رمان شام مهتاب قسمت 8
بالاخره پریا سر سفره عقد نشست در تمام مراحل مانند یک خواهر در کنارش بودم مادرش میگفت :« من در سن و سالی نیستم که پا به پای شما جوانها از این مغازه به آن مغازه بروم ؛ شما در حقش خواهری کن و هرچه احتیاج دارد برایش تهیه کن او روی شما خیلی حساب میکند .»فرزاد تازه درسش را تمام کرده و قرار بود بعد از عروسی برای گذراندن طرحش ؛ به یکی از شهرهای محروم بروند . به قول خودش هنوز مستضعف بودند . پریا هم دختر پرتوقعی نبود ؛ او هیچ چیز از فرزاد نخواست ؛ فقط به او گفته بود میخواهم در کنارت احساس خوشبختی کنم .مراسم عقد و عروسی خیلی ساده و خودمانی برگزار شد و آنها به خانه ی بخت رفتند . آرش در تمام مدت مانند برادری دلسوز درکنار آنها بود و خوشحالی به وضوح در چشمانش موج میزد . از من تشکر کرد و گفت :« تو باعث این ازدواج شدی ؛ شاید اگر دوستی تو وپریا ادامه پیدا نمیکرد . من نمیتوانستم او را راضی کنم . حرفهای تو او را خیلی دلگرم کرد .»فردای عروسی کلید ویلای شمال را به آنها دادم تا ماه عسلشان را در آنجا بگذرانند . هنوز چند روزی از رفتنشان نگذشته بود که پریا تماس گرفت .ـ سلام ؛ منم پریا . مهتاب جون حالت خوبه ؟ـ سلام بر عروس خانوم خوشگل ؛ چه عجب یادی از ما کردی ؟ـ به خدا نرسیدم ؛ پای بی معرفتی ام نگذار .ـ شوخی کردم ؛ کی از شما توقع داره . آقا داماد گل چطوره ؟ـ اون هم خوبه سلام میرسونه . اینقدر اینجا زیبا و دیدنی است که آدم هرچه میگرده باز هم وقت کم میاره ؛ دستت درد نکنه ؛ ان شالله یه روزی بتونم محبتت را جبران کنم .ـ این حرف را نزن که اصلا خوشم نمیاد ؛ در عالم رفاقت من که کاری انجام ندادم ؛ خودت که میدانی من خراب رفیق هستم .با صدای بلند خندید و گفت :« خدا خفه ات نکند ؛ تو هم شدی یه پا شایان .»ـ ای ... چه میشه کرد ؛ به قول شاعر :« زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز .»ـ امیدوارم که همیشه شاد و سرحال باشی . خب ؛ حالا یه خواهشی دارم لطفا نه نگو .ـ باز چه خوابی دیدی ؟ـ بلندشوید با بچه ها بیایید اینجا ؛ میخواهیم دور هم باشیم .ـ تو دیگه کی هستی ؛ ناسلامتی شما در حال گذراندن دوران ماه عسل هستید .ـ میخواهیم در کنار شما دوستان خوب این دوران را به آخر برسانیم . با آرش هم تماس گرفتم ؛ او قبول نکرد ؛ اما خواهش میکنم او را هم راضی کن . دلم میخواهد این چندروز آخر با هم باشیم ؛ بچه ها را هم با خودت بیار .ـ من یکی که از کارهای شما سر در نمیارم !ـ دوستی همین چیزهاش خوبه ؛ همیشه با هم در غم و شادی . فردا ظهر منتظرتان هستم .ـ چه عجله ای داری ؛ بگذار من با بقیه تماس بگیرم شاید کار داشته باشند .ـ بقیه را نمیدانم ؛ اما تو و شایان و آرش بی جا میکنید که کار داشته باشید .فردا منتظرتان هستم . خداحافظ .با قطع تلفن یاد حرف پریا افتادم ؛ منظورش چه بود ؛« از این چند روز آخر .»شب شایان زودتر از همیشه به خانه آمد .ـ سلام بر خانوم خونه ؛ خسته نباشی .ـ سلام ؛ تو هم خسته نباشی . چی شده اینقدر خوشحالی ؟ـ قراره بریم شمال ؛ پریا به آرش زنگ زده . امشب می آید اینجا تا برنامه ریزی کنیم .ـ به من هم زنگ زد .ـ آخ جون ؛ دیگه بهتر از این نمیشه ؛ میخواستی پیشنهادشون را رد نکنی .ـ شایان ؛ درست نیست . اونها رفتند ماه عسل .ـ رفته باشند ؛ ماهم می رویم ماه عسل ؛ بابا خسته شدیم همش درس ؛ کار ؛ درس ؛ کار .با طعنه گفتم :« چقدر هم خودکشی میکنی .»ـ مگر نمی بینی ؛ شدم پوست و استخوان .ـ الهی بمیرم .ـ خدانکنه سایه شما از سرما کم بشه . الهی دشمنت ...هنوز حرفش تمام نشده بود که صدای زنگ شنیده شد . شایان در را به روی آرش باز کرد . به استقبالش رفتم دسته گلی زیبا در دست داشت .ـ تقدیم به بانوی خانه و همسری خوب و مهربان .ـ متشکرم ؛ خیلی خوش آمدی .رو کرد به شایان و گفت :« قدر همسرت را بدان ؛ نصیب همه کس نمیشه .»شایان دو دستی بر سرش کوبید و گفت :« خاک بر سرمن اگر کوتاهی کرده باشم ؛ مگر میشه همچین فرشته ای در خانه داشته باشم و قدرش را ندانم .»ـ تعارف را بگذارید کنار ؛ بفرمایید سرمیز ؛ شام حاضر است .هنوز اولین لقمه را در دهان نگذاشته بودیم که شایان گفت :« فردا صبح چه ساعتی راه می افتیم ؟»آرش با تعجب گفت :« راستی راستی میخواهید بروید ؟»شایان گفت :« مگر تو نگفتی دعوتمان کردند . تازه پریا با مهتاب هم تماس گرفته .»آرش گفت :« بابا این دختره پاک عقلش را از دست داده . آنها رفتند ماه عسل .»ـ من هم به پریا همین را گفتم ؛ اما او گفت میخواهیم دور هم باشیم ؛ بهرحال او منتظرمان است ؛ من که نتوانستم حریفش شوم .آرش گفت :« آخه دوران ماه عسل را با کسی تقسیم نمی کنند .»شایان گفت :« حالا آنها میخواهند تقسیم کنند ؛ تو بخیل هستی .»آرش درحالیکه خنده اش گرفته بود گفت :« ما کی باشیم . اگر شما تصمیم به رفتن دارید ؛ من هم پایه هستم .»شایان گفت :« خب ... این شد حرف حساب ؛ فردا ساعت شش صبح حرکت میکنیم .»گفتم :« باید به بچه ها هم خبر بدهی ؛ آنها را هم دعوت کرده .»شایان دستهایش را بهم کوبید و گفت :« بنازم به این مرام ؛ همه با هم .»یک مرتبه یاد حرف پریا افتادم رو کردم به آرش گفتم :« راستی امروز پریا حرف عجیبی زد که مرا نگران کرد ! او در بین حرفهایش گفت این چند روز آخری ؛ منظورش چی بود .»کمی فکر کردو گفت :« آها ؛ مگر شما نمی دانید ؟»شایان گفت :« چی را نمی دانیم ؛ چرا تلگرافی حرف میزنی ؟»آرش گفت :« آخه کارهای من جور شده و به احتمال زیاد تا یه ماه دیگر از ایران میروم .»با شنیدن این حرف دلم گرفت .شایان گفت :« تازه داشتیم بهم عادت میکردیم ؛ دوستای خوبی برای هم بودیم .»آرش گفت :« باور کنید برای من هم همینطور است ؛ ارزش دوستان خوب خیلی زیاده . به اندازه ای که با دنیا نمیشه عوضش کرد . اما واقعیت زندگی را هم باید قبول کرد . خیلی وقته منتظر چنین موقعیتی بودم .»گفتم :« به امید موفقیت ؛ امیدوارم هرجا میروی موفق و سربلند باشی .»آرش با صدای گرفته ای گفت :« دعای دلچسبی بود ؛ هیچ وقت فراموشش نمیکنم .»شایان گفت :« چه خبره ! ما را هم به گریه انداختید . هنوز که نرفته ؛ دم غنیمت است . باید در این ایام تا رفتن آرش همه دور هم باشیم و خوش بگذرانیم .»آرش گفت :« آفرین ؛ این یک حرف درست بود که از زبان شایان شنیدیم .»* * * حدود یک بعدازظهر به ویلا رسیدیم ؛ پریا مرا محکم در آغوش گرفت و گفت :« الهی فدات بشم ؛ دلم برات یه ریزه شده بود . از اینکه آمدی خیلی خوشحالم .»او را بوسیدم و گفتم :« بزنم به تخته ؛ ماشاالله چی بودی ؛ چی شدی ؟»بعد از احوالپرسی با بچه ها ؛ به سمت آرش رفت . با دیدن او ؛ دیگر نتوانست طاقت بیاورد . ناگهان زد زیر گریه ؛ آن چنان سوزناک گریه میکرد که اشک همه را درآورد . آرش هرچه سعی میکرد او را آرام کند فایده ای نداشت ؛ بالاخره فرزاد به سراغشان رفت و روبه پریا گفت :« عزیزم ؛ مهمان ها منتظر هستند .»خاطرات آن روزها را هرگز فراموش نمیکنم ؛ در کنار دوستانی که یه دنیا لطف و صفا بودند . صبح زود همه با صدای گیتار شایان از خواب بیدار میشدند ؛ او مثل همیشه از همه سرحال تر بود . صبحانه را در کنار دریا میخوردیم و گهگداری گشتی در جاده های زیبای شمال می زدیم و شبها در کنار آتش ؛ شایان آهنگ های زیبایی برایمان میزد ؛ پریا که از رفتن آرش خیلی غمگین بود با هر آهنگی که شایان میزد . گریه را سرمیداد می گفت :« من با رفتن آرش خیلی تنها میشوم .»به او گفتم :« تو فرزاد را داری ؛ کسی که برات می میره .»ـ اما هیچ کس جای یک برادر خوب را نمی گیرد ؛ داشتن یک حامی ؛ غیر از همسر نعمتی است .به حق راست میگفت . هرچه همسر خوب باشد ؛ باز هم یک نفر که بتوان گاهی برایش درددل کرد و به او تکیه کرد خیلی لازم و ضروری است . من که از داشتن برادر محروم بودم از اینکه حامی قدرتمندی مانند پدر داشتم به خود می بالیدم و پشتم گرم بود .خود آرش هم خیلی حالش گرفته بود ؛ با این حال سعی میکرد پریا را دلداری بدهد .شایان به پریا گفت :« ما آخر نفهمیدیم ؛ برای چی ما را به اینجا دعوت کردی ؟ که من هر شب نوحه بخوانم و تو هم گریه کنی .»و آنقدر جوک و چرت و پرت گفت تا بالاخره توانست پریا را از لاک غم بیرون آورد . کم کم حال پریا بهتر شد و شادی به جمعمان چیره شد .فردای آن روز راهی جنگل های سرسبز شمال شدیم و درکنار دریاچه ای زیبا چادر زدیم ؛ فضای مه آلود دریاچه و سرسبزی کوه ها خون را در رگ ها به جریان می انداخت . دلم میخواست همان جا روی تخته سنگی بنشینم و در سکوت ؛ آن منظره را که بی شباهت به یک رویا نبود ؛ نظاره کنم . اما مگر میشد از دست شایان لحظه ای را به سکوت گذراند ! اخلاق و روحیه او خیلی عجیب بود هیچ وقت از سکوت لذت نمیبرد ؛ هیچ گاه منظره ای او را به دور دستها نمی برد ؛ از هیچ چیز آزرده نمیشد و فقط شادی و خنده در خون او جریان داشت .صدای فریاد ستاره مرا به خود آورد .ـ مهتاب ! بلندشو بیا ما را از دست این شوهرت نجات بده ؛ به خدا فکم درد گرفت بس که خندیدم .شایان درحالیکه با صدای بلند سعی میکرد توجه مرا جلب کند گفت :« بیخود خانوم بنده را صدا نزنید که در حال حاضر در حالت خلسه هستند و صدای هیچ یک از شما را نمی شنوند ؛ بهتره خلوتشان را بهم نزنید .»شیدا دوان دوان به سمتم آمد و دستم را گرفت و گفت :« بلندشو بیا ببین چه خبره ...»و قبل از اینکه حرفش تمام شود ؛ شایان خودش را به ما رساند و در کنارم نشست و دستش را به دور گردنم انداخت و گفت :« چی شده عزیزم ! حالا خلوت خانوم بنده را بهم می ریزید ؟»خنده ام گرفت . شایان گفت :« آخ جون من می میرم برای خندیدنت .»ـ شایان اینقدر اذیتشان نکن .به حالت مظلومانه ای گفت :« من این وروجک ها را اذیت کنم ؟ خودشان دوره ام میکنند .» ستاره و علی که تازه از راه رسیدند گفتند :« ای بدجنس ما دور تو جمع می شویم یا تو به زور ما را به طرف خودت می کشانی !»شایان شانه هایش را بالا انداخت و گفت :« چه فرقی میکنه ؟ دوست ندارید نیایید ؛ مردم پول می دهند میروند سینما ؛ سیرک ؛ تا بخندند . حالا من که مجانی شما را می خندانم ؛ بد میکنم ؟ از این به بعد خنده تمام ؛ من هم خل هستم باید پول بگیرم تا قدر بدانید .»شایان یه پارچه شور و شوق بود و با من زمین تا آسمان فرق داشت . گاهی فکرمیکردم من در حقش ظلم میکنم که نمیگذارم راحت باشد و از خودم بدم می آمد ؛ که میخواستم او را مثل خودم منزوی کنم .خلاصه ساعتی نمیگذشت که دوباره شروع میکرد به لودگی و به راستی همه به دورش جمع میشدند و دوباره شوخی و خنده بود که از نو آغاز میشد .خیلی دلم میخواست از آن دریاچه و کوه های سرسبز اطراف منظره ای بکشم اما با بودن شایان بعید میدانستم ؛ او که یک لحظه آرام و قرار نداشت مرا هم با خود به این طرف و آنطرف می کشاند و نمی گذاشت تنها بمانم و اگر اعتراضی میکردم میگفت :« نه عزیزم نمیشه ؛ حالا میگویی میخواهم از این طبیعت زیبا لذت ببرم اما همین که به تهران رسیدیم پوست از کله ام میکنی که چرا تو را تنها گذاشتن . به خودم قول داد ؛ بی تو هرگز ؛ با توعمری .»بالاخره تصمیم گرفتم صبح زود قبل از اینکه شایان از خواب بیدار شود خواسته ام را عملی کنم ؛ حتما باید این منظره زیبا را به تصویر بکشم .با اینکه شب تا دیروقت بیدار بودیم ؛ آن چنان شوق دیدن دریاچه را در سکوت زیبای سپیده صبح داشتم که قبل از ساعت پنج از چادر بیرون زدم ؛ هوای نمناک جنگل ؛ بوی رطوبت درختان و مه آلود بودن فضای مرا بر سر شوق آورد . وسایل کارم را که همیشه به همراه داشتم ؛ از پشت ماشین بیرون آوردم و به آرامی به سمت دریاچه به راه افتادم . آن چنان مه غلیظ بود که تمام سطح دریاچه را پوشانده بود . بوم نقاشی را روی سه پایه گذاشتم و به روی تخته سنگی نشستم تا هوا بهتر شود . آن هوای گرگ و میش و سکوت وهم انگیز که برهمه جا حاکم شده بود ؛ مرا به آرامش دعوت میکرد و آن همه عظمت و زیبایی که در هاله ای از مه فرو رفته بود مرا به یاد عظمت خداوند می انداخت ؛ بدون تامل چشمانم را بستم و او را سپاس گفتم . هر لحظه ؛ زیبایی و بزرگی خداوند بیشتر و بیشتر در نظرم جلوه گر میشد ؛ به طوریکه نم اشکی گونه ام را خیس کرد . آن روز ؛ در آن خلوت گاه ؛ خود را به خدا خیلی نزدیک دیدم . آنقدر نزدیک که وجودش را حس کردم . حال عجیبی داشتم که قادر به توصیف آن نیستم ؛ واقعا مثل اینکه در آنجا وجود نداشتم . خیلی دور شده بودم بطوریکه اطرافم را نمی دیدم ؛ حتی وجود خود را احساس نمیدانم چه مدت در آن حالت قرار داشتم ؛ فقط یک لحظه ؛ نفس زنان ؛ درحالیکه سر و رویم از عرق خیس شده بود به خود آمدم ؛ وحشت و ترس تمام وجودم را پر کرد ؛ خدایا من کجا بودم ! به کجا سیر کردم !به اطراف نگریستم همه چیز برایم غریب و بیگانه بود ؛ احساس خستگی کردم . درحالیکه فام مو به دست داشتم تصویر زیبایی از آن طبیعت بکر و دست نخورده ؛ بر روی بوم نقاشی دیده میشد . چشمانم را بستم و باز کردم ؛ برای خودم هم باور کردنی نبود ؛ دیگر از آن مه غلیظ خبری نبود و به وضوح دریاچه و کوه های سرسبز دیده میشد .نمیدانم در چه حالی بودم که حتی کشیدن نقاشی را هم به یاد نمی آوردم ؛ محو تماشای نقاشی شدم . شاهکاری بود باور نکردنی ؛ بعید میدانستم که کار من باشد . من کارهای زیادی ارائه داده بودم اما این یکی با همه فرق داشت . نیرویی مافوق من دست به خلق چنین شاهکاری زده بود .آنقدر در خودم غرق شده بودم که نزدیک شدن قایق را کنار دریاچه متوجه شدم . صدای آرش مرا به خود آورد .ـ سلام ؛ صبح به خیر ؛ معلومه کجا هستی ! هرچه برایت دست تکان میدهم مثل اینکه اصلا مرا نمی بینی .ـ سلام ؛ می بخشی متوجه آمدنت نشدم .ـ صبح به این زودی اینجا چه کار میکنی ؟ـ آمده ام که این طبیعت زیبا را در حصار زندانی کنم .درحالیکه طناب قایق را محکم میکرد به سمت بوم نقاشی آمد و درحالیکه از تعجب دهانش باز مانده بود گفت :« باور کردنی نیست ! آیا این کار توست ؟»سرم را تکان دادم و گفتم :« خودم هم نمیدانم ؛ اما ظاهرا غیر از من کس دیگری اینجا نبود !»ـ واقعا فوق العاده است من نقاشی های زیادی دیده ام ، اما این با بقیه خیلی فرق میکند ؛ خیلی طبیعی به نظر می آید ؛ بهت تبریک میگویم .ـ آرش ؛ برای خودم هم عجیبه ؛ تو نقاشی های زیادی دیده ای ؛ من نقاشی های زیادی کشیده ام اما این خیلی فرق داره . فکرمیکنم یک نوع الهام خداوندی است .یک حس و حالی که خودم هم متوجه کشیدن نقاشی به این زیبایی نشدم .ـ گاهی اوقات پیش می آید ؛ نیرویی ما را به کاری وا میدارد که خودمان را هم شوکه میکند . آنموقع است که حس می کنیم به خدا خیلی نزدیک هستیم .باورم نمیشد که آرش به همین راحتی حس مرا درک کرده باشد .و گفت :« بهرحال این استعداد در تو وجود داشته که توانستی چنین شاهکاری را خلق کنی . چندوقته نقاشی میکشی ؟»ـ درست نمیدانم ؛ اما از کودکی به نقاشی علاقه مند بودم .ـ چرا این رشته را دنبال نکردی ؟ به حتم نقاش معروفی میشدی .چطور میتوانستم به او بگویم که من در خانه ای بزرگ شدم که باید خیلی از علایق شخصی ام را زیر پا میگذاشتم . چه میتوانستم جوابش را بدهم !برای اینکه فقط از سر خودم بازش کنم گفتم : به رشته پرستاری بیشتری علاقه داشتمم .»ـ استادت کیست ؟ـ من هیچ وقت استادی نداشتم . همیشه از کودکی تنهایی ام را در قاب یک تابلو به فراموشی می سپردم .با تعجب نگاهم کرد و گفت :« چرا ؟»دلم نمیخواست دوباره خاطرات تلخ گذشته در ذهنم زنده شود . برای همین گفتم :« بهتره فراموشش کنی .»برای اینکه بحث را عوض کنم گفتم :« تو این موقع کجا بودی ؟»ـ دیشب خوابم نمیبرد ؛ حال خوشی نداشتم وسایل ماهیگیری ام را برداشتم و سوار قایق شدم . همانطور که تو تنهایی ات را در بوم نقاشی به فراموشی می سپاری ؛ من هم خودم را در سکوت و آرامش دریاچه به فراموشی می سپارم ؛ آیا تا به حال به ماهیگیری رفتی ؟ـ نه ؛ حتی بهش فکرهم نکردم .ـ حتما یه روز این کار را انجام بده . اتفاقا نیمه شب ؛ با اینکه سکوت رعب آوری اطرافت را احاطه کرده و در آن تاریکی شب همدمی جز تنهایی نداری ؛ نور مهتاب و قایقی که دستخوش تلاطم دریاچه است و قلابی که به آب انداخته ای ؛ چنان لذتی به تو میدهد که دلت میخواهد تا ابد ادامه پیدا کند . با اینکه توی لاک خودت هستی ؛ هیچ وقت از این تنهایی احساس دلتنگی نمیکنی . هرلحظه منتظری که یک ماهی به قلابت نوک بزند. هرچند که این انتظار تا قیامت ادامه داشته باشد ؛ خسته نمیشوی و با خیالی آسوده منتظر می مانی . و وای از وقتی که این انتظار به پایان برسد و ماهی به قلابت گیر کند ؛ خدا میداند که با چه شوقی قرقرع را جمع میکنی و آن را بالا میکشی و این آرامش وقتی تمام وجودت را پر میکند که ماهی را از نوک قلاب جدا کنی و دوباره به دریاچه باز گردانی .باتعجب گفتم :« چرا ماهی ها را آزاد میکنی ؟»ـ نمیدانم ؛ شاید برای اینکه دوباره به خانه شان بازگردند .ـ چه جالب ؛ تا حالا چنین چیزی نشنیده بودم .درحالیکه دستهایش را بهم میکوبید گفت :« بهتره بچه ها را بیدار کنیم و با قایق دوری روی دریاچه بزنیم . مناظر زیبایی دارد .»ـ پریا و فرزاد را فکرنکنم به این زودی بتوانی پیدا کنی . دیشب با هم قرار گذاشتند که گشتی دراین حوالی بزنند گمان نکنم برگشته باشند .ـ صبرمیکنیم تا برگردنند. حیفه که این مناظر را نبینند .ـ خوشحالم که باعث این وصلت شدی ؛ پریا در کنار فرزاد احساس خوشبختی میکند .ـ من کاری انجام ندادم . پریا دختر تنهایی بود و احتیاج به یک نفر داشت تا در کنارش احساس آرمش کند ؛ فرزاد هم همینطور؛ آنها قدر یکدیگر را خواهند دانست .ـ پریا ازاینکه خداوند تو را سر راهش قرار داده خیلی شاکر است .ـ او خودش خواست که خوب زندگی کند . من فقط به او گوشزد کردم که هیچ وقت یک اشتباه را با یک اشتباه دیگر ؛ خراب تر نکند . زندگی به ندرت بر وقف مراد ما آدمهاست و این توقع زیادی است که انتظار داشته باشم هرچه را میخواهیم حتما به دست بیاوریم .ـ اما گاهی اوقات به کوچکترین خواسته ات هم نمیرسی .ـ عکس این مسئله هم وجود دارد . ما آدمها همیشه در حسرت آن چیزی هستیم که نداریم ؛ اما همین که آن را به دست بیاوریم دیگر برایمان لطفی ندارد .ـ ولی اگر دیدی آن چیزی نیست که میخواستی ؛ چه باید بکنی .به چشمانم خیره شد و گفت :« پس بدان یک عمر اشتباه میکردی و به دنبال سرابی بیش نبودی .»ـ شایدحق با تو باشد . اما گاهی اوقات زندگی آنقدر عذاب آور وتلخ میشود که در ذهنت به چیزی دل می بندی و آن را می پرورانی که برایت بهشت موعود میشود اما وای از زمانی که بفهمی اشتباه کردی و راهی برای بازگشت نداری .ـ همیشه راهی برای بازگشت هست ؛ حالا اگر شده با تجربه ای تلخ .ـ ولی گاهی اوقات هیچ راهی نداری ؛ چون خودت هم جزئی از آن اشتباهی .ـ گفتم که ؛ هیچ وقت یک اشتباه را با یک اشتباه دیگر خراب تر نکن .ـ این هم یکی دیگر از معایب ما آدمهاست ؛ همیشه از دید خودمان زندگی دیگران را نگاه می کنیم و آنطوری که دوست داریم قضاوت می کنیم . اما اینطور نیست ؛ باید جای آنطرف باشیم تا بفهمیم او چه می کشد .ـ تو درست می گویی ما هیچ گاه نمی توانیم جای دیگران قضاوت کنیم اما باید راهی به وجود آورد راهی عاقلانه .ـ اما گاهی اوقات راه عاقلانه هم وجود ندارد .ـ منظورت را نمی فهمم .با حسرت سرم را تکان دادم و گفتم :« وقتی مجبور باشی ؛ همه چیز را می فهمی .»آرش با تعجب نگاهم کرد و حرفی نزد .ـ نمیدانم چطور بگویم . همه ی زندگی ها مثل پریا و امثال او نیست که خودت تصمیم بگیری که به زندگی ات آتش بزنی ؛ گاهی از روی خیرخواهی شخصی که عاشقش هستی ؛ آتش به زندگی ات میزند و تو هیچ راهی نداری ؛ چون قدرت مقابله با او را نداری و برای فرار از تعصبات خشک وپوشالی راهی را انتخاب میکنی که به نظرت عاقلانه تر از بقیه راه هاست ... حالا نمیدانم آیا منظورم را متوجه شدی ؟ـ حالا من سوالی از تو دارم . می بخشید که با این صراحت حرف میزنم ... آیا تو شایان را دوست داری ؟آن چنان غافلگیر شدم که به تندی گفتم :« البته که دوستش دارم .»ـ آیا او را برای همان که هست دوست داری یا برای شرایطی که برایت مهیا کرده ؟نمیدانستم چی جوابش را بدهم . اوهمانطور که نگاهم میکرد گفت :« چرا جواب نمیدهی ؟ آیا او را برای همان که هست دوست داری ؟»صادقانه گفتم :«نه .»ـ پس علت اینکه با او زندگی میکنی چیست ؟ـ او هرچیزی که خواسته ام در اختیارم قرار داده ؛ هیچ گاه خواسته اش را برمن تحمیل نکرده و آنطوری که من دوست دارم زندگی می کنیم .ـ تو اشتباه میکنی ؛ او آنطور که خودش دوست دارد زندگی میکند .ـ برایم مهم نیست که خواسته کدام یک ازماست ؛ مهم این است که خواسته مان یکی است و آسوده تر از قبل زندگی میکنم .ـ مهتاب ؛ ببین ، من نمیدانم که زندگی گذشته دختر آقای سهامی چگونه بوده ؛ اما هرچه که بوده آن چیزی که تو خواستارش هستی نبوده . فکر میکنم که فاصله زیادی بین تو و خانواده ات وجود داشته و شایان همان شاهزاده قصه هایت بوده که تو را به رویاهای دست نیافتنی ات رساند ؛ اما حالا می بینی که آن رویاها با واقعیت زندگی خیلی فاصله داره .جوابی برای او نداشتم ؛ او واقعیتی را عنوان کرد که مرا به خود آورد . شایان نه برای من بلکه برای خودش زندگی میکرد و آن کاری را که دوست داشت انجام میداد ؛ او هم درست مثل پدر است . من با عقاید پدر مخالفم اما با او ؛ هم عقیده ام .آرش وقتی مرا در فکر دید گفت :« بهتره به زندگی تان سرو سامانی بدهید . این راهی که در پیش گرفته اید راه پرمخاطره ای است .»
بااینکه همیشه حرفهایم به دل دیگران می نشست ؛ اما هیچ گاه در زندگی خودم مثمر ثمر نبود و نتوانستم برای آینده مان تصمیم قاطعی بگیرم با اینکه سه سال از زادواجمان میگذشت ؛ هنوز هم با همان شرایط گذشته زندگی میکردیم و هیچ تغییری حاصل نشده بود ؛ تنها هنری که شایان توانست به خرج دهد این بود که بالاخره به هرجان کندنی بود ،درسش را تمام کرد ؛ آن هم بعد از دو سال عقب ماندن . شایان هیچ حس مسئولیتی نسبت به زندگی نداشت و به فکر نبود حالا که دانشگاهش را تمام کرده به دنبال کاری باشد تا دیگر سربار پدر نباشیم . مثل اینکه وظیفه پدر میدانست که مخارج زندگی ما را بپردازد . به او میگفتم :« خجالت دارد ؛ بعد از سه سال ما هنوز نان خوار پدر هستیم ؛ بهتره کاری پیدا کنی . من دیگر نمیتوانم کمک آنها را قبول کنم .»او میگفت :« به خدا من هم شرمنده شان هستم ؛به چند نفر سپرده ام تا کاری مناسبی برایم پیدا کنند ؛ اما هنوز خبری نیست .»پدر هم بدون هیچ صحبتی و با روی خوش هرماه سر موعد پول را به حسابم میریخت ؛ حتی نقدی به دستم نمیداد که مبادا خجالت بکشم . یکبار به او گفتم :« پدر ؛من نمیتوانم این پول را قبول کنم. شایان درسش تمام شده و به زودی کار مناسبی پیدا میکند ؛ مبلغی هم پس انداز داریم بهتره شما این ماهیانه را قطع کنید .»پدر اخم هایش را درهم کرد و گفت :« دخترم ! ما و شما نداریم ؛ هنوز زود است وقتش که رسید به روی چشم ؛ باید به جوانها فرصت داد یک موقع دیدی که از روی اجبار دست به کار زد که درشان خانواده نباشد .»از وقتی که آرش از ایران رفته ؛ او هم به سرش زده که ماهم برویم .آن شب سرمیز شام ؛ باز هم بحث کار بود. شایان گفت : « به چند تا شرکت سپرده ایم ؛ یه قول هایی هم داده اند باید صبر کنیم ؛ این روزها هرجا که بخواهی استخدام شوی پارتی میخواهد »با عصبانیت گفتم :« تا کی میخواهی این مزخرفات را به خوردم بدهی واقعا خجالت آور است . تا کی میخواهی پدرم خرج زندگی مان را بدهد ؟»با خونسردی گفت :« عزیزم کمی صبر داشته باش . وقتی رفتم سرکار ؛ تمام حساب و کتاب این مدت را میکنیم و همه را برمیگردانیم .»ـ تو حالا سعی کن خرج خودمان را در بیاوری ؛ برگرداندن پولهای پدر پیشکشت .شایان تو چرا نمیخواهی بفهمی که مسئولیت یک زندگی را بر عهده داری . من هم میخواهم جلو خانواده ام نشان دهم که میتوانم به شانه های همسرم تکیه کنم ؛ اما تا کی این وضع میخواهد ادامه داشته باشد . من نه تنها جلو پدر ؛ بلکه جلو مادر ؛ ماهان ؛ محمدآقا و حتی زهرا خجالت میکشم و برایم عجیبه که تو اینقدر خونسرد و بی خیالی .سرش را به زیر انداخت و گفت :« کاملا حق با توست ؛ باورکن خودم هم از این وضع خسته شدم .»ـ میخواهی از پدر بخواهم که در کارخانه اش کاری برایت پیدا کند؟ـ عزیزم خودت میدونی که اخلاق و روحیه من و پدرت اصلا با هم جور نیست .ـ باید همه چیز بر وفق مراد آقا باشد . هرکاری را که قبول نمیکنی ؛ پیش پدر هم که نمیروی ؛ لااقل در همین شرکتی که هستی ؛ تمام وقت کار کن .مکثی کرد و گفت :« اینجا هم به زودی بسته خواهد شد .»ـ وای چرا ؟ـ وضع بازار خرابه . رئیس شرکت میگوید همش دارند ضرر می دهند . با عصبانیت درحالیکه چنگال را محکم در سیب زمینی فشار میدادم گفتم :« خب بعدش چه میخواهی بکنی ؟»مکثی کرد و گفت :« اگر تو موافقت کنی ؛ همه چیز درست میشه .»ـ بهتره درباره ی آن موضوع صحبت نکنی .ـ مهتاب ؛ نگاه کن . این روزها هرکس یه جوری میخواهد از این مملکت بره ؛ سختی زیادی می کشند ؛ پول خرج میکنند ؛ قاچاقی میروند . حالا که ما به این راحتی میتوانیم برویم ؛ چرا دست روی دست گذاشته ایم . تو در حال حاضر یک شهروند آمریکایی هستی و هرکجای این دنیا بخواهی میتوانی بدون دردسر بروی و من هم چون همسر تو هستم ؛ میتوانم از این معافیت استفاده کنم ...ـ بسه ؛ باز که شروع کردی ؛ بهتره تمامش کنی . چندبار باید بهت بگویم که رفتن ما به آمریکا ؛ یعنی نابود شدن پدر .ـ این چه حرفی است که میزنی ؛ رفتن ما چه ربطی به پدر دارد ؟با عصبانیت گفتم :« تو نمیدانی که پدر از آمریکا متنفر است ؛ تو مرام و مسلک پدر را نمی شناسی که نشسته ای برای خودت این چرندیات را می بافی . او بیست سال است که از آمریکا آمده . باورکن در طول این مدت فکرنکنم کسی جرات کرده باشد حتی اسم آمریکا را جلوی پدر بیاورد . حالا تو به همین راحتی میگویی برویم .ـ آخه ما که نمیتوانیم خودمان را قربانی او بکنیم .ـ شاید تو نمک نشناس نتوانی ؛ ولی من میتوانم . درسته که من همیشه با عقاید او مخالف بودم ؛ اما به خودم این اجازه را نمیدهم که دل او را بشکنم ؛ او هرکاری که از دستش برآمده برای ما انجام داده و حالا من به همین راحتی ؛ جواب محبت هایش را بدهم ؟ـ میتوانیم به ایتالیا ؛ انگلیس ؛ یا هرجای دیگری برویم .ـ هرکسی که از ایران رفته ؛ مشکلاتی داشته و برای بهتر شدن اوضاع و احوالش دل از وطن و بستگان بریده ؛ حالا ممکنه تو به من بگویی ما در ایران چی کم داریم ؛ همه چیز برایمان مهیا است . فقط اگر تنبلی شما نباشد و بتوانی کاری پیدا کنی ؛ به راحتی میتوانیم زندگی کنیم .ـ ما هم مشکل بیکاری داریم .درحالیکه به شدت عصبانی شده بودم گفتمم :« دیگر داری حرصم را در می آوری . من به هیچ عنوان از ایران نمیروم . اگر تو دوست داری میتوانی بروی .»اما او کسی نبود که با جواب «نه» قانع شود . به هر مناسبتی بحث رفتن را به راه می انداخت و آنقدر می گفت و میگفت تا کار به دعوا میکشید .شاید رفتن به آمریکا امتیازاتی برای من داشت که شایان هم میتوانست از آنها استفاده کند . اما پدر را چه کنم ؛ حتی جرات مشورت کردن با او را نداشتم .او آن چنان از آمریگا و دیدگاهش متنفر بود که حتی به کسی نمیگفت که من و خانمم سالهای سال در آمریکا به سر برده ایم و دو تا از فرزندانم در آنجا متولد شده اند.مثل کلاف سردرگم شده بودم .فکرم کار نمیکرد . دیگر آن چنان که باید و شاید به درسهایم نمیرسیدم ؛ حتی کار به جایی رسیده بود که دوستانم هم مرا تشویق به رفتن میکردند . ستاره میگفت :« تو دیگه کی هستی ؛ همه خودشان را به آب و آتش میزنند که به آمریکا بروند . حالا تو که به این راحتی میتوانی بروی ناز میکنی .»یکبار غیر مستقیم با مادر صحبت کردم. او محکم به صورتش زد وگفت :« خدا مرگم بده ؛ این حرفها چیه که میزنی . مبادا جلو پدرت بازگو کنی ؛ باز حتما از همان خواب هایی است که شایان دیده !»پدر و مادر هم او را خوب شناختند. زیاده طلبی اش ؛ زبان چرب و نرمش و حتی خوش گذران بودنش به گوش آنها هم رسیده بود اما از آنجایی که من هیچ اعتراضی نمیکردم ؛ آنها هم دخالت نمیکردند و هر وقت که او را می دیدند ؛ مانند روز اول تحویلش میگرفتند و از او پذیرایی میکردند .بهرحال مدتی بود که اوضاع و احوال زندگی ام به کلی بهم خورده بود . با دوستانم زیاد معاشرت نمیکردم ؛ چون میدانستم آنها نماینده شایان هستند . در این میان فقط پریا بود که مرا درک میکرد وحرفهایم را می فهمید . فرزاد هم چندبار با شایان صحبت کرد ؛ اما فایده ای نداشت .آمریکا برای او قصر بلورینی بود که من میتوانستم او را به آنجا برسانم . حتی خبر به آرش هم رسید ؛ یک روز عصر که خیلی دمغ بودم تلفن زنگ خورد . آرش بود ؛ از شنیدن صدایش خوشحال شدم .ـ حالت چطوره ؟ خوب هستی ؟ـ ای بد نیستم ؛ میگذره .ـ چی شده که اینقدر ناامیدی .ـ حتما خودت خبرها را شنیدی .ـ ای ؛ کم و بیش ؛ حالا خودت برام تعریف کن ببینم چی شده .ـ آرش ؛ خیلی اوضاع و احوال زندگی ام بهم ریخته ؛ از وقتی که تو رفتی ؛ آقا شایان هم جفت پایش را در یک کفش کرده که ماهم به آمریکا برویم .ـ حالا این اشکالش چیست ؟ـ پدر من یک انقلابی دو آتیشه است ؛ حاضره به جهنم بره ؛ اما به آمریکا نه . ما همه ی زندگی مان را مدیون پدر هستیم . حالا چگونه دل او را بشکنم . رفتن من مساوی است با مردن پدر ؛ روح و جسم او نابود خواهد شد . به خدا دیگر صبر و تحملم تمام شده . از اینکه هر روز قیافه ی در هم شایان را ببینم و تنها حرفی که زده شود رفتن به آمریکای لعنتی باشد ؛ حالم بهم میخورد . اگر بخواهد این وضع همین طور ادامه پیدا کند ؛ به راحتی ازاو جدا میشوم .ـ این موضوع اینقدر مهمه که تا جدایی هم حاضری پیش بروی !ـ من طاقت هر سختی را در زندگی دارم جز غم و غصه پدر.ـ میخواهی من با شایان صحبت کنم .ـ فکرنکنم موثر باشد ؛ او را که می شناسی . اخلاقش درست مثل بچه هاست ؛ هر چیزی که میخواهد ؛ حتی اگر شده با گریه و زاری ؛ باید به دست بیاورد .درحالیکه بغض گلویم را گرفته بود گفتم :« دراین مدت خیلی داغان شدم .»ـ اینقدر خودت را ناراحت نکن . باید راه حلی پیدا کرد .ـ من که مغزم کار نمیکنه .ـ تو هنوز یک سالی از درست باقی مانده . به نظرم این بهترین بهانه است . به او بگو بگذارد فارغ التحصیل شوی ؛ بعد جدی دراینباره با هم صحبت می کنید .ـ بعدش چی ؟ـ تا یکسال دیگر معلوم نیست چه میشود . شاید توانست کاری پیدا کند و خودش پشیمان شد. بهرحال این مسئله ای است که حل کردنش کار مشکلی است باید رویش کار کرد .ـ به نظرت جواب میدهد ؟ـ امیدوارم که جواب دهد .ـ از راهنمایی ات متشکرم . همیشه حرفهایت به دلم می نشیند و به من نیرو میدهد .ـ خوشحالم که بتوانم کمکی بکنم . من را بی خبر نگذار .ـ حتما ؛ باهات تماس میگیرم .ـ متشکرم ؛ خداحافظ .همان شب موضوع را با شایان در میان گذاشتم . باورم نمیشد به همین راحتی قبول کند . او گفت :« باشه ؛ قبوله ؛اما به شرطی که بعد از تمام شدن درست جر نزنی .»ـ قبول ؛ اما من هم شرطی دارم . هرچه زودتر کاری پیدا کن تا دیگر پولی از پدر دریافت نکنیم .بدون فکرگفت :« این شرط هم قبول ؛ دیگه چی میگی ؟»ـ البته این نود درصد از قولم است ده درصد آن به شرایط آن موقع بستگی دارد.باید با پدر صحبت کنم . البته دور آمریکا را خط بکش . یه کشور دیگه .لبخندی زد و گفت :« اینهم قبول ؛ دیگه چی ؟»چه حرفی میتوانستم داشته باشم تمام شرایطم را پذیرفته بود و از همان فردا به دنبال کار رفت و ظرف یک هفته کار مناسبی در شرکتی به صورت تمام وقت پیدا کرد و با اولین حقوقی که گرفت سبد گلی زیبا خرید و به اتفاق به خانه پدری رفتیم و ضمن تشکر و دست بوسی ؛ از پدر خواستیم که ماهانه مان را قطع کند . او راضی نمیشد . شایان گفت :« تا موقعی که شما خرج زمدگی مان را بدهید ؛ ما قدر پول را نمی دانیم ؛ چون زحمتی برای آن نکشیده ایم . اما حالا همه چیز فرق میکند و می فهمم که برای به دست آوردن یک هزاری چقدر باید دوید .»خدایا ! شایان و این همه تغییر ! برای همه عجیب بود . شایان به کلی عوض شد و کارش را چند برابر کرد ؛ حتی اضافه کاری میگرفت و من چه لذتی میبردم . وقتی خسته از سرکار به خانه می آمد ؛ به استقبالش میرفتم و با رویی گشاده کتش را میگرفتم و به او خوش آمد میگفتم ؛ ای کاش این خوشبختی پایانی نداشت . خدا میداند روزی چندبار به جان آرش دعا میکردم که این راه را جلوی پایم گذاشت . با اینکه میدانستم این روزهای خوش به پایان خواهد رسید ؛ اما دلگیر نبودم ؛ اون لحظات خوش برایم یک دنیا ارزش داشت . دیگر مثل گذشته به دنبال گشت و تفریح کاذب نبود ؛ هرکاری را معقول انجام میداد و در این مدت کلامی درباره ی رفتن به زبان نیاورد. البته به خوبی میدانستم که از این کارها هدفی دارد ؛ اما برایم مهم نبود . او منتظر بود که این سال به خوبی و خوشی بگذرد تا به قولش عمل کرده باشد و بعد هم نوبت من برسد که به قولم عمل کنم . اما خدایا ! چگونه پدر را راضی کنم . اگر جمله ای در این مورد به زبان بیاورم ؛ به حتم طردم خواهد کرد و اینجا بود که دلم میگرفت و غصه میخوردم . باید راهی پیدا میکردم که این خوشبختی تا ابد ادامه پیدا کند . فرصت چندانی نداشتم ؛ به سرعت باد روزها میگذشت و من درمانده به دنبال راه حل مناسبی برای دوام زندگی ام می گشتم .سه هفته به امتحانات میان ترم مانده بود که علی و ستاره به مناسبت سالگرد ازدواجشان جشنی ترتیب دادند . همیشه چند هفته ای قبل ازامتحانات ؛ حال عجیبی داشتم ؛ تشویش و نگرانی تمام وجودم را میگرفت و دچار سردرد میشدم . این مدت در خانه را به روی خودم می بستم و در اتاقی پر از کتاب خود را زندانی میکردم . شایان هم اخلاق مرا میدانست و خیلی سعی میکرد در این دوران رعایت حال مرا بکند ؛ مخصوصا حالا که یک آقای به تمام عیار شده بود .عصر آن روز ستاره تماس گرفت و با دلخوری گفت :« ای بی معرفت حالا در جشن سالگرد ازدواج ما نمیخواهی شرکت کنی .»با تعجب گفتم :« مگر سالگرد ازدواجتان است !»ـ یعنی تو خبر نداشتی !ـ به جان تو خبر نداشتم . حالا کی گفته من نمیام .ـ آقا شایان گل فرمودند :« خانم بنده فصل امتحاناتش است و وقتی برای مهمانی رفتن ندارد .» ما از دست این همسر شما نمیدانیم چه بکنیم ؛ نه به آنکه تا چند مدت پیش سرش درد میکرد برای مهمانی رفتن و دور هم جمع شدن نه اینکه حالا باید نامه ی فدایت شوم برایش بنویسیم ؛ که البته اگر شما اجازه بدهید ؛ ممکنه قدم رنجه کنند .خنده ام گرفت و گفتم :« خب دیگه این از محسنات رفتن به آمریکاست .»او هم خنده اش گرفت و گفت :« حالا نامه بفرستم یا تشریف می آوردید .»ـ خودت میدانی که تو علی برایم خیلی عزیز هستید ؛ با کمال میل خدمت میرسیم .با تعجب گفت :« جان من راست میگی ! خیلی خوشحالم کردی . آنقدر شایان جدی صحبت کرد که فکر نمیکردم بتوانم به این راحتی تو را راضی کنم .»ـ به این مهمانی جفتمان احتیاج داریم چون هر دو خیلی خسته هستیم .شب شایان زودتر از همیشه با یک دسته گل به خانه آمد .ـ تقدیم به همسر خوب و مهربانم ؛ خسته نباشی .ـ چه گل های زیبایی ؛ دستت درد نکند .ـ قابل شما را ندارد .شنیدم کن فیکون کرده ای و دعوت فردا شب را قبول کردی . وقتی ستاره با من تماس گرفت و گفت که تو راضی شدی ؛ باورم نمیشد . از تعجب نزدیک بود که شاخ در بیاورم .ـ هر دو به این مهمانی احتیاج داریم ؛ این ترم آخری حوصله ی درس خواندن ندارم .چپ چپ نگاهم کرد و گفت :« نکند بخواهی نه ترمه تمام کنی . قولمان که یادت نرفته ؟»خنده ام گرفت و گفتم :« نه عزیزم . همینطوری هم که بروم سرجلسه بنشینم کمتر از پانزده نخواهم گرفت .» مرا بوسید و گفت :« تو خارق العاده ای . به داشتن چنین همسری افتخار میکنم . به مناسبت این خبر غیرمنتظره امشب در یک رستوران شیک شام میخوریم . نظرت چیه ؟»ـ خیلی عالیه . با کمال میل می پذیرم .آن شب تا دیر وقت در خیابان ها پرسه زدیم و از آن همه خوشبختی به خود بالیدم .نیمه شب از شدت وحشت از خواب پریدم . در آغوش شایان بودم و قلبم مانند یک کبوتر میزد .ـ شایان ؛ شایان کجا هستی ؟شایان موهایم رااز روی صورتم کنار زد و مرا به سینه فشرد و گفت :« عزیزم نترس ؛ من اینجا هستم ؛ درکنار تو .»با دلخوری گفتم :« چرا مرا تنها گذاشتی ؟»مرا بوسید و پیشانی ام را ؛ که از عرق خیس شده بود ؛ پاک کرد و گفت :« عزیز دلم تو خواب دیدی .»ـ خواب بدی دیدم ؛ به اتفاق همه ی دوستان به یک مهمانی باشکوه دعوت شده بودیم همه خوشحال بودیم و می خندیدیم تو هم مثل همیشه سر به سر بچه ها میگذاشتی ؛ اما نمیدانم چرا همه لباس سیاه به تن داشتیم . صحنه ها به کندی پیش میرفت و قهقهه خنده ها شنیده نمیشد و تن صداها حالت خاصی داشت . میز شام پر از غذاهای متنوع از گوشت قرمز بود . وقتی به طرف میز شام رفتم ؛ دیدم همه با ولع مشغول خوردن شام هستند ؛ گوشت های بره را تکه تکه میکردند و از دست هم می قاپیدند وحشت کرده بودم و به دنبال تو می گشتم ؛ اما نمی توانستم تو را پیدا کنم . ستاره تکه ای گوشت به دست گرفته بود و با خنده ی چندش آوری به سمتم آمد و گفت :« بیا ؛ بیا بگیر بخور .»و قاه قاه خندید ؛ آنقدر ترسیده بودم که پا به فرار گذاشتم ؛ اما هرچه می دویدم به هیچ جا نمی رسیدم . خیلی ترسیدم ؛ خیلی .ـ من از صدای فریادت بیدار شدم ؛ آن چنان مرا صدا میکردی که وحشت زده از خواب پریدم . هرچه صدایت زدم فقط گریه میکردی و مثل بید می لرزیدی . چندبار به صورتت زدم تا از آن حالت بیرون آمدی . بیا این لیوان آب را بخور ؛ بهتر میشوی .سرم را به روی سینه شایان گذاشته بودم و او موهایم را نوازش میکرد .ـ تو که هنوز میلرزی ؛ عزیزم من در کنارت هستم و هیچ گاه تنهایت نخواهم گذاشت ؛ بهتره با آرامش بخوابی .صبح که از خواب بیدار شدم ؛ حال خوشی نداشتم . شایان گفت :« میخواهی به علی تماس بگیرم و مهمانی امشب را لغو کنم .»ـ نه نه ؛ تا امشب حالم بهتر میشه ؛ فقط دلشوره دارم ؛ به احتمال زیاد از خواب دیشب است .ـ بهتره کاملا استراحت کنی ؛ شب هم زود برمیگردیم .تا وقت رفتن به مهمانی استرس وجودم را گرفته بود و رنگ به چهره نداشتم . با کمی کرم پودر و رژ سعی کردم ظاهرم را از آن حالت در بیاورم ؛ اما درونم را نتوانستم از آن آشفتگی نجات دهم .شایان آن شب خیلی مراقبم بود و یک لحظه چشم از من برنمیداشت . مهمانی مثل همیشه خیلی گرم و خودمانی بود . پریا بعد از مدتها با روحیه ای خوب وارد مجلس شد ؛ همان پریای قدیمی ؛ سرحال و شاد . از وقتی که آرش رفته بود برای اولین بار می دیدم که از ته دل می خندد ؛ خندیدن پریا تا مغر استخوانم را گرم میکرد . چقدر دوست داشتن و خوشبخت بودن لذت بخش است ؛ حتی اگر خودت در آن سهمی نداشته باشی ؛ و فقط یک تماشاگر بیش نباشی .از اینکه بعد از مدتها دور هم جمع شده بودیم ؛ احساس خوبی داشتیم ؛ مخصوصا اینکه تا چند مدت دیگر پریا و فرزاد از جمع ما میرفتند . طرح فرزاد به زودی شروع میشود و به احتمال زیاد به یکی از شهرستان های اطراف خواهند رفت با رفتن پریا خیلی تنها میشدم . آن روزها بدجوری به او عادت کرده بودم ؛ اگر یک روز او را نمی دیدم ؛ یا تلفنی با هم تماس نداشتیم ؛ مانند این بود که گمشده ای دارم که سالها از او خبری ندارم .اگر خودم میرفتم چی ؟ ناگهان تمام بدنم یخ کرد . چگونه آدمی میتواند تمام علایقش را در جایی مدفون کند و به جای دیگری برود که هیچ چیز جز غربت در انتظارش نیست و دیگر راهی برای بازگشت وجود ندارد . غریب بودن ؛ یا در غربت زندگی کردن ؛ خیلی فرق دارد ؛ تو یه موقع در جمعی در مکانی و حتی در شهری غریب هستی ؛ کسی را نمی شناسی ؛ اما همه از خودت هستند ؛ همزبان و همدل هستی و در مدت کوتاهی با آنها یکی میشوی ؛ حتی اگر در شهر دوری باشی کسی هست که زبانت را بفهمد . وقتی دلت گرفت ؛ میتوانی یک بلیط بگیری و فوری خودت را به بستگانت برسانی . اما غربت خیلی سخته ؛ به کشوری میروی که تا آن زمان هیچ معنایی جز اسمی که شنیدی برایت ندارد ؛ مردمانش و آداب و رسوم آنها با تو زمین تا آسمان فرق دارد . وقتی دم غربت دلت میگیره ؛ کسی نیست که بشینی دو کلمه براش درد دل کنی ؛ نفس عمیقی میکشی تا مشامت را از هوای تازه پر کنی ؛ اما آن هوا کجا و هوا خاک وطنت کجا .ولی حیف که هیچ کدام از این حرفها را شایان نمی فهمید او فقط خودش را می دید . الهی از خر شیطان پایین بیاید و پشیمان شود ؛ حالا که شغل خوبی دارد و زندگی خوب و راحتی داریم . کسی که برای رسیدن به خواسته اش ؛ میتواند اینقدر تغییر کند ؛ چرا نمیتواند همیشه همینطور باقی بماند .آنقدر غم در سیمایم موج میزد که پریا به پهلویم زد و گفت :« هی دختر ؛ چی شده ؟ مثل اینکه تمام کشتی هایت غرق شده .»دستم را در دستش گرفت و گفت :« چقدر دستانت یخ کرده ! تو حالت خوبه ؟»بدون اینکه جواب سوالش را بدهم گفتم :«اگر ما از ایران برویم چی میشه ؟»نفس عمیقی کشید و گفت :« وای ؛ خدای ناکرده فکرکردم اتفاقی افتاده ؛ هنوز که خبری نیست .»ـ اما شایان همین روزها منتظر جواب من است .ـ به نظر من آدم خوش باشد هرجا که میخواهد باشد .ـ ولی خوش بودن لحظه ای چه فایده ای دارد ؟ اگر خوشبخت باشی ؛ برات فرقی نمیکنه کجا باشی ؟ـ عزیزم ؛ تو هم خوشبختی ؛ شایان را ببین چقدر تغییر کرده . این روزها همه درباره ی او حرف میزنند .ـ به نظر تو او همیشه همین جور باقی خواهد ماند ؟ به او مطمئن نیستم .ـ اینقدر زندگی را سخت نگیر ؛ همه چیز درست میشه .ناامیدانه گفتم :« خانواده ام را چه کنم ؟»در همین موقع شایان آمد و دستش را به دور کمرم انداخت و گفت :« چطوری ؟ بهتر شدی ؟»سرم را تکان دادم و گفتم :« آره ؛ خیلی خوبم .»ـ بلندشو عزیزم ؛ شاید این آخرین مهمانی در ایران باشد .و دستم را گرفت و مرا به وسط مجلس برد . بااینکه آهنگ شادی نواخته میشد ؛ بغض گلویم را گرفته بود . هرجا را که نگاه میکردم ؛ همه آشنا بودند . دوستانی که چندسال را با هم گذرانده بودیم ؛ آیا میتوانستم آنها را فراموش کنم ! اما مشکل من که بچه ها نیستند ؛ پدر را چه کنم ؟ناگهان همهمه ای در سالن پیچید :« گشت ؛ گشت » صدای موسیقی قطع شد و نوار و سی دی ها را به سرعت جمع کردند . خدایا چه اتفاقی افتاده ؟ فقط صدای جیغ و فریاد شنیده میشد . همه به هم تنه میزدند و هرکس به دنبال راهی به این اطراف و آن طرف می دوید . مانتو و روسری بود که بین خانم ها پخش میشد . مهم نبود که مال کیست ؛ فقط از دست همدیگر می قاپیدند . عده ای از دختر وپسرها پا به فرار گذاشتند . فرشید خیلی سریع دوربین فیلم برداری را به یکی از دوستانش داد و او هم به سرعت از پله های پشت بام بالا رفت و دیگر او را ندیدم .من همچنان مات زده ایستاده بودم و اطرافم را تماشا میکردم . شایان محکم دستم را کشید و گفت :« دختر کجایی ؛ گشت آمده ؛ بگیر این مانتو را به تن کن .»تازه اونموقع فهمیدم که چه اتفاقی افتاده ؛ تنها چیزی که در ذهنم نقش بست ؛ پدر بود .شایان از دستم عصبانی شد و گفت :« مهتاب چرا ماتت برده ؛ عجله کن .»و خودش مانتو را به تنم کرد و به سرعت روسری را به سر کردم و با دستمالی صورتم را پاک کردم . هنوز کارم تمام نشده بود که چند مرد با لباس شخصی وارد سالن شدند . یکی از آنها که معلوم بود سمتی دارد با لحن نیشداری گفت :« به به جمعتان هم که حسابی جمع است ؛ خانم ها بفرمایند این طرف و آقایان آن طرف .»و بعد دستش را در جیب کتش کرد و کاغذی بیرون آورد و گفت :« من سرگرد جمالی هستم و این هم حکم بازرسی است . صاحبخانه کیست ؟»علی و ستاره با قدمهای لرزان جلو رفتند. سرگرد گفت :« اینجا چه خبره ؟»علی گفت :« سالگرد ازدواجمان است .»سرگرد سرش را تکان داد و گفت :« خوبه ؛ خوبه تبریک میگویم ؛ صدمین سالش را جشن بگیرید .»بعد دو تا از زیر دستانش را صدا کرد و گفت :« شما میتوانید خانه را بگردید .»و رو به علی کرد و ادامه داد :« شما میتوانید همراه این دو نفر بروید که بعد مدعی نشوید که شیئی گمشده .»تشویش و نگرانی در چهره همه نمایان بود . دختران مجرد که از دوستان ستاره بودند؛ در گوشه ای ایستاده و گریه میکردند . حتی پریا هم خودش را باخته بود و این اضطراب وقتی بیشتر شد که اسم و فامیل همه را روی برگه ای نوشتند .تا قبل از اینکه اسمها نوشته شود ؛ مثل اینکه اصلا هیچ اتفاقی نیفتاده باشد به تماشا ایستاده بودم . اما همین که سرگرد جمالی به یکی از افرادش گفت :« مشخصات همه را بنویسید .»دل توی دلم نماند . خدایا چگونه میتوانم نام سهامی را به زبان بیاورم ؟ آنجا بود که فهمیدم با پدر چه کردم ؛ ای کاش زمین باز میشد و مرا در خود فرو میبرد ؛ ای کاش یک بلای آسمانی بر سرم نازل میشد ؛ ای کاش می مردم تا از آن جهنم نجات پیدا میکردم و ای کاش جرات آن را داشتم که فرار کنم . دلم میخواست به دست و پای سرگرد جمالی بیفتم وبه او التماس کنم و زار بزنم که به خاطر خریت من با آبروی مرد بزرگی بازی نکنند .»افکارم آنقدر آشفته بود که مامور چندبار سوال خودش را تکرار کرد : نام ؛ نام خانوادگی ؛ نام پدر .توان خود را از دست داده بودم و هر لحظه ممکن بود که نقش بر زمین شوم . ستاره به کمکم آمد و به جای من جواب داد و بازویم را گرفت و درحالیکه مرا دلداری میداد ؛ روی صندلی نشاند .ـ مهتاب جون اینقدر نگران نباش ؛ اتفاقی که نیفتاده .الان همه چیز تمام میشه ؛ و تا چند ساعت دیگر در تختت با آرامش به خواب رفته ای . ما کار خلافی انجام نداده ایم ؛ مهمانی هم که خانوادگی است ؛ از ارکستر و مشروب هم که خبری نیست ؛ پس نگران چی هستی ؟همانطور که مامور مشغول نوشتن نام بچه ها بود سه نفر از دوستان علی به صورت عجیبی از پشت بام فرار کردند و اوضاع را از آنچه که بود خراب تر کردند .سرگرد جمالی به سرعت چند تا مامور را به دنبال آنها فرستاد و با عصبانیت رو به ما کرد و گفت :« حالا از دست من در میروند ؟ یک بلایی به سرشان بیاورم که آن طرفش ناپیدا باشه .»و به ماموری که مشغول نوشتن نامها بود گفت :« دور اسم این سه نفر را خطر بکش .»وقتی مامورها دست از پا درازتر برگشتند ؛ دیگر سرگرد جمالی آرام و قرار نداشت و گفت :« یا آدرس آنها را به من می دهید ؛ یا خودتان هم شریک جرم آنها هستید .»باز هم صدای همهمه فضای سالن را پر کرد . مردها سرگرد جمالی را دوره کرده بودند تا شاید بتوانند دل او را به رحم بیاورند ؛ اما او فقط نشانی آن سه نفر را میخواست .علی اظهار بی اطلاعی کرد و گفت :« هیچ نشانی از آنها ندارم .»سرگرد سرش را تکان داد و گفت :« به موقعش نشانتان خواهم داد . تنها راه نجاتتان معرفی آنهاست .»یک ساعتی گذشت که خانه را بازرسی کردند و تنها گیتار علی را در اتاقش پیدا کردند و آنرا هم صورت جلسه کردند .پدر و مادر دخترها که از دیر کردن فرزندانشان نگران شده بودن تماس گرفتند ؛ وقتی فهمیدند که گشت بچه ها را گرفته طاقت نیاوردند و خیلی سریع خودشان را رساندند . اما سرگرد جمالی اجازه نداد آنها وارد خانه شوند . آنموقع بود که فهمیدم قضیه خیلی جدی است .هرکس به هر آشنایی که می شناخت خبر داد ؛ اما از هیچ کس کاری برنیامد . میگفتند شاکی خصوصی داریم ؛ یک نفر ما را لو داده است .فرزاد با سرگرد جمالی صحبت کرد و گفت :« اجازه بدهید خانم ها بروند ؛ خانواده شان نگران میشوند .»سرگرد جمالی پوزخندی زد و گفت :« به همین راحتی ! نشانی آن سه نفر را بدهید تا بگذارم خانم ها بروند .»اما واقعا مثل اینکه هیچ کس از آنها خبری نداشت . همه ی دخترها به آن سه نفر لعنت می فرستادند که وضع را از آنچه بود خراب تر کرده بودند .سرگرد جمالی هم متوجه شد که بچه ها هیچ نشانی از آن سه نفر ندارند . به وسیله بی سیم با مرکز تماس گرفت و پس از صحبت کوتاهی گفت :« شما مشکلی ندارید فقط باید بروید مفاسد ؛ آنجا برگه ای امضا کنید و تعهد بدهید . بعد هر کس میتواند برود .»با شنیدن نام مفاسد ؛ صدای فریاد بچه ها بلندشد و من مات زده آنها را تماشا میکردم ؛ صدای اعتراض بچه ها لحظه به لحظه بیشتر میشد . سرگرد جمالی با خونسردی گفت :« آرام باشید . تا یکی دو ساعت دیگه همه در رختخواب گرم و نرمتان به خواب رفته اید .»ساعتی نگذشت که اتوبوس از راه رسید و همگی سوار شدیم . در راه ؛ به تنها چیزی که فکر میکردم پدر بود . وای اگر او بفهمد ؛ چه میشود ؟ آبروی یک عمر او را به همین راحتی به باد دادم. از وحشت تمام بدنم یخ کرد . این بود آن آزادی که برای به دست آوردنش با همه جنگیدم ؟ دل پدر را بارها و بارها شکستم او و عقایدش را زیر سوال بردم . زندگی را به کام خودم و خانواده ام تلخ کردم تا به خواسته ام برسم ؛ و چه خواسته بی جایی . یک عمر در طلب چیزی بودم که به نظرم دست آوردنش محال و غیرممکن بود و حالا می بینم که خیالی بیش نبود به آنچه دل بسته و آن را باور کردم . چه سالها که از عمر خود به هیچ گذراندم .در مفاسد را باز کردند و ماشین وارد محوطه شد . با بسته شدن در ؛ به نظرم دنیا به آخر رسید . نمیدانم چندساعت ما را سر پا نگه داشتند ؛ تا بالاخره ماموری به سراغمان آمد و گفت :« به همراه من بیایید .»بچه ها با اعتراض گفتند :«ما را کجا می برید .»لبخندی زد و گفت :« راه دوری نمی رویم ؛ تعهد می دهید و پای ورقه ای را امضا میکنید ؛ بعد هم راهتان را می گیرید و میروید به سلامت »بچه ها از خوشحالی فریاد کشیدند . محوطه را دور زدیم و به ساختمان بزرگی رسیدیم . دقایقی طول کشید تا خانمی خواب آلود در را به رویمان باز کرد . مامور گفت :« چند تا مهمان دارید .»با ورود آخرین نفر ؛ همان خانم که اسمش اکبری بود ؛ در را قفل کرد . یکی از بچه ها گفت :« چرا در را قفل میکنید ؟ ما باید برویم ؛ به ما گفتند که بیاییم تعهد بدهیم و پای ورقه ای امضا کنیم .»خانم اکبری گفت :« حالا شما بیایید ؛ به آنجا هم می رسیم .»آنموقع بود که فهمیدیم قصد آزادی ما را ندارند ؛ بچه ها شروع به داد و بیداد کردند . خانم اکبری گفت :« ساکت باشید؛ تا دستور به من نرسد ؛ هیچ کاری نمیتوانم انجام دهم ؛ همین جا بنشینید تا من تماس بگیرم ببینم چه باید بکنم .»هراسان و نگران عده ای به روی صندلی و بقیه به روی زمین نشستند ؛ لحظه ها سخت و زجرآور بود . همه فقط این سوال را می پرسیدند « چه برسرمان خواهد آمد ؟» خانم اکبری هرچه تماس میگرفت فایده ای نداشت و کسی جواب نمیداد .افکارم بهم ریخته بود . سردرگم و پریشان پاهایم را در بغل گرفته و سرم را به روی زانوانم گذاشتم ؛ خدایا چقدر دقایق به کندی میگذشت .یک ؛ دو ؛ سه ؛ ... اما پایانی نداشت . منتظر بودم که اتفاقی بیفتد ؛ معجزه ای شود و بدون اینکه ظدر بفهمد ما را به خانه هایمان بفرستند . به خود دلداری میدادم که همین حالاست که تلفن به صدا درآید و ما را آزاد کنند اماا سکوتی وحشت آور در هاله ای گنگ و مبهم فضای بازداشتگاه را آکنده بود . همه چیز بیشتر شبیه یک خواب بود ؛ اصلا نمیتوانست واقعیت داشته باشد .و بالاخره تماس حاصل شد ؛ خانم اکبری با عصبانیت گفت :« چه خبره ؛ ساکت بشید هرکه خربزه میخوره پای لرزش هم می نشینه !»همگی به ناگاه ساکت شدند ؛ به ترتیبی که نشسته بودیم هرکس میرفت مشخصاتش را میگفت . نوبت من که شد ؛ با پاهایی که به سختی به روی زمین کشیده میشد ؛ به سمت میز خانم اکبری رفتم.ـ نام و نام خانوادگی ؟ـ مهتاب ... سها ...هنوز حرفم به پایان نرسیده بود که همه اطراف دور سرم به گردش درآمد و نقش بر زمین شدم . صدای فریاد پریا را شنیدم و دیگر هیچ نفهمیدم . با ریختن چندقطره آب به روی صورتم ؛ تکانی خوردم و چشمانم را باز کردم . خانم اکبری با چهره ای متبسم رو به رویم نشسته بود .ـ دخترم چی شده ! از چی ترسیدی ؟درحالیکه بغض گلویم را گرفته بود گفتم :« از آبرویم .»ـ عزیزم هرکس که به اینجا می آید که خطاکار نیست ما هم به خدا با شما فرقی نداریم ؛ کارمان ایجاب میکند . باور میکنی خودم هم از اینجا خسته شدم ؛ گور پدر این شغل که همه از من میترسند .سپس رو به بچه ها کرد و گفت :« بنشینید و آرام باشید ؛ این مشخصاتی که ازشما گرفتم نه برای پرونده سازی است ونه مسئله دیگری در کار است . حالا بنشینید تا تماس بگیرم ببینم دستور چیه ؟»بعد از اینکه مشخصات همه را نوشت ؛ تماس گرفت و به آهستگی مشغول صحبت شد و فقط گهگاهی بعضی از جملات را میشد شنید .ـ بله قربان ؛ اما قربان جا نداریم .درحالیکه اخم هایش را درهم کرد گفت :« چشم قربان .»و تلفن را قطع کرد و گفت :« خواهش میکنم داد و بیداد نکنید . امشب شما اینجا ماندگار هستید .»بچه ها شروع به گریه و زاری کردند و من فقط مات زده آنها را نگاه میکردم ؛ اشکی هم برای ریختن نداشتم !ناگهان برق قطع شد . دیگر هیچ کس نتوانست خودش را کنترل کند و صدای جیغ و فریاد از هر طرف شنیده میشد . خانم اکبری با شیئی به روی میز کوبید و گفت :« بهتره وضع را از این خرابتر نکنید . اگر کس دیگری جای من بیاید ؛ ممکن است به مهربانی من نباشد .»بچه ها از ترس مثل موش شدند ؛ خانم اکبری شمعی را روشن کرد که صدای در شنیده شد . همگی خوشحال شدیم ؛ فکرکردیم که آمده اند ما را آزاد کنند . یکی از نگهبان ها به سمت در رفت و آن را باز کرد . ما فقط صدای پچ پچی می شنیدیم و بعد هم دختری به او تحویل دادند و دوباره در بسته شد . از دیدن دخترک همه وحشت کردیم . حال خوشی نداشت . بی حال و بی رمق بود ؛ درحالیکه به روی پایش بند نبود . نگهبان زیر بغلش را گرفت و او را به روی یک صندلی نشاند . همه به شکل یک جزامی به او نگاه میکردیم و میترسیدیم که بیماری واگیرداری ؛ مثل ایدز ؛ داشته باشد او را در خیابان پیدا کرده بودند .خانم اکبری رو به نگهبان کرد و گفت :«بهتره اینها را ببری .»ما را از راهرویی عبور دادند تا به پشت یک در بسته رسیدیم . قفل آن را باز کردند و ما که حدود بیست نفر بودیم ؛ وارد محوطه ای کوچک شدیم و در به رویمان بسته شد هرچه به نگهبان التماس کردیم که شمعی به ما بدهد گفت :« اجازه ندارم .»و ما را در آن تاریکی رها کرد و رفت . آنقدر آن محوطه کوچک بود که فقط می توانستیم بنشینیم ؛ آن هم روی زمین لخت . ترس تمام وجودمان را گرفته بود و صدای گریه و زاری بچه ها قطع نمیشد و گهگاهی از فاصله ای نسبتا نزدیک صدای فریاد زنی بلند میشد .ـ چه خبرتان است ! ساکت باشید میخواهیم بخوابیم .همگی از ترس ساکت شدیم اما پس از چند دقیقه نجوا و همهمه فضای محوطه را پر کرد ؛ که ناگهان صدای کلفت زنی شنیده شد .ـ بگیرید ؛ بکپید مگر کجا آوردنتان ؟ یکی دو شب که ماندید ؛ عادت می کنید .صدای جیغ و فریاد همه بلندشد ؛ اما کم کم فهمیدیم که آنجا کسی نیست که به دادمان برسد و رفته رفته همه ساکت شدند . سکوتی مرگبار در تاریکی مطلقی که تا به آن لحظه ندیده بودم ؛ حتی روزنه ای وجود نداشت که نوری از آن وارد شود . هیچ چیز جز سیاهی دیده نمیشد ؛ فقط با دست میتوانستیم لمس کنیم . درجایی که من قرار داشتم ؛ پشت سرم و دیوار طرف راستم فلز یخ کرده ای که به احتمال زیاد حدس میزدم که دری باشد و دو طرف دیگرم بچه ها قرار داشتند . محیط آنقدر تنگ بود که اگر می خواستم پایم را دراز کنم در بغل یکی از بچه ها قرار میگرفت .دقایق به کندی میگذشت و از صدای پچ پچ بچه ها مشخص بود که کسی خوابش نبرده و من هم ساکت و آرام به فردایی نامعلوم فکر میکردم .ـ مهتاب ؛ مهتاب .این صدای پریا بود . آهسته گفتم :« پریا ؛ پریا من اینجا هستم .»ـ حالت خوبه ؟ـ آره ؛ خوبم . ستاره و شیدا کجا هستند ؟ـ نمیدانم ؛ اینجا آنقدر تاریک است که نمیتوان چیزی را تشخیص داد . ستاره ؛ شیدا کجا هستید ؟شیدا گفت :« من و ستاره کنار هم هستیم . مهتاب کجاست ؟ حالش خوبه ؟»ـ من خوبم ؛ نگران نباشید .ناگهان نور ضعیف شمعی آن محیط را روشن کرد و نگهبان در را باز کرد و با آن دختر وارد شد . از اینکه او را میخواستند کنار ما قرار دهند ؛ همه شروع کردیم به داد و فریاد ؛ اصلا در آنموقع فکر نمیکردیم که او همنوع ماست ؛ او هم انسانی است از پوست و گوشت و خون ؛ او هم ممکنه دچار اشتباه شده باشد ؛ فقط وحشت بودکه برهمه ی چیز غلبه کرده و حکمرانی میکرد و هیچ کس نمیخواست عاقلانه فکرکند .نگهبان گفت :« چه خبره ؟ ساکت باشید . او را به سلول انفرادی میفرستم .»و به سختی از لابه لای بچه ها گذشت و در فلزی را که کنار من قرار داشت باز کرد . دخترک آنقدر بی حال بود که بدون کوچکترین اعتراضی داخل شد و نگهبان در را قفل کرد و رفت .دستم را به روی در کشیدم ؛ خدایا آنطرف در فلزی یخ زده دختری وجود دارد که بیش از پانزده ؛ شانزده سال ندارد . به احتمال زیاد مواد زیادی مصرف کرده . خدا میداند چه بلایی به سرش آورده و بعد هم در خیابان رهایش کرده اند . او چه آینده ای پیش رو خواهد داشت ؟ به نظرم حال او آنقدر رقت انگیز و ناراحت کننده آمد که خودم را پاک فراموش کردم .آن شب ؛ طولانی ترین شب زندگی ام بود ؛ یلدایی که پایانی نداشت . سرم را به در فلزی تکیه دادم و شروع کردم به شمردن ثانیه ها ؛ میخواستم یه جوری سرم را گرم کنم تا از فکر پدر بیرون بیایم ؛ اما مگر میشد ! در آن سیاهی شب تنها تصویری که می دیدم پدر بود که خیلی واضح و روشن در ذهنم نقش بسته بود . با او چه کردم ؟ با او چه کردم ؟ با او ...فکرمیکنم ساعت از هفت گذشته بود که نور کمرنگ صبحگاهی از راهی دور تا حدودی آن محیط را روشن کرد . به خوبی جایی دیده نمیشد ؛ چهارتا سلول انفرادی در کنارمان به موازات هم قرار داشت ؛ دو طرفمان میله های فلزی و طرف دیگرمان راهرویی قرار داشت که صداهایی از آنجا شنیده میشد . به اتفاق پریا ؛ ناخواسته ؛ با وحشت و ترس به سمت راهرو رفتیم . در دو طرف آن دوسلول عمومی قرار داشت ؛ در یکی از آنها حدود هشت نفر خوابیده بودند و در سلول بعدی پنج تا دختر بودند ؛ که با دیدن ما به سمتمان آمدند ؛ یکی از آنها گفت :« چه کار کردید که آوردنتان اینجا ؟»پریا صادقانه گفت :« دیشب سالگرد ازدواج دوستمان بود که یهویی ریختند ما را به اینجا آوردند . شما را چرا آوردند ؟»ـ ما هم مثل شما چند شب پیش یک مهمانی دوستانه ترتیب دادیم که همان اول شب به سراغمان آمدند .با تعجب گفتم :« شما چند شب اینجا هستید ؟!»یکی از آنها گفت :« سه شب .»ـ جرمتان چیه ؟ـ هیچی ؛ باور نمیکنید ؛ هنوز ارکستر شروع به زدن نکرده بود که ما را گرفتند . حالا ما را اینجا نگه داشته اند تا قاضی حکم نهایی را صادر کند ؛ البته شلاق خوردنمان حتمی است .یکی دیگر از دخترها که در گوشه ای نشسته بود گفت :«یکی نیست به اینها بگوید اگر شلاق خوردنمان حتمی شده خوب زودتر بیایید اجرایش کنید تا از این خراب شده بیرون برویم .»و به سمت در سلول آمد و سرش را تا آن جایی که میتوانست از لای نرده ها بیرون آورد و فریاد زد :« آهای با شما هستم ؛ بیایید ما را شلاق بزنید و خیالمان را راحت کنید . سه روزه ما را اینجا علاف نگه داشته اید که چه شود ؟»پریا با لکنت زبان گفت :« ما ... ما را هم ... شل ... شلاق می زنند ؟»همان دختره گفت :« آره ؛ پس چی فکر کردید ؟ آوردنتان اینجا که بادتان بزنند ؟»درحالیکه به سختی آب دهانم را قورت میدادم گفتم :« آخه ما که کاری انجام ندادیم تازه خودشان گفتند بیایید تعهد بدهید و بروید.»ـ آره جون خودشان ؛ دختر چه ساده ای ؛ گولتان زدند . بنشینید تا بیایند و بهتان بگویند ؛ بفرمایید .»کم کم داشت حالم بهم میخورد . به پریا اشاره کردم برویم . هیچ کدام حال خوشی نداشتیم ؛ بچه ها با دیدن ما گفتند :« چی شده ؟»هرچند که دلمان نمیخواست آنها را هم ناراحت کنیم ؛ اما بالاخره از حرفهای بی سر و ته من و پریا فهمیدند که شلاق در انتظارشان است . همه ساکت و آرام سرهایشان را به روی زانوانشان گذاشتند و به آرامی گریستند .دقایقی نگذشت که نگهبانی آمد و در دو سلول را باز کرد و خیلی سرد و بی روح دوباره در اصلی را قفل کرد ورفت . محوطه کاملا شلوغ شد و برای دیدن مهمان های جدید یکی یکی به سراغمان آمدند . زنی حدود سی ساله با بلوز رکابی و شلوار جین در کنارمان نشست و گفت :« چی شده که همگی زانوی غم بغل گرفتید .»لهجه ی شیرینی داشت و خیلی زود خودمانی شد و سرصحبت را با بچه ها باز کرد . وقتی داستان ما را شنید با خونسردی گفت :« شما که کاری نکردید تا ظهر آزاد هستید .»پریا رو کرد به سلول آنطرفی و گفت :« چرا آنها را آزاد نکردند ؟»ـ آنها را با هفت تا پسر و مشروب و چند وموارد خلاف دیگر گرفته اند .شما مهمانی تان خانوادگی بوده . نترسید هیچ جای نگرانی نیست .یکی از بچه ها گفت :« تو را واسه چی گرفتند ؟»شانه هایش را بالا انداخت و گفت :« هیچی ؛ من و خاله ام رفته بودیم که بدهی مان را به یک پیرزن بدهیم که مامورها ریختند و ما را گرفتند .»و کم کم با همه ی آنها آشنا شدیم و اینطور که فهمیدیم ؛ اون زن یک بدکاره بود که به اصطلاح با خاله اش کار میکرد . همه نوع آدمی آنجا پیدا میشد . زن حامله ای که با همدستی برادر شوهرش همسرش را به قتل رسانده بود ؛ پیرزنی که هشتاد کیلو حشیش از خانه اش پیدا کرده بودند ؛ زنی که به همراه همسرش دزدی میکرد و ... خدایا ! به کجا پا گذاشته بودم ؟ منی که اگر یک چنین داستانی را می شنیدم مو بر تنم سیخ میشد ؛ حالا در مقابلشان نشستم و با آنها حرف میزنم . بغض تمام وجودم را گرفت ؛ اگر من هم جای پدرم بودم چنین دختری را ؛ که شبی تا صبح را در کنار ارازل و اوباش گذرانده باشد ؛ نمی بخشم . اگر قرار بود حکمی برای خود جاری کنم ؛ خود را به مرگ محکوم میکردم ؛ که با کمال بی رحمی آبروی چندین ساله ی پدری مومن و متدین را به یکباره از بین بردم . جرم من به مراتب از تمام آنها سنگین تر بود. درخانواده ای که من بزرگ شدم و با طرز فکر پدر ؛ قدم گذاشتن به چنین محیطی ؛ گناهی نابخشودنی بود .
بالاخره نگهبان آمد . پنج نفر پنج نفر از روی لیستی صدا میکرد و آنها را با خود میبرد تا اعترافات خود را بنویسند . من هم مثل بقیه به دفتر رفتم و تمام وقایع دیشب را به روی کاغذ نوشتم و جای نشانی و تلفن کسی که بتواند با او تماس بگیرند را خط کشیدم . خانمی که مامور گرفتن اطلاعات بود گفت :« چرا این قسمت را پر نکردی ؟»ـ کسی را در این شهر ندارم ؛ غریب هستم .نگاهی به چهره ام کرد و گفت :« بهتره اسم و نشانی کسی را بنویسی ؛ ما باید به خانواده هایتان خبر دهیم .»ـ باور کنید من کسی را ندارم .ـ هرجور که میل خودت هست ؛ اما این را بدان تا ضامنی پیدا نشود اینجا ماندگاری .بدو اینکه جوابی بدهم ؛ دوباره به بازداشتگاه برگشتم . بلاتکلیف و سردرگم ؛ هرکس در گوشه ای کز کرده بود و نمیدانستیم چه به سرمان خواهد آمد . به احتمال زیاد تا حالا خانواده ها باخبر شده بودند . خوشحال بودم که نام و نشانی از پدر و خانواده ام نداده ام ؛ اگر تا ابد هم اینجا می ماندم ؛ به مراتب راحتتر از نگاه کردن در چشمان پدر بود . پدر که برای آزادی ما قدم پیش نمیگذاشت ؛ پس همان بهتر که نداند . ای کاش مامانی یا عزیزجون در ایران بودند ؛ به راحتی میتوانستم نشانی آنها را بدهم .نزدیک ظهر نگهبانی دوباره آمد و گفت :« نام کسانی را که میخوانم میتوانند بروند .»همه مات چشم به دهان نگهبان دوخته بودیم . نام چهارنفر ازبچه ها را خواند ؛ آنها آنقدر ذوق زده بودند که بدون خداحافظی راهشان را گرفتند و رفتند .یکی از بچه ها گفت :« یعنی چه ؟ مگر ما با آنها چه فرقی داریم ؟»
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۴/۱۰/۰۸ ساعت 17:16 توسط وروجک
|