رمان در ارزوی زیبایی قسمت 3 اخر
بقیھ رو خورده من کھ تو این مھمونی فقط بھ تی وی نگاه می کردم تا صدای لله اکبر روشنیدم شروع کردم بھ بلعیدن
و بھ سفره حملھ کردم وااای خدا بالاخره اذون گفتن. چقدر لذت بخشھ بعد کلی گشنگی بھ غذا برسی خخخ البتھ قبلا ھم
کنارم بود اما بھ معدم کھ نمی رسید اون موقع نمی فھمیدم بقیھ چی می گفتن و چیکار میکردن اما افطار کھ خوردم
انگار تازه گوشام بھ کار افتاده بود
خالھ_ ۵دقیقھ بھ اذون حواست کجا بود کھ ھرچی مامانت صدات میزد نمیشنیدی
(ھا کسی منو صدازده جلل خالق گویا واقعا کر شده بودم اصلا ھیچی نشنیدم)
_ھیچی بھ اذون
اینو کھ گفتم خونھ از صدای خنده ترکید حالا تازه فھمیدم چی شد
خالھ_پس قبل اذون حواست بھ اذون بوده...
نذاشتم حرفش رو تموم کنھ سریع گفتم
_منظورم اینھ کھ حواسم بھ این بوده کھ کی اذونو میگن حالا مامان چیکارم داشتی
مامان_الان کارم تموم شد خواستم بری پارچ آبمیوه رو بیاری
٠.۵ ساعت بعد افطار میوه رو آوردم داشتم تعارف می کردم کھ بھ فرھاد رسیدم الھی کوفت نخوره یھ سیب بر داشت
عروسیت... خب اصلا چھ ربطی داشت پسره ی اَلدنگ می دونم چشمام از عصبانیت سرخ سرخھ باخنده گفت ایشا
ھمھ جا میخواد سربھ سر آدم بذاره..
آخیش مھمونی تموم شد رفتم تو اتاقم گوشیم رو برداشتم چن تا میس کال بود کھ ھمش از پرویز بود و چن تا پیام
حوصلھ نگاه کردن بھشون رو نداشتم منکھ می خواستم باھاش تموم کنم چرا باید پیاماش رو میخوندم ھمونطور نخونده حذفشون کردم و براش فرستادم:فراموشت می کنم فراموشم کن وببخشم خدافظ.اما انگار اون خیال فراموش
کردن نداشت گوشیمو خاموش کردم و خوابیدم صبح کھ بیدار شدم گوشیم رو روشن کردم چند تا پیام از پرویز اومده
بود کھ باز ھم ناخونده حذفشون کردم و سیم کارت رو برداشتم شکستم و انداختم سطل آشغال,تو یھ سال گذشتھ یاد گرفتم محبت کردن بیش تر از محبت دیدن لذت بخشھ و منم میتونم جای اینکھ با گدایی محبت لذت ببرم با محبت کردن
لذت بیشتری ببرم میتونم بھ دوستام بھ خونوادم و بھ آدمایی محبت کنم کھ مامان بابایی نیست کھ بھشون محبت کنھ
***
(یھ ھفتھ بعد)
از اتاقم بیرون رفتم دیدم مامان داره با تلفن حرف میزنھ یکم گوشامو تیز کردم شنیدم با تعجبی کھ تو صداش پنھونش
کرده بود گفت خواستگاری واسھ پریناز... .من تعجبو تو صورتش دیدم ولی یکم خجالت می کشیدم واسھ ھمین از
خونھ زدم بیرون ھنوز صبحونھ ھم نخورده بودم رفتم بازار یھ کیک صبحونھ گرفتم بعد برای تشکر از امام رضا
رفتم حرم
***
۵ روز بعد از این اتفاق ,عصر داشتم تو اتاقم نقاشی می کشیدم کھ مامان در زد و اومد تو اتاقم -۴
مامان_امشب قراره برات خواستگار بیاد
با این حرف مامانم قلبم بھ تپش اومد نمی دونم ھیجان بود یا استرس
_لباس خوب بپوشی و آماده باشی گفتن ساعت ٨ میان بابات تحقیق کرده آدمای خوبی اند ھم خونوادش خوبھ ھم پسره
آدم خوبیھ نون حلالم درمیاره ,نوازنده است
من_ھااا خب
*
ساعت ۵:٣٠ بعد از ظھره اولین خواستگارمھ استرس دارم یعنی کیھ کھ میخواد بیاد خواستگاریھ من؟!!اصلن منو
دیده؟منو میشناسھ؟نکنھ خودش یھ مشکلی داره شاید معتاده ... خدا نکنھ یک خواستگار کھ می خواد بیاد اونم معتاد
باشھ
قلبم تند تند میزنھ کاش درموردش ازمامان میپرسیدم باید از مامان بپرسم اما چھ جوری؟میپرسم کیھ؟ از کجا منو
میشناسھ؟ نھ وللش
شب شد
من تو اتاقم بودم فکر این کھ خواستگارم کیھ و اصن چرا منو پسندیده منو مشغول کرده بود
(ساعت ٧:٣۵ شب)
واای ھنوز خودمو اماده نکردم سریع مانتو شلوار خردلیم رو از رو تختم برداشتم (کھ قبلا رو تخت گذاشتھ بودم)
مانتو شلوارمو کھ پوشیدم رفتم جلو اینھ واستادم چقد دلم می خواست یکمی چاق تر می بودم لباسم اصلا بھم نمیاد نمی
دونم چاقی بدتره یا لاغری شایدم ھردوشون یھ اندازه بده
شالمو پوشیدم و تو آینھ یھ نگاه بھ خودم انداختم ھھھ اصلا بھم نمیاد دوباره رفتم سر کمدم سریع شلوار لی سورمھ ای
و شال سورمھ ایم رو در اوردم و پوشیدم بھ نظرم حالا بھتر شد اما نھ خوب و خوشتیپ فقط از قبلیھ بھتره
ھنوز داشتم تو آینھ خودمو برانداز می کردم کھ صدای زنگ منو بھ خودم اورد ساعت ٨:۵ است سریع شالمو درست
کردم و رفتم تو اشپز خونھ مھمونا رفتن تو پذیرایی از اونجا اشپز خونھ خوب دیده نمیشھ فقط از یھ گوشھ اش می شھ
اشپزخونھ رو خوب دید
چای رو گذاشتم دم بکشھ
صداشون میاد اما نھ خوب کھ بفھمی چی میگن ولی قلبم داره می لرزه استرس دارم ٠.۵ ساعتھ دارن چی میگن؟!!
اوووووووه ...
_پریناز پریناز! یھ چای بیار
واای ھنوز چای نریختم
سریع شروع کردم بھ چای ریختن استکانارو گذاشتم تو سینی و سینی رو برداشتم از اشپز خونھ بیرون رفتم یکمی بھ
پذیرایی نزدیک شدم الان دیگھ می شھ یھ تعدادیشون رو خوب ببینم
یکم دستم می لرزه
راستش ھم خیلی کنجکاوم ببینمش ھم اصلا نمی تونم سرمو بالا بگیرم آخھ شما کھ جای من نیستید درستھ این شعار
نیس کھ سیرت از صورت مھمتره اما..بازم اصلا نمی دونید چھ حسی دارم ھم بھ خاطر چھرم خجالت می کشم ھم
اولین خواستگارمھ
وارد پذیرایی شدم و سرم پایین بود اما مبھم می دیدم از جاشون بلند شدن
من_سلام
(صدام یکم می لرزید)
_سلام بالاخره عروس خانوم تشریف اوردن
(صدای یھ خانوم بود)
بقیھ ھم سلام ساده کردن دوتاشون مرد بودن
وقتی نشستن از نزدیک ترین نفر شروع کردم بھ چای دادن نمی دونم کی بود اصلا نمی تونستم سرمو بالا بیارم کھ
نگاه کنم(ولی فکر کنم اشتباه کردم شایدم نھ)
اولین تجربمھ نمی دونم چطور باید رفتار می کردم
چای رو کھ دادم من کھ خب روی نشستن نداشتم ینی اصلا شما جای من بودید می نشستید؟
برگشتم کھ بھ بھانھ ی بردن سینی برم تو اشپزخونھ کھ..
_عروس خانوم افتخار ھم نشینی نمیدن؟
(صدای یھ خانوم بود)
منم رفتم رو مبل کنار مامانم نشستم و سرم ھمچنان پایین بود از رو لباسش تشخیص دادم وگرنھ بھ ھیشکی حتی مامانم
نتونستم نگاه کنم فکر می کردم استرسم بیشتر میشھ
_نمی خوای سرتو بالا بیاری؟شوھر آیندتو ببینی پسرم خوش تیپھ ھااا پشیمون نمیشی
ینی راس میگفت؟!!!یا از اوناست کھ تعریف الکی می کنن؟
سرمو یکم بالا اوردم ولی ھنوز بھ زمین نگاه می کردم اما مبھم می دیدم نمی دونم کدوم پسره بود اما یکی با کت
شلوار قھوه ای روشن و یکی دیگھ با کت شلوار خاکستری بود
مامانم_یکم خجالتیھ و باحیا
خب کی از عروس تعریف کنھ؟ مسلما مادر عروس
_بھتره برن دختر و پسر باھم حرفاشون رو بزنن ماکھ حرفامونو زدیم و حرفی نداریم
مامانم_پریناز عزیزم بلند شو با ھم ھر جا اقامحمد راحت ترند حرف بزنید تو اتاقت یا بیرون
(پس اسمش محمده)من بلند شدم محمدم بلند شد گذاشتم اول محمد از پذیرایی بیرون بره,
تو ھال کھ رسیدیم گفتم
_بریم تو اتاقم بیرون سرده
محمد_موافقم
ھمون طور کھ مبھم می دیدمش فھمیدم تیپش خدایی خوبھ بر عکس من..... یھ غم اومده رو قلبم نشستھ تا حالا ھرچی
بقیھ بھم ترحم می کردن حالا این خودمم کھ بھ خودم ترحم می کنم آااااه خداا
بھ در اتاق کھ رسیدیم درو باز کردم و بھ محمد تعارف کردم اونم داشت می رفت داخل ھمون طور کھ اون داشت می
رفت داخل سرمو بالا اوردم........
ھااااااا؟؟اباورم نمیشھ این چرا اومده خواستگاریھ من؟با این تیپش یھ دختر خوشکل رو بھش می دادن
نمی دونید قدش بلنده فکر کنم صدوھشتاد باشھ شونھ ھاش پھنھ کتش خیلیییییییی بھ ھیکلش میاد
ینی این می خواد مال من شھ؟!!!
نا ممکنھ
البتھ اگھ چھرشم خوب باشھ؟
محمد رفت داخل و بعد من رفتم ,او روی صندلی رایانھ نشست من ھم روی تخت
بعد از چند لحظھ سکوت شروع کرد بھ حرف زدن
_اسمم محمده, ٣٠ سالمھ,کلاس نوازندگی می ذارم و در واقع خودم ھم نوازنده ام.....سرتون رو یکم بالا بیارین بد
نیستااا
من سرمو کھ بالا اوردم باور نشدنی بود!!!یعنی یھ ھمچین کسی میاد خواستگاریھ من وقتی دیدمش استرسم بیشتر شد
چشماش درشت بود رنگش ھم آبی تیره بود یا شایدم لنز نمی دونم بینیش کشیده بود ابروھاش سیاه (ھمرنگ پوست
من)مژه ھاش بلند بود و نمی دونم فر مژه زده بود یا طبیعی فر بود مو ھاشم سیاه خیلی خوشکل بود راستی تھ ریشم
گذاشتھ بود لباشم رنگش بھ سرخی متمایل بود یعنی من اگھ این شکلی بودم کلی خواستگار داشتم
ولی من سرمو کھ بالا اوردم با تردید بھش نگاه می کرده کھ......
.
.
.
.
.
منتظرید بگم چی خب حتما یھ خواب خوش بھاری بود نھ؟ اما نھ واقعیت رو داشتم می دیدم
و داشتم بھش نگاه می کردم کھ محمد گفت
_پریناز خانوم چیزی شده؟
من_نھ فقط چرا اومدی خواستگاریھ من؟
_چون بھتون علاقھ دارم,چرا نباید میومدم خواستگاریھ کسی کھ دوسش دارم؟!
من_چرا دوسم دارید؟
_چون دوس داشتم زنی بگیرم کھ ادم بزرگی باشھ و بزرگی ادما بھ بزرگی اندیشھ ھاشون بھ بزرگی رفتارشون و بھ
بزرگی دلشون و شما ھر سھ تای اینارو با ھم دارید میدونید کجا دیدموتون؟واز کجا فھمیدم شما اینجور ادمی ھستید؟
(من دیگھ گیج گیج شده بودم و منتظر بقیھ حرفش بودم)
_اومده بودم نمایشگاه تون دیدم فردی رو کھ تکذیب می کرد کھ نقاشی ھا آثار خودتونھ و اینکھ چطور بھ خاطر
چھرتون جلوی شما ,خودتون و نقاشی ھا تون رو بھ تمسخر گرفت و شما صبورانھ منتظر جواب دوست او شدید و
البتھ او بر عکس دوستش شمارو تایید کرد چند روز بعد تو خیابون دیدمتون من تو ماشین تو ترافیک بودم و تو اون
فرصت شمارو نگاه می کردم و با نگاھم تعقیبتون می کردم کھ دیدم رفتید تو شیر خوارگاه تو اولین فرصت کھ تونستم
زدم از خیابون بیرون ماشین رو پارک کردم و اومدم تو شیر خوارگاه و شمارو دیدم کھ چقدر با مھربونی بھ بچھ ھایی محبت می کردید کھ از محبت محروم بودند بچھ ھایی کھ زندگی قبل اینکھ فرصتی برای گناه بھ اون ھا داده
باشھ مجازاتشون می کرد بی دلیل شایدم امتحان راستش از قبل بھ شما یھ علاقھ ای داشتم بھ خاطر ارادتون و
پشتکارتون, اما اون روز بیشتر شد من قبل اون روز ھم بزرگی روحتون رو احساس میکردم و تحسین کردمتون کھ
شاید اگھ من جای شما بودم ببخشیداا اما ب خاطر چھرم شاید افسرده می شدم شاید ھم خودکشی می کردم
(من ھنوز تو بھت بودم و بھ حرفاش گوش می دادم ادامھ داد)
_قبلا ملاک ھام واسھ ھمسر ایندم این بود کھ ادم بزرگی باشھ و خوشکل اما بعد دیدن شما تو دلم تحسینتون می کردم
و مدام شب ھا قبل خواب از خودم می پرسیدم چھره چھ نقشی تو زندگی می تونھ داشتھ باشھ؟ایا خوشکلی چھره ادم
رو خوشبخت می کنھ؟ایا ادمی کھ خوشکلھ لزوما زندگی خوشکلی ھم داره؟ایا خوشکل ترینا موفق ترینا بودن؟و مسلما
موفقیت خوش بختی و یک زندگیھ قشنگ مستقل از یک چھره ی قشنگھ تو اینترنت اسم ادمای موفق سرچ کردم
زندگی ادمای خوش بخت رو مطالعھ کردم و بھ این جملھ ی شعار گونم کھ یک زندگی قشنگ مستقل از یک چھره ی
قشنگھ اعتقاد پیدا کردم و بعد اون بھ اون علاقھ ی کمی کھ نسبت بھ شما بھ وجود اومده بود توجھ کردم تحقیق کردم
درموردتون و ھرچھ بیشتر تحقیق می کردم بیشتر بھتون علاقمند میشدم شما کھ اگھ زمانی ھم افتادید ولی بلند شدید و
ادامھ دادید و با روحیھ ی فوق العاده زندگی کردید برام دوست داشتنی ھستین ولی شما ھم بھ من علاقھ دارید آیا؟
من_بھ نظرم شما مرد فھیمی ھستید والبتھ علاقھ با شناخت ب وجود میاد اما شما کھ تصمیم گرفتید با من ازدواج کنید
جوانبش رو ھم سنجیدید؟ واسھ خیلی از ادما اینکھ سیرت مھمتر از صورتھ فقط یک شعاره و من سالھا زجر کشیدم تا
تونستم بلند بشم تا تونستم بفھمم من برا این بھ دنیا نیومدم کھ مردم با مسخره کردن من با شکستن دل من با ناراحت
کردن من لحظھ ھاشون رو شاد کنن سالھا زجر کشیدم تا فھمیدم ھمھ بھ دنیا اومدیم واسھ بندگیھ خدا و سال ھا زجر
کشیدم تا فھمیدم خدا برا ھر ادمی واسھ زندگیش ھدفی گذاشتھ تا با رسیدن بھ اون ھدف خدا رو بپرستھ و سالھا زجر
کشیدم تا فھمیدم من شاید ھدفم نشون دادن قدرت خدا تو اثار زیبام بھ مردم باشھ شاید امید بخشیدن بھ یک ادم زشت
چھره واسھ زندگی باشھ شایدم حالا رسالتم اینھ کھ بھ اونایی کھ نمی دونن چرا بھ دنیا اومدن بگم اون چیزی رو کھ
فھمیدم وزندگیم رو عوض کرد و کنار من بودن شاید معنیش میشھ اینکھ این زجر ھا رو ھم ھمراه با من حس خواھید
کرد
_ادم کنار ھرکی کھ باشھ باید باھم درداشون رو وشادی ھاشون روتقسیم کنن باید درک کنن احساسای اونی رو کھ
کنارشونھ اما این ما نیستیم کھ از پایین بودن شعور بقیھ باید زجر بکشیم وقتی کسی نفھمھ معنی زندگی چیھ از زندگی
لذت نمی بره و وقتی کسی فکر کنھ تو زندگی ادم باید چھره ی زیبا داشتھ باشھ ھرروز زجر می کشھ چون فکر میکنھ
برا رسیدن بھ چھره ی قشنگ باید تلاش کنھ درحالی کھ ادما باید تلاش کنن تازندگی قشنگی بسازند وقتی کسی بھ شما
با ترحم نگاه کنھ این تو نیستی کھ مستحق ترحمی بلکھ ھمون کسیھ کھ نمی دونھ زندگی یعنی چی و در واقع سطح
فکر پایینی داره و ھمین باعث میشھ بھ کسی بھ خاطر چھرش ترحم کنھ تو نباید از نادونی مردم زجر بکشی شاید
رسالتت این باشھ کھ بھ مردم نشون بدی چھره سھمی در موفقیت نداره سھمی در خوشبختی نداره از این بھ بعد با ھم
این رسالت رو تا انتھا می بریم و با ھم از زندگی لذت می بریم و واسھ ھم ھمدرد می شیم
(کم کم شما بھ تو تبدیل شد چھ زود پسرخالھ شد)
من_نمی خوای از گذشتھ ام بدونی؟من ادم استواری نبودم,من ادم......
_می خوام از الانت بدونم من با گذشتھ ات زندگی نخواھم کرد از حالا بگو
من_بھ نظرم بزرگترین کاری کھ آدما می تونن بکننم حبت کردن بھ ھم و ثروتمند تر از ھمھ اون کسیھ کھ قلب
مھربون تری داره من می خوام زندگیمون با عطر محبت طعم خوشبختی بده می خوام حتی یھ روز فراموش نکنیم
محبت بھ ھم رو و فراموش نکنیم چقدر ھم رو دوس داریم ,من یھ اعتقادی دارم ھر آدمی ویژگی خوبی داره کھ
بخوایم بھ خاطرش دوسش داشتھ باشیم من دوس دارم خوبی ھای ھمو ببینیم و بدی ھارو با ھم اصلاح کنیم
_با حرف زدنت منو بھ وجد میاری ,تو واقعا دوس داشتنی ای, کاملا باھات موافقم
من_ وقتی با ھم بریم بیرون نگاه ھمھ بھ خاطر تناقض چھره ھامون بھ سمت ما خواھد بود تو چطور با نگاه برخورد
می کنی؟
_بھ نظرت ابلھ بودن بدتره یا زشت بودن؟
من ھیچی نگفتم و خودش ادامھ داد
_ من ھر وقت با تو بیرون برم با استوار قدم می زنم وبھ افق نگاه می کنم و از تو ھم می خوام استوار گام برداری ,من بھ قدم زدن با تو افتخار میکنم وقتی نگاھی بھ سمت ما بیاد استوا تر قدم میزنم و ھمچنان شاد از بودن در کنار تو
خواھم بود و اینطور بھ مردم می گم چھره دلیلی برای شاد بودن برای استوار بودن و برای خوش بخت بودن نیست و
اینکھ چھره رو مسبب شاد بودن بدونیم پس مجسمھ ھای زیباتر ازما ,از ما از خوش بخت ترند آیا؟!و اینکھ آدمای
خوشکلتر رو قابل تحسین تر بدونیم مجسمھ ھای زیباتر ازما قابل تحسین تر ازما ھستن؟؟!!!کھ البتھ این ابلھانھ است ب
نظرت ابلھ بودن بدتره یا زشت بودن؟من از قدم زدن با ادمایی کھ دیدشون رو محدود بھ ظاھر کردند, شرمنده میشم و
سرم رو بھ زیر می ندازم نھ از قدم زدن با ادم عاقل , با عاقل ھمراه شدن برا ھرکسی حس افتخاره و اونایی ھم کھ بھ
تو با ترحم بنگرند ابلھ اند اصن مگھ اونا زیبایی شون رو خودشون ب دست اوردن اونا ھم مثل تو و من چھرشون رو
وقتی بھ دنیا اومدن ھمراشون آوردن اونایی ھم کھ زیبایی چھرشون روبا عمل زیبایی بھ دست آوردن باز ھم قابل
تحسین نیستند ب دو دلیل اول اینکھ زیبایی زندگی رو در زیبایی چھره می دونن و سطح فکرشون پایینھ دوم اینکھ باز
ھم اون زیبایی رو خودشون ب دست نیاوردن پزشکھ ماھر بوده
من_من خیلی ھم قوی نیستم من ھنوز نھالم کھ یھ پایھ می تونھ تکیھ گاھم بشھ تا قوی بشم اما اگھ بین راه کم بیاری می
شکنم
_مطمئن باش تا اخر باھات ھستم پسر بچھ نیستم کھ ھمینطوری یھ چیزی بگھ از رو عقل و با عشق تصمیم گرفتم پای
تصمیمم ھم تا اخر میمونم
من_من زیبا نیستم تو از کنار من بودن لذت خواھی برد؟
_زیبایی اندیشھ ات زیباتر از ھر دختریھ برام من از زیبایی درونی تو بھ اوج لذت می رسم میدونی ادما ھمشون بھ
قول دکتر شریعتی بین دو بی نھایتند بینھایت لجن تا بی نھایت فرشتھ ,ببین خواھش ھای جسم انسان چیھ؟خور خواب
خشم شھوت, ویھ ادم تنھا با ویژگی ھا بی نھایت لجنھ و روح ھم کھ پر از کمال طلبیھ البتھ برا پرورش روح بھ این
لجنھ نیاز داریم و اگھ درست باشھ لجن نیست خوردن افطاری خواب بعد روز کاری خشم مقابل ظالم شھوت کنار
ھمسر و کلا درست استفاده کردن از نعمت ھای خدا خودش کمالھ
.سکوت.
ادامھ داد_اما بھ نظر من دو بعد ادم مثل مرداب و نیلوفره ,مرداب جسم اونھ و زیبایی ھای سیرتش ب صورت نیلوفر
شکوفا میشھ مرداب با مرداب فرق داره؟نھ ,پس ظاھر اونقدرا ھم مھم نیست مھم اینکھ توانایی ھای بالقوه ات رو کھ
ھمون نیلوفرند چقدر بالفعلشون کردی و این نیلوفره چقدر شکوفا شده ما ھردومون ھنوز غنچھ ایم بیا بھ ھم قول بدیم تو شکوفا شدن ,ھردومون پشت ھم باشیم من نگاھمو حفظ می کنم تو نجابتتو
من_و ھردومون قلبامون رو
_اره باید جز چیزای خوب ھیچ چیزی توش نباشھ
من_و ھیچ دختر دیگھھھھھھ
_چشم خاانووووم والبتھ ھیچ پسره دیگھ ھاااااااا
من_چشم آاقا
من فارغ چھره ی خودم و او با عشق یھ لبخند بھش زدم
اینکھ می گم فارغ از چھرش شاید بگید دروغ میگی خوشکل بوده عاشقش شدی ولی اگھ ھر چھره ای ھم داشتھ باشھ من ھمین قدر دوسش دارم بی نھایت, بھ قول علی بن ابی طالب (ع): در دنیای محدود یک دیگر را نامحدود دوست
داشتھ باشیم
و منم می خوام نامحدود ھمسرمو دوس داشتھ باشم
زیبایی ادم ها در شکوفایی ان هاست 