خنده ام گرفت . گفتم :« نه .»
ـ خیلی خوبه ؛ بزن بریم تا بعد از مدتها ؛ حالی ببریم .
روش زندگی ام را به کلی عوض کردم تا در کنار شایان خوشبختی را تجربه کنم . با مردی که به اینور آبها تعلق داشت ؛ همدل و یکی شدم ؛ او مرا به باغ رویاها برد و از رویاهای شیرنش سخن گفت ؛ از زندگی زیبایی که در پیش خواهیم داشت . او میخواست بهترین ها را به من هدیه کند ؛ سختی هایی را که چشیده بودم با طعم شیرین عشق از بین ببرد . می گفت تلاش خواهد کرد تا یک زندگی که لیاقت مرا داشته باشد مهیا کند ؛ قصر زرینی برایم خواهد ساخت که همگان را متعجب میکند ؛ آنقدر شیرین و لطیف صحبت میکرد که باورم شد و روز به روز بیشتر در این باور غرق شدم . همه ی زندگی ام در شایان خلاصه میشد و درکنار او احساس آرامش میکردم .
بالاخره با کمک بابک خانه ای با قیمت مناسب خریدیم ؛ بابک خانه را به حراج گذاشته بود و به علت اینکه چندین سال خالی بود ؛ فرسوده شده بود وبه تعمیر احتیاج داشت ؛ شایان با شوق و ذوق تمام تعمیرات را خودش برعهده گرفت . هرچند که چندین ماه طول کشید ؛ اما هر دو راضی بودیم ؛ باورم نمیشد که شایان چنین با اشتیاق دل به کار بسته باشد ؛ خدا میداند با چه لذتی درها و دیوارها را رنگ زد ؛ پشت بام را تعمیر کرد و حیاط خانه را گل کاری و حصارها را مرمت کرد .
روزهای آخر دیگر رمقی درتن نداشت . وقتی فنجانی چای داغ به دستش دادم گفتم :« خیلی خسته شدی ؟» عرق پیشانی اش را پاک کرد و لبخندی برلب آورد و گفت :« وقتی که در کنارم هستی ؛ خستگی را احساس نمی کنم . تا چند سال دیگر بهترین خانه را در این شهر برایت خواهم خرید .»
ـ من ناراضی نیستم .
ـ میدونم عزیزم ؛ تو هیچ گاه از من چیزی نخواستی و این مرا بیشتر شرمنده میکند .
ـ آخه من کمبودی احساس نمیکنم .
ـ اما من چرا . تا حالا من هیچ کاری برای تو انجام ندادم ؛ هرچه بود و هست همه به تو تعلق دارد و من به عنوان یک مرد ...
ـ خواهش میکنم این حرف را نزن ؛ هرچه هست به هر دوی ما تعلق دارد و همین که در کنار تو احساس خوشبختی میکنم یک دنیا برام ارزش داره .
سکوتی کوتاه کرد و گفت : بابک میخواهد شرکتش را گسترش دهد و یکی دو شعبه دیگر در سطح شهر راه اندازی کند .اگر بتوانم در یکی از شعب سهم کوچکی داشته باشیم ؛ کم کم رویاهایم تحقق خواهد یافت .
با خوشحالی گفتم:« این که خیلی خوبه ؛ هنوز مقداری از پس اندازمان باقی مانده .»
ـ نه نه ؛ منظورم این نبود . من خودم مقداری پول پس انداز کردم ؛ اگر تا یک سال دیگر همینطور کار بکنم ؛ میتوانم بیست درصد از شرکت را شریک شوم .
با دلخوری گفتم :« مگر من وتو داریم !»
ـ نه این حرفها نیست . دلم میخواهد در این زندگی خودم هم سهیم باشم . باید کاری کنم که بدانم مرد خانه هستم ؛ میدونی یه جورایی داره بهم برمیخوره .
باورم نمیشد که شایان در کنارم نشسته باشد و این حرفها را بزند . چقدر تغییر کرده ! حسابی برای خوشد مردی شده . برای اینکه غرورش جریحه دار نشود گفتم :« هرچند که من و تو نداریم ؛ اما حالا که اینجور فکر میکنی میتوانم این پول را بهت قرض بدهم .»
با خوشحالی دستهایش را بهم کوبید و گفت:« این فکر خوبی است . یکسال ؛ یکسال کافی است . من آن را به تو بازخواهم گرداند . هیچ چیز بهتر از این نیست که در کاری که انجام میدهی سرمایه خودت در کار باشد تا نیروی مضاعف بگیری و سعی و تلاش بیشتر بکنی . من در آینده ای نزدیک شرکت بزرگی خواهم زد که به خودمان تعلق خواهد داشت .»
و مرا در آغوش گرفت و گفت :« هیچ وقت این محبتت را فراموش نمیکنم . ما به آرزوهایمان خواهیم رسید و برقله ی خوشبختی خواهیم ایستاد .»
* * * 
کم کم به زندگی جدیدمان عادت کردم . مرا از «سوانح » به بخش منتقل کردند ؛ روحیه ام به کلی عوض شد . با جان و دل از بیماران مراقبت میکردم ؛ پای صحبت هایشان می نشستم و دلسوزانه به حرفهایشان گوش میدادم و مرا ناجی خود میدانستند . چند دوست خوب پیدا کردم ؛ یکی از آنها جسیکا است که از انگلستان مهاجرت کرده ؛ سه سال است که در این بیمارستان کار میکند و تجربه ی زیادی کسب کرده و همیشه با درایت و هوشیاری سعی میکند اشتباهات دیگران را تا جایی که به کسی صدمه نزند برطرف کند . او راهنمای خوبی برایم است و اگر مشکلی برایم پیش آید از او کمک میگیرم ؛ البته همه مثل جیسکا مهربان نیستند ؛ کسانی هم وجود دارند که مثل یک ماشین کار میکنند و باید حتما دستورات را مو به مو اجرا کنند و از کوچکترین خطای دیگران چشم پوشی نمیکنند . روی هم رفته ضوابط اینجا به شکلی است که هرکس سرش تو لاک خودش است و کاری به کار کسی ندارد . در قبال هشت ساعت کار حقوقی میگیری که استحقاقش را داری و حتی یک دقیقه وقتت به هدر نمیرود .
شایان هم تمام وقتش را بر روی شرکت گذاشته ؛ کمتر همدیگر را می بینیم اما همان لحظات کم برایمان دنیای ارزش دارد. عصرها در حیاط کوچکمان با گل و گیاه خودم را سرگرم میکنم . به تازگی با پیرزن مهربانی که در همسایگی مان زندگی میکند آشنا شده ام . او هم مثل من تنهاست ؛ یک پسرخوانده دارد که در ایالت فیلادلفیا زندگی میکند و شش ماه یکبار به دیدن مادرش می آید از اینکه من او را مادر به تلفظ انگلیسی صدا میزنم بسیار خوشحال میشود . در ذهنم همیشه تداعی شده که مردم این ور آب بی عاطفه هستند و نسبت به دیگران بی تفاوت اما با دیدن مادر این ذهنیت از بین رفته است . او سنبل صفا و صمیمیت و مهربانی است . درهمین مدت کوتاه آن چنان در دلم نشسته که خیلی راحت داستان زندگی ام را برایش بازگو کردم . با اینکه صحبت هایم او را به تعجب انداخت ؛ اما با خوشرویی مرا دلداری داد . نصایح او خیلی به دلم می نشیند ؛ میگوید:« زندگی یک مبارزه است که باید سعی کنی پیروز شوی . تا وقتی که پیروزی نزدیک است ؛ امید در تو قوت می گیرد . اما همین که جا را برای شکست خالی کردی ؛ ناامیدی و یاس همه ی وجودت را خواهد گرفت و آن چنان برتو غلبه میکند که مبارزه را خواهی باخت .»
او بوی مامانی را میدهد و مرا به یاد خاطرات دوران کودکی ام می اندازد .
آن وقتها خیلی به خانه مامانی میرفتیم . به تازگی از آمریکا آمده بودیم و بیشتر وقتمان را در کنار مامانی می گذراندیم و آخر شب پدر به دنبالمان می آمد . چقدر دلم برای آن دوران تنگ شده ؛ همه دور هم بودیم ؛ پدر هنوز مستبد نشده بود و هرچه ما می خواستیم همان بود . ای کاش هیچ وقت او عوض نمیشد و همان بابای خوب قدیمی باقی می ماند که هرهفته دست ما را میگرفت و به پارک میبرد . ما را با چه شور و شوقی در بغل میگرفت و میبوسید ؛ مامانی را با اصرار به خانه مان می آورد و نمی گذشت برود . هیچ وقت لبخند را بر روی لبان مادر فراموش نمی کنم . آخرین باری را که با پدر به پارک رفتم ؛ همیشه به خاطر دارم . آن روز پدر خیلی سرحال بود . بعد از بازی در پارک ما را به فروشگاهی برد و گفت :« هرچه دوست دارید بردارید .»
با خوشحالی من و ماهان از اینطرف فروشگاه به آنطرف میرفتیم ؛ قدرت تصمیم گیری نداشتیم ؛ از بین آن همه اسباب بازی انتخاب سخت بود . ماهان بالاخره موفق شد و دوچرخه ای را انتخاب کرد ؛ اما من همینطور به تماشای عروسک ها ایستاده بودم . پدر به سراغم آمد و گفت :« میخواهی کمکت کنم ؟»
با خوشحالی سرم را تکان دادم .پدر از فروشنده خواست چند تا از اون عروسکها را برایم بیاورد . همانطور که فروشنده عروسکهای زیبا و گران قیمت را روی میز می چید ؛ ناگهان در گوشه ی مغازه عروسکی معمولی با لباسی چروک ؛ لا به لای اسباب بازی ها نظرم را جلب کرد . با خوشحالی به سمتش رفتم و آن را برداشتم ؛ صورت معصومی داشت و بیشتر از هرچیز بغضی که در چهره داشت نظرم را جلب کرد . آن را بوسیدم و به سمت پدر رفتم و گفتم:« این هم شوشوی من .»
و از آن روز به بعد شبی نبود که بدون شوشو بخوابم . اما حیف که زندگی راه خودش را میرود و ما نمی توانیم مسیرش را تغییر دهیم . به ناگاه طوفانی سهمگین همه چیز را خراب کرد؛ دیگر افکار پدر با مامانی یکی نبود و سر کوچکترین مسئله ای باهم بحث میکردند . عقیده هایشان از زمین تا آسمان با هم فرق داشت . ازهمانموقع بود که فاصله ها روز به روز بیشتر شد ؛ مامانی را کمتر می دیدم و جو خانه روز به روز مستبدانه تر شد ؛ مادر هم بدون اعتراضی زیر بار این استبداد رفت . با اینکه بچه ای بیش نبودم ؛ اما از آنچه در اطرافم میگذشت راضی نبودم ؛ در اندک زمانی پدر آن چنان تغیر کرد که از نگاه کودکانه ام دور نماند . دیگر از بازی های کودکانه ؛ پارک و خانه ی مامانی خبری نبود . فقط به جاهایی میرفتیم که پدر حکم میکرد . به مجالس مذهبی و روضه خوانی ؛ اوایل لذت میبردم ؛ چون با بچه های همسن خودم دورهم جمع میشیدیم و بازی میکردیم ؛ اما از وقتی که بزرگ تر شدم و باید به اجبار کنار مادرو ماهان می نشستم ؛ برایم سخت بود و از همان زمان جدال من و پدر آغاز شد هرچه بزرگتر میشدم ؛ همچنان که عشق و نیازم به او بیشتر میشد ؛ فاصله ی عقیده هایمان هم بیشتر و بیشتر شد ؛ تا جایی که دیگر نتوانستیم همدیگر را تحمل کنیم و سر کوچکترین مسئله ای با هم اختلاف سلیقه داشتیم .
به اتفاق شایان به کلینیک پزشکان رفتیم . دل توی دلم نبود ؛ تا دقایق خبری میرسد که مدتها در انتظارش بودم . حال شایان هم بهتر از من نبود . هر دو با هم تصمیم گرفتیم بچه دار شویم . پنج ؛ شش سالی از ادواجمان گذشته ؛ تا حالا شرایطمان جور نبود؛ اما حالا به لطف خدا من کار ثابتی پیدا کردم و شایان هم در شرکت مشغول بود ؛ البته بیشتر سهام شرکت متعلق به بابک بود ؛ اما درآمد خوبی داشت و راضی بودیم .
یک شب که برای خوردن شام با شایان بیرون رفته بودیم ؛ بدون هیچ مقدمه ای گفت :
ـ مهتاب ؛ چطورخ ؟ از این زندگی راضی هستی ؟
همانطور که مشغول خوردن غذا بودم سرم را تکان دادم و گفتم :« خیلی عالی است . فکر نمیکردم بتوانم عادت کنم .»
ـ من چطور ؟ همسر آیده آلی هستم ؟ توانستم در این مدت خودم را نشان دهم ؟
لبخندی زدم و گفتم :« توهم مرد خوبی هستی . حالا چی شده ؟»
ـ هیچی ؛ فقط میخواستم ببینم توانستم به قولم عمل کنم .
ـ برای اولین بار مثل اینکه به قولت عمل کردی .
ـ خب ؛ الهی شکر ؛ حالا اگر گفتی چی میتونه این خوشبختی را کامل کند .
کمی فکرکردم ؛ ولی عقلم به جایی نرسید . گفتم :« نمیدونم ؛ فکرنکنم چیزی کم داشته باشیم .»
چشمانش را ریز کرد و با لبخندی گفت :« یه بچه .»
لقمه در دهانم ماند . تا اونموقع به این موضوع فکرنکرده بودم ؛ با تعجب گفتم :« چی ؟»
ـ بچه ؛ نوزاد کوچولوی ما .
ـ آخه من هیچ وقت بهش فکر نکردم .
ـ خب از حالا تا هر وقت که بخواهی میتونی بهش فکرکنی .
ـ به نظر من که هنوز زوده .
ـ چی زوده ! تازه دیر هم شده ؛ الان چند سال از ازدواجمان میگذرد ؟
ـ پنج سال .
ـ پنج سال و هشت ماه .
ـ آخه من آمادگی اش را ندارم .
ـ ممکنه بگویی چه موقع آمادگی اش را پیدا میکنی .
ـ من و تو هر دو سرکار هستیم ؛ کی میخواهد بچه را بزرگ کند ؟
ـ حرفهای عجیبی میزنی ؛ خب پرستار میگیریم .
اصلا فکر نمیکردم بتوانم بچه ای را به تنهایی بزرگ کنم ؛ لااقل اگر در ایران بودیم میتوانستم روی کمک مادر حساب کنم ؛ اما اینجا چی ! بعید میدانستم که از عهده اش بربیایم ؛ اما آخر اصرارهای او مرا نرم کرد . و حالا به انتظار نشسته ایم . بالاخره نامم را صدا کردند ؛ دکتر با خوشرویی آزمایش ها را از نظر گذراند و به ما تبریک گفت . ازخوشحالی شوک زده شدیم دکتر گفت :« مگر منتظر این خبر نبودید ؟»
شایان از خوشحالی بلندشد و دست دکتر را محکم فشرد و گفت :« متشکرم ؛ خبر بسیار خوبی بود .» و مرا در آغوش گرفت و گفت :« دیدی به آرزویمان رسیدیم ؛ بهت تبریک میگویم .»
از شدت هیجان زدم زیر گریه و درحالیکه شایان را محکم در بغل گرفته بودم گفتم :« خوشحالم شایان ؛ خیلی خوشحالم ؛ به اندازه یه دنیا .»
از آن روز به بعد شایان مثل یک مادر از من مراقبت میکرد ؛ نمیگذاشت کاری انجام دهم . هرچه میخواستم برایم مهیا میکرد . کتابی خریده بود درباره ی تغذیه زنان باردار و طبق آن عمل میکرد . وقتی که در خانه بودم ؛ چندبار از شرکت تماس میگرفت و احوالم را میپرسید . از مادر خواسته بود که مراقبم باشد و او هم مثل یک مادر از من پرستاری میکرد . در طی زندگی مشترکمان ؛ شایان را این چنین ندیده بودم ؛ هیچ وقت محبتی حاکی از دوست داشتن که ته دلم را گرم کند حس نکردم و حالا یکباره یک پارچه شور و عشق شده بود . او احساس میکردکه پدر خواهد شد و از این به بعد مسئولیتی سنگین برعهده دارد . اگر میدانستم یک بچه اینقدر زندگی را شیرین میکند به حتم زودتر از این بچه دار میشدم .
اما در این دوران بیش از هرچیزی به مادر احتیاح داشتم ؛ یاد ماهان افتادم که وقتی باردار بود چقدر دورش شلوغ بود ؛ از یکطرف ما و از طرف دیگر خانواده همسرش ؛ یک روز او را تنها نمی گذاشتیم . مادر با چه شور و شوقی برایش سیسمونی تهیه کرد . اما من این ور دنیا تنها و بی کس هستم و فقط شایان را دارم خدا میداند که چقدر دلم هوای مادر را کرده ؛ وقتی خبر حاملگی ام را تلفنی شنید ؛ تا لحظاتی نمیتوانست حرف بزند ؛ میدانستم که بغض راه گلویش را گرفته . درحالیکه سعی میکرد لرزش صدایش را کنترل کند گفت :« عزیزم بهت تبریک میگویم ؛ خیلی وقته که منتظر چنین روزی بودم ؛ اما هیچ وقت دلم نمیخواست با این همه فاصله این خبر را بشنوم ؛ ای کاش همین جا در کنارم بودی تا میتوانستم ازت مراقبت کنم ؛ مواظب خودت باش . هر روز با تو تماس می گیرم . جان مادر ؛ هرچه خواستی بگو تا برایت بفرستم لواشک ؛ آلوچه و ... چه میدانم همین تنقلات که زنهای باردار دوست دارند .»
اما ای کاش او در کنارم بود ؛ تلفن های مکرر او نمیتوانست جای خالی اش را پر کند . مادر به راحتی میتوانست برای زایمان به آمریکا بیاید ؛ اما فقط و فقط به خاطر پدر از فرزندش گذشت ؛ خدا میداند چقدر آن لحظه بهش احتیاج داشتم ؛ اما او هیچ سعی و تلاشی برای آمدن نکرد ؛ با روحیه ای که از مادر سراغ داشتم ؛ میدانستم که حتی از پدر هم درخواست نکرده که مبادا خاطر او را بیازارد . نمیدانم فرزند عزیزتر است یا همسر؟ آن هم فرزندی که دوسال از دیدارش محروم بود ؛ من هم باید سعی کنم دل بستن به ایران و خانواده را به کلی از ذهنم بیرون کنم ؛ حالا که شایان تا این حد تغییر کرده ؛ باید من هم خودم را تغییر دهم .
کم کم همه ی جان و ایمانم شایان شد ؛ مثل همان اوایل ازدواجمان ؛ حتی گاهی اوقات که در بیمارستان مشغول کار بودم ؛ دلم هوای او را میکرد . همه ی زندگی ام در او فرزندی که در راه داشتم خلاصه میشد . میخواستم تمام خوشبختی ام را به پای آنها بریزم ؛ میخواستم یک زندگی آرام و دوست داشتنی برای آنها مهیا کنم ؛ میخواستم تا آخر عمرم در کنار آنها باشم و هرکاری که از دستم برآید برای همسر و فرزندم انجام دهم ؛ خواسته های زیادی داشتم که باید به آنها می رسیدم .
خانه مان بسیار کوچک بود و اتاقی برای تازه وارد نداشت ؛ شایان قول داده بود کارها که روبه راه شد ؛ جای بزرگتری بگیرد . برایم اصلا مهم نبود ؛ چون خودم در خانه ای بزرگ شدم که هشت تا اتاق خواب داشت ؛ سالن دویست و پنجاه متری و حیاطی به وسعت دوهزار متر . هیچ وقت در آن جای بزرگ احساس خوشبختی نکردم ؛ اما در این خانه فسقلی خوشبخت هستم .
وقتی خبر حاملگی ام را به پریا دادم از خوشحالی جیغی کشید و گفت :« باور نمیکنی که چقدر خوشحالم ؛ یه گوسفند برات نذر کردم ؛ قربان بزرگی خدا که به همین زودی جوابم را داد . حالا چند ماهت است ؟»
ـ سه ماه .
ـ ای بی معرفت حالا باید به من بگی .
ـ تو که مسافرت بودی .
ـ راست میگی ! اینقدر ذوق زده شده ام که حواسم نیست . از قول من به شایان هم تبریک بگو؛ اون حالش چطوره ؟
ـ شایان که خیلی عالیه ؛ باورنمیکنی ؛ به کلی عوض شده .
ـ یادته بهت گفتم مردها همیشه یه جور نمی مانند و تغییر میکنند . از اینکه احساس خوشبختی میکنی بی نهایت خوشحالم .
ـ راستی کاوه کوچولو چطوره ؟
ـ اون هم خوبه . آنقدر شیطون شده که خدا میداند . تازه راه افتاده و آرام و قرار نداره باور میکنی که هیچ چیز نمیگذارم در دسترسش باشد . هرچیزی که به دستش برسه باید فاتحه اش را خواند . خلاصه برای خودش وروجکی شده . دلم میخواست الان اینجا بودی و او را می دیدی ؛ مظلومانه آمده کنارم ایستاده و به چشمانم خیره شده ؛ دروغ نگویم دسته گلی به آب داده که این قیافه را به خودش گرفته ؛ اما به خدا خیلی شیرین است ؛ همین شیطنت هایش هم به دل می شیند . الهی که فدای چشمانت بشم .
میدانستم به کاوه است به او گفتم :« فدای چشمان من یا کاوه ؟»
ـ عزیز دلم فدای چشمهای تو هم بشم .
ـ خدا تو را زنده نگه دارد برای فرزاد و کاوه .
ـ مواظب خودت باش ؛ به فکر خودت و شایان و فرزندی که در راه داری باش . هیچ چیز جای یک خانواده خوب را نمی گیرد .
ـ متشکر ؛ از آرش چه خبر ؟ مدتهاست که نتوانستم با اوتماس بگیرم .
ـ اون هم خوبه ؛ سلام میرساند . این روزها خیلی گرفتار است از یکطرف کار و از طرف دیگر درس خواندن . کار بسیار سختی است .
ـ به او سلام برسون ؛ امیدوارم هرجا که هست موفق باشه .
ـ قربانت ؛ مواظب خودت باش . جان کاوه هرچیزی که خواستی تماس بگیر ؛ تو مثل خواهر برایم می مانی .
ـ تو همیشه لطف داشتی .
ـ قربانت خداحافظ .
هر وقت با پریا تماس میگیرم حس خوبی دارم . تمام خاطرات خوش گذشته را در وجودم زنده میکند . خوشحالم که از آن دوره ی بحرانی رهایی پیدا کردیم و حالا هرکدام زندگی خوشی را می گذرانیم .
وقتی که از نتیجه سونوگرافی مطمئن شدم سراز پا نمی شناختم . همیشه عاشق دختر بچه ها با آن لباسهای تی تیش مامانی و موهای بلند گیس کرده و خوش سرزبان بودم ؛ هرچند که خودم هیچ خیری ندیدم و به وضوح تفاوت بین دختر و پسر را می دیدم .با این وجود دلم میخواست دختری داشته باشم که بتوانم خواسته هایش را بفهمم و در انجام آنها کوتاهی نکنم و آرزوهای محالش را عملی کنم . شایان هم برایش فرقی نمیکرد . از اینکه می دید من اینقدر شاد و سرحال هستم خوشحال بود و با همفکری هم ؛ نوزاد از راه نرسیده را به لطف خدا « آفتاب » نامیدیم .
بعد از سونوگرافی دیگر دست از سر شایان برنداشتم ؛ به او اصرار کردم که هر چه زودتر برای خرید برویم . او میگفت زوداست اما من با پافشاری و اصرار بالاخره او را مجبور کردم و به اتفاق هم به فروشگاه کودکان رفتیم . از دیدن آن همه اجناس بچه گانه ذوق زده شده بودم ؛ نمیدانستم کدام را انتخاب کنم . از این طرف سالن به آنطرف میرفتم و دست خالی برمیگشتم ؛ گیج شده بودم و قدرت تصمیم گیری نداشتم . بالاخره فروشنده ای به سراغمان آمد و با خوشرویی از ما پرسید :« میتوانم کمکتان کنم .»
با خوشحالی گفتم :« چند دست لباس نوزاد و وسایل مورد نیاز اولیه را میخواهم .»
ـ فرزندتان چیه ؟
ـ دختر .
ـ بفرمایید از اینطرف .
و ما را به سالنی برد که تما اجناس آن سفید و صورتی بودند با خوشحالی ؛ با کمک فروشنده ؛ هرچیز که احتیاج داشتم برداشتم ؛ چندبار شایان کنار گوشم گفت :« عزیزم به فکر خانه ی فسقلی مان هم باش جای چندانی نداریم .»
من هم با دلخوری مقداری از وسایل را سرجایش گذاشتم ؛ اما بعد از دقایقی یادم رفت و دوباره شروع کردم و هرچه دوست داشتم برداشتم . او هم دیگر حرفی نزد فقط گفت :« باید خودت همه را جا بدهی .»
بدون اینکه به حرفش فکرکنم گفتم:« باشه ؛ قبوله .»
بعد از دوسه ساعت خریدمان را کردیم و راهی خانه شدیم و با کمک هم وسایل را در اتاق خوابمان چیدیم . شایان گفت :« با اینکه ازت قول گرفتم ؛ اما دلم نیامد کمکت نکنم .»
او را بوسیدم و گفتم:« متشکرم .»
تخت کوچکش را جفت تخت خودمان گذاشتیم و یک عروسک گردان بالای آن آویزان کردیم . وقتی کوکش کردم آهنگ ملایمی که بیشتر ریتم لالایی داشت از آن شنیده میشد . شایان دستش رابه روی شکمم گذاشت و گفت :« تا چند ماه دیگر صدای آفتاب کوچولو فضای این اتاق را پرمیکند .»
و ناگاه با خوشحالی گفت :« مهتاب ؛ مهتاب ؛ داره تکان میخوره ؛ الهی فداش بشم .»
باورم نمیشد که این همان شایان لوده باشد که یکپارچه آقا شده ؛ مثل اینکه از دوران نوجوانی و جوانی رخت بربسته و یک آقای به تمام معنا شده .
صبح زود به مادر زنگ زدم و از او خواستم که بیاید وسایل « آفتاب » را به او نشان بدهم ؛ درتمام این مدت مثل یک مادر در کنارم بود . وقتی که درخانه هستم امکان ندارد تا آمدن شایان مرا تنها بگذارد . او میگوید :« یه موقع فکرنکنی کسی را نداری ؛ من مادرت هستم ؛ هرچه خواستی وهرکاری که داشتی به من بگو ؛ شما ایرونی ها خیلی اهل تعارف هستید .»
آن روز هم با آمدنش خیلی خوشحال شدم .به سمتش رفتم و او را بوسیدم و به طبقه بالا بردم ؛ او هم دست کمی از من و شایان نداشت . با ظرافت خاصی لباسها را از کشو بیرون آورد و با لبخندی که حاکی از رضایت بود آنها را برانداز کرد و درحالیکه چیزی زیرلب زمزمه میکرد گفت :« خیلی عالیه ! حالا چقدر مانده که من نوه عزیزم را در بغل بگیرم .»
ـ سه ماه و بیست و سه روز .
ـ با این حساب وقت کافی دارم تا یک روتختی زیبا برای آفتاب ببافم .
ـ دستتان درد نکند ؛ نمیخواهد زحمت بکشید .
ـ بازم که داری تعارف میکنی .
ـ حرف تعارف نیست این کار خسته کننده است .
ـ اتفاقا نه تنها خسته کنند نیست ؛ بلکه سرگرمی جالبی است ؛ منهم که اکثر مواقع بیکار هستم . راستی برای آفتاب کوچولو پرستار پیدا کردی ؟
ـ نه متاسفانه ؛ به دنبال یک آدم مورد اعتماد هستم ؛ به این موسسات هم اطمینان ندارم ؛حالا دوستم یه قولهایی داده ؛ ببینم چی میشه .
ـ فکرکنم من میتونم از نوزادت مراقبت کنم .
ـ نه ؛ نه ، این دیگه کار شما نیست ؛ کار بسیار سختی است .
ـ میخواهی بگی که من از عهده اش برنمی آیم .
ـ این چه حرفیه که میزنید ؛ میدانم که شما از عهده ی همه کار برمی آیید ؛ اما مراقبت از یک نوزاد برای شما مشکل است .
ـ نه عزیزم ؛ من اگر در توانم نبود حرفش را نمیزدم ؛ فقط فعلا قول سه ماه را میدهم . اگر دراین مدت ازعهده اش برآمدم که ادامه میدهم . اگر نه ؛ آن وقت خودم برایت یک پرستار خوب پیدا میکنم . خودت میدانی که من تنها هستم و هیچ چیز مثل یک بچه شیرین و مامانی نمیتواند مرا از کسلی درآورد و میتوانم کمی تحرک داشته باشم .
ـ اگر شما راحت باشید من که از خدا میخواهم ؛ چه چیز بهتر از اینکه شما از فرزندم مراقبت کنید .
از پیشنهاد مادر خیلی خوشحال شدم . چه چیز بهتر از اینکه زنی کدبانو ؛ مهربان تمیز ؛ با چهره ای بشاش ؛ از فرزندم مراقبت کند . دیگر دلشوره و تشویش هم نداشتم و با خیال راحت به سرکار میرفتم .
* * * 
آنقدر سنگین شده بودم که سرکار هم مشکل داشتم . میتوانستم مرخصی بگیرم . اما دلم میخواست حداکثر استفاده را از آن بکنم . اگر تا ده ؛ بیست روز دیگر دوام می آوردم ؛ میتوانستم لحظات بیشتری را در کنار آفتاب بگذرانم . جسیکا که میدانست شب کاری برایم مشکل است ؛ شیفت های شبم را به عهده گرفته بود و بیشتر مواقع صبح کار بودم و عصرها به اتفاق مادر به پیاده روی میرفتم.

بالاخره طلسم شکسته شد و بعد از سه سال خستگی و اعصاب خرد کردن ؛ تصمیم گرفتیم به مسافرت برویم ؛ سفری پرخاطره که لحظه لحظه های آن هنوز هم در ذهنم نقش بسته . شایان هیچ گاه مرد دلخواهی نبود ؛ اما وقتی که میخواست خودش را خوب نشان دهد ؛ به ناگاه آن چنان تغییر میکرد که برایم عجیب و باورنکردنی بود . خیلی زود غم و غصه های گذشته را به فراموشی سپردم و دلم را پاک کردم ؛شاید یکی از علت هایی که شایان را به خواسته هایش میرساند قانع بودن من و گذشتم بود . همیشه در زندگی تا آنجایی که یادم است انسان باگذشتی بودم و هیچ وقت کینه ای از کسی به دل نگرفتم و هرچه که بود خیلی زود از خاطرم میرفت . در زندگی ام ؛پدر شایان نقش به سزایی داشتند که هرکدام به نوعی زندگی ام را تباه کردند ؛اما باز هم به انتظار اشاره ای از طرف آنها بودم تا جانم را برایشان فدا کنم . برای همین ؛ هر کاری ؛ هرچند کوچک ؛ که برایم انجام میدادند به اندازه دنیایی برایم ارزش داشت .به گفته خودشان هرکدام به نوعی برای خوشبختی من تلاش کردند ؛ اما نه آن خوشبختی که من خواهانش بودم ؛ هرکدام از دریچه دید خودشان زندگی ام را می دیدند و به اجبار میخوستند نظریه خود را به من 
بقبولانند.
وقتی که با کمک شایان وسایل را در صندوق عقب ماشین جا میدادم ؛ مثل اینکه روی ابرها قدم میگذاشتم . به هرکجا که نگاه میکردم جز زیبایی چیزی نمی دیدم . آفتاب با خرسی که در بغل داشت و پتویی که وقت خواب عادت داشت آن را به رویش بکشد ؛ به سختی از روی چمن عبور کرد و پتو را کشان کشان به سمت ماشین آورد . خوشحالی در سیمایش موج میزد . مثل اینکه اومتوجه شده بود که اتفاق عجیبی در حال وقوع است ؛شاید در آن سن و سال هیچ وقت پدر و مادرش را آنقدرخوشحال ندیده بود .
درجاده ای سرسبز که درختان تنومند و بلندش سردرهم فرو برده بودند و به سختی اشعه ی زیبای خورشید از لابه لای شاخه هایشان سعی به عبور داشت ؛ خوشبختی را با تمام وجود حس میکردم .آفتاب را در آغوش گرفته بودم و با موهای زیبایش بازی و مناظر زیبای طبیعت را تماشا میکردم . حال عجیبی داشتم ؛ حال خوشی که کمتر به سراغم می آمد . شایان با تبسمی روبه من کرد و گفت :« عزیزم در چه فکری هستی ؟»
سر آفتاب را بوسیدم و او را محکم به خود چسباندم و گفتم :« خوشحالم ؛ آنقدر خوشحالم که دلم میخواهد لحظه لحظه این سفر را در ذهنم ثبت کنم . متاسفانه این چندسال آنقدر سردرگم بودیم که هیچ وقت نتوانستیم وقتی برای خودمان باقی بگذاریم ؛این چندسال را خیلی زیبا میتوانستیم زندگی کنیم ؛اما آن چنان دو دستی به کار چسبیدیم که شبانه روز برایمان کم بود .»
دستش را به روی گونه ام کشید و گفت :« تمام شد ؛ از این به بعد زندگی جدیدی آغاز میکنیم . یک برنامه ریزی دقیق و منظم . جان من نگاهی به اطرافت بینداز ! چرا نباید از این همه زیبایی لذت ببریم ؛مگر دنیا را چندبار به آدم میدهند ؟»
بعد از مسافت طولانی که طی کردیم به یک جاده فرعی پیچیدیم .هرچه جلوتر میرفتیم انبوه درختان و نمناکی هوا بیشتر میشد .طبیعت زیبا و حال و هوای آن جنگل مرا به یاد شمال کشورمان می انداخت . یاد و خاطره آخرین باری که با بچه ها به ویلای شمال رفتیم در ذهنم مجسم شد ؛ به ناگاه به یاد آرش افتادم ؛ مدتها بود که از او خبری نداشتم.
شایان همانطور که زیر لب آهنگی زمزمه میکرد گفت :« مهتاب؛ این جنگل زیبا تو را به کجا میبرد؟»
خنده ام گرفت گفتم :« به شمال ایران .؛ یادته چه روزهای خوشی درکنار بچه ها گذراندیم.»
سرش را با علامت تاسف تکان داد و گفت :« یادش به خیر ؛ آنقدر خودمان را گرفتار کرده ایم که فرصت پیدا نمی کنیم با بچه ها تماس بگیریم . تو تازگی باکسی تماس داشتی ؟!»
ـ فقط پریا .
ـ از آرش چه خبر؟
ـ مدتهاست که از او خبری ندارم .
ـ او قرار بود به آمریکا بیایید ؛ نمیدانم با چه مشکلی برخورد کرده که هنوز کارش درست نشده ؛ باید با او تماس بگیرم ؛ او در حق ما خیلی برادری کرد.
ـ درسته ؛ حتما باهاش تماس بگیر و ببین اگرکاری دارد که میتونی برایش انجام دهی کوتاهی نکن .
ـ حتما ؛ حتما این کار را خواهم کرد.
نزدیک دریاچه کمپی کرایه کردیم ؛ محیط کاملا ساکت و آرام و برای ما نعمت بزرگی بود که بعد از مدتها نصیبمان شده بود . خدا میداند آن شب چقدر خوشبختی را نزدیک می دیدم . هیچ چیز برایم محال نبود ؛ به مانند سوپرمنی که ناممکن ها را ممکن میساخت . با آرامش سرم را به روی سینه ی شایان گذاشته بودم ؛ او موهایم را نوازش میکرد و از رویاهای شیرینش برایم میگفت و من بالبخندی از رضایت خود را در آنها شریک میدانستم . دنیا را آنقدر بزرگ می دیدم که حد و مرزی برایم نداشت و آروزهایمان را کوچک و دست یافتنی . رویاهای شایان مانند لالایی برایم نوایی خاص داشت و آنقدر شیرین و دلچسب سخن میگفت که لحظاتی بعد ؛ به خواب رفتم.
صبح زود از خواب برخاستیم و درکنار هم صبحانه ای را که شایان تهیه کرده بود خوردیم. این روزها آفتاب خیلی بد غذا شده و مرا حرص میداد ؛شایان با خونسردی لقمه ای کوچک برایش گرفت و به آفتاب گفت :« عزیزدلم میخواهی سوار قایق بشویم ؟»
آفتاب با تعجب به جایی که شایان اشاره میکرد نگاه کرد و آرام و بی صدا در بغلش نشست و همینطور که به دریاچه نگاه میکرد. صبحانه اش را خورد. خیلی دلم میخواست افکار او را بخوانم . از دریاچه چه تصوری دارد و آن را چگونه می بیند که اینقدر توجهش را جلب کرده و با دقت خاصی آن را نگاه میکند. همانطور که مشغول خوردن صبحانه بود شایان با آب و تاب برایش از پری دریایی میگفت و اوبا نگاه معصومش چشم به دهان شایان دوخته بود .
خورشید هنوز تمام سطح دریاچه را نپوشانده بود که سوار قایق شدیم و باروزتان به میان دریاچه رفتیم . آفتاب با آن کلاهی که بر سرداشت قیافه ی بامزه ای به خود گرفته بود ؛یکجا بند نمیشد و کنترل کردنش بسیار سخت بود . هرچه من حرص میخوردم شایان با خونسردی میگفت :« عزیزم بگذار راحت باشه ؛ من مواظبش هستم .»
به کناره ی قایق می آمد و به لبه ی آن تکیه میداد وبه سختی دستش را دراز میکرد که به آب برسد و آنگاه آن را با شتاب تکان میداد و از اینکه آب به صورتش می پاشید ذوق زده میشد و دستهایش را بهم می کوبید . من با وحشت چشمانم را بستم ؛ شایان درحالیکه لبخندی به لب داشت مرا در آغوش کشید و گفت :« جان من نگاه کن ؛ عجب دخترشیرینی است !»
خدا میداند آن لحظات چه لذتی برایم داشت ؛ چقدر درکنار آنها احساس خوبی داشتم ؛ خدایا مگر من اززندگی چه میخواستم ؟ باهم بودن و یکدل بودم . آیا این توقع زیادی است که یک زن از همسرش داشته باشد یا برآوردنش برای یک مرد اینقدر سخت است که ازتوان شایان خارج است ؟
شایان هم به وجد آمده بود و من و آفتاب را در آغوش گرفت و فریاد زد :« برای خوشبختی شما همه ی سعی و تلاشم را خواهم کرد.»
شبها دور آتش می نشستیم و شایان با آن پنجه طلایی اش بر روی سیم های گیتار زخمه میزد . با اینکه مدتها تمرین نکرده بود ؛ اما هنوزم مثل گذشته آن چنان مینواخت که همه را به دور خودش جمع میکرد . ازاینکه می دیدم او مورد توجه دیگران قرار گرفت غرور همه ی وجودم را میگرفت و به او افتخار میکردم وبه خود میگفتم :« تا ابد خوشبختی ام ادامه خواهد داشت . روزهای خوش زندگی در پیش است .»
هنوز هم بعد از سالها وقتی به یاد آن روزها می افتم ؛ از آن همه خوشبختی گریه ام میگیرد.
آن روز هم با اینکه هوا بارانی بود ؛ قایق را به روی آب انداختیم و پارو زنان به دور دستها رفتیم تا جایی که دیگر ساحل دیده نمیشد . درختان در اطراف دریاچه به طرز زیبایی درهم گره خورده بودند . نم نم باران در آن فضای سبز رنگ خون را در رگ هایم به جریان می انداخت ؛ آفتاب در آغوشم به خواب رفته بود ؛ شایان او را از بغلم جدا کرد و درجایی که برایش آماده کرده بود خواباند و بارانی اش را درآورد و با چوب ماهیگیری آن را طوری حائل آفتاب قرار داد که از باریدن باران در امان باشد و بعد در کنارم نشست و هردو به لبه قایق تکیه دادیم و ساکت و آرام آسمان را تماشا کردیم . صدای پرندگان تلاطم قایق و نم نم باران در آن هوای مه آلود سکوتی همراه با وحشت در دلم به وجود آورد ؛ اما با بودن شایان احساس امنیت کردم . نمیدانم چرا وقتی او درکنارم بود همه ی غم های عالم را فراموش میکردم و از هیچ کس و هیچ چیز نمیترسیدم . او را حامی خود می دیدم ؛ تکیه گاهی که دلم میخواست بهش تکیه کنم .
شایان آن سکوت زیبا را که برایم یه دنیا حرف داشت شکست و گفت :« مهتاب ؛ چه احساسی داری ؟» دستم را به دور گردنش انداختم و گفتم :« ای کاش دردرونم بودی تا میتوانستی احساسم را درک کنی . حالی هستم که نمیتوانم به زبان بیاورم . خوشبختی آن چنان وجودم را پرکرده که حتی نفس کشیدن هم برایم سخت است .»
گونه ام را بوسید و گفت :« خیلی خوشحالم که بعد از مدتها تو را این چنین شاد می بینم . یادته قهقه خنده هایت چه دلنشین بود ؛ عالم و آدم را به خنده وامی داشت . اما ... خیلی وقته دیگه صدای قهقهه هایت را نمی شنوم و میدانم که مقصرمن هستم .گاهی اوقات اشتباهاتی میکنم که آنموقع متوجه نمیشوم چه لطمه بزری به زندگی ام میزند ووقتی به خود می آیم که دیگر کار از کار گذشته ؛ اما اینبار نمیگذارم اشتباهاتم زندگی زیبایمان را بهم بزند . تصمیمات زیادی دارم که باید با صبر و حوصله و با کمک تو آنها را عملی کنم . میخواهم یک زندگی خوب و ایده آل برای تو و آفتاب بسازم . من همیشه فکر میکردم زندگی کردن در ایران خیلی سخته . از صبح تا شب باید کارکنی و آخرش هم درآمد بخور و نمیری داشته باشی ؛ اما حالا می بینم اینجا به مراتب زندگی کردن سخت تر است ؛ فقط یک قدم عقب بمانی دیگر جبرانش مشکل است . خود ما را نگاه کن ؛ هرکداممان به سختی کار می کنیم اما هیچ گاه آن زندگی که خواهانش بودیم و هستیم را با این اوضاع و احوال ؛ به دست نخواهیم آورد .»
ـ منکه راضی هستم و خدا را شکر میکنم ؛ درسته که زندگی آن چنانی نداریم . اما خب ؛ بدهم نیست . خانه و ماشینی هرچند کوچک و قدیمی داریم ؛ هردو کار می کنیم و حقوق خوبی داریم . دیگه اززندگی چه میخواهیم ؟ اگر ناشکری نکنیم میتوانیم ازاین همه نعمت که خداوند به ما عطا کرده استفاده کنیم و لذتش را ببریم .
ـ اما عزیزم ؛ ما آفتاب را داریم . باید تا آنجایی که در توانمان است برای آینده ی او تلاش کنیم ؛ آینده خوبی که من و تو در آن نقش به سزایی داریم .
ـ هر پدر و مادری تلاششان برای فرزاندانشان است ؛ما هم کوتاهی نکردیم و نخواهیم کرد. اگر کاری هست که میتوانیم برای آیند آفتاب انجام دهیم ؛ با کمال میل موافق هستم.
شایان لبخندی زد ومن من کنان گفت :« عزیزم همانطور که خودت میدانی من در این شرکت سهم آن چنانی ندارم . با اینکه همه ی زحمات به روی دوش من است ؛ اما سود اصلی را بابک میبرد . او قصد دارد خیلی زود شرکت دیگری به راه اندازد ؛ ماهم ...ماهم نمیتوانیم همینطور دست روی دست بگذاریم ؛باید کاری بکنیم.
ـ آخر چه کاری ؟ما که سرمایه ای نداریم .
ـ همچین بدون سرمایه هم نیستیم . من مقداری پس انداز دارم و اگر ... تو هم خانه را بفروشی ؛ میتوانیم وام قابل توجهی بگیریم و شرکتی به نام آفتاب تاسیس کنیم . البته من شرمنده هستم ؛ چون هنوز بدهی قبلی ام را هم به تو برنگرداندم ؛ اما اینبار فرق میکند .کار شرکت که راه افتاد خانه ای که لیاقت تو را داشته باشد برایت خواهم خرید . جدیدترین مدل ماشین و لوکس ترین وسایل زندگی را برایت فراهم خواهم کرد. حالا ؛ حالا نظرت چیه ؟
شاید منتظر عکس العملی از طرف من بود ؛ اما با کمال خونسردی گفتم :« من حرفی ندارم . خودت خوب میدانی هیچ وقت با تو این حرفها را نداشته ام ؛ اما باید واقع بینانه به این موضوع نگاه کرد.آیا سوددهی شرکت ؛ آن هم در بدو تاسیس ؛ به اندازه ای هست که بتواند اقساط وام ؛ اجاره خانه و هزینه زندگی مان را تامین کند ؟»
با خوشحالی گفت :« البته که هست عزیزم بیشتر از آنچه که بتوان فکرش را کرد .»
ناگهان به فکر مادر افتادم ؛ گفتم :« آفتاب بدجوری به مادر عادت کرده ؛ فکرنکنم بتواند باکسی دیگر کنار بیاید .»
ـ این چه حرفیه که میزنی ! ما که نمیتوانیم تا آخر عمرمان در کنار مادر زندگی کنیم .بهرحال یک روزی باید رفت و به نظر من هرچه آفتاب کوچکترباشد جدا کردن آنها راحتتر است .
ـ دل کندن از مادر برای خودم هم خیلی سخته ؛ بدجوری به او عادت کردم ؛ حتی بیش از آفتاب . او مثل مامانی برایم می ماند ... توی این کشور غریب فقط او را دارم .
ـ ما او را تنها نمی گذاریم ؛ تعطیلات آخرهفته به دیدارش میرویم و از او میخواهیم که به دیدارمان بیاید و اینقدر خودش را در خانه حبس نکند . حالا چی ؟باز هم مخالفی ؟
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم :«هرطور که خودت میدانی .»
دماغم را محکم فشار داد و گفت :« هی هی هر طور خودت میدانی نداشتیم ما با هم تصمیم می گیریم و باهم آن را عملی میکنیم. قبوله ؟»
با لبخندی گفتم :« آره قبوله .»
شایان از خوشحالی فریادی کشید و گفت :« خدایا شکرت ؛ دیگه ازاین بهتر نمیشه .»
ـ هیس ؛ آرامتر ممکنه آفتاب بیدار بشه .
ـ چه بهتر . بگذار اون هم در این شادی سهیم باشد ؛ از این به بعد زندگی جدیدی آغاز خواهیم کرد . عزیزم بخند که زندگی زیباست .
تردید داشتم اما دلم نمیخواست خوشحالی او را بهم بزنم ؛ به سختی خندیدم . در پشت آن چهره ی خندان غم بزرگی وجودم را گرفته بود . آیا رویاهایی که شایان به زبان آورد ؛ به حقیقت خواهد پیوس ؟آیا میتوانستم به او اعتماد کنم ؟ شک و نگرانی دوباره به سراغم آمد ؛ اما باید به او اعتماد کنم . شاید زندگی سرد و یکنواختمان به خاطر همین است ؛ اگر بخواهم تکیه گاهی در زندگی داشته باشم باید با او همقدم شوم و دل به دل او دهم ؛او را باور کنم که وجود دارد و میتواند مسئولیت خانواده را به عهده بگیرد . به قول خودش خیلی تغییر کرده و اگر امکانات بیشتری داشته باشد فعال تر و مسئولیت پذیرتر خواهدشد . باید به خود بقبولانم که او همه ی سعی و تلاشش را خواهد کرد ؛ برای یک زندگی بهتر .
شایان مثل اینکه فقط منتظر جواب من بود .وقتی به شهر برگشتیم زودتر از آنچه بتوان فکرش را کرد ترتیب کارها را داد . به سرعت خانه را به فروش گذاشت و با پس اندازی که آن چنان قابل توجه هم نبود توانست وام خوبی بگیرد وشرکتی که آرزویش بود به راه اندازد و آپارتمانی شیک و لوکس در یکی از محله های خوب اجاره کند . اما دل کندن از مادر برایم خیلی سخت و دشوار بود . با اینکه از دو ملیت ؛ دو زبان و دو مذهب و نژاد بودیم ؛ اما هردو وابستگی شدیدی نسبت به هم داشتیم . وقتی شنید که ما چنین تصمیمی گرفتیم با اینکه اصلا به روی خودش نیاورد و حرفی نزد که ما را منصرف کند ؛ ولی حس کردم که حال خوبی ندارد . حتی نتوانست کلامی بر زبان بیاورد و فقط تا دقایقی آفتاب را تماشا میکرد که به اینطرف آنطرف میدوید و بعد مثل اینکه موضوعی به یادش افتاده باشد گفت :« آفتاب را چه میکنی ؟حتما برایش پرستار میگیری ؟»
در صدایش آن چنان غمی بود که ناخودآگاه دلم گرفت . چطور میتوانستم او را بی رحمانه از آفتاب جدا کنم . او که مدتها تنهایی را تجربه کرده بود حالا با آمدن آفتاب جانی دوباره گرفته و از آن کسالت و غمی که در چهره اش موج میزد رها شده بود اما من و شایان با قساوت قلب این جان دوباره را از او گرفتیم . شاید بدترین ضربه را مادر و آفتاب خوردند ؛ منکه خودم تجربه این کار را داشتم .. همانطور که به نبود خانواده ام عادت کردم دوری از مادر هم برایم عادی میشد . جدا کردن آن دو ازهم خیلی سخت بود. آفتاب نیمی از روزش را در کنار مادر میگذراند گوشش از قصه های او پر و اولین کلام را ازاو آموخته بود . او آن چنان به مادر عادت کرده بود که وقتی از سرکار می آمدم به سختی میتوانستم او را جدا کنم . سردرگم و بلاتکلیف در کارم ماندم و پشیمانی به سراغم آمد؛ اما متاسفانه راهی به جایی نداشتم با اینک میدانستم دلایلم غیرمنطقی است؛با شایان درمیان گذاشتم . او درحالیکه سرش را به علامت افسوس تکان میداد گفت :« تو مرا مایوس کردی . ما که نمیتوانیم تا ابد اینجا بمانیم ؛ بهرحال یک روزی خواهیم رفت . یک سال ؛ دوسال دیگر دیگر هم ماندیم آخرچه ؟ آنموقع دل کندن به مراتب مشکل تر خواهد شد . بهتره بچه بازی درنیاوری و این همه نقشه هایی را که در سردارم به نابودی نکشی ؛ تو از عزیزترین کسانت دل کندی ؛ هرچند سخت بود اما گذشت و عادت کردی .مادر که از پدر ومادر عزیزتر نیست .ما تا یکی دو هفته دیگر از اینجا خواهیم رفت . خواهش میکنم تمامش کن و اینقدر اعصاب مرا بهم نریز.»
دلم شکسته بود ؛ اومیتوانست مرحمی بردل زخم خورده ام باشد و باچند جمله شیرین مرا به راهی که در پیش داریم امیدوار کند ؛ اما با بی رحمی تمام ؛ چنان سرد وخشک سخن گفت که حتی نتوانستم جوابی به او بدهم . ساکت و آرام بدون اینکه حرفی بزنم آفتاب را بغل کردم و به حیاط کوچکمان رفتم .آفتاب خرسش را در بغل گرفته بود سرش را نوازش میکرد و با زبان دست وپا شکسته ای لالا ؛ لالا میخواند او را محکم به سینه چسباندم و بوسیدم وسرش را به روی شانه ام گذاشتم و برایش لالایی خواندم اما نتوانستم ادامه دهم و غلطان غلطان اشک از چشمانم جاری شد .
ما آدمها چه هستیم ! خیلی زود به کسی دل می بندیم تا جایی که دل کندن برایمان دشوار میشود ؛ اما همین وابستگی تا جایی ادامه دارد که ممکنه تنفر یا جدایی جای آن را بگیرد و کم کم همه چیز را فراموش کنیم و جز یادی ؛ آن هم گهگاه در گوشه ای از ذهنمان که کمرنگ و کمرنگ تر میشود ؛ نشانی باقی نمی ماند . من هم جدایی برایم خیلی سخت بود ؛ اما به خوبی میدانستم تا چند ماه دیگر حال و روز امروز را نخواهم داشت و فقط زمان است که به ما کمک میکند ؛ بحران سختی است که باید از آن گذشت و هیچ راهی نخواهم داشت .
درحال و هوای خودم بودم که صدای شایان را شنیدم .
ـ هوا کمی سردشده .بهتره بیایی تو ؛ ممکنه آفتاب سرما بخوره .
اشکهایم را به سرعت پاک کردم و گفتم :« هوای دلچسبی است .»
ـ بهتره من آفتاب را به اتاقش ببرم .
و قبل از اینکه منتظر جوابم باشد ؛ او را از بغلم جدا کرد و به همراه برد . اما هنوز دقایقی نگذشته بود که بازگشت و درکنارم نشست و دستم را گرفت و برآن بوسه ای زد وگفت :« معذرت میخواهم ؛ باور کن خیلی خسته ام . کارهای این دوسه هفته حسابی داغانم کرده . خیلی دلت گرفته و یه جورایی مرا مقصر و باعث جدایی از وابستگی هایت میدانی و حق هم داری ؛ اما به خدا اگر راه دیگری داشتم بدان که خاطر عزیزت را نمی آزردم . سرمایه اصلی ما همین خانه بود ؛ اگر آن را نمی فروختیم شاید تا ده سال دیگر هم نمیتوانستیم چنین شرکتی بزنیم و این راهم مدیون لطف تو هستم که مثل همیشه با بزرگواری هرچه داشتی در اختیارم گذاشتی ؛ هیچ وقت محبت هایت را فراموش نخواهم کرد . خب حال لبخندی بزن و بگو که از من دلخور نیستی .»
لبخندی زد و گفتم :« من و تویی درکار نیست ؛ هرچه داریم به ما متعلق است .»
دستش را به دور شانه ام انداخت و گونه ام را بوسید و گفت :« متشکرم ؛ حالا خیلی سرحال هستم . میتوانی تا صبح برایم درد دل کنی.»
ـ حرفهای من تکراری است ؛ فکرنکنم حرف تازه ای داشته باشم .
ـ به دیده منت ده دفعه هم که شنیده باشم بازهم با کمال میل ؛ این گوش در اختیار شماست .
بغض کاملا راه گلویم را گرفته بود . شایان که سکوت مرا دید گفت :« خواهش میکنم برایم حرف بزن؛ مگرنگفتی که جزئی از تو هستم پس برای وجود خودت بگو .»
من من کنان گفتم :« شا....یان ... خوشحالم که در کنارم هستی .»
و دیگر نتوانستم حرفی بزن و اشکهایم را درمیان بازوانش پنهان کردم . دلم میخواست این لحظات تا آخرعمرم ادامه پیدا کند .بودن با او مرا قرص و محکم میکرد ؛ شایان برایم مثل یک پشتوانه بود .با او حاضر بودم تا اون سردنی هم بروم وقتی او را در کنار خود می دیدم همه ی غصه هایم را فراموش میکردم هیچ چیز برایم مهم نبود و ارزش و بهای هرچیز را در وجود شایان می دیدم . او هم خیلی خوب این موضوع را حس کرده بود ؛ هرچه میخواست با زبان چرب و نرمش به دست می آورد و کم کم مثل یک آدم نمک نشناس همه را به فراموشی می سپرد تا زمانیکه به چیز دیگری احتیاج پیدا میکرد.خودم هم خوب این خصلت زشت شایان را میدانستم اما یک احمق بیش نبودم و خیلی زود دوباره فریب او را میخوردم. طوری زندگی را اداره میکرد که به نظر می آمد همه کاره من هستم مخارج در دست من ؛ هرنوع خرید با سلیقه ی من ؛ هرکاری با اجازه ی من ؛ اما عروسکی بودم در دست شایان که هرطور دوست میداشت مرا میچرخاند . برعکس ظاهرش که به نظر مرد ساده ای می آمد با سیاست و تودار بود . اصلا مسائل مادی برایم اهمیت نداشت و کارهای شایان برایم عجیب نبود ؛ شاید اگر روزی ازمن درخواست میکرد که ویلای شمال را هم به 
نامش کنم ؛ بدون هیچ سوظنی این کار را هم انجام میدادم . ذهنیت من و شایان خیلی ازهم دور بود ؛ او تنها عامل خوشبختی را پول میدانست ؛ اما من پول را فقط یکی از عوامل خوشبختی میدانستم ؛ تا اندازه ای که زندگی خوب بگذرد آن هم با آرامش خیال؛ هیچ گاه زیاد خواه نبودم چه آن زمانی که درخانه پدری بودم وچه حالا ، با ثروتی که پدر داشت خیلی راحت میتوانستم هر خواسته ای که داشتم برآورده کنم . مثل هزاران دختر پولدار همسن و سال خودم ماشین آخری مدل ؛ تلفن همراه ؛ بهترین لباس های مارک دار ؛ پدر هم ازخدا میخواست که من چنین درخواستهایی از او بکنم .اما وقتی بهترین ماشین را داشته باشی ولی نتوانی از آن به نحوی که دلت میخواهد استفاده کنی به چه درد میخورد. من دوست داشتم از آن چیزی که دارم لذت ببرم ؛ نه صرفا برای پز دادن و ژست گرفتن آن را داشته باشم . دلم میخواست مثل سایر همکلاس هایم باشم و مثل آنها زندگی کنم . شاید اگر ماشین مدل بالای پدر و راننده اش که هر روز به دنبالم می آمد نبود ؛ هیچ گاه بچه ها از موقعیت مالی پدر من باخبر نمیشدند .چون تیپ ظاهری ام درمدرسه درست مثل بقیه بود ؛همان پارچه ی ساده ی که آنها مانتو وشلوار میدوختند من هم 
استفاده میکردم و همان کفش و لباس ورزشی که سایرین به تن میکردند و شاید حتی گاهی اوقات ساده تر از آنها میگشتم.
یادمه آن زمان بچه ها خیلی به مارک اهمیت میدادند کیف ؛ کفش ؛ لباس ورزشی بچه ها را برانداز و اگر مارک معرفی بود به به و چه چه میکردند ؛ اما خدا شاهد است که هیچ گاه دنباله رو آنها نبودم . نه اینکه بدم می آمد ؛ بلکه دلم خوش نبود .من آزادی میخواستم . انسان وقتی آزاد است ؛ هرچیزی برایش لذت بخش است اما وقتی در قفس باشد ؛ بهترین وسایل هم نمیتوانند او را خشنود کنند . دلم میخواست خودم برای خودم تصمیم بگیرم ؛ آن چیزی که دوست دارم بپوشم ؛ با کسانی که از مصاحبت شان لذت میبرم رفت و آمد کنم و حتی هوایی که استشمام میکنم به خودم تعلق داشته باشد و شایان که درسش را خوب حفظ کرده بود ؛ همان کاری را که من دوست داشتم انجام میداد . همه ی زندگی و دار و ندارم را گرفت و آزادی بدون حد و حصری به من داد ؛ تا آنجا که سراز بازداشتگاه درآوردم . خیلی خوب به ماهیت شایان پی برده بودم اما اصلا برایم اهمیت نداشت ؛ چون او را دوست میداشتم و مثل یک تکه موم در دستش بودم . به حتم همین حماقت های من او را روز به روز گستاخ تر میکرد. شاید اگر در ایران بودیم پدر ؛ مادر و حتی پریا نمی گذاشتند اینقدر راحت به خواسته های او تن دهم ؛ اما اینجا کسی نبود که مرا 
نصیحت کند و از راه اشتباهی که میروم باز دارد . فقط روزی که قصد خداحافظی با مادر را داشتم ؛ درحالیکه نمیتوانست اشکهایش را کنترل کند گفت :« باور کن دوری تو خیلی برایم سخته ؛ درسته که من هیچ گاه فرزندی نداشته ام و نمیتوانم حس مادری را توصیف کنم ؛ اما میدونم اگر فرزندی داشتم تو را به اندازه ی او دوست میداشتم .. هفتاد سال از زندگی ام گذشت؛ بدون هیچ گذشت ؛ بدون هیچ ثمری و حالا که تازه داشتم معنای زندگی را می فهمیدم به ناگاه همه چیز به هم ریخت . البته شما جوان هستید و باید برای یک زندگی بهتر تلاش کنید . این حق شماست . اما تنها خواهشم این است که مرا فراموش نکنید و از دیدن آفتاب مرا محروم نسازید .»
ـ این چه حرفی است که میزنید ؟مگر در کشور به این بزرگی ما غیر ازشما چه کسی را داریم . شما هم مادرم بودید و هم یک دوست مهربان ؛ من خیلی چیزها از شما یاد گرفتم ؛ امیدوارم که بتوانم از آنها در زندگی استفاده کنم .
آهی کشید وگفت :« پند و اندرزی که در کار نبود؛ شاید بعنوان یک مادربزرگ شکست خورده حرفهایی زده ام که به دلت نشسته ؛ اما ای کاش در زندگی خصوصی ام راه گشایی داشتم که حالا حال و روزم این نباشد .»
بعد از مکث کوتاهی ادامه داد :« پس بگذار آخرین نصیحتم را بکنم این دیگر شعار نیست جزئی از زندگی ناگفته ام است .»
درحالیکه سعی میکرد از ریختن اشکهایش جلوگیری کند گفت :« تو مثل دخترم هستی اما هیچ وقت دلم نمیخواهد که در زندگی ات دخالتی داشته باشم ؛ چون به نظر من هرکس باید خودش تجربه کسب کند وگرنه ازتجربه دیگران چیزی عایدش نمیشود. البته استثنا هم وجود دارد . کسانی هستند که عبرت میگیرند وسعی میکنند در زندگیشان از آن استفاده کنند ولی اکثر ما این گونه نیستیم باید اتفاقی برایمان بیفتد تا از آن درس بگیریم .پیروزی ؛شکست ؛ خوشبختی و حتی بدبختی چیزهایی هستند که باید خودت مزه ی آنها را بچشی و طعم شیرین با تلخ آن را مزه مزه کنی و تازه اگر انسان عاقلی باشی از آن درس بگیری ؛ در غیراینصورت اشتباهات گذشته ات دوباره تکرار میشود . اما آخرین نصیحتم :« هیچ گاه به هیچ کس حتی همسرت اعتماد نکن . اگر او دیوانه وار هم دوستت داره ؛ بازهم راه گریزی برای خودت در خفا داشته باش . نه اینکه به جایی برسی که به هرطرف میروی به بن بست برخورد کنی ؛ من همه ی زندگی ام را بر سرهمین اعتماد به باد دادم . دلم نمیخواهد تو هم راه مرا بروی.»
حرفهای مادر همه پند و اندرز بود ؛ اما کو گوش شنوا ؟ به قول او :« باید خودت تجربه کنی .» منهم نصیحت های او را مانند یک مادربزرگ خوب و مهربان شنیدم بدون اینکه از آن درس بگیرم .
با قلبی شکسته به خانه جدید نقل مکان کردیم ؛ آپارتمانی لوکس و زیبا در یکی از محله های خوب شهر. با اینکه بسیار شیک بود و از لحاظ امکانات رفاهی چیزی کم نداشت ؛ اما نمیدانم چرا هروقت پا به درون آن میگذاشتم دلم میگرفت . آن صفای خانه ی کوچکمان را نداشت .حیاط نقلی و باغچه ی پرگلی که همه را به کمک ؛ مادر کاشته بودم ؛گلدانهای گل پامچال به رنگهای مختلف که پشت پنجره آشپزخانه به چشم میخورد چه حال و هوایی داشت !
آفتاب هم درخانه ی جدید احساس دلتنگی میکرد ؛ اتفاقا از اینکه اتاقش از ما جدا شده بود احساس خوبی نداشت .هر روز به نوعی بهانه ی مادر را میگرفت و لج میکرد و با گریه و زاری میگفت :«مادر ؛ مادر .»
وقتی شماره مادر را میگرفتم وگوشی را به دستش میدادم و مادر برایش حرف میزد ؛ او کم کم آرام میشد . هفته ای یکبار هم به دیدن اومیرفتیم ؛ اما وقت خداحافظی به مادر می چسبید و حاضرنبود او را ترک کند و در آخر مجبور میشدیم با عصبانیت او را جدا کنم و گریه کنان سوار ماشین میشد . اما او هم عادت کرد ؛ مثل هرانسان دیگری که با ندیدن ؛ محبتها را فراموش میکند او هم کم کم مادر را از یاد برد و دیگر مثل گذشته برایش بی تابی نمیکرد. این خصلت مثل اینکه ازهمان کودکی در وجودمان هست « از دل برود هر آنکه از دیده برفت .» خدا میداند چقدر به این شعر اعتقاد داشتم .
به هرصورت یک پرستار زیبا و خوشرو که حدودا بیست و دوسال داشت برایش استخدام کردم ؛البته خود آفتاب او را انتخاب کرد . از بین پرستارانی که به ما معرفی شده بودند او مری را برگزید ؛ دختر تمیز و مرتبی بود وکارهایش را به نوعی برنامه ریزی میکرد که جای هیچ گله و شکایتی نمی گذاشت و به خوبی از آفتاب مراقبت میکرد و من خیلی راضی بودم که به همین راحتی باهم کنار آمدند. هروقت ازسرکار بازمیگشتم با چهره ی خندان آنها مواجه میشدم که این نشان دهنده ی ارتباط خوبی بود که بینشان برقرار شده بود.
زندگی مان به همان روال که شایان گفت پیش میرفت . روی یک برنامه ریزی دقیق و منظم و تا حدودی مشکلاتمان حل شد . با اینکه بیشتر وقت شایان در شرکت میگذشت ؛ اما وقتی هم برای من و آفتاب گذاشته بود و بیشتر از قبل هوای ما را داشت . درهرچیز دقت عمل زیادی داشت تولد و سالگرد ازدواجمان را که مدتها به فراموشی سپرده شده بود دوباره به خاطر آورد . در یک جشن کوچک و دوستانه دورهم جمع میشدیم و خاطرات خوش گذشته برایمان زنده میشد ؛ او سعی میکرد من از زندگی ام راضی باشم ؛ چون همیشه برای آینده نگران بودم و موفق هم شد . دیگر مثل گذشته فکرهای پوچ و واهی به سراغم نمی آمد و تنهایی آزارم نمیداد . فشار روحی و جسمی که داغانم کرده بود کم کم به آرامش تبدیل شد و از افسردگی دیگر اثری نماند . از اینکه شایان به آرزویش رسیده بود بسیار خوشحال بودم ؛ چون تاسیس شرکت در روحیه اش خیلی اثر گذاشته بود . او همیشه فکر میکرد به او اعتماد ندارم اما با فروش خانه به او ثابت کردم که دوستش دارم و به او مطمئن هستم .
بالاخره شایان توانست اقامت دائم بگیرد و یک شهروند کاملا آمریکایی به حساب بیاید . بعد از پنج سال دوندگی و تلاش با داشتن همسر و فرزندگی آمریکایی چون از لحاظ مالی در شرایط خوبی قرار نداشت ؛اقامت او را هرسال به سال بعد موکول میکردند اما با به راه انداختن شرکت توانست کار را به پایان برساند و رویای خود را تحقق بخشد . آن روزی راکه شایان بطور غیرمنتظره ای به خانه آمد هیچ گاه فراموش نمیکنم . حدود ساعت چهار بعدازظهر زنگ خانه به صدا درآمد منتظر کسی نبودم ؛ به سمت در رفتم و از چشمی در نگاه کردم .فقط یک دسته گل دیدم حتما شایان است با خوشحالی گفتم :« شایان تویی ؟»
اما جوابی نیامد ؛ ترسیدم و خودم را عقب کشیدم اما دوباره زنگ به صدا درآمد دیگرحال خود را نفهمیدم مثل بید میلرزیدم و با صدایی که به سختی از گلویم خارج میشد گفتم :«کیه ؟»
شایان که متوجه شد چه اشتباهی کرده به سرعت گفت :« عزیزم منم شایان .»
با عجله در را بازکردم و قبل از اینکه حرفی بزنم مرا در آغوش گرفت وگفت :« باور نمیکنی ؛ اینقدرخوشحال بودم که فکرنمیکردم تو بترسی . اوه ؛ اوه ؛ اوه ؛ نگاه کن قلبش مانند یه گنجشک میزنه .»
ـ شایان خیلی ترسیدم .
ـ معذرت میخواهم ؛ اما یه خبر بسیار بسیارخوب دارم .
با تعجب گفتم :«چی شده !»
ـ حدس بزن .
ـ جان من اذیت نکن ؛ بعد از این همه وحشت چگونه میتوانم حدس بزنم .
ـ هرچه به فکرت میرسد بگو. چیزی که تو را خیلی خوشحال میکند .
درحالیکه چشمانم داشت از حدقه درمی آمد گفتم :« کسی قراره از ایران بیاد .»
خندید وگفت :« البته اینهم خبر خوبی است اما از این هم مهمتره .»
ـ حتما اقامتت درست شده که اینقدر خوشحالی .
قهقهه ای زد و گفت :« درست حدس زدی ؛ دیگه همه چیز تمام شد .. حالا من هم مثل شما یک شهروند آمریکایی هستم با همه ی حق و حقوق آن.»
دستهایم را بهم کوبیدم و گفتم :« اینکه خیلی عالی است ؛ باید جشن بگیریم .»
مرا بوسید و گفت :« عزیزم فکرکردی برای چی به این زودی آمدم . آمدم که این خبر مسرت بار را به تو بدهم و بقیه روز را در کنار هم بگذرانیم .»
آفتاب که تازه از خواب بیدار شده بود به سمت شایان آمدو گفت :« پاپا ؛ پاپا .»
شایان او را در بغل گرفت وگفت :«پاپا آمده که تو را به پارک ببرد .»
با خوشحالی به اتاقش رفت و بعد از چنددقیقه درحالیکه چنددست لباس را به دنبال خود میکشید به سمتم آمد وگفت :«مامی؛ تنم کن .»
زبان شیرینی داشت . با تک تک کلامی که از دهانش بیرون می آمد دلم میخواست او را بخورم . وقتی که حرف میزد حال عجیبی داشتم .ناباورانه او را نگاه میکردم . وقتی از طرف من عکس العملی ندید گفت :« اِ.... زود باش مامی خسته شدم .»
با دست به سینه ام کوبیدم وگفتم :« الهی فدات بشم بیا عزیزم بیا تا تنت کنم .»
دوان دوان به سمتم آمد ؛ او را در آغوش گرفتم و ازجان و دل بوسیدم . همه ی دنیایم و وجودم بود ؛ او خوشبختی را برایم به ارمغان آورده بود ؛ او رویایی بود که سالها به دنبالش میگشتم تا زندگی یخ زده ام را گرم کند . او دختربچه ای خوشگل و بانمک بود که با زبان شیرینش خودش را در دل همه جا میکرد ؛ حتی در دل ایرانی ها ؛ مادر هروقت ازایران تماس میگرفت ؛ آنقدر آفتاب برایش بلبل زبانی میکرد که مادر یکریز قربان صدقه اش میرفت . با زبان دست و پا شکسته اش حرفهایی میزد که همه را به تعجب می انداخت .

عزیزجون به زودی به آمریکا می آید ؛ وقتی شایان این خبر را به من داد حال عجیبی شدم . یه حس خوبی که نمیتوان توصیفش کرد . دیدار یک مادر پس از سالها ؛ یک همزبان از دیاری آشنا خواهد آمد . برای آمدن عزیزجون لحظه شماری میکردم . از او برای آفتاب گفتم ؛ عکس های عزیز را نشانش دادم و او تعجب زده نگاهم میکرد .
برای دوستانم با ذوق و شوق از آمدن عزیزگفتم آنها با قیافه ای بهت زده گفتند :« واه ؛ واه ؛ آنچنان خوشحال است که هرکه نداند فکرمیکند مادرخودش میخواهد بیاید .» اما آنها از دل سوخته ام خبر نداشتند . عزیزبوی مادر را میداد ؛ هردو از یک یک خونه بودند ؛ برای من که سالهاست بوی مادر را حس نکرده ام ؛ آمدن عزیز برایم دنیایی است . لااقل او ما را فراموش نکرده ؛ اما مادر ... یعنی هنوز هم در قلبش جایی دارم ؟ مدتهاست که دیگر تماس هایش مثل گذشته نیست ؛ درصدایش آن حس مادری وجود ندارد . هروقت هم گلایه ای میکنم ؛ از گرفتاری هایش میگوید . اوچه گرفتاری داشت ؟ این سوالی بود که در ذهنم تکرار میشد . او که همیشه از زندگی اش احساس رضایت میکرد . او عاشق پدرم بود ؛ برای بچه هایش می مرد ؛ از لحاظ مالی هم که مشکلی نداشت ؛ تنها غمش باید من باشم که از او دور هستم . اما با حرفهایش این خیال را از سرم بیرون کرد . آن چنان سرد و بی روح بعداز ده روز صدایش را از پشت تلفن شنیدم که ازتماس گرفتنم پشیمان شدم . مادر خیلی تغییر کرده است . چه اتفاقی افتاده ؟ ماهان هم صدایش گرمای گذشته را نداشت . فقط این زهرا بود که با هیجان خاصی از دوستانش و کلاسهایی که 
میرفت سخن میگفت . برایم خیلی عجیب بود . پدر و این همه تغییر! به حتم مادر و ماهان باید با خوشحالی برایم تعریف میکردند ؛ اما صحبت های یخ زده آنها هیچ کدام حاکی از این نبود که پدر عوض شده . اتفاقا از وقتی که فهمیدند شایان هم توانسته اقامت دائم بگیرد ؛ رفتارشان سردتر شد ؛ البته علت آن را تا حدودی حدس میزدم . آنها منتظر بودند که ما سرمان به سنگ بخورد و دست از پا درازتر به ایران برگردیم . اما با آمدن آفتاب و اقامت شایان ؛ تمام نقشه هایشان بهم خورد و فکری که سالها ذهنشان را پرکرده بود به ناگاه درهم ریخت . هرچه آنها از من دور میشدند دلبستگی من به شایان و آفتاب بیشتر میشد ؛ اما ای کاش شایان قدر این همه دوست داشتن را میدانست و زندگی شیرینمان را به نابودی نمی کشید . وقتی هواپیما به زمین نشست صدای گروپ گروپ قلبم را می شنیدم ؛ دستهای یخ کرده ام در دست شایان ؛ او را به تعجب انداخت و گفت :« عزیزم چقدر هیجان زده شدی !»
ـ مگر تو نشدی ؟
شانه هایش را بالا انداخت و گفت :« نه مثل تو .»
ـ عجب پسر بی احساسی ؛ دیدن مادرت بعداز پنج سال تو را خوشحال نمیکند ؟
خندید و گفت :« ا... ا.... ا ... حرف مرا عوض نکن من کی گفتم خوشحال نیستم ! مثل تو هیجان زده نیستم .»
ـ آخه میدونی شایان ؛ این اولین مسافری است که طی سالهای غربت به سراغمان آمده ؛ برای اولین بار است که برای استقبال عزیزی به فرودگاه می آیم . او بوی مادر و مامانی را میدهد ؛ بوی دوستان و آشنایان ؛ بوی ایران ؛ حالا فهمیدی چرا اینقدر هیجان زده و مضطرب هستم .
شایان خندید و گفت :« توهنوز هم دلت آنطرف است .»
با رسیدن عزیزجون به سالن انتظار ؛ با شوق و اشتیاق به سمت او رفتیم . یک آن زانوانم سست شد این مادر بود که با آغوش باز به طرف ما می آمد . خدایا این حقیقت دارد ! او به دیدار ما آمده ؟ باورم نمیشد . شایان صدایم زد :« مهتاب چرا ایستادی ؟ زود باش بیا .»
چشمانم را بستم و بازکردم تا از آن خواب طلایی بیدار شوم. عزیز رودر رویم ایستاده بود ؛ چقدر به نظرم پیر شده بود ؛ به سختی قامت خود را راست نگه میداشت و دیگر در چشمانش آن شور و نشاط گذشته دیده نمیشد . وقتی مرا در آغوش گرفت ؛ مثل اینکه مادر را در برگرفته ام یک ریز قربان صدقه ام میرفت و من فقط زار میزدم ؛ دلم نمیخواست از او جدا شوم .میخواستم سختی های سالهای بی کسی و تنهایی را با ریختن اشک در آغوش یک مادر به فراموشی بسپارم . همیشه منتظر چنین لحظه ای بودم ؛ منتظر یک آشنا ؛ آن هم از دیاری آشنا ؛ منتظر یک همزبان ؛ یک همدل . نفسم را با تمام قدرت بالا کشیدم تا عطرتن او را استشمام کنم .دلم میخواست سرتا پای او را ببوسم . دستان زیبایش را به لبانم نزدیک کردم و آنها را بوسه باران کردم . بوی مادر تمام سالن فرودگاه را پر کرد؛ عزیز به گریه افتاد ؛ سرم را به سینه چسبانده بود و صدای هق هق گریه مان درهم گم شد .
شایان درحالیکه آفتاب را در بغل داشت گفت :« عزیز ؛ دلت نمیخواهد نوه ی خوشگلت را ببینی ؟»
عزیز همانطور که اشک هایش را پاک میکرد با لبخندی روکرد به آفتاب و گفت :« الهی فدای اون شکل ماهت بشوم ؛ بیا عزیزم ؛ بیا من مادربزرگت هستم .»
آفتاب درحالیکه بغض کرده بود نگاهی به من کرد تا مطمئن شود که گریه نمیکنم . وقتی قیافه ی خندان مرا دید خود را در آغوش عزیز انداخت .
عزیز او را میبوسید و قربان صدقه اش میرتف و آفتاب معصومانه او را تماشا میکرد .
وقتی به خانه رسیدیم از نیمه گذشته بود . با دیدن خانه و زندگی مان و تعریف هایی که شایان از شرکت و فعالیت هایش کرد ؛ عزیز با خوشحالی گفت :« الهی شکر ؛ الهی شکرکه توانستید دراینجا خودتان را بالا بکشید . در یک چنین کشورهایی پیشرفت کردن کار آسانی نیست ؛ باور کن برادرانت در اروپا بعد از بیست سال زندگی کردن هنوز یک زندگی معمولی دارند . شما خیلی همت به خرج دادید که در این مدت کوتاه اینقدر پیشرفت کردید . اگر برای کسی بگویم فکرنکنم باور کند . هیچ وقت در وجود شایان چنین جربزه ای نمی دیدم .»
شایان با لبخندی به سمتم آمد و دستش را به دور گردنم انداخت و گفت :« البته ناگفته نماند که من هرچه دارم و هرچه هستم مدیون مهتابم که بدون هیچ چشم داشتی به همسری که عرضه هیچ کاری نداشت اطمینان کرد و تمام دارایی اش را در اختیارش گذاشت .»
عزیز با خوشحالی گفت :« مهتاب که یه پارچه جواهر است ؛ باید خیلی ممنونش باشی .»
شایان گفت :« تا حالا که نتوانستم کاری انجام دهم ان شالله که یک روز بتوانم جبران کنم .»
منکه حسابی شرمنده شده بودم گفتم :« این تعارفات چیه ؟ اصلا این حرفها گفتن ندارد ؛ زن و شوهر نیمه ی یکدیگر هستند و اگر کاری برای هم کردند ؛ نباید منتظر جبران آن باشند .»
عزیزگفت :« اما خیلی از خانم ها و آقایون این توقع را دارند . اتفاقا خانم ها دارائی شان را به اندازه جانشان دوست دارند و حاضر نیستند آن را با شریک زندگی شان تقسیم کنند . همه نوع بذل و بخششی میکنند اما موقع احتیاج همسر جاخالی میکنند و با دلیل هایی غیرمنطقی سعی به توجیه خود دارند و تازه اگرهم بدهند تا قیامت توی چشمش میزنند ...
شایان تعظیم کوتاهی کرد و گفت :« خیلی متشکرم همسر عزیزم . خب حالا اگر اجازه بدهید برویم سراغ سوغاتی ؛ عزیزجون چی برامون آوردی ؟»
و دوان دوان به سمت چمدان ها رفت . عزیز گفت :« امان از دست تو ؛ هنوز این عادت بچگی ات را فراموش نکردی ؛ مهتاب می بینی ؛ همیشه همینطور بود هروقت من از مسافرت می آمدم قبل ازهرکاری به سراغ چمدانها میرفت .»
شایان اخمهایش را درهم کرد و گفت :« عزیز قرار نشد با مهتاب دست به یکی کنید .ناسلامتی هرچه باشد من پسر ته تغاری ات هستم .»
عزیز خندید و گفت :« الهی من فدای عزیز دردانه ام بشوم .»
شایان هم خودش را لوس کرد و دربغل عزیزانداخت و او را بوسید .
عزیز خیلی زحمت کشیده بود . از قالیچه ی ابریشم گرفته تا صنایع دستی و پوشاک ؛ البته بیشتر چمدانش به آفتاب اختصاص داشت . شایان هرچیزرا که بیرون می آورد مزه ای میپراند و آنقدر ما را خنداند که اشک از چشمانش سرازیر شد . خیلی وقت بود که این چنین نخندیده بودم . عزیز گفت :« خدا خفه ات نکند ؛ هنوز هم مثل همان وقتها هستی . خب حالا بگذار بسته ی سفارشی مهتاب را به دستش برسانم .»
بسته ای از چمدانش بیرون آورد و به دستم داد و گفت :« این از طرف مادرت است .»
با شنیدن نام او خنده از روی لبانم محو شد و مات و مبهوت بسته را نگاه میکردم ؛ بعد ازتولد آفتاب این اولین هدیه ای بود که از طرف آنها به دستم میرسید .
شایان گفت :« چرا معطلی ؛ بازش کن .»
با دستانی لرزان بسته را باز کردم بوی عطر تن مادر همه ی فضا را پر کرد و خاطرات گذشته دوباره زنده شدند . عروسک دوران کودکی ام « شوشو » بود ؛ آن را محکم به سینه چسباندم . این عزیزترین هدیه ای بود که از پدر گرفته بودم؛ خدایا چرا دوباره خاطره ی پدر را زنده کردند او که مرا برای همیشه فراموش کرده پس چرا قصد آزارم را دارند . چرا میخواهند دوباره مرا به یاد او بیندازند ؛ منکه هرچه ازاو به یادگار داشتم ازخود بریدم ؛ زندگی را برای خود جهنم کردم تا او را به فراموشی بسپارم ؛ سخت ترین روزها را گذراندم تا به آرامش برسم و حالا ...
مادرنامه ای کوتاه و تلگرافی برایم فرستاده بود .
« مهتاب عزیز ؛ چون این عروسک را خیلی دوست داشتی ؛ آن را به یادگار برای آفتاب میفرستم .
قربانت مادرت »
همانطور که آن را در بغل داشتم آرام گریستم . شوشو یادگار دوران کودکی و نوجوانی ام بود او تنها سنگ صبوری بود که با من بزرگ شد ؛ تمام غمهایم در وجود او خفته است . او را به خانه ی بخت نبردم ؛ چون خاطرات تلخ زندگی ام در وجود او خلاصه میشد و شگون نداشت اول زندگی چیزی مرا به یاد ناکامی هایم بیندازد و حالا بعد از سالها دوباره به کنارم آمده . قبل ازاینکه از آن افکار رنج آور نجات پیدا کنم ؛ آفتاب دوان دوان خودش را به من رساند و عروسک را از دستانم کشید و گفت :« مامی ؛ مامی این مال منه ؟ » و عروسک را بوسید و گفت :« مامی ؛ اسمش چیه ؟»
ـ اسمش شوشو است .
خندید و گفت :« میتونه مال من باشه ؟»