بعدش یھ مداد بر داشتم تا ابرو بکشم ولی بالاتراز سیاھی ھم مگھ رنگی ھست؟!! رو پوست

سیاھم ھیچ رنگی دیده نمیشد

یھ فکر عجیب زد بھ سرم رفتم سراغ چسب کاغذیا شکل ابرو درآوردمشون یھ جفت ابروی خیلی

قشنگ نقاشیم خوب بود برا ھمینم تونستم یھ جفت ابروی قشنگ شبیھ ھم درآوردم و روی

ابروھام چسب زدم روشو با مداد قھوه ای رنگ کردم واای خدا خنده دار شده بودم اولین باری

بود کھ بھ چھره ی خودم واقعا از تھ دل می خندیدم رفتم باز با ماژیک قھوه ای پر رنگ, رنگشون

کردم روش رو ھم با مداد قھوه ای کشیدم رفتم از آینھ دورتر ایستادم مثل تتو شده بود یھ


جفت ابروی باریک کوتاه سر بھ بالا راستش از دور مشخص نبود چسبھ مخصوصا کھ رنگشون

کرده بودم ولی بھ ابرو ھم نمی خورد واقعا از قبل قشنگ تر بودم اما بازم با این حال زشت بودم

خیلی زشت آخھ آرایش کھ بینی گوشتی رو لاغر نمی کنھ صورت لاغر رو چاق نمی کنھ چشمام

رو ھم بزرگ نمی کنھ فقط میتونھ بھ چھرم لب اضافھ کنھ رفتم تو آشپز خونھ برا خودم یھ لیوان آب

پرتقال ریختم وشروع کردم بھ خوردن ھنوز نصفھ نشده بود کھ صدای در اومد وای خدا چیکار

کنم؟

سریع لیوان رو گذاشتم رو میز و دوییدم بھ سمت اتاقم اما با اتاق ھنوز فاصلھ داشتم کھ نگاھی

رو رو خودم حس کردم ولی اھمیت ندادم رفتم تو اتاق و شروع کردم بھ پاک کردن آرایشام کھ

صدای خنده شنیدم خنده ھای پریا وای خدا بدبخت شدم داشتم با دستمال کاغذی صورتم رو پاک

میکردم ابروھای کاغذیم رو کھ کندم واااای خدا چیکار کنم کندن چسب باعث شد یکم از ابروھام

کنده شھ ودیگھ اونقدر کم پشت شده بود کھ انگار نھ انگار کھ ابرویی ھم دارم آآآآآآآآآآآه

ولش کن ابروھام کھ تو پوست سیاھم ,بود و نبودشون یکیھ دیده نمیشھ کھ,

داشتم بھ ابروھام فکر میکردم کھ دستگیره ی در بھ پایین کشیده شد مثل جن سریع رفتم پشت

در و نذاشتم باز بشھ


پریا_باز کن عزیزم تا ببینم صورت ماھتو پریناز جونم ببینم ناز شدی.

و بعد شروع میکرد بھ خندیدن, قھقھھ زدن ,درو قفل کردم برگشتم پشت آینھ داشت اشکام در

میومد این ھمھ بدبختم کھ این دختره ھمین امروز باید زود میومد؟ صدای مسخره کردن و

خندیدنش یک دفعھ ای قطع شد خدارو شکر حتما خستھ شده و منو با گریھ ھام ول کرد تو ھمین

فکرا بودم و تازه شروع بھ پاک کردن لبام کرده بودم کھ صدای خنده دوباره اومد اما اینبار از پشت

پنجره میومد تقریبا تمام صورتم رو میشد از پنجره دید مثل برق پریدم و پرده رو کشیدم دیگھ

خیلی دلم شکستھ بود حوصلھ ی سرپا ایستادن رو نداشتم, داشتم بھ ھق ھق میفتادم نشستم

رو تختم و یھ آینھ کوچیک با یھ دستمال بر داشتم ھمونطور کھ گریھ میکردم داشتم آرایشام رو

پاک میکردم کھ فھمیدم رنگ طلایی لبام پاک نمیشھ وھمینجا بود کھ فھمیدم ماژیک وایت برد

نبوده و دلم بیشتر شکست انگار ھرچی بدبختیھ تو این دنیا باید بریزه رو سر من حالا باید چھ گلی

بھ سرم میزدم بیرون کھ نمیتونستم برم تا بشورمشون.....گریھ ھام بیشتر شد آینھ رو کنارم

گذاشتم و لذت کوتاه و کوچیکی کھ وقتی کھ آرایش می کردم داشتم خنده ھایی کھ بھ ابرو ھام

کردم یادم میومد حالا انگار ھمین خنده ھای چند لحظھ پیشم داشتن مسخرم می کردن گریم دیگھ

ھقھق نبود بی صدا بودن رفتم گوشھ ی تختم بھ تاج تختم تکیھ دادم و گر گر اشک میریختم اما

بیصدا,نمیدونم چطور ساعت ١٢.۵ شد یعنی من خوابم برده بود دوباره یادم اومد اتفاقای صبح رو

باز اشکام در اومد چن دقیقھ اشک ریختم اومد لب تختم آینھ رو برداشتم یھ نگاه بھ چھرم کردم

عصبانی شدم واقعا حالم از خودم بھم میخوره کاش اصلا ھیچ وقت نبودم کاش....

مامان_پریناز نھار.

(من سعی کردم عصبانیتم رو کنترل کردم اما باز ھم زیاد نتونستم مھارش کنم تقریبا باداد گفتم:)

_خیل خب.

مامان_زود بیا سرد میشھ.


ھیچی نگفتم بعد سھ چھار دقیقھ دوباره صدام کرد


مامان_بیا دیگھ چیکار میکنی؟

حوصلھ ی ھیچ چیز و ھیشکی رو نداشتم و با عصبانیت گفتم_ای بابا اصلا ھیچی نمی خوام

میخوام بمیرم فھمیدی می خوام بمیرم دیگھ ھم صدام نزن.

بھ اینھ ی تو دستم نگام افتاد آینھ رو پرتاب کردم محکم خورد شیشھ ی پنجره و شکست صدای

شکستن آینھ و پنجره کھ اومد صدای جیغ مامانم بالا رفت و مامان بابام و انگار پریا ھم اومده بودن

پشت در اتاق

مامان_واای پریناز چیکار میکنی مامان نکن تورو خدا پریناز ,خدایا من چیکار کنم از دست این دختر


خدااااایا.

ومن ھمچنان در سکوت و گریھ غرق شده بودم

بابا_باز چھ غلطی میکنی درو باز کن دختره ی احمق درو باز کن میگم درو باز کن.

(باز سکوت و اشک من)

پریا_پریناز ببخشید اشتباه کردم درو باز کن خواھش می کنم.


صدای مامانم اومد کھ بھ پریا می گفت_باز تو چکار کردی چی گفتی بھ خواھرت کی آدم میشی

پریا ھا کی کی؟


بابا_باز کن این لعنتی رو د میگم بازکن درو

من کھ در این حین صدام در نمیومد با صدای بلن و لرزان(کھ بھ خاطر گریھ ام بود)گفتم:

دست از سرم بدارید اصلا مگھ زنده و مرده بودنم فرقی ھم میکنھ اصن بذارید راحت بمیرم

صدای جیغ و داد مامانم میومد صدای ھمھ بلند شده بود پریا گریھ میکرد یعنی بھ چھ دلیلی گریھ

میکرد؟ دوسم داشت؟نھ, نھ بابا اونو علاقھ بھ من!!! معلومھ کھ دوسم نداره شاید میترسھ بلایی

سر خودم بیارم و عذاب وجدان بگیرش آره حتما میترسھ بھ خاطر حرفای اون خودمو بکشم واسھ

خودش نگرانھ کھ عذاب وجدانش آزارش نده

درستھ دنیام برام جھنمھ اما از مرگم می ترسم اگھ برزخ از این دنیا ھم برام زجرآورتر بود چی؟

احمق کھ نیستم این دنیا اگھ بد بختم اون دنیا...حتی اگھ جام خوب نباشھ نمی خوام برا خود

کشی برم جھنم اینجا کھ شانس نیاوردیم اون دنیاھم معلوم نی شاید بدبخت تر از این دنیا باشم

داشتم گریھ میکردم و بھ این چیزا فکر میکردم کھ در باز شد انگار یھ کلید دیگھ ھم داشتن من خبر

نداشتم و حالا بھ یادش افتاده بودن دیدم یکم سکوت کردند.اَااه اینم یکی دیگھ از

بدشانسیام,صورتمو چی کار کنم؟

تا در باز شد منم بلند شدم رفتم عقب کنار پنجره ی اتاقم کھ رو بروی در بود رو کردم بھ بیرون

پنجره نمی خواستم صورتم رو ببینند,پاھام رو یھ تیکھ شیشھ گذاشتھ بودم اینو وقتی فھمیدم کھ

روشون ایستاده بودم اما از جام ھیچ تکونی نخوردم الان دیگھ در باز بود و نمیخواستم کسی باز

صورتمو ببینھ واسھ ھمین فقط تحمل کردم تا برن بیرون اما نمی دونستم کی بیرون میرن, بابا

باعصبانیت میومد داخل صدای پاھاش رو می شنیدم حواسم جای حرفاشون نبود نمیفھمیدم چی

میگفتن و کی داد میکشیدو گریھ میکردحواسم فقط بھ لبایی کھ کشیدم بود بھ زشتیم بھ دل

شکستم


وھمچنان اشک می ریختم کھ بابام با سھ چھارتا قدم بلند بھ من رسید (از رو صدای پاھاش

فھمیدم) وقتی رسید بھمپشت سرم یھ سوز و یھ درد زیاد گرفت بابام با دستای سنگینش

باھمونایی کھ باید نوازشم کنھ زد بھ سرم یھ چیز گفت کھ نفھمیدم چی بود دلم بیشتر شکستھ

بود و از اتاق زد بیرون مامانم گلھ میکرد از کارام پریا معذرت می خواست اما بیشتر حواسم جای

سردردم بود حواسم جای دستی بود کھ باید نوازشم می کرد اعصابم خیلی خرد شده بود دلم

شکستھ بود حوصلھ ی ھیچی رو نداشتم مامانم پشت سرم اومده بود نمی فھمیدم چی میگفت,

پاھام درد داشت دلم شکستھ بود و حالم از خودم ودنیام بھم می خورد,اما می فھمیدم ھرچی

میگفت ھمراه با گریھ بود بلند سرشون داد زدم:

_برین از اتاقم بیرون برین بیرون


مامان_آروم باش پریناز...


_نمی خوام نمی خوام آروم باشم می خوام تنھا باشم برین بیرون


مامان_باشھ باشھ دخترم ولی بلایی سر.....

من ھنوز رو بھ پنجره بودم و گریھ می کردم


_چھ بلایی بدتر از...چھ بلایی می خوام سر خودم بیارم ھا؟میگم بیرن بیرون ھیچ بلایی سرم نمیاد

ھیچ بلایی,تنھام بذارید.

آخھ بلا بدتر از این چھره ی زشتم ھم ھس کھ بخواد سرم بیاد وقتی رفتن بیرون درو بستم

نشستم و گریھ می کردم کھ نمی دونم چی میخواستن بگن یا شاید می خواستن ببینن دارم

چیکار میکنم کھ دستگیره در ,باز پایین کشیده شد درو باز کردن گذاشتم بیشتر در باز بشھ تا ھم

من ببینم کیھ ھم اگھ مامانمھ دلش آروم شھ آخھ اون کھ گناھی نداره, باشھ ببینھ کاری نمیکنم تا

آروم شھ در کھ باز تر شد دیدم پریاست

غریدم:


_مگھ طویلست ھمینطور درو باز میکنی برو بیرون بیرووووون

حرفم تموم نشده بود کھ درو محکم بست و من نشستم وھق ھق می کردم یھ شیشھ رفتھ بود

تو پام یکمش بیرون بود آروم کشیدمش بیرون خیلی درد میکرد و بیشتر بدبختیام رو یادم میاورد

بیشتر اشک میریختم چند تا دستمال کاغذی رو زخم پام گرفتم یکم کھ دردش آروم تر شده بود

دستمالا رو از روش برداشتم البتھ روزخم یکم از دستمال کاغذی دستمال چسبیده بود و گذاشتم

باشھ رفتم چسب زخم رو کھ کنار لاک ھام و استون بود از تو کمد برداشتم اومدم ھمونطور رو

دستمال کاغذیایی کھ بھ زخم پام چسبیده بود چسب زخم زدم وقتی داشتم چسب رو میزدم یھ

فکری زد بھ سرم با استون ماژیکای رو لبمو پاک کنم و خوشبختانھ خوب پاک شدن

***

(چند سال بعد)


الان پریا یھ پزشک عمومی شده و می خواد برا تخصصش امتحان بده و طی این سال ھا با فرھاد

کھ اونم الان دندان پزشکھ ازدواج کرده و برا من ھیچ اتفاق جالبی نیفتاده ھیچ اتفاقی برا تعریف

کردن نیفتاده جز اینکھ ھر شب بھ خدا گلھ کنم ھر روز زجر بکشم و حرفایی کھ دوس ندارمو

بشنوم حرفایی کھ ھر بار گفتھ می شھ کلی دلم مشکنھ اما مگھ اونایی کھ راحت ھرچی دلشون

می خواد می گن فکر میکنن شاید با حرفشون زندگیھ یکی رو جھنم کنن؟!اسم خودشون و

میذارن مسلمون ھمھ این حرف امام علی رو میگن کھ انچھ بر خود می پسندی بر دیگران ھم

بپسند اما ھیشکی عمل نمیکنھ اگھ اونا جای من بودن دوس داشتن ھمش مسخره بشن؟بھ

نظرتون اصلا اونا درک دارن؟فکر میکنن بھ خاطر حرفای اونا و امثال اونا درسو ول کردم؟فکر کردن

زجری کھ از حرفای اونا می کشیدم منو بھ رکود کشونده؟

این چن سال مثل قبل شبا با بغضی کھ بعضی وقتا اشک میشد می خوابیدم با این ھمھ روزه

ھام رو می گرفتم و خدا رو ھم قبولش دارم ولی دلم خیلی ازش گرفتھ بھ خاطر اینکھ زشتم بھ

خاطر اینکھ این زشتی باعث گناه شده برام, ھمش اعصابم خرده سر ھمھ داد می کشم حتی سر

مامانم تنھا کسی کھ دوسم داره و برام نگران میشھ ھمونیکھ خدا گفتھ اف بھش نگین این زشتیم

باعث شده بد حجاب بشم البتھ نھ اینکھ کلی خودم رو آرایش کنم اما جوری لباس میپوشم


کھ مھم نیست موھام دیده بشھ یانھ لباسام کوتاه باشھ یا بلند اینا ھمھ از صدقھ سری زشتیم

باحجاب کھ باشم صدای قھقھھ بیشتر تو خیابونا می پیچھ ھر کی یھ تیکھ میندازه یکی میگھ

مواظب باش ندزنت,یکی میگھ نگاه ھیز نیاد سمتت,یکی میگھ چیتو پوشوندی,خب بگید شما جای

من بودید چیکار میکردید باحجاب بودید یا بد حجاب ؟اگھ آرایش میکردید و لباس شیک میپوشیدید

بدترم میشد. تواین سالا باید یھ شغلی میگرفتم تا سرم گرم باشھ مامان بابام باھام مخالفت کردن

اما بھ زور قانعشون کردم چون تو خونھ نشستن داشت دیوونم میکرد داشتم دق میکردم بالاخره

قانع شدن و بعد چند وقت موتور سواری یاد گرفتم و با کلی حرف قانعشون کردم برم مسافر

کشی, با موتور راحت تر بودم برم چون با کلاه ایمنی بھ نظرم کمترتو دید بودم لباس مردونھ

پوشیدم موھامو مردونھ زدم یھ لباس گشاد می پوشیدم البتھ اگھ تنگم بود فرقی نداشت چون

علاوه بر زشتی خوش اندام ھم نبودم, میرفتم مسافر جابھ جا میکردم خب

خوبی ھیکل بدم ھم این بود اندامم جوری بود کھ زیاد دختر بودنم معلوم نمیشد این تیپی می

رفتم مسافر کشی تا حالا ھم ھمینطور ادامھ دادم . این کار بیکاریمو پر میکردو از فکرو گریھ یکم

نجاتم میداد و ھمچنین چون خستھ میشدم شبا راحت تر می خوابیدم اما محبتی کھ باید مامان

بابام والبتھ تو این سن یک مرد پر میکرد جاش تو دلم خالی بود. البتھ اگھ مامان بابام ھم دوسم

داشتھ باشن نمی تون بھم محبت کنن چون ھمین چھره ی لعنتی باعث شده از ھمھ دوری کنم


و تنھایی رو انتخاب کنم اینکھ میگم تنھایی رو انتخاب کردم فکر نکنید کار راحتیھ شما کھ

خوشکلیدو شما کھ کلی آدم دورتونھ نمی تونید تنھایی رو درک کنید نمی تونید درک کنید وقتی

دلت میگیره وقتی دلت شکستھ و یھ آغوش گرم و یکم حرف می تونھ آرومت کنھ و فقط تنھایی

می تونھ بغلت کنھ چھ ناراحت کننده است وقتی از آدم و عالم دلت گرفتھ نمی دونید چقد یھ بغل

عاطفھ می خوای تا آروم بشی تو تنھایی ھام جا اینکھ حرفای کسی منو دلداری بده یاداوری


حرفای آدمایی کھ خودشونم نمی دونند چھرشون رو خودشون نکشیدن کھ بھش افتخار کنند

زجرم میده امروز تولد منو پریاست و فرھاد می خواد یھ جشن تولد قشنگ واسھ زنش بگیره و من

ھم از صبح زود اومدم بیرون تا کمتر تو چشم بیاد کھ مردی نیست تا بخواد واسھ من دلبری کنھ

حسودیم نمیشھ اما از این سرنوشت خودم ناراحتم و بھ پریا حسرت می خورم ,از صبح دارم

مسافر کشی میکنم ,ساعتای ٩صبح بھ مامانم زنگ زدم و گفتم نمیام جشن تولد وتا دیر وقت


ھم نمیام اونم بعد یکم اصرار قبول کرد, از وقتی مسافر کشی می کردم کمتر عصبی بودم

نمیدونم چرا, احتمالا چون سرم گرم بود اما تو راه وقتی مردم رو میدیدم وقتی آدمایی کھ

خوشکل بودن و اونایی کھ شکلشون عادی بود رو میدیدم بھ یاد خودم میفتادم و آرزو می کردم

کاش حداقل یھ قیافھ ی عادی می داشتم تو این روزا وقتی کلامو در میاوردم بیشتر چھرم

مشخص میشد بیشتر مسخرم می کردن حتی بچھ کوچیکاھم مسخرم می کردن اوناھم بھم

میگفتن چقد زشتی حتی وقتی کلاه داشتم خیلی نگام میکردن اما نسبت بھ زمانی کھ اون کلاھو

نداشتم کمتر بود و من برا اینکھ کمتر مسخرم کنن ماسک میزدم ولی زشتی چشمام کھ مشخص

بود وبازم نگاه مردم و حتی بچھ ھا بھ سمتم جذب میشد ولی بھتر از این بود کھ برا چھره ی

نحسم مسخرم کنن اون روز صبح ,ھمون روز تولد منو پریا, وقتی مسافر کشی میکردم با آدمای

مختلفی روبررو شدم ظھر کھ شد و مسافرا کمتر شده بودن کنار یھ پیاده رو منتظر مسافر بودم


بھ سنگفرشا و تو جوی آب نگاه می کردم کھ چشمم بھ یک شماره کھ تو کاغذ نوشتھ شده بود

افتاد کھ روشم نوشتھ بود پرویز داشتم فکر میکردم دختری کھ میخواستھ این شماره تو دسش

باشھ چقد خوشکل بوده کھ براش شماره انداختن منکھ تو ھمھ عمرم فقط خنده و مسخره کردن

آدمارو دیده بودم کاش یکم حد اقل چھره ی عادی ای داشتم فقط واسھ اینکھ راحت و عادی

زندگی کنم مثل ھمھ, ناخوداگاه دستم رفت بھ سمتش و شمارش رو بر داشتم داشتم فکر

میکردم صدام کھ قشنگھ حالا فقط چند وقت یھ رفاقت تلفنی باشھ, این ھمھ دخترا با پسرا می

چرخند من فقط یکم بحرفم مگھ چی میشھ؟. کھ اگھ بخوام بچرخم با این چھره ی افتضاح نمیشھ

شماره رو گذاشتم تو جیبم ھمون روز رفتم یک سیم کارت اعتباری وگذاشتم تو گوشیم گوشیم

دوتا سیم کارت میخورد و تو تمام عمرش جای سیم کارت دوم خالی بود حالا ھم گوشی یھ حالی

کنھ ھم من .شب کھ شد ساعتای ٨ بود یھ جا ایستادم بھش پیام دادم:

اگھ برا ھمھ عشق فقط عاشقانھ گفتنھ واسھ من عشق فقط عاشق بودنھ فقط یھ قلب عاشق

داشتنھ

سریع جواب داد:


شما؟


من دادم:


پریناز

تا اینو دادم دیدم گوشیم زنگ میخوره با خودم گفتم اینم منتظر بود پسره ی علاف البتھ منکھ

خوشحال بودم ازین موضوع اون شب کلی حرف زدیم کلی خندیدیم کلی دل وقلوه ردوبدل کردیم

یھ تجربھ ی تازه بود کلی برام لذت بخش بود از اون شب بھ بعد ھرروز بھ ھم اس میدادیم و ھم

می حرفیدیم من کمتر قھر میکردم چون نمی خواستم این لذتو از دست بدم چون نیاز داشتم بھ

حرف زدن با او بھ محبتی کھ پر کنھ خلأ محبتم رو وقتی ھم کھ او قھر می کرد زود منت کشی

میکردم تا بازم حرفای عاشقانھ و شوخی و چیزایی کھ برام بدیع و تازه بودن رو حس کنم

***

چند ماھی از آشناییم با پرویز میگذره اما حتی یھ بارم ھمو ندیدیم چون من مشھد بودم و اون

تھران یکی دو بارم کھ اومده بود مشھد و خواست منو ببینھ من بھ زور طفره رفتم .

امروز کلی مسافر برا جابھ جایی داشتم یکیشون یھ پسر بود کھ بردمش بھ یک

نمایشگاه,نمایشگاه نقاشی وقتی اونو اونجا بردم علاقم بھ نقاشی تداعی شد و شب زودتر

برگشتم خونھ سر راه برا خودم گواش و چندتا مقوا آبرنگ گرفتم وقتی رسیدم خونھ یک سلام

سرسری کردم و سریع رفتم تو اتاقم لباسام رو عوض کردم تو این چند وقتھ آشناییم با


پرویز سعی می کردم بھ زشتیم کمتر فکر کنم و بھ آینھ ھم کمتر نگاه کنم اینطوری راحت تر

زندگی میکردم ولی با این وجود شبایی بود کھ بھ خدا شکایت میکردم و بازم از عدلش حرف

میزدم کھ اون عدلش کجاست؟!لباسامو عوض کرده بودم کھ مامانم برا شام صدام زد گواش ھا

رو گذاشتم تو کمد و رفتم یھ شام زدم تو رگ انگار مامانم ھم شاد بود از اینکھ این روزا روحیم

بھتره از ھمون وقتی کھ با پرویز دوست شدم ,یھ دوستی تلفنی ,از وقتی کھ فھمیدم محبت


چیھ و حسش می کردم حالم بھتر شده بود واقعا محبت اکسیر خوشبختیھ معجزه میکنھ حتی اگھ

تلفنی باشھ بھ نظرم بھترین ھدیھ محبتھ کاش جا تمسخر محبت می کردیم حتی محبت کردنم از

مسخره کردن لذت بخش تره و حتی از محبت دیدن.

بعد شام رفتم تو اتاقم با گواشا نقاشی کشیدم اما قشنگ شد اما دوس داشتم بھتر ازین باشھ

برا ھمین لپ تابم رو بر داشتم رفتم تو اینترنت نقاشی ھایی رو کھ بقیھ کشیده بودن نگاه میکردم

و لذت میبردم و برا تمرین از اون روز بھ بعد سعی کردم شبیھ نقاشی ھایی کھ از اینترنت گرفتھ

بودم بکشم تادستم روون بشھ بعد یک ماه با استعدادی کھ داشتم نقاشی ھام فوق العاده شده

بودن البتھ واسش خیلی ھم تمرین کردم بعضی روزا تا ۴ ساعت نقاشی می کشیدم و بعد از


اون رفتم سمت نقاشی ھایی کھ آفریده ی ذھن خودم بودن ھر روز نقاشی می کشیدم و لذت

میبردم وقتی نقاشی می کشیدم انگار دیگھ تو این دنیا نبودم با یھ لبخند می رفتم تو دنیای

نقاشی ھا دیگھ بھ لبای نداشتم فکر نمی کردم بھ این فکر نمی کردم کھ با این لبخند چھ شکلی

میشدم فقط بھ این فکر میکردم کھ میخوام یھ دنیای قشنگ کوچولو خلق کنم دیگھ روزا زودتر از

مسافر کشی بر می گشتم بعضی روزا ھم فقط نصف روز میرفتم مسافر کشی دیگھ بوم خریده


بودم و رو بوم نقاشی می کردم مامانم ھم نقاشی ھام رو نگاه می کردو تحسینم میکرد یھ روز

بھم گفت یھ نمایشگاه بزنیم من اولش قبول نکردم ولی با کلی حرفی کھ مامانم زد راضی شدم

مامان با بابا حرف زد و تصمیم گرفتیم یھ نمایشگاه بزنیم پریا ھم از صبح تا شب تو اتاقش درس

میخوند تا تخصص قبول شھ اونم گفت فکر خوبیھ کھ اگھ نمیگفت ھم فرقی نمی کرد یھ نمایشگاه

بزرگ زدیم تو آزاد شھر روزای اول کھ خودم نمی فتم چون نمی خواستم چھرم رو کسی ببینھ

یعنی سعی می کردم کمتر تو دید باشم ولی وقتی مامان بابا از زیادی بازدید کننده ھا می گفتند

و از


١3سال ھم دیده میشدند گاھی - حرفا و لذتھای اونا ,دوست داشتم برم ,از روز چھارم رفتم

نمایشگاه بچھ ھای در حد ١٢ درمورد زشتیم حرف میزدن گاھی از نقاشی ھام تعریف می کردن از

بزرگترا گاھی میشنیدم نقاشی ھات برعکس خودت خوشکل اند گاھی با ھم میگفتن اینو ببین با

این قیافھ اش چھ نقاشی ھایی میکشھ چھ امیدی داره حالا بچھ ی ما..و کلی از اینجور حرفا

میشنیدم ولی دیگھ بھ خاطر زشتیم بھ اندازه ی قبلا نمی رنجیدم چون حالا عقایدم فرق کرده


بھ نظرم چھره نعمتیھ کھ خدا بھ آدم میده ارزش آدم ھا بھ اون چیزیھ کھ خودش با تلاشش و با

فکرش بھ دستش میاره اگھ یزید خوشکلیھ یوسف رو میداشت باز ھم بھ اندازه ی ھمھ ی

اشتباھایی کھ دانستھ کرد و بھ اندازه تمام کارای درستی کھ می تونست انجام بده و نداد بی

ارزشھ و جون یار امام حسین (ع) با ھمھ ی سیاھیش بھ اندازه ی ھمھ ی تلاشش بھ اندازه ی

بزرگی اندیشھ اش باارزشھ. 

مردم از نقاشیام خیلی تعریف می کردن و من شاھد اینا ھم بودم ,در کنار حرفایی کھ درمورد

چھره ام میگفتن. یک مردی اومده بود کھ میگفت یک نقاشھ و میگفت نقاشی ھات عالیھ و حرفھ

ای ازم پرسید شاگرد کدوم استادی؟ گفتم خودم یاد گرفتم استاد نداشتم کلاسم نرفتم باور نکرد

یک پسر جوون ھم ھمون کنار بھ حرفامون گوش می داد, استاده کھ حرفاش تموم شد و رفت

شنیدم پسره جوون بھ یکی از دوستاش می گفت نقاشیاش قشنگھ خودش چی خودشو دیدی


زشتیش رو, میخواد برا جلب توجھ بقیھ بگھ خودم بدون استاد یاد گرفتم دروغ گویی ھم حدی

داره دیگھ این نقاشی ھا معلومھ یکی بھش یاد داده اصلا چھ معلوم یکی دیگھ کشیده بھش یھ

پول کلون داده تا نقاشی ھای اون بشن بھ نام خودش اینطوری نمایشگاه راه بندازه تاباھاش

زشتی چھرشو بپوشونھ ,دوستش ولی حرفشو رد کرد گفت تو از کجا میدونی دروغ گفتھ از خدا

ھرچی برمیاد شاید ازش خوشکلیشو گرفتھ جاش استعداد داده نباید تھمت بزنی.

منکھ دلم از حرفای مسخره پسره شکستھ بود انگار باحرفای دوستش جون گرفت واقعا شاید

خدا بھم کمتر خوشکلی داده بیشتر استعداد شاید از خوشکلیم کم کرده تا با استعداد زیادی کھ

بھم میده بھ بقیھ ظلم نشھ آره شاید این یعنی عدالت

***

شب شده بود و تو اتاقم بودم بھ بد وبیراه ھایی کھ ھر شب بھ خدا میگفتم فکر میکردم بھ اینکھ

اونو بی عدالت میخوندم واای چھ اشتباھی چقدر اشتباه کردم,_خدایا منو ببخش ازت معذرت می

خوام خدایا شرمنده ام ببخشم,خدا ممنون کھ این استعداد بی نظیر رو بھم دادی مرسی خدا.

بعد اینکھ با خدا یھ گپی زدم تازه داشت خوابم می برد کھ صدای زنگ گوشیم بھ صدا در اومد

پرویز بود جوابشو دادم و بعد کلی دل و قلوه ردوبدل کردن خدافظی کردم و آروم خوابیدم

***

چند ماھی از اون نمایشگاه میگذره و منم باز ھر روز نقاشی می کشم کلاسم میذارم و یھ تعداد

زیادی شاگرد دارم الان ماه رمضونھ و با روزه گرفتن حال می کنم نمیدونم چرا اما برام لذت بخشھ

یھ حس قشنگی بھم دست میده تا شبای احیا یھ شب دیگھ مونده حتما شبای احیا رو میریم حرم

امام رضا(علیھ السلام) امروز ظھر تو برنامھ سمت خدا داشت می گفت روابط بین دخترو پسر اگھ

عاطفی باشھ حرامھ من ناراحتم از اینکھ این روابط حرامھ آخھ از حرف زدن با پرویز لذت میبرم اما

واقعا دیگھ دلم نمی خواد حالا کھ میدونم حرامھ نمیخوام باشھ,خدا کمکم کن بھ رابطم با پرویز


خاتمھ بدم خدا!اما تنھایی رو ھم نمیخوام الان ٢۶ سالمھ دیگھ از تنھاو مجرد بودن خستھ شدم اما

کی حاضره من ھمسرش باشم؟!خدا یعنی کسی پیدا میشھ کھ فقط تو شعار نگھ سیرت مھمتره

از صورت یعنی کسی ھست کھ منو با این چھره ی زشت بخواد چھره ای کھ ھیچ جذابیتی

نداره؟؟!!!

تو ھمین فکرا بودم کھ خوابم برد

***

صبح کھ بیدار شدم بعد صبحونھ برا خرید گواش رفتم بازار نمی دونم چی شد کھ دلم ھوای حرم

امام رضا(علیھ السلام) رو کرد ساعت ٩.۵ صبح بود کھ رفتم حرم بعد از زیاررت رفتم نشستم تو

حرم روبرروی ضریح نبودم چون اونجااجازه نمیدن بشینیم فکنم چون محل گذر زائراست اما جایی

کھ نشستم بھ ضریح دید داشتم نیم ساعت گذشتھ بود و من این نیم ساعتو با حس آرامش

خاصی کھ تو حرم بھ دست آورده بودم گذروندم اصلا خودم ھم گذر زمان رو نفھمیدم خواستم بلند

شم و برم کھ یھو بھ فکر آرزوم افتادم کھ از امام رضا(علیھ السلام) بخوام آرزومو برآورده کنھ و


منم یھ مرد زندگی داشتھ باشم ھمونطور کھ نشستھ بودم و بھ ضریح نگاه می کردم با امامم درد

و دل کردم ازش خواستم آرزومو و باز ازش خواستمو باز ازش خواستم و خواھش کردم ساعت

١١.۵ بود داشتن اذون میگفتن موقع اذون رو سکوت کردم بعد اذون درواقع بین اذون و اقامھ کھ

دعا براورده است شروع کردم واسھ خودم دعا کردم البتھ برا ظھور حضرت مھدی ھم دعا کردم

نماز رو ھمونجا تو حرم خوندم و بعد نماز ھم بازم دعا کردم وقتی نماز ظھر و عصر تموم شد رفتم

با یھ دل شکستھ و با یھ بغض بزرگ بھ ضریح نگاه کردم و چشمام رو بھش دو ختم تھ دلم بھ


امام رضا(علیھ السلام)گفتم با خودت امام رضا,ازدواجم با خودت ھر طور صلاح می دونی ساعت

١٢ بود سلام دادم و اومدم بیرون از حرم وقتی اومدم بیرون تازه یادم اومد بھ مامان خبر نداده

بودم میام حرم گوشیم رو کھ در آوردم از قضا دیدم ھمون موقع ھم داره زنگ میزنھ سریع جواب

دادمو گفتم کجا بودمو پریدم یھ آژانس گرفتم رفتم خونھ, امشب فرھادوخالم افطاری دعوت اند

خونھ ی ما پریاھم کھ یھ ماه دیگھ آزمون تخصص داره,داره مثل آدم!!!درس می خونھ,و فقط منو

مامان باید افطاری رو آماده کنیم و سفره بچینیم پریا از تو اتاقش تکونم نمی خوره این یھ سالی

کھ درس خونده از بس ورزش نکرده چاق شده اما چھرش تپلو ھم قشنگھ تازه با نمکترم ھست

دلت می خواد لپاشو بگیری بکشی ھمون کاری کھ ھروقت فرھاد مبینتش میکنھ

از صبح تا این نیم ساعت بھ اذون مغرب واسم زود گذشت اما الان نمیدونم چرا زمان حلزون

میگذره دارم میمیرم ھر لحظھ بھ ساعت نگاه می کنم و گوشامو تیز میکنم شاید بالاخره روز تموم

شھ اما انگار اصلا زمان دلش نمی خواد بھ جلو حرکت کنھ منم کھ گرسنگی داره می کشتم.. خالھ

اینا کھ قبل افطار اومده بودن و با مامان حرف می زدند