مقدمھ


آه کشیدن فایده ای برایم ندارد اما ناخداگاه صدای آھم را حتی آسمان میشنود ھنگام خنده

ھای مھیب دیگران, وقتی


عشق را حتی در چشم خواھر نتوان دیدن,صدای آھم را دنیا ھم میشنود آخر چیزی برای

جلب قلب دیگران ندارم آنچھ


معشوقان دارند من ندارم,آھای زیبایی چطور تو را بیابم از کدامین افق برایم طلوع خواھی

کرد وچگونھ بر چھره ام


خواھی نشست وآدمیان را چطور بھ دام عشق با تو خواھم کشاند وقتی چھره ام زیبایی را

می پوشاند چگونھ تو ای


زیبایی!چھره ام را بھ زیبایی خواھی کشاند؟؟؟!!!


و انتھای این چھره ام.......

 

***

چشمھایم باریک و کوچک است کھ انتھایش بھ سمت پاین متمایل است,و انگار ھیچ مژه ای

نیست کھ آنھا را در بر


گیرد, بینی ام گوشتی است و سوراخ ھایش ازصد متری مشخص است,لب ھھھ لب!

انگارفقط یک شکاف دھانم را


ایجاد کرده ولبی نیست. وفاصلھ ی زیاد بینی از دھانم زشتی ام رو زیاد تر می کند صورت

کشیده و استخوانی با


رنگ خیلی سیاه, آخھ کی عاشق من میشھ؟!!!ابرو ھم کھ انقد کم پشتھ کھ انگار ندارم!!!!


_پریناز!پریناز بدو دیرمون شدچیکار میکنی؟ نکنھ می خوای لبو چشتو رژو سایھ بزنی؟!!


این پریا آبجیمھ,خواھر دوقلوم ما دوقلوھای ناھمسانیم اونم با چھ نا ھمسانی بیا ببین, کھ

اینطوری با گوشھ و کنایھ صدام میزنھ

 

پریا_پری ناز!!!

_خیل خب اومدم

 

داریم میریم مھمونی خونھ خالم شام دعوتیم دویدم رفتم سمت ماشین کھ ھنوز تو حیاط بود

,یک سمند سفید,عقب نشستم


مامان و بابام جلو بودن پریا ھم کنار من بود


پریا_خوب آرایشاتو کردی ریمل من رو میزم بود میخواست از اون استفاده کنی خخخ البتھ

باید بھ جای مژه ھات بھ موھای کم پشت فرت بزنی

صدای قھقھ اش بلند شد

ادامھ داد_انقد لفتش دادی چیکار میکردی؟حد اقل یھ رژمیزدی دیگھ! وااای ببخشید پری ناز

جان فراموش کردم لب نداری

مامان و بابا_پریا بسھ دیگھ

تو راه ھی پریا بھم نگاه میکرد ھی بھ ھر بھانھ ای میگفت پری ناااز و یھ حرفی میزد از

ھمون اول دلم می خواست


جوابشو بدم و حداقلش بگم بھ تو چھ اما یھ بغض تو گلوم گیر کرده بود کھ نمی خواستم بھ

اشک تبدیل شھ چون موقع


گریھ زشتتر میشدم والبتھ مضحک تر کسی دلداریم نمیداد گریھ فایده برام نداشت جز اینکھ

صدای خنده ه و مسخره


۵سالھ بودم, خالم - بیشتر شھ تو مسیرو با بغض و سکوت گذروندم تا بھ خونھ ی خالم

رسیدیم یادمھ بچھ کھ بودم, ۴


میومد با انگشتاش پلکامو از ھم دور میکرد و میگفت اینجوری چشماتو بگیر ببینیمون ما ھم

رنگ چشماتو ببینیم


چشمام ابتاداشون زیاد باریک نبود اما آخرشون با ریک میشد مثل قطر ه ھای تو نقاشی ھا

کھ افقی بذارند تو صورتم


آااه اونموقع ھا کارم گریھ بود جلو اشکامو نمیتونستم بگیرم خالم میگفت گریھ نکن شبیھ

بچھ گربھ ھا میشی و مامانم


حریفش نمیشد ھرچیش میگفت جوابشو میداد بعدم مامانم بغلم میکرد بابامو صدا میزد کھ

پریا رو برداره و میریم خونھ

بعد از چند بار قھر مامانم,دیگھ خالم کمتر اذیتم میکرد

بابام زنگو زدبعد یھ ثانیھ در باز شد داخل کھ رفتیم خالم و شوھر خالم و فرھاد پسر خالم برا

استقبالمون اومده بودن


نھ, استقبالمون نھ!,استقبال مامان بابام و پریا آبجی خوشکلم ,پریا سفیده صورتش گرده و

گونھ ھاش خوشکلیشو بیشتر


میکنھ بینیش کوچیک نیست اما کشیده است و البتھ گوشتی ھم نیست چشماش بزرگھ کھ

مژه ھای فرسیاھش اونا رو


پوشونده ابرو ھا و موھاشم سیاھھ لباش پھنا دارن برعکس من کھ فقط از افق کشیده

ھست


لباش کمرنگھ اما اگھ رژشونم نزنھ صورتی کمرنگشون بھ صورت سفیدش میان


آآآآآآآه خوش بھ حالش


*

فرھاد با لبخند بھش خوش آمد میگھ مامان بابا میرن داخل بھ پریا خوش آمد میگن اونم میره

با مامان بابام داخل


من_سلام


شوھر خالم بی اعتنا رفت تو خونھ


خالھ_سلام


و خالھ ھم رفت


فرھاد_سلام پریزشتھ بی اف نمی خوای؟داشتی میومدی پسرا جون می دادن بابایھ

نگاشون کھ بکن یھ نگاه حلالھ جون خودت

_ دھنتو ببند بیشعور علاف


فرھاد_خوبھ اون شکاف تو صورت ھست کھ با تکوناش بفھمیم یھ چیزی ھم اینجاھس


_خوبھ لب و لوچھ ی خودتم ازبس پھنھ نمیشھ بھشون لب گفت ھھ واسھ خودش یھ صورتھ


فرھاد اومد جلو یقم رو گرفت و گفت:


خفھ گربھ زشتھ وگرنھ صورتتو با زمین یکی میکنم کھ دنیا ھم از این دیپلمھ ی زشت راحت

بشھ افتاد؟


_اگھ نیفتھ می خوای چیکار کنی لب لبو


فرھاد_خودم ھمچین دھن بدون لبتو میبندم کھ دوباره وقتی خواستی بگی لبو دھنت ازھم

وا نشھ حالام خفھ شو


رفت داخل ودرو ھم بست اَاَه حالا چیکار کنم اوووفففف از دست تو فرھادد زنگو زدم


خالم_کیھ؟
-منم


و درو باز کرد و رفتم داخل رو مبل یک نفره کنار پریا نشستم خالھ میوه آورد بھ ھمھ تعارف

کرد بھ من کھ رسید فقط


ظرف رو جلوم گذاشت و یک نگاه خاص بھم کرد نمیدونم ترحم بود یا تمسخر؟ بالاخره

دھنش باز شد و یک بفرما گفت من فقط یک سیب برداشتم,ھمھ غرق صحبت بودن و انگار نھ

انگار کھ کسی بھ نام پریناز اونجا ھست منم


شروع کردم بھ پوست کردن وبعد تیکھ تیکش کردم توجھی نداشتم کھ بقیھ دارن چی میگن

وشروع کردم بھ خوردن


,ھمون اولاش بود کھ سنگینیھ نگاھی رو رو خودم حس سرم رو بالا آوردم کھ دیدم فرھاد بود

و داشت جوری بھم


نگاه میکرد کھ میشد ازش تمسخر رو حس کرد بھ نظر میومد جلو خندش رو گرفتھ بود اما

من می تونستم خنده رو


از زیرلباش ببینم اه کھ چھ حس بدی بود مگھ چی دیده بود کھ خندش میگرفت پسره ی

ابلھ,داشتم اینارو تو ذھنم میگفتم


کھ یادم اومد لبام انقدر باریکھ کھ در واقع لب ندارم و وقتی چیزی می خورم دھنم کھ بازه

چقد زشت جلوه می کنم


آآآآآآآآآآه خدا ازین تحقیرا نجاتم بده


بگذریم کھ تو کل مھمونی فرھاد سوژه ی خنده گیر آورده بود,بعد شام شبکھ ی نسیم رو

زده بودند یھ برنامھ تازه


شروع شده بود کھ در ھمون اوایل برنامھ داشت مجری میگفت ھمیشھ لبخند بزنید چون با

لبخند جذاب تر می شید چند


دقیقھ بعد از شروع برنامھ یھ جوک خنده دار کھ بیننده ھا فرستادن رو مجری می خوند:بھ

یکی میگن ماشینتو پارک کن میره صندلی ھاشو می کنده جاش درخت می کاره.من اینو کھ

شنیدم یھ لبخند بزرگ اومد رو لبم,فرھادم انگار


براش خیلی خنده دار بود داشت تقریبا قھقھھ میزد یکم کھ از برنامھ گذشت فرھاد جاشو

عوض کرد اومد رو مبل دو نفره ی کنار من نشست

فرھاد_نکنھ حرف مجری رو باور کردی خانوم جذاب اینارو باور نکن کھ براتو صادق نیست تو با

لبخند حال بھ ھم زنتر میشی

و بعد دوباره شروع کرد بھ خندیدن البتھ با یک صدای آروم تازه فھمیدم کھ اصلا بھ جوک نمی خندید...
من_ولی تو وقتی می خندی اونم قھقھھ می زنی حال بھم زن نمیشی بلکھ تھوع اور و

خنده دار میشی با اون لبای پھنت

بعد یکم با حالت تمسخر بھش خندیدم اما حس می کردم چشامو کھ گرم شدن و میدونستم

چقد دلم شکستھ اما نھ الان


نمیخام اشکام دربیاد حتی با چیزای چرت و پرت ھم کھ شده خودم رو سر گرم می کنم تا

فراموش کنم دل شکستمو


فرھاد_لب پھن داشتن شرف داره بھ لب نداشتن بیچاره کسی کھ شوھرت بشھ از چیھ تو

لذت ببره البتھ بعید میدونم


کسی بخواد با یک گربھ اونم از نوع زشتش ازدواج کنھ باید برات یک کوزه سرکھ کنار بذارن,


ھنوز چیزی نگفتھ بودم کھ ادامھ داد

 _گفتھ بودم دھنت بھ این چرت ھا باز نشھ کھ گِ لش میگرم مگھ فراموش کردی گربھ؟ ھاا؟


_منم میگم نذار ھیچ شکری از دھنت درآد وگرنھ منم *****می کنم تا لبات یکم پوشونده

بشھ کھ از کلفتیشون عذاب نکشی شیرفھم شد لبو؟


فرھاد_برای بار آخر...


میخواست تھدید کنھ ولی نذاشتم حرفشو ادامھ بده و گفتم:


_آخوندم کھ شدی پسرخالھ حالا می خوای وکیل کی باشی؟؟

نمیدونم حرفم مسخره آمیزبود یا نھ ولی میخواستم یک چیزی بھش بگم و اینطوری

شکستھ شدن دلمو قایم می کنم نمیخوام کسی بفھمھ چقدر ضعیفم


فرھاد_تو رویا سیر میکنی گربھ از بس بھ ازدواج فکردی کلمھ ھای آخوندم موقع عقد تو

ذھنت می چرخھ اما ازین


رویاھا نداشتھ باش کھ ھیچ وقت ھیچ آدم منگولی ھم حاضر نمیشھ تو زنش بشی کھ بخوای بگی بلھ و بشنوی آیا وکیلم؟.


بعد زد زیر خنده پسره ی بی مزه

_نھ کھ حاضره کسی حاضر زن تو بشھ! آخھ باید تا آخر عمرش با یھ مرد کھ کل چھرش رو لب

گرفتھ زندگی کنھ


ھھھ مثلا پروتز کردی قشنگش کنی؟!دلم خنک شد کھ پروتز پخش شدن اینجوری شدی آخ

کھ چھ کیفی میدی پشت


سرت با پریا از چھرت بگیمو بخندیم البتھ چھره کھ نداری فقط لبھ ھمھ ی سرت, لبو.

چون می دونستم پریا رو دوست داره خواستم اینجوری حرصش رو درآرم کھ انگار موفقم

شدم و دیدم کھ فقط این


چشای من نیستن کھ باید ھمش توشون اشک

جمع بشھ تو چشای بقیھ ھم میشھ باشھ ولی من انتقام جو نیستم و دلم


براش سوخت چون میتونم درکش کنم آخھ ھمھ ی عمرم بھ خاطر چھرم دلمو شکوندند ولی

ھیچ وقت دلم نمی خواد من


با بقیھ این کارو بکنم و البتھ این یکی از دستم در رفت و پریا ھم ھیچ وقت ھمچین حرفی

نزده یعنی رابطھ ی من با


پریا خیلی سرد تر از ایناست حالا چھ اشتباھی کردم, خوب دیدم چشماشو کھ سرخ شد و

توشون اشک جمع شد وای


خدایا غلط کردم خدا ھیچ وقت نمی خوام اونجوری کھ دل من شکستھ میشھ دل کسی رو

بشکنم

ا ه لعنت بھ من چطور این غلطو من عوضی کردم حالا چطور بھش بگم دروغ گفتم نمی

خوام مثل شبایی کھ من با


ناراحتی می خوابیدم کسی باناراحتی چش رو ھم بذاره کاش بتونم درستش کنم


***

وقتی رسیدیم خونھ زود لباسامو در آوردم رو تخت دراز کشیدم و ھمونطور کھ بھ ماه نگاه

میکردم بھ اتفاقایی کھ تو خونھ خالھ افتاد فکر کردم بھ فرھاد بھ قرمزی چشماش بھ اینکھ

انگار با شکستن دل اون حرفای آدما درباره ی چھرم تو ذھنم مرور شد و دلم شکست باید

بھش بگم دروغ گفتم باید از دلش دربیارم من مثل ھمھ ی آدمای دورو برم کھ بھ خاطر چھرم

سرزنشم میکنن نیستم وااای نھ من مثل ھمھ ام از ھمون اول شب مسخرش کردم و از

خیلی وقتھ بھش میگم لبو, گوشیو برداشتم ساعت ١١.۵ شبھ امیدوارم فرھاد بیدار باشھ

براش اس زدم:

سلام فرھاد ببخشید اول شب عصبانیت کردم و بھت دروغ گفتم راستش پریا اصلا درموردت

تا حالا حرفی نزده یا حد


اقل منکھ چیزی نشنیدم چھ برسھ.... ببخشید چون عصبانی شدم اون حرفو زدم


اون داد:اولا حرف بچھ گربھ ھا اونقدر برام مھم نیست کھ بخوام بھ خاطرش خودمو عصبانی

کنم ثانیا تو اگھ بخوای


بھ چھره ی کسی بخندی اول باید بھ خودت بخندی چون خنده دار تر از چھره ی تو وجود

نداره پیشی خانوم من موندم تو چطور شدی قل پریا؟؟چطور اسم تورو گذاشتن پریناز؟؟فکر

کنم اینیشتنم اگھ زنده بود نمیتونست بھ این سوالا جواب بده.

اشک تو چشام جمع شد واقعا واسھ منم سوالھ پریا اون ھمھ قشنگ باشھ من این ھمھ

زشت واقعا چرا چرا خدا من باید زشت باشم چرا قل زشت,من باید باشم چرا پریا زشت نشد

چرا من خوشکل نشدم چرا این ھمھ آدم قشنگن من باید زشت باشم قشنگی ھا تموم

شدن خدا؟ھمون موقع بھ قلمت گفتی زشت بکش؟چرا گفتی زشت بکش؟شایستگیش رو

نداشتم؟مگھ آدما موقعی کھ تو داشتی می ساختیشون شایستگی داشتن؟ مگھ غیر از اینھ

کھ منم مثل بقیھ بی گناه بودم؟

خدا جوابمو بده بھم بگو خدا بگو چرا زشتم؟میگن کارات حکمت داره حکمت زشتی من چیھ

؟؟خداا حکمتش چیھ؟


ھرزه می شدم؟مگھ این ھمھ خوشکل ھرزه شدن مگھ آبجیم ھرزه شد خداا؟؟ کاش من رو

ھم جزء خوشکلا قرار می دادی خدا آره طلبکار نیستم اما تو عادلی پس عدلت کو قشنگی

رو نامساوی تقسیم کردی خدا این میشھ عدل؟خدا بھ این میگن عدل ؟خدا اگھ عادلی باید بھ

ھمھ یک اندازه چیزی بدی نھ؟ مگھ درست نمیگم خدا؟ تو سکوت کردی یا من گوشام

نمیشنوه خدا ؟ کسی نیست جواب منو بده ؟ خدای عادل این دنیا! جوابمو بده خداا چشام

گرمھ اشکامھ, خدا نمی تونم جلوشون رو بگیرم کاش یھ جا تنھایی بودم تابلند بلند داد می

کشیدم و گریھ می کردم و ھیشکی ھم نبود کھ بگھ با گریھ زشت تر میشی فقط من بودم و

تو و دلم آاااه خدا..

بین ھمین حرفا با خدا بودم کھ نفھمیدم کی گریم شروع شد نمی خواستم صدای گریم در

بیاد اما تند تند اشکام در میومد یھ حس بدی بود ھمھ گریھ می کنن آروم میشن

برا من گریھ ھم فایده نداره بیشتر یاد بدبختیام میفتم بیشتر, خیلی بیشتر دلم میگیره

اونقدری کھ اگھ بھ اندازه ی تموم دریاھا ھم اشک بریزم بازم کمھ بازم میخوام اشک بریزم

اماسود اشک ریختن من یعنی اشک ریختن زیاد فقط اینھ کھ بدنم سست میشھ خستھ می

شم و راحت تر می خوابم صدای سکوت اشکام شده لالایی ھرشبم.

بالا خره بعد کلی اشک ریختن خوابم برد


***

صبح کھ بیدار شدم خوش رنگی آسمون یھ حس قشنگی بھم داد من از رنگ آسمون وقتی

آبی تیره است خوشم میاد خیلی قشنگھ داشتم بھ قشنگی آسمون فکر می کردم کھ یاد

زشتی خودم افتادم و بدبختی ھایی کھ ھمراه این زشتی برام اومدن و خوشی ھایی کھ

خوشکلا باخوشکلیشون دارن اصلا دلم نمی خواد برم صبحونھ بخورم تا چشم خانوادم بھ


زشتی صورتم بخوره و اشک تو چشای مامانم حلقھ بزنھ کھ حتی یک خاستگار برا این موش

سیاه نیومده و برا پریا


ھفتھ ای نیست کھ خواستگار نیاد ھفتھ ای نیست کھ کسی بھ خاطر خوشکلی تحسینش

نکنھ حتی متلک ھای پسرا ھم بھ خاطر خوشکلیشھ و متلکایی کھ آدما بھ من میزنن بھ

خاطر...آه اصلا حوصلھ ی فکردن بھ این چھره ی نحسم رو ھم ندارم.

بدون ادامھ دادن بھ فکرام بلند شدم موھای کم پشت فرم رو شونھ زدم و رفتم حموم, بیرون

کھ اومدم با حولھ اومدم تو اتاقم و شروع کردم موھام رو خشک کردن رفتم جلو آینھ ایستادم

واقعا شیھ معتادام یھ لبخندم بھ خودم زدم ھھھ خنده ھام کنار چشمام چروک میندازه کھ

شبیھ گربھ ھا میشم سریع لبخندم رو قورت دادم نمی خوام زشت تر از اینی کھ ھستم

بشم با خنده ھام, امروز مامان و بابا نیستن رفتن سر کار آبجیم ھم کھ دانشگاست او ترم

۴پزشکیھ وھمین مشھد میخونھ منم با دیپلمم باید بشینم تو خونھ مثل علافا وقت بگذرونم از

بچگی چھرم باعث شد اعتماد بھ نفسم بیاد پایین و تا دبیرستانم مسخره ھای ھم کلاسی

ھام رو تحمل کردم ولی دیگھ نمی تونستم واسھ ھمین کنکور ندادم استش درسام زیاد

خوب نبود چون تمرکز نداشتم عصرا بھ حرفای صبح کھ شنیدم فکر می کردم و یا میخوابیدم

تا فراموش کنم اما فقط موقعی کھ خوابم یادم میھ زشتیم رو.رفتم از اتاقم بیرون یھ چای

صبحونھ خوردم و باز برگشتم انگار شرطی شدم کھ تا کارم بیرون اتاقم تموم شد فوری بر

گردم بھ اتاقم ھمیشھ ھمینجوره وقتی برگشتم اتاقم دیدم ھنوز ساعت ٩ من تاشب چیکار

کنم از فیلم کھ بیزارم ھمشون یھ مشت آدم خوش قیافن کھ بازیگر شدن تا بشن مایھ ی

عذاب من لعنت بھ من چقدر زود بیدار شدم کاش بخوابم و دیگھ ھیچ وقت بیدار نشم بھ کمدم

نگاه کردم یادم اومد توش کلی لوازم آرایشیھ کھ مامان واسھ اینکھ تبعیض نباشھ برا منم گاه

گاھی میگیرفت اما برا این چھره ھیچ چیز آرایش, کاری نیست یھ لحظھ رفتم تو این فکر:

ازشون کھ تا حالا بی استفاده مونده تا تنھایم استفاده کنم بعد زود پاکشون می کنم......

نھ بابا ولش کن

رفتم رو تختم دراز کشیدم ولی خوابم نمی برد نمی دونستم باید چطور وقتم رو بگذرونم

ھمونطوری بیکار رو تختم دراز بودم کھ باز دوباره فکر آرایش کردن افتاد تو سرم ھر کار

میکردم از سرم بیرونش کنم نمیشد ھرچی رومو از کمد میگرفتم فایده نداشت انگار یھ

کنجکاوی بود شایدم یھ چیز دیگھ,نمی دونم ھرچی بود فکرم رو بھ سمت آرایش می برد خب

البتھ حالا خیلی ھم بد نیست یھ باری آرایش رو یھ امتحانی بکنم فقط خودم تنھایی ببینم زود

پاکش میکنم رفتم نھ؟فقط ھمین ھبارو ببینم چھ شکلی میشم از این زشت تر کھ نمی شم

رفتم سر کمد ھمشون رو بیرون آوردم و شروع کردم بھ آرایش کردن کرم سفید کننده کھ

ھرچیھم میزدم کرما سیاه میشد اما صورتم سفید نمیشد دست از اون برداشتم و چون رو

صورتم تیکھ تیکھ سفیدی ھاش دیده میشد وجلوه ی بدی بھ صورتم داده بود رفتم بایک

دستمال کاغذی روشون رو پاک کردم رنگم روشن تر شده بود اما نھ زیاد بازم پوستم

سیاه بود ولی سیاھیش کمتر شده بود مژه مصنوعی ھارو برداشتم گذاشتم رو چشمام قد

مژه ھاش زیاد بلند نبود و چون می خواستم طبیعی بھ نظر برسھ روشون رو ریمل زدم یعنی

یھ جورایی ھم عقده ی ریمل زدن داشتم, رژگونھ ی صورتی رو دوست داشتم اما کدوم

ابلھی بھ پوست سیاه رژگونھ صورتی میزنھ دستم رو بردم سمت رژگونھ طلایی روی گونھ

ھای خشکیدم کشیدم لب کھ نداشتم ولی با رژ دور دھنم برا خودم لب کشیدم لب صورتی

کم رنگ بعد بایک مداد صورتی رو رژ آروم کشیدم اما خوب مشخص نبود بھ خاطر سیاھی

پوستم, یھ دفعھ یھ فکر زد بھ سرم رژ و مدادی کھ روش کشیدم رو پاک کردم رفتم سراغ

ماژیکام ماژیک زرد رو برداشتم باھاش لب کشیدم بعد روش رژ زدم البتھ شنیده بودم ماژیک

کھ رو تختھ وایت بورد میزنیم بادست پاک نکنیم سرطان زاست اما مگھ برا من فرقی ھم

می کرد اصلا میمردم دنیاھم راحت میشد