رمان شام مهتاب قسمت 4
مهتابی که به قول پدر از سر و زبان کم نمی آورد و در مقابل هر حرفی جوابی داشت ؛ حالا مثل موش شده بود و سعی در پنهان کردن خود در گوشه ای داشت . خیلی زود از پای میز ناهار بلندشدم و به اتاقم رفتم ؛ بی اراده به سمت کمد لباسهایم رفتم و در آن را باز کردم . کدام لباس مناسب امشب است ؟ این سوال ذهنم را پر کرده بود . به گفته مادر ؛ شب خواسنگاری باید لباسهای روشن و ساده پوشید . چند دست کت و شلوار اسپورت از کمد بیرون آوردم و جلو آیینه آنها را برانداز کردم ؛ اما هیچ کدام باب میلم نبود ؛ دوباره به سراغ کمد رفتم و با بی تفاوتی به تماشای لباسها ایستادم . کت و شلوار نخودی رنگی که چندماه پیش خریده بودم توجهم را جلب کرد ؛ حتی یکبار هم آن را نپوشیده بودم . آن را از کمد بیرون کشیدم وبه تن کردم . همانطور که خودم را در آیینه تماشا میکردم یک آن دلم فرو ریخت ؛ خدایا آیا این شایان همان شاهزاده رویاهایم است ؟ آیا او همان کسی است که خوشبختی من در دست اوست ؟نکند از سرناچاری قبول کنم و یه عمر در حسرت یک لحظه زندگی کردن بسوزم .نه ؛ این کار را نخواهم کرد . همه چیز را به پدر می سپارم ؛ باید جواب قطعی را خودش بدهد .
خدا میداند تا شب با چه افکاری دست و پنجه نرم کردم ؛ دل و عقلم با هم کنار نمی آمدند و نمی دانستم این همه تشویش و نگرانی برای چیست ؟ به سختی چرتی زدم که با صدای ماهان بیدار شدم . درحالیکه پرده ها را کنار میکشید گفت :« بهتره زودتر خودت را آماده کنی که وقت چندانی نمانده .»
از جا برخاستم و سلام کردم . ماهان با دیدن من ابروهایش را درهم کشید و گفت :« واه ؛ واه ؛ پناه برخدا ! این چه قیافه ای است که برای خودت ساختی . چشم های باد کرده ؛ رنگ و روی پریده ؛ پاشو پاشو بپر توی حمام ؛ یه دوش آب سرد حالت را جا می آورد .»
من که دمغ گوشه ی تختم نشسته بودم گفتم :« حوصله اش را ندارم ؛ حالا یه آبی به صورتم میزنم ؛ درست میشه .»
بدون اینکه جوابم را بدهد ؛ دستم را گرفت و کشان کشان به سمت حمام برد و مرا به داخل حمام هل داد و در را به رویم بست . ماهان راست میگفت دوش آب سرد مسکن خوبی بود . آرامش از دست رفته ام را دوباره بازیافتم و با خیالی آسوده آماده شدم .
فرقی که این خواستگاری با بقیه داشت این بود که چون از بستگان بودند دیگر احتیاج نبود که در اتاق بنشینم تا صدایم بزند؛ ساعت هشت از راه رسیدند و به همراه اعضای خانواده به استقبالشان رفتم .عزیزجون مثل همیشه با تعریف و تمجید از مادر ؛ به همراه مامانی وارد شدند و شایان درحالیکه که سبد گل بزرگی را که به سختی حمل میکرد روی زمین میگذاشت ؛ سلام بلندی کرد و به سمت پدر رفت و دست او را بوسید و گفت :« به به مشتاق دیدار ؛ چه سعادتی نصیب ما شد که امشب شما را ملاقات کنیم .»
ـ ما را بیشتر از این شرمنده نکن ؛ حالت چطوره پسرم ؟
ـ به لطف شما بد نیستم . بعد رو کرد به مادر و گفت :« سلام بر دختر خاله ی عزیزم و عزیز دل مادر ؛ خیلی وقته که شما را ندیدم خدا میداند که چقدر دلم هوایتان را کرده بود.»
ـ منهم خیلی دلم برات تنگ شده بود ؛ ای بی معرفت نباید یک یادی از ما بکنی .
ـ حق با شماست ؛ نیامدنم را پای بی معرفتی نگذارید ؛ پای گرفتاری و جوانی بگذارید .
ـ اختیار داری این حرفها را نزن ؛ حالا بفرمایید تو .
شایان چند قدم جلوتر آمد و بعد از سلام و احوالپرسی بسیار رسمی با من با راهنمایی مادر ؛ همراه بقیه ؛ به سالن پذیرایی رفت . شایان از نظر شکل و قیافه خیلی فرق کرده بود ؛ اما هنوز همان شیطنت کودکی در چشمانش موج میزد . شاید اگر پدر حضور نداشت ؛ همان اول باب شوخی را باز میکرد و خیلی زود خودمانی میشد ، اما با شناختی که از پدر داشت ؛ سعی میکرد خود را جدی نشان دهد .
جو مهمانی خیلی صمیمانه بود بطوریکه اصلا حس نمیکردم مجلس خواستگاری است ؛ از هر دری سخن گفته شد .یاد گذشته ها کردند ؛ زمانیکه من و شایان ؛ کودکی بیش نبودیم . عزیزجون گفت :« هلاجون یادته از دست این دوتا وروجک هیچ وقت نمیتوانستیم بنشینیم و باهم درد دل کنیم ؛ هر وقت همدیگر را می دیدند ؛ مثل اینکه مال پدرشان را دست هم سپرده باشند به جان هم می افتادند . مهتاب که یه دنده و لجباز و شایان هم دیگه همه می دونند عزیز دردانه و لوس بود .»
شایان شاکی شد و با دلخوری گفت :« مامان این چه حرفیه که میزنید ؛ ناسلامتی آمدیم خواستگاری .»
عزیزجون لبخندی زد و گفت :« بگذار قبل از اینکه دیگران بگویند ؛ خودم عیب و ایراد پسرم را بگویم .»
مادر گفت :« عزیزجون یاد همان قدیم ها بخیر ؛ با اینکه این دو تا نمی گذاشتند یه نفس راحتی بکشیم ،با این حال همیشه با هم بودیم . حیف ! چه روزهای خوشی داشتیم . حالا سال به سال همدیگر را نمی بینیم . یا شما ایران نیستید ؛ یا وقتی می آیید آنقدر دوست و رفیق دارید که دیگر به ما نمیرسید.»
مامانی در تایید حرف مادر گفت :« دخترم راست میگه به خدا قسم من که خواهرش هستم از روزی که آمده سه ؛ چهار بار بیشتر او را ندیده ام .»
حس شیطنت شایان گل کرد ؛ زیر چشمی نگاهی به عزیزجون کرد و آهی کشید و گفت :« چرا راه دور می روید ؛ من چی بگم ؛ منکه به قول خودش عزیز دردانه اش هستم از وقتی که آمده فقط شب تا شب آن هم برای خواب همدیگر را می بینیم .»
ازحرف شایان همگی زدیم زیر خنده ؛ عزیزجون درحالیکه از خنده اشک درچشمانش جمع شده بود گفت :« بفرمایید ؛ این هم از دنیای بی وفا ؛ بچه بزرگ کن که شمشیر دستت بشه ؛ دشمن جونت میشه ؛ هلا جون راست گفتی ؛ قربان همان قدیم ها .»
شایان دستش را به روی سینه گذاشت و رو کرد به عزیزجون و گفت :« ما چاکر همیشگی هستیم .»
شایان خیلی زود خود را در دل پدرجا کرد و باهم شروع به صحبت کردند . پدر از کسب و کارش پرسید او هم در جواب گفت :« فعلا که مشغول درس خواندن هستم ؛ یک سالی مانده که دانشگاهم تمام شود ؛ عصرها هم در یک شرکت به صورت نیمه وقت کار میکنم .»
پدر گفت :« شما چه عجله ای دارید که میخواهد به این زودی تشکیل خانواده بدهید .»
شایان درحالیکه جابه جا میشد گفت :« آقای سهامی به نظر من یک جوان هر چه زودتر بتواند ازدواج کند ؛ کاملتر میشود . من هم به نظر خودم شرایط یک زندگی مشترک را دارم . درسته که از نظر مالی اوضاع و احوال آن چنان خوبی ندارم ؛ اما بهرحال لقمه نانی و یک کلبه خرابه ای هست ؛ البته با مقداری پس انداز .»
پدر گفت :«آیا به نظر شما با این درآمدی که دارید میتوانید خرج دو نفر را تامین کنید . این روزها خودتان می دانید که زندگی سخت است مثل گذشته نیست که در یک اتاق و با کمترین امکانات بتوان زندگی کرد زمانه بد شده ؛ هر دختری دلش میخواهد زندگی راحتی داشته باشد و تحمل سختی و ناراحتی را ندارد . البته این حرفها را میزنم نه اینکه خدای ناکرده بخواهم شما را پشیمان کنم یا بخواهم برای شما سخت بگیرم . اگر بتوانید با مشکلات کنار بیایید از نظر من جوانهای ایده آلی هستید و میتوانم روی شما حساب کنم ؛ من و هلا از صفر شروع کردیم و گلایه ای هم نداشتیم و به لطف و کرم خداوند به همه چیز هم رسیدیم . شما هم اگر تحمل سختی ها را داشته باشید ؛ به همه جا خواهید رسید .»
شایان گفت :« اگر شما و مهتاب خانم مرا لایق دامادی بدانید ؛ قول میدهم که در خوشبختی او کوتاهی نکنم . ان شاالله سال دیگر که درسم تمام شد یک کار تمام وقت می گیرم و با جدیت بیشتری سعی و تلاش میکنم تا آن زندگی که در خور دختر آقای سهامی باشد مهیا کنم .»
پدر گفت :« من از تو نمیخواهم که یک شبه ره صد ساله بروی . من میخواهم توقع تان را در زندگی کم کنید تا به سعادت برسید . بهرحال ما هم تنهایتان نخواهیم گذاشت . البته ؛ تا نظر مهتاب چه باشد .»
عزیزجون رو کرد به پدر و گفت :« شما خودتان خوب میدانید که هلا چقدر برایم عزیز است ؛ به خدا قسم اگر به پسرم مطمئن نبودم ؛ پا پیش نمی گذاشتم . همانطور که خودتان گفتید ؛ زندگی سخت شده ؛ ما پدر و مادرها باید تا حدودی زیر پر و بال بچه ها را بگیریم تا ان شالله بتوانند موفق شوند .»
پدر گفت :« خودتان میدانید که برای من اصلا مادیات اهمیت ندارد . شکر خدا اینقدر دارم که نگذارم بچه هایم در بمانند . اولین چیزی که از داماد آینده ام میخواهم خوشبختی دخترم است و با شناختی که از خانواده شما دارم ؛ همان اندازه که شایان قول بدهد ؛ از نظر من هیچ اشکالی ندارد . حالا می ماند نظر مهتاب که به حتم احتیاج به فکرکردن دارد ؛ چند روزی باید به او فرصت بدهید .»
عزیزجون گفت :« اگر شما اجازه دهید چنددقیقه ای با هم صحبت کنند .»
با شنیدن این جمله ناگهان قلبم فرو ریخت اصلا آمادگی اش را نداشتم . آخه من حرفی برای گفتن نداشتم فقط خدا خدا میکردم که پدر موافقت نکند و جلسه را به بعد موکول کند . ولی نمیدانم چی شده بود که پدر آن شب خیلی فرق کرده بود و با کمال میل گفت :«اگر مهتاب موفق باشد ؛ من حرفی ندارم .»
مامانی وقتی رنگ و روی پریده ی من را دید به کمکم آمد و گفت :« بهرحال هرچه زودتر از روحیات هم با خبر شوید بهتره . بلند شو دخترم ؛ بلندشو .»
از خجالت سرم را به زیر انداخته بودم که شایان از جا برخاست و گفت :« با اجازه همگی ؛ مهتاب خانم بفرمایید .»
من همانطور که با کناره ی چادرم بازی میکردم از جا برخاستم و رو به پدرم کردم و گفتم :« با اجازه ی شما .»
پدر سرش را به علامت موافقت تکان داد و من به همراه شایان به آنطرف سالن رفتیم . او ایستاد تا من به روی مبل نشستم ؛ صدای گروپ گروپ قلبم را به وضوح می شنیدم . حال عجیبی داشتم . خدا خدا میکردم تا هرچه زودتر این مجلس به پایان برسد ؛ این اولین بار بود که رو در روی پسری قرار میگرفتم و مجبور بودم با او حرف بزنم . صد بار در دلم به خودم و تربیت خانوادگی ام بد و بیراه گفتم که چرا این چنین مرا بار آورده بودند که از رویارویی با مردی ؛ که قراره همسر آینده ام شود ؛ این قدر وحشت کنم که نتوانم دو کلمه حرف بزنم . برعکس من شایان چنان اعتماد به نفس بالایی داشت که برایم عجیب بود . خیلی راحت رو به رویم نشسته بود و درحالیکه به اطراف نظر می انداخت گفت :« کی فکر میکرد من و تو که در کودکی چشم دیدن همدیگر را نداشتیم یه روز به عنوان خواستگاری کنار هم بنشینیم و بخواهیم درباره ی زندگی مشترکمان صحبت کنیم . میدونی ؛ همیشه دل پری ازت داشتم . تو ماشاالله با آن چثه ی بزرگت و من با آن هیکل نحیفم ؛ که اگر طرفداری های مادر نبود ؛ فکر نکنم میتوانستم جان سالم از دستت به در ببرمم . من هم همیشه برای اینکه پیاز داغش را زیاد کنم ؛ خودم را مظلوم نشان
میدادم و تو را خطاکار .»
شایان درحالیکه لبخندی به روی لبانش داشت دستش را به روی گونه اش گذاشت و گفت :« هنوز هم بعد از سالها وقتی دستم را روی صورتم میکشم دردش را حس میکنم . حالا اقرار میکنم که مقصر واقعی من بودم و با کمال شجاعت تمام گناهان را به گردن میگیرم . اصلا کی فکر میکرد دختر تپل و دست و پا چلفتی دیروز حالا برای خودش خانمی شده باشد ؛ باور نمیکنی وقتی مامان اسم تو را آورد با تعجب گفتم واه واه مهتاب چلفتی را میگویید ؟ مامان گفت :« بهتره اونو حالا ببینی ؛ لعبتی شده . تا او را نبینی باورت نمیشه چی میگم .»
درحالیکه سنگینی نگاهش را حس میکردم زیر لب گفت :« حالا می بینم حق با مادر بود .»
من که از این تعریف عرق شرم بر پیشانی ام نشسته بود گفتم :« عزیزجون نظر لطفشان است .»
شایان گفت :« تو خیلی با گذشته فرق کردی ؛ یادته چه زبان درازی داشتی و برای هر حرفی ده تا جواب ردیف میکردی ؛ اما حالا به سختی میشود از زبان تو حرف بیرون کشید . خب حالا بهتره از دوران کودکی بیرون بیاییم و از آینده صحبت کنیم . دلم میخواهد ایده آل هایت را بدانم ؛ از زندگی مشترک چه میخواهی ؟ یا بهتر بگویم توقعت از زندگی چیست ؟»
صحبتهای شیرین شایان مرا به گذشته ها برد و یک احساس صمیمیت نسبت به او حس کردم و خودم را به او خیلی نزدیک دیدم بطوریکه تصمیم گرفتم هرچه در دل دارم بیرون بریزم .
بدون تامل گفتم :« میتونم با شما راحت باشم .»
شایان لبخندی زد و گفت :« اگر میخواهی با من راحت باشی باید مرا از خودت بدانی و از ضمیر جمع استفاده نکنی . مهنتب ؛ من شایان هستم ؛ همان دوست دوران کودکی .»
حرفهای او مرا بیشتر امیدوار کرد و با اعتماد به نفس گفتم :« یکی از خواسته های من درس خواندن است . دوست دارم ادامه تحصیل بدهم . متاسفانه پدرمن دوست ندارد که دختر بیشتر از هیجده ساال مهمانش باشد و با تحصیلات دانشگاهی مخالف است ؛ اما برعکس ؛ من بزرگترین آرزویم راه یابی به دانشگاه است . دومین مسئله ای که در زندگی برایم مهمه تفاهمه . حرف همدیگر را بفهمیم و به نظر هم احترام بگذاریم . دلم میخواهد که زور و اجباری در کار نباشد و برای زندگی ام خودم تصمیم بگیرم . از مهمانی رفتن ؛ دوره با دوستان ؛ گشت و تفریح و هرچیزی که باعث تنوع در زندگی شود خوشم می آید و لذت میبرم و ازچادر و روسری به شدت متنفرم . دلم میخواهد همفکر و همدل باشیم . همانطور که میدانی از نظر مالی در زندگی هیچ کمبودی ندارم ؛ هرچه بخواهم در اسرع وقت آماده است . اما این برای من جالب نیست . من در این خانه تنها مشکلی که دارم اختلاف سلیقه ای است که با پدر دارم و اگر قراره در خانه ای پا بگذارم که مرد زندگی ام حرفش را به زور بر من تحمیل کند همان بهتر که همین جا بمانم . از همسر آینده ام هیچ چیز نمیخواهم . با او حاضرم در یک اتاق دو در سه زندگی کنم ؛ به شرطی که مرا
درک کند و به خواسته هایم اهمیت دهد . به موسیقی ؛ کتاب خواندن ؛ سینما و تئاتر هم علاقمند هستم ... همه چیزی که از زندگی میخواهم همین است . آیا فکرمیکنی توقع زیادی دارم ؟»
شایان با تعجب نگاهم کرد و بعد از کمی فکرکردن گفت :« نه ؛ ماشاالله هنوز هم بلبل زبان هستی ... به نظرمن حرفهایت کاملا منطقی است . من هم با درس خواندن ؛ آزادی در حد اعتدال ؛ همفکری و همدلی و هرچه که گفتی موافقم . به نظر من این حق یک انسان است که برای زندگی اش تصمیم بگیرد ؛ من هم قلبا دوست دارم همسر آینده ام فردی تحصیل کرده باشد . به خصوص این روزها که مدرک کمتر از لیسانس ارزشی ندارد . اینطور که شنیدم دختر درس خوانی هستی حتما قبول میشوی .»
ـ اما پدر اجازه نمیدهد در کنکور شرکت کنم .
با تعجب گفت :« واسه چی ؟»
ـ چون با درس خواندن دخترانش مخالف است .
ـ به نظر من این از عدالت به دور است ؛ حالا تو چه تصمیمی گرفتی؟
شانه هایم را بالا انداختم و با بی تفاوتی گفتم :« نمیدونم .»
ـ یعنی تو برای کنکور هم ثبت نام نکردی ؟
ـ بااینکه هیچ امیدی نداشتم ؛ اینکار را انجام دادم . دوستانم نگذاشتند ثبت نام نکنم ؛ خودشان دفترچه گرفتند و مدارکم را کامل کردند و برایم پست کردند .
ـ خب ؛ جای شکرش باقی است ؛ کنکور کی هست ؟
ـ فکرکنم ده ؛ پانزده روز دیگه .
ـ پس مشکلی نیست ؛ اگر جواب تو مثبت باشد میتوانیم در همین مدت کوتاه یک صیغه محرمیت بخوانیم و تو شرعا همسر من میشوی این کار برای این است که تو بتوانی در کنکور شرکت کنی و بعد از کنکور هم ان شاالله بساط عقد و عروسی را راه می اندازیم . خب ؛ نظرت چیه ؟
خدا میداند که آن لحظه چقدر ازاین پیشنهاد خوشحال شدم ؛ شایان که متوجه خوشحالی من شد گفت :« موافقی ؟»
ـ بله ؛ موافقم . اما بهتره حالا حرفی نزنیم . بگذار همانطور که پدر گفت یکی دو روز دیگه جواب بدهم .
ـ ازنظر من مشکلی نیست . اما حالا برای من یه سوالی پیش آمده . میخواهم بدانم که تو برای رفتن به دانشگاه جواب مثبت دادی ؟
سرم را به زیر انداختم و جوابی نداشتم به او بدهم . دلم نمیخواست از همان جلسه اول دروغ را پایه گذاری کنم .
شایان با خونسردی گفت :« با من راحت باش ؛ حرف دلت را بزن .»
ـ نگاه کن شایان ؛ من با اصل این قضیه مخالفم . به نظر من ازدواج برای دختری به سن من خیلی زود است . اگر پدر اجازه میداد که ادامه تحصیل بدهم ؛ موضوع فرق میکرد ؛ اما همانطور که گفتم او نظرش اینه که بعد از گرفتن دیپلم دخترباید به خانه بخت برود . خوشحالی من از این است که اگر به اجبار قصد دارند مرا در این سن شوهر بدهند ؛ به لطف خدا مردی نصیبم شد که ازهمان جلسه اول حرفهایم را پذیرفت و برای خواسته هایم اهمیت قائل شد. شایان ؛ متشکرم .
شایان درحالیکه لبخندی بر لب داشت گفت :« ازاینکه صادقانه حرف دلت را زدی خوشحالم .»
اصلا فکر نمیکردم که شایان شاهزاده رویاهایم باشد . حرفهایم را به این راحتی بپذیرد و بزرگترین آرزویم که همانا رفتن به دانشگاه بود به واقعیت بپیوندد و شاید تنها موافقت بااین موضوع باعث شد که در همان شب خواستگاری جواب مساعد بدهم . این کار شایان چنان بنظرم بزرگ می آمد که ناخواسته شیفته اخلاق و روحیه او شدم . آن شب با خیال راحت به بستر رفتم . دیگر بجای فکرهای آزار دهند ؛ افکارم بوی امید میداد و منتظر روزهای خوش زندگی بودم . جالب اینجا بود که همه با این وصلت موافق بودند ؛ حتی پدر ! فردای آن روز پدر به سراغم آمد و خیلی راحت گفت :« زندگی جدیدت به خودت تعلق دارد و من نمیتوانم برای تو تصمیم گیری کنم ؛ شایان از دید من پسر بدی نیست و فکر کنم بتواند تو را درک کند ؛ ولی بهتره عجله نکنی . خوب فکرهایت را بکن و جواب آخر را بده . اما مهتاب بگذار راحت بگویم من با بی بند و باری مخالفم . درسته وقتی شوهرکردی دیگر اجازه ات دست من نیست ؛ ولی دلم میخواهد هرکجا و درهرحال که باشی اصلت را فراموش نکنی ؛ هرچیزی در حد اعتدال خوبه ؛ زیاده روی انسان را به پرتگاه می کشاند . زندگی مال توست ؛ پس بهتره از آن به درستی استفاده کنی .»
تا مدتها نمیدانستم چرا پدر اینقدر تغییر کرده ؛ او مردی نبود که به این سادگی جا خالی کند و آینده ام را به دست خودم بسپارد. این مادر بود که توانسته بود او را راضی کند ؛ شاید در طی سالها زندگی مشترک ؛ تنها درخواست مادر از پدر همین بوده است . از این مرا خیلی خوشحال بودم که مادر بخاطر من این همه سماجت به خرج داده تا توانسته نظر پدر را تغییر دهد . خودم به خوبی میدانستم که راضی کردن پدر کار بسیار مشکلی است .
دو روز بعد ؛ عزیزجون با مادر تماس گرفت و بعد از شنیدن جواب موافق من ؛ برای همان شب قرار گذاشت . مادرخیلی سریع بستگان نزدیک را برای شب دعوت کرد و درحالیکه کمی دستپاچه شده بود گفت :« مهتاب ؛ بلندشو خودت را آماده کن . باید برای خرید بیرون برویم .»
ـ برای چی ؟
ـ واسه امشب ؛ هرچه به عزیزجون گفتم این مراسم را بگذار برای یک شب دیگر زیر بار نرفت . میگفت در کار خیر باید عجله کرد . حالا نمیدونم توی این وقت کم ؛ لباس مناسبی برای امشب میتونیم پیدا کنیم ؟
اولین بار بود که برای خرید لباس با خوشحالی به راه افتادم ؛ امشب شب مهمی در زندگی ام خواهد بود . کسی می آید که خوشبختی من در دستهای اوست ؛ او زندگی ام رااز این یکنواختی بیرون خواهد آورد . دیگر زور و اجبار در کار نیست ؛ قرارا است از این به بعد خودم برای زندگی ام تصمیم بگیرم ؛ همه چیز بیشتر شبیه یک خواب خودش بود رویایی زیبا در دور دستها که حالا دست یافتنی به نظر می آمد . آیا این رویا به حقیقت خواهد پیوست ؟ هنوز در افکار زیبای خود غوطه ور بودم که به مرکز خرید رسیدیم . طبق معمول به فروشگاه همیشگی رفتیم ؛ اما باور نمیکنید که همه چیز آن فروشگاه با دفعات قبل به نظرم فرق میکرد . از فروشنده گرفته تا دکور و لباسها ؛ همه و همه رنگ و بوی دیگری داشت . به تک تک کمدها سرک کشیدم تا آن چیزی که باب میلم است پیدا کنم . دیگر منتظر ننشستم تا مادر برایم انتخاب کند ؛ کارهایم انقدر واضح و روشن بود که مادر هم متوجه شده بود و با لبی خندان ایستاده بود و مرا تماشا میکرد . بالاخره کت و شلواری به رنگ بنفش خیلی کمرنگ چشمم را گرفت . با خوشحالی آن را بیرون کشیدم و پرو کردم که مورد قبول مادر هم واقع شد . بعد هم شال و صندل همرنگ و مناسب آن را گرفتم و با خیالی راحت به خانه بازگشتم .
پدر ظهر با یه بغل میوه و شیرینی به خانه آمد . او هم مثل ما خوشحال و سرحال به نظر می آمد . زندگی برایم رنگ و بویی تازه به خود گرفته بود همه چیز را زیبا می دیدم . هرچه دلخوری از پدر در دل داشتم ؛ ناگهان محو شد . سختگیری ها و حتی زور گویی هایش را فراموش کردم . از اینکه با ازدواجم با شایان موافقت کرده ؛ راضی بودم . باورش برایم سخت بود که پدر به این راحتی شایان را پذیرفته باشد او که برای داشتن داماد معیارهای مخصوص به خود داشت ؛ یکباره همه را زیر پا گذاشته و موافقتش را اعلام کرده بود ؛ اصلا در خواب هم نمی دیدم پدر به این امر راضی شود .
شب خیلی زود از راه رسید . عمه خانم و عموهایم با خانم هایشان زودتر از بقیه از راه رسیدند . بعد از سلام و احوالپرسی ؛ خانم بهرامی چادرهایشان را از سرشان درآورد و تا کرد وچادر سفید گلدار در اختیارشان قرار داد تا در این شب خجسته رنگهای روشن ، روشنی بخش مجلسمان باشد . عمه خانم همینطور یک ریز قربان صدقه ام می رفت و برای خوشبختی ام دعا میکرد ؛ او علاقه خاصی به من داشت ؛ از کودکی عادت داشتم که هر هفته به سراغش بروم ؛ اما حالا مدتها میشد که جز تماس تلفنی باهم ارتباط نداشتیم . هر وقت از سختگیری های پدر برای او درد دل میکردم مرا به آرامش دعوت میکرد و می گفت :« دخترم قدر پدرت را بدان او فقط به فکر خوشبختی شماست . تو جوان هستی ؛، زوده این حرفها را بفهمی ؛ یه زمانی متوجه میشوی که خودت صاحب فرزند شوی . اونموقع می فهمی پدر و مادر بدی بچه هایشان را نمی خواهند و همه سعی و تلاششان برای سعادتمند شدن آنهاست .»
ساعتی بعد مامانی و عزیزجون به همراه شایان از راه رسیدند . آن شب عزیزجون به احترام عمه خانم روسری اش را از سر درنیاورد و خیلی زود مثل همیشه سکان مجلس را به دست گرفت و سر صحبت را باز کرد . فضای مجلس خیلی گرم و خودمانی بود . اما منکه در هرجمعی شلوغ میکردم و سربه سر همه میگذاشتم ؛ از خجالت سرم را به زیر انداخته بودم و با لبه چادرم بازی میکردم . مثل اینکه تمام آن فامیل برایم غریبه بودند و برای اولین بار آنها را می دیدم . دلشوره بدی داشتم ؛ دلم میخواست هرچه زودتر سر اصل مطلب بروند . اگر میخواستم در کنکور شرکت کنم باید کارها هرچه زودتر انجام میشد . تا چند روز دیگر کارت شرکت در جلسه توزیع میشد ؛ خدایا یعنی به آرزویم میرسم .
اگر مراسم به خیر میگذشت ؛ میتوانستم با خیالی راحت سر بر بالین بگذارم . بالاخره پدر ؛ بعد از صحبت کوتاهی که با برادرهایش کرد گفت :« به نام خالق هستی بخش ؛ از اینکه قبول زحمت کردید و قدم رنجه فرمودید از همگی شما متشکرم . امشب دور هم جمع شده ایم تا سنت پیامبر را به جا آوریم و دو جوان را به خانه بخت بفرستیم . شکر خدا به تحقیق نیاز نداریم ؛ هردو خانواده همدیگر را می شناسیم و سالهاست که نون و نمک هم را خورده ایم و ما با دلی آسوده عزیزمان را به دستشان می سپاریم . ترتیب دادن این مجلس هم برای این بود که ساعتی دور هم باشیم و خاطرات خوش گذشته را زنده کنیم . ما شرایط خاصی نداریم ؛ مهریه مهتاب مثل ماهان یک جلد کلام الله مجید و یک شاخه نبات است و مراسم عقد و عروسی را هم هرطور که خودتان صلاح میدانید برگزار کنید . من هیچ چیز از شایان نمیخواهم جز خوشبختی دخترم .»
پدر روی کلمه دخترم تاکید کرد و درحالیکه بغضی در گلو داشت گفت :« دیگر عرضی ندارم .» همه آن چنان تحت تاثیر صحبت های پدر قرار گرفته بودند که تا دقایقی سکوت سنگین بر مجلس حکم فرما بود .
عزیزجون گفت :« از آقای سهامی متشکرم . از این همه لطف و محبت باز هم متشکرم که مراسم ازدواج را اینقدر آسان گرفتند . اگر همه نظر به شما را داشتند جوانها از ازدواج فرار نمیکردند و خیلی زود به سرو سامان میرسیدند .اما من دلم میخواست مهریه دخترم چیز قابل توجهی باشد »
پدر گفت :« میبخشید که به میان حرفتان آمدم ؛ مگر از قرآن چیز باارزش تری هست ؟ مهریهه زیاد و کم نه کسی را خوشبخت میکند و نه بدبخت ؛ اما اگر این جوانان برنامه زندگی شان را از روی قرآن برنامه ریزی کنند ؛ خوشبخت میشوند و به سعادت ابدی خواهند رسید .»
عزیزجون گفت:« صحبتهای شما متین ؛ ولی من دوست داشتم یک پشتوانه مالی برای مهتاب جون قرار دهم .»
پدر لبخندی زد و گفت :« شکرخدا ؛ پشتوانه مالی مهتاب خوب است ؛ بهتره دیگر در اینباره صحبت نکنیم .»
عزیزجون گفت :« هرطور که صلاح میدانید اگر اجازه بدهید مهتاب جون و شایان به عقد هم دربیایند و مجلس عروسی را بگذاریم برای سال آینده که شایان درسش را تمام کرد .»
پدر گفت :« شرمنده تان هستم ؛ من دختر عقد کرده را نمیتوانم درخانه نگه دارم .»
عزیزجون گفت :« آخه شایان میخواهد تا آنموقع زندگی اش را سر و سامان بدهد و درسش را تمام کند و کار مناسبی پیدا کند و بعد عروس خود را به خانه ببرد.»
پدر سرش را تکان داد و گفت :« شرمنده ام .»
همانموقع نگاهم به شایان افتاد که با حالتی عجیب پدر را نگاه میکرد نمیدانم در مغزش چه میگذشت شاید از حرف پدر جا خورده بود . البته صحبت های پدر و نقطه نظرهایش برای من یک امر عادی بودو به روحیه او کاملا آشنا بودم و از قبل میدانستم که نظر او چیست . او به هیچ عنوان حاضر نبود که دختر عقد کرده را در خانه نگه دارد .
خان عمو گفت :« آقا شایان شاید از نظر مالی مشکل داشته باشند . چون تا موقعی که درس میخوانند ؛ بخواهند مخارج زندگی را تامین کنند سخت است . خان داداش میتوانند مخارجشان را تا تمام شدن درس آقا شایان به عهده بگیرند . عقد و عروسی هم که فرمودند هرطور که دوست داشتید برگزار کنید.»
عزیزجون از صحبت های خان عمو کمی دلخور شد و گفت :« من منظورم این نبود ؛ فقط شایان دلش میخواست که روی پای خودش باشد و زندگی اش را بچرخاند .»
پدر گفت :« سوتفاهم نشه . منظور داداش این بود که باید بزرگترها دست به دست هم بدهند تا جوانها در نمانند و بتوانند گلیمشان را از آب بیرون بکشند .»
عمه خانم گفت :« امروز روزی نیست که در یک اتاق با کمترین امکانات بتوان زندگی کرد ؛ باید خانواده ها کمک کنند ؛ تا جوانها بتوانند روی پای خودشان بایستند .»
عزیزجون گفت :« والله نمیدونم چی بگم ؛ هرطور که صلاح میدانید .شایان که از نعمت پدر محروم بوده ؛ خودتان در حقش پدری کنید .»
پدر گفت :« خدا سایه شما را از سرش کم نکند ؛ خب ؛ حالانظر آقا داماد چیه ؟»
شایان گفت :« با اجازه بزرگترها ؛ البته من نمیخواهم که زحمت زندگی ام را به دوش شما بیندازم . ما یک سال سختی داریم ؛ بعد ان شالله همه چیز درست میشه ؛ بهرحال از لطف شما متشکرم .»
پدر گفت :« این چه حرفی است که میزنی ؛ تو هم مثل پسرم هستی .امیدوارم خوشبخت شوید .»
مامانی گفت : « خب به سلامتی و میمنت ؛ ماهان جان بلندشو و همه را شیرین کام بکن .»
او هم با خوشحالی از جا برخاست و با کمک خانم بهرامی از مهمانها پذیرایی کرد .
بعد از پذیرایی پدر گفت :« بااجازه همگی از خان داداش میخواهم که یک صیغه محرمیت بین این دو جوان بخواند که تا زمان عقد بتوانند راحت رفت و آمد کنند .»
خان عمو درحالیکه زیر لب دعایی زمزمه میکرد گفت :« آقا شایان شما بفرمایید کنار عروس خانم بنشینید ؛ به امید خدا که خوشبخت شوید .»
و به همین راحتی من به عقد شرعی شایان درآمدم .. احساس خوبی داشتم . احساس آزادی ؛ رهایی و مستقل بودن . مثل طفلی شده بودم که راه رفتن را به خوبی آموخته است و حالا بدون کمک دیگران به روی پاهای ناتوان خود ایستاده و اولین قدم را برمیدارد . حالا میتوانستم بدون دخالت پدر برای آینده ام تصمیم بگیرم ؛ برای روزهای هفته ام برنامه ریزی کنم و آنطور که دوست دارم از لحظات زندگی لذت ببرمم . حالا میتوانستم با خیالی راحت هوای اطرافم را استشمام کنم .
پدر همانطور که گفته بود تمام مخارج عروسی را خودش به عهده گرفت ؛ حتی خرید لباس عروس و سفره عقد او مرد دست و دل بازی بود و در خرج کردن هیچ وقت کم نمیگذاشت . همه چیز باید از بهترین باشد . هتل ؛ شام ؛ وسایل پذیرایی ؛قرار شد جشن در یکی از مجلل ترین هتل ها برگزار شود . پدر از چند هفته قبل تمام کارها را انجام داده و همه چیز را آماده و مهیا کرده بود .
روزی که به اتفاق مادر و شایان برای گرفتن لباس رفتیم ؛ سری هم به هتل زدیم . چون مادر همیشه عادت داشت بعد ازاینکه کار پدر به اتمام میرسید ؛ خودش همه را چک میکرد که مبادا چیزی از قلم افتاده باشد . واقعا که پدر سنگ تمام گذاشته بود ؛ هیچ کم و کسری وجود نداشت . وقتی مدیرهتل لیست ها را به دست مادر داد ؛ لبخندی از رضایت برلبان مادر نقش بست . شایان به دهان مدیر هتل خیره مانده بود . وقتی که او به سرعت از مراسم و شیوه ی پذیرایی سخن میگفت و حتی وقت که لیست شام را از نظر می گذراند با تعجب رو به من کرد و به آهستگی گفت : « این همه خرج برای چی ؟ بهترنبود یک مجلس کوچک و خودمانی برگزار میکردیم که این همه پدر به زحمت نیفتد !»
با لبخندی گفتم :« این پیشنهاد خودش بود . پدر یا کاری راانجام نمیدهد و اگر بخواهد انجام دهد ؛ نمی گذارد جای حرفی باقی بماند .»
ـ دستشان درد نکند ؛ اما به نظر من اینهمه خرج بی مورد است .
ـ جشن عروسی ماهان هم همینطور برگزار شد .
شایان درحالیکه کمی گرفته به نظر می آمد گفت :« اون جشن را آقا محمد گرفت اما ...»
حرفش را قطع کردم و گفتم :« پدرم هرکاری از دستش برآید برای فرزندانش انجام میدهد ؛ بهتره دیگر حرفی در این مورد نزنی .»
تا رسیدن به خانه شایان حرفی نزد . مادرهرچه به او اصرار کرد که سر ظهر است کجا میخواهد برود ؛ شایان گفت :« کارهای زیادی است که هنوز انجام نداده ام . وقت چندانی هم که نداریم ؛ بهتره تا دیر نشده به آنها برسم . در ضمن صحبت کوتاهی با مهتاب دارم ؛ اگر اجازه بدهید دوری بزنیم تا نیم ساعت دیگر برمیگردیم .»
مادر گفت :« بروید به امید خدا .»
دوباره سوار ماشین شدیم ؛ نمیدانستم شایان چه میخواهد بگوید . قیافه اش گرفته بود و به نظر می آمد از چیزی دلخور است ؛ کمی در خیابانها پرسه زدیم تا اینکه شایان زیر درختی پارک کرد و بعد از دقایقی سکوت ؛ بدون مقدمه گفت :« مهتاب ! میخواهم قبل از ازدواج چند مسئله را که به نظرم مشکل ساز خواهد شد برایت روشن کنم . اول اینکه من مثل پدرت پولدار نیستم . اگر تمام دارایی من و مادر و برادرهایم را روی هم بگذاری ؛ شاید یک صدم ثروت پدرت نشود . من یک پسر بسیار بسیار معمولی هستم که هنوز دانشگاهم به اتمام نرسیده و یک کار نیمه وقت دارم و شاید هیچ گاه نتوانم توقعات تو را برآورده کنم . حتی شرمنده ام که نمیتوانم خرج دانشگاهت را بپردازم . من شخصا دلم میخواست یکی دو سال عقد کرده باشیم و بعد از اینکه من درسم تمام شد و یه کار درست و حسابی پیدا میکردم ؛ زندگی مشترکمان را آغاز کنیم که متاسفانه پدرت موافقت نکرد . هرچند اگر تمام طول زندگی ام را هم کار کنم ؛ بازهم فکر نمیکنم بتوانم جشن عروسی به این مفصلی برایت بگیرم .
مهتاب بگذار رک و پوست کنده بگویم ؛ من در حال حاضر ازنظر مالی صفر هستم . نه حساب بانکی دارم و نه خانه و ماشینی و نه حتی چیزی که لیاقت تو را داشته باشد امااین را بدان که دوستت دارم و برای خوشبختی تو هرکاری انجام خواهم داد . شکر خدا افکارمان خیلی بهم نزدیک است و فکر نمیکنم این چیز کمی باشد . من میتونم بهت قول بدهم همانطور که دوست داری زندگی کنی و هیچ زور و اجباری در کار نباشد . ممکن است زندگی ساده ای داشته باشیم ؛ اما لحظات خوشی را با هم خواهیم گذراند . حالا دلم میخواهد بدانم تو بااین زندگی محقرانه ؛ اما سراسر عشق و دوست داشتن ؛ موافقی ؟ خواهش میکنم حرف دلت را بزن . به خدا قسم اگر پشیمان شدی بااینکه برایم سخته اما خیلی راحت از زندگی ات بیرون میروم .»
حرفهای شایان کاملا واضح و روشن بود . اومیخواست من بدانم که چیزی در بساط ندارد و توقعاتم را پائین بیاورم .او نمیدانست که من آنقدر پول دیده ام که از هرچه پوله حالم بهم میخوره ؛ او نمیدانست من چه دوران زجر آوری را در خانه پدری گذرانده ام که فقط و فقط به دنبال آزادی هستم ؛ به دنبال مستقل بودم و به نوعی استقلال خود را میخواستم به اثبات برسانم . هیچ وقت نظر و فکرم در خانه اهمیت نداشت ؛ همیشه زور و اجبار بود و حالا که آزادی در چند قدمی ام قرار داشت نمیخواستم آن را از دست بدهم . به سادگی رو به او کردم و گفتم :« همین که مرا درک کنی و زندگی ساده و راحتی برایم مهیا کنی ؛ کافی است . همین که همیشه درکنارم باشی و دوستم بداری خوشبخت خواهم بود .»
شایان درحالیکه نمیتوانست خوشحالی خود را کنترل کند با صدای بلند فریاد زد :« ما خوشبخت خواهیم شد .»
پدر آپارتمانی شیک و مبله با کلیه وسایل رفاهی به ما هدیه داد ؛ شایان که هیچ وقت فکر نمیکرد بتواند آپارتمان کوچکی در تهران اجاره کند ؛ حالا میدید که صاحب همه چیز شده ؛ بدون هیچ سختی و زحمتی . ما انسانها چه موجودات عجیبی هستیم . وقتی چیزی را آسان به دست می آوریم ؛ قدر آن را نمیدانیم و خیلی راحت آن را از دست میدهیم .
پدر این روزها خیلی گرفته به نظر می آید ؛ نگاهش با همیشه فرق دارد ؛ ته چشمانش غم خوابیده ؛ حرفهای زیادی برای گفتن دارد ؛ اما یه جورایی جلو خودش را میگیرد و سعی میکند آرام و ساکت باشد . هیچ وقت فکرنمیکردم رفتن من اینقدر روی او اثر بگذارد ؛ خودم هم حال خوبی ندارم . با اینکه برای این روزها لحظه شماری میکردم ولی هرچه به روز عروسی مان نزدیک تر میشود دلتنگ تر میشوم . طاقت نگاه کردن به چشمان پدر را ندارم . بغض گلویم را میگیرد و دلم میلرزد .
آخرشب به زیرزمین رفتم ؛ خیلی وقته که سراغی از نقاشی هایم نگرفته ام تابلوها را یکی یکی بیرون آوردم ؛ هرکدام یادآور خاطره ای غمگین بود ؛ اما نمیدانم چرا نگاه کردن به آنها اینقدر به من آرامش میداد . بی اختیار از جا برخاستم و قلم مو را در رنگ زدم بر صفحه بوم کشیدم و مثل همیشه دلتنگی و غمم را بیرون ریختم . ساعت از دو نیمه شب گذشته بود که کارم به اتمام رسید . با تحسین به تابلو چشم دوختم ؛ با بقیه فرق زیادی داشت . شاید چندین تصویر از پدر ؛ به شکلهای مختلف در آن دیده میشد ؛ با همان هاله ی غمی که در چشمانش بود ؛ غمی که هیچ وقت معنایش را نفهمیدم . همیشه از خود میپرسیدم که چرا پدر این روزها اینقدر گرفته است ؛ آخه وقتی ماهان به خانه ی بخت رفت این حالت را نداشت . چندبار به سراغش رفتم و هربار به نوعی میخواستم سرصحبت راباز کنم ؛ اما نتوانستم هرلحظه فکر میکردم با تلنگری میشکند . دستهایش گرمای همیشگی را نداشت ؛ شاید دچار همان تردید و دودلی شده که چند وقت پیش به سراغ من آمده بود . ازاینکه پدر زبان باز کند و همه چیز را خراب کند میترسیدم . تازه داشتم جان میگرفتم ؛ اعتماد به نفسم زیاد شده بود و با حرفهای دلگرم کننده شایان و روحیه شاد او ؛ حال و هوای دیگری پیدا کرده بودم . به نظرم شایان یک انسان خارق العاده با نیرویی مضاعف می آمد که هیچ چیز او را نمی رنجاند و یک لحظه آرام و قرار نداشت . با آب و تاب آن چنان خبرهای کوچک و بی اهمیت را تعریف میکرد که بزرگترین و با اهمیت ترین خبر به نظرم میرسید و او مرا به همین راحتی شیفته ی خود کرده بود و دلم نمیخواست به هیچ قیمتی او را از دست بدهم .
پاسی از شب گذشته بود و من هنوز محو تماشا تابلو بودم ؛ آن چنان درگیر افکار پریشان خود بودم که آمدن پدر را متوجه نشدم با صدای او به خود آمدم .
ـ تابلوهای زیبایی میکشی.
هراسان بسوی او برگشتم و گفتم :« پدر ؛پدر شما اینجا چه کار میکنید !»
ـ خوابم نبرد مشغول قدم زدن درحیاط بودم که متوجه روشنایی زیرزمین شدم ؛ حدس زدم که تو باید اینجا باشی .
ـ مگر شما خبر دارید ؟
درحالیکه با تحسین به تابلوها نگاه میکرد گفت :« آره عزیزم ؛ خیلی وقته که میدونم چه نقاشی های زیبایی میکشی . مرا ببخش ؛ من گهگاهی بدون اجازه به اینجا می آمدم . کارهایت فوق العاده است . حالامیشه این نقاشی جدیدت را ببینم ؟ »
بدون هیچ عکس العملی کنار رفتم . پدربه روی چهارپایه نشست و به نقاشی خیره شد و بعد از زمان نسبتا طولانی درحالیکه سعی میکرد در چشمانم نگاه نکند گفت :« اسم این تابلو چیست ؟»
ـ پدر .
پدردرحالیکه بغضش را در گلو حبس کرده بود ؛ دستم را در دستش گرفت و گفت : « عریزم امیدوارم خوشبخت شوی ... درسته ! همانطور که حدس زدی من نگرانم . اما فکر میکنم این حق یک پدر باشد که نگران فرزندش باشد ؛ پس بهتره اینقدر توی فکرش نروی ؛ من در زندگی هرکاری انجام دادم برای راحتی خانواده ام بوده و هست ؛ ولی خب ! چه کنم که هیچ وقت نتوانستم افکارم با افکار تو یکی کنم ؛ اما این مسئله یک ذره از عشق و علاقه ام نسبت به تو کم نکرده و حالا هم نگران آینده ات هستم . این چند مدت خیلی فکرکردم . آخه تو در ناز و نعمت بزرگ شدی و هیچ وقت از لحاظ مالی در مضیقه نبودی و حالا برایت خیلی سخت خواهد بود که با مشکلات مالی بخواهی دست و پنجه نرم کنی . شاید اول زندگی تا چندماه متوجه نشوی ؛ اما کم کم با مشکلات مواجه خواهی شد . من خودم این راه را رفته ام و میدانم که چقدر سخت است. برای همین اولین کاری که کردم آپارتمانی برایت خریدم که برای اجاره دادن مشکلی نداشته باشید و بعد هم تصمیم گرفتم که مخارج دانشگاهت را تا ریال آخر تخت هر شرایطی خودم بپردازم و اما مسئله ی اصلی . با حقوق نیمه وقت شایان فکرنکنم بتوانید بیشتر از ده روز زندگی کنید ؛ برای همین من تصمیم گرفتم تا وقتی که او درسش تمام شود و بتواند کار درست و حسابی پیدا کند ؛ ماهیانه سیصدهزار تومان به حسابت بریزم .»
ـ پدر خواهش میکنم ما را بیشتر از این شرمنده نکنید بگذارید خودمان مقداری از سختی زندگی را حس کنیم ؛ منهم سعی میکنم کاری نیمه وقت پیدا کنم ؛ شما خیلی محبت در حق ما کردید ؛ دیگر این یکی خیلی زیادی است .
ـ دخترم این چه حرفی است که میزنی ؛ من فقط وظیفه پدری ان را انجام میدهم . دلم نمیخواست این حرفها را جلوی شایان بزنم ؛ بهرحال او یک مرد است غرورش جریحه دار میشود .
ـ اما پدر ...
ـ بهتره حرفش را نزنی .
و ازجابرخاست و گفت :« وقت چندانی تا صبح نمانده ؛ بهتره استراحت کوتاهی بکنیم . کارهای زیادی در پیش رو داریم .»
پدر واقعا سنگ تمام گذاشت ؛ خوشبختی به معنای واقعی ؛ پدر کاری کرد که حسرت به دلمان نماند و ازهمان اول زندگی ؛ بی پولی و نداشتن باعث نشود غباری بر دلمان بنشیند . نمیدانم آیا کار پدر غلط بود یا شایان جنبه نداشت یا مقصر اصلی خودم بودم که زندگی ام روز به روز به نابودی نزدیکتر شد . آیا میتوان بر مردی که صادقانه و سخاوتمندانه ؛ برای خوشبختی دخترش از هیچ کاری کوتاهی نکرد ؛ ایرادی وارد کرد ؟
آن شب با آرامش به خواب رفتم ؛ صبح زود به اتفاق شایان برای ثبت نام راهی دانشگاه شدم ؛ چقدر آرزو داشتم چنین روزی را ببینم . همیشه در رویاهایم دانشگاه را مکانی می دیدم که هرگز قدم به آن نخواهم گذاشت و حالا این رویای دست نیافتنی سوای دیگران بودند ؛ چه با ابهت راه میرفتند ؛ چه با وقار سخن میگفتند و چه با متانت جواب یکدیگر را میدادند . خودم را پاک باخته بودم و دست و پایم را گم کرده بودم . شایان با تعجب گفت :« چی شده ! چرااینطور به اطراف نگاه میکنی ؟»
ـ آخه باورم نمیشه که قدم به دانشگاه گذاشته باشم ،آن هم برای خودم . آیا تا به حال به آرزویی محال دست یافته ای؟
او همانطور متعجبانه نگاهم میکرد . برای او جای تعجب هم داشت . چون هرچه خواسته ؛ خیلی راحت به دست آورده بود . اما برای من که یک عمر در حسرت چنین روزی بودم باورش مشکل و غیرقابل قبول بود . او نمیدانست این مسئله آن چنان برای من حیاتی است که شاید بزرگترین علتی که باعث شد به این ازدواج تن بدهم موافقت او با دانشگاه رفتنم بود .
تا ظهر گرفتار کارهای اداری بودیم ؛ آن روز بعد از ثبت نام به رستوران رفتیم و برای آینده مان نقشه های زیبایی کشیدیم .
هنوزم وقتی یاد آن روز می افتم ؛ فکرمیکنم که تازه اول راه هستم راهی روشن ؛ جاده ای سبز که به سرزمین خوشبختی ختم میشود .
قرار شد بعد از عروسی به ماه عسل برویم و بعدازاینکه برگشتیم جشن کوچکمان را برگزار کنیم .شایان گفت :« بهتره همه چیز را روی کاغذ بیاوریم تا چیزی از قلم نیفتد ؛ خب ! دوستان تو چندنفر هستند ؟»
کمی فکرکردم و گفتم :« دوستان من چهار ؛ پنج نفر بیشتر نیستند .»
شایان با تعجب نگاهم کرد و گفت :« پنج نفر!»
ـ آخه من دوستان زیادی ندارم تازه همین چندنفر هم شک دارم که بیایند ؛ اصلا بهتره روی من حساب نکنی ؛ حالا دوستان خودت چند نفر هستند ؟
ـ اینطور که حساب کردم حدود شصت نفر هستند ؛ همه تیپ جوان و بانشاط . میخواهم آن شب تا صبح بزنیم و بکوبیم . آن شب به ماتعلق دارد ،شبی که هرگز فراموش نخواهی کرد . ارکستر باحالی هم سراغ دارم که باید هرچه زودتر به سراغش بروم که ...
ـ شایان اگر پدر بفهمد ؛ پوست از کله مان میکند .
ـ قرار نیست کسی از این ماجرا بویی ببرد . وقتی زبان من و تو باز نشود ؛ چه کسی میفهمد ؟ میگوییم یک جشن معمولی است .
ـ خدا به خیر بگذراند.
ـ نگاه کن مهتاب ! مراسم میخواهم ساده باشد ؛ اما به همه خوش بگذرد . شام چلوکباب با سالاد و نوشابه به همراه میوه و شیرینی ؛ آخه دوستان من آنقدر که دلشان میخواهد بهشان خوش بگذره ؛ به فکر خوردن نیستند .
یک لحظه یاد لیستی که پدر تهیه کرده بود افتادم . بیشتر از ده مدل غذا و دسر ؛ کیک هشت طبقه ؛ شیرینی های خانگی که هزینه زیادی برده بود و خیلی مخارج اضافی دیگر . هرچند این شام به نظرم خیلی محقرانه بود ؛ اما میدانستم این مهمانی دوستانه صفای دیگری دارد .
شایان گفت :« راستی مسئله ی اصلی را پاک فراموش کردم . یه لباس خیلی قشنگ و شیک برات دیدم بهتره عصر به اتفاق هم برویم آن را ببینیم . میدونم که تو هم از آن خوشت می آید .
ـ لباس عروس که سفارش دادیم .
ـ اونکه خیلی پوشیده است ، تازه به درد جشن کوچک ما نمیخوره . باید ببینی چی برات انتخاب کردم .
ـ اما شایان قرار نبود من اینطور لباسها را در مجلسی که زن و مرد قاطی هستند ؛ بپوشم .
ـ اِ ... مهتاب ! ناسلامتی شب عروسی ات است . میخواهم مثل یه نگین بدرخشی . یه سلمانی هم عزیز سراغ داره که جدیدترین کارها را ارائه میده .
ناخودآگاه گفتم :« وای نه .»
اخمهایش را درهم کرد و گفت :«شما هرچه گفتید من قبول کردم ؛ اما حالا جشنی که من میخواهم بگیرم همه اش ایراد میگیری . ازاول قرار بود که ما دوتا جشن بگیریم . یکی به اختیار پدرت و دیگری به اختیار من و تو ؛ پس بهتره اینقدر نه ؛ نه نکنی .
من هم دیگر حرفی نزدم . به خوبی معلوم بود که ته دلم راضی است اما به نوعی وجود پدر را حس میکردم و میترسیدم . هرکاری که پدر راضی نبود و انجام میدادم ترس و نگرانی به سراغم می آمد ؛ حتی وقتی برای اولین بار چادر به سر نکردم؛ وجود او را پشت سر خود احساس میکردم . با اینکه یکی از بزرگترین آرزوهایم بود ؛ اما این کار همیشه با دلهره و اضطراب همراه بود .
عصر به همراه شایان به فروشگاه رفتیم ؛ وای خدایا چه لباسی انتخاب کرده بود . هرچه کرد زیر بار نرفتم . پشت لباس تا کمر و جلو آن هم تا چاک سینه باز بود . تا آن روز حتی مچ دستم را هیچ مردی ندیده بود چگونه توقع داشت به همین راحتی چنین لباسی را بپوشم . خیلی رک و پوست کنده به او گفتم :« نه ... و...»
ـ شایان ! همانطور که گفتم از تنوع ؛ شیک پوشی و تفریح خوشم می اید اما با بی بند و باری مخالفم . از حالا بهت بگم نه شب عروسی ؛ بلکه هیچ وقت از من نخواه چنین لباسهایی را بپوشم .
شایان درحالیکه قیافه ی مظلومی به خود گرفته بود گفت :« فکرمیکردم تو هم خوشت بیاید ؛ حالا خودت یکی را انتخاب کن .»
اکثر لباسهای آن فروشگاه به همان شکل بودند ؛ با کمی تفاوت . تنها لباسی که به نظرم شیک و پوشیده آمد حریر بنفش رنگ بدون آستینی بود که جلوی سینه اش کمی چین میخورد و یک اشارپ به روی آن میخورد . شایان مدل لباس را نپسندید ؛ اما وقتی به تنم کردم ؛ نظرش عوض شد . ازاو خواستم که لباس را به خانه خودشان ببرد چون اگر مادر می فهمید به حتم نمیگذاشت آن را بپوشم .
آپارتمان با کلیه وسایل لوکس آماده شده و عصرقراره همراه بستگان نزدیک به آنجا برویم . دل توی دلم نیست . لحظه شماری میکنم تا هرچه زودتر خانه ای را که قراره در آن زندگی کنم ببینم . مادر و ماهان همه ی کارها را به اتفاق هم انجام دادند و من از هیچ چیز خبر ندارم ؛،حتی برای خرید مبلمان و سرویس خواب هم آنها را همراهی نکردم . میخواستند برایم سورپرایز باشد . من هم که از بابت سلیقه ی آنها خیالم راحت بود همه ی کارها را به دست آنها سپردم .
شایان خیلی دلش میخواست که میتوانست در آن مجلس حضور داشته باشد و هرچه زودتر زندگی جدیدش را ببیند ؛ اما به او گفتم :« این مجلس زنانه است و تو بهتره شب بیایی .»
غرغرکنان گفت :« منکه خودم آقای خانه هستم باید آخرین نفر باشم .»
من هم زیرکانه نگاهی به او کردم و گفتم :« هرچه دیرتر ببینی جذابیتش برایت بیشتر است .»
او هم با دلخوری خداحافظی کرد ورفت .
وقتی وارد آپارتمان شدیم ؛ سرجایم خشکم زد . باورم نمیشد که پدر و مادر اینهمه زحمت کشیده باشند . کم و کسری که نداشت هیچ ؛ بلکه خیلی بیشتر از یک جهیزیه بود . همه اجناس از لوکس ترین و بهترین مارکها انتخاب شده بود که به همراه سلیقه مادر ؛ جلوه ای خاص پیدا کرده بود از قابهای روی دیوار گرفته تا وسایل جزئی را آن چنان با سلیقه چیده بودند که همگان را به تعجب می انداخت . عزیزجون از خوشحالی نمیدانست چه بگوید ؛ فقط راه میرفت و ازمادر تشکر میکرد . شاید هیچ وقت فکرنمیکرد پسر یک لاقبایش داماد آقای سهامی شود . همانطور که به اتاقها سرک میکشید و همه جا را برانداز میکرد میگفت :« دستتان دردنکند واقعا که زحمت کشیده اید . ما را شرمنده کردید .»
مامانی گفت :« دست آقای سهامی هم درد نکند ؛ ان شاالله که شاین هم قدر این خانواده را بداند و بتواند محبت هایشان را به نوعی جبران کند .»
عزیزجون با لبخندی گفت :«البته که قدر میداند . همسرخوب ؛ خانواده خوب ؛ زندگی و روزگار خوب ؛ دیگه از خدا چه میخواهد ؟ باید خیلی ممنون و شکرگزار باشد .»
مادر گفت :« این چه حرفی است که میزنید ! او هم مثل فرزند خودم است .»
مامانی گفت :« سایه شما بزرگترها از سرشان کم نشود .»
پدر از هیچ چیز کوتاهی نکرده بود حتی یخچال و فریزر و کمدهای آشپزخانه را آن چنان از مواد غذایی پر کرده بود که تا چند ماه به هیچ مواد خوراکی احتیاج پیدا نمیکردیم . در دل دعا کردم :« خدایا کمک کن تا ذره ای از محبتهای پدرم را بتوانم جبران کنم .»
کم کم خانمهای فامیل از راه رسیدند ؛ آنها هم با چهره ای خندان درحالیکه با چشمانی بهت زده همه جا را وارسی میکردند تبریک گفتند و برای ما آرزوی خوشبختی کردند ؛ حتما برای آنها هم جای تعجب داشت که داماد سهامی چه مزیتی داشته که چنین بریز و بپاشی به راه انداخته اند !
آن روز برای اولین بار درخانه ی خودم از مهمانهایم پذیرایی کردم . خدا میدونه چه حال خوبی داشتم .وقتی بدونی همه چیز به خودت تعلق داره و این تو هستی که باید از فکرت استفاده کنی و آزادی کامل داری که خودت تصمیم بگیری و کسی نمیتونه در کارت دخالت کند ؛ چه کیفی داره ؛ شاید این احساس من برای خیلی ها عجیب باشه ؛ اما وقتی درخانه ی پدر طوری با تو رفتار کنند که حق تصمیم گیری نداشته باشی ،که چه آزادی بزرگی دست یافته ای .
ماهان دور از چشم پدر ؛ چند نوار شاد به همراه آورده بود ؛ دخترهای فامیل که چشم آقایان را دور دیدند ؛ بزن و بکوبی به راه انداختند و همه را متعجب کردند مجلسمان آنچنان گرم شد که هیچ کس متوجه گذشت زمان نشد . وقتی شایان از راه رسید ؛ نیم ساعتی میشد که مهمان ها رفته بودند . او آنقدر ذوق زده شده بود که نمیتوانست خوشحالی خود را پنهان کند . کنار گوشم گفت :« راستی راستی این خونه به ما تعلق داره ؟ منکه نمیتونم باور کنم ؛ نکنه دارم خواب می بینم !»
و درحالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود ؛ دست مادر را بوسید و گفت :« آیا من لیاقت این همه خوبی را دارم ؟ امیدوارم که بتوانم جبران کنم .»
چشمهایش حالتی داشت که هیچ وقت ندیده بودم . زلال و شفاف به همراه برقی که میدرخشید . پاکی و صداقت را برای اولین و آخرین بار در چشمانش دیدم . تا آخرشب حال عجیبی داشت . بااینکه سرشار از انرژی و هیجان بود ؛ با همیشه فرق میکرد ؛ تا جایی که حتی نمیتوانست خوشحالی خود را نشان دهد . حتی وقتی به خانه رسیدیم ؛ او که همیشه زودتر از همه برای کمک کردن به سراغ مادر میرفت تا آمدن پدر از جایش تکان نخورد. با آمدن پدر شایان از جایش برخاست و دست او را بوسید و گفت :« آقای سهامی شما به من خیلی لطف کردید . من هیچ وقت طعم محبت پدر را نچشیدم . اگر میدانستم این چنین شیرین است به حتم از کودکی خیلی زجر میکشیدم . هرچند که هیچ وقت دست نوازش پدر را احساس نکردم و همیشه از این موضوع رنج میبرم ؛ اما حالا خوشحالم که خداوند به من پدری هدیه داد که جای تمام نداشته هایم را گرفت و فقط به لطف خدا ؛ امیدوارم که هیچ وقت دل این پدر بزرگوار نشکنم و بتونم فرزند خوبی برایتان باشم .
پدر شایان را به سینه فشرد و او را بوسید و گفت :« من به تو افتخار میکنم و خوشحالم که اگر کاری انجام دادم برای کسی کردم که لیاقتش را دارد و از تو تنها یک تقاضا دارم آن هم خوشبختی مهتاب است .»
بعد از لحظاتی پدر مرا در آغوش گرفت و گفت :« دخترم برایت آرزوی خوشبختی میکنم .»
شرمنده شدم ؛ ازخودم بدم آمد از اینکه درتمام ایامی که در خانه پدری گذرانده بودم ؛ هیچ وقت با او کنار نیامدم حس بدی داشتم . هرروز به نوعی زندگی را به کامش تلخ کرده و مصمم بودم که او را تغییر دهم و حالا همین پدر تمام بدی هایم را نادیده گرفته و به نحواحسن مرا راهی خانه ی بخت میکرد ؛ آن هم با مردی که میدانستم ته دلش با او موافق نیست و فقط و فقط بخاطر من سکوت کرده و رضایت خودش رااعلام کرده . بدجوری دلم گرفته بود . درحالیکه سرم ر ا بر سینه او میفشردم ؛ گریستم . ته دلم لرزید ؛ نمیدانم از شرمندگی بود یا ترس از آینده .
گریه ام همه را سوزاند و اشکشان را در آورد ؛ حتی پدر هم نتوانست خودش را کنترل کند و قطره ای از اشکش به روی دستانم چکید ؛ نمناکی اش را حس کردم و آن را بوسیدم .
مامانی دیگر صبرش تمام شد ؛ ازجایش برخاست و مرا از پدر جدا کرد و گفت :« مجلس شادی است بهتره خرابش نکنید .»
عزیزجون درحالیکه اشکهایش را پاک میکرد گفت :« ناسلامتی شب جشن و شادیه ؛ از این شبها کم پیدا میشه ؛ باید خوش بود و خوش گذراند . حالا من با اجازه آقای سهامی یه نوار شاد میگذارم . قول میدهم صدایش را کم بکنم تا مزاحمت برای کسی ایجاد نکنه .»
پدر سکوت کرد و حرفی نزد . آن شب اولین شبی بود که با پدر موافق بودم . خودم هم حوصله نداشتم ؛ مثل اینکه به سفر دوری میخواهم بروم که بازگشتی ندارد .
عزیزجون به سراغ پدر رفت و گفت :« آقای سهامی ! اگر شما همینطور بنشینید که ما جرات نداریم از جایمان تکان بخوریم ؛ فرداشب عروسی شایان و مهتاب جونه .»
پدر که در مقابل عزیزجون همیشه نرم میشد گفت :« من حرفی ندرام ؛ هر طور که خودتان صلاح میدانید ؛ البته من با اجازتون به اتاقم میروم ؛ یه چند تا کار عقب افتاده دارم ؛ بهتره آنها را تمام کنم .»
همه به خوبی میدانستند که پدر کار را بهانه کرده و نمیخواهد در آن مجلس حضور داشته باشد . آقا محمد هم به دنبال شامی که سفارش داده بودند رفت .
عزیزجون ضبط را روشن کرد و خودش اول از همه شروع کرد به رقصیدن و بعد دست من و شایان را گرفت و بلند کرد ؛ حتی مامانی و مادر هم ما را همراهی کردند . خیلی دلم میخواست که ماهان و زهرا هم در این شادی سهیم باشند ؛ اما بخاطر شایان از جایشان تکان نخوردند . شایان که متوجه شد رفتن پیش پدر را بهانه کرد و به سراغ او رفت . با رفتن شایان ؛ ماهان و زهرا هم به جمع ما پیوستند ؛ ماهان خیلی قشنگ می رقصید بطوریکه همه را به تعجب انداخت . عزیزجون گفت :« به به دست آقا محند درد نکنه ؛ به خدااگر با چشم خودم نمیدیدم باورم نمیشد . چقدر ظریف و نرم میرقصی . آفرین و مرحبا به این همه استعداد .»
آخرین شبی که در خانه پدر به سر بردم برایم به یاد ماندنی بود . هیچ وقت خاطره آن شب را فراموش نمیکنم ؛ حتی آقا محمد هم به افتخار ما با شایان رقصید . دیر وقت بود که به رختخواب رفتم این روزها برنامه خوابم بکلی بهم ریخته است . حال خوبی داشتم ؛ هوای خنک آخرین شبهای تابستان لذت بخش بود . کمی سردم شد و پتو را تا زیر گلویم بالا کشیدم .احساس خوشبختی میکردم یک لحظه به یاد چند ماه پیش افتادم که چقدر زندگی برایم بی معنا و پوچ بود ؛ آنقدر از زندگی ناراضی بودم که قصد خودکشی داشتم . چه شبهایی که تا صبح خواب به چشمانم راه پیدا نکرد . با همه و از زمین و زمان بیزار بودم . بیشتر از همه از پدر کفری و دلخور بودم و او را مسبب همه ی بدبختی هایم میدانستم . هیچ وقت فکر نمیکردم که راه نجاتی پیدا شود ؛ در خواب هم نمی دیدم که به همه ی خواسته هایم برسم و حالا از آن همه ناشکری شرمنده ام ؛ شرمنده از خدای خود ؛ که طاقت چند روز سختی را نداشتم . هیچ گاه شکر نعمتهایی را که سخاوتمندانه به من داده بود به جا نیاوردم و همیشه آن چیزی را که نداشتم با سماجت از او میخواستم و چقدر راحت آنچه را که میخواستم به من هدیه داد و فردا روز دیگری است زندگی ام از فردا به صورت دیگری رقم خواهد خورد . با گفتن یک کلمه همه چیز تمام خواهد شد و راه و روش زندگی ام به کلی تغییر میکند . میخواهم تا داشته هایم را به دست آورم و در کنار آن ؛ همچنین وظایف زناشویی و خانه داری را به نحو مطلوب انجام دهم ؛ باید با یک برنامه ریزی دقیق و حساب شده عمل کنم .
صبح قبل از اینکه مادر برای نماز صدایم بزند بیدار شدم . شب خوبی را نگذراندم و چند بار با کابوس های بی سر و ته از خواب بریدم ؛ کمی مشوش و نگران بودم . وقتی در کنار پنجره با خدای خود راز و نیاز میکردم ؛ احساس سبکی کردم و از غمی که بر دلم نشسته بود رها شدم . مادر در اتاقم را به آهستگی کوبید ؛ وقتی مرا در آن حالت دید ؛ بدون گفتن کلامی رفت .
صبح بشاش و سرحال از خواب بیدار شدم . امروز روز خاصی در زندگی ام است . تولدی دوباره که با فکر و اندیشه خودم انجام شده و هیچ زور و اجباری در کار نبوده است خدا میداند چقدر منتظر چنین روزی بودم . هر روز به سراغ تقویم میرفتم و برگی از آن جدا میکردم و حالا شمارش معکوس شروع شده . آنقدر از پدر خجالت میکشم که جرات نمیکنم از اتاق بیرون بروم . در خانه قلقله ای است ؛ هرکس مشغول کاری است . آن چنان سرشان شلوغه که نبود مرا حس نمیکنند . حدود نه صبح مادر در اتاقم را کوبید و گفت :« مهتاب جان داره دیر میشه . نمیخواهی از خواب بیدار شوی !»
مادر وقتی مرا دید که روی تخت نشسته و زانوهایم را در بغل گرفته ام گفت :« الهی من بمیرم ؛ نبینم اینجا تنها نشسته باشی .»
و بعد در چشمانم خیره شد و با نگرانی گفت :« اتفاقی افتاده !»
با لبخندی گفتم :« نه ؛ فقط از پدر خجالت میکشم .»
مرا در بغل گرفت و گفت :« الهی فدات بشم ؛ خجالت که نداره . بلندشو عزیزم که داره دیر میشه . تا یک ساعت دیگه باید در آرایشگاه حاضر باشی . تا لباس میپوشی من هم یه لیوان شیرموز برات آماده میکنم .»
* * *
ساعت چهار بعدازظهر در آرایشگاه منتظر شایان نشسته بودم ؛ هرچه در آیینه خودم را نگاه میکردم باورم نمیشد ؛ زمین تا آسمان عوض شده بودم . من مثل دخترهای امروزی هم سنم نبودم که قبل از ازدواج هر کاری که دلشان میخواهد انجام میدهند . ابروها و صورتم دست نخورده بود ؛ حتی به روی لبانم تا آن روز روژ لبی مالیده نشده و تنها صقیل دهنده صورتم یک کرم بود . با اینکه همیشه از این موضوع رنج میبردم ؛ اما حالا راضی ام که اینقدر تغییر کرده ام .
سلمانی خصوصی بود و فقط چهار تا عروس داشت که همه از گردن کلفت های شهر بودند . خیلی زود در همین چند ساعته با آنها قاطی شدم . من دختر خوش سر و زبانی بودم که خیلی زود با دیگران ارتباط برقرار میکردم . هرکس از زندگی خودش وشب جشن و مراسمشان صحبت میکرد ؛ کوچکترین عروس من بودم که در سن هیجده سالگی به خانه ی بخت میرفتم . همه تعجب کرده بودند که چرا به این زودی میگفتند :« حداقل دانشگاهت را تمام میکردی و بعد راهی خانه بخت میشدی ؛ معلومه آقا داماد خیلی ناب است که ترسیدی از دستت بپره .»
با خنده گفتم :« شاید !»
آنها نمیدانستند که پدرم انسان نابی است که دخترش را تا سن هیجده سالگی بیشتر نمیگذارد در خانه بماند .
تا آمدن دامادها گفتیم و خندیدیم ؛ خانم آرایشگر هرچند دقیقه می آمد و میگفت :« عزیزانم اینقدر نخندید . آرایشتان خراب میشود .»
و با وسواس خاصی شروع میکرد به ترمیم آن و برای اینکه تا آخر شب آرایشمان به همان صورت اولیه باقی بماند از مواد مختلف استفاده میکرد . طی آن چند ساعت آنقدر به من خوش گذشت که دلم میخواست ساعتی دیگر در کنار آنها بمانم ؛ اما بالاخره زمان موعود فرا رسید و آقا دامادها یکی یکی به دنبال عروس خانمها آمدند و شایان هم از راه رسید .خانم آرایشگر برای آخرین بار به سراغم آمد و آخرین مرحله ی آرایش را تمام کرد و مرا مشایعت کرد . شایان با دسته گلی زیبا به انتظارم ایستاده بود . با تعجب نگاهم کرد ؛ مثل اینکه او هم باورش نمیشد که من همان مهتاب هستم . با لبخندی جلو آمد و گفت :« خیلی تغییر کردی ؛ اگر میدونستم اینقدر خوشگلی زودتر از اینها پا پیش میگذاشتم . اما راستی حیف اون ابروها نبود .»
ـ شایان اذیت نکن خنده ام میگیره بعد فیلمبرداریمان خراب میشه .
تعظیمی کرد و گفت :«ای به چشم ؛ حالا بفرمایید سوار شوید .»
وقتی به هتل رسیدیم هوا رو به تاریکی میرفت سالن مردانه و زنانه کاملا جدا و در دوطبقه قرار داشت . پدر به عمد این هتل را گرفته بود که اگر مجلس زنانه بزن و بکوبی به راه انداختند ؛ صدا به طبقه پایین نرسد ؛ چون اکثرا همکارهای پدر و چندتا از کله گنده ها در مجلس حضور داشتند و او نمیخواست آبروی چندساله اش زیر سوال برود .
میان دود اسپند و هلهله و شادی اقوام وارد سالن شدیم . آنقدر اطرافم شلوغ و غبار آلود بود که قیافه ی کسی را به یاد نمی آورم ؛ مادر با صورتی متبسم به سمتمان آمد و زیر گوشم گفت :« خیلی خوشگل شدی .»
و ما را بطرف سفره عقد راهنمایی کرد . حال خوبی نداشتم ؛ قلبم به تندی میزد و نفسم به سختی بالا می آمد ؛ دستان شایان را محکم در دست فشردم و او با لبخندی مرا به آرامش دعوت کرد . ماهان قرآن را باز کرد و به دستمان داد . وقتی چشمم به سوره های قرآن افتاد ؛ به ناگاه شروع کردم به خواندن . هنوز چند آیه نخوانده بودم که احساس کردم آرام شدم و خون در بدنم به جریان افتاده .آنقدر در خودم فرو رفته بودم که متوجه نشدم عاقد سه بار خطبه عقد را خوانده ؛ ماهان که بالای سرم مشغول ساییدن قند بود به پهلویم زد و به آرامی گفت :« دختر کجایی ؛ بله را بگو.»
آنقدر ناگهانی بله را گفتم که تا چندلحظه هیچ صدایی ا ز کسی شنیده نشد ؛ عزیزجون به کمکم آمد و نقل بر سرم ریخت و همه را به دست زدن تشویق کرد . بعداز مراسم عقد ؛ هدایا را اعلام کردند و پدر مثل همیشه ما را غافل گیر کرد و یکی از جدیدترین مدلهای ماشین روز و دو گوشی تلفن همراه به ما هدیه داد و ما را دوباره شرمنده کرد.
مجلسمان با آن همه خرج و مخارج بسیار ساده و معمولی برگزار شد و بااینکه همیشه از این سبک عروسی ها به شدت متنفر بودم و حتی الامکان سعی میکردم در این مجالش حاضرنشوم ؛ اما آن شب حال و هوای دیگری داشتم شنیده بودم که بهترین شب زندگی هر انسانی شب عروسی اوست ؛ ولی پیش خود فکرمیکردم که اگر قراره عروسی هرکس به این سوت و کوری باشد ؛ همان بهتر که اصلا جشنی برگزار نکند . اما حالا می بینم که سخت در اشتباه بودم ؛ با اینکه مجلس ماهم با بقیه فامیل فرقی نمیکرد ولی برای من بهترین شب زندگی ام بود و خود را سوار بر اسب سفید خوشبختی می دیدم.
چهار روز است که باران میبارد . ازهمان روزی که عازم شمال شدیم ؛ هنوز چند کیلومتر از تهران دور نشده بودیم که بارش باران شروع شد . هیچ وقت مسافرت به این گونه برایم نبود ؛ در کنار شایان جفت زندگی ام ؛ جاده ها را پیمودن چه لذت بخش است .هوای دلپذیر اولین روزهای پاییزی با نوای موسیقی ملایمی که از سی دی ماشین شنیده میشد به همراه صدای دلچسب باران ؛ لحظه ها را به یاد ماندنی تر میکرد .ماه عسل !واقعا اسم جالبی است . حقیقتا ماه شیرینی است که لحظه های آن را میتوان در ذهن ثبت کرد و جاده های سرسبز شمال ؛ با درختان بلند سایه گستر که مانند تونلی عروس و داماد را به جاده خوشبختی میبرد ؛ مرا به وجد آورده بود ؛ شایان گفت :
ـ چیه ! مثل اینکه خیلی خوشحالی ؟
ـ چرا که نباشم . وقتی تو در کنارم هستی ؛ احساس خوشبختی میکنم .
ـ به به چه تعریف قشنگی .
و دستم را گرفت و بر آن بوسه زد . به سرعت دستم را _
حواسم هم به توست و هم به جاده
نمیدانم چرا ؛ اما یک حس وحشت در وجودم موج میزد و میترسیدم و حتی اطرافم را با حالتی خاص نگاه میکردم . فکر میکردم کسی مراقب ماست و هر لحظه ماشین گشتی از راه میرسد . مثل این بود که جرمی مرتکب شده ام . شایان که متوجه وضع روحی من شد گفت :« دختر این همه وسواس واسه چیست ؟ تو همسر شرعی و قانونی من هستی ؛ فعل حرام که انجام نداده ایم . ناسلامتی آمده ایم ماه عسل . جای اینکه از این لحظه ها لذت ببری هراس و ترس در چهره ات به وضوح دیده میشود . عزیزم این فکرهای کودکانه را از سرت بیرون کن و خوش باش . زندگی را مگر چنددفعه به آدم میدهند ؟ باور کن که جز همین یکبار ؛ بار دیگری در کار نیست . پس از لحظه لحظه آن لذت ببر؛ حالا بهتره از این هوای خوب و این روز زیبا استفاده کنیم .نگاه کن اونور جاده چه زیباست بهتره پیاده شویم و استراحت کوتاهی بکنیم .»
ـ اما شایان داره بارون میاد .
ـ صافش به همینه .
و قبل از اینکه منتظر جواب من بشه ؛ دوربین فیلمبرداری را به همراه سبد خوراکی ها برداشت و از ماشین پیاده شد . همینطور که از اطراف فیلم میگرفت به طرف من آمد و گفت :« میشه خانم باهاتون مصاحبه کوتاهی داشته باشم ؟»
ـ البته ؛ با کمال میل .
ـ نظرتون درباره ی همسرتون چیه ؟
شانه هایم را با بی تفاوتی بالا انداختم و گفتم :« ای ... چنگی به دل نمیزنه .»
او که منتظر چنین جوابی نبود یه آن دوربین را خاموش کرد و با تعجب گفت :« راستی !»
ـ آقا مثل اینکه شما از مصاحبه صرف نظر کردید . درسته که حقیقت تلخه ؛ اما شما نباید از آن فرار کنید . بهتره به کارتون ادامه دهید .
شایان دوباره دوربین را روشن کرد و با دلخوری گفت :« خب می فرمودید .»
ـ بله همانطور که گفتم :« چنگی به دل نمینزه » اما چه کنم که در همین مدت کوتاه مرا شیفته خود کرده ...
آن چنان ذوق زده شده بود که نگذاشت حرفم را تمام کنم . به سمتم آمد و مرا در آغوش گرفت و فریاد زد :« خدایا خوشبختم ؛ خوشبخت ترین مرد عالم .»
نم نم باران همچنان ادامه داشت به روی صندلی پیک نیکی نشستیم و با یه فنجان چای داغ از خودمان پذیرایی کردیم . سکوت زیبای جنگل حرفهای زیادی داشت که ما را به سکوت دعوت میکرد . سرم را به روی شانه شایان گذاشتم . حضور آرامش را حس میکردم ؛ شایان سیب سرخی را از سبد بیرون آورد و همانطور که دستش را به دور شانه ام حلقه کرده بود ؛ سیب را به لبانم نزدیک کرد . نفس عمیقی کشیدم . بوی طراوت و شادابی به همراه عشق فضا را پر کرده بود . چقدر دوست داشتن خوبه ؛ چقدر عاشق بودن دلچسب و شیرینه . وقتی که عاشق میشی ؛ همه چیز را یه جور دیگه می بینی ؛ زندگی برایت معنای دیگه ای داره . غم هایت را فراموش میکنی و وقتی کنار جفتت باشی ؛ حس میکنی که دنیا با همه ی بزرگی اش به تو تعلق داره و هیچ چیزی وجود نداره که تو نتونی آن را به دست آوری . روبین تن میشوی و حاضری به جنگ دیو سیاه بروی و با یک ضربه او را از پا در آوری و این نیروی عشق است که تو را این چنین دلیر و نترس میکند . از تمام آن لحظات شیرین و زیبا فیلم گرفتیم ؛ هرچند که تماما در ذهنم نقش بسته .
طرفهای عصر به ویلا رسیدیم . کم کم بر شدت باران افزوده میشد و هوا رو به سردی میرفت ؛ شومینه را روشن کردم . شایان درحالیکه چمدان ها را از پله ها بالا میبرد گفت :« عجب ویلای قشنگی است . چه طراحی جالبی داره ؛ باید فردا صبح زود بیدار شوم و این زیبایی را از کنار دریا ببینم . افسوس و صد افسوس که حق ما را خوردند ؛ خدا میدونه چقدر من به این رشته علاقه مند بودم ولی نگذاشتند پیشرفت کنیم ...»
صدایش دیگر شنیده نمیشد ؛ اما او همچنان با خود نجوا میکرد و بعد از دقایقی صدای موسیقی ملایم از طبقه بالا شنیده شد . او هیج وقت آرام و قرار نداشت ؛ از سکوت و تنهایی متنفر بود و اگر راه به جایی نداشت ؛ خودش شروع میکرد به خواندن . خوشحال و خندان پایین آمد ؛ همینطورکه شعر را زیر لب زمزمه میکرد گفت :« راستی شام چی داریم ؟ اصلا به فکرمان نرسید کمی خرید کنیم . به احتمال زیاد باید امشب گرسنه بخوابیم .»