار شیکی به تن کرد و ادکلن زده کیفش را به دست گرفت و قصد خارج شدن از خانه را داشت که نیرویی مرا ازجا بلند کرد ؛ یک آن خودم را روبه روی او دیدم ؛ میخواستم محکم و استوار باشم . نگاهی به صورتم انداخت و با یک حالت شرمندگی سرش را به زیر انداخت و گفت :«نمیخواستم این جور بشه .»
بدون اینکه جوابش را بدهم گفتم :
ـ شایان بهتره کارهای طلاق را ردیف کنی .
باحالت جدی نگاهم کرد و گفت :« من قصد طلاق ندارم .»
ـ من دارم .
ـ اما من نمیدهم .
ـ یعنی به این زندگی نکبت بار میخواهی ادامه دهی .
ـ برای من که نکبت بار نیست .
حرصم را درآورد . گفتم :«شایان خودت خوب میدانی ؛ حرفی که به آن اعتقاد نداشته باشم و نخواهم انجامش دهم از دهانم بیرون نمی اید . دیگر بیشتر از ظرفیتمان داریم باهم زندگی می کنیم ؛ اگر میخواهی مسئله را به دادگاه بکشانی بگو تا من بکشانم . خودت خوب میدانی که محکوم هستی ؛ پس بهتره بی سرو صدا ازهم جدا شویم .
ـ آفتاب هم پدر میخواهد و هم مادر .
ـ نه پدر و مادری که برای او به جای آرامش وحشت و ترس ایجاد کنند ؛ این طفلی از وقتی که چشم باز کرده ؛ هیچ وقت روی آرامش ندیده ؛ چطور ادعا میکنی که او به پدری مثل تو احتیاج دارد ؟
ـ یعنی میخواهی او را از من بگیری ؟
ـ این حق قانونی یک مادر است .
ـ ما با قانون کشور خودمان ازدواج کردیم باهمان قانون هم از هم جدا میشویم .
ـ چه بهتر ؛ باهم به ایران میرویم .
سکوتی کرد و کیفش را به زمین گذاشت و روی مبل نشست و من من کنان گفت :« پس خودت تقاضای طلاق بده .»
منظورش را متوجه نشدم ؛ تا خواستم قبول کنم یک آن متوجه شدم که منظورش چیست . این داستان را خیلی وقت پیش برایم تعریف کرده بود ؛ بین دوستانش رسم بود که هروقت میخواستند زن و شوهری ازهم جدا شوند ؛ برای اینکه حق و حقوق طرف را ندهند این اصطلاح را به زبان می آوردند ؛ یعنی اینکه برو تمام حق و حقوقت را ببخش .
او از من خواست درخواست طلاق بدهم برای اینکه از او طلب پولی نکنم . چون طبق قانون آمریکا نصف دارایی اش به من تعلق داشت که وجدانا تمام آن چیزی که به دست آورده حاصل دارائی من بود .
او که میدانست تنها چیزی که در زندگی برایم اهمیت ندارد پول است و اگر طلاق میگرفتم یک ریال هم از او مطالبه نمیکردم ؛ پس چرا این حرف را به زبان آورد ؟ میخواست بیشتر ازاین خردم کند! خیلی شکست بیشتر از تمام سالهای عمرم ؛ دیگر حاضر نبودم لحظه ای او را ببینم .
با اندوهی که تمام وجودم را گرفته بود گفتم :« من که گفته بودم پول برای من هیچ وقت خوشبختی نیاورده . پس چرااینطور دلم را شکستی ؟ حالا فهمیدم که تمام این سالها برای پول من بود که باهام زندگی کردی و چه میدونم شاید ازهمان روز اول با همین قصد جلو آمدی . مسئله ای نیست خودم تقاضای طلاق میدهم فقط دیگر دلم نمیخواهد ببینمت .»
شایان دستپاچه شد و گفت :« من ... من ... چنین منظوری نداشتم ؛ باور کن من شما را دوست دارم . نمیخواهم تو و آفتاب را از دست بدهم .
با خونسردی گفتم :« بهتره بیشتر از این خودت را بازی ندهی ؛ لااقل با خودت صادق باش ؛ بهتره بروی .»
ـ مهتاب ؛ مهتاب .
دیگر جوابش را ندادم و به اتاق آفتاب رفتم . دخترم با چشمانی وحشت زده پشت در ایستاده بود . تا مرا دید گفت :« میخواهیم از پیش پدر برویم ؟»
او را از زمین بلند کردم و در آغوش فشردم و گفتم :« آره عزیزم میخواهیم به ایران برگردیم .»
جوابی نداد فقط محکم به سینه ام چسبید ؛ پاهایم سست شد و با دلی شکسته اشکهایم را در لا به لای موهای آفتاب پنهان کردم . دیگر از آن شب شایان به خانه نیامد ؛ مثل اینکه حکم آزادی اش را به دستش داده بودم . آن شب حال بدی داشتم که قادر به توصیف آن نیستم . سالهای سال با مردی زندگی کرده بودم که او را نشناخته بودم . چطور توانسته بود ده سال مرا بازی دهد و وانمود کند که دوستم دارد و من ساده لوح او را باور کرده بودم .
همان فردا به سراغ وکیلی رفتم ؛ به او اختیار تام دادم و گوشزد کردم که هیچ حق و حقوقی نمیخواهم ؛ فقط خیلی سریع طلاقم را بگیرد . بدون هیچ برخورد و جنجالی .
خندید و گفت :« از این بهتر چه میشود ؟ آرزوی هر مردی است که همسرش بدون حق و حقوقی طلاق بگیرد . اینکه دیگر جنجال ندارد ؛ تا به همسرتان تماس بگیرم او فورا خودش را میرساند و مدارک را امضا میکند .»
یک هفته طول کشید تا توانستم جای مناسبی برای زندگی پیدا کنم . نزدیک مادر آپارتمان کوچکی اجاره کردیم تا سر فرصت کارهایم را ردیف کنم و به ایران بازگردیم . درطول آن هفته از شایان هیچ خبری نبود . حتی تماسی نگرفت که احوال تنها دخترش را بپرسد . با اینکه حق داشتم که به شدت عصبانی باشم ؛ حتی از اوگلایه ای نداشتم ؛ خیلی وقته که برایم مرده .
مادر وقتی فهمید قصد جدایی از شایان را دارم تعجب نکرد . فقط ناراحت شد و گفت :« میدانستم روزی کارتان به اینجا خواهد رسید ؛ اما از اینکه پایان یک عشق به اینجا کشیده میشود غم دلم را میگیرد . هیچ کس ازدواج نمیکند برای اینکه روزی جدا شود ؛ اما متاسفانه گاهی اوقات دیگر تحمل یک لحظه زندگی مشترک برایتان غیرممکن میشود و آنجاست که زندگی برای او تمام میشود .»
فقط دو چمدان از آن زندگی را با خود آوردم و به وکیلم اطلاع دادم که با شایان تماس بگیرد و بگوید که ما خانه را ترک کردیم . درخانه جدید احساس راحتی میکردیم ؛ مخصوصا آفتاب که دوباره به مادر نزدیک شده بود . زندگی آرام و بی دردسری داشتیم . برنامه ی منظمی همراه با آرامش ؛ دیگر هراسان و دل نگران نبودیم شبها به راحتی میخوابیدیم و کسی نبود که نیمه شب ما را وحشت زده از خواب بیدار کند . دیگر کسی نبود که فکرم را مشغول کند و با اعصابی خرد و داغان به سرکار بروم و دیگر کسی نبود که فکرم را مشغول کند و با اعصابی خرد و داغان به سرکار بروم و دیگر کسی نبود که دلم برایش بتپد و هیچ گاه ... جای خالی شایان را احساس نکردم . اگر هر زمان دیگری بود به حتم از این جدایی آزرده میشدم اما حرفهای آن روز شایان همه ی عشق و علاقه ای که به او داشتم از بین برد .او به پول رسید و من به آزادی .همان چیزی که هر دو از روز اول به دنبالش بودیم ؛ سالهای سال به درختی دل بسته بودم که هرگز ثمر نداد و تلاشی بیهوده داشتم .
گاهی اوقات به یاد گذشته ها و تنهایی ام می افتادم ؛ آفتاب که حس میکرد چیزی مرا آزار میدهد به سراغم می آمد و مرا می بوسید . یکروز گفت :« مامی غصه ی پدر را نخور ؛ من خودم همیشه در کنارت هستم ؛ وقتی بزرگ شدم عروس نمیشم . میخواهم پیشت بمونم همه ی مردها مثل بابا هستند .»
او را در بغل گرفتم و گفتم :« نه عزیز دلم ؛ اینطور نیست . همه ی مردها بد نیستند . توهم بزرگ که شدی عروس میشی .»
اخم هایش را درهم کرد و گفت :« نوچ ؛ من میخواهم پیش تو بمانم .»
او را بوسیدم و گفتم :« هرچه تو بگویی عزیز دلم .»
با خوشحالی مرا بوسید و گفت :« مامی ؛ شوشو را بیاورم برایش لالایی بخوانی ؟»
و قبل ازاینکه جوابش را بدهم دوان دوان به سمت اتاقش رفت ؛ دقایقی نگذشت که با قیافه ای غمگین بازگشت و گفت :« مامی ؛ شوشو نیست !»
ـ عزیزم ؛ اتاقت را درست بگرد ؛ حتما آن را جایی گذاشتی .
به سمتم آمد و دستم را گرفت و گفت :« می آیی باهم بگردیم ؟»
ـ البته جان دلم .
به اتاقش رفتم اما هرجا را گشتم نتوانستم عروسک را پیدا کنم به او گفتم :« حتما آن را خانه ی مادر جا گذاشتی .»
درحالیکه بغض کرده بود گفت :« فکر میکنم آن را در خانه ی پدری جا گذاشته ام .»
ـ بهتره آن را فراموش کنی ؛ یکی بهتر از آن را برایت میخرم .
ـ نه مامی ؛ من فقط شوشو را میخواهم .
اعصابم بهم ریخت . دلم نمیخواست دوباره به آن خانه پا بگذارم .درحالیکه سعی میکردم برخودم مسلط باشم گفتم :« به مادر میگویم با پدرت تماس بگیرد تا آن عروسک را برایت بیاورد .»
پاهایش را بهم کوبید و گفت :«نه ؛ پدر هیچ وقت شوشو را برایم نمی آورد.»
دلم نمیخواست در آن شرایط شایان را ببینم . به او گفتم :« باشه فردا صبح میرویم آن را می آوریم .»
اخم هایش را درهم کرد و گفت :« تو دیگر مرا دوست نداری !»
او را بغل کردم و بوسیدم و گفتم :« این چه حرفیه که میزنی ؛ تو جان منی عزیز دلم . لباست را بپوش تا برویم .»
ازخوشحالی صورتم را بوسه باران کرد و گفت :« الهی فدات بشوم .»
ناگهان دلم لرزید او را محکم به سینه چسباندم و گفتم :« دیگه این حرف را نزن .»
ساعت ازشش گذشته بود . به حتم هنوز شایان به خانه نیامده ؛ سوار ماشین شدیم و به سمت مرکز شهر به راه افتادیم . دلشوره ی عجیبی داشتم . ازاینکه میخواستم به جایی قدم بگذارم که جز یادبودهای تلخ چیزی بخاطر نداشتم ؛ احساس بدی داشتم . آفتاب ازخوشحالی روی پاهایش بند نبود ؛ شعر میخواند دستم را میبوسید و به نوعی سعی میکرد شادی اش را نشان دهد . حرفهای بی سرو ته میزد و خودش شروع میکرد به خندیدن . ازاینکه او را اینقدر شاد می دیدم خوشحال بودم . آنقدر سرم را گرم کرد که گذشت زمان را متوجه نشدم و راهی که همیشه طولانی به نظر می آمد به پایان رسید . همه جا ساکت و آرام بود ؛ سکوتی تلخ که آزارم میداد . با دلواپسی دکمه ی آسانسور را زدم ؛ آفتاب دستم را محکم گرفته و به چهره ی نگرانم چشم دوخته بود و همانطور که دستم را نوازش میکرد گفت :« مامی ؛ من کار بدی کردم ؟!»
لبخندی زدم و گفتم :« نه عزیزم ؛ تو هیچ کار بدی نکردی .»
وقتی آسانسور توقف کرد ناگهان دلم فرو ریخت ؛ به خود نهیب زدم :« هی دختر اینهمه ترس برای چیست ؟ »میخواستم با قامتی استوار قدم بردارم اما درتوانم نبود . با پاهایی لرزان به سمت در آپارتمان به راه افتادم ؛ جرات باز کردن در را نداشتم . دوبار کلید از دستم افتاد تا توانستم در را باز کنم ؛ آفتاب حرصش گرفته بود گفت :« مامی چرا اینطور شدی ؟ تو اصلا لازم نیست بیایی ! من میروم و عروسکم را می آورم .»
و به سرعت ؛ قبل ازاینکه جوابش را بدهم به داخل آپارتمان رفت ؛ چنددقیقه گذشت اما از آفتاب خبری نشد ؛ حتما عروسکش را پیدا نکرده وبه دنبال آن میگردد . اما وقتی دیدم که ماندنش غیرعادی شده در را کمی به عقب هل دادم و وارد شدم . به اطراف نگاه کردم همه چیز مثل همان روزی بود که آنجا را ترک کرده بودیم . یک آن دلم گرفت و غم دنیا بر دلم سنگینی کرد .هنوز عکس من و آفتاب روی شومینه دیده میشد . دیگر نتوانستم بیشتر از آن تحمل کنم و با دلی شکسته به سمت اتاق آفتاب رفتم که با تعجب او را درحالیکه دستش را جلو دهانش گرفته بود ؛ مقابل اتاق خوابمان دیدم ؛ خدایا چه چیزی برایش اینقدر تعجب آور است که او را این چنین میخکوب کرده ! آهسته آهسته به سمت او رفتم . قبل ازاینکه حرفی بزنم صدای افتادن شیئی شنیده شد؛ ترسیدم مبادا دزد باشد به سرعت آفتاب را در بغل گرفتم و قبل ازاینکه دور شوم نیرویی نگاهم را به طرف اتاق خوابمان کشاند . باورم نمیشد ؛ اصلا مثل اینکه خواب می دیدم . این موقع روز چه کسی میتواند درخانه ما باشد ؟ حتما شایان کلید خانه را به یکی از دوستان آشغالش داده ؛ اما خدایا اشتباه میکنم این بوی ادکلن خیلی آشناست .دقت بیشتری کردم ؛ چشمانم به من دروغ نمیگفت ؛ او خود شایان بود. مرد زندگی ام ؛ کسی که بخاطرش حاضر بودم جانم را فداکنم . هرفکری میکردم جز اینکه با آن صحنه برخورد کنم . خدایا ! باورم نمیشد . شایان بایک زن در خانه ی من ؛ اتاق من و تخت من ... یعنی یک مرد میتواند اینقدر پست باشد در طول سالهای زندگیمان به تنها چیزی که فکر نمیکردم خیانت بود وحالا به همین راحتی با چشم هایم چه میدیدم ؟ ما که هنوز ازهم جدا نشده ایم ! زانوانم سست شد و به لرزیدن افتاد ؛ تعادل خود را نمیتوانستم حفظ کنم . زانو زدم و سرآفتاب را به روی شانه ام گذاشتم تا آن صحنه ی زشت و وقیح را بیشتر از آن نبیند از دیدن آنها حالم بهم خورد . آنقدر غرق درخود بودند که توجهی به ما نداشتند . آن زن را به خوبی می شناختم . یکی از مشتری های شرکت بود . آنها خیلی وقته که باهم هستند ؟ از به یاد آوردن این موضوع حالت تهوع شدیدی به من دست داد و همه چیز دور سرم چرخید ؛ هیچ وقت فکرنمیکردم که روزی شایان به من خیانت کند . آنقدر ساده لوح و ابله بودم که او را سوای دیگران میدانستم و خدا شاهد است درطول سالهای زندگی ام هیچ گاه فکرم به خطا درمورد او نرفت . در تمام این مدت من احمق را بازی میداد ؛ دردل به
حماقت خود خندیدم و این ضربه ی دیگری بود که شایان بر روح و پیکرم زد . او به نظرم آنقدر پست بود که حتی لیاقت نداشت که دهان باز کنم وهرچه لایقش است به او بگویم . فقط تنها کاری که کردم آفتاب را در آغوشم پنهان کردم . دلم نمیخواست روح لطیف او به همین راحتی آلوده شود . ناگهان آفتاب از آن حالت مات زده بیرون آمد و شروع کرد به جیغ کشیدن . به هیچ عنوان نمیتوانستم او را کنترل کنم . تازه آنموقع متوجه ما شدند ؛ بدون اینکه بخواهم حرفی بزنم گفتم :« خیلی ...»
دیگر هیچ کلمه ای در دهانم نچرخید و با عجله به سمت در دویدم . فقط صدای او را می شنیدم :« مهتاب ؛ مهتاب .»
یادم نیست چگونه خودم را به پارکینگ رساندم و چگونه ماشین را روشن کردم وبه راه افتادم ؛ فقط وقتی به خود آمدم که با سرعت زیاد درجاده به سمت خانه حرکت میکردم . یک لحظه آن صحنه ی چندش آور را نمیتوانستم فراموش کنم . حال آفتاب ازمن بدتر بود ؛ او چشمانش را بسته بود و دستان مرا محکم در دست میفشرد و جیغ میکشید . سراو را به روی زانویم گذاشتم و آرام آرام نوازش کردم . هرچه سعی میکردم تا بتوانم دهان باز کنم و کلامی برزبان بیاورم تا او آرام شود ؛نتوانستم لبانم بهم چسبیده بود . فقط میراندم و سر او را نوازش میکردم ؛ صورتم از اشک خیس شده بود و همه جا را تار می دیدم . جنون آنی به من دست داده بود و اصلا فکرم کار نمیکرد که ماشین را کنار بزنم تا کمی آرام بگیرم . آفتاب محکم به من چسبیده بود ؛ حتی او هم متوجه سرعت زیادم شد و با قیافه ی وحشت زده ؛ جاده را نگاه میکرد. وقتی صورت معصوم او را می دیدم جری تر میشدم ؛ خدایا دختری به این سن و سال چه صحنه ی وحشتناکی دیده . چطور میتوانست او را فراموش کند ؟
حال بدی داشتم چندبار چشمانم را بستم تا آن صحنه ی زشت ازجلوی چشمانم محو شود ؛ اما فرقی نمیکرد ؛ برای همیشه در ذهنم نقش بسته بود . ازشدت عصبانیت لحظه به لحظه بر سرعتم می افزودم حتی چراغ اخطار روشن شد و بوق هشدار دهنده هم به صدا درآمد ؛ اما برایم اهمیتی نداشت .پایم را به روی گاز آن چنان محکم فشار میدادم که عضلات پایم منقبض شده بود و یک آن نتوانستم ماشین را کنترل کنم ؛ تنها چیزی که بخاطر دارم صدای فریاد آفتاب و صدای بوق گوشخراش تریلی بود .
وقتی چشمانم را باز کردم همه جا را تار می دیدم نور سفیدی که هر لحظه روشن تر میشد چشمانم را اذیت میکرد ؛چهره ی متبسم دونفر که لباس سفید به تن داشتند نظرم را جلب کرد ؛ خدایا من کجا بودم ؟ هرچه به ذهنم فشار آوردم ؛ بخاطر نیاوردم که چه اتفاقی افتاده ؛ میخواستم ازجا برخیزم اما توانش را نداشتم . یکی ازچهره های متبسم گفت :« بهتره ازجایت تکان نخوری . در موقعیتی نیستی که بتوانی حرکت کنی .»اصلا هیچ چیز را نمیتوانستم بخاطر بیاورم با صدای گرفته ای که به سختی از حنجره ام بیرون می آمد گفتم :« من کجا هستم ؟»
ـ شما در بیمارستان هستید به اتفاق فرزندتان در جاده با یک تریلی تصادف کردید .
تمام حواسم را متمرکز کردم تا توانستم به یاد بیاورم چه اتفاقی افتاده و به ناگاه به یاد آفتاب افتادم هراسان گفتم :« آفتاب ؛ دخترم کجاست ؟»
ـ او هم در بخش کودکان تحت مراقبت است .
ـ چه اتفاقی برایش افتاده ؟
ـ بهتره خودتان را ناراحت نکنید ؛ از خطر بزرگی نجات پیدا کردید .
ـ میخواهم او را ببینم .
ـ حتما او را خواهید دید ؛ حالا بهتره استراحت کنید .
ـ چندوقته که ما اینجا هستیم ؟
کمی فکرکرد و گفت :« هشت روز ؛ متاسفانه وضعیت شما خیلی حاد بود ؛ از ناحیه لگن و پای راست صدمه شدیدی خوردید و بر اثر شکستگی دنده هایتان خونریزی داخلی داشتید و همچنین بر سرتان ضربه وارد شده است .»
ـ برسر دخترم چه آمده ؟