پدر و مادر شادی از ما خیلی تشکرکردند و از پدر خواستند که اجازه بدهد گاهی به آنها سری بزنم. میگفتند :«دوستان شادی بوی او را میدهند .»
پدر که مرد خوش برخوردی بود با خوشحالی گفت :« حتما ؛ با کمال میل ؛ او شما را تنها نخواهد گذاشت . خب ؛ بیشتر ازاین مزاحمتان نمیشویم . با اجازه .»
با نیلوفر و ملینا هم به گرمی خداحافظی کرد و به سمت ماشین به راه افتادیم . خودم به خوبی میدانستم که پدر هیچ وقت اجازه نمیدهد به خانه شادی بروم ؛ اما با این حال از اوتشکرکردم . او با تعجب نگاهم کرد و گفت :«برای چی ؟»
ـ برای همه چیز ؛ ازاینکه مرا به فرودگاه آوردید و از حرفهای دلگرم کننده تان که به پدر و مادر شادی زدید.
پدرم سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت :« منهم متشکرم ؛، از اینکه برای اولین بار باعث خوشحالی تو شدم .»
در سیمای پدر رضایت موج میزد ؛ هیچ وقت او را چنین ندیده بودم . به نظر خیلی سرحال می آمد ؛ حالی داشت که به من آرامش میداد . او از شاد بودن من خوشحال بود ؛ و این مرا به تعجب میانداخت . یک چنین تغییری در پدر به ندرت دیده یمشد . آن روز به خود بالیدم و احساس غرور کردم ؛چون بالاخره پدر مرا درک کرد.
با رفتن شادی تازه فهمیدم که چقدر تنها شدم . طی چند ماه گذشته خیلی به بودنش عادت کرده بودم . آمدن های مکررش به خانه ؛ تلفن های وقت و بی وقتش ؛ لحظاتی که در کنارم می نشست و به یاد شاهرخ اشعار فروغ فرخزاد را با حزن و اندوه  ماند و گفت :« دختر حیف این تابلوهای زیبا نیست که اینجا خاک میخورند ؛ تو این قدر هنرمند بودی و ما خبر نداشتیم .»
ـ منکه گفته بودم اوقات بیکاری ام را نقاشی میکشم .
ـ اما هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر ماهر باشی ؛ حتما استاد خوبی داشتی .
سرم را تکان دادم و گفتم :« البته ؛ زندگی بهترین استادم بود .»
خیلی اصرار کرد که یکی از تابلوها را به او بدهم ؛ اما نمیشد . به او گفتم :« اینها به همم تعلق دارند و نمیتوانند از هم جدا شوند . چون هر کدام از این تابلوها قسمتی از زندگی من است و اگر یکی از اینها نباشد تابلوهای دیگر هم معنایی ندارند ؛ اما بهت قول میدهم یکی برات بکشم .»
و بالاخره وقتی فهمیدم که شادی قصد رفتن دارد ؛ برای اولین بار تابلویی بدون مضمون «درون خودم» شروع به کشیدن کردم ؛ که البته ناگفته نماند ؛ کار بسیار سختی بود .باید از کالبد خود بیرون می آمدم و جای کس دیگری قرار میگرفتم . روزها وقتم را گرفت تا توانستم فکرم را جمع کنم و آن را بر بوم سفید بی جان به تصویر درآوردم ؛ بهرحال با سعی و تلاش شبانه روزی اینکار با موفقیت انجام گرفت و آن را بسته بندی کردم .دلم میخواست در کنار شاهرخ آن را باز کند .
باز هم خاطرات شادی مرا به یاد او انداخت . خدا میداند چقدر دلم هوایش کرده ؛ او چه میکند ؟ حال شاهرخ چطوره ! یعنی اینقدر گرفتاره که ظرف این مدت نتوانسته با ما تماس بگیره ؛ یا اینکه ما را پاک فراموش کرده ؛ ملینا و نیلوفر هم از او خبری نداشتند . در آخرین تماسی که با مادر شادی داشتم گفت :« یه موقع فکر نکنید که دخترم بی معرفت است و شما را از یاد برده ؛ به خدا امکان ندارد تلفن بزند و احوال شماها را نپرسد .این روزها خیلی سرش شلوغ است .باور کن به ما هم ساعت یک و دو نیمه شب درحالیکه از خستگی نای حرف زدن ندارد تماس میگیرد . من خیلی نگرانش هستم . اما او خودش از این وضع بسیار راضی است و احساس خوشبختی میکند .»
آنقدر از شنیدن این حرف خوشحال شدم که خدا میداند از اینکه سختی ها را تحمل میکند ؛ فقط برای اینکه درکنار کسی است که دوستش دارد ؛ لبخندی از رضایت بر روی لبانم نشست . شاید برای امثال من این فداکاری ها معنایی نداشت ؛ چون نه مفهوم عشق را میدانستم و نه دوست داشتن را ؛ حتی گاهی اوقات از خودم میپرسیدم :« ممکنه من آنقدر به کسی علاقه مند شوم که نفسم به نفس او بند باشد ؛ یا برای دیدارش بی تابی کنم و ... چه میدانم ؛ شب و روزم یکی شود .» که از خودم بعید میدانستم ،چون آن تصویری که از مردها در ذهنم مجسم شده است کسی مانند پدر خودخواه ؛ زورگو و سخت گیر است و هیچ وقت فکر نمیکنم که بتوانم دل به مردی ببندم و تنها مسئله ای که درازدواج برایم مهمه ؛ اینه که زور و اجبار در کار نباشد و به خواسته هایم اهمیت دهد ؛ به نظر من این یک خوشبختی کامله .
این روزها بیشتر در لاک خودم هستم و کمتر با پدر بحث میکنم ؛ آنقدر خسته شده ام که حوصله جواب و سوال با او را ندارم . نه چیزی به اجبار از او میخواهم ؛ نه حرفی میزنم که بر وفق مرادش نباشد و نه حرکتی که حاکی از نارضایتی ام باشد . مردی که بیست و پنج سال از زندگی اش را اینگونه گذرانده ؛ چطور میشود او را عوض کرد ؟ منهم تلاش بیهوده میکنم چندماهی بیشتر در این خانه مهمان نیستم ؛ بعد گورم را گم میکنم و میروم . اگر خیلی همت داشته باشم برای زندگی زناشویی خودم کاری انجام خواهم داد .
بس که در این مدت فکرهای جوراجور کردم سرم سوت کشید ؛ با بی حوصلگی از جا برخاستم و به سمت قفسه کتابها رفتم و کتابی را که دور از چشم پدر و مادر از نیلوفر گرفته بودم بیرون کشیدم ؛ بچه ها میگفتند :« رمان جذابی است . با خواندن همان چند صفحه اول ؛چنان پای بند آن میشوی که دلت نمی آید کتاب را زمین بگذاری .» حالا با این جو خانه ما چگونه میتوانم آن را بخوانم ؛ خدا میداند ! تا خواستم اولین صفحه ی آن را ورق بزنم ؛ صدای در اتاق شنیده شد . به سرعت کتاب را بستم و زیر بالشم گذاشتم . زهرا نفس زنان در را باز کرد و گفت :« مهتاب ؛ مهتاب ؛ یه خبر خوش ؛ شادی تلفن زده .»
با تعجب گفتم :« چی !»
زهرا گوشی را به طرفم دراز کرد و گفت :« چرا ماتت برده ؟ شادی است . مگر منتظر او نبودی ؛ خب حرف بزن .»
با خوشحالی از جا پریدم و گوشی را گرفتم و گفتم :« الو ؛ الو ؛ شادی عزیزم تویی ؟»
ـ سلام مهتاب ؛ قربانت برم . خدا میدونه که چقدر دلم هوای تو را کردهه .
ـ الهی فدات بشم . اینجا خیلی جات خالیه باور کن یه روز نمیشه که یادت نکنم .
ـ شرمنده که نتوانستم زودتر تماس بگیرم ؛ حتما موقعیت مرا درک میکنی . با دیدن شاهرخ هرچه غم و غصه داشتم فراموش کردم وقتی در فرودگاه مرا در آغوش گرفت و صدای قلبش را که مانند قلب یه گنجشک می تپید ؛ شنیدم . اونموقع بود که مطمئن شدم که شاهرخم هیچ عوض نشده و هرچه کرده فقط و فقط بخاطر من بوده . تا چند روز حال و هوای عجیبی داشتم ؛ اصلا به خودم تعلق نداشتم ؛ مریضی شاهرخ را پاک از یاد برده بودم . ساعتها مینشستم و او را تماشا میکردم ؛ حتی وقتی که خواب بود ؛ دلم میخواست زمان در لحظات خوشبختی من متوقف شود ؛ اما افسوس که خواسته ای دور از واقعیت بود ...
ـ حالا حالش چطوره ؟
بدون اینکه غمی در صدایش موج بزند گفت :« تعریفی ندارد ؛ هفته ای یک جلسه به کلینیک میرویم ؛ بهبودی حاصل نکرده ؛ ولی شکر خدا جلو پیشرفت بیماری را گرفته اند . مهتاب باور نمیکنی اصلا برام مهم نیست که چه مدت در کنار هم زندگی میکنیم ؛ فقط برام مهم اینه که فعلا با هم هستیم و به اندازه یه دنیا همدیگر را دوست داریم . همین که عشق را در چشمان شاهرخ می بینم ؛ جان میگیرم و او هم خیلی بهتر شده . دکتر میگه تا قبل ازاینکه من بیایم روز به روز حالش بدتر میشده ؛ اما حالابه لطف خدا و قدرت عشق ؛ پیشرفت بیماری متوقف شده . همین حرفهای امیدوار کننده مرا مانند یک کوه محکم و استوار کرده و مثل داستانهای قدیم با هم به جنگ اهریمن زشتی و پلیدی میرویم و باید در این جنگ نابرابر پیروز شویم .»
ـ شادی ؛ خیلی خوشحالم ؛ به اندازه یه دنیا ؛ برات آرزوی موفقیت میکنم و از خدا میخواهم که کمکتان کند .
ـ ازت متشکرم ؛ راستی از بابت نقاشی هم ممنونم ؛ به قول شاهرخ باید دستت را طلا گرفت .باور کن شاهکار هنری است . امکان ندارد کسی تابلو را ببیند و زبان به تحسین باز نکند . هروقت نگاهش میکنم یه دنیا حرف باهام داره و بهم آرامش میده .
ـ جان من اینقدر شرمنده ام نکن باور کن چیزی نمانده که از خجالت آب بشم .
قهقهه ای زد و گفت :« از خودت بگو ؟ حتما داری برای کنکور خودت را آماده میکنی ؟»
ـ ای بابا ؛ کدام کنکور ! کی حوصله درس خواندن داره . ما هم منتظر نشستیم تا ببینم چه بختی نصیبمان میشود .
ـ هی دختر نبینم ناامید بشی ؛ یادته اون روز توی فرودگاه چی بهت گفتم .باید مبارزه کنی ؛ نشستی تا دیگران برات تعیین تکلیف کنند ؟ خدا عقل را واسه چی به تو داده ؟ که از آن استفاده کنی . خدا آدمهایی را که دیگران برایشان تصمیم میگیرند و از خودشان هیچ اراده ای ندارند دوست ندارد .
انسان را مختار آفریده که با عقل و درایت راه زندگی اش را مشخص کند و حالا زبانم لال تو مثل مادر مرده ها زانوی غم بغل گرفتی تا سرنوشتت را ببرند و بدوزند و تو به تن کنی ؛ نه عزیزم این راهش نیست ؛ تا دیر نشده راهی پیدا کن و زیر بار زور نرو.
نمیدانستم چی جوابش را بدهم ؛ بغض راه گلویم را گرفته بود .ازاینکه موجودی دست و پا چلفتی به نظر می آمدم از خودم بدم آمد؛ باید یک روز در جو خانه و زندگی ما قرار بگیرد تا ببیند من چه میگویم . درحالیکه سعی میکردم بر احساساتم غلبه کنم گفتم :« تو چه راهی پیشنهاد میکنی ؟»
ـ راستی ! بگو ببینم درس هم میخونی ؟
ـ نه . لای یک کتاب را هم باز نکردم .
با دلخوری گفت :« آفرین که به نصیحت دوستت خوب عمل کردی ؛ حیف این همه هوش و استعداد نیست . به خدا یه روز می آید که از این همه لجبازی که با خودت کردی افسوس میخوری ؛ بهتره همین امروز برای خودت برنامه ریزی کنی و شروع کنی به درس خواندن ؛ تو میدونی کجای کارت اشکال داره ؟ تو هیچ وقت به فکر امروز نیستی ؛ همیشه یا از گذشته یاد میکنی ؛ یا به فکر فردایت هستی . دختر تو امروز را داشته باش و از آن استفاده ببر ؛ فردا هم روزی است مثل امروز .الان مرا ببین ؛ اگر بخواهم به فکر آینده باشم ؛ باید ببینم از غم و غصه گریه و زاری کنم ؛ باید در فکر فرو بروم و از اینکه ممکنه یه روزی شاهرخ را از دست بدهم زانوی غم در بغل بگیرم . ولی باور کن من به فرداها فکر نمیکنم ؛ تو هم اگر میخواهی زندگی برایت سخت نشود ؛ امروز را ببین . حالا هم مثل یه دختر خوب شروع کن به درس خواندن من هم سعی میکنم هفته ای یکبار باهات تماس بگیرم تا از اوضاع و احوالت باخبر شوم ؛ عزیزم هیچ وقت امیدت را از دست نده .
خدایا این دختر عجب روحیه ای دارد ؛ بجای اینکه من او را به زندگی امیدوار کنم ؛ او به من امید میدهد . آنچنان تحت تاثیر حرفهای او را قرار گرفتم که به او قول دادم با تمام قدرتی که دارم از زندگی ام دفاع کنم و از آن روز من مهتاب دیگری شدم .کتابهای درسی را درآوردم و آنها را طبقه بندی کردم و برنامه ای سنگین برای خودم تنظیم کردم ، چون وقت چندانی نداشتم و اگر قرار بود در کنکور قبول شوم باید همه ی سعی و تلاشم را میکردم .
بزرگترین کمکی که درس خواندن به من کرد این بود که دیگر به فکر فرو نرفتم و تشویش از آینده به سراغم نیامد ؛ مادر می دید که بیشتر وقتم را به مطالعه میگذرانم ؛ اما هیچ عکس العملی نشان نداد . درخانه حالتی پیش آمده بود که کسی کاری به کارم نداشت .
هر روز ساعت هفت از خواب برمیخاستم ؛ چهار ساعت صبح و پنج ساعت عصر درس میخواندم .شبها هم دور از چشم پدر و مادر یک ساعتی با نیلوفر و ملینا چت میکردیم و گزارش روزانه را برای هم می فرستادیم ؛ آنها هم از اینکه شروع کردم به درس خواندن ؛ بسیار خوشحال شدند . در این مدت کوتاه آن چنان روحیه ام عوض شده بود که از چشمهای تیزبین پدر پنهان نماند و از اینکه من اینقدر تغییر کرده ام احساس رضایت میکرد و مرا به حال خود گذاشته بود . حالا دیگر بیشتر فکرم را زهرا پر کرده بود ؛ دلم برای او میسوخت .بهرصورت من دوران سخت زندگی ام را بهر بدبختی بود پشت سر گذاشته بودم ؛ اما او تازه اول راه بود . با اینکه فاصله سنی ما هفت سال بیشتر نبود ؛ اما فاصله ی دو نسل را می دیدی ؛ بچه های امروزی خیلی فرق کرده اند ؛ دیگر مثل ما پخمه نیستند که بزرگترها توی سرشان بزنند و افکار خودشان را با زور به آنها منتقل کنند . دلشان میخواهد ابراز وجود کنند و هرچه میلشان هست انجام دهند وقتی فکر میکنم که او هم راه من را باید بپیماید تا به سن ازدواج برسد ؛ آه از نهادم بلند میشود . زهرا از من هم بدبخت تر است او هم ساکت و آرام می نشیند تا برایش تصمیم بگیرند . با اینکه 
حالت چهره و رفتارش نشان میدهد که از این وضع اصلا راضی نیست ؛ لب به اعتراض باز نمیکند و همین مظلوم بودن او مرا بیشتر تحت تاثیر قرار میدهد .
یک روز تنگ غروب ؛ زهرا در اتاقم را به صدا در آورد .قیافه اش دمغ بود . گفتم :« به به ؛ چه عجب ! خوشگل خانم یادی از ما کردند ؛ حالا چرا ایستادی بیا کنارم بشین .»
ـ نه ؛ اینجا دلم میگیره ؛ بهتره بریم توی حیاط .
از پشت میز مطالعه بلند شدم و دست او را گرفتم و به طرف حیاط رفتیم . از دیدن آن حیاط زیبا و سرسبز آه حسرت بر دلم نشست ؛ خدایا این همه زیبایی را به که دادی ، همدم این باغچه باغبان پیری بود که هر هفته برای نگهداری از گل و گیاهان به سراغش می آمد . درختان تنومند افرا و گردو ؛ دو تا درخت سرو در دو طرف ایوان ؛ باغچه های زیبای پرگل ؛ آبشار دکوری که با تخته سنگهای طبیعی تزیین شده بود و استخر بزرگی که دست نخورده باقی مانده بود . افسوس و صد افسوس که کسی اجازه نداشت از این همه زیبایی استفاده کند ؛ چون خدای ناکرده ؛ امکان داشت نامحرمی از خانه ی همسایه ها ؛ ما تحفه ها را ببیند . هر وقت به حیاط قدم میگذاشتیم مثل این بود که به بیرون از خانه رفته باشیم ، مانتو شلوار و روسری . خدا پدر بابا را بیامرزد که سرکردن چادر را در حیاط خانه اجباری نکرده بود .معمار این خانه اگر بفهمد که قدر این همه زحمتی را که کشیده ما نمیدانیم و بی تفاوت از کنار آنها میگذریم به حتم ما را نخواهد بخشید . سونا و جکوزی هم بماند که کسی دل و دماغش را نداشت که بخواهد از آنها استفاده کند . زمانیکه مدرسه میرفتم بارها بچه ها به شوخی میگفتند :« ای بی معرفت ؛ استخر به این بزرگی توی خانه ی شما بدون استفاده افتاده و ما فقیر و فقرا باید کلی هزینه کنیم تا برای یکی دو ساعت بتوانیم تنی به آب بزنیم.»
آنقدر از این همه زیبایی دریغ و افسوس خوردم که زهرا را پاک فراموش کردم .دستم را به دور گردنش انداختم و گفتم :« مرا ببخش ؛ ناگهان حواسم پرت شد . خب حالا برایم تعریف کن که چی شده ؛ نبینم اینقدر ناراحت و توی هم باشی .»
شانه هایش را بالا انداخت و هیچ نگفت . او را بوسیدم و گفتم :« نمیخواهی برای خواهرت حرف بزنی ؟»
یکمرتبه زد زیر گریه . خدایا چه اتفاقی افتاده ؛ هیچ وقت زهرا را اینطور ندیده بودم او را در بغل گرفتم و بوسیدم و گفتم :« عزیز دلم چرا گریه میکنی ؟ بهتره هرچی توی دلت هست بیرون بریزی . مگر تو نمیخواستی بیاییم توی حیاط باهم حرف بزنیم ؛ خب حالا بگو .»
اشکهایش را با پشت دست پاک کرد و گفت :« هرچی تو دلمه میتونم برات بگم ؟»
دستان کوچک تنها موجود بی آزار خانه مان را بوسیدم و گفتم :« البته عزیزم .»
ـ میدونی مهتاب! تازه فهمیدم که حق با توست و این همه کشمکش هایی که با پدر داشتی ؛ بخاطر چه بود . حالا می فهمم چه میخواستی .مهتاب ؛ من خیلی تنها هستم و نه دوستی دارم و نه دختر هم سالی در فامیل . نگاه کن الان حدود یکماه از تابستان گذشته ؛ من چه کردم ! تمام دوستانم با دادن آخرین امتحان با هم قول و قرار گذاشتند تا در چند کلاس نام نویسی کنند و من فقط آنها را نگاه میکردم . خب من هم دلم میخواهد مثل آنها باشم و از تابستانم لذت ببرم ؛ نه اینکه تمام وقتم را بشینم توی خونه و بهترین تفریحم چند بازی کامپیوتری بچه گانه باشد .
خدایا !باورم نمیشد که پشت آن چهره ی مظلوم و صبور دردی نهفته باشد که اینطور او را آزار بدهد ؛ خدایا چقدر از او دور بودم ! آنقدر به فکر خودم بودم که به خواهر عزیزم هیچ توجهی نداشتم ؛ آن هم عزیزی که تا چندسال دیگر یکی مثل خودم میشد حالا میفهمم که چقدر رشد فکری بچه های امروزی زیاد شده ؛ هنگامیکه به سن او بودم ؛ حتی تا دوران راهنمایی ؛ از اینکه زندگی ام با دوستانم متفاوت است .نه به فکر تفریح با آنها بودم ونه گذراندن تابستان با شیوه ای خاص . حتی تا سال آخر راهنمایی نمیدانستم دخترهای هم سنم از چه مصاحبتی لذت میبرند و وقتی دور هم جمع میشوند درباره ی چه چیزهایی با هم صحبت میکنند . دوستانم هم مثل خودم پخمه و هالو بودند . من از دوران دبیرستان تفاوت ها را حس کردم و سعی کردم با آنها مبارزه کنم ؛ ولی زهر تازه کلاس پنجم را پشت سر گذاشته و متوجه اطرافش شده بود . اگر بخواهد همینطور پیش برود ممکن است در آینده دست به عمل احمقانه ای بزند که عواقب جبران ناپذیری به بار آورد . او را محکم در آغوش گرفتم و گفتم :« حتما با مادر حرف میزنم ؛ حق ما که از بین رفت ؛ به جهنم ! اما نمیگذارم حق تو پایمال شود .هر طور شده باید در هر کلاسی که 
دوست داری ثبت نام کنی .»
با خوشحالی دستش را به دور گردنم انداخت و مرا بوسید.
همانموقع به سراغ مادر رفتم . او طبق معمول در آشپزخانه مشغول کار بود . نمیدانم خدا این زن را چگونه آفریده که اینقدر عاشق کارخانه است و به تنهایی تمام مسئولیت سنگین این خانه بزرگ را به عهده گرفته است . زن با سلیقه ای است و از اینکه میز غذاش همیشه متفاوت باشد لذت میبرد .
مادر مشغول پوست کندن سیب زمینی بود . در یخچال را باز کردم مثل همیشه مادر چند نوع آب میوه گرفته و در بطری های مخصوص ؛ داخل یخچال گذاشته بود . دو لیوان آب پرتقال ریختم و روی میز گذاشتم . مادر لبخندی زد و گفت :«متشکرم ؛ چطور شده که دختر خوشگلم به ما افتخار دادند و از اتاقشان بیرون آمدند .»
ـ این حرف ها چیه میزنید ؛ خودتان میدونید که مشغول درس خواندن هستم هرچند میدانم که بی فایده است .
مادر میخواست چیزی بگوید که گفتم :« میبخشید ؛ بهتره این حرفهای بی نتیجه را کنار بگذاریم ؛ کار واجب تری دارم .»
مادر با تعجب نگاهم کرد و گفت :« اتفاقی افتاده!»
ـ فعلا نه ، شما برای تابستان زهرا برنامه ای ندارید ؟ نمیخواهید او را به کلاسی بفرستید؟ 
همانطور که با تعجب نگاهم میکرد گفت :« کلاس واسه چی ؟ نه ماه درس خوانده ؛ حالا وقت استراحتش است . ماشاالله شما همه تون بچه های با استعداد و درس خوانی هستید و احتیاج به کلاس ندارید .»
ناخودآگاه دهانم باز شد و گفتم :« چه حیف که این همه استعداد یکجا باید متوقف شود .»
مادر با دلخوری گفت :« دوباره شروع کردی .»
باز مثل همیشه زود از کوره در رفتم ؛ اما باید خودم را کنترل میکردم . حالا صحبت از من نبود ؛ میخواستم برای زهرا پا درمیانی کنم . اگر بخواهی حرفهای کنایه دار بزنم وضع را که بهتر نمیکنم ؛ خراب تر هم میکنم . سرم را به زیر انداختم و گفتم :« منظورم کلاس شنا ؛ نقاشی و امثال اینهاست . مامان ؛ زهرا با ما خیلی فرق داره ؛ او دیگه ماهان یا من که به نظرتان زیربار نمیروم ؛ نیست .او در این سن و سال فهمیده که با دوستانش خیلی متفاوت است . او دیگه بچه نیست ؛ دلش میخواهد مثل دیگران باشد ؛ از خوشی های زندگی لذت ببرد ؛ با دوستانش بیشتر در تماس باشد . آخه شما بگویید تفریح او در این تابستان لعنتی چیست ؟ مثل دخترهای نیم قرن پیش بشینه قلاب بافی و گلدوزی یاد بگیره . چون تکنولوژی پیشرفت کرده چند بازی کامپیوتری هم چاشنی این همه گشت و تفریحر کرده اید به خدا این راه و رسمش نیست . او از نسل جدیدی است ؛ خواسته هاش با ما زمین تا آسمان فرق داره . تا خدای ناکرده اتفاقی نیفتاده به او توجه بیشتری کنید . بهتره با پدر صحبت کنید و او را در یکی دو کلاس ثبت نام کنید و خودتان او را ببرید و بیاورید که مبادا دست از پا خطا کند .»
مادر چشم غره ای رفت که اهمیت ندادم . ازجا برخاستم و گفتم :« بگذارید تا حدودی آزادتر از ما باشد .» و بدون اینکه منتظر جوابی باشم به اتاقم رفتم .
نمیدانم چطور شد که حرفهایم روی مادر تاثیر گذاشت و با پدر صحبت کرد.هنوز چند روز نگذشته بود که زهرا را در کلاس نقاشی و زبان نام نویسی کردند . زهرا از خوشحال پردرآورده بود .هر از چندساعتی به سراغم می آمد و صورتم را غرق بوسه میکردو میگفت :« الهی قربون خواهر خوبم برم؛ برات دعا میکنم که هرچه از خدا بخواهی به تو بده .»
از آن روز روحیه زهرا بکلی عوض شد . یک لب بود وهزار خنده . هرکس هر دستوری میداد ؛ بدون چون وچرا انجام میداد و من از این وضع بسیار خوشحال بودم با خیال راحتتری به درس خواندن مشغول شدم ، هرچند که هیچ امیدی نداشتم ؛ البته نه به قبولی خودم ؛ چون اگر در کنکور شرکت میکردم ؛ میدانستم چنانچه جزو دو رقمی ها نباشم ؛ حتما جزو سه رقمی ها خواهم بود ؛ چون با یکبار روخوانی ساده کتابها ؛ مطالب چنان در حافظه ام می ماند که به راحتی تستها را میزدم .قربان بزرگی خدا بروم که این همه هوش و استعداد را به کسی داده بود که نمیتوانست از آن استفاده کند .
ناامیدی ام از این بود که میدانستم پدر اجازه نمیدهد در کنکور شرکت کنم . از اول هم گفته بود ؛ اما من زیر بار نرفتم و با سماجت مشغول درس خواندن بودم . به یاد روز کنکور افتادم ؛ چگونه پدر را راضی کنم تا بتوانم در جلسه شرکت کنم ؟ یعنی میشه معجزه ای اتفاق بیفته ؟ فقط و فقط به امید خدا بودم و بس. باید سعی کنم اخلاقم را خوب کنم و با مادر بیشتر کنار بیایم و هرچه پدر میگوید بدون چون و چرا بپذیرم ؛ شاید دلش به رحم بیاید ؛ توکل به خدا .

خاله مادرم ؛ عزیزجون ؛ بطور ناگهانی بعد از چند سال به ایران آمده و قراره امشب برای دیدن تنها دخترخواهرش ؛ که برایش خیلی عزیز است ؛ به خانه ی ما بیاید . از او خاطره ی چندانی ندارم ؛ فقط یادمه اون قدیما که خیلی بچه بودم رفت و آمد زیادی داشتیم . اما با بزرگ شدن ما این آمد و رفت ها کمرنگ و کمرنگ تر شد . اینطور که مامانی برایم تعریف کرده بود عزیزجون از زمان جوانی اش دختر خوشگل و خوش بر و رویی بود که هزار تا کشته و مرده داشت . از آن دخترهای بلایی که همه را سرکار میگذاشت و به پای چشمه میبرد و تشنه برمیگرداند . تا اینکه یک تاجر بسیار پولدار دل در گرو عشق او میگذارد ؛ اما با بی اعتنایی عزیزجون روبه رو میشود . اما او چنان عاشق و شیدا بود که قصد نداشت با یک بار شنیدن « نه » جا خالی کند . بهرحال آنقدر اصرار و پافشاری میکند ؛ تا بالاخره عزیزجون تن به ازدواج میدهد ؛ ولی چون هیچ علاقه ای به همسرش نداشت از همان اول سرناسازگاری میگذارد . آقا حسام برای اینکه بتواند قلب او را تسخیر کند از هیچ کاری کوتاهی نمیکند ؛ حتی تمام مال و اموالش را به نام عزیزجون میکند ؛ تا عشقش را به او ثابت کند اما متاسفانه هیچ فایده ای نداشته و همسر 
عزیزش روز به روز سردتر میشود تا اینکه آقا حسام طاقتش به آخر میرسد با داشتن دو تا پسر او را طلاق میدهد .
عزیزجون هم که هیچ وقت پول برایش ارزشی نداشته ؛ تمام اموالش را به او برمیگرداند و اقا حسام هم دست فرزندانش را میگیرد و از شهر و دیار میرود . عزیزجون که هنوز در حال و هوای جوانی به سر میبرده ؛ بعد از مدتی بچه ها را فراموش میکند و زندگی اش را از سر میگیرد .
چهارسال از جدایی شان نگذشته بود که با شاعر فقیری آشنا میشود که جز یک قلب پاک چیزی نداشته که به او هدیه دهد ؛ ایرج خان تمام عشق و علاقه ی خود را در قالب شعر ابراز میکرد و از آنجایی که عزیزجون یک زن احساسی و رمانتیک بود یک دل نه صد دل عاشق او میشود . هرچند که خانواده دو طرف با این وصلت مخالف بودند ؛ اما آنها بی اعتنا به حرفهای اطرافیان با هم ازدواج میکنند ؛ اوایل زندگی شان جز زمزمه های عاشقانه حرفی برای گفتن نداشتند ؛ اما کم کم متوجه میشوند که زندگی خرج دارد و با «دوستت دارم و بدون تو می میرم » شکم را نمیشود سیر کرد . ایرج خان که شاعر معروفی نبوده ؛ مجبور میشود مجموعه اشعار خود را به قیمت ارزان بفروشد تا بتواند خرج چند ماهشان را درآورد و دوباره بی پولی و بیکاری .
چنان عرصه بر آنها تنگ میشود که ایرج خان برای تامین هزینه زندگی دست به هرکاری میزند ؛ از دست فروشی گرفته تاهر کار سختی و چون خانواده ها از اول با این ازدواج مخالف بودند ؛ هیچ کمکی به آنها نمیکنند . البته ایرج خان و عزیزجون هم کسی نبودند که زیر بار منت دیگران بروند و همیشه سعی میکردند با سیلی صورتشان را سرخ نگه دارند ؛ حتی من که خواهرش بودم از زندگی سخت آنها خبر نداشتم ؛ تا اینکه یک روز پدربزرگت ایرج خان را درحال دست فروشی می بیند . آن روز وقتی به خانه آمد خیلی دمغ و ناراحت بود ؛ گفت :« حیف مرد به این بزرگی که هیچ کس قدرش را نمیداند . ناسلامتی ما قوم و خویش هستیم واز حال هم با خبر نیستیم .»
فردای همان روز بدون اینکه ایرج خان بفهمد کاری در یکی از روزنامه های دولتی برایش پیدا کرد و کم کم زندگی آنها رنگ و بویی گرفت . برعکس آنچه دیگران فکر میکردند ؛ که زندگی آنها دوام چندانی نخواهد داشت ؛ روز به روز زندگی شان محکم تر و عشق و علاقه شان بهم بیشتر میشد و با آمدن شایان این خوشبختی کامل شد . اما هنوز پنج سال از رویاهای کودکانه شایان نگذشته بود که دست بی رحم روزگار او را از نعمت پدر محروم کرد و ایرج خان در یک حادثه رانندگی کشته شد .
* * * 
عزیزجون با یه بغل سوغات به همراه مامانی از راه رسیدند ؛ عزیزجون با دیدن مادر دو دستی به سینه اش کوبید و گفت :« الهی خاله فدات بشه ؛ قربان قد و بالات برم . ماشاالله ؛ ماشاالله مثل قالی کرمون می مونی .»
بعد مادر را محکم در آغوش گرفت و رو کرد به پدر و گفت :« آقای سهامی قدر این زن را بدان که لعبت گیرت اومده .»
پدر درحالیکه سرش را به زیر انداخته بود گفت :« برمنکرش لعنت ؛ حالا بفرمایید تو ؛ اینطور که بده .»
ـ خدا مرگم بده ؛ وقتی هلا را می بینم اینقدر ذوق زده میشم که پاک آداب معاشرت یادم میره ؛ بهرحال مرا ببخشید ؛ از همه تون معذرت میخواهم .
بعد از اینکه با ماهان احوالپرسی کرد به طرف من آمد و گفت :« تو باید مهتاب باشی ؛ ماشاالله نسبت به چند سال پیش چه قدی کشیدی ؛ اونموقع یه فسقل بچه شیطون بودی ؛ حالا می بینم برای خودت خانمی شدی .»
و مرا در آغوش کشید و بعد هم به سراغ زهرا رفت و او را بوسید و دست او را گرفت و به سمت سالن پذیرایی به راه افتاد . هنوز روی مبل درست جا نگرفته بود که گفت :« بچه ها بدتان نیاد اما هیچ کدامتون به زیبایی مادرتان نشدید. »
حقیقتا هم راست میگفت ؛ مادر غیر از زیبایی خدادای ؛ جذاب و لوند هم بود . با قدی بلند و هیکلی موزون ؛ با اینکه سه تا شکم زاییده بود تکان نخورده بود .
مامانی گفت :« تو هم چون هلا را خیلی دوست داری ؛ هیچ کس به نظرت نمیاد .»
عزیزجون قیافه ی حق به جانبی گرفت و گفت :« مگر وجود داره !«
مادر لبخندی زد و گفت :« عزیزجون اینقدر مرا خجالت ندهید ؛ منهم اگر چیزی به ارث بردم از شما بوده .»
پدر با شوخی گفت :« خوب تعارف برای هم تکه پاره میکنید ؛ خب اصل حالتون چطوره ؟ فرزاد و هومن چطور هستند ؟»
عزیزجون در حالیکه سیگار روشن میکرد گفت :« اونها هم خوب هستند ؛ سلام رساندند .»
پدر گفت :« ما که هیچ وقت محبتهای آنها را فراموش نمیکنیم .»
عزیزجون اخم هایش را درهم کرد و گفت :« این چه حرفی است که میزنید ؛ وظیفه شونه ؛ اونها جونشون در میره برای اینکه یکی از بستگان به اروپا بروند . آقای سهامی خودتان که میدانید ؛ درد غربت بد چیزی است ؛ آدمیزاد اگر سالهای سال هم در یه کشور دیگه باشه باز هم غریبه . به قول بچه ها هیچ جای دنیا ایرون نمیشه . خیلی دلشان میخواهد که شایان را هم به اروپا بکشانند اما او هنوز یکسال دیگه از درسش مانده ؛ تا ببینیم خدا چه میخواهد .»
مادر گفت :« راستی چرا آقا شایان تشریف نیاوردند ؟»
عزیزجون گفت :« اتفاقا خیلی دلش میخواست بیادی شماها را ببیند ؛ اما متاسفانه فردا امتحان داشت ؛ ترم تابستانه گرفته ؛ ان شالله در یک فرصت دیگه . خب راستی ماهان ؛ کوچولویی در راه نداری ؟»
ماهان گفت :« نه ؛ حالا زوده .»
عزیزجون گفت :« آفرین ؛ حق با توست . تا جوان هستی از زندگی ات لذت ببر و خوش بگذران که وقتی بچه دار شدی وقت سرخاراندن نداری و تا چشم بهم بزنی می بینی جوانی ات گذشت و هیچ استفاده ای از آن نکردی .»
عزیزجون زن خوشگذرانی بود که زندگی را هیچ وقت سخت نمیگرفت و غم بع دلش راه نمیداد . تنها سرمایه او یه آپارتمان فسقلی در کرج بود و تنها درآمدش حقوق بازنشستگی اش بود . البته فرزاد و هومن هم خیلی زیر پر و بال او و شایان را میگرفتند .به غیر از مقرری ماهانه که برای آنها معین کرده بودند ؛ کلیه مخارج دانشگاه شایان هم به دوش آنها بود ؛ اما با این حال نه یک ریال پس انداز داشت و نه به فکر یک ساعت دیگرش بود . با این حال او آنقدر خوش تیپ و با کلاس میگشت که هرکس او را می دید ؛ فکر میکرد زن پولداری است . تا حالا چند مرتبه پوست صورتش را کشیده بود ؛ موهایش را هربار به رنگی در می آورد ؛ ناخن هایش همیشه لاک زده بود و جدیدترین و شیک ترین لباسها را میپوشید . همانطور که به ماهان نصیحت میکرد ؛ خودش همه عمرش را خوش گذرانده بود ؛ چه قبل از بچه دار شدن و چه بعد از آن . ده ؛ دوازده سال از مادربزرگ بزرگتر بود ؛ اما وقتی کنار هم قرار میگرفتند همسن به نظر می آمدند . برای خودش زندگی میکرد و هیچ وقت زیر بار زور نمیرفت . با اینکه میدانست پدرم به حجاب خیلی اهمیت میدهد از همان روز اول بدون حجاب جلو پدرم حاضر میشد و با شوخی میگفت :« شما 
ناراحتید ؛ نگاه نکنید ؛ چشماتون را درویش کنید .»
و آنقدر سر به سرپدر گذاشته بود که او تسلیم شده بود .
عزیزجون همانطور که مشغول پوست کندن خیار بود رو کرد به من و گفت :« خب مهتاب جون تو چه کار میکنی ؛ درست تمام شده ؟»
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم :« هیچی ؛ دیپلمم را گرفته ام و حالا نشسته ام توی خونه ؛ منتظر بخت و اقبال .»
پدر چشم غره ای به من رفت ، ولی اهمیتی ندادم . عزیزجون گفت :« بخت و اقبال ! یعنی چه ؟»
گفتم :« یعنی اینکه ببینیم قسمتان از این دنیا چه میشه .»
او گفت :« مگر نمیخواهی درست را ادامه دهی ؟»
با بی تفاوتی سرم را تکان دادم . عزیزجون با عصبانیت رو کرد به پدر و گفت :« این دختر چی میگه ؟ زمان ما که به تحصیلات زیاد اهمیت نمیدادند ؛ شما همه تون به دنبال درس و دانشگاه بودید ولی حالا که حرف اصلی را در این مملکت درس میزند و تمام خانواده ها ؛ نه تنها به خاطر اعتبار علم ؛ بلکه از روی چشم و هم چشمی سعی دارند که بچه هایشان را با ضرب و زور کلاس کنکور و کلاس خصوصی به دانشگاه بفرستند ؛ دخترهای شما که از هوش و استعداد بالایی برخوردارند ؛ نمیخواهند درس بخوانند !؟»
نمیدانم چرا دل و جرئتم با آمدن عزیزجون چند برابر شده بود . شاید از اینکه او را زنی مستقل و با درایت میدانستم که از نعمت های خداوندی به نحو احسن استفاده میکرد ؛ دلم میخواست الگوی زندگی ام او باشد و ناگهان جان گرفتم گفتم :« من عاشق درس خواندن هستم اما متاسفانه بزرگترها نمی گذراند. »
عزیزجون اخم هایش را درهم کرد و به پدر گفت :«یعنی شما نمیخواهید دخترانتان تحصیل بکنند .»
پدر کمی درون مبلش جا به جا شد و گفت :« جامعه کنونی ما نسبت به چندسال پیش خیلی فرق کرده ؛ اتفاقا جو دانشگاه از همه جا بدتر است . من شخصا ترجیح میدهم که دخترم را هرچه زودتر به خانه بخت بفرستم . مهین خانم ؛ شما دختر ندارید که بدانید چه مسئولیت سنگینی به عهده تان است .»
عزیزجون گفت :« از پدری به فهمیدگی شما بعیده که چنین طرز فکری داشته باشید ؛ پس باید در دانشگاه ها را ببندند . هلا نظر تو چیه ؟ تو هم با آقای سهامی موافقی ؟»
مادر گفت :« من این همه درس خواندم ؛ چه استفاده ای از آن کردم ؟ هیچی حالا برای مرد ؛ که میخواهد نان آور خانواده باشد ؛ یه چیزی . ولی برای دختر ؛ من هم الزامی نمی بینم .»
عزیزجون سرش را با تاسف تکان داد و گفت :« به به ؛ خیلی طرز فکرتان نسبت به چندین سال پیش تغییر کرده ؛ تو از دانسته هایت هیچ استفاده ای نکرده ای ؟ رشد فکری ات در تربیت فرزندانت موثر نبوده ؟ این همه زن درس خواندند و به دانشگاه رفتند و در حساس ترین مراکز با مردها رقابت دارند . پس شما می فرمایید که کار همه ی اینها اشتباه است و زنها باید بشینند توی خانه و خانه داری بکنند ؛ این طرز فکر از شما خیلی دور است . حالا از این ها گذشته ؛ چرا نمی گذارید خودش برای آینده اش تصمیم بگیرد ؟ بچه که نیست . این فرصت را از او نگیرید و بگذارید تا درخانه شماست به خواسته هایش برسد .هیچ جای دنیا مثل خانه پدری امن نیست ؛ او را دلسرد نکنید .
آقای سهامی ! شما که خودتان بهترین دوران را گذرانده اید ؛ حالا این همه سختگیری برای چیست ؟ از هر چه بگذریئ ؛ همانطور که دخترها تحصیلات همسرشان برایشان مهم است ؛ مردها هم همین نظریه را دارند . حالا قولش را به من بدهید که بگذارید مهتاب به درسش ادامه دهد .»
پدر درحالیکه متفکرانه به نقطه ای خیره شده بود گفت :« مهین خانم شما نمیدانید در جامعه چه میگذرد . بهرحال باید فکرکنم ؛اما این قول را میدهم که با دید باز به این موضوع نگاه کنم .»
عزیزجون زیر چشمی نگاهی به پدر کرد و گفت :« حتما ؟!»
پدر به اجبار لبخندی زد و گفت :«حتما .»
از مادر در تعجب بودم . او هم به همین راحتی میتوانست نظر پدر را عوض کند ؛ اما چرا اینقدر در مقابل او سست بود و هرچه او می گفت بدون چون و چرا انجام میداد .
آن شب تا پاسی از شب به شوخی و جوکهای بامزه عزیز جون سپری شد . روحیه او را بارها و بارها تحسین کردم ؛ مثل اینکه هیچ وقت غباری از غم بر دل او ننشسته بود ؛ هرچند که با مشکلات زیادی روبه رو بوده ؛ اما به قول مامانی آن چنان اعتماد به نفس بالایی داشته که همه را با صبر و شکیبایی پشت سر گذاشته است . ای کاش من هم میتوانستم مثل او باشم . زندگی را تفریح و خوشی می دید و به گفته خودش غم و غصه در دلش جایی نداشت .
از فردای آن روز پدر با من قهر کرد ؛ جواب سلامم را زیر لبی میداد و کلمه ای با من هم صحبت نشد و به مادر گفته بود :« حقش نبود این نمک نشناس جلوی غریبه اسرار زندگی مان را برملا کند . به کسی چه مربوطه که ما چه میکنیم ؛ هرکس زندگی خصوصی اش به خودش مربوط است ؛ حالا این الف بچه نشسته شکایت مرا به خاله خانم میکند ؟ امان از دست این دختر ؛ قصد داشتم اجازه بدهم تا خودش از بین خواستگارانش یکی را انتخاب کند ؛ اما حالا قضیه فرق کرده . به اولین کسی که در این خانه را بزند جواب مثبت میدهم تا هر غلطی که دلش خواست بکند . دختر بزرگ کردم یا دشمن ؛ مگر ماهان نیست ؛ مطیع ؛ بردبار ؛ صبور و نمونه یک زن به تمام معنا ؛ خدا هم به پاداش نیت خوبش ؛ همسر به این خوبی نصیبش کرد . این نیم وجب قد و بالا برای من دم در آورده و میخواهد راه و رسم زندگی را به من یاد بدهد . بهتره بهش بگی کور خوندی ؛ تا وقتی که توی این خونه هستی ؛ اربابت من هستم و از دستورات من پیروی میکنی .»
نه مادر در مقابل حرفهای پدر توانست از من دفاع کند ؛ نه ماهان و نه محمد آقا . پدر پایش را در یک کفش کرده بود که باید هرچه زودتر ازدواج کنم و مرا با اولین خواستگار به خانه بخت میفرستد.
از آن روز به بعد غم و غصه ام صد برابر شد ؛ کتاب را بستم و به گوشه ای پرتاب کردم . در را به روی خود بستم و جز گریه ؛ هیچ مونسی برای خود ندیدم . ماهان و مامان خیلی سعی میکردند که مرا از آن حال و هوا بیرون بیارند ؛ اما بی فایده بود . از زندگی خسته شده بودم . از زمانه و روزگار به شدت متنفر بودم و حتی طاقت دیدن کسی را نداشتم . دلم میخواست یک جوری به پدر بفهمانم که کارش اشتباه است ؛ اما چگونه ؟!او مرد قلدر و زورگویی بود که حرف هیچ کس را قبول نمیکرد . حالا می فهمم که مادر چقدر مظلوم واقع شده . او شاید برای تداوم زندگی اش اینقدر کوتاه می آمد ؛ چون میدانست پدر مرد یک دنده و لجبازی است و برای اینکه حریم زندگی اش حفظ شود سکوت میکرد .
پدر همه چیز را در زندگی مرفهی که برایمان فراهم ساخته بود می دید . هر وقت صحبت میشد می گفت :
ـ من اندازه شما بودم حسرت یه لباس نوبه دلم بود ؛ برای خرید یه دفتر باید آن قدر به این در و آن در میزدم تا بتوانم آن را تهیه کنم . از سن نه سالگی علاوه بر درس خواندن ؛کار هم میکردم . از روزنامه فروشی گرفته تا هر کار حلالی ؛ که بتوانم لقمه نانی برای خانواده بی سرپرستم تهیه کنم . چندبار از درد سنگین بی کسی و کار زیاد قصد داشتم ترک تحصیل کنم ؛ اما مادر خدابیامرزم نگذاشت . او میگفت :« اگر شده برم خونه ی مردم کلفتی ؛ نمی گذارم بچه هایم بی سواد بار بیایند . من و پدرت هرچه کشیدیم از بی سوادی بود . اگر اون خدابیامرز سواد داشت بی خود کاغذی را که همه ی حق و حقوق زندگی اش بود امضا نمیکرد و آخرش هم از غصه دق مرگ نمیشد . حالا با چنگ و دندان هم که شده زندگی را دو دستی چسبیده ام و یا نان خشک هم که شده شما را به عرصه می رسانم .»
همین کار را هم کرد و به هر بدبختی بود ما درسمان را ادامه دادیم و چون سختی ها را تحمل کردیم حالا قدر عافیت را میدانیم . ولی تو نمک نشناس همه چیز برایت مهیاست و اینقدر ناشکری چه چیزی خواستی که برایت کم گذاشته ام ؟ خب ، من هم اعتقاداتی دارم . همه حاضر شدند مرا بپذیرند جز تو وروجک که هر روز و هر ساعت اعصابم را به نوعی خرد میکنی ؛ بابا چی از جونم میخواهی اگر پدر بدی هستم زودتر از اینجا برو . اگر نشستی که من اجازه بدهم با دوستانت هرجا دوست داری بری ؛ خودت میدونی چنین پدری نیستم . چرا با دختر عمو و دختر عمه هایت رفت و آمد نمیکنی ؟ چون آنها برای خودشان خانمی شده اند و اهل جلف بازی و این جور برنامه ها نیستند ؛ در اصل گروه خونی تون بهم نمیخوره .
نه ؛ باباجون من کلاه بی غیرتی سرم نگذاشتم که دخترم را یه لحظه توی خونه نبینم و هر وقت بپرسم ؛ بگویند با دوستانش برای خرید رفته ؛ یا به کلاس رفته . هرچی بخواهی در این خانه حاضره . چرا استفاده نمیکنی ؛ چرا قدراین همه نعمت را نمیدانی .»
این حرفهایی بود که پدر همیشه تحویلم میداد . او فکر میکرد زندگی فقط پول است و آنهایی که وضع مالی خوبی ندارند ؛ یا در حد متوسط زندگی میکنند ؛ بدبخت و بیچاره هستند و هیچ لذتی از زندگی نمی برند .
نیلوفر دوست خودم ؛ پدر و مادرش هر دو فرهنگی بودند ؛ اما زندگی ایده آلی داشتند که همیشه غبطه آنها را میخوردم ؛ با همان حقوق معلمی عشق دنیا را میکردند . از گردش و تفریح گرفته تا مهمانی های خانوادگی و دوستانه ؛ همه و همه روی برنامه بود ؛ حتی یک شب دور هم جمع میشدند و مشکلاتشان را با هم در میان میگذاشتند . تابستانها به شهرهای شمالی و خوش آب و هوا میرفتند و ایام عید به شهرهای جنوبی .نیلوفر همیشه از پدر و مادرش بعنوان دو دوست یاد میکرد و میگفت هر ناراحتی و مشکلی که داشته باشد از آنها راهنمایی میخواهد .
حالا ما با این همه مال و اموال ؛ پدر و مادر تحصیل کرده ؛ سهممان اززندگی چیست ؟ هیچ حسرت به دل ماندن و بس . برنامه هرسال ؛ تکرار برنامه سال قبل به مدرسه می رویم و می آییم ؛ هرچند هفته یکبار بستگان را می بینیم . ماه های مخصوصی مجالش روضه خوانی و سفره برگزار میشود ؛ ایام عید هم طبق معمول خونه را از شیرینی و میوه و آجیل پر میکنیم و به انتظار مهمانهای نوروزی می نشینیم و جایزه مان در تابستان این است که مثل هر سال بار و بنه مان را جمع کنیم و با چهار تا از خودمان بدتر همسفر شویم ؛ ده روزی را در ویلای شمال بگذرانیم که آنجا هم کمتر از خانه نیست ؛ فقط از شلوغی خبری نیست و آن چنان سکوت مرگباری حاکم است که غم و غصه بیشتر به سراغمان می آید ؛ سواحل زیبای دریای خزر را می بینیم و آه حسرت بر دلمان می نشیند که فقط میتوانیم از دور آن را تماشا کنیم ؛ حتی نزدیک شدن به دریا جرم محسوب میوشد ؛ شاید کسی چندین کیلومتر آنطرف تر با دوربین فقط و فقط ویلای ما را دید بزند .
بعد هم دوباره وسایلمان را جمع میکنیم و به مشهد میرویم . ای کاش آنجا مرا به حال خود بگذارند تا بتوانم به گوشه ای از حرم پناه برم و در خلوتگه بار با او در کمال آرامش نجوا کنم ؛ افسوس و صد افسوس که آنجا هم زور و اجبار است . هر روز باید با آنها به حرم برویم بعد سری به بازار بزنیم و عصر خسته و کوفته به هتل برگردیم و چندجای تفریحی را هم ببینیم .
حالا آیا من خوشبختم یا نیلوفر؟ هرچه به گذشته نگاه میکنم بیشتر غصه میخورم ؛ دیگر حتی حرفهای شادی هم مرا تسلی نمیدهد . چگونه میتوانم گذشته را فراموش کنم و به فکر آینده ی نامعلومم هم نباشم . دلم میخواهد به هیچ چیز و هیچ کس فکر نکنم ؛ ولی مگر میشود ؟ هر چیز کوچکی در این خانه ی لعنتی مرا به یاد خاطره ای تلخ می اندازد . سرم به شدت درد میکند و قرص آرام بخشی که یک ساعت پیش خورده ام ؛ نتوانسته آرامم کند . بی حال به روی تخت افتاده ام ؛ اما افکارم درهمه جا پرسه میزند . تصاویر مبهمی را می بینم که خیلی از آنها برایم ناآشناست . نمیدانم چه اصراری دارم که با آنها ارتباط برقرار کنم ؛ اما کم کم همه چیز محو میشوند.

روز جمعه بود و مثل همه ی جمعه ها دلگیر و دلتنگ؛ با بی حوصلگی مشغول خواندن رمانی بودم که صدای زنگ بلند شد.از گوشه پنجره به حیاط نگاه کردم.مامانی بود.باورم نمیشد که او سرزده به خانه ی ما آمده باشد.یک آن خواستم در اتاقم را باز کنم و به استقبالش بروم که یادم افتاد پدر درخانه است با دلخوری به سمت میز مطالعه رفتم و مشغول خواندن رمان شدم .ساعتی از آمدن مامانی نگذشته بود که خودش به سراغم آمد . در همان چهارچوب در ؛ او را در بغل گرفتم و از دلتنگی اشکم سرازیر شد . او مرا بوسید و گفت : « به به ؛ نوه ی بی معرفت ؛ یه حال و احوالی از مامانی ات نمیپرسی ؟ نه تلفنی ؛ نه خبری ؛ سری هم که به این پیرزن نمیزنی .»
درحالیکه اشکهایم را پاک میکردم گفتم :«به خدا اینطور نیست ؛ دلم براتون یه ذره شده بود. چه کسی بهتر از شما حال مرا می فهمد ؛ ولی همانطور که حتما در جریان هستید ؛ اعتصاب کرده ام ؛ آن هم از نوع حادش .دیگه تحملم تمام شده ؛ باید یه نفر توی این خونه حرف مرا بفهمد . از اینکه چند روزی قهر و دوباره آشتی کنم چه فایده دارد ؛ باید تکلیفم را روشن کنم .»
ـ حالا نمیخواهی مرا به اتاقت دعوت کنی .
با دستپاچگی گفتم : « وای خدا مرگم بده ؛ بفرمایید ؛ بفرمایید . ببخشید که اینجا اینقدر نامرتب است . » در حالیکه روی مبل گوشه ی اتاق می نشست گفت :« دستت درد نکنه خب چه کار میکردی ؟»
به آهستگی گفتم :« کتاب میخواندم .»
ـ چرا اینقدر آروم حرف میزنی؟
ـ آخه از اون کتابهای ممنوعه است ؛ البته توی این خونه .
ـ حتما داشتی رمان میخوندی .
سرم را تکان دادم و گفتم :« آنقدر فکرم بهم ریخته که حوصله هیچ کاری را ندارم . اما بهرحال بهتر از بیکاری است . باید بهرصورت که شده جلوی این سکوت وحشتناک را گرفت .»
ـ چرا اینقدر خودت را عذاب میدهی ؟ در این دخمه خودت را حبس کردی که چه شود ؟ اگر فکر میکنی که پدرت یه ریزه از عقایدش دست برمیدارد ؛ یا عقب میکشد ؛ بدان که سخت در اشتباهی . او سالهای سال است که اینطور زندگی کرده ؛ حالا درست یا غلط ؛ نمیدانم . ولی او به این عقاید ایمان دارد ؛ حاضر است سرش را بدهد اما کوتاه نیاید.
عزیزم ! تو با کی مبارزه میکنی ؟ با کسی که عاشقش هستی ؟ هرکه نداند ؛ من که میدانم چقدر او را دوست داری ؛ تو حاضری یه مو از سر پدرت کم شود ؟... پس چرا اینقدر خون به دلش میکنی ؟ یه آن سکته میکند و تمام . آن وقت چه میکنی !خودت خوب میدانی که خود من یکی از مخالفان سرسخت او هستم ؛ کم همدیگر را می بینیم و احترام هم را نگه میداریم . پس فکر نکن این حرفهایی که میزنم برای طرفداری از اوست و حق را به او میدهم ؛ نه عزیز دلم ! من با تو هم عقیده هستم . زندگی مال توست ؛ پس باید خودت تصمیم بگیری و ما بزرگترها ؛ مخصوصا پدر و مادرت ؛ فقط درحد راهنمایی و کمک باید انجام وظیفه بکنیم ؛ نه اینکه با زور و اجحاف نظرمان را تحمیل کنیم . همانطور که گفتم او سالهاست که اینطور شکل گرفت و تا حالا کسی نتوانسته او را تغییر دهد . مهتاب ؛ بگذار رک و پوست کنده بهت بگم ؛ پدرت دیگه اون سهامی قدیمی نیست . اون داره از کف میره . با من حرف میزنه اما فکرش جای دیگری است . به من نگاه میکنه اما ته نگاهش به در اتاق توست .او منتظره ، منتظره که هر لحظه در این اتاق باز بشه و تو به آغوشش پناه ببری ؛ آیا تا به حال متوجه نشده ای که او هم عاشقانه تو را دوست دارد ؟ 
تنها کسی که تا حالا رودر روی او ایستاده و جواب بی منطقی هایش را داده ؛ تو هستی . ببین توی این چه کسی تا حالا روی حرف پدرت حرف زده جز تو . پس بدان خیلی دوستت داره که توانسته تا این حد تحملت کنه . او کسی نیست که زیر بار کسی بره . بهتره دست از لجاجت برداری و بروی روی پدرت را ببوسی.
خدا میداند که چقدر دلم هوای پدر را کرده بود ؛ خدا میداند که با گفته های مامانی برای دیدن روی ماه پدر دلم پرپر میزد ؛ خدا میداند که چقدر دلم میخواست آن دستان مردانه اش را در دست بگیرم و بر آنها بوسه بزنم و خود را در آغوش او بیندازم و نفس گرم او را حس کنم . خودم هم خوب میدانستم که برای پدر با بقیه فرق دارم . درحالیکه قلبم به مانند گنجشکی می تپید اشک از چشمانم سرازیر شد . گفتم :« به خدا دلم برایش یه ذره شده ؛ باور نمیکنید این مدت بر من چه گذشته . هر روز از پشت پنجره آمدن و رفتنش را تماشا میکنم ؛ هر روز منتظر خبر خوشی هستم ؛ اما هیچ وقت این رویا به حقیقت نپیوسته است . مامانی ؛ من میترسم ؛ از آینده از خودم و از پدر ؛ خودم هم خوب میدانم که خدای ناکرده اگر اتفاقی برای پدر بیفتد تا آخر عمر خودم را نخواهم بخشید ؛ فکر میکنید که اگر کسی دو ؛ سه هفته تنها در اتاقی محبوس بماند چه فکرهایی به سراغش می آید ؟ کابوس های شبانه ؛ خاطرات تلخ گذشته . باور کنید تمام این سختی ها را تحمل کردم تا شاید بتوانم راه نجاتی پیدا کنم ؛ اما کدام راه ! خودم هم سفیل و سرگردان و مستاصل مانده ام . آخه من با پدر ؛ که دیوانه وار دوستش دارم ؛ 
نمیتوانم کنار بیایم و عقایدش را بپذیرم . حالا شما بگویید چگونه میتوانم با مردی که هیچ شناختی از او ندارم و علاقه ای در کار نیست کنار بیایم ؟»
مامانی به کنارم آمد و صورتم را بوسید و گفت :« میدانم ! حق با توست ، ولی من پیام آور خبرهای خوشی هستم .»
با تعجب نگاهش کردم ؛ مامانی گفت :« اینطور نگاهم نکن ؛ من یه خواستگار خوب برایت پیدا کردم که به احتمال زیاد همان کسی است که تو میخواهی .»
ـ پدر چی ؟
ـ او هم راضی خواهد شد .
ـ مامانی سر به سرم نگذارید ؛ آخه این طرف کیست که هم مورد قبول من باشد و هم پدر ؛ اصلا همچین چیزی امکان ندارد .
مامانی لبخندی زد و گفت :«عزیزم ؛ نه سر به سرت میگذارم و نه قصد شوهی دارم . تو بلندشو برو هرچه زودتر پدرت را ببوس و با او آشتی کن و جو این خانه را از این حال و هوا بیرون بیار ؛ بقیه کارها را به من بسپار .»
ـ آخه مامانی ؛ من قصد ازدواج ندارم . دلم میخواهد یه جوری پدر راضی شود که بگذارد درس بخوانم . من ...
او به میان حرفم آمد و گفت : نعوذبالله ؛ چه حرفهایی میزنی ؛ پدرت به هیچ عنوان با ماندن و در این خانه و ادامه تحصیلت موافقت نخواهد کرد . این زندگی هم به قول خودت چه فایده ای دارد . دو روز قهر ؛ دو روز آشتی ؛ پس باید یه جا تمام شود .»
حق با مامانی بود ؛ حالا که میخواهند هر طور شده مرا از این خانه بیرون کنند ؛ بگذار به عقد کسی در بیایم که لااقل خودم قبولش داشته باشم . گفتم :« حالا این آقا داماد کی هست ؟»
ـ تو قول بده بعد از اینکه حرفهایم را زدم به سراغ پدرت بروی و رویش را ببوسی ، تا من همه ی ماجرا را برایت تعریف کنم و اگر موافق باشی به پدرت بگویم .
از اینکه مامانی مرا آدم حساب کرده و اول آمده بود با من مشورت کند ؛ تا اگر راضی بودم به پدر و مادر بگوید ؛ خوشحال شدم و به او قول دادم .
ـ این داماد خوشبخت کسی نیست جز شایان پسر عزیزجون . همان شب از تو خیلی خوشش آمده و از آنجایی که به دنبال یه دختر خوب برای شایان است ؛ از من خواست که با تو صحبت کنم و اگر نظرت موافق بود ؛ بعد با پدر و مادرت در میان بگذارم . با تعجب گفتم :« شایان ! همان پسربچه دست و پا چلفتی بچه ننه را می گویید ؟» مامانی لبخندی زد و گفت :« حالا برای خودش مردی شده ؛ باید او را ببینی . خوش تیپ و خوش قیافه و تا دلت بخواهد اهل دل . حالا بگذار ... حالا بگذار شمه ای از زندگی شایان برایت بگویم . بیست چهار سال سن دارد دانشجوی سال سوم رشته مدیریت است ولی از لحاظ مالی وضعیت آن چنانی ندارد ؛ از نظر ظاهری خوش تیپ و خوش قیافه است ؛ اخلاق هم کپی مادرش است . اهل دل ؛ عاشق تنوع و گشت و تفریح ؛ در ضمن پسر دست و دل بازی است . این کلیه اطلاعاتی است که من دارم ؛ حالا چی میگی ؟
آب دهانم را به سختی قورت دادم و گفتم :« نمیدانم چی بگم . حالا نظر ... نظر شما چیست ؟»
مامانی کمی فکرکرد و گفت :« به نظر من هیچ کس کامل نیست ؛ بهرحال هر کسی محسنات و معایبی دارد . شایان پسر فعال و اکتیوی نیست . میدونی که عزیزجون او را کمی لوس بار آورده و همیشه هر چه خواسته برایش مهیا کرده و شاید علت تنبلی او همین باشد ؛ اما این حرفهایی که میزنم دلیل نمیشه که او پسر خوبی نباشه ؛ بعد از ازدواج ؛ زن و شوهر خیلی میتوانند بر روی هم تاثیر گذار باشند و نکات منفی یکدیگر را خنثی کنند ؛ همیشه زن و مرد نیمه ی دوم یکدیگر هستند . شما هر دو جوان هستید ؛ باید دست به دست هم بدهید تا بتوانید یک زندگی ایده آل بسازید .» 
حرفی برای گفتن نداشتم ؛ ساکت و آرام به نقطه ای خیره شده بودم . مامانی چند بار صدایم زد :« مهتاب ؛ مهتاب . هی دختر کجایی !نظرت چیه ؟ »
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم :« هیچ وقت موضوع ازدواج را جدی نگرفته ام آنقدر آرزو برای آینده ام درسر می پرورانم که به تنها چیزی که فکر نمیکنم وجود مردی در زندگی ام است و حالا تصمیم گیری برایم مشکله .»
ـ دخترم خوب فکرهایت را بکن و عجولانه تصمیم نگیر. من چند روز دیگه باهات تماس میگیرم ؛ اگه جوابت مثبت بود ؛ اونوقت با پدرت صحبت میکنم . حالا بلندشو برویم پیش پدرت .»
حال عجیبی داشتمم ؛ خدا میدونه که چقدر دلم برایش تنگ شده بود . از اینکه مامانی پا پیش گذاشته بود خوشحال بودم ؛ به سرعت از جا برخاستم و به همراه مامانی بعد از ده روز از اتاقم بیرون آمدم . پدر مثل همیشه ؛ روی مبلش نشسته و مشغول مطالعه ی کتابی بود ؛ چند لحظه در جای خود ایستادم و او را برانداز کردم . متانت ؛ وقار و شخصیت از سر و رویش می بارید . ناگهان دلم برایش پر کشید و شتابان به سویش رفتم . او که غرق مطالعه بود ؛ تا رسیدن من به بالای سرش متوجه حضورم نشد . وقتی سایه ام بر روی کتابش افتاد ؛ سرش را بالا آورد و با دیدن من تعجب کرد و گفت :« مهتاب ... بابا ؛ آمدی !»
دیگر نتوانستم طاقت بیاورم ؛ خودم را در بغلش انداختم و او را بوسیدم ؛ پدر بدون اینکه کلامی به زبان بیاورد سرش را در لابه لای موهایم پنهان کرده بود و مرا به سینه می فشرد. پس او هم به اندازه من از این دوری ناراحت و دلتنگ بود .به ناگهان خودم را موجودی خودخواه و بی عاطفه دیدم که غیر از خودم هیچ کس را نمی دیدم ؛ چقدر چندش آور شده بودم و به شدت احساس گناه میکردم . پدر در حالیکه سعی میکرد جلوی بغضش را بگیرد گفت :« هیچ وقت فکر نمیکردم تا این حد پدر بدی باشم که دختر عزیزم ده روز حاضر به دیدنم نباشد .»
همانطور که آرام آرام اشکم بر روی شانه های پدر سرازیر میریخت گفتم :« تو را به خدا دلم را بیشتر از این نسوزان ، خیلی دوستت دارم .»
آن شب شاید یکی از بهترین شبهای زندگی ام بود ؛ در جمع خانوادگی نشستن و برای همه عزیز بودن چه لذتی دارد . هرکسی به نوعی میخواست دلم را به دست بیاورد ،مخصوصا پدر ؛ شوخی میکرد؛ حرف میزد ؛ و یه جورایی نادم بودن خود را نشان میداد . نمیدانم چرا آن شب با هرجمله ای که برزبان می آورد بیشتر از خودم بدم می آمد و خجالت می کشیدم . چرا نمیتوانستم حرفهای او را بپذیرم ؛ چرا نمیتوانستم مثل بقیه اعضای خانواده مطیع او باشم ؛ چرا با همه فرق داشتم .«سرکش و رام نشدنی » این لقبی بود که پدر به من داده بود . درست مثل خودش بودم . یکدنده و لجباز . ماانسانها هرکدام به نوعی خودخواه هستیم ، خودمان را به خوبی می شناسیم ؛ اما هیچ وقت اقرار نمیکنیم که چه ایرادهایی داریم . حاضر نیستیم خودمان را تغییر بدهیم و حتی یکی مثل خودمان را بپذیریم و اگر درست خصوصیات بد خودمان را داشته باشد ؛ او را فردی بی منطق و خودخواه میدانیم . اخلاق من هم درست مانند پدر بود اما هیچ وقت نمیتوانست حرفهایم را بپذیرد و همیشه میگفت «حق با منه » . یااینکه مرا خیلی دوست میداشت و آن شب از دیدن من آنقدر خوشحال به نظر می آمد ؛ مثل اینکه دنیا را به او داده اند ؛ با اینحال یک 
کلمه به زبان نیاورد که او هم اشتباه کرده است .با اینکه میدانستم این قهر دو هفته ای دردی را دوا نمیکند ؛ اما با این حال خوشحال بودم که با او آشتی کرده ام . ازاینکه میتوانم هرروز او را ببینم ؛ بوی خوش او را استشمام کنم ؛ در کنارش بنشینم صبحانه بخورم و با هم لج و لجبازی کنیم و در آخر با حالت قهر از هم جدا شویم ؛ ولی باز فردا صبح به شوق دیدارش از خواب برخیزم و به سراغش بروم ؛ دلم در سینه آرام و قرار نداشت .
خدا میداند که عاشق تنها مردی که بودم فقط و فقط پدر بود . عاشق قلدری هایش ؛ زورگویی و بدخلقی هایش ؛ عاشق بوی توتونش ؛ بوی عطر تنش و آن قامت کشیده و صورت مردانه اش و شاید مادر هم مثل من عاشق همین خصوصیات پدر بود که هرچه میگفت بدون چون و چرا می پذیرفت . اما من با مادر فرق داشتم او به حتم تمام کارهای پدر را درست میدانست ولی من با اینکه روش زندگی او را به هیچ عنوان قبول نداشتم ؛ پدرانه دوستش میداشتم ؛ پس من از مادر هم عاشق تر بودم .
آن شب وقتی به بستررفتم با خاطری آسوده چشمانم را بستم .ازاینکه با پدر آشتی کرده بودم احساس خوبی داشتم و حالا می توانستم با خیال راحت به آینده ام فکرکنم . از شایان خاطرات خوبی نداشتم . همبازی دوران کودکی ؛ او پسر زار و نحیفی بود با صورتی استخوانی که جز قرقر کردن ولوس بودنش چیز دیگری از او در ذهنم نقش نبسته بود.عزیزجون که این ته تغاری را به اندازه جان و ایمانش دوست میداشت ؛ آنقدر او را بچه ننه بار آوردهه بود که نمیگذاشت آب توی دلش تکان بخورد و هرچه میخواست بدون کم وکاست برایش مهیا میکرد. هر وقت به خانه ی ما می آمدند ؛ سربازی کردن ؛ یا اسباب بازی با هم دعوایمان میشد و همیشه هم بازنده من بودم ؛ چون همه طرف اورا میگرفتند . مادر میگفت :« او مهمان ماست ؛ هرچه خواست باید در اختیارش بگذاری .» اما فرقی نمیکرد ؛ به خانه ی آنها هم که میرفتیم مادر به شکلی دیگر مرا قانع میکرد ؛ همیشه دل پری از شایان داشتم و دلم میخواست یه جوری اورا گوشمالی بدهم .
بدترین خاطره ای که از او به یاد دارم دعوا بر سر عروسکی بود که مامانی برای روز تولدم خریده بود ؛ آنقدر به آن علاقه داشتم که حتی شبها تااو را در بغل نمیگرفتم خوابم نمیبرد . هر وقت شایان می آمد از ترس اینکه آن را از من بگیرد ؛ عروسک را در کمدم پنهان میکردم ؛ چون میدانستم اگر آن را ببیند بی شک دیگر به من تعلق نخواهد داشت . یه روز عزیز جون سرزده به همراه شایان به خانه ما آمد و از آنجایی که من خبر نداشتم ؛ مشغول بازی کردن با عروسک زیبایم بودم که صدای او را از پشت سر شنیدم :« مهتاب ؛ چه کار میکنی ؟»
من که هول شده بودم برای اینکه عروسکم را نبیند فوری آن را زیر پتو قایم کردم و با دستپاچگی گفتم :«هیچی هیچی .»
او با نیشخندی گفت :« ای دختر بد ؛ چرا دروغ میگی ؟»
و به سرعت پتو را کنار زد و عروسک را برداشت و به سمت سالن دوید . من هم با جیغ و فریاد به دنبالش می دویدم و میگفتم :« عروسکم را بده ؛ عروسکم را بده .»
او که پشت عزیزجون پنهان شده بود شکلکی درآورد و گفت :« ن ... می ... دم .»
من هم به سراغ مادررفتم و درحالیکه دامنش را میکشیدم از او کمک خواستم . اوهم با خونسردی گفت :«عزیزم بگذار کمی با عروسکت بازی کنه ؛ بعد بهت میده .»
اما شایان با کمال پررویی گفت :« این عروسک مال خودمه .»
عزیزجون هم بدون اینکه عکس العملی نشان دهد ؛ یا پسرش را ازاین کار نهی کند با لبخندی او را نگاه میکرد. منکه خیلی عصبانی شده بودم ؛ درحالیکه پایم را به زمین میکوبیدم گفتم :
ـ نمیدی ؟
شایان ابروهایش را بالا انداخت و گفت :«نوچ»
با عصبانیت گفتم : «حالا می بینی .» و به سرعت به او حمله ور شدم و او را به روی زمین پرت کردم و به رویش نشستم و لپش را آن چنان گاز گرفتم که صدای جیغش بلند شد و عروسک را از او گرفتم . شایان هم طبق معمول گریه را سر داد. عزیزجون سراغم آمد و گفت :« مهتاب ؛ دخترم این عروسک را به شایان بده . قول میدهم کمی که بازی کرد بهت برگردونه .»
اما شایان فریاد زد :« بهش نمیدم . » و دوان دوان به سمتم آمد و میخواست به زور عروسک را از من بگیرد . یک پای عروسک در دست من و پای دیگرش در دست شایان بود و هرکدام به طرف خودمان می کشیدیم . هرچه مادر و عزیزجون سعی میکردند ما را از هم جدا کنند ؛ بی فایده بود و ناگهان عروسک از وسط جر خورد و هر دو به روی زمین پرت شدیم . با دیدن عروسک دو تکه شده بغضم ترکید و شروع به گریه کردم .شایان که پشیمان شده بود مات و مبهوت مرا نگاه میکرد من هم با چشمانی گریان تکه های عروسکم را جمع کردم و به شایان گفتم :« باهات قهرم ؛ تا روز قیامت قهر .» و از آن روز به بعد رابطه مان کمرنگ و کمرنگ تر شد ؛ شایان چندبار سعی کرد دل مرا به طریقی به دست آورد ؛ اما من که خاطره ی عروسکم را نمیتوانستم فراموش کنم ؛ اخم هایم را درهم میکردم و به او محل نمیگذاشتم ؛ اما دلم خنک شده بود ؛ چون تا مدتها جای دندانم برروی گونه ی او به یادگاری مانده بود و گاهی اوقات که سر به سرم می گذاشت دندان هایم را نشانش میدادم واو هم دوان دوان میرفت و ساکت کنار عزیز جون می نشست .
وقتی هم به سن نه سالگی رسیدم ؛ بکلی از بازی کردن با او منع شدم و به تدریج رفت و آمدمان کم شد ؛ ولی او هر وقت مرا می دید ؛ بخاطر چادری که به سختی حمل میکردم مرا مسخره میکرد و من هم با یه دهن کجی جوابش رامیدادم . خلاصه تا یادم هست همیشه بین ما جنگ و دعوا بود .
حالا حدود ده دوازده سال است که او را ندیده ام ؛ عزیزجون به خاطر اخلاق پدر و معذب نشدن ما ؛ به تنهایی به خانه ی ما می آمد . آیا هنوز او همان شایان بچه ننه ی لوس است که هرچه بخواهد باید فوری آن را بدست آورد ؟!

رابطه ام با پدر تا حد چشمگیری فرق کرده بود. دیگه نه پدر آن پدر قدیمی بود و نه من آن مهتاب چند هفته پیش ؛ عقایدمان تغییر نکرده بود ؛ ولی متوجه شده بودیم که همدیگر را خیلی دوست داریم . همان قهر چند روزه کار خودش را کرده بود ؛ دیگر طاقت یه لحظه دوری اش را نداشتم و اگر یک روز او را نمی دیدم آرام و قرار نداشتم ؛ پدر هم هر وقت به خانه می آمد اگر تا چند دقیقه به سراغش نمیرفتم در اتاقم را به صدا در می آورد .دیگر نه من پایم را در یک کفش کردم که خواسته هایم را عملی کند و نه او چیزی به زور از من خواست . هر دو به این نتیجه رسیده بودیم که باهم مدارا کنیم . عشقی را که از بین نمیرود چرا سعی کنیم به تنفر بکشانیم ؛ خودم هم نمیدانستم چرا اینقدر فرق کرده ام .زیبایی و خوبی های پدر را دو صد چندان می دیدم و بدی هایش را اصلا به نظر نمی آوردم و هیچ غمی از او به دل نداشتم . هر روز با رویی باز به استقبالش میرفتم و از مصاحبت او لذت میبردم و حتی دیگر سعی نمیکردم بدی هایش را به رخش بکشم و سخنی بگویم که خوشایند او نباشد ..
یک هفته از آشتی کنانمان نگذشته بود که با نیلوفر تماس گرفتم . خیلی وقت بود که از حال بچه ها خبر نداشتم ؛ مخصوصا شادی. چند شب بود که خوابهای آشفته ای درباره اش می دیدم و حسابی نگرانش شده بودم .چند بارهم با او تماس گرفتم ؛ اما متاسفانه کسی گوشی را برنمیداشت . نیلوفر هم از او خبری نداشت . این طور که میگفت پدر و مادر شادی به اروپا رفته بودند ؛ به حتم حال شاهرخ وخیم شده بود . نیلوفر سخت مشغول درس خواندن بود ؛ وقتی از او شنیدم که سه هفته بیشتر به کنکور نمانده .پاهایم سست شد و بغض راه گلویم را گرفت چه راحت توانستم قید درس خواندن را بزنم . با چه امیدی به کمک بچه ها برای کنکور ثبت نام کرده بودم تا شاید بتوانم پدر را راضی کنم . اما نه تنها هیچ سعی و تلاشی در جلب رضایت او نکردم ؛ بلکه بیش از پیش ؛ به این آتش دامن زدم ؛ تا جایی که با کله شقی درس خواندن را ؛ که بزرگترین آرزویم بود ؛ بوسیدم و کنار گذاشتم و حالا هم آن چنان بی تفاوت شده ام که هیچ گله و شکایتی از پدر ندارم حتی این چند روزه که آشتی کردیم به تنها چیزی که فکر نکرده ام رفتن به دانشگاه است .شاید اگر با نیلوفر تماس نمیگرفتم هنوز در بی خبری بودم . بعد از اینکه صحبتم با نیلوفر تمام شد . غرق در افکار دور و دراز و دست نیافتنی خودم بودم که تلفن زنگ زد ؛ مامانی بود .به گرمی با او احوالپرسی کردم ؛ از اینکه مرا از آن حال و هوا نجات داده بود خوشحال شدم . او گفت :« سلام بر دختر گلم ؛ مثل اینکه خیلی سرحالی .»
ـ به لطف شما خوب هستم .
ـ شکرخدا ؛ از اینکه می بینم روحیه ات تغییر کرده بسیار خوشحالم . خب ؛ حالا که زمان فکرکردن مناسبی داشتی بگو ببینم نظرت چیه ؟
با تعجب گفتم :«درباره ی چی؟»
ـ دختر معلومه کجایی ؟ شایان را میگم ؛ نظرت درباره ی او چیه ؟
اولین فکری که به نظرم رسید دانشگاه بود . درحالیکه سعی میکردم خوشحالی خود را پنهان کنم گفتم :« ببخشید ؛ باور کنید این چند روزه از آشتی کردن با پدر آنقدر خوشحال بودم که اصلا این موضوع را فراموش کردم .»
ـ آخه عزیزجونت منتظرجوابه ؛ من چی بگم .
کمی فکرکردم و گفتم :« اصلا هرچه نظر خودتان است .»
ـ آخه دختر من که نمیخواهم ازدواج کنم ! تو باید تصمیم بگیری .
ـ من که با اصلش هم مخالفم .
ـ اِ ...باز که برگشتیم سرجای اولمان ؛ میخواهی بیایند یه جلسه همدیگر را ببینید.
ناگهان فکری به سرم زد و گفتم :
ـ او با درس خواندن و دانشگاه رفتن من موافق هست ؟
ـ البته که موافقه .
ـ پس قرار بگذارید که یه جلسه همدیگر را ببینیم .
ـ به سلامتی ؛ عروس خانم برای دیدار اولیه موافقت کردند ؛ حتما سرسفره عقد جگر همه را خون میکنی تا بله بگویی .دخترم توکل کن به خدا ؛ ان شاالله همه ی کارها درست میشه . خب حالا گوشی را به مادرت بده تا با او صحبت کنم .
نیم ساعت بعد مادر در اتاقم را به صدا درآورد و گفت :« چرا هرچه صدایت میزنم جواب نمیدی ؟»
و با لبخندی ادامه داد :« مثل اینکه حواست جای دیگری است .»
ناگهان گفتم :« با نیلوفر تماس گرفتم.»
ـ حالش چطور بود؟ از بقیه بچه ها چه خبر ؟
ـ همگی خوبند ؛ خودشان را برای کنکور آماده میکنند .
مادر خیلی زود میان حرفم آمدو گفت :« موفق باشند ؛ از شادی چه خبر ؟»
ـ مدتی است که هیچ یک از بچه ها از او خبری ندارند . مامان ...خیلی دلم شور میزند .
ـ عزیزم نگران نباش ؛ حتما سخت گرفتار شاهرخه ؛ بگذار کمی سرش خلوت بشه ؛ باهات تماس میگیرد . خب ! حالا بگذریم ؛خبرهای خوبی برات دارم ؛ امشب عزیزجون و شایان به اینجا می آیند .
از خجالت سرم را به زیر انداختم .
مادر در حالیکه لبخندی برلب داشت گفت :« من با پدرت صحبت کردم، فعلا که حرفی نزده ؛ اگر نظر هردوی شما مثبت باشه به حتم خوشبخت میشوی . آدمهای خوبی هستند ؛ مثل بقیه خواستگارانت هم حاجی بازاری نیستند . او همان کسی است که به کار تو میخوره . دعا کن که فقط مورد تایید پدرت قرار بگیره . اون قدیما بگیره. اون قدیما که سهامی ، شایان را خیلی دوست داشت ؛ اما حالا نمیدونم . خیلی سال است که همدیگر را ندیده ایم . مامانی گفت :« خودتان میدانید ؛ از خوب و بد بودنش من خبر ندارم . از نظر من ممکنه پسر ایده آلی باشه ؛ ولی در زندگی زناشویی این جور نباشه . حساب قوم و خویشی را هم کنار بگذارید . خوب چشم هایتان را باز کنید ؛ تحقیق کنید و بعد جواب بدهید ؛ من نیتم اینه که کار خیری انجام بدهم .» حالا قراره امشب بیایند که همدیگر را ببینید .
ـ چرا به این زودی ؛ آخه ... من آمادگی اش را ندارم .
مادر با لبخندی کنارم نشست و گفت :« عزیزم ؛ اینها غریبه نیستند که از قبل وقت بگیرند تا ما خودمان را آماده کنیم ؛ ناسلامتی خاله و پسرخاله ام هستند مثل یک مهمانی ساده است ؛ یکی دو ساعت می نشینند و میروند . بلندشو دخترم ؛بهتره لباس مناسبی برای امشب آماده کنی .»
دلشوره و نگرانی در صورتم نمایان بود . شایان تنها خواستگارم بود که چندین بار او را دیده بودم ؛ همبازی دوران کودکی ام بود . دلهره یک لحظه مرا رها نمیکرد . هرچند که باید برخوردم با او خیلی راحت باشد ؛ اما اینطور نبود . آنقدر نگران بودم که حتی ظهر هم نتوانستم درست غذا بخورم .پدر به خوبی فهمیده بود که من مهتاب همیشگی نیستم و چندین بار میخواست موضوع صحبت را به شب بکشاند اما نمیدانم چرا هربار پشیمان میشد و حرف را عوض میکرد و من هم ازاین بابت خوشحال بودم ؛ چون آنقدر خجالتی شده بودم که خودم هم تعجب کردم .