رمان شام مهتاب قسمت 9
نگهبان گفت :« هیچ فرقی ندارید ؛ خانواده آنها زودتر سند آوردند . شما هم منتظر باشید .»
همگی از خوشحالی جیغ کشیدند و بعضی ها به گریه افتادند . همه در انتظاری شیرین نشسته بودند . در گروه دوم نام پریا و ستاره و سه تا از بچه ها را خواند ؛ در حالی که شادی در چشمانشان موج میزد گفتند :« بیرون منتظرتان هستیم .»
کم کم همه رفتند . تنها کسی که باقی ماند من بودم . شیدا خیلی اصرار داشت که در کنارم بماند به او گفتم :« بهتره بروی ؛ منکه به کسی خبر ندادم و منتظر هم نیستم .»
با تعجب گفت :« نه ؛ این درست نیست ! من به خانواده ات اطلاع میدهم .»
با عصبانیت گفتم : تو این کار را نمیکنی ؛ بهتره بروی .
مرا بوسید و ناامیدانه از کنارم رفت . نمیدانستم چه خواهد شد ؛ اما مثل ساعتی پیش بیتابی نمیکردم . شب قبل چقدر این قفس برایم تنگ و فشرده بود و حالا چقدر وسیع بنظر می آمد . ناگهان نگاهم به در فلزی افتاد ؛ خدایا! هنوز دخترک در آنجا بود . به در کوبیدم ؛ اما جوابی شنیده نشد . چندین بار به در کوبیدم تا بالاخره صدای ناله ای از آنطرف شنیده شد .
ـ هی دختر ؛ تو حالت خوبه ؟
جوابی نداد . نگرانش شدم ؛ خدایا چه اتفاقی افتاده ! محکم به در کوبیدم .
ـ بیخود خودت را خسته نکن ؛ اون آنقدر مواد مصرف کرده که شاید دمدمه های غروب به هوش بیاید . حالا بلندشو بیا که نوبت توست .
به سمت صدا برگشتم ؛ نگهبان بود . با تعجب او را نگاه کردم . باورم نمیشد که مرا صدا زد . چه کسی ضامن من شده ؟
پایین برگه ای را امضا کردم و وسایلم را تحویل گرفتم و با حالی پریشان از در بازداشتگاه بیرون آمدم ؛ نگران و مضطرب در گوشه ای ایستادم ؛ منکه دلم برای چنین لحظه ای لک میزد؛ حالا مانده بودم که چه کنم . روی آنکه با کسی روبه رو شوم نداشتم . درمیان افکار پریشانم قیافه ی آشنایی را از دور دیدم ؛ آقای کیانی وکیل پدرم بود . وای خدای من ؛ از ترس به دیوار چسبیدم به طرفم آمد و گفت :« سلام خانم سهامی ؛ شرمنده که کارتان کمی طول کشید . بفرمایید از اینطرف .»
با قدمهایی لرزان همراه او به راه افتادم . همه بچه ها منتظرم ایستاده بودند . با دیدن آنها بغضم ترکید و همه را به گریه انداختم ؛ شایان به سمتم آمد و گفت :« خیلی متاسفم ؛ کی فکر میکرد اینطور بشه ؛ بیا برویم ؛ کمی استراحت حالت را جا می آورد .»
اما قبل از اینکه جوابی بدهم ؛ آقای کیانی گفت :« عذر میخواهم ؛ پدرتان منتظرتان هستند . بفرمایید سوار ماشین شوید .»
دلم فرو ریخت ؛ شایان متوجه شد که حالم خوب نیست ؛ دستم را گرفت که به سمت ماشین برویم که آقای کیانی گفت :« شرمنده ام ؛ اما پدرتان میخواهند شما را شخصا ملاقات کنند .»
شایان خواست اعتراض کند که او را به سکوت دعوت کردم . درست نبود جلو بچه ها کار به بحث بکشد . به همراه آقای کیانی سوار ماشین شدم ؛ دل توی دلم نبود خدایا چه کسی به پدر خبر داده بود ؟ چطور میتوانم به چشمانش نگاه کنم و بگویم « این من هستم ؛ دختر یه دنده و لجبازت که همه را فدای خودخواهی خودم کردم .» چطور میتوانم به چشمانش نگاه کنم و بگویم « این بود آن آزادی که سالهای سال به دنبالش بودم ؛ آن آزادی که تاوان سنگینی برایش پرداختم .» و چطور میتوانم بگویم :« من دختر آقای سهامی هستم .»
چند خیابان آنطرفتر پدر را دیدم به ماشینش زیر درختی تکیه داده بود . با پاهایی که یارای رفتن نداشت و قلبی شکسته به سمتش رفتم . ازجایش تکان نخورد و نگاهش همچنان به زمین دوخته بود؛ یکی دو قدم بیشتر با هم فاصله نداشتیم . گفتم :« سلام .»
جوابم را نداد درحالیکه آب دهانم را به سختی قورت میدادم دوباره گفتم :« سلام پدر ...»
نگذاشت حرفم تمام شود سرش را بالا آورد و در چشمانم خیره شد و چنان کشیده ای به صورتم نواخت که گوشم سوت کشید و درحالیکه صدایش می لرزید گفت :« به چه رویی مرا پدر صدا میکنی . از خودت خجالت نمیکشی ؟ این بود جواب محبت هایم ؟! تمام وجودم را شکستی و نابودم کردی . مانند لکه ننگی بر پیشانی ام حک شدی . روی آنکه در میان مردم ظاهر شوم ندارم . تو مرا خرد کردی و مانند تفاله ای زیر پا له کردی .»
درحالیکه چشمانش از اشک خیس شده بود رویش را برگرداند وسرش را به روی ماشین گذاشت .با دیدن او با آن حال اسف انگیز ؛ جگرم سوخت ؛ آتش گرفتم . چطور توانستم با او چنین کنم و با آبروی چندین ساله او بازی کنم .من که پدر را خوب می شناختم ؛ پس این همه به بیراهه رفتن برای چه بود ؟ جرات نزدیک شدن به او را نداشتم ؛ اما باید هرچه زودتر کاری انجام دهم ؛ که دیگر راه بازگشتی وجود نخواهد داشت . قدمی برداشتم تا دستش را ببوسم و بگویم که غلط کردم ؛ اشتباه کردم ؛ قول میدهم دیگر تکرار نشود اما پدر پیش دستی کرد و حرفی را که نباید بزند به زبان آورد .
ـ از این به بعد من دختری به نام مهتاب ندارم ؛ از جلو چشمم دور شو ؛ دیگر نمیخواهم ببینمت .
ـ پدر ...
با عصبانیت فریاد زد و گفت :« من پدر تو نیستم . آقای کیانی لطف کنید این دختر را به خانه اش برسانید .»
آب شدم و به زمین فرو رفتم . پدر را خوب می شناختم ؛ یعنی تمام ؛ یعمی هیچ نسبتی بین ما وجود ندارد ؛ یعنی مهتاب برای او مرده و ای کاش می مردم که افتخاری پس بزرگ بود . آنموقع پدر را داشتم و هیچ وقت یاد و خاطره ام از ذهنش پاک نمیشد و آخر هفته ای وجود داشت که بر سر قبرم بیاید و برای عزیز از دست رفته اش زاری کند . اما حالا برای او انسان متعفنی شده ام که به حتم مادر و خواهرهایم را از آمد و شد با من منع میکند .
دیگر از آن روز به بعد ؛ مهتابی وجود نداشت ؛ افسرده و غمگین ؛ خانه نشین شدم . حتی از دیدن دوستانم حذر کردم . هیچ کس را در خانه پذیرا نشدم ؛ حتی جواب تلفن های آنها را ندادم . فقط منتظر زنگ دری یا تلفنی از طرف خانواده ام بودم ؛ اما افسوس و صد افسوس که جز خیالی باطل در ذهنم نپرورانده بودم . پدر به کلی قدغن کرده بود که با این غده چرکی کسی معاشرت کند ؛ مادر و زهرا را درک میکردم ؛ اما ماهان که مستقل است ؛ او که میتواند پنهانی سری به من دلشکسته بزند . تازه آنموقع فهمیدم که متعفن تر از آنی هستم که فکرمیکردم .
شایان خیلی سعی کرد روحیه از دست رفته ام را به من برگرداند ؛ اما تحمل او هم برایم مشکل شده بود . یکی دو هفته مرخصی گرفت تا مراقب من باشد ؛ اما با دیدن او بیشتر اعصابم خرد میشد و او را مسبب تمام بدبختی هایم میدانستم . گوش به زنگ تلفن بودم تا شاید صدای دلنشین مادر را از آن طریق بشنوم . خدا میداند چقدر به او احتیاج داشتم اما افسوس که حتی پدر صدای مادر را هم از من دریغ کرد . روزها زجرآور زندگی ام ادامه داشت . شبی نبود که خواب بازداشتگاه و پدر را نبینم ؛ آنقدر وضع روحی ام خراب شده بود که با صدای بلند در خواب حرف میزدم و از پدر طلب بخشش میکردم . شایان خیلی نگرانم بود و اصرار داشت که به پزشکی مراجعه کنم ؛ اما قبول نکردم . آنقدر ناامید شده بودم که دلم نمیخواست به زندگی ادامه دهم .
هر روز زندگی ام تکرار روز قبل بود ؛ صبح بدون هیچ عشق و علاقه ای ؛ دیر وقت از خواب برمی خاستم و بدون خوردن صبحانه به روی مبلی لم میدادم و به یاد خاطرات گذشته ؛ که قدرشان را ندانستم ؛ روز را آغاز میکردم ؛ آلبومها را ورق میزدم و بعد هم مثل دیوانه ها گریه را سر میدادم . ظهر شایان با ناهاری که از بیرون تهیه میکرد به خانه می آمد و در محیطی سرد که شایان سعی در گرم کردن آن داشت ؛ غذا را بی اشتها میخوردیم و بعد شایان درباره ی اتفاقاتی که درشرکت افتاده با آب و تاب برایم صحبت میکرد و بعد از استراحت کوتاهی به شرکت میرفت و من خودم را در دیوان اشعاری که حال و هوای مرا داشتند ؛ گم میکردم و بالاخره شب را با آمدن شایان و با حرفهای بی سرو ته او به پایان میرساندم و با قرص های آرام بخشی که شایان به تازگی از روانپزشک گرفته بود به خواب میرفتم .
دیگر تحملم تمام شده بود ؛ باید کاری انجام میدادم . اگر به این وضع ادامه میدادم به حتم دیوانه میشدم . حتما راهی وجود داشت که مرا از این سردرگمی نجات دهد ؛ اما هیچ راهی به نظرم نمیرسید و همه ی درها را به روی خود بسته می دیدم . بالاخره یک روز تصمیم خودم را گرفتم و درحالیکه نه دستهایم یاری میکرد و نه عقلم ؛ گوشی تلفن را برداشتم و شماره خانه مان را گرفتم ؛ قلبم به تلاطم افتاد و حتی نفس کشیدن برایم مشکل شد ؛ صدای بوق تلفن مثل سوهانی به روی اعصابم کشیده میشد و این صدای مادر بود .
ـ الو ؛ بفرمایید .
نتوانستم جواب بدهم ؛ صدایش مثل همیشه گرم و مهربان نبود . غمگین وحشت زده حرف میزد دوباره گفت:« الو ؛ بفرمایید .»
دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و تلفن را قطع کردم . آن روز چندبار تماس گرفتم اما هر بار با شنیدن صدای مادر اعتماد به نفسم را از دست میدادم و زبانم بند می آمد . خسته و دل نگران مانند مرغی پرکنده درخانه پرسه میزدم ؛ آرام و قرار نداشتم ؛ راهی به جایی نداشتم ؛ حتی صدای تیک تیک ساعت که تنها مونسم بود برایم زجرآور شد به حدی که ساعت را از روی دیوار برداشتم و به گوشه ای پرتاب کردم و مثل دیوانه ها شروع به گریه کردم.
هوا تاریک شده بود . از شدت گریه بی حال و بی رمق بر روی سرامیک های یخ زده از حال رفتم . بعد از ساعتی به سختی از جا برخاستم و چراغ بالای سرم را روشن کردم ؛ احساس ضعف میکردم و تمام تنم میلرزید . به آشپزخانه رفتم تا لیوان آبی بخورم که چشمم به اجاق گاز افتاد . غذای ظهرم دست نخورده باقی مانده بود . خدایا از روز قبل چیزی نخوردم . یاد حرف شایان افتادم :« من فردا یکسره شرکت هستم ؛ ناهارت را میگذارم روی گاز فقط تو باید گرمش کنی ؛ یادت نره امشب هم شام بخوری ؛ بهتره غذایت را کامل بخوری . خیلی لاغر شدی .»
با بی میلی قاشق غذایی در دهان کردم اما بلافاصله آن را برگرداندم و بیهوش نقش بر زمین شدم . وقتی که چشم باز کردم در بیمارستان زیر سرم بودم صدای پریا را شنیدم .
ـ خدا را شکر ؛ به هوش آمد .
شایان دستی به پیشانی ام کشید و گفت :« مهتاب ؛ خوبی ؟»
ـ من ... اینجا چه کار میکنم ؟
شایان گفت :« از شدت گرسنگی از حال رفتی ؛ خدا رحم کرد که سرت به جایی نخورد .»
پریا درحالیکه دستم را میفشرد گفت :« چرا اینطور به سر خودت می آوری ؟»
بغض گلویم را گرفته بود ؛ رویم را برگرداندم تا کسی اشکم را نبیند .
فرزاد از راه رسید و گفت:« حال بیمارمان چطوره ؟»
وقتی حال مرا دید گفت :« بهتره او را تنها بگذارید ؛ او بیشتر از هرچیز به آرامش نیاز داره .»
ـ من هیچ وقت روی آرامش را نخواهیم دید .
ـ اینقدر ناامید حرف نزن .
ـ همه چیز تمام شد ؛ دیگه هیچ راهی وجود ندارد .
لبخندی زد و گفت :« همیشه وجود دارد ؛ صبر داشته باش همه ی کارها درست میشه .»
درحالیکه سعی میکردم بغضم را در گلو خفه کنم گفتم :« دیگر تحملم تمام شده .»
ـ اگر جای من بودی که اصلا پدر و مادرم را به یاد ندارم چه میکردی ؛ هیچ وقت طعم محبت آنها را نچشیدم . زمانه همینه ؛ باید ساخت .
با دلخوری گفتم :« این حرفها را برای کی میزنی ؛ به قول خودت تو خانواده ای به یاد نداری ؛ اما هنوز در حسرت نداشتن آنها میسوزی ؛ اما من پدر ؛ مادر ، خواهر همه و همه را دارم . آنها را در حادثه ای از دست ندادم ؛ زنده هستند و نفس میکشند ؛ در شهر خودم هستند ؛ در چند قدمی ام . اما از دیدنشان محروم هستم ؛ مادری که بهشت زیر پایش است و تمام وجودش به فرزندانش تعلق دارد مرا ترد کرده و حاضر نیست سری به دختر تنهایش بزند .فکر نکنم گناهم اینقدر نابخشودنی باشد ! هرکس در زندگی اشتباه میکند ؛ اما اشتباه من به معنای پایان زندگی ام است . من سزاوار این همه زجر نبودم .» و قبل از اینکه حرفی بزند پتو را روی صورتم کشیدم .
فردای آن روز به اتفاق شایان به خانه رفتیم ؛ از دیدن خانه وحشت کردم . چقدر بهم ریخته و کثیف بود ؛ پدر و مادر حتی پای خانم بهرامی را از خانه ام بریده بودند . مانند اینکه بیماری مسری دارم که هرکس با من تماس بگیرد فوری آلوده میشود . با قلبی شکسته به روی تخت ولو شدم و دیوان اشعارم را در بغل گرفتم . شایان به سراغم آمد و صورتم را بوسید و گفت :« من سری به شرکت میزنم ؛ زود برمیگردم . بهتره کمی استراحت کنی ؛ داروهایت را بخور و بخواب .»
داروهایم را به خوردم داد و قبل ازاینکه یک بیت شعر بخوانم ؛ به خواب رفتم . افکار پریشان آرامش را از من گرفته بود ؛ حتی در عالم خواب ؛ وهم و خیال به سراغم می آمد و عذابم می داد . دلم میخواست از دست آن خیالات فرار کنم ؛ اما به مانند فوجی سرباز مرا محاصره کرده بودند . لحظه به لحظه حلقه ی محاصره تنگ تر میشد . در ناامیدی کامل به دنبال راه نجاتی بودم ؛ اما به هرکجا می نگریستم جز کویری بی آب و علف ؛ چیز دیگری نمی دیدم . فریاد می کشیدم ، اما صدایم به جایی نمیرسید در آن برهوت یکه وتنها نشسته بودم و بدون اینکه امید به کمکی داشته باشم به انتظار مرگ لحظه شماری میکردم « فقط مرگ میتواند مرا نجات دهد و به من آرامش خواهد داد ؛ من به ابدیت خواهم پیوست و این دنیای فانی را برای همیشه ترک خواهم کرد و مزه ی خوشبختی را خواهم چشید . آری ؛ آری من خوشبخت خواهم شد .» و خود را در لباس سفیدی دیدم که دور و دورتر میشد .
احساس خفگی میکردم ؛ حتی نفس کشیدن هم برایم مشکل شده بود . درحالیکه نفس در سینه ام حبس شده بود فریادی کشیدم و از خواب پریدم . خیس عرق شده بودم . با دستهایی لرزان لیوان آب را از روی میز برداشتم و تا جرعه ی آخر سرکشیدم . به روی بالش تکیه دادم ؛ صدای نفس هایم را به وضوح می شنیدم و ترس تمام وجودم را گرفته بود ؛ از خودم ؛ از آینده وحتی از خوابیدن وحشت داشتم . اثر قرص هایی که خورده بودم لحظه به لحظه بیشتر شد و پلکهایم ناخودآگاه به روی هم افتاد؛ اما با مبارز ای سرسختانه آنها را باز نگه داشتم . ناگهان صدای زنگ تلفن به کمکم آمد و مرا از آن حالت سردرگمی بیرون آورد . به تلفن چشم دوخته بودم اما توان اینکه به سمتش بروم نداشتم . این صدای خودم بود . از شنیدن نام و پیغام شما خوشحال میشویم .
ـ سلام مهتاب ؛ میدونم خونه هستی ؛ لطفا گوشی را بردار .
صدای آرش بود ؛ این چندمین بار بود که تماس میگرفت حوصله او را هم نداشتم .
ـ مهتاب بهتره گوشی را برداری من یک ماه مرخصی گرفتم و هیچ کاری ندارم قول میدهم که به انتظار بنشینم .
من همچنان مات زده به تلفن خیره شده بودم . آرش وقتی سکوت مرا دید گفت :« تا کی میخواهی به این وضع ادامه دهی ؟ تا ابد که نمیتونی . به هرحال راه حلی وجود داره ؛ بهتره آن را پیدا کنی . از اینکه خودت را در خانه زندانی کنی فقط مشکل خودت را زیادتر میکنی ؛ باید راهی پیدا کرد .»
بی اراده به سمت تلفن رفتم و گوشی را برداشتم و گفتم :«راهی وجود ندارد .»
ـ مگر دور از جون بیماری لاعلاجی گرفتی که راهی وجود نداشته باشد .
ـ ای کاش بیماری لاعلاج میگرفتم اما از خانواده ام ترد نمیشدم .
و ناگهان زیر گریه زدم .
ـ مهتاب ؛ مهتاب ؛ خواهش میکنم گریه نکن ؛ میدونی که طاقت اشکهایت را ندارم .
هق هق کنان گفتم :« پدر ؛ مادر ؛ خانواده ام همه و همه قیدم را زده اند .»
ـ کمی صبر داشته باش ؛ همه چیز درست میشه . تو نباید از پدرت توقعی غیر از این داشته باشی . تو پدرت را بهتر از هرکس دیگری می شناسی ؛ او در باورش هم نمیتوانست تصور کند که دخترش در یک مجلسی حاضر شده که زن و مرد قاطی بودند ؛ به خصوص که گشت شما را گرفته . تازه پدرت فکر نمیکنه که یک سالگرد ازدواج دوستانه بوده ؛ او فکرش فراتر از این حرفها رفته ؛ وقتی پای گشت به میان می آید ؛ هرکس هرفکری میکنه .مهتاب ؛ یادته همییشه تو میگفتی با اینکه از نظر عقیده با پدرم زمین تا آسمان فرق دارم ؛ اما او را بی نهایت دوست دارم و درکش میکنم ؛ حالا چی شده ؟ یک لحظه خودت را جای او بگذار ؛ ضربه ی بزرگی او خورده .
ـ این را خودم خوب میدانم ؛ من آبروی یک عمر پدر را به راحتی به باد دادم ؛ او را شکستم ؛ او را خرد کردم و ذره ذره آب کردم . من بیشتر از خودم نگران حال پدر هستم .میترسم بلایی به سرش بیاید . من تاوان اشتباهم را پس دادم ؛ اما پدر چی ؟ او تاوان چه چیزی را پس میدهد !
ـ اینطور حرف نزن ؛ آخر این فکر و خیالات تو را داغان میکنه . چرا در را به روی خودت بستی ؟! این یک نوع مرگ تدریجی است . بگذار بچه ها به سراغت بیایند ؛ درد دل ، انسان راسبک میکند . از این دخمه بیرون بیا ؛ هوای آزاد برات خیلی خوبه .
ـ باور کن از دیدن مردم میترسم ؛ فکر میکنم مهری بر پیشانی ام خورده ؛ حتی از دیدن همسایه ها وحشت دارم . فکر میکنم همه ی دنیا از جریان آن شب باخبر شده اند . ازهمه میترسم و همه را مقصر میدانم ؛ شایان را مسبب بدبختی هایم می بینم ؛ باور کن اگر پدر حامی ام بود به حتم از او جدا میشدم ؛ اما حالا همه چیز فرق کرده ؛ دیگر جز او کسی را ندارم . دیگر اصلا دل به ماندن ندارم ... تصمیم خودم را گرفتم ؛ از ایران میرویم .
آرش تعجب زده گفت :« چی ؟»
نمیدونم چی شد که این فکر به ذهنم خطور کرد ؛ تنها چیزی که در این مدت بهش فکر نکرده بودم ؛ موضوع رفتنمان بود . مصرانه گفتم :« از ایران خواهیم رفت .»
ـ تو هم که داری اشتباهت را با یک اشتباه دیگر خراب تر میکنی ؛ تا وقتی که در ایران هستی راهی وجود دارد ؛ اما اگر رفتی همه چیز تمام است .
ـ ما از ایران خواهیم رفت ؛ همان چیزی که شایان میخواهد . همیشه با دلهره و نگرانی به این موضوع فکر میکردم ؛ اما حالا همه چیز فرق میکند . پدر به هیچ عنوان اجازه بازگشت در جمع خانواده را به من نمیدهد ؛ فعلا در شهر و مملکت خودم غریب هستم . بگذار از این شهر و دیار بروم ؛ به جایی بروم که زبانم را نمی فهمند و به قول ما ایرونی ها بی عاطفه هستند ؛ اونجا کسی نیست که از نامهربانی اش رنج بکشم ... آرش نمیدونی چطور دارم میسوزم . سراسر وجودم از کینه و حسد پر شده ؛ باور کن از دیدن دختر بچه هایی که دست پدر و مادرشان را در دست گرفتند ؛ آه حسرت میکشم میدونم که در حق پدر بد کردم اما من مستحق این همه زجر نبودم . خدا با آن عظمتش در توبه را باز گذاشته ؛ اما پدر من که اینقدر دم از خدا و پیغمبر میزنه ؛ حاضر نشد دو کلمه حرف جگر گوشه اش را گوش کند . شاید گذشت پدر زندگی مرا بکلی تغییر میداد . خودم به اندازه کافی پشیمان بودم ؛ ما را به جایی بردند و در کنار کسانی قرار دادند که همیشه آنها را به عنوان انگل جامعه نگاه میکردم ؛ هیجده ساعت از زندگی ام را در کنار آنها گذراندم . شاید همیشه از دیدنشان میترسیدم ؛ اما حالا می فهمم که آنها هم مثل ما هستند و ممکنه در زندگی فقط یک اشتباه باعث سقوطشان شده باشد .
بغض آن چنان گلویم را میفشرد که دیگران توان حرف زدن نداشتم .
ـ من نمی تونم تو را متقاعد کنم ؛ اما بهتره خوب فکرهایت را بکنی و عاقلانه تصمیم بگیری . به نظر من باید به پدرت فرصت بدهی .
ـ تا کی ؟
ـ نمیدونم ؛ شش ماه ؛ یک سال و شاید هم بیشتر .
ـ نه ؛ اصلا حرفش را نزن ؛ تا آن موقع از غصه دق خواهم کرد . من خیلی وابسته به خانواده ام هستم ؛ باید کاری کنم که راه بازگشتی وجود نداشته باشد ؛ باید جایی بروم که دیگر دسترسی به آنها نداشته باشم و خودم را دلداری بدهم ؛ که این دوری راه باعث جدایی پدر از فرزند شده اما قبل از رفتنم با پدر تماس خواهم گرفت ؛ اگر مرا پذیرفت قول میدهم که زندگی ام را تغییر دهم .
ـ بهتره بیشتر فکرکنی .
نمیدونم چی شد که همان لحظه تصمیم گرفتم با پدر تماس بگیرم ؛ باید تا دیوانه نشدم راهی پیدا میکردم . شاید با گذشت بیش ازیکماه از آن جریان ؛ پدر همه چیز را فراموش کرده باشد ؛ شاید او منتظر تلفن من باشد . باید به او تماس بگیرم و بگویم که پشیمانم و دیگر هرگز چنین چیزی تکرار نخواهد شد. باید به او بگویم غلط کردم ... خوردم تا شاید دلش نرم شود .به او خواهم گفت که چقدر دوستش دارم و از دوری اش چه می کشم . با خوشحالی گوشی تلفن را برداشتم و شماره مخصوص پدر را گرفتم .
ـ بله ؛ بفرمایید .
با شنیدن صدای پدر حال بدی به من دست داد ؛ یارای مقاومت نداشتم ؛ گوشی در دستم میلرزید و توان حرف زدن نداشتم .
دوباره پدر گفت :« بفرمایید .»
چقدر این صدا وجودم را گرم کرد و به من جرات داد ؛ کم کم توانستم اعتماد به نفس خود را به دست بیاورم و با صدایی لرزان که نمیتوانستم کنترلش کنم گفتم :« سلام ... پ ...»
و هنوز جمله ام به پایان نرسیده بود که صدای بوق ممتد تلفن ؛، تاکید کرد که دیگر در قلب پدر جایی ندارم . حال عجیبی داشتم تا ساعتی بی هدف به نقطه ای خیره شده بودم و نام پدر را زیر لب زمزمه میکردم . نه اشکی ریختم و نه آهی کشیدم برای پدر مرده بودم و باید این را باور میکردم که دیگر مهتابی برای او وجود ندارد . ناگهان از جا برخاستم و به سراغ آلبوم خانوادگی ام رفتم و تمام عکس هایی را که در کنار پدر داشتم بیرون کشیدم و با ماژیک سیاه به روی تصویرم خط کشیدم و با صدای بلند فریاد زدم :
ـ مهتاب برای همیشه مرده ؛ مهتاب برای همیشه مرده .
و آنقدر گریه کردم که همانجا در کنار عکسها به خواب رفتم .
وقتی از خواب بیدار شدم ؛ حال خوبی داشتم . احساس آرامش همراه با بی خیالی . نگاهی به اطراف انداختم و مثل اینکه کسی مرا کوک کرده باشد ؛ ازجا برخاستم و شروع کردم به تمیز کردن خانه . نمیدانم چند ساعت گذشت ؛ اما هوا حسابی تاریک شده بود که نظافت خانه به اتمام رسید و بعد به حمام رفتم و دستی به سر و صورتم کشیدم . از دیدن خودم در آیینه احساس خشنودی کردم . مثل اینکه حس زندگی دوباره در وجودم شعله ور شد . چقدر تمیزی ؛ زیبایی و دوست داشتن ما را به زندگی امیدوار میکند .
آن شب وقتی شایان به خانه آمد ؛ به قول خودش ؛ چیزی نمانده بود از تعجب شاخ در بیاورد . مرا در آغوش گرفت و گفت :« به به ؛ باز هم مهتاب خودم را می بینم میدانم که دوران سختی را پشت سر گذاشتی ؛ اما حالا خوشحالم که می بینم همه چیز تمام شده .بهتره این شادی را جشن بگیریم ؛ آماده شو تا برای شام برویم یه جای خوبی .»
ـ امشب مهمان من هستی ؛ غذای ساده ای درست کردم .
ـ بهتر از این نمیشه ؛ خیلی وقته که غذای خانگی نخوردیم .
شام را در محیطی آرام صرف کردیم ؛ بعد از چهل و دو روز این اولین غذایی بود که به دلم نشست و با آسودگی و بدون ترس و اضطراب از گلویم پایین رفت . بعد از خوردن شام ؛ شایان ظرفها را شست و آشپزخانه را مرتب کرد و با دو فنجان نسکافه در کنارم به روی کاناپه نشست و گفت :« امشب چه زیبا شدی ؛ کم کم داشتم چهره ی واقعی ات را از یاد میبردم .»
درحالیکه با فنجان بازی میکردم گفتم:« شایان ؛ من تصمیم خودم را گرفتم باهم از ایران خواهیم رفت ؛ اینجا دیگر جای ماندن نیست .»
شایان با تعجب نگاهم کرد و گفت :« مهتاب ... جدی میگی !»
با سر جواب مثبت دادم .
ـ آخه چرا اینطور ناگهانی ؟
ـ چون دیگر در ایران احساس آرامش نمیکنم و علایقی وجود ندارد که مرا پایبند به ماندن کند .
ـ اینجور صحبت نکن ؛ کمی صبر داشته باش .
ـ دیگر تحملم تمام شده . نگاه مردم و دیدن آنها آزارم میدهد ؛ میخواهم به جایی پناه ببرم که همه بیگانه باشند . تو هم که با رفتن موافقی ؛ پس بهتره هرچه زودتر راهی شویم .
ـ اما ... اما من دلم نمیخواست به این صورت از ایران برویم .
ـ شاید اگر موقعیت دیگری بود , من راضی به رفتن نمیشدم .
ـ واقعا فکرهایت را کردی ؟
ـ هیچ وقت به این اندازه درکاری مصمم نبودم .
ـ مهتاب ؛ خودت خوب میدونی که این آرزوی دیرینه ی من بوده و هست و به خاطر رفتن شرایطی را که گفتی پذیرفتم و فکرکنم موفق هم شدم . اما باور کن من دلم میخواهد رضایت قلبی ات باشد . فعلا شرایط تو جوری است که ممکنه هر تصمیمی بگیری و در به انجام رساندن آن از هیچ کاری کوتاهی نکنی ؛ اما بعد پشیمان شوی . تو الان به خاطر خانواده ات و اتفاقی که افتاده این تصمیم را گرفتی ؛ بهتره چندماه صبرکنی تا آن خاطرات تلخ را فراموش کنی .
با عصبانیت گفتم :« تو چی میگی ؟ مگر آن خاطرات تلخ مثل سیبی است که از درخت افتاده باشد ؛ تمام . آن سیب افتاد آن را از زمین بردار ؛ پاک کن و گاز بزن ؛ به همین راحتی . آن خاطرات تلخ تمام ذهن مرا پوشانده ؛ در مغزم جایی برای فکر کردن باقی نگذاشته .به هرکجا که نگاه میکنم بازداشتگاه را می بینم ؛ تمام لحظه های آن شب و روز را میخواهی به همان صورت روز اول برایت تعریف کنم ؛ هیچ چیز از ذهنم پاک نشده و نخواهد شد . این یک طرف قضیه است و طرف دیگرش خانواده ام هستند . یک مجرم و حتی یک قاتل هم قابل بخشش است ؛ گذشت را گذاشته اند برای چه وقت ؟ یعنی جرم من از آنها سنگین تر است که باید تمام اعضای خانواده ام قیدم را بزنند ؛ پس همان بهتر که در کنار آنها نباشم . در زندگی همه اشتباه میکنند ؛ مخصوصا جوانها ؛ دلم میخواهد بدانم آن عده ای را که آن شب با ما گرفتند ؛ همه سرنوشتی مشابه من داشتند ؟ اگر پدر مرا با آغوش گرم میپذیرفت ؛ شاید درس عبرتی برایم میشد و در واقع همان دختری میشدم که او میخواست . شاید به اشتباهم پی میبردم و یک عمر مرا شرمنده خودش میکرد. اما او چه کرد ؟ مرا چنان از خود راند که از هرچه دین و مذهب است زده شدم . ادعای مسلمانی میکنیم اما هیچ بویی از آن نبرده ایم . نه منی که سال به سال لای قرآن را باز نمیکنم و نه پدر که تمام سوره های قرآن را از حفظ است ؛ فرق ما دو تا چیست !امروز برای آخرین بار غرورم را زیر پا گذاشتم و با پدر تماس گرفتم فکرمیکنی عکس العملش چی بود ؟ هنوز جمله ام تمام نشده بود که تلفن را قطع کرد ؛ آنموقع بود که فهمیدم راستی راستی برای پدر مرده ام و خودت خوب میدونی که هیچ مرده ای حق بازگشت نداره .
درحالیکه اشک هایم پهنای صورتم را خیس کرده بود گفتم :« اینجا دیگر جای ماندن نیست ؛ اصلا دارم یه جورایی به خودم می قبولانم که من هم بی کس و کار هستم . با این فکر راحت تر میتوانم از کشوری که عاشقش هستم دل بکنم .»
شایان دیگر نتوانست طاقت بیاورد مرا محکم در آغوش کشید و سرم را بوسید.
بعد از دوماه و هیجده روز ؛ مادر بطور غیرمنتظره ای به سراغم آمد . وقتی درخانه را باز کردم ؛ باورم نشد . حتی وقتی مرا در آغوش گرفت ؛ بازهم باور نکردم . چه روزهایی که به امید چنین ساعتی لحظه شماری کردم ؛ چه روزهایی که چشم به در دوختم تا شاید از او خبری بیاورند و چه شبهایی که در فکر آغوش او به صبح رساندم و چقدر حرف ناگفته برای او داشتم ؛ اما حالا در حالیکه مرا محکم به سینه میفشرد و زار زار گریه میکرد ؛ هیچ احساسی نداشتم . نه آرامشی در آن آغوش دیدم و نه امنیت و نه محبتی ؛ حتی ترحم هم در وجودم خشکیده بود . مادر یکریز قربان صدقه ام میرفت .
ـ الهی مادر به فدات بشه ؛ الهی قربون شکل ماهت برم ؛ چقدر تکیده و لاغر شدی ؛ آن مهتاب من کجاست ؛ خدا از سر شایان نگذرد که چه به سر دخترم آورد ؛ این آن دسته گلی است که دو دستی تقدیم آن مردک بی کار و بی عار کردیم ؛ خدا از سر عزیز نگذره که پسرش را توی دامن ما انداخت .
و هرچه فحش و ناسزا بود ؛ نثار شایان و عزیزجون کرد و من هم به مانند یک تکه چوب خشک ؛ همچنان در آغوشش بودم . وقتی که خواست نفسی تازه کند او را به سمت سالن راهنمایی کردم و خواستم فنجانی چای بیاورم ؛ نگذاشت و دستم را گرفت وگفت :« بیا بنشین ؛ میخواهم اندازه این دوماه ببینمت .»
ـ اما هیچ وقت این دوماه و هیجده روز تکرار نخواهد شد .
درحالیکه اشکهایش را پاک میکرد گفت :« زخم زبان میزنی ؟»
ـ این زخم دل است که زبان باز کرده .
ـ مادر خودت پدرت را بهتر می شناسی ؛ به خدا قسم ما این مدت در خانه حبس بودیم ؛ اجازه خارج شدن از خانه را نداشتیم ؛ حتی تلفن را قطع کرده بود و هرجا که میخواستیم برویم . خودش همراهمان می آمد . من یک مادرم ؛ فکر میکنی من کم زجر کشیدم ؛ زهرا و ماهان کم اشک ریختند . پدرت به هیچ زبانی راضی نمیشد . هرچه اشک ریختم ؛ آه کشیدم ؛ از غم دوری تو گفتم ؛ مثل این بود که با یه تکه سنگ حرف میزدیم . یکی دو هفته اول آن چنان از خواب و خوراک افتاده بود که کارش به بیمارستان کشید . اسم تو را نمیتوانستیم جلو رویش بیاوریم ؛ بهم میریخت و هرچه دم دستش می آمد پرت میکرد و بعد هم که حالش کمی بهتر شد ؛ در را به روی ما بست و اتمام حجت کرد که هرکس اسم تو را بیاورد باید قید او را بزند . حالا من چه میتوانستم بکنم ؟!
آنقدر عصبانی بودم که نمیتوانستم خودم را کنترل کنم گفتم : « حالا هیچ ؛ حالا هیچ کاری نمیتوانید بکنید ؛ ازهمان اول باید یک کاری میکردید . هرچه پدر خواست به حرفش گوش کردید هرچه خواست بدون چون و چرا انجام دادید . شما برای پدر حکم یک برده را داشتید ؛ برده ای زیبا و دوست داشتنی ؛ که تمام اوامرش را انجا میداد . معلومه که هیچ کاری هم نتوانید انجام دهید ؛ مگر چه کم داشتید که شده بودید کنیز حلقه به گوش پدر ؛ اگر از همان روز اول جلو حرفهای غیر منطقی اش می ایستادید ؛ حالا کار به اینجا نمی کشید . اینقدر جلو حرفهای پدر کم آوردید که فکرکرد همه ی کارهایش درسته و نباید کسی روی حرفش حرف بزند . هیچ وقت نظر خودتان را بیان نکردید . هیچ وقت خواسته تان را عنوان نکردید ؛ خب همین باعث شد که سطح توقع پدر روز به روز بالا رود و از ما هم همین انتظارات را داشته باشد . مگر من چه کردم که مستحق چنین مجازاتی شدم ؟ دزد ؛ قاتل یا زن بدکاره بودم که جرمم اینقدر سنگین بود که باید از خانه و خانواده ترد میشدم . چرا پدر نمیخواهد بفهمد که همیشه فکر و عقیده او درست نیست ؛ دیگران هم عقل دارند و میتوانند مثل او از آن استفاده کنند . هرچه به یاد دارم سر همین عقایدش همیشه باهم بحث داشتیم . یکی نبود به پدر بگوید که همه مثل شما پاک و منزه نمیشوند .»
صورتم از هیجان مثل خون سرخ شده و عرق از سر و صورتم می چکید به سیم آخر زده بودم . به مانند آبی بودم که پشت سدی جمع شده و حالا با روزنه ای دیواره ی سد را خراب کرده و به سمت شهر درحرکت است .
ـ مادر ؛ باور کن که در حقم ظلم کردید . اگر قاضی عادلی وجود داشت ؛ همه ی شما را محکوم میکرد . مدتهاست که فکر شما را از ذهنم بیرون کرده ام . لحظاتی که به مادراحتیاج داشتم ؛ که همدم تنهایی ام باشد ؛ با حرفهایش مرا دلگرم و به زندگی امیدوار کند ؛ زمانی که به خواهری احتیاج داشتم که خواهرانه در کنارم بنشیند و داستان آن شب وحشتناک را برایش تعریف کنم ؛ کجا بودید ؟ زمانی که چشمم به در سفید شد و از شما خبری نیامد ؛ کجا بودید ؟
مادر ؛ نمیدانی چی کشیدم و دلم هم نمیخواهد که بدانی . هرچه بود گذشت و رفت و جز خاطره ای تلخ و کشنده برایم به جا نگذاشت .
درحالیکه از یادآوری آن خاطرات لرزشی تمام وجودم را فراگرفته بود . گفتم: « نمیخواهم چیزی به یاد بیاوم . حالا هم برای همیشه داریم میرویم .»
مادرهراسان گفت :« کجا ؟»
ـ جایی که هیچ آشنایی نباشد .
ـ دخترم این چه حرفیه که میزنی .
ـ میخواهم از این به بعد ؛ با پدر ؛ رو باز بازی کنم ... ما به آمریکا خواهیم رفت .
ـ چی ! آمریکا .
ـ بله ؛ من یک شهروند آمریکایی هستم لااقل آنجا با روی باز مرا می پذیرند .
مادر با عصبانیت گفت:« تو میخواهی پدرت را دق مرگ کنی .»
ـ او که گفت دختری به نام مهتاب نداره .
ـ عزیزم اون موقع عصبانی بوده ؛ یه چیزی گفته . کمی صبر داشته باش همه چیز درست میشه .
ـ مادر! باور کن دیگر صبری برایم نمانده ؛ اگر اینجا بمانم به حتم دیوانه خواهم شد . رفتن من برای همه بهتره .
ـ من نمیگذارم تو دست به این عمل احمقانه بزنی .
ـ فکرکنم دیگر برای نصیحت کردن دیر باشه .
ـ آخه عزیزم ؛ جون دلم ؛ اتفاقی نیفتاده که میخواهی از شهر و دیار و خانواده ات دل بکنی .
ـ مادر ؛ نمیتونی مرا منصرف کنی ؛ من تصمیمم را گرفتم .
ـ خواهش میکنم عاقلانه فکرکن .
ـ من با پدر تماس گرفتم ؛ آیا شما خبر دارید ؟
مادر با تعجب گفت :« جان من ! راست میگی !»
ـ چه جالب ؛ شما هم خبر ندارید .
مادر دستانم را گرفت و با اشتیاق گفت :« برایم تعریف کن چی شد ؟»
با بی تفاوتی گفتم :« هیچی ؛ او تلفن را قطع کرد .»
مادر سکوت کرد و بعد از دقایقی گفت :« اینکار را نکن ... بخاطر من .»
ـ خواهش میکنم با احساساتم بازی نکن . من در وضعیت بدی قرار دارم ؛ وضع روحی خوبی ندارم ؛ سردرگم و بلاتکلیف هستم . چرا نمیخواهید مرا درک کنید .
ـ لااقل به کشور دیگری برو .
پوزخندی زدم و گفتم :« هنوزم که هنوزه از پدر میترسید .»
ـ از او نمیترسم ؛ همسرم است . دوستش دارم . به او علاقه دارم و بجز خوبی از او ندیدم .
ـ تا به حال حرفی روی حرفش زدید که ببینید آیا بدی هم دارد ؟ پدر جوانی اش را به بهترین شکل پشت سر گذرانده و حالا نوبت ما که رسیده ؛ میگوید اشتباه کرده . مگر خود شما برای ادامه تحصیل به آمریکا نرفتید ؟ مگر همان جا باهم آشنا نشندید ؟ مگر علی رغم مخالفت پدربزرگ با هم ازدواج نکردید ؟ مگر سالهای سال در آن کشور باهم زندگی نکردید و ماهان و من آنجا به دنیا نیامدیم ؟
مادر کمی فکرکرد و گفت :« آخه اونموقع با حالا زمین تا آسمان فرق کرده .»
ـ بهرحال ما تصمیممان را گرفتیم .
ـ آخه اون سر دنیا ؛ بی کس و کار ؛ میخواهید چه بکنید ؟
ـ همان کاری که شما سی سال پیش انجام دادی .
ـ آنموقع هم به ما خیلی سخت گذشت . غم غربت ؛ غم بزرگی است ؛ آن را دست کم نگیر . نبودی و ندیدی که چه برسر آدم می آورد ؛ اما من به چشمان خودم دیدم . خودت میدانی که من و پدرت از خانواده کمی نیستیم اما آنجا باید کار میکردیم کارهایی که در کشور خودمان امکان نداشت انجام دهیم . پدرت میگفت :« باید کار کنی تا زنده بمانی ؛ نه اینکه زندگی کنی .» این شعار پدرت بود . درس خواند یکطرف ؛ خرج زندگی یکطرف ؛ دیگر وقت سرخاراندن برایمان نمی گذاشت . بهترین دوران زندگی مان را که میتوانستیم درکشور خودمان به سر ببریم ؛ آنجا حرام شد . اما ما مجبور بودیم چون که پدرت سیاسی بود و ما نمی توانستیم به ایران برگردیم .
ـ به چه جرمی ؟
ـ به جرم اغتشاش در دانشگاه .
ـ پس جرمی مرتکب شده بود ؛ اما من چی ؟ من که در دانشگاه اغتشاش به پا نکردم که لااقل دلم خوش باشد که سیاسی هستم ؛ من سرم توی لاک خودم بود و جرمم این بود که در یک سالگرد ازدواج دوستانه شرکت کردم . مادر ؛ میدونی دختر عزیزت یک شبانه روز را در کنار چه کسانی گذراند . پیرزنی که هشتاد کیلو حشیش از او گرفته بودند ؛ زن بارداری که همسرش را کشته بود ؛ زن فاسدی که فساد را برای جوانان ما به ارمغان می آورد ؛ من در کنار کثیف ترین انسان ها زندگی کردم . حالا فهمیدی من کجا بودم ؟
درحالیکه صدایم می لرزید گفتم :« من چگونه میتوانم این خاطرات تلخ را از ذهنم بیرون کنم ؟ تازه وقتی از آنجا بیرون آمدم ؛ چه چیزی درانتظارم بود ؟ درحالیکه باید گرمای وجود خانواده ام را حس میکردم تا آن تلخی ها در شیرینی نگاهشان گم شود ؛ با نامهربانی پدر روبه رو شدم ؛ کسی که با زدن یک کشیده مرا برای همیشه ترد کرد و حق گفتن کلمه پدر را از من گرفت . مادر ! باور کن هیچ موجودی زیباتر و دوست داشتنی تر از پدر برایم نیست ؛ اما خود او این سرنوشت را برایم رقم زد .درسته که در طی سالهایی که باهم زندگی میکردیم جز بحث و جدل چیز دیگری بینمان نبود ؛ اما طاقت یک لحظه قهر کردن او را نداشتم . روزهایی که باهم قهر بودیم ؛ امکان نداشت از پشت پنجره آمد و رفتنش را تماشا نکنم و به سراغ کمد لباسهایش نروم و آنها را نبویم و نبوسم .
مادر ؛ پدر همه ی هستیم بود ؛ با او نفس میکشیدم و زندگی میکردم . اما حالا چی ؟ از دوری او دارم خفه میشوم . او در چند قدمی من است ؛ اما حق نزدیک شدن به او را ندارم . باور کن نمیتوانم تحمل کنم ... سعی نکن جلو رفتنم را بگیری .»
مادر همانطور که اشک میریخت مرا در آغوش گرفت و تمام صورتم را غرق بوسه کرد ؛ گرمای وجود مادر همه ی وجودم را پرکرد ؛ دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و محکم او را به خود فشردم .
نمیدانم مادر درباره ی رفتن من با پدر حرفی زد یا نه ؛ اما او همچنان بی تفاوت بود . کم کم رابطه ام با خانواده ام بهتر شد . بعد از چند هفته ماهان و زهرا به دیدارم آمدند ؛ اما از پدر خبری نبود . حرفی ازاو نمیزدند و اگر من سوالی میکردم با جوابهای بی سر و ته صحبت را به جای دیگر می کشاندند . خیلی دلم هوایش را کرده بود ؛ هرچه عکس از او داشتم به دیوار اتاقم زدم و باهاش صحبت میکردم ؛ او آرام و متین با لبخندی برلب به حرفهایش گوش میداد و هیچ گاه مخالفت نمیکرد دیگر مثل گذشته ؛ باهرجمله ای که از دهانم بیرون می آمد؛ اخم هایش را درهم نمی کشید . او با گذشته خیلی فرق کرده بود؛ یک پدر خوب و نمونه . ساعتها می نشستم و با او درد دل میکردم . از خودم ؛ از شایان و از زندگی ام می گفتم و او صبورانه گوش میکرد و با لبخندی جوابم را میداد .
چهارماه است که پدر را ندیده ام . سعی میکنم که او را از ذهنم پاک کنم ؛ اما مگر میشود ؟ نمیدانم او چگونه توانسته دختر عزیز دردانه اش را به همین راحتی به فراموشی بسپارد . پریا خیلی سعی میکند با هر بهانه ای مرا از خانه بیرون بکشد تا از فکر پدر بیرون روم ؛ اما همه جا پدر همراه من است . فقط و فقط منتظر یک کلمه از زبان مادر بودم که بگوید که پدر مرا بخشیده ؛ تا تمام زندگی ام را فدای او کنم . قید رفتن به آمریکا را بزنم و به دست بوسش بروم و به او بگویم که از این به بعد بدون اجازه او آب نخواهم خورد . اماافسوس و صد افسوس که در حسرت این جمله ماندم .
خیلی راحت کارها درست شد ؛ سفری به دبی کردیم و همان جا وکیلی گرفتیم ؛ من یک شهروند آمریکایی بودم ؛ فقط این شایان بود که باعث شد یک مقدار کارهایمان به تعویق بیفتد . با اینکه خرج زیادی کردیم ولی شش ماه طول کشید تا تمام کارها ردیف شد . هرچه طلا و جواهر داشتم ؛ فروختم تا توانستم اقامت شایان را بگیرم . وکیلمان بعد از شش ماه تلفنی با ما تماس گرفت و گفت :« بالاخره تمام شد ؛ بلیط هایتان هم آماده است باید تا یک ماه دیگر خودتان را به آمریکا برسانید .»
ناگهان دلم لرزید ؛ فقط یک ماه فرصت داشتم تا بوی خوش وطن را در ریه هایم به یادگار پر کنم . فقط یک ماه وقت داشتم .تا خاطراتم را جمع کنم و حاصل بیست و سه سال زندگی را در چمدانی بپیچم و به کول بکشم . هرچند فکر میکردم همه چیز به همین راحتی تمام میشود ؛ اما خیلی سخت بود . ما که پس اندازی نداشتیم ؛ باید تمام زندگی مان را می فروختیم تا اینکه بتوانیم در آنجا سر و سامانی بگیریم ؛ از خانه گرفته تا ماشین و وسایل زندگی مان را فروختیم . تمام پل های پشت سر را خراب کردم و هیچ راهی برای بازگشت به جا نگذاشتم . مادر نصیحتم کرد و گفت :« دختر آتش به زندگی ات نزن . به همین راحتی که فروختی نمیتوانی مجددا به دست آوری . از فروش خانه صرف نظر کن که اگر یک موقع پشیمان شدی و قصد برگشت داشتی سرپناهی داشته باشی .»
درجواب گفتم :«من اینهمه علایق در اینجا داشتم ؛ نتوانستند از رفتنم جلوگیری کنند . حالا یک مشت خاک و سنگ و آهن ؛ میخواهند پشتوانه برگشتنم باشند ؟ من چیزهایی را ازدست میدهم که دیگر هیچ گاه نمیتوانم آنها را به دست بیاورم . حالا به فکر مادیاتی باشم که ممکنه یک روزی به دردم بخورد ! یک عمر پول و ثروت نتوانست برایم گره ای باز کند ؛ از این به بعد هم خدا بزرگ است .»
مادر خیلی سعی میکرد تا منصرفم کند ؛ اما یک کلمه از پدر نگفت که او هم با رفتنم مخالف است . پدر طبق قولی که داده بود مرا به کلی فراموش کرد . او دختری به نام مهتاب نداشت ؛ پس چگونه می توانست با رفتن من مخالف کند . مادر خیلی گریه و زاری میکرد ؛ به طوریکه روی احساساتم اثر گذاشت ؛ اما دیگر جای کوتاه آمدن نبود . اگر منصرف میشدم ؛ دیگر برای همییشه برگ برنده را به پدر میدادم از مادر خواستم که مرا درک کند و بگذارد برای یکبار هم که شده خودم برای زندگی ام تصمیم بگیرم ؛ حتی اگر برای همه ی عمر پشیمان و نادم شوم ؛ بگذارد کاری را که دوست دارم انجام دهم .
او اشک هایش را پاک کرد و گفت :« دیگر هیچ راهی برای ماندن تو به عقلم نمیرسد . امیدوارم مادر خوشبخت شوی و آن زندگی که در جستجویش هستی به دست آوری .»
و از کیفش چکی با مبلغ قابل توجهی بیرون آورد و گفت :« این را بعنوان هدیه از من قبول کن ؛ آنجا پول خیلی به دردت میخورد .»
با سماجت گفتم :« نه ؛ ممکن نیست . این مبلغ زیادی است ؛ من نمیتوانم آن را از شما بپذیرم .»
ـ یعنی میخواهی هدیه ام را رد کنی .
ـ مادر ؛ این بیشتر از یک هدیه است .
ـ گفتم که در غربت خیلی به دردت میخوره .
ـ نه ؛ نمیتوانم .
با عصبانیت به سمتم آمد و گفت :« این از طرف من است و هیچ ربطی به پدرت نداره .»
ـ اما ...
ـ دیگر اما نداره ؛ فقط از من می شنوی در اولین فرصت سعی کن خانه ای ؛ هر چند نقلی ؛ بخری . ملک سرمایه ای است که هیچ گاه از بین نمیرود .
او را در آغوش گرفتم و آرام آرام گریستم .
با دلی سوزان چمدانم را بستم . تمام خاطرات کودکی و جوانی ام را با آه و ناله درون آن قرار دادم . هرچه را قرار بود که به همراه ببرم به روی کاغذ نوشتم که مبادا از یاد ببرم . آلبوم عکسهایم را چندین بار ورق زدم و دوباره خاطرات گذشته زنده شد . به خود گفتم :« ای کاش راهی برای بازگشت وجود داشت و قبل از اینکه احساساتم برمن غلبه کند ؛ آنها را لابه لای لباسهایم در چمدان پنهان کردم . چیززیادی به همراه نبردم ؛ از حاصل بیست و سه سال زندگی ؛ چمدانی سهم من شد . روزهای آخر یک لحظه تنها نبودم . از خانواده ام گرفته تا دوستانم همه دوره ام کرده بودند و همه سعی میکردند خودشان را کنترل کنند که مبادا اشکشان جاری شود . پریا درحالیکه بغض گلویش را گرفت گفت :« بدون تو چه کنم ؟ با رفتن آرش دل به تو خوش کردم ؛ اما حالا تو هم داری مرا ترک میکنی ؛ من دیگر نمیتوانم اینجا بمانم هرطور شده باید فرزاد را راضی کنم .»
ـ دختر به خاطر من زندگی ات را خراب نکن ؛ به خدا قسم اگر دلم اینجا خوش بود به هیچ عنوان نمیرفتم ؛ اما نمیتوانم .اینجا برایم مثل قفسی شده که روز به روز تنگ تر میشود .به هر طرف که میروم فشار زیادی به روی خود حس میکنم . باید خودم را نجات دهم . نمیدانم آنجا چه در انتظارم است . هرچه هست ؛ روزهای خوش اینجا را هرگز نخواهم داشت . ما روزهای خوبی را با هم سپری کردیم . برای من دوری شما به مراتب سخت تر است ؛ چون شما باز هم دور هم هستید و من یکه و تنها در کشوری غربت زده باید سر کنم ؛ باور کن با جسمی یخ زده به غربت میروم ؛ اما چاره ای ندارم باید رفت ؛ باید رفت .
بالاخره روز موعود فرا رسید . شایان از خوشحالی در پوست نمی گنجید ؛ اما من حسابی خودم را باخته بودم .وقتی وارد فرودگاه شدم ؛ پاهایم یارای رفتن نداشت و آنها را به سختی حمل میکردم ؛ اضطراب و نگرانی در سیمایم موج میزد . شایان مرا دلداری میداد و کمکم کرد تا به روی صندلی بنشینم . «سفری بدون بازگشت ؛ سفری بدون بازگشت . چه چیزی در انتظارم خواهد بود ؟ چه چیزی در انتظارم خواهد بود ؟ چه سرنوشتی پیدا خواهم کرد ؟ چه سرنوشتی پیدا خواهم کرد ؟» مثل صفحه ای که خط افتاده باشد این جملات در ذهنم تکرار میشد .
دقایق به کندی میگذرد ؛ مثل یک فیلم که همه با حرکاتی آهسته از این طرف به آنطرف میروند .سالن خیلی شلوغه و هرکس به دنبال کارخودش است . کسی به جسم نیمه جان من توجهی ندارد . دلم میخواهد از جا برخیزم و به سمت آبخوری بروم و لیوان آبی بنوشم ؛ اما توان از جا برخاستن ندارم ؛ ای کاش هیچ کس بدرقه ام نمیکرد تا دلواپسی و نگرانی که در چهره ام نمایان است کسی را نیازارد . درد آنهایی را که جلای وطن میکنند حالا می فهمم . چرا گریه و زاری میکنند ؟ چرا ناامیدانه به اینطرف و آنطرف نگاه میکنند ؟ چرا هراسان به دنبال گمشده هایشان هستند ؟ چون به سفری میروند نامعلوم .
اما شایان خیلی فرق داشت ؛ از دور او را می دیدم که چمدان ها را به متصدی باجه داد . خوشحالی تمام وجودش را گرفته و هرچند دقیقه یکبار به ساعتش نگاه میکند و بعد هراسان اطراف را از نظر میگذراند .شاید فکر میکند که هر لحظه ممکنه کسی بیاید و او را از رفتن باز دارد . او هنوز یک بچه است ؛ یک بچه واقعی چطور میتواند اینقدر خوشحال باشد ؛ درحالیکه به کشوری بیگانه میرود که جز نام و نقشه ای گنگ در ذهنش چیز دیگری از آن نمیداند . او اعتماد به نفس بالایی دارد که این چنین سرحال وسردماغ است .
به اطراف مینگردم ؛ به آشنایی احتیاج دارم ؛ خدایا به این زودی دلم هوای آنها را کرده ؟ وای به حال غربت . یک آن ته دلم خالی شد ؛ یعنی میتوانم طاقت بیاورم ! ناگهان به یاد پدر افتادم و چندبار اسم او را تکرار کردم . آیا از رفتن من ناراحت است ؟ آیا اطلاعی از رفتنم دارد ؛ یا از او پنهان کرده اند ؟ آیا دلش برایم تنگ میشود ؟ او در این لحظه چه حالی دارد ؟ آیا قلبش به تلاطم افتاده و مثل من نادم و پشیمان است ؟ به هرکجا که نظر می انداختم او را می دیدم و تا چشم برهم میزدم ناپدید میشد آلبوم کوچکی را از کیف دستی ام بیرون آوردم و عکس پدر را نظاره کردم . این دیگر یک رویا نیست ؛ واقعیتی است دست نیافتنی . قطره اشکی از گوشه چشمم به روی عکس چکید ، آن را به روی سینه ام فشرد و چشمانم را بستم تا کمی آرام بگیرم ؛ اما صدای آزار دهنده مردم حالم را خراب تر کرد و بغضم را ترکاند . خیلی سریع اشکهایم را پاک کردم و عینک آفتابی ام را به چشمانم زدم ؛ نمیخواستم هیچ کس مرا به آن شکل ببیند . به خودم قول داده بودم که تحت هیچ شرایطی گریه نکنم و اشک کسی را در نیاورم ؛ باید محکم و مقاوم باشم؛ تا آخرین لحظه .
شایان از راه رسید و گفت :« همه چیز رو به راه است تا ساعتی دیگر در آسمان آبی خواهیم بود.» و درحالیکه با تعجب نگاهم میکرد گفت :« چرا عینکت را برنمی داری ؟»
ـ اوه ... یادم رفته بود .
و آن را برداشتم و مشغول باز کردن با دسته عینک شدم ؛ شایان متوجه شد که گریه کرده ام ؛ اما به رویم نیاورد و شروع کرد به تعریف کردن از کارهایی که انجام داده . او کجا بود و من کجا .
بالاخره خانواده ام از راه رسیدند ؛ بازهم بدون پدر ؛چقدر با دیدن آنها دلم گرم شد و جان گرفتم و دستان یخ زده مادر را در دست گرفتم ؛ چقدر این مدت لاغر و تکیده شده بود ؛ دیگر آن چشمان زیبا مثل گذشته نمی درخشید . خدایا با او چه کردم ! چرا اینقدر ظالم شدم که آه و ناله مادر در من اثر نکرد ؟ نگاه غم گرفته اش را نادیده گرفتم و فقط و فقط به فکر خودم بودم . به ناگاه او را در بغل گرفتم و گفتم :« مادر مرا ببخش .»
درحالیکه سعی میکرد از فرو ریختن اشکش جلوگیری کند گفت :« عزیزم تو کاری نکردی که از من تقاضای بخشش میکنی . بچه ها وقتی بزرگ میشوند دیگر ما نمیتوانیم برایشان تصمیم بگیریم و من هم نمیتوانم جلوی تو را بگیرم .اگر فکر میکنی آنطرف دنیا خوشبخت خواهی شد ؛ برو به امید خدا . امیدوارم که هیچ وقت پشیمانی به سراغت نیاید . نگران ما نباش ؛ والدین خوشبختی فرزندانشان را میخواهند ؛ حالا هرکجا که باشند .»
باز هم کلامی از پدر به میان نیاورد تا مبادا مرا به یاد او بیندازد . اورا محکم در آغوش فشردم و گفتم :« دوستت دارم .»
دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و اشکم سرازیر شد ؛ ماهان و زهرا به سمت آمدند و مرا در آغوش گرفتند .« آیا باز همدیگر را خواهیم دید .» این جمله که در ذهنم تکرار میشد ؛ بیشتر منقلبم میکرد . ماهان گفت :« مهتاب ؛، مرا ببخش هیچ گاه در حقت خواهری نکردم ؛ این سالها که در کنار هم بودیم ؛ شکافی عمیق بینمان بود و حالا که داری میروی ؛ می فهمم چقدر از تو دور بودم .»
ـ خودت را مقصر ندان ؛ اینطور شکل گرفتی .
ـ اما تو ...
ـ ای کاش من هم مثل شما بودم ؛ الان همه درکنار هم بودیم.
زهرا با اخم مرا نگاه میکرد دست او را گرفتم و گفتم :« عزیزدلم چرا اینقدر پکری ؟»
ـ آخه تو تنها همدم من بودی .
نگاهی به ماهان کردم و گفتم :« حالا از این به بعد ماهان همدم تو خواهد شد . او راهنمایی خوبی است .»
ماهان دستی بر سر زهرا کشید و گفت :« آره جونم ؛ منکه دیگر غیر ازتو کسی را ندارم .»
و سه خواهر در آغوش هم اشک ریختیم و قول دادیم زود به زود باهم تماس بگیریم و آهسته بطوریکه مادرمتوجه نشود به ماهان گفتم :« مراقب پدر و مادر باش.»
بچه ها همگی از راه رسیدند ؛ سعی میکردند خودشان را خوشحال نشان دهند ؛ اما غم به وضوح در چهره شان هویدا بود . پریا جیکش درنمی آمد که مبادا گریه اش بگیرد . برای اولین بار از شایان خواستم تا با لودگی هایش آن جو غم زده را از بین ببرد . کم کم خنده ای به اجبار بر چهره ها نشست . با تک تک دوستانم خداحافظی کردم و از آنها خواستم که به یادم باشند و تماسشان را با من قطع نکنند .
به هر طرف که نگاه میکردم چهره ای آشنا ؛ با صورتی مهربان ؛ در مقابلم قرار داشت ؛ نمیدانستم چه کسی را ببوسم و با کی حرف بزنم ؛ همه عزیزانی بودند که برای همیشه ترکشان میکردم . بازهم پشیمانی همه ی وجودم را گرفت ؛ خدایا ! چرا دست به این حماقت زدم ؟ من نمیخواهم بروم . چرا از سرلجبازی چنین تصمیمی گرفتم ؟
آن لحظات تلخ به تندی سپری شد ؛ مادر در آغوش زهرا آرام آرام گریه میکرد و هیچ کاری از دستم برنمی آمد . وقتی شماره پروازمان را اعلام کردند ؛ یکباره سکوتی بینمان حکمفرما شد ؛ باید رفت ؛ این آخرین فرصت است . به دنبال ماهان میگشتم ؛ او را چند قدم دورتر درحال گریه کردن دیدم . به سرعت به سمتش رفتم و گفتم:« ماهان ؛ جان فرزندت مواظب پدر و مادر باش ؛ آنها را تنها نگذار .»
اشک هایش را پاک کرد و گفت :« نگران آنها نباش .»
برای آخرین بار مادر را در آغوش گرفتم و بوسیدم و گفتم :« مادر ... به پدربگو حلالم کند .»
به گریه افتاد و هیچ نگفت .
به اتفاق شایان به سمت سالن بازرسی به راه افتادیم . وقتی که مهر را روی مدارکمان زدند ؛ مثل اینکه ان مهر را بر دلم نشاندند . دقایقی بعد روی صندلی هواپیما نشسته بودیم ؛ وقتی که هواپیما اوج گرفت به طرف شایان برگشتم و گفتم :« همه چیز تمام شد .»
یکسال گذشت ؛ البته نه به این راحتی . به زبان گفتنش راحت است ؛ اما سخت گذشت . سخت تر از آنچه بتوان فکرکرد . درد غربت و در به دری را نمیدانم چگونه توصیف کنم . تا این زمان فقط از این و آن شنیده بودم که چه دشوار و آزار دهنده است ؛ اما باید به آن مواجه شوی تا بدانی چیست . ته دلت خالی است . پشتت گرم نیست . بی پناهی ؛ بی کسی و راه به جایی نداری . توی کشور خودت هرجای آنکه باشی ؛ ممکنه تنها باشی ؛ اما غریب نیستی . وقتی احساس دلتنگی کردی و پایت را از خانه بیرون گذاشتی همین که صدای همهمه ی هموطنانت را بشنوی ؛ برای خرید به مغازه ای بروی و فروشنده با زبان خودت با تو حرف بزند ؛ به سراغ همسایه بروی و دوکلمه با او درد کنی ؛ حتی وقتی نفس میکشی ؛ بوی خوب وطن را استشمام کنی ؛ دیگر غریب نیستی . اما توی غربت ؛ همه چیز فرق میکنه . وقتی دلت میگیره ؛ نمیتونی برای کسی حرف بزنی . از خانه بیرون میزنی تا شاید دلت باز شود ؛ اما هیچ کس را نمی شناسی . دلت لک میزنه برای یک هموطن ؛ با فروشنده ای چانه بزنی ؛ ترافیک سنگین اعصابت را خرد کند و شروع کنی به غر زدن . حتی دلت پرمیکشه برای دعوا با یک همزبان . حتی کوچکترین چیزی که شاید هیچ گاه برات ارزش نداشته ؛ دارای ارزش میشه .همه چیز برات بیگانه است . صدای بیگانه ؛ آدمهای بیگانه ؛ آداب رسوم بیگانه . همه با تو فرق دارند نه تو آنها را میتوانی بفهمی نه آنها کاری با تو دارند . دم دمدمه های غروب بیشتر احساس دلتنگی میکنی ؛ یاد غروب کشور می افتی . صدای اذان و دعای بعد از آن ؛ حس آرمان بهت میداد و تو را به زندگی امیدوار میکرد . حتی غروب جمعه ها هم برای خودش عالمی داشت با اینکه همیشه دلم میگرفت اما حالا می بینم باز هم صد رحمت به همان عصر جمعه ها ! لااقل تنها نبودم .
تا یکی دوناه همه چیز آنقدر برایم تازگی داشت که زیاد به غربت فکر نمیکردم . با کمک یکی از دوستان شایان به نام بابک در ایالت کالیفرنیا در شهر سن خوزه آپارتمان اجاره کردیم . او پسر مهربان و دور اندیشی بود که همه ی شادی اش را در راهنمایی و کمک کردن به یک هموطن میدانست . اینطور که میگفت ؛ خودش با دست خالی به آمریکا آمده و سالهای زیادی سختی کشیده بود . در بدترین شرایط ؛ از کارگری ساختمان تا نظافت خانه ها و در گرمای طاقت فرسای تابستان ؛ آسفالت خیابانها را انجام داده بود تا توانسته بود راحتی امروزش را به دست بیاورد و شرکت بازرگانی کوچکی به راه اندازد ؛ او به خودش قول داده بود که هر وقت توانست شرایط خودش را تغییر دهد ؛ دست هر هموطنی را بگیرد . او وقتی از نقدینگی ما و تحصیلاتمان با اصلاع شد گفت :« این بسیار عالی است شما زودتر از آنچه فکر کنید سر و سامان پیدا خواهید کرد ؛ فقط مواظب پولهایتان باشید ؛ تا چشم برهم بزنید می بینید خیلی راحت آنها را خرج کرده اید و در وضعیت فعلی شما ؛ جایگزین کردن آن کار بسیار دشواری است . بهتره هرچه زودتر با پولی که همراه آورده اید ؛ خانه ای بخرید ؛ که از پرداخت اجاره معاف شوید . از لحاظ کاری هم رشته شما خیلی مناسب است . اینجا کار برای پرستار و ماما زیاد است و حقوق خوبی میدهند و شایان هم اگر کمی از خود پشتکار نشان دهد ؛ میتواند پیشرفت کند .
او درست میگفت ؛ شایان که به ولخرجی عادت داشت ؛ طی یکی دوماه اول ؛ مبلغ قابل توجهی از پولها را به باد داد که البته من هم بی تقصیر نبودم . ما که هیچ تجربه ای از دیار غربت نداشتیم ؛ خیلی راحت مثل اینکه به یک سفر تفریحی آمده باشیم ؛ به هر جای دیدنی می رفتیم و خیلی راحت پول خرج میکردیم ولی یک آن به خود آمدم دیدم اگر بخواهیم همینطور ادامه بدهیم سر یک سال باید دست از پا درازتر به ایران برگردیم . یک روز به شایان گفتم :« اینجا ایران نیست که از نظر مالی کسی تو را پشتیبانی کند ؛ پول ما محدود است و اگر بخواهیم پای آن بنشینیم و بخوریم ؛ دیری نمی گذرد که حتی یک سنت برایمان باقی نمی ماند . باید حواسمان را خوب جمع کنیم و سعی کنیم هرچه زودتر کاری پیدا کنیم اینجا پول ارزش دارد و خیلی راحت نمیتوانی آن را به دست بیاوری ؛ در ازای کاری که انجام میدهی پول دریافت میکنی .»
بعد از دو ماه تازه فهمیدم که دست به چه حماقتی زده ام . از غم بی کسی و تنهایی چیزی نمانده بود که کارم به جنون بکشد . بارها و بارها به خود گفتم :« این چه غلطی بود که کردم ؟ من که طاقت یک لحظه دوری از پدر و مادر را نداشتم ؛ حالا چطور میتوانم برای همیشه از دیدن روی ماه آنها محروم باشم . با اینکه چندماهی با پدر قهر بودم و او را نمی دیدم ؛ ولی مثل اینجا برایم زجر آور نبود . همین که در هوایی نفس میکشیدم که او هم نفس می کشید ؛ دلم شاد میشد و نیرو میگرفتم . عصر که میشد مثل دیوانه ها لباس میپوشیدم و از خانه بیرون میزدم ؛ اما وقتی به اطرافم نظری می انداختم ؛ با یاس و ناامیدی می فهمیدم من کجاو آنها کجا . روزی نبود که با مادر در تماس نباشم ؛ با شوق و ذوق احوال پدر را میپرسیدم میدانستم آنموقع روز در خانه است اما دریغ از یکبار که بااو صحبت کنم . دلم بدجوری هوایش را کرده بود ؛ اما راهی نداشتم. میدانستم هنوز وقتش نشده ؛ باید صبرمیکردم ؛ اما تا کی ... بالاخره بعد از پنج ماه ؛ دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و در حالیکه صدایم میلرزید به مادر گفتم :« میشه ازت یک خواهشی بکنم ؟»
مکثی کرد و گفت :« چیه عزیزم ؟»
ـ میخواهم با پدر صحبت کنم .
سکوت کرد و هیچ نگفت .
ـ مادر خواهش میکنم من اینجا خیلی تنها هستم به او احتیاج دارم .
ناگهان مادر زد زیر گریه و گفت :« عزیز دلم ؛ از دست من کاری برنمی آید . من خیلی تلاش کردم تا تو را با پدرت آشتی دهم اما موفق نشدم . هر وقت اسم تو را می آورم ؛ بدون کوچکترین عکس العملی راهش را میگیرد و میرود . دلم نمیخواهد تو را ناراحت کنم ؛ اما اوضاع ماهم بهتر از تو نیست . پدرت به زمان احتیاج داره ؛ باید به او فرصت بدهی .»
پدر هنوز مرا نبخشیده ! و آنموقع بود که یکباره شکستم و به خودم قول دادم که تا زنده هستم دیگر نامی از پدر نبرم . آخه توی غربت ؛ بی کسی خیلی سخته و تنها دلت به شنیدن صدای عزیزانت خوش است که تو را دلگرم کند . اما پدر با قصاوت قلب در موقعی که به او احتیاج داشتم از من رو برگرداند و در بدترین شرایط مرا رها کرد . پدر چطور توانست با من چنین کند . این سوالی بود که بارها و بارها از خودم پرسیدم و هربار بی جواب ماند .
هرچه عکس از پدر به دیوار اتاقم زده بودم با عصبانیت پاره کردم و خاطره هایش را نابود کردم و فریاد زدم :« هیچ وقت نمیخواهم ببینمت ؛ برای همیشه . به خدای خود قول میدهم که دیگر نامی از تو نبرم . دیگر برایم وجود نداری .»
شایان مرا محکم در بغل گرفته بود و سعی به آرام کردنم داشت ؛ ولی من طغیان کرده بودم ؛ او را هم نمیتوانستم تحمل کنم .
ـ ولم کن ؛ ولم کن . از تو هم بدم می آید ازهمه ی دنیا بدم می آید ؛ بگذار به بیچارگی خودم بمیرم ؛ چرا دست از سرم برنمیداری . مگر تو عاشق آمریکا نبودی ؛ خب ؛ این هم آمریکا هرکجا که میخواهی برو فقط تنهایم بگذار .
شایان که متوجه شد حال خوشی ندارم از اتاق بیرون رفت و منتظر ماند تا حالم بهتر شود . او میترسید که مبادا دست به خودکشی بزنم ؛ اما متاسفانه نمیدانست که چنین عرضه ای ندارم که اگر داشتم سالها پیش به این زندگی خاتمه میدادم .برای اولین بار در عشق شکست خوردم ؛ من عاشق پدر بودم ؛ یک عشق حقیقی ؛ او که میدانست از همه ی دنیا او را بیشتر دوست دارم ؛ پس چرا با من چنین کرد ؟ او که همیشه میگفت ؛ من نیمی از وجودش هستم ؛ پس چی شد که یکباره مرا زیر خاک مدفون کرد ؛ حتی بدون اینکه دسته گلی برروی سنگ قبرم بگذارد . هرگز او را نخواهم بخشید .
دیگر از آن به بعد ؛ نه اسمی از پدر بردم و نه احوالش را از کسی پرسیدم و با تنهایی ام خو کردم .
باید هرچه زودتر کاری پیدا میکردم ؛ این تنهایی مرا از پا درخواهد آورد و روانه تیمارستان میکند . در کلاس زبان نام نویسی کردیم و بابک به صورت نیمه وقت در رستورانی کاری برایمان پیدا کرد . برای من که در ناز و نعمت بزرگ شده بودم ؛ بسیار مشکل بود ؛ اما چاره ای نداشتیم ؛ برای زندگی کردن باید پول داشت . اگر در آن شرایط کاری بدتر از آن هم به ما پیشنهاد میکردند ؛ انجام میدادیم ؛ کارهایی که به هیچ عنوان در کشور خودمان انجام نمیدادیم . من اگر به اجازه خانواده ام به آمریکا می آمدم ؛ شرایطم فرق داشت . نه تنها احتیاج به کار کردن نداشتم ؛ بلکه هرماه وقتی به حساب بانکی ام سر میزدم ؛ لبخندی از رضایت برلبانم می نشست . اما حالا اوضاع فرق داشت ؛ پول محدود است و اگر بخواهیم هرچه زودتر سرپنای برای خودمان دست و پا کنیم ؛ باید تلاش خود را مضاعف کنیم . بهرحال آنچه فکرمیکردیم و آنچه می دیدیم خیلی فرق داشت و تازه آنجا بود که فهمیدیم درکشور خودمان چقدر راحت و آسوده زندگی میکردیم و قدر نمی دانستیم ؛ اما اینجا از صبح تا بوق شب باید کار کنی تا هزینه زندگی ات ؛ آن هم برای یک زندگی معمولی تامین شود . من صبورانه همه ی سختی ها را تحمل کردم و
هیچ گاه شکوه و شکایتی نکردم . چون راهی بود که خود انتخاب کردم و تنها مسئله ای که خیلی آزارم میداد درد غربت وتنهایی بود . ممکنه کار کردن و سر و کله زدن با آدمهایی که زبان تو را نمی فهمند دشوار باشد ؛ ولی با استراحتی کوتاه خستگی از تنت بیرون میرود . اما غم بی کسی را به هیچ شکل نمیتوانی از ذهنت بیرون کنی ؛ کافی است که لحظه ای تنها بمانی تا سیل خیالات و اوهام به ذهنت هجوم آورند و راهی برای گریز نداری . با اینکه ساعت کارم زیاد بود ؛ اما خدا را شکر میکردم ؛ چون طاقت یک لحظه تنها ماندن را نداشتم .
شش ماه کلاس زبان را بصورت فشرده به اتمام رساندیم و حالا وقت یافتن کار درستی بود . باید یک سری امتحان میدادیم تا مدارکمان را تایید کنند و بالاخره بعد از یک سال مرا به بیمارستانی معرفی کردند و دوره ای چندماهه گذراندم و به صورت رسمی استخدام شدم. اما شایان کار مناسبی پیدا نکرد و درهمان رستوران بعنوان حسابدار بصورت تمام وقت به کار مشغول شد .
اوایل در بخش سوانح مشغول به کار شدم ؛ کاری سخت و طاقت فرسا . واقعا باید از جان مایه گذاشت . بیماران تصادفی ؛ جراحت با اسلحه ؛ بیمارانی که قبل از اینکه به اتاق عمل بروند ؛ جان به جان آفرین تسلیم میکردند؛ سرهایی که با شلیک گلوله از هم پاشیده شده بود و کسانی را می دیدم که دست و پایشان قطع شده بود و خیلی صحنه های فجیع تر از اینها .
شیفتم دوازده ساعته بود ؛ تحمل خانه را نداشتم . دلم میخواست مشغول کار باشم تا همه چیز را به فراموشی بسپارم . بیشترین ساعت مراجعه در شیفت شب بود که حسابی داغانم میکرد ؛ شرایط روحی خوبی نداشتم ، نه به خودم میرسیدم و نه به زندگی ام ؛ شبها از شدت وحشت خواب می دیدم که در دریایی ازخون دست و پا میزنم و کسی نیست نجاتم دهد و بعد سراسیمه از خواب میپریدم . تنهایی ؛ غربت ؛ کار سخت ؛ همه و همه دست به دست هم دادند که بحران بدی را بگذارنم ؛ شایان با حرفهای دلگرم کننده ؛ سعی میکرد مرا دلداری دهد . یکی دوبار از من خواست که قید کار کردن را بزنم او گفت :« دراین شرایطی که تو داری ؛ کار کردن برایت مضر است بهتره مدتی استراحت کنی و بعد کاری پیدا کنی که اینهمه استرس نداشته باشد .»
ـ یکسال بدبختی کشیدیم تا توانستم این کار را پیدا کنم ؛ حالا به همین راحتی آن را از دست بدهم . آخه مگر میشود توی این کشور بیکار بود؛ اگر بخواهم کاری پیدا کنم که احتیاج به حرفه ای نداشته باشد باید دوباره برگردم به همان رستوران ؛ تازه با حقوقی که میدهند چگونه میتوان زندگی کرد .
ـ به نظر من بهتره پیش یک روانپزشک بروی ؛ این خوابهای شبانه بدجوری داغانت کرده .
ـ عادت کنم حالم خوب میشه .
ـ هر طور میل خودت است ؛ اما هرچه زودتر اقدام کنی بهتره .
یکماه گذشت اما از بهبودی خبری نبود . فشار کار ؛ درد بی کسی و تنهایی آن چنان رویم اثر گذاشته بود که حتی طاقت شایان را هم نداشتم و به صورتهای مختلف به او گیر میدادم ؛ تا بالاخره تحملش تمام شد و از یک روانپزشک ایرانی وقت گرفت .
پزشک دو ساعت با من صحبت کرد و گفت :« تو هیچ مشکلی نداری و به عکس دختری سالم و قوی هستی ؛ اکثر جوانهایی که به امریکا می آیند همین مشکل را دارند ؛ ما بهش میگوییم « غربت زدگی » بعد ازمدتی هم از بین میرود ؛ فقط نصایح مرا کاملا گوش کن و به آن عمل کنید .»
بعد رو به شایان کرد و گفت :« تو بیشتر از همه میتوانی به همسرت کمک کنی . خب ؛ حالا این برنامه را باید مو به مو اجرا کنید تا بهبودی کامل حاصل شود . زندگی تان را برنامه ریزی کنید . دوشب در هفته به پارک یا تفریحگاهی که هوای سالم دارد بروید و ازهوای خوب آن استفاده بکنید ؛ چند دوست خوب پیدا کنید و با آنها معاشرت کنید ؛ از روزهای تعطیلتان نهایت استفاده را ببرید . سعی کنید حتی المقدور از شهر دور شوید . در دشتی سرسبز ؛ یا کنار دریاچه ای زیبا ؛ آرامش خود را به دست آورید .
شما درحال حاضر در شرایط بدی به سرمیبرید . سعی دارید تنهایی و بی کسی تان را در کار کردن از یاد ببرید . ما انسانها همیشه فکر میکنیم که میتوانیم نداشته هایمان را به فراموشی بسپاریم ؛ اما اینطور نیست . یه جایی در مغزمان همیشه به دنبال نداشته هاست و بالاخره یه روزی ؛ یه جوری ؛ خودش را نشان میدهد . شما هم تا حالا موفق بودید ؛ اما همین کار کردن بیش از حد با بیماران بدحال ؛ ذهن شما را بهم ریخته است . این فقط کار شما نیست که باعث آزارتان میشود ؛ بلکه بیشتر غمی که در وجودتان موج میزند شما را بیمار کرده ؛ بهترین راه این است که ساعاتی از زندگی تان را به خودتان اختصاص دهید و به دنبال زیبایی های زندگی بروید .»
بعد از ملاقات با پزشک ؛ دیگر شایان دست بردار نبود ؛ گفت :« یادته چقدر بهت میگفتم که تفریح جزیی از زندگی است ؛ مگر دنیا را چندبار به آدم میدهند که اینقدر باید سگ دو بزنیم . عزیزم کمتر میخوریم و بیشتر عشق میکنیم .»
چپ چپ به او نگاه کردم و گفتم :« اونهم تو کمتر میخوری !»
ـ منظورم اینه که باید به خودمان برسیم . از این به بعد روزهای تعطیل توی خانه نمی نشینیم ؛ باید از زندگی لذت برد . جان من کلاهت را قاضی کن ؛ از این یک سالی که به اینجا آمدیم ؛ غیر از یکی دوماه اول ؛ چه گشت و تفریحی داشتیم ؟ همش کار و کار و کار ؛ آخه این هم شد زندگی .
ـ این همان زندگی بود که خودت میخواستی .
ـ من غلط بکنم چنین چیزی را خواسته باشم . همین هفته برنامه را ردیف میکنم با بک و خانمش میرویم خارج از شهر .
ـ اینقدر تند نرو ؛ اول اجازه بده ببینم من شیفت نباشم . راستی خودت چی ؟
کمی فکرکرد و گفت :« اصلا فراموش کرده بودم ؛ من هم سرکار هستم ؛ به احتمال زیاد هفته بعد تعطیلم . تو هم برنامه ات را یه جوری تنظیم کن که لااقل تعطیلی هایمان بهم بیفتد . خب ؛ شکرخدا امروز هر دو فارغ هستیم ؛ با ناهار بیرون چطوری ؟ اعتراضی نداری ؟»
همگی از خوشحالی جیغ کشیدند و بعضی ها به گریه افتادند . همه در انتظاری شیرین نشسته بودند . در گروه دوم نام پریا و ستاره و سه تا از بچه ها را خواند ؛ در حالی که شادی در چشمانشان موج میزد گفتند :« بیرون منتظرتان هستیم .»
کم کم همه رفتند . تنها کسی که باقی ماند من بودم . شیدا خیلی اصرار داشت که در کنارم بماند به او گفتم :« بهتره بروی ؛ منکه به کسی خبر ندادم و منتظر هم نیستم .»
با تعجب گفت :« نه ؛ این درست نیست ! من به خانواده ات اطلاع میدهم .»
با عصبانیت گفتم : تو این کار را نمیکنی ؛ بهتره بروی .
مرا بوسید و ناامیدانه از کنارم رفت . نمیدانستم چه خواهد شد ؛ اما مثل ساعتی پیش بیتابی نمیکردم . شب قبل چقدر این قفس برایم تنگ و فشرده بود و حالا چقدر وسیع بنظر می آمد . ناگهان نگاهم به در فلزی افتاد ؛ خدایا! هنوز دخترک در آنجا بود . به در کوبیدم ؛ اما جوابی شنیده نشد . چندین بار به در کوبیدم تا بالاخره صدای ناله ای از آنطرف شنیده شد .
ـ هی دختر ؛ تو حالت خوبه ؟
جوابی نداد . نگرانش شدم ؛ خدایا چه اتفاقی افتاده ! محکم به در کوبیدم .
ـ بیخود خودت را خسته نکن ؛ اون آنقدر مواد مصرف کرده که شاید دمدمه های غروب به هوش بیاید . حالا بلندشو بیا که نوبت توست .
به سمت صدا برگشتم ؛ نگهبان بود . با تعجب او را نگاه کردم . باورم نمیشد که مرا صدا زد . چه کسی ضامن من شده ؟
پایین برگه ای را امضا کردم و وسایلم را تحویل گرفتم و با حالی پریشان از در بازداشتگاه بیرون آمدم ؛ نگران و مضطرب در گوشه ای ایستادم ؛ منکه دلم برای چنین لحظه ای لک میزد؛ حالا مانده بودم که چه کنم . روی آنکه با کسی روبه رو شوم نداشتم . درمیان افکار پریشانم قیافه ی آشنایی را از دور دیدم ؛ آقای کیانی وکیل پدرم بود . وای خدای من ؛ از ترس به دیوار چسبیدم به طرفم آمد و گفت :« سلام خانم سهامی ؛ شرمنده که کارتان کمی طول کشید . بفرمایید از اینطرف .»
با قدمهایی لرزان همراه او به راه افتادم . همه بچه ها منتظرم ایستاده بودند . با دیدن آنها بغضم ترکید و همه را به گریه انداختم ؛ شایان به سمتم آمد و گفت :« خیلی متاسفم ؛ کی فکر میکرد اینطور بشه ؛ بیا برویم ؛ کمی استراحت حالت را جا می آورد .»
اما قبل از اینکه جوابی بدهم ؛ آقای کیانی گفت :« عذر میخواهم ؛ پدرتان منتظرتان هستند . بفرمایید سوار ماشین شوید .»
دلم فرو ریخت ؛ شایان متوجه شد که حالم خوب نیست ؛ دستم را گرفت که به سمت ماشین برویم که آقای کیانی گفت :« شرمنده ام ؛ اما پدرتان میخواهند شما را شخصا ملاقات کنند .»
شایان خواست اعتراض کند که او را به سکوت دعوت کردم . درست نبود جلو بچه ها کار به بحث بکشد . به همراه آقای کیانی سوار ماشین شدم ؛ دل توی دلم نبود خدایا چه کسی به پدر خبر داده بود ؟ چطور میتوانم به چشمانش نگاه کنم و بگویم « این من هستم ؛ دختر یه دنده و لجبازت که همه را فدای خودخواهی خودم کردم .» چطور میتوانم به چشمانش نگاه کنم و بگویم « این بود آن آزادی که سالهای سال به دنبالش بودم ؛ آن آزادی که تاوان سنگینی برایش پرداختم .» و چطور میتوانم بگویم :« من دختر آقای سهامی هستم .»
چند خیابان آنطرفتر پدر را دیدم به ماشینش زیر درختی تکیه داده بود . با پاهایی که یارای رفتن نداشت و قلبی شکسته به سمتش رفتم . ازجایش تکان نخورد و نگاهش همچنان به زمین دوخته بود؛ یکی دو قدم بیشتر با هم فاصله نداشتیم . گفتم :« سلام .»
جوابم را نداد درحالیکه آب دهانم را به سختی قورت میدادم دوباره گفتم :« سلام پدر ...»
نگذاشت حرفم تمام شود سرش را بالا آورد و در چشمانم خیره شد و چنان کشیده ای به صورتم نواخت که گوشم سوت کشید و درحالیکه صدایش می لرزید گفت :« به چه رویی مرا پدر صدا میکنی . از خودت خجالت نمیکشی ؟ این بود جواب محبت هایم ؟! تمام وجودم را شکستی و نابودم کردی . مانند لکه ننگی بر پیشانی ام حک شدی . روی آنکه در میان مردم ظاهر شوم ندارم . تو مرا خرد کردی و مانند تفاله ای زیر پا له کردی .»
درحالیکه چشمانش از اشک خیس شده بود رویش را برگرداند وسرش را به روی ماشین گذاشت .با دیدن او با آن حال اسف انگیز ؛ جگرم سوخت ؛ آتش گرفتم . چطور توانستم با او چنین کنم و با آبروی چندین ساله او بازی کنم .من که پدر را خوب می شناختم ؛ پس این همه به بیراهه رفتن برای چه بود ؟ جرات نزدیک شدن به او را نداشتم ؛ اما باید هرچه زودتر کاری انجام دهم ؛ که دیگر راه بازگشتی وجود نخواهد داشت . قدمی برداشتم تا دستش را ببوسم و بگویم که غلط کردم ؛ اشتباه کردم ؛ قول میدهم دیگر تکرار نشود اما پدر پیش دستی کرد و حرفی را که نباید بزند به زبان آورد .
ـ از این به بعد من دختری به نام مهتاب ندارم ؛ از جلو چشمم دور شو ؛ دیگر نمیخواهم ببینمت .
ـ پدر ...
با عصبانیت فریاد زد و گفت :« من پدر تو نیستم . آقای کیانی لطف کنید این دختر را به خانه اش برسانید .»
آب شدم و به زمین فرو رفتم . پدر را خوب می شناختم ؛ یعنی تمام ؛ یعمی هیچ نسبتی بین ما وجود ندارد ؛ یعنی مهتاب برای او مرده و ای کاش می مردم که افتخاری پس بزرگ بود . آنموقع پدر را داشتم و هیچ وقت یاد و خاطره ام از ذهنش پاک نمیشد و آخر هفته ای وجود داشت که بر سر قبرم بیاید و برای عزیز از دست رفته اش زاری کند . اما حالا برای او انسان متعفنی شده ام که به حتم مادر و خواهرهایم را از آمد و شد با من منع میکند .
دیگر از آن روز به بعد ؛ مهتابی وجود نداشت ؛ افسرده و غمگین ؛ خانه نشین شدم . حتی از دیدن دوستانم حذر کردم . هیچ کس را در خانه پذیرا نشدم ؛ حتی جواب تلفن های آنها را ندادم . فقط منتظر زنگ دری یا تلفنی از طرف خانواده ام بودم ؛ اما افسوس و صد افسوس که جز خیالی باطل در ذهنم نپرورانده بودم . پدر به کلی قدغن کرده بود که با این غده چرکی کسی معاشرت کند ؛ مادر و زهرا را درک میکردم ؛ اما ماهان که مستقل است ؛ او که میتواند پنهانی سری به من دلشکسته بزند . تازه آنموقع فهمیدم که متعفن تر از آنی هستم که فکرمیکردم .
شایان خیلی سعی کرد روحیه از دست رفته ام را به من برگرداند ؛ اما تحمل او هم برایم مشکل شده بود . یکی دو هفته مرخصی گرفت تا مراقب من باشد ؛ اما با دیدن او بیشتر اعصابم خرد میشد و او را مسبب تمام بدبختی هایم میدانستم . گوش به زنگ تلفن بودم تا شاید صدای دلنشین مادر را از آن طریق بشنوم . خدا میداند چقدر به او احتیاج داشتم اما افسوس که حتی پدر صدای مادر را هم از من دریغ کرد . روزها زجرآور زندگی ام ادامه داشت . شبی نبود که خواب بازداشتگاه و پدر را نبینم ؛ آنقدر وضع روحی ام خراب شده بود که با صدای بلند در خواب حرف میزدم و از پدر طلب بخشش میکردم . شایان خیلی نگرانم بود و اصرار داشت که به پزشکی مراجعه کنم ؛ اما قبول نکردم . آنقدر ناامید شده بودم که دلم نمیخواست به زندگی ادامه دهم .
هر روز زندگی ام تکرار روز قبل بود ؛ صبح بدون هیچ عشق و علاقه ای ؛ دیر وقت از خواب برمی خاستم و بدون خوردن صبحانه به روی مبلی لم میدادم و به یاد خاطرات گذشته ؛ که قدرشان را ندانستم ؛ روز را آغاز میکردم ؛ آلبومها را ورق میزدم و بعد هم مثل دیوانه ها گریه را سر میدادم . ظهر شایان با ناهاری که از بیرون تهیه میکرد به خانه می آمد و در محیطی سرد که شایان سعی در گرم کردن آن داشت ؛ غذا را بی اشتها میخوردیم و بعد شایان درباره ی اتفاقاتی که درشرکت افتاده با آب و تاب برایم صحبت میکرد و بعد از استراحت کوتاهی به شرکت میرفت و من خودم را در دیوان اشعاری که حال و هوای مرا داشتند ؛ گم میکردم و بالاخره شب را با آمدن شایان و با حرفهای بی سرو ته او به پایان میرساندم و با قرص های آرام بخشی که شایان به تازگی از روانپزشک گرفته بود به خواب میرفتم .
دیگر تحملم تمام شده بود ؛ باید کاری انجام میدادم . اگر به این وضع ادامه میدادم به حتم دیوانه میشدم . حتما راهی وجود داشت که مرا از این سردرگمی نجات دهد ؛ اما هیچ راهی به نظرم نمیرسید و همه ی درها را به روی خود بسته می دیدم . بالاخره یک روز تصمیم خودم را گرفتم و درحالیکه نه دستهایم یاری میکرد و نه عقلم ؛ گوشی تلفن را برداشتم و شماره خانه مان را گرفتم ؛ قلبم به تلاطم افتاد و حتی نفس کشیدن برایم مشکل شد ؛ صدای بوق تلفن مثل سوهانی به روی اعصابم کشیده میشد و این صدای مادر بود .
ـ الو ؛ بفرمایید .
نتوانستم جواب بدهم ؛ صدایش مثل همیشه گرم و مهربان نبود . غمگین وحشت زده حرف میزد دوباره گفت:« الو ؛ بفرمایید .»
دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و تلفن را قطع کردم . آن روز چندبار تماس گرفتم اما هر بار با شنیدن صدای مادر اعتماد به نفسم را از دست میدادم و زبانم بند می آمد . خسته و دل نگران مانند مرغی پرکنده درخانه پرسه میزدم ؛ آرام و قرار نداشتم ؛ راهی به جایی نداشتم ؛ حتی صدای تیک تیک ساعت که تنها مونسم بود برایم زجرآور شد به حدی که ساعت را از روی دیوار برداشتم و به گوشه ای پرتاب کردم و مثل دیوانه ها شروع به گریه کردم.
هوا تاریک شده بود . از شدت گریه بی حال و بی رمق بر روی سرامیک های یخ زده از حال رفتم . بعد از ساعتی به سختی از جا برخاستم و چراغ بالای سرم را روشن کردم ؛ احساس ضعف میکردم و تمام تنم میلرزید . به آشپزخانه رفتم تا لیوان آبی بخورم که چشمم به اجاق گاز افتاد . غذای ظهرم دست نخورده باقی مانده بود . خدایا از روز قبل چیزی نخوردم . یاد حرف شایان افتادم :« من فردا یکسره شرکت هستم ؛ ناهارت را میگذارم روی گاز فقط تو باید گرمش کنی ؛ یادت نره امشب هم شام بخوری ؛ بهتره غذایت را کامل بخوری . خیلی لاغر شدی .»
با بی میلی قاشق غذایی در دهان کردم اما بلافاصله آن را برگرداندم و بیهوش نقش بر زمین شدم . وقتی که چشم باز کردم در بیمارستان زیر سرم بودم صدای پریا را شنیدم .
ـ خدا را شکر ؛ به هوش آمد .
شایان دستی به پیشانی ام کشید و گفت :« مهتاب ؛ خوبی ؟»
ـ من ... اینجا چه کار میکنم ؟
شایان گفت :« از شدت گرسنگی از حال رفتی ؛ خدا رحم کرد که سرت به جایی نخورد .»
پریا درحالیکه دستم را میفشرد گفت :« چرا اینطور به سر خودت می آوری ؟»
بغض گلویم را گرفته بود ؛ رویم را برگرداندم تا کسی اشکم را نبیند .
فرزاد از راه رسید و گفت:« حال بیمارمان چطوره ؟»
وقتی حال مرا دید گفت :« بهتره او را تنها بگذارید ؛ او بیشتر از هرچیز به آرامش نیاز داره .»
ـ من هیچ وقت روی آرامش را نخواهیم دید .
ـ اینقدر ناامید حرف نزن .
ـ همه چیز تمام شد ؛ دیگه هیچ راهی وجود ندارد .
لبخندی زد و گفت :« همیشه وجود دارد ؛ صبر داشته باش همه ی کارها درست میشه .»
درحالیکه سعی میکردم بغضم را در گلو خفه کنم گفتم :« دیگر تحملم تمام شده .»
ـ اگر جای من بودی که اصلا پدر و مادرم را به یاد ندارم چه میکردی ؛ هیچ وقت طعم محبت آنها را نچشیدم . زمانه همینه ؛ باید ساخت .
با دلخوری گفتم :« این حرفها را برای کی میزنی ؛ به قول خودت تو خانواده ای به یاد نداری ؛ اما هنوز در حسرت نداشتن آنها میسوزی ؛ اما من پدر ؛ مادر ، خواهر همه و همه را دارم . آنها را در حادثه ای از دست ندادم ؛ زنده هستند و نفس میکشند ؛ در شهر خودم هستند ؛ در چند قدمی ام . اما از دیدنشان محروم هستم ؛ مادری که بهشت زیر پایش است و تمام وجودش به فرزندانش تعلق دارد مرا ترد کرده و حاضر نیست سری به دختر تنهایش بزند .فکر نکنم گناهم اینقدر نابخشودنی باشد ! هرکس در زندگی اشتباه میکند ؛ اما اشتباه من به معنای پایان زندگی ام است . من سزاوار این همه زجر نبودم .» و قبل از اینکه حرفی بزند پتو را روی صورتم کشیدم .
فردای آن روز به اتفاق شایان به خانه رفتیم ؛ از دیدن خانه وحشت کردم . چقدر بهم ریخته و کثیف بود ؛ پدر و مادر حتی پای خانم بهرامی را از خانه ام بریده بودند . مانند اینکه بیماری مسری دارم که هرکس با من تماس بگیرد فوری آلوده میشود . با قلبی شکسته به روی تخت ولو شدم و دیوان اشعارم را در بغل گرفتم . شایان به سراغم آمد و صورتم را بوسید و گفت :« من سری به شرکت میزنم ؛ زود برمیگردم . بهتره کمی استراحت کنی ؛ داروهایت را بخور و بخواب .»
داروهایم را به خوردم داد و قبل ازاینکه یک بیت شعر بخوانم ؛ به خواب رفتم . افکار پریشان آرامش را از من گرفته بود ؛ حتی در عالم خواب ؛ وهم و خیال به سراغم می آمد و عذابم می داد . دلم میخواست از دست آن خیالات فرار کنم ؛ اما به مانند فوجی سرباز مرا محاصره کرده بودند . لحظه به لحظه حلقه ی محاصره تنگ تر میشد . در ناامیدی کامل به دنبال راه نجاتی بودم ؛ اما به هرکجا می نگریستم جز کویری بی آب و علف ؛ چیز دیگری نمی دیدم . فریاد می کشیدم ، اما صدایم به جایی نمیرسید در آن برهوت یکه وتنها نشسته بودم و بدون اینکه امید به کمکی داشته باشم به انتظار مرگ لحظه شماری میکردم « فقط مرگ میتواند مرا نجات دهد و به من آرامش خواهد داد ؛ من به ابدیت خواهم پیوست و این دنیای فانی را برای همیشه ترک خواهم کرد و مزه ی خوشبختی را خواهم چشید . آری ؛ آری من خوشبخت خواهم شد .» و خود را در لباس سفیدی دیدم که دور و دورتر میشد .
احساس خفگی میکردم ؛ حتی نفس کشیدن هم برایم مشکل شده بود . درحالیکه نفس در سینه ام حبس شده بود فریادی کشیدم و از خواب پریدم . خیس عرق شده بودم . با دستهایی لرزان لیوان آب را از روی میز برداشتم و تا جرعه ی آخر سرکشیدم . به روی بالش تکیه دادم ؛ صدای نفس هایم را به وضوح می شنیدم و ترس تمام وجودم را گرفته بود ؛ از خودم ؛ از آینده وحتی از خوابیدن وحشت داشتم . اثر قرص هایی که خورده بودم لحظه به لحظه بیشتر شد و پلکهایم ناخودآگاه به روی هم افتاد؛ اما با مبارز ای سرسختانه آنها را باز نگه داشتم . ناگهان صدای زنگ تلفن به کمکم آمد و مرا از آن حالت سردرگمی بیرون آورد . به تلفن چشم دوخته بودم اما توان اینکه به سمتش بروم نداشتم . این صدای خودم بود . از شنیدن نام و پیغام شما خوشحال میشویم .
ـ سلام مهتاب ؛ میدونم خونه هستی ؛ لطفا گوشی را بردار .
صدای آرش بود ؛ این چندمین بار بود که تماس میگرفت حوصله او را هم نداشتم .
ـ مهتاب بهتره گوشی را برداری من یک ماه مرخصی گرفتم و هیچ کاری ندارم قول میدهم که به انتظار بنشینم .
من همچنان مات زده به تلفن خیره شده بودم . آرش وقتی سکوت مرا دید گفت :« تا کی میخواهی به این وضع ادامه دهی ؟ تا ابد که نمیتونی . به هرحال راه حلی وجود داره ؛ بهتره آن را پیدا کنی . از اینکه خودت را در خانه زندانی کنی فقط مشکل خودت را زیادتر میکنی ؛ باید راهی پیدا کرد .»
بی اراده به سمت تلفن رفتم و گوشی را برداشتم و گفتم :«راهی وجود ندارد .»
ـ مگر دور از جون بیماری لاعلاجی گرفتی که راهی وجود نداشته باشد .
ـ ای کاش بیماری لاعلاج میگرفتم اما از خانواده ام ترد نمیشدم .
و ناگهان زیر گریه زدم .
ـ مهتاب ؛ مهتاب ؛ خواهش میکنم گریه نکن ؛ میدونی که طاقت اشکهایت را ندارم .
هق هق کنان گفتم :« پدر ؛ مادر ؛ خانواده ام همه و همه قیدم را زده اند .»
ـ کمی صبر داشته باش ؛ همه چیز درست میشه . تو نباید از پدرت توقعی غیر از این داشته باشی . تو پدرت را بهتر از هرکس دیگری می شناسی ؛ او در باورش هم نمیتوانست تصور کند که دخترش در یک مجلسی حاضر شده که زن و مرد قاطی بودند ؛ به خصوص که گشت شما را گرفته . تازه پدرت فکر نمیکنه که یک سالگرد ازدواج دوستانه بوده ؛ او فکرش فراتر از این حرفها رفته ؛ وقتی پای گشت به میان می آید ؛ هرکس هرفکری میکنه .مهتاب ؛ یادته همییشه تو میگفتی با اینکه از نظر عقیده با پدرم زمین تا آسمان فرق دارم ؛ اما او را بی نهایت دوست دارم و درکش میکنم ؛ حالا چی شده ؟ یک لحظه خودت را جای او بگذار ؛ ضربه ی بزرگی او خورده .
ـ این را خودم خوب میدانم ؛ من آبروی یک عمر پدر را به راحتی به باد دادم ؛ او را شکستم ؛ او را خرد کردم و ذره ذره آب کردم . من بیشتر از خودم نگران حال پدر هستم .میترسم بلایی به سرش بیاید . من تاوان اشتباهم را پس دادم ؛ اما پدر چی ؟ او تاوان چه چیزی را پس میدهد !
ـ اینطور حرف نزن ؛ آخر این فکر و خیالات تو را داغان میکنه . چرا در را به روی خودت بستی ؟! این یک نوع مرگ تدریجی است . بگذار بچه ها به سراغت بیایند ؛ درد دل ، انسان راسبک میکند . از این دخمه بیرون بیا ؛ هوای آزاد برات خیلی خوبه .
ـ باور کن از دیدن مردم میترسم ؛ فکر میکنم مهری بر پیشانی ام خورده ؛ حتی از دیدن همسایه ها وحشت دارم . فکر میکنم همه ی دنیا از جریان آن شب باخبر شده اند . ازهمه میترسم و همه را مقصر میدانم ؛ شایان را مسبب بدبختی هایم می بینم ؛ باور کن اگر پدر حامی ام بود به حتم از او جدا میشدم ؛ اما حالا همه چیز فرق کرده ؛ دیگر جز او کسی را ندارم . دیگر اصلا دل به ماندن ندارم ... تصمیم خودم را گرفتم ؛ از ایران میرویم .
آرش تعجب زده گفت :« چی ؟»
نمیدونم چی شد که این فکر به ذهنم خطور کرد ؛ تنها چیزی که در این مدت بهش فکر نکرده بودم ؛ موضوع رفتنمان بود . مصرانه گفتم :« از ایران خواهیم رفت .»
ـ تو هم که داری اشتباهت را با یک اشتباه دیگر خراب تر میکنی ؛ تا وقتی که در ایران هستی راهی وجود دارد ؛ اما اگر رفتی همه چیز تمام است .
ـ ما از ایران خواهیم رفت ؛ همان چیزی که شایان میخواهد . همیشه با دلهره و نگرانی به این موضوع فکر میکردم ؛ اما حالا همه چیز فرق میکند . پدر به هیچ عنوان اجازه بازگشت در جمع خانواده را به من نمیدهد ؛ فعلا در شهر و مملکت خودم غریب هستم . بگذار از این شهر و دیار بروم ؛ به جایی بروم که زبانم را نمی فهمند و به قول ما ایرونی ها بی عاطفه هستند ؛ اونجا کسی نیست که از نامهربانی اش رنج بکشم ... آرش نمیدونی چطور دارم میسوزم . سراسر وجودم از کینه و حسد پر شده ؛ باور کن از دیدن دختر بچه هایی که دست پدر و مادرشان را در دست گرفتند ؛ آه حسرت میکشم میدونم که در حق پدر بد کردم اما من مستحق این همه زجر نبودم . خدا با آن عظمتش در توبه را باز گذاشته ؛ اما پدر من که اینقدر دم از خدا و پیغمبر میزنه ؛ حاضر نشد دو کلمه حرف جگر گوشه اش را گوش کند . شاید گذشت پدر زندگی مرا بکلی تغییر میداد . خودم به اندازه کافی پشیمان بودم ؛ ما را به جایی بردند و در کنار کسانی قرار دادند که همیشه آنها را به عنوان انگل جامعه نگاه میکردم ؛ هیجده ساعت از زندگی ام را در کنار آنها گذراندم . شاید همیشه از دیدنشان میترسیدم ؛ اما حالا می فهمم که آنها هم مثل ما هستند و ممکنه در زندگی فقط یک اشتباه باعث سقوطشان شده باشد .
بغض آن چنان گلویم را میفشرد که دیگران توان حرف زدن نداشتم .
ـ من نمی تونم تو را متقاعد کنم ؛ اما بهتره خوب فکرهایت را بکنی و عاقلانه تصمیم بگیری . به نظر من باید به پدرت فرصت بدهی .
ـ تا کی ؟
ـ نمیدونم ؛ شش ماه ؛ یک سال و شاید هم بیشتر .
ـ نه ؛ اصلا حرفش را نزن ؛ تا آن موقع از غصه دق خواهم کرد . من خیلی وابسته به خانواده ام هستم ؛ باید کاری کنم که راه بازگشتی وجود نداشته باشد ؛ باید جایی بروم که دیگر دسترسی به آنها نداشته باشم و خودم را دلداری بدهم ؛ که این دوری راه باعث جدایی پدر از فرزند شده اما قبل از رفتنم با پدر تماس خواهم گرفت ؛ اگر مرا پذیرفت قول میدهم که زندگی ام را تغییر دهم .
ـ بهتره بیشتر فکرکنی .
نمیدونم چی شد که همان لحظه تصمیم گرفتم با پدر تماس بگیرم ؛ باید تا دیوانه نشدم راهی پیدا میکردم . شاید با گذشت بیش ازیکماه از آن جریان ؛ پدر همه چیز را فراموش کرده باشد ؛ شاید او منتظر تلفن من باشد . باید به او تماس بگیرم و بگویم که پشیمانم و دیگر هرگز چنین چیزی تکرار نخواهد شد. باید به او بگویم غلط کردم ... خوردم تا شاید دلش نرم شود .به او خواهم گفت که چقدر دوستش دارم و از دوری اش چه می کشم . با خوشحالی گوشی تلفن را برداشتم و شماره مخصوص پدر را گرفتم .
ـ بله ؛ بفرمایید .
با شنیدن صدای پدر حال بدی به من دست داد ؛ یارای مقاومت نداشتم ؛ گوشی در دستم میلرزید و توان حرف زدن نداشتم .
دوباره پدر گفت :« بفرمایید .»
چقدر این صدا وجودم را گرم کرد و به من جرات داد ؛ کم کم توانستم اعتماد به نفس خود را به دست بیاورم و با صدایی لرزان که نمیتوانستم کنترلش کنم گفتم :« سلام ... پ ...»
و هنوز جمله ام به پایان نرسیده بود که صدای بوق ممتد تلفن ؛، تاکید کرد که دیگر در قلب پدر جایی ندارم . حال عجیبی داشتم تا ساعتی بی هدف به نقطه ای خیره شده بودم و نام پدر را زیر لب زمزمه میکردم . نه اشکی ریختم و نه آهی کشیدم برای پدر مرده بودم و باید این را باور میکردم که دیگر مهتابی برای او وجود ندارد . ناگهان از جا برخاستم و به سراغ آلبوم خانوادگی ام رفتم و تمام عکس هایی را که در کنار پدر داشتم بیرون کشیدم و با ماژیک سیاه به روی تصویرم خط کشیدم و با صدای بلند فریاد زدم :
ـ مهتاب برای همیشه مرده ؛ مهتاب برای همیشه مرده .
و آنقدر گریه کردم که همانجا در کنار عکسها به خواب رفتم .
وقتی از خواب بیدار شدم ؛ حال خوبی داشتم . احساس آرامش همراه با بی خیالی . نگاهی به اطراف انداختم و مثل اینکه کسی مرا کوک کرده باشد ؛ ازجا برخاستم و شروع کردم به تمیز کردن خانه . نمیدانم چند ساعت گذشت ؛ اما هوا حسابی تاریک شده بود که نظافت خانه به اتمام رسید و بعد به حمام رفتم و دستی به سر و صورتم کشیدم . از دیدن خودم در آیینه احساس خشنودی کردم . مثل اینکه حس زندگی دوباره در وجودم شعله ور شد . چقدر تمیزی ؛ زیبایی و دوست داشتن ما را به زندگی امیدوار میکند .
آن شب وقتی شایان به خانه آمد ؛ به قول خودش ؛ چیزی نمانده بود از تعجب شاخ در بیاورد . مرا در آغوش گرفت و گفت :« به به ؛ باز هم مهتاب خودم را می بینم میدانم که دوران سختی را پشت سر گذاشتی ؛ اما حالا خوشحالم که می بینم همه چیز تمام شده .بهتره این شادی را جشن بگیریم ؛ آماده شو تا برای شام برویم یه جای خوبی .»
ـ امشب مهمان من هستی ؛ غذای ساده ای درست کردم .
ـ بهتر از این نمیشه ؛ خیلی وقته که غذای خانگی نخوردیم .
شام را در محیطی آرام صرف کردیم ؛ بعد از چهل و دو روز این اولین غذایی بود که به دلم نشست و با آسودگی و بدون ترس و اضطراب از گلویم پایین رفت . بعد از خوردن شام ؛ شایان ظرفها را شست و آشپزخانه را مرتب کرد و با دو فنجان نسکافه در کنارم به روی کاناپه نشست و گفت :« امشب چه زیبا شدی ؛ کم کم داشتم چهره ی واقعی ات را از یاد میبردم .»
درحالیکه با فنجان بازی میکردم گفتم:« شایان ؛ من تصمیم خودم را گرفتم باهم از ایران خواهیم رفت ؛ اینجا دیگر جای ماندن نیست .»
شایان با تعجب نگاهم کرد و گفت :« مهتاب ... جدی میگی !»
با سر جواب مثبت دادم .
ـ آخه چرا اینطور ناگهانی ؟
ـ چون دیگر در ایران احساس آرامش نمیکنم و علایقی وجود ندارد که مرا پایبند به ماندن کند .
ـ اینجور صحبت نکن ؛ کمی صبر داشته باش .
ـ دیگر تحملم تمام شده . نگاه مردم و دیدن آنها آزارم میدهد ؛ میخواهم به جایی پناه ببرم که همه بیگانه باشند . تو هم که با رفتن موافقی ؛ پس بهتره هرچه زودتر راهی شویم .
ـ اما ... اما من دلم نمیخواست به این صورت از ایران برویم .
ـ شاید اگر موقعیت دیگری بود , من راضی به رفتن نمیشدم .
ـ واقعا فکرهایت را کردی ؟
ـ هیچ وقت به این اندازه درکاری مصمم نبودم .
ـ مهتاب ؛ خودت خوب میدونی که این آرزوی دیرینه ی من بوده و هست و به خاطر رفتن شرایطی را که گفتی پذیرفتم و فکرکنم موفق هم شدم . اما باور کن من دلم میخواهد رضایت قلبی ات باشد . فعلا شرایط تو جوری است که ممکنه هر تصمیمی بگیری و در به انجام رساندن آن از هیچ کاری کوتاهی نکنی ؛ اما بعد پشیمان شوی . تو الان به خاطر خانواده ات و اتفاقی که افتاده این تصمیم را گرفتی ؛ بهتره چندماه صبرکنی تا آن خاطرات تلخ را فراموش کنی .
با عصبانیت گفتم :« تو چی میگی ؟ مگر آن خاطرات تلخ مثل سیبی است که از درخت افتاده باشد ؛ تمام . آن سیب افتاد آن را از زمین بردار ؛ پاک کن و گاز بزن ؛ به همین راحتی . آن خاطرات تلخ تمام ذهن مرا پوشانده ؛ در مغزم جایی برای فکر کردن باقی نگذاشته .به هرکجا که نگاه میکنم بازداشتگاه را می بینم ؛ تمام لحظه های آن شب و روز را میخواهی به همان صورت روز اول برایت تعریف کنم ؛ هیچ چیز از ذهنم پاک نشده و نخواهد شد . این یک طرف قضیه است و طرف دیگرش خانواده ام هستند . یک مجرم و حتی یک قاتل هم قابل بخشش است ؛ گذشت را گذاشته اند برای چه وقت ؟ یعنی جرم من از آنها سنگین تر است که باید تمام اعضای خانواده ام قیدم را بزنند ؛ پس همان بهتر که در کنار آنها نباشم . در زندگی همه اشتباه میکنند ؛ مخصوصا جوانها ؛ دلم میخواهد بدانم آن عده ای را که آن شب با ما گرفتند ؛ همه سرنوشتی مشابه من داشتند ؟ اگر پدر مرا با آغوش گرم میپذیرفت ؛ شاید درس عبرتی برایم میشد و در واقع همان دختری میشدم که او میخواست . شاید به اشتباهم پی میبردم و یک عمر مرا شرمنده خودش میکرد. اما او چه کرد ؟ مرا چنان از خود راند که از هرچه دین و مذهب است زده شدم . ادعای مسلمانی میکنیم اما هیچ بویی از آن نبرده ایم . نه منی که سال به سال لای قرآن را باز نمیکنم و نه پدر که تمام سوره های قرآن را از حفظ است ؛ فرق ما دو تا چیست !امروز برای آخرین بار غرورم را زیر پا گذاشتم و با پدر تماس گرفتم فکرمیکنی عکس العملش چی بود ؟ هنوز جمله ام تمام نشده بود که تلفن را قطع کرد ؛ آنموقع بود که فهمیدم راستی راستی برای پدر مرده ام و خودت خوب میدونی که هیچ مرده ای حق بازگشت نداره .
درحالیکه اشک هایم پهنای صورتم را خیس کرده بود گفتم :« اینجا دیگر جای ماندن نیست ؛ اصلا دارم یه جورایی به خودم می قبولانم که من هم بی کس و کار هستم . با این فکر راحت تر میتوانم از کشوری که عاشقش هستم دل بکنم .»
شایان دیگر نتوانست طاقت بیاورد مرا محکم در آغوش کشید و سرم را بوسید.
بعد از دوماه و هیجده روز ؛ مادر بطور غیرمنتظره ای به سراغم آمد . وقتی درخانه را باز کردم ؛ باورم نشد . حتی وقتی مرا در آغوش گرفت ؛ بازهم باور نکردم . چه روزهایی که به امید چنین ساعتی لحظه شماری کردم ؛ چه روزهایی که چشم به در دوختم تا شاید از او خبری بیاورند و چه شبهایی که در فکر آغوش او به صبح رساندم و چقدر حرف ناگفته برای او داشتم ؛ اما حالا در حالیکه مرا محکم به سینه میفشرد و زار زار گریه میکرد ؛ هیچ احساسی نداشتم . نه آرامشی در آن آغوش دیدم و نه امنیت و نه محبتی ؛ حتی ترحم هم در وجودم خشکیده بود . مادر یکریز قربان صدقه ام میرفت .
ـ الهی مادر به فدات بشه ؛ الهی قربون شکل ماهت برم ؛ چقدر تکیده و لاغر شدی ؛ آن مهتاب من کجاست ؛ خدا از سر شایان نگذرد که چه به سر دخترم آورد ؛ این آن دسته گلی است که دو دستی تقدیم آن مردک بی کار و بی عار کردیم ؛ خدا از سر عزیز نگذره که پسرش را توی دامن ما انداخت .
و هرچه فحش و ناسزا بود ؛ نثار شایان و عزیزجون کرد و من هم به مانند یک تکه چوب خشک ؛ همچنان در آغوشش بودم . وقتی که خواست نفسی تازه کند او را به سمت سالن راهنمایی کردم و خواستم فنجانی چای بیاورم ؛ نگذاشت و دستم را گرفت وگفت :« بیا بنشین ؛ میخواهم اندازه این دوماه ببینمت .»
ـ اما هیچ وقت این دوماه و هیجده روز تکرار نخواهد شد .
درحالیکه اشکهایش را پاک میکرد گفت :« زخم زبان میزنی ؟»
ـ این زخم دل است که زبان باز کرده .
ـ مادر خودت پدرت را بهتر می شناسی ؛ به خدا قسم ما این مدت در خانه حبس بودیم ؛ اجازه خارج شدن از خانه را نداشتیم ؛ حتی تلفن را قطع کرده بود و هرجا که میخواستیم برویم . خودش همراهمان می آمد . من یک مادرم ؛ فکر میکنی من کم زجر کشیدم ؛ زهرا و ماهان کم اشک ریختند . پدرت به هیچ زبانی راضی نمیشد . هرچه اشک ریختم ؛ آه کشیدم ؛ از غم دوری تو گفتم ؛ مثل این بود که با یه تکه سنگ حرف میزدیم . یکی دو هفته اول آن چنان از خواب و خوراک افتاده بود که کارش به بیمارستان کشید . اسم تو را نمیتوانستیم جلو رویش بیاوریم ؛ بهم میریخت و هرچه دم دستش می آمد پرت میکرد و بعد هم که حالش کمی بهتر شد ؛ در را به روی ما بست و اتمام حجت کرد که هرکس اسم تو را بیاورد باید قید او را بزند . حالا من چه میتوانستم بکنم ؟!
آنقدر عصبانی بودم که نمیتوانستم خودم را کنترل کنم گفتم : « حالا هیچ ؛ حالا هیچ کاری نمیتوانید بکنید ؛ ازهمان اول باید یک کاری میکردید . هرچه پدر خواست به حرفش گوش کردید هرچه خواست بدون چون و چرا انجام دادید . شما برای پدر حکم یک برده را داشتید ؛ برده ای زیبا و دوست داشتنی ؛ که تمام اوامرش را انجا میداد . معلومه که هیچ کاری هم نتوانید انجام دهید ؛ مگر چه کم داشتید که شده بودید کنیز حلقه به گوش پدر ؛ اگر از همان روز اول جلو حرفهای غیر منطقی اش می ایستادید ؛ حالا کار به اینجا نمی کشید . اینقدر جلو حرفهای پدر کم آوردید که فکرکرد همه ی کارهایش درسته و نباید کسی روی حرفش حرف بزند . هیچ وقت نظر خودتان را بیان نکردید . هیچ وقت خواسته تان را عنوان نکردید ؛ خب همین باعث شد که سطح توقع پدر روز به روز بالا رود و از ما هم همین انتظارات را داشته باشد . مگر من چه کردم که مستحق چنین مجازاتی شدم ؟ دزد ؛ قاتل یا زن بدکاره بودم که جرمم اینقدر سنگین بود که باید از خانه و خانواده ترد میشدم . چرا پدر نمیخواهد بفهمد که همیشه فکر و عقیده او درست نیست ؛ دیگران هم عقل دارند و میتوانند مثل او از آن استفاده کنند . هرچه به یاد دارم سر همین عقایدش همیشه باهم بحث داشتیم . یکی نبود به پدر بگوید که همه مثل شما پاک و منزه نمیشوند .»
صورتم از هیجان مثل خون سرخ شده و عرق از سر و صورتم می چکید به سیم آخر زده بودم . به مانند آبی بودم که پشت سدی جمع شده و حالا با روزنه ای دیواره ی سد را خراب کرده و به سمت شهر درحرکت است .
ـ مادر ؛ باور کن که در حقم ظلم کردید . اگر قاضی عادلی وجود داشت ؛ همه ی شما را محکوم میکرد . مدتهاست که فکر شما را از ذهنم بیرون کرده ام . لحظاتی که به مادراحتیاج داشتم ؛ که همدم تنهایی ام باشد ؛ با حرفهایش مرا دلگرم و به زندگی امیدوار کند ؛ زمانی که به خواهری احتیاج داشتم که خواهرانه در کنارم بنشیند و داستان آن شب وحشتناک را برایش تعریف کنم ؛ کجا بودید ؟ زمانی که چشمم به در سفید شد و از شما خبری نیامد ؛ کجا بودید ؟
مادر ؛ نمیدانی چی کشیدم و دلم هم نمیخواهد که بدانی . هرچه بود گذشت و رفت و جز خاطره ای تلخ و کشنده برایم به جا نگذاشت .
درحالیکه از یادآوری آن خاطرات لرزشی تمام وجودم را فراگرفته بود . گفتم: « نمیخواهم چیزی به یاد بیاوم . حالا هم برای همیشه داریم میرویم .»
مادرهراسان گفت :« کجا ؟»
ـ جایی که هیچ آشنایی نباشد .
ـ دخترم این چه حرفیه که میزنی .
ـ میخواهم از این به بعد ؛ با پدر ؛ رو باز بازی کنم ... ما به آمریکا خواهیم رفت .
ـ چی ! آمریکا .
ـ بله ؛ من یک شهروند آمریکایی هستم لااقل آنجا با روی باز مرا می پذیرند .
مادر با عصبانیت گفت:« تو میخواهی پدرت را دق مرگ کنی .»
ـ او که گفت دختری به نام مهتاب نداره .
ـ عزیزم اون موقع عصبانی بوده ؛ یه چیزی گفته . کمی صبر داشته باش همه چیز درست میشه .
ـ مادر! باور کن دیگر صبری برایم نمانده ؛ اگر اینجا بمانم به حتم دیوانه خواهم شد . رفتن من برای همه بهتره .
ـ من نمیگذارم تو دست به این عمل احمقانه بزنی .
ـ فکرکنم دیگر برای نصیحت کردن دیر باشه .
ـ آخه عزیزم ؛ جون دلم ؛ اتفاقی نیفتاده که میخواهی از شهر و دیار و خانواده ات دل بکنی .
ـ مادر ؛ نمیتونی مرا منصرف کنی ؛ من تصمیمم را گرفتم .
ـ خواهش میکنم عاقلانه فکرکن .
ـ من با پدر تماس گرفتم ؛ آیا شما خبر دارید ؟
مادر با تعجب گفت :« جان من ! راست میگی !»
ـ چه جالب ؛ شما هم خبر ندارید .
مادر دستانم را گرفت و با اشتیاق گفت :« برایم تعریف کن چی شد ؟»
با بی تفاوتی گفتم :« هیچی ؛ او تلفن را قطع کرد .»
مادر سکوت کرد و بعد از دقایقی گفت :« اینکار را نکن ... بخاطر من .»
ـ خواهش میکنم با احساساتم بازی نکن . من در وضعیت بدی قرار دارم ؛ وضع روحی خوبی ندارم ؛ سردرگم و بلاتکلیف هستم . چرا نمیخواهید مرا درک کنید .
ـ لااقل به کشور دیگری برو .
پوزخندی زدم و گفتم :« هنوزم که هنوزه از پدر میترسید .»
ـ از او نمیترسم ؛ همسرم است . دوستش دارم . به او علاقه دارم و بجز خوبی از او ندیدم .
ـ تا به حال حرفی روی حرفش زدید که ببینید آیا بدی هم دارد ؟ پدر جوانی اش را به بهترین شکل پشت سر گذرانده و حالا نوبت ما که رسیده ؛ میگوید اشتباه کرده . مگر خود شما برای ادامه تحصیل به آمریکا نرفتید ؟ مگر همان جا باهم آشنا نشندید ؟ مگر علی رغم مخالفت پدربزرگ با هم ازدواج نکردید ؟ مگر سالهای سال در آن کشور باهم زندگی نکردید و ماهان و من آنجا به دنیا نیامدیم ؟
مادر کمی فکرکرد و گفت :« آخه اونموقع با حالا زمین تا آسمان فرق کرده .»
ـ بهرحال ما تصمیممان را گرفتیم .
ـ آخه اون سر دنیا ؛ بی کس و کار ؛ میخواهید چه بکنید ؟
ـ همان کاری که شما سی سال پیش انجام دادی .
ـ آنموقع هم به ما خیلی سخت گذشت . غم غربت ؛ غم بزرگی است ؛ آن را دست کم نگیر . نبودی و ندیدی که چه برسر آدم می آورد ؛ اما من به چشمان خودم دیدم . خودت میدانی که من و پدرت از خانواده کمی نیستیم اما آنجا باید کار میکردیم کارهایی که در کشور خودمان امکان نداشت انجام دهیم . پدرت میگفت :« باید کار کنی تا زنده بمانی ؛ نه اینکه زندگی کنی .» این شعار پدرت بود . درس خواند یکطرف ؛ خرج زندگی یکطرف ؛ دیگر وقت سرخاراندن برایمان نمی گذاشت . بهترین دوران زندگی مان را که میتوانستیم درکشور خودمان به سر ببریم ؛ آنجا حرام شد . اما ما مجبور بودیم چون که پدرت سیاسی بود و ما نمی توانستیم به ایران برگردیم .
ـ به چه جرمی ؟
ـ به جرم اغتشاش در دانشگاه .
ـ پس جرمی مرتکب شده بود ؛ اما من چی ؟ من که در دانشگاه اغتشاش به پا نکردم که لااقل دلم خوش باشد که سیاسی هستم ؛ من سرم توی لاک خودم بود و جرمم این بود که در یک سالگرد ازدواج دوستانه شرکت کردم . مادر ؛ میدونی دختر عزیزت یک شبانه روز را در کنار چه کسانی گذراند . پیرزنی که هشتاد کیلو حشیش از او گرفته بودند ؛ زن بارداری که همسرش را کشته بود ؛ زن فاسدی که فساد را برای جوانان ما به ارمغان می آورد ؛ من در کنار کثیف ترین انسان ها زندگی کردم . حالا فهمیدی من کجا بودم ؟
درحالیکه صدایم می لرزید گفتم :« من چگونه میتوانم این خاطرات تلخ را از ذهنم بیرون کنم ؟ تازه وقتی از آنجا بیرون آمدم ؛ چه چیزی درانتظارم بود ؟ درحالیکه باید گرمای وجود خانواده ام را حس میکردم تا آن تلخی ها در شیرینی نگاهشان گم شود ؛ با نامهربانی پدر روبه رو شدم ؛ کسی که با زدن یک کشیده مرا برای همیشه ترد کرد و حق گفتن کلمه پدر را از من گرفت . مادر ! باور کن هیچ موجودی زیباتر و دوست داشتنی تر از پدر برایم نیست ؛ اما خود او این سرنوشت را برایم رقم زد .درسته که در طی سالهایی که باهم زندگی میکردیم جز بحث و جدل چیز دیگری بینمان نبود ؛ اما طاقت یک لحظه قهر کردن او را نداشتم . روزهایی که باهم قهر بودیم ؛ امکان نداشت از پشت پنجره آمد و رفتنش را تماشا نکنم و به سراغ کمد لباسهایش نروم و آنها را نبویم و نبوسم .
مادر ؛ پدر همه ی هستیم بود ؛ با او نفس میکشیدم و زندگی میکردم . اما حالا چی ؟ از دوری او دارم خفه میشوم . او در چند قدمی من است ؛ اما حق نزدیک شدن به او را ندارم . باور کن نمیتوانم تحمل کنم ... سعی نکن جلو رفتنم را بگیری .»
مادر همانطور که اشک میریخت مرا در آغوش گرفت و تمام صورتم را غرق بوسه کرد ؛ گرمای وجود مادر همه ی وجودم را پرکرد ؛ دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و محکم او را به خود فشردم .
نمیدانم مادر درباره ی رفتن من با پدر حرفی زد یا نه ؛ اما او همچنان بی تفاوت بود . کم کم رابطه ام با خانواده ام بهتر شد . بعد از چند هفته ماهان و زهرا به دیدارم آمدند ؛ اما از پدر خبری نبود . حرفی ازاو نمیزدند و اگر من سوالی میکردم با جوابهای بی سر و ته صحبت را به جای دیگر می کشاندند . خیلی دلم هوایش را کرده بود ؛ هرچه عکس از او داشتم به دیوار اتاقم زدم و باهاش صحبت میکردم ؛ او آرام و متین با لبخندی برلب به حرفهایش گوش میداد و هیچ گاه مخالفت نمیکرد دیگر مثل گذشته ؛ باهرجمله ای که از دهانم بیرون می آمد؛ اخم هایش را درهم نمی کشید . او با گذشته خیلی فرق کرده بود؛ یک پدر خوب و نمونه . ساعتها می نشستم و با او درد دل میکردم . از خودم ؛ از شایان و از زندگی ام می گفتم و او صبورانه گوش میکرد و با لبخندی جوابم را میداد .
چهارماه است که پدر را ندیده ام . سعی میکنم که او را از ذهنم پاک کنم ؛ اما مگر میشود ؟ نمیدانم او چگونه توانسته دختر عزیز دردانه اش را به همین راحتی به فراموشی بسپارد . پریا خیلی سعی میکند با هر بهانه ای مرا از خانه بیرون بکشد تا از فکر پدر بیرون روم ؛ اما همه جا پدر همراه من است . فقط و فقط منتظر یک کلمه از زبان مادر بودم که بگوید که پدر مرا بخشیده ؛ تا تمام زندگی ام را فدای او کنم . قید رفتن به آمریکا را بزنم و به دست بوسش بروم و به او بگویم که از این به بعد بدون اجازه او آب نخواهم خورد . اماافسوس و صد افسوس که در حسرت این جمله ماندم .
خیلی راحت کارها درست شد ؛ سفری به دبی کردیم و همان جا وکیلی گرفتیم ؛ من یک شهروند آمریکایی بودم ؛ فقط این شایان بود که باعث شد یک مقدار کارهایمان به تعویق بیفتد . با اینکه خرج زیادی کردیم ولی شش ماه طول کشید تا تمام کارها ردیف شد . هرچه طلا و جواهر داشتم ؛ فروختم تا توانستم اقامت شایان را بگیرم . وکیلمان بعد از شش ماه تلفنی با ما تماس گرفت و گفت :« بالاخره تمام شد ؛ بلیط هایتان هم آماده است باید تا یک ماه دیگر خودتان را به آمریکا برسانید .»
ناگهان دلم لرزید ؛ فقط یک ماه فرصت داشتم تا بوی خوش وطن را در ریه هایم به یادگار پر کنم . فقط یک ماه وقت داشتم .تا خاطراتم را جمع کنم و حاصل بیست و سه سال زندگی را در چمدانی بپیچم و به کول بکشم . هرچند فکر میکردم همه چیز به همین راحتی تمام میشود ؛ اما خیلی سخت بود . ما که پس اندازی نداشتیم ؛ باید تمام زندگی مان را می فروختیم تا اینکه بتوانیم در آنجا سر و سامانی بگیریم ؛ از خانه گرفته تا ماشین و وسایل زندگی مان را فروختیم . تمام پل های پشت سر را خراب کردم و هیچ راهی برای بازگشت به جا نگذاشتم . مادر نصیحتم کرد و گفت :« دختر آتش به زندگی ات نزن . به همین راحتی که فروختی نمیتوانی مجددا به دست آوری . از فروش خانه صرف نظر کن که اگر یک موقع پشیمان شدی و قصد برگشت داشتی سرپناهی داشته باشی .»
درجواب گفتم :«من اینهمه علایق در اینجا داشتم ؛ نتوانستند از رفتنم جلوگیری کنند . حالا یک مشت خاک و سنگ و آهن ؛ میخواهند پشتوانه برگشتنم باشند ؟ من چیزهایی را ازدست میدهم که دیگر هیچ گاه نمیتوانم آنها را به دست بیاورم . حالا به فکر مادیاتی باشم که ممکنه یک روزی به دردم بخورد ! یک عمر پول و ثروت نتوانست برایم گره ای باز کند ؛ از این به بعد هم خدا بزرگ است .»
مادر خیلی سعی میکرد تا منصرفم کند ؛ اما یک کلمه از پدر نگفت که او هم با رفتنم مخالف است . پدر طبق قولی که داده بود مرا به کلی فراموش کرد . او دختری به نام مهتاب نداشت ؛ پس چگونه می توانست با رفتن من مخالف کند . مادر خیلی گریه و زاری میکرد ؛ به طوریکه روی احساساتم اثر گذاشت ؛ اما دیگر جای کوتاه آمدن نبود . اگر منصرف میشدم ؛ دیگر برای همییشه برگ برنده را به پدر میدادم از مادر خواستم که مرا درک کند و بگذارد برای یکبار هم که شده خودم برای زندگی ام تصمیم بگیرم ؛ حتی اگر برای همه ی عمر پشیمان و نادم شوم ؛ بگذارد کاری را که دوست دارم انجام دهم .
او اشک هایش را پاک کرد و گفت :« دیگر هیچ راهی برای ماندن تو به عقلم نمیرسد . امیدوارم مادر خوشبخت شوی و آن زندگی که در جستجویش هستی به دست آوری .»
و از کیفش چکی با مبلغ قابل توجهی بیرون آورد و گفت :« این را بعنوان هدیه از من قبول کن ؛ آنجا پول خیلی به دردت میخورد .»
با سماجت گفتم :« نه ؛ ممکن نیست . این مبلغ زیادی است ؛ من نمیتوانم آن را از شما بپذیرم .»
ـ یعنی میخواهی هدیه ام را رد کنی .
ـ مادر ؛ این بیشتر از یک هدیه است .
ـ گفتم که در غربت خیلی به دردت میخوره .
ـ نه ؛ نمیتوانم .
با عصبانیت به سمتم آمد و گفت :« این از طرف من است و هیچ ربطی به پدرت نداره .»
ـ اما ...
ـ دیگر اما نداره ؛ فقط از من می شنوی در اولین فرصت سعی کن خانه ای ؛ هر چند نقلی ؛ بخری . ملک سرمایه ای است که هیچ گاه از بین نمیرود .
او را در آغوش گرفتم و آرام آرام گریستم .
با دلی سوزان چمدانم را بستم . تمام خاطرات کودکی و جوانی ام را با آه و ناله درون آن قرار دادم . هرچه را قرار بود که به همراه ببرم به روی کاغذ نوشتم که مبادا از یاد ببرم . آلبوم عکسهایم را چندین بار ورق زدم و دوباره خاطرات گذشته زنده شد . به خود گفتم :« ای کاش راهی برای بازگشت وجود داشت و قبل از اینکه احساساتم برمن غلبه کند ؛ آنها را لابه لای لباسهایم در چمدان پنهان کردم . چیززیادی به همراه نبردم ؛ از حاصل بیست و سه سال زندگی ؛ چمدانی سهم من شد . روزهای آخر یک لحظه تنها نبودم . از خانواده ام گرفته تا دوستانم همه دوره ام کرده بودند و همه سعی میکردند خودشان را کنترل کنند که مبادا اشکشان جاری شود . پریا درحالیکه بغض گلویش را گرفت گفت :« بدون تو چه کنم ؟ با رفتن آرش دل به تو خوش کردم ؛ اما حالا تو هم داری مرا ترک میکنی ؛ من دیگر نمیتوانم اینجا بمانم هرطور شده باید فرزاد را راضی کنم .»
ـ دختر به خاطر من زندگی ات را خراب نکن ؛ به خدا قسم اگر دلم اینجا خوش بود به هیچ عنوان نمیرفتم ؛ اما نمیتوانم .اینجا برایم مثل قفسی شده که روز به روز تنگ تر میشود .به هر طرف که میروم فشار زیادی به روی خود حس میکنم . باید خودم را نجات دهم . نمیدانم آنجا چه در انتظارم است . هرچه هست ؛ روزهای خوش اینجا را هرگز نخواهم داشت . ما روزهای خوبی را با هم سپری کردیم . برای من دوری شما به مراتب سخت تر است ؛ چون شما باز هم دور هم هستید و من یکه و تنها در کشوری غربت زده باید سر کنم ؛ باور کن با جسمی یخ زده به غربت میروم ؛ اما چاره ای ندارم باید رفت ؛ باید رفت .
بالاخره روز موعود فرا رسید . شایان از خوشحالی در پوست نمی گنجید ؛ اما من حسابی خودم را باخته بودم .وقتی وارد فرودگاه شدم ؛ پاهایم یارای رفتن نداشت و آنها را به سختی حمل میکردم ؛ اضطراب و نگرانی در سیمایم موج میزد . شایان مرا دلداری میداد و کمکم کرد تا به روی صندلی بنشینم . «سفری بدون بازگشت ؛ سفری بدون بازگشت . چه چیزی در انتظارم خواهد بود ؟ چه چیزی در انتظارم خواهد بود ؟ چه سرنوشتی پیدا خواهم کرد ؟ چه سرنوشتی پیدا خواهم کرد ؟» مثل صفحه ای که خط افتاده باشد این جملات در ذهنم تکرار میشد .
دقایق به کندی میگذرد ؛ مثل یک فیلم که همه با حرکاتی آهسته از این طرف به آنطرف میروند .سالن خیلی شلوغه و هرکس به دنبال کارخودش است . کسی به جسم نیمه جان من توجهی ندارد . دلم میخواهد از جا برخیزم و به سمت آبخوری بروم و لیوان آبی بنوشم ؛ اما توان از جا برخاستن ندارم ؛ ای کاش هیچ کس بدرقه ام نمیکرد تا دلواپسی و نگرانی که در چهره ام نمایان است کسی را نیازارد . درد آنهایی را که جلای وطن میکنند حالا می فهمم . چرا گریه و زاری میکنند ؟ چرا ناامیدانه به اینطرف و آنطرف نگاه میکنند ؟ چرا هراسان به دنبال گمشده هایشان هستند ؟ چون به سفری میروند نامعلوم .
اما شایان خیلی فرق داشت ؛ از دور او را می دیدم که چمدان ها را به متصدی باجه داد . خوشحالی تمام وجودش را گرفته و هرچند دقیقه یکبار به ساعتش نگاه میکند و بعد هراسان اطراف را از نظر میگذراند .شاید فکر میکند که هر لحظه ممکنه کسی بیاید و او را از رفتن باز دارد . او هنوز یک بچه است ؛ یک بچه واقعی چطور میتواند اینقدر خوشحال باشد ؛ درحالیکه به کشوری بیگانه میرود که جز نام و نقشه ای گنگ در ذهنش چیز دیگری از آن نمیداند . او اعتماد به نفس بالایی دارد که این چنین سرحال وسردماغ است .
به اطراف مینگردم ؛ به آشنایی احتیاج دارم ؛ خدایا به این زودی دلم هوای آنها را کرده ؟ وای به حال غربت . یک آن ته دلم خالی شد ؛ یعنی میتوانم طاقت بیاورم ! ناگهان به یاد پدر افتادم و چندبار اسم او را تکرار کردم . آیا از رفتن من ناراحت است ؟ آیا اطلاعی از رفتنم دارد ؛ یا از او پنهان کرده اند ؟ آیا دلش برایم تنگ میشود ؟ او در این لحظه چه حالی دارد ؟ آیا قلبش به تلاطم افتاده و مثل من نادم و پشیمان است ؟ به هرکجا که نظر می انداختم او را می دیدم و تا چشم برهم میزدم ناپدید میشد آلبوم کوچکی را از کیف دستی ام بیرون آوردم و عکس پدر را نظاره کردم . این دیگر یک رویا نیست ؛ واقعیتی است دست نیافتنی . قطره اشکی از گوشه چشمم به روی عکس چکید ، آن را به روی سینه ام فشرد و چشمانم را بستم تا کمی آرام بگیرم ؛ اما صدای آزار دهنده مردم حالم را خراب تر کرد و بغضم را ترکاند . خیلی سریع اشکهایم را پاک کردم و عینک آفتابی ام را به چشمانم زدم ؛ نمیخواستم هیچ کس مرا به آن شکل ببیند . به خودم قول داده بودم که تحت هیچ شرایطی گریه نکنم و اشک کسی را در نیاورم ؛ باید محکم و مقاوم باشم؛ تا آخرین لحظه .
شایان از راه رسید و گفت :« همه چیز رو به راه است تا ساعتی دیگر در آسمان آبی خواهیم بود.» و درحالیکه با تعجب نگاهم میکرد گفت :« چرا عینکت را برنمی داری ؟»
ـ اوه ... یادم رفته بود .
و آن را برداشتم و مشغول باز کردن با دسته عینک شدم ؛ شایان متوجه شد که گریه کرده ام ؛ اما به رویم نیاورد و شروع کرد به تعریف کردن از کارهایی که انجام داده . او کجا بود و من کجا .
بالاخره خانواده ام از راه رسیدند ؛ بازهم بدون پدر ؛چقدر با دیدن آنها دلم گرم شد و جان گرفتم و دستان یخ زده مادر را در دست گرفتم ؛ چقدر این مدت لاغر و تکیده شده بود ؛ دیگر آن چشمان زیبا مثل گذشته نمی درخشید . خدایا با او چه کردم ! چرا اینقدر ظالم شدم که آه و ناله مادر در من اثر نکرد ؟ نگاه غم گرفته اش را نادیده گرفتم و فقط و فقط به فکر خودم بودم . به ناگاه او را در بغل گرفتم و گفتم :« مادر مرا ببخش .»
درحالیکه سعی میکرد از فرو ریختن اشکش جلوگیری کند گفت :« عزیزم تو کاری نکردی که از من تقاضای بخشش میکنی . بچه ها وقتی بزرگ میشوند دیگر ما نمیتوانیم برایشان تصمیم بگیریم و من هم نمیتوانم جلوی تو را بگیرم .اگر فکر میکنی آنطرف دنیا خوشبخت خواهی شد ؛ برو به امید خدا . امیدوارم که هیچ وقت پشیمانی به سراغت نیاید . نگران ما نباش ؛ والدین خوشبختی فرزندانشان را میخواهند ؛ حالا هرکجا که باشند .»
باز هم کلامی از پدر به میان نیاورد تا مبادا مرا به یاد او بیندازد . اورا محکم در آغوش فشردم و گفتم :« دوستت دارم .»
دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و اشکم سرازیر شد ؛ ماهان و زهرا به سمت آمدند و مرا در آغوش گرفتند .« آیا باز همدیگر را خواهیم دید .» این جمله که در ذهنم تکرار میشد ؛ بیشتر منقلبم میکرد . ماهان گفت :« مهتاب ؛، مرا ببخش هیچ گاه در حقت خواهری نکردم ؛ این سالها که در کنار هم بودیم ؛ شکافی عمیق بینمان بود و حالا که داری میروی ؛ می فهمم چقدر از تو دور بودم .»
ـ خودت را مقصر ندان ؛ اینطور شکل گرفتی .
ـ اما تو ...
ـ ای کاش من هم مثل شما بودم ؛ الان همه درکنار هم بودیم.
زهرا با اخم مرا نگاه میکرد دست او را گرفتم و گفتم :« عزیزدلم چرا اینقدر پکری ؟»
ـ آخه تو تنها همدم من بودی .
نگاهی به ماهان کردم و گفتم :« حالا از این به بعد ماهان همدم تو خواهد شد . او راهنمایی خوبی است .»
ماهان دستی بر سر زهرا کشید و گفت :« آره جونم ؛ منکه دیگر غیر ازتو کسی را ندارم .»
و سه خواهر در آغوش هم اشک ریختیم و قول دادیم زود به زود باهم تماس بگیریم و آهسته بطوریکه مادرمتوجه نشود به ماهان گفتم :« مراقب پدر و مادر باش.»
بچه ها همگی از راه رسیدند ؛ سعی میکردند خودشان را خوشحال نشان دهند ؛ اما غم به وضوح در چهره شان هویدا بود . پریا جیکش درنمی آمد که مبادا گریه اش بگیرد . برای اولین بار از شایان خواستم تا با لودگی هایش آن جو غم زده را از بین ببرد . کم کم خنده ای به اجبار بر چهره ها نشست . با تک تک دوستانم خداحافظی کردم و از آنها خواستم که به یادم باشند و تماسشان را با من قطع نکنند .
به هر طرف که نگاه میکردم چهره ای آشنا ؛ با صورتی مهربان ؛ در مقابلم قرار داشت ؛ نمیدانستم چه کسی را ببوسم و با کی حرف بزنم ؛ همه عزیزانی بودند که برای همیشه ترکشان میکردم . بازهم پشیمانی همه ی وجودم را گرفت ؛ خدایا ! چرا دست به این حماقت زدم ؟ من نمیخواهم بروم . چرا از سرلجبازی چنین تصمیمی گرفتم ؟
آن لحظات تلخ به تندی سپری شد ؛ مادر در آغوش زهرا آرام آرام گریه میکرد و هیچ کاری از دستم برنمی آمد . وقتی شماره پروازمان را اعلام کردند ؛ یکباره سکوتی بینمان حکمفرما شد ؛ باید رفت ؛ این آخرین فرصت است . به دنبال ماهان میگشتم ؛ او را چند قدم دورتر درحال گریه کردن دیدم . به سرعت به سمتش رفتم و گفتم:« ماهان ؛ جان فرزندت مواظب پدر و مادر باش ؛ آنها را تنها نگذار .»
اشک هایش را پاک کرد و گفت :« نگران آنها نباش .»
برای آخرین بار مادر را در آغوش گرفتم و بوسیدم و گفتم :« مادر ... به پدربگو حلالم کند .»
به گریه افتاد و هیچ نگفت .
به اتفاق شایان به سمت سالن بازرسی به راه افتادیم . وقتی که مهر را روی مدارکمان زدند ؛ مثل اینکه ان مهر را بر دلم نشاندند . دقایقی بعد روی صندلی هواپیما نشسته بودیم ؛ وقتی که هواپیما اوج گرفت به طرف شایان برگشتم و گفتم :« همه چیز تمام شد .»
یکسال گذشت ؛ البته نه به این راحتی . به زبان گفتنش راحت است ؛ اما سخت گذشت . سخت تر از آنچه بتوان فکرکرد . درد غربت و در به دری را نمیدانم چگونه توصیف کنم . تا این زمان فقط از این و آن شنیده بودم که چه دشوار و آزار دهنده است ؛ اما باید به آن مواجه شوی تا بدانی چیست . ته دلت خالی است . پشتت گرم نیست . بی پناهی ؛ بی کسی و راه به جایی نداری . توی کشور خودت هرجای آنکه باشی ؛ ممکنه تنها باشی ؛ اما غریب نیستی . وقتی احساس دلتنگی کردی و پایت را از خانه بیرون گذاشتی همین که صدای همهمه ی هموطنانت را بشنوی ؛ برای خرید به مغازه ای بروی و فروشنده با زبان خودت با تو حرف بزند ؛ به سراغ همسایه بروی و دوکلمه با او درد کنی ؛ حتی وقتی نفس میکشی ؛ بوی خوب وطن را استشمام کنی ؛ دیگر غریب نیستی . اما توی غربت ؛ همه چیز فرق میکنه . وقتی دلت میگیره ؛ نمیتونی برای کسی حرف بزنی . از خانه بیرون میزنی تا شاید دلت باز شود ؛ اما هیچ کس را نمی شناسی . دلت لک میزنه برای یک هموطن ؛ با فروشنده ای چانه بزنی ؛ ترافیک سنگین اعصابت را خرد کند و شروع کنی به غر زدن . حتی دلت پرمیکشه برای دعوا با یک همزبان . حتی کوچکترین چیزی که شاید هیچ گاه برات ارزش نداشته ؛ دارای ارزش میشه .همه چیز برات بیگانه است . صدای بیگانه ؛ آدمهای بیگانه ؛ آداب رسوم بیگانه . همه با تو فرق دارند نه تو آنها را میتوانی بفهمی نه آنها کاری با تو دارند . دم دمدمه های غروب بیشتر احساس دلتنگی میکنی ؛ یاد غروب کشور می افتی . صدای اذان و دعای بعد از آن ؛ حس آرمان بهت میداد و تو را به زندگی امیدوار میکرد . حتی غروب جمعه ها هم برای خودش عالمی داشت با اینکه همیشه دلم میگرفت اما حالا می بینم باز هم صد رحمت به همان عصر جمعه ها ! لااقل تنها نبودم .
تا یکی دوناه همه چیز آنقدر برایم تازگی داشت که زیاد به غربت فکر نمیکردم . با کمک یکی از دوستان شایان به نام بابک در ایالت کالیفرنیا در شهر سن خوزه آپارتمان اجاره کردیم . او پسر مهربان و دور اندیشی بود که همه ی شادی اش را در راهنمایی و کمک کردن به یک هموطن میدانست . اینطور که میگفت ؛ خودش با دست خالی به آمریکا آمده و سالهای زیادی سختی کشیده بود . در بدترین شرایط ؛ از کارگری ساختمان تا نظافت خانه ها و در گرمای طاقت فرسای تابستان ؛ آسفالت خیابانها را انجام داده بود تا توانسته بود راحتی امروزش را به دست بیاورد و شرکت بازرگانی کوچکی به راه اندازد ؛ او به خودش قول داده بود که هر وقت توانست شرایط خودش را تغییر دهد ؛ دست هر هموطنی را بگیرد . او وقتی از نقدینگی ما و تحصیلاتمان با اصلاع شد گفت :« این بسیار عالی است شما زودتر از آنچه فکر کنید سر و سامان پیدا خواهید کرد ؛ فقط مواظب پولهایتان باشید ؛ تا چشم برهم بزنید می بینید خیلی راحت آنها را خرج کرده اید و در وضعیت فعلی شما ؛ جایگزین کردن آن کار بسیار دشواری است . بهتره هرچه زودتر با پولی که همراه آورده اید ؛ خانه ای بخرید ؛ که از پرداخت اجاره معاف شوید . از لحاظ کاری هم رشته شما خیلی مناسب است . اینجا کار برای پرستار و ماما زیاد است و حقوق خوبی میدهند و شایان هم اگر کمی از خود پشتکار نشان دهد ؛ میتواند پیشرفت کند .
او درست میگفت ؛ شایان که به ولخرجی عادت داشت ؛ طی یکی دوماه اول ؛ مبلغ قابل توجهی از پولها را به باد داد که البته من هم بی تقصیر نبودم . ما که هیچ تجربه ای از دیار غربت نداشتیم ؛ خیلی راحت مثل اینکه به یک سفر تفریحی آمده باشیم ؛ به هر جای دیدنی می رفتیم و خیلی راحت پول خرج میکردیم ولی یک آن به خود آمدم دیدم اگر بخواهیم همینطور ادامه بدهیم سر یک سال باید دست از پا درازتر به ایران برگردیم . یک روز به شایان گفتم :« اینجا ایران نیست که از نظر مالی کسی تو را پشتیبانی کند ؛ پول ما محدود است و اگر بخواهیم پای آن بنشینیم و بخوریم ؛ دیری نمی گذرد که حتی یک سنت برایمان باقی نمی ماند . باید حواسمان را خوب جمع کنیم و سعی کنیم هرچه زودتر کاری پیدا کنیم اینجا پول ارزش دارد و خیلی راحت نمیتوانی آن را به دست بیاوری ؛ در ازای کاری که انجام میدهی پول دریافت میکنی .»
بعد از دو ماه تازه فهمیدم که دست به چه حماقتی زده ام . از غم بی کسی و تنهایی چیزی نمانده بود که کارم به جنون بکشد . بارها و بارها به خود گفتم :« این چه غلطی بود که کردم ؟ من که طاقت یک لحظه دوری از پدر و مادر را نداشتم ؛ حالا چطور میتوانم برای همیشه از دیدن روی ماه آنها محروم باشم . با اینکه چندماهی با پدر قهر بودم و او را نمی دیدم ؛ ولی مثل اینجا برایم زجر آور نبود . همین که در هوایی نفس میکشیدم که او هم نفس می کشید ؛ دلم شاد میشد و نیرو میگرفتم . عصر که میشد مثل دیوانه ها لباس میپوشیدم و از خانه بیرون میزدم ؛ اما وقتی به اطرافم نظری می انداختم ؛ با یاس و ناامیدی می فهمیدم من کجاو آنها کجا . روزی نبود که با مادر در تماس نباشم ؛ با شوق و ذوق احوال پدر را میپرسیدم میدانستم آنموقع روز در خانه است اما دریغ از یکبار که بااو صحبت کنم . دلم بدجوری هوایش را کرده بود ؛ اما راهی نداشتم. میدانستم هنوز وقتش نشده ؛ باید صبرمیکردم ؛ اما تا کی ... بالاخره بعد از پنج ماه ؛ دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و در حالیکه صدایم میلرزید به مادر گفتم :« میشه ازت یک خواهشی بکنم ؟»
مکثی کرد و گفت :« چیه عزیزم ؟»
ـ میخواهم با پدر صحبت کنم .
سکوت کرد و هیچ نگفت .
ـ مادر خواهش میکنم من اینجا خیلی تنها هستم به او احتیاج دارم .
ناگهان مادر زد زیر گریه و گفت :« عزیز دلم ؛ از دست من کاری برنمی آید . من خیلی تلاش کردم تا تو را با پدرت آشتی دهم اما موفق نشدم . هر وقت اسم تو را می آورم ؛ بدون کوچکترین عکس العملی راهش را میگیرد و میرود . دلم نمیخواهد تو را ناراحت کنم ؛ اما اوضاع ماهم بهتر از تو نیست . پدرت به زمان احتیاج داره ؛ باید به او فرصت بدهی .»
پدر هنوز مرا نبخشیده ! و آنموقع بود که یکباره شکستم و به خودم قول دادم که تا زنده هستم دیگر نامی از پدر نبرم . آخه توی غربت ؛ بی کسی خیلی سخته و تنها دلت به شنیدن صدای عزیزانت خوش است که تو را دلگرم کند . اما پدر با قصاوت قلب در موقعی که به او احتیاج داشتم از من رو برگرداند و در بدترین شرایط مرا رها کرد . پدر چطور توانست با من چنین کند . این سوالی بود که بارها و بارها از خودم پرسیدم و هربار بی جواب ماند .
هرچه عکس از پدر به دیوار اتاقم زده بودم با عصبانیت پاره کردم و خاطره هایش را نابود کردم و فریاد زدم :« هیچ وقت نمیخواهم ببینمت ؛ برای همیشه . به خدای خود قول میدهم که دیگر نامی از تو نبرم . دیگر برایم وجود نداری .»
شایان مرا محکم در بغل گرفته بود و سعی به آرام کردنم داشت ؛ ولی من طغیان کرده بودم ؛ او را هم نمیتوانستم تحمل کنم .
ـ ولم کن ؛ ولم کن . از تو هم بدم می آید ازهمه ی دنیا بدم می آید ؛ بگذار به بیچارگی خودم بمیرم ؛ چرا دست از سرم برنمیداری . مگر تو عاشق آمریکا نبودی ؛ خب ؛ این هم آمریکا هرکجا که میخواهی برو فقط تنهایم بگذار .
شایان که متوجه شد حال خوشی ندارم از اتاق بیرون رفت و منتظر ماند تا حالم بهتر شود . او میترسید که مبادا دست به خودکشی بزنم ؛ اما متاسفانه نمیدانست که چنین عرضه ای ندارم که اگر داشتم سالها پیش به این زندگی خاتمه میدادم .برای اولین بار در عشق شکست خوردم ؛ من عاشق پدر بودم ؛ یک عشق حقیقی ؛ او که میدانست از همه ی دنیا او را بیشتر دوست دارم ؛ پس چرا با من چنین کرد ؟ او که همیشه میگفت ؛ من نیمی از وجودش هستم ؛ پس چی شد که یکباره مرا زیر خاک مدفون کرد ؛ حتی بدون اینکه دسته گلی برروی سنگ قبرم بگذارد . هرگز او را نخواهم بخشید .
دیگر از آن به بعد ؛ نه اسمی از پدر بردم و نه احوالش را از کسی پرسیدم و با تنهایی ام خو کردم .
باید هرچه زودتر کاری پیدا میکردم ؛ این تنهایی مرا از پا درخواهد آورد و روانه تیمارستان میکند . در کلاس زبان نام نویسی کردیم و بابک به صورت نیمه وقت در رستورانی کاری برایمان پیدا کرد . برای من که در ناز و نعمت بزرگ شده بودم ؛ بسیار مشکل بود ؛ اما چاره ای نداشتیم ؛ برای زندگی کردن باید پول داشت . اگر در آن شرایط کاری بدتر از آن هم به ما پیشنهاد میکردند ؛ انجام میدادیم ؛ کارهایی که به هیچ عنوان در کشور خودمان انجام نمیدادیم . من اگر به اجازه خانواده ام به آمریکا می آمدم ؛ شرایطم فرق داشت . نه تنها احتیاج به کار کردن نداشتم ؛ بلکه هرماه وقتی به حساب بانکی ام سر میزدم ؛ لبخندی از رضایت برلبانم می نشست . اما حالا اوضاع فرق داشت ؛ پول محدود است و اگر بخواهیم هرچه زودتر سرپنای برای خودمان دست و پا کنیم ؛ باید تلاش خود را مضاعف کنیم . بهرحال آنچه فکرمیکردیم و آنچه می دیدیم خیلی فرق داشت و تازه آنجا بود که فهمیدیم درکشور خودمان چقدر راحت و آسوده زندگی میکردیم و قدر نمی دانستیم ؛ اما اینجا از صبح تا بوق شب باید کار کنی تا هزینه زندگی ات ؛ آن هم برای یک زندگی معمولی تامین شود . من صبورانه همه ی سختی ها را تحمل کردم و
هیچ گاه شکوه و شکایتی نکردم . چون راهی بود که خود انتخاب کردم و تنها مسئله ای که خیلی آزارم میداد درد غربت وتنهایی بود . ممکنه کار کردن و سر و کله زدن با آدمهایی که زبان تو را نمی فهمند دشوار باشد ؛ ولی با استراحتی کوتاه خستگی از تنت بیرون میرود . اما غم بی کسی را به هیچ شکل نمیتوانی از ذهنت بیرون کنی ؛ کافی است که لحظه ای تنها بمانی تا سیل خیالات و اوهام به ذهنت هجوم آورند و راهی برای گریز نداری . با اینکه ساعت کارم زیاد بود ؛ اما خدا را شکر میکردم ؛ چون طاقت یک لحظه تنها ماندن را نداشتم .
شش ماه کلاس زبان را بصورت فشرده به اتمام رساندیم و حالا وقت یافتن کار درستی بود . باید یک سری امتحان میدادیم تا مدارکمان را تایید کنند و بالاخره بعد از یک سال مرا به بیمارستانی معرفی کردند و دوره ای چندماهه گذراندم و به صورت رسمی استخدام شدم. اما شایان کار مناسبی پیدا نکرد و درهمان رستوران بعنوان حسابدار بصورت تمام وقت به کار مشغول شد .
اوایل در بخش سوانح مشغول به کار شدم ؛ کاری سخت و طاقت فرسا . واقعا باید از جان مایه گذاشت . بیماران تصادفی ؛ جراحت با اسلحه ؛ بیمارانی که قبل از اینکه به اتاق عمل بروند ؛ جان به جان آفرین تسلیم میکردند؛ سرهایی که با شلیک گلوله از هم پاشیده شده بود و کسانی را می دیدم که دست و پایشان قطع شده بود و خیلی صحنه های فجیع تر از اینها .
شیفتم دوازده ساعته بود ؛ تحمل خانه را نداشتم . دلم میخواست مشغول کار باشم تا همه چیز را به فراموشی بسپارم . بیشترین ساعت مراجعه در شیفت شب بود که حسابی داغانم میکرد ؛ شرایط روحی خوبی نداشتم ، نه به خودم میرسیدم و نه به زندگی ام ؛ شبها از شدت وحشت خواب می دیدم که در دریایی ازخون دست و پا میزنم و کسی نیست نجاتم دهد و بعد سراسیمه از خواب میپریدم . تنهایی ؛ غربت ؛ کار سخت ؛ همه و همه دست به دست هم دادند که بحران بدی را بگذارنم ؛ شایان با حرفهای دلگرم کننده ؛ سعی میکرد مرا دلداری دهد . یکی دوبار از من خواست که قید کار کردن را بزنم او گفت :« دراین شرایطی که تو داری ؛ کار کردن برایت مضر است بهتره مدتی استراحت کنی و بعد کاری پیدا کنی که اینهمه استرس نداشته باشد .»
ـ یکسال بدبختی کشیدیم تا توانستم این کار را پیدا کنم ؛ حالا به همین راحتی آن را از دست بدهم . آخه مگر میشود توی این کشور بیکار بود؛ اگر بخواهم کاری پیدا کنم که احتیاج به حرفه ای نداشته باشد باید دوباره برگردم به همان رستوران ؛ تازه با حقوقی که میدهند چگونه میتوان زندگی کرد .
ـ به نظر من بهتره پیش یک روانپزشک بروی ؛ این خوابهای شبانه بدجوری داغانت کرده .
ـ عادت کنم حالم خوب میشه .
ـ هر طور میل خودت است ؛ اما هرچه زودتر اقدام کنی بهتره .
یکماه گذشت اما از بهبودی خبری نبود . فشار کار ؛ درد بی کسی و تنهایی آن چنان رویم اثر گذاشته بود که حتی طاقت شایان را هم نداشتم و به صورتهای مختلف به او گیر میدادم ؛ تا بالاخره تحملش تمام شد و از یک روانپزشک ایرانی وقت گرفت .
پزشک دو ساعت با من صحبت کرد و گفت :« تو هیچ مشکلی نداری و به عکس دختری سالم و قوی هستی ؛ اکثر جوانهایی که به امریکا می آیند همین مشکل را دارند ؛ ما بهش میگوییم « غربت زدگی » بعد ازمدتی هم از بین میرود ؛ فقط نصایح مرا کاملا گوش کن و به آن عمل کنید .»
بعد رو به شایان کرد و گفت :« تو بیشتر از همه میتوانی به همسرت کمک کنی . خب ؛ حالا این برنامه را باید مو به مو اجرا کنید تا بهبودی کامل حاصل شود . زندگی تان را برنامه ریزی کنید . دوشب در هفته به پارک یا تفریحگاهی که هوای سالم دارد بروید و ازهوای خوب آن استفاده بکنید ؛ چند دوست خوب پیدا کنید و با آنها معاشرت کنید ؛ از روزهای تعطیلتان نهایت استفاده را ببرید . سعی کنید حتی المقدور از شهر دور شوید . در دشتی سرسبز ؛ یا کنار دریاچه ای زیبا ؛ آرامش خود را به دست آورید .
شما درحال حاضر در شرایط بدی به سرمیبرید . سعی دارید تنهایی و بی کسی تان را در کار کردن از یاد ببرید . ما انسانها همیشه فکر میکنیم که میتوانیم نداشته هایمان را به فراموشی بسپاریم ؛ اما اینطور نیست . یه جایی در مغزمان همیشه به دنبال نداشته هاست و بالاخره یه روزی ؛ یه جوری ؛ خودش را نشان میدهد . شما هم تا حالا موفق بودید ؛ اما همین کار کردن بیش از حد با بیماران بدحال ؛ ذهن شما را بهم ریخته است . این فقط کار شما نیست که باعث آزارتان میشود ؛ بلکه بیشتر غمی که در وجودتان موج میزند شما را بیمار کرده ؛ بهترین راه این است که ساعاتی از زندگی تان را به خودتان اختصاص دهید و به دنبال زیبایی های زندگی بروید .»
بعد از ملاقات با پزشک ؛ دیگر شایان دست بردار نبود ؛ گفت :« یادته چقدر بهت میگفتم که تفریح جزیی از زندگی است ؛ مگر دنیا را چندبار به آدم میدهند که اینقدر باید سگ دو بزنیم . عزیزم کمتر میخوریم و بیشتر عشق میکنیم .»
چپ چپ به او نگاه کردم و گفتم :« اونهم تو کمتر میخوری !»
ـ منظورم اینه که باید به خودمان برسیم . از این به بعد روزهای تعطیل توی خانه نمی نشینیم ؛ باید از زندگی لذت برد . جان من کلاهت را قاضی کن ؛ از این یک سالی که به اینجا آمدیم ؛ غیر از یکی دوماه اول ؛ چه گشت و تفریحی داشتیم ؟ همش کار و کار و کار ؛ آخه این هم شد زندگی .
ـ این همان زندگی بود که خودت میخواستی .
ـ من غلط بکنم چنین چیزی را خواسته باشم . همین هفته برنامه را ردیف میکنم با بک و خانمش میرویم خارج از شهر .
ـ اینقدر تند نرو ؛ اول اجازه بده ببینم من شیفت نباشم . راستی خودت چی ؟
کمی فکرکرد و گفت :« اصلا فراموش کرده بودم ؛ من هم سرکار هستم ؛ به احتمال زیاد هفته بعد تعطیلم . تو هم برنامه ات را یه جوری تنظیم کن که لااقل تعطیلی هایمان بهم بیفتد . خب ؛ شکرخدا امروز هر دو فارغ هستیم ؛ با ناهار بیرون چطوری ؟ اعتراضی نداری ؟»
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۴/۱۰/۰۸ ساعت 17:19 توسط وروجک
|