سها

ایلیا که رفت تو اتاقش نفس راحتی کشیدم. ریحانه اومد کنارم و سلام کرد و گفت:
- شما باید سها باشی، درسته؟
- آره، از کجا فهمیدی؟
با مزه خندید و یه چال خوشگل روی صورتش افتاد.
- از اون جایی که خیلی شبیه ستایشی و ستایشم در موردت زیاد حرف می زنه.
همون موقع در باز شد و ستایش با اخم اومد بیرون. تا منو دید سلام کرد و با اخم گفت:
- این چش بود؟
به ریحانه اشاره کردم و ستایش گفت بریم تو اتاق. در اتاقو که بست، گفتم:
- این به درخت می گن ستایش خانوم!
ستایش تک خنده ای کرد و گفت:
- خوبه والا! حرفای خودمو به خودم تحویل می دی.
- کوفت!
- خب حالا. چش بود؟ عین برج زهرمار خراب شد رو سر بردیای بدبخت.
ابروم ناخوداگاه بالا رفت.
- حالا شد بدبخت؟! فکر می کردم توام ازش خوشت نمیاد!
خیلی تابلو هول شد و گفت:
- به من چه؟ اینا همکارن ... خب، خیلی حرف می زنه، من زیاد باهاش برخورد ندارم، امروزم مجبور شدم برم پیشش.
خندم گرفته بود. ستایش وقتایی این طوری می شد که یه کار بد انجام می داد، یا این که یه چیزی رو مخفی می کرد. از نگاهم فهمید مچشو گرفتم. خندیدم و گفتم:
- چیزی گفته این شازده پسر خوشتیپ؟
سرشو محکم تکون داد و گفت:
- نه! چی باید بگه مثلا؟
خواستم سوال پیچش کنم که بحث رو عوض کرد.
- راستی مگه قرار نبود خودت بیای؟
با یاداوری رفتار ایلیا پوفی کشیدم و گفتم:
- رفته بودم کلاس، ایلیا اومد دنبالم.
ستایش اخم کرد و گفت:
- پس برای همین انبار باروت بود.
- اوهوم.
ستایش سری تکون داد و گفت:
- خوشش نمیاد بری اون جا.
- می دونم.
- پس برای چی انقدر سر به سرش می ذاری؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- همین جوری رفتم. خب منم حوصلم سر می ره.
صندلیشو برعکس گذاشت جلوی من و خودشم برعکس روش نشست و گفت:
- ببین سها، تا حالا فرصت نشد در مورد ایلیا جدی حرف بزنیم، ولی ...
دستی به موهاش کشید. انگار براش سخت بود در این مورد حرف بزنه.
- توام ایلیا رو دوست داری؟
اون قدر غیر منتظره پرسید که نتونستم جلوی سرخ شدنمو بگیرم. همیشه جلوی ستایش و بابا از شوهر کردن یه چیزایی به شوخی می گفتم، ولی الان جلوی خواهری که در حقم مادر بوده، داشتم آب می شدم از خجالت! سرمو پایین انداختم که گفت:
- آخـی! خجالتم سرت می شه؟
غش غش خندید. با پام زدم تو زانوش و گفتم:
- زهرمار! نه، تو فقط حالیت می شه.
پاشو با خنده ماساژ داد و گفت:
- پس اگه دوسش داری و می خوای کنارش باشی باید یه چیزایی رو کنار بذاری. اولیشم همین کلاس رفتنت.
کلافه روسریمو در آوردم و انداختم دور گردنم و گفتم:
- خیلی خب بابا، فهمیدم.
سری به نشونه افسوس تکون داد و گفت:
- خدا به خیر بگذرونه عاقب شما دو تا رو.
بعد از چند لحظه گفت:
- بابا رو چه کنیم سها؟ به نظرت ایلیا رو قبول می کنه؟
ته دلم با این حرفش خالی شد! هیچ وقت در این مورد فکر نکرده بودم. دیگه حرفای ستایش رو نمی شنیدم. فقط می دیدم لباش تکون می خوره. فقط به این فکر می کردم اگه بابا مخالفت کنه چه خاکی به سر دلم بریزم.
تو حال خودم بودم که در باز شد و ایلیا اومد تو. گیج و منگ بودم هنوز. ایلیا هم هنوز اخم داشت. چشم غره ای به من رفت و گفت:
- روسریتو بپوش!
روسریمو کشیدم رو سرم که با عصبانیت دست به کمر زد و رو به ستایش گفت:
- شما با این مرتیکه چه قراری داری؟
ستایش چشماش گرد شد و با دهن باز به ایلیا نگاه می کرد که ایلیا با خط و نشون گفت:
- ستایش، این احمق رو دور و برت ببینم، من می دونم و اون! فهمیدی؟!
ستایش به خودش اومد و از روی صندلی بلند شد و گفت:
- چه قراری؟ چه کشکی؟ چرت گفته.
ایلیا عصبانی طول و عرض اتاق رو رفت و اومد و گفت:
- داره زیادی پا رو دمم می ذاره. می دونم چکارکنم.
ستایش با ترس گفت:
- ایلیا کار احمقانه ای نکنی.
- نترس! این بچه می خواد منو حرص بده.
پوزخندی زد و گفت:
- ولی نمی دونه من پسر همون حاجیم. کارش پیشم گیره. برای من دروغ می بافه! هه! بلایی به سرش بیارم که به پام بیفته.
ستایش با ترس جلوتر رفت و گفت:
- ایلیا، همچین دروغم نگفته.
من با چشم گرد و ایلیا با عصبانیت بهش نگاه کردیم که تند گفت:
- تو اتاقت بهم گفت می خواد بیش تر باهام آشنا بشه. گفت یه قرار بذاریم که من گفتم نه. به خدا فقط همین بود!
ایلیا پوفی کرد و گفت:
- دارم براش.
ستایش خواست چیزی بگه که دستشو بالا آورد و گفت:
- آماده شین بریم ناهار.
وقتی رفت بیرون، ستایش بی حال افتاد روی صندلی. رفتم کنارش و گفتم:
- چی می شه حالا؟ کاش بهش نگفته بودی! شر درست نکنه؟
ستایش کلافه بلند شد و کیفشو برداشت و گفت:
- چی بگم والا!
یهو چشماشو گرد کرد و گفت:
- من نمی دونم چرا ایلیا برای من آقا بالا سر شده؟ شیطونه می گه دو تا مشت مهمونش کنما.
خیلی بی اختیار و غیر ارادی گفتم:
- الهی فداش شم! غیرتیه خب!
وقتی فهمیدم چی گفتم که اخم ستایش به لبخند تبدیل شده بود و داشت شیطون نگام می کرد. سریع در اتاق رو باز کردم و همین که خواستم برم، با سر رفتم تو شکم ایلیا. سرمو که بلند کردم، ایلیا هم لبخند رو لبش بود. مطمئن بودم حرفامونو شنیده. مردم از خجالت وقتی دستمو گرفت و محکم فشار داد و سعی کرد عادی به ستایش بگه بریم.
 
ستایش

روز بدی بود. از اون روزایی که دلم نمی خواست هیچ وقت به یاد بیارمش. از اون روزایی که زمین و زمان دست به دست هم می دن که از صبح بد بیاری و من این بدبیاری رو از همون اول صبح که با پولاد نرفته بودم شرکت، حس کرده بودم.
همه چیز دست به دست هم داده بود تا امروز به مرز دیوونگی برسم. نبودن پولاد و مهیار و کلی کار عقب مونده، رفتن ایلیا دنبال سها و اومدن بردیا و اون درخواست مسخرش. غیرتی شدن ایلیا برای من و بردیا و در آخر دعوای شازده پسر تو رستوران. انگار ایلیا هم مثل من حالش خوش نبود که به زمین و زمان گیر می داد و آخرین ترکشش خورد به پسر میز کناری و متهمش کرد به چشم چرونی که البته حقش بود و تنها دلخوشیم این بود که توی تمام این عصبانیت هاش، هیچی به سها نمی گفت و با ملایمت باهاش برخورد می کرد. می دونستم دلیل اصلی عصبانیتش سهاست، ولی ایلیا خیلی خوب خودش رو کنترل کرد که باهاش برخوردی نداشته باشه.
وقتی رسیدیم هتل، من پیاده شدم و ایلیا خواست با سها حرف بزنه. با نگرانی به ایلیا نگاه کردم که لبخندی زد و گفت:
- نمی خورمش که! یه کار کوچیک باهاش دارم.
آسانسور خراب بود و اینم یه بدبیاری دیگه. به طبقه سوم که رسیدم، نفس کم آوردم و همون جا پشت در ورودی لابی ایستادم که نفس تازه کنم که صدای پولاد بی اراده لبخند رو مهمون لبام کرد.
- به روی چشم! اصلا من تحت فرمان شمام. بگین چکار کنم، همون کارو می کنم.
فاطمه جون گفت:
- مهیار جان، پسرم تو بگو. من حرف بدی می زنم؟
با شنیدن اسم مهیار خواستم برم تو لابی که با حرف مهیار پاهام چسبید به زمین.
- نه والا. بالاخره چی؟ الان بهترین موقعیتو برای شروع یه زندگی داری.
پولاد گفت:
- مگه من می گم نمی خوام زن بگیرم؟ حرف من اینه که باید موقعیتش پیش بیاد.
فاطمه جون گفت:
- چه موقعیتی؟ خونه نداری؟ ماشین نداری؟ سنت کمه؟ می خوای ادامه تحصیل بدی؟
با این حرفش پولاد و مهیار زدن زیر خنده که فاطمه جونم خندید و گفت:
- مگه دروغ می گم؟ همچین می گه موقعیت که انگار دختر چهارده ساله اس! بابا سی و دو سالته. رضا خدا بیامرز همسن تو که بود، سه تا بچه داشت.
پولاد گفت:
- حرفای شما درست، ولی باید یکی باشه که بشناسمش یا نه؟
لحن صدای فاطمه جون خوشحال شد و گفت:
- خب این شد یه حرفی. مگه نگین دختر استادتون نبود؟ نمی شناختیش؟
دستم رفت سمت قلبم.
- هم پدرش رو می شناختی، هم مادرشو.
دست دیگمو گرفتم به نرده ها و نمی دونم از سردی آهن بود که زلزله افتاد به جونم یا ...
- خودت همیشه می گفتی زندگیتو مدیون استادتی. نگین چی کم داشت؟ هنرمند نبود؟ خانوم نبود؟ با خدا نبود؟
این سرما از کجا میومد که می لرزوند زانوهامو؟!
صدای مهیار مثل ناقوس مرگ بود برام وقتی که گفت:
- نگین خانوم که دختر خوبیه پولاد؛ شناخته شده هم هست. چرا روش فکر نمی کنی؟
فاطمه جون گفت:
- مهیار جان، دختر خوب که روی زمین نمی مونه. هفته دیگه عروسیشه.
پولاد آروم تر گفت:
- به سلامتی! انشاا... خوشبخت بشه.
فاطمه جون معترض گفت:
- بفرما، اینم جوابش! سارا رو چی می گی؟ اون که دختر خواهرم بود.
قلبم نزد وقتی پولاد ساکت شد و مخالفتی نکرد.
مهیار خندید و گفت:
- خب حالا فهمیدیم. چرا چشم غره می ری؟
پولاد کلافه گفت:
- آخه مامان خانوم می دونه جواب من در مورد سارا چیه و هر دفعه همین بساطه.
چند لحظه هر سه ساکت شدن و بعد پولاد گفت:
- اخم نکن مامان. اخم نکن دلم می گیره!
فاطمه جون دلخور گفت:
- اصلا مگه تو به فکر اخم و نگرانی منی؟
ضربه آخر رو خود نامردش زد. با این ضربه دیگه نتونستم سر پا بایستم.
- اصلا هر چی شما بگین. شما بگین بمیر، می میرم. شما می گی من چکار کنم؟
- خدا نکنه! من فقط می خوام تو سر و سامون بگیری. به خدا می ترسم بمیرم و نتونم بچه های تو رو ببینم.
پولاد با اعتراض اسم مادرشو صدا زد و بعد گفت:
- چشم، به روی چشم. هر چی شما بگی. انتخاب شما انتخاب منه.
فاطمه جون با ذوق گفت:
- یعنی هر کی من بگم نه نمی گی؟
نفهمیدم پولاد چی گفت و چی کار کرد که مهیار خندید و فاطمه جون با صدای زیبایی گفت:

- راهیست راه عشـــق کـــه هیچش کـــــناره نیست
آن جـــا جــز آن کـــه جـان بسپارند چـاره نیست
هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست


برای مردن حتما باید عزراییل رو می دیدم؟ من عزراییل رو شنیدم و مردم! دیگه نه چیزی می دیم نه می شنیدم. نفس کشیدن یادم رفته بود یا قلبم یاری نمی کرد؟
همون جا پشت در نشسته بودم که صدای خنده ی سها رو از راه پله شنیدم. نمی خواستم آوار شدنمو ببینه. به زور خودمو تکون دادم و رفتم تو پاگرد بالایی. سها و ایلیا رفتن تو لابی و من از پله ها رفتم پایین و شنیدم که پولاد از من پرسید و شنیدم که سها نگران شد. قدمامو تندتر کردم و وقتی رسیدم به طبقه اول گوشیم زنگ زد. مطمئن بودم سهاست. ولی نه قدرت اینو داشتم که گوشیمو نگاه کنم، نه قدرت حرف زدن. نفس کم آورده بودم.
رفتم بیرون و خودمو رسوندم به دریا. امروز قطعا از این بدتر نمی شد! باید منطقی می بودم، ولی خدا می دونه هیچی سخت از این نیست که بخوای منطقی باشی وقتی احساسات داره خفت می کنه. هیچی سخت تر از این نیست که بخوای حرفایی رو هضم کنی که آتیشت می زنه.
این که دقیقا کجا بودم رو نمی فهمیدم. فقط یه پهنای آبی مواج جلوی چشمم می دیدم و یه حجم عظیم توی گلوم حس می کردم و یه نیمکت آهنی خالی که درست پشت سرم بود و پاهای بی رمقمو به رها شدن تشویق می کرد.
واقعا چرا؟ چرا باید این طور منقلب می شدم؟ اصلا ارزشش رو داشت؟ نشستن روی اون نیمکت آهنی سرد رو به دریا، با اون بغض بزرگ که با آب دهنم فرو نمی رفت، ارزشش رو داشت؟ چرا باید این قدر برام مهم می شد؟ اصلا از کی برام مهم شد؟ از وقتی که زل نزد تو چشام تا به نظرم احتراممو بذاره؟ یا از وقتی که نیم نگاهی بهم انداخت و لبخند زد به اون چند تار موی پوشیده شده؟ یا از اون ابراز عقاید کذایی و اون افکار ضد و نقیض که با هم رد و بدل می کردیم و من تو خلوتم سبک سنگین می کردم منطق این افکارو؟
از کی برام مهم شدی پولاد؟ از کی این قدر توی ذهنم پا قرص کردی که با شنیدن دلسوزی های مادرانه فاطمه جون برای آیندت این جوری به هم بریزم؟ مگه غیر از این بود که حق داشت؟ پس من چی؟ من حق نداشتم؟ آخه بی انصاف من حق ندارم؟ چرا این قدر به نظرت هیچ و پوچ اومدم که صدات برای ازدواج نگین مرتعش شد، آروم و لرزون شد، اما دلت برای دل من نسوخت؟ از کی تو برام اهمیت پیدا کردی و من برای تو این طور معمولی شدم؟ یا شایدم از اول بودم!
آره! من، ستایش، منی که هیچ کس جرات تو گفتن بهم نداشت، منی که نظر هیچ کس و هیچ چیز برام مهم نبود جز منطق افکار خودم، من، ستایش، نبایدم برای پولاد، دست پرورده آقا رضا و فاطمه خانوم مهم می شدم! من نباید برای اون مهم باشم، اما اون برای من ...
مهم شده بودی لعنتی! برای منی که از بچگی خواستم دل ندم و دل نبندم به کسی، مهم شدی. منی که به خودم یاد داده بودم دلبسته نشم تا نشکنم، مهم شدی و هیچ وقت نفهمیدی. یا شاید فهمیدی و نخواستی به روت بیاری.
آخه من کجا و پولاد دست پرورده مامان فاطمه کجا؟ من کم بودم برات لعنتی؟ پس چرا کاری کردی وابسته بشم؟ چرا خطاب شعرت شدم و ماه زندگیت؟ چرا یه دستمال مچاله بین دستات برام حکم اعترافت رو امضا کرد و منم دل گذاشتم بین همون حجم سفید خودکاری شده و تقدیمت کردم؟
چشمم افتاد به همون جایی که اون شب نشسته بودیم. همون شبی که بهم گفت خوبم. که گفت جلوی من کم آورده. همون شبی که فهمیدم منم می تونم مثل پولاد خوب باشم و سعی کردم مشق بگیرم از رفتارش.
داری با من چکار می کنی لعنتی؟ واقعا انتخاب مادرت انتخاب تو بود؟ پس من کی بودم؟ چی بودم وسط زندگیت؟ خوش خیال بودم یا تو به رویاهام دامن زدی؟ ساده بودم یا فکرم هرز رفت میون دلدادگی و پاکی نگاهت؟
بد کردم پولاد! بد کردم با دل خودم و باختمش. بد کردی با دل من و ازم گرفتیش. حالا از تو بخوام یا از خدای تو که به دادم برسه؟ به داد دلم برسه؟ پولاد من چی کار کنم تو این هیاهوی دلدادگی قلبم؟
نفس عمیقی کشیدم. بغضم عجیب حنجرمو می لرزوند. بینیمو بالا کشیدم و سرمو صاف کردم. چه اهمیتی داشت؟ خوش خیالی کردی ستایش! خوش خیالی کردی بدبخت! بی خود دل دادی، دل خوش کردی. فکر بی خود کردی و حالام باید پاش وایسی. دیر نشده. می تونی از یاد ببری. چجوری و چطوریشو نمی فهمم، فقط باید جلوی این حسو از همین جا، از همین لحظه و این ساعت بگیری. ستایش به خود بیا و ببین که واقعیت اون چیزی نیست که تو، تو دنیای دست نخوره و صاف دخترونت ساختی. واقعیت اون فاصله بین افکار و تربیت تو و پولاده. فاصله بین خاتون و مامان فاطمه اس! فاصله بین بابا و آقا رضای مرحومه که شرم می کرد از حرف زدن با دختر حاجی محلشون. واقعیت اون مادر مهربونه که پای بچه هاش ایستاد.
چشم باز کن و ببین!
آره، باید واقع بین باشم. کاری که همیشه کردم. می تونم بگذرم از این حس. به همون خدایی که می پرستی می گذرم ازت اگه بفهمم واقعا بهم حسی نداری!
 

ستایش

مثل جنازه بودم وقتی ایلیا و سها اومدن و پیدام کردن. ایلیا عصبانی حرف می زد و سها نگران بود. نمی فهمیدم چی می گن. ایلیا که آروم شد، سها دستمو گرفت و جلوم نشست. لبخندی نشوندم رو لبام و گفتم:
- چیه؟ چرا انقدر داد و بیداد می کنین؟
ایلیا دست به کمر زد و گفت:
- دو ساعته داریم دنبالت می گردیم. چرا گوشیتو جواب نمی دی؟
گوشی رو نگاه کردم و گفتم:
- رو سایلنت بود، ببخشید.
کم کم داشتم دروغگوی خوبی می شدم. سها نگران حالم رو پرسید و گفتم که خوبم و دروغ بافتم که حوصله رفتن تو اتاق رو نداشتم و اومدم این جا. دستمو کشید و چقدر ممنونش بودم که دستمو ول نکرد که هر آن ممکن بود پاهام دیگه یاری نکنه.
به در ورودی که رسیدیم، پولاد درو باز کرد و خیره شد بهم و سها رو خطاب کرد.
- کجا بود؟
- کنار دریا.
خندیدم. من تظاهر کردن رو خوب یاد گرفته بودم. خندیدم و گفتم که خوبم و چرا نگرانم شدین و مگه من بچم؟ ایلیا خندید و سر به سرم گذاشت. سها هلم داد عقب و گله کرد از این که نگرانش کردم و ایلیا تشر زد که بار آخرم باشه، ولی تمام مدت پولاد ساکت بود و زیر چشمی نگام می کرد. و من نگاه ازش می گرفتم تا نفهمه چه بلایی سر دل بیچارم آورده. نگاهش نکردم تا بتونم تظاهر کنم به خوب بودن، به این که من هنوز سر پام و هنوزم همون ستایشم. به فاطمه جون و ندا و مهیارم همون جوابا رو دادم و به بهونه دوش گرفتن پناه بردم به سوییت.
انگار تمام روز تو بیداری کابوس می دیدم. زمان و مکان رو گم کرده بودم و دلم می خواست سها یه کم ساکت بشه تا بتونم فکر کنم. دلم می خواست خنده های ندا تموم بشه تا مجبور نباشم پا به پاشون تظاهر به خوب بودن بکنم. دلم می خواست فاطمه جون امروز بره پیش پولاد، تا من برای یه لحظه همه ی چیزهایی که شنیده بودم رو فراموش کنم.
ولی نه سها و ندا ساکت می شدن، نه فاطمه جون می رفت. سرمو از زیر پتو بیرون آوردم که دیدم فاطمه جون با یه دامن کوتاه و یه تاپ یقه قایقی نشسته رو مبل و سها و ندا دارن آرایشش می کنن. بی اختیار لبخندی زدم و فکر کردم این زن واقعا چند تا شخصیت داره! تو خونه این طوری راحت و آزاد و بیرون از خونه با چادر و حجاب کامل. تو خونه انقدر شوخ و سر زنده و بیرون با وقار و متین.
فاطمه جون یه لحظه چشمش به من افتاد و انگار که یه راه نجات از دست سها و ندا پیدا کرده باشه گفت:
- اِ، ستایشم بیدار شد. پاشین زودتر آماده بشین بریم.
و خودش زودتر بلند شد و رفت سراغ آینه و تا خودشو دید، زد زیر خنده و گفت:
- ای ورپریده ها! حالا من با این آرایش دو لنگه چطوری بیام بیرون؟ اصلا دیگه بیرون نمی ریم.
همون طور که شیرپاکن رو روی دستمال می ریخت تا آرایش چشماشو که یکیش آبی بود و اون یکی صورتی، پاک کنه گفت:
- نتونستین از خودتون خوشگل تر ببینین؟ زدین منو ناقص کردین که خودتون به چشم بیاین؟ ولی کور خوندین!
سها و ندا ریز ریز می خندیدن. فاطمه جون آرایششو پاک کرد و با یه چرخش روی پاش برگشت و یه پشت چشم نازک کرد و گفت:
- من بی زر زیورم.
ندا خندید و گفت:
- بر منکرش لعنت.
سها گفت:
- بشمار.
فاطمه جون گوش هر دوشونو پیچوند و گفت:
- پاشین ببینم. نشستن منو مسخره می کنن! ستایش تو هم زود پاشو ببینم از ظهر تا حالا افتادی رو اون تخت که چی؟
بعد از این که لباساشو عوض کرد، منم از روی تخت بلند کرد و رفت به طرف در و گفت:
- تا یه ربع دیگه آماده باشینا. می خوام ببینم کی خوشگل تره.
و من می دونستم که معنی زیبایی از نگاه فاطمه جون یعنی سادگی!
درو که بست، سها با حسرت نفس عمیقی کشید و گفت:
- خوش به حال طلا!
با تعجب گفتم:
- طلا کیه؟
ندا هم آه کشید و گفت:
- دخترش، خواهر پولاد.
سها ادامه داد:
- خیلی با حاله به خدا.
ندا با بغض گفت:
- همیشه مامانمو این طوری تو ذهنم تصور می کردم؛ مثل فاطمه جون.
سها سر به زیر شد و با گوشه مبل ور می رفت. منم بی اختیار آه کشیدم و گفتم:
- واقعا خوش به حال دخترش!
ندا چشماش شیطون شد و به سها اشاره کرد و گفت:
- می گما، این فاطمه جون مادر شوهر خوبیم می شه ها. می گن مادر شوهر خوب مثل مامان می مونه.
با این حرفش سنگینی حجمی که از ظهر روی سینم بود، سنگین تر شد. چشمامو بستم و پشت به ندا و سها ایستادم و موهامو شونه زدم. سها هم با خنده گفت:
- آره والا. کاش فاطمه جون مامان ایلیا بود!
ندا بچه پررویی به سها گفت و یه چیزی آروم به سها گفت که نشنیدم. همیشه در برابر تیکه های ندا عکس العمل نشون می دادم، ولی این بار...
باید از همین جا شروع می کردم. از همین جا باید به خودم یاداوری می کردم که خیالبافی رو کنار بذارم. باید می فهمیدم که زندگی اون چیزی نیست که من دلم می خواد باشه. تا حالا هم نبوده و از این به بعدم نیست.
بغضمو قورت دادم و گفتم:
- کجا می خواین برین؟
ندا گفت:
- مگه تو نمیای؟
کاش می شد نرم. کاش می شد دیگه چشم تو چشمش نشم.
- میام.
خواستم برم سمت دستشویی که سها جلومو گرفت و گفت:
- تو چته؟ از ظهر تا حالا پکری.
- چیزیم نیست.
چیزیم نبود، نه تا زمانی که پولاد رو نمی دیدم.
***
خنده از روی لباشون کنار نمی رفت. شاد بودن. مهیار و ندا فراموش کرده بودن قراره از هم دور بشن و ایلیا و سهام انگار جریانای صبح رو از یاد برده بودن. پولاد انگار از بودن مادرش زیادی شاد بود و فاطمه جون، انگار از ظهر تا حالا خیالش از جواب پولاد راحت شده بود که خنده از روی لبش کنار نمی رفت.
و منم می خندیدم. شایدم پوزخند می زدم. به خودم. به تمام این هشت ماه. به تمام روزایی که هر صبح به شوق نشستن توی ماشینش بیدار می شدم. به لحظه لحظه حضورش، به حرفاش، به نگاهای زیر چشمی و دزدکیش، به نگرانیاش.
به ظاهر می خندیدم و از درون اشک می ریختم و مراسم تدفین می گرفتم برای احساس احمقم. حلوای این احساس رو می پختم و پخش می کردم بین تک تک سلول هام. سیاه پوش کردم دلم رو و فاتحه فرستادم براش. درست مثل وقتی که فاتحه می خوندم برای مامانم. همون وقتی که سر خاکش می نشستم و زل می زدم به سنگ سردش و اشک می ریختم.
امروز عزادار بودم و صاحب عزا. مثل پنج سالگیم. اون روز دخترک پنج ساله ای بودم که هر کسی رد می شد دستی به سرم می کشید و چشاش پر از اشک می شد و امروز، خودم دست می کشیدم به قلبم و خودمم دلداری می دادم این دل عزادارو.
گازی به ساندویچم زدم و زور نوشابه پایین فرستادم. دیگه تحمل نداشتم اون جا بشینم. نگاهای پولاد بدجور عصبیم می کرد. از ظهر تا الان که رو به روش نشسته بودم، اجازه ندادم نگاهم به نگاهش بیفته و می دونستم پولاد خوب می فهمه یه چیزیم هست و نمی دونم چرا ابایی نداشتم بفهمه! حتی دوست داشتم بفهمه و بیاد باهام حرف بزنه و نازمو بکشه و بپرسه چمه. ولی خوش خیالی بود! دلم تو این مدت زیادی متوقع شده بود و حالا وقتش بود ادب کنم این دل بی در و پیکر رو. تو دهنی می زنم به این دل تا هوس نکنه. هوس ناز کردن و ناز کشیدن نداشته باشه که اگه هوسم بکنه، کسی نیست نازشو بخره!
برای فرار از اون جا گوشیمو از جیبم بیرون آوردم و با ببخشیدی از پشت میز بلند شدم و گوشی رو نمایشی گذاشتم روی گوشم. چند قدم جلوتر، روی یه نیمکت رو به دریا نشستم. برگشتم و دیدم که نگاه سها و پولاد به من بود. تو لیست تماسام دنبال یه گوش شنوا بودم که اسم نیما جلوم ظاهر شد. لبخند تلخی زدم و به این فکر کردم که چقدر این روزا شبیه نیما شدم! شمارشو گرفتم و منتظر تماسش شدم که با تاخیر جواب داد.
- اولالا! سلام چهار تا خانوم. خوبی؟ از این ورا؟
لبخندی از ته دل زدم و گفتم:
- سلام دیوونه! خوبی؟ خیلی بی معرفتی به خدا!
نیما آروم گفت:
- می دونم، ولی همش تقصیر این دوست خل و چلته.
خندیدم و گفتم:
- باز زدین به تیپ و تار هم؟
- این بار باباش زده به تیپ و تارم.
نگران گفتم:
- چی شده؟ مگه راضی نشده بودن؟
آهی کشید و گفت:
- چرا، راضی شدن، ولی شرط گذاشتن.
- چه شرطی؟
- حق مسکن می خوان. باباش می گه باید بیای شیراز. مثل خر گیر کردم به خدا. از یه طرف بابا مامان خودم مخالفن، از طرف دیگه بابای فرناز کوتاه نمیاد.
- فرناز چی می گه؟
با حرص گفت:
- هیچی! از همین می سوزم که هیچی نمی گه. می گه هر چی بابام بگه.
چشمامو بستم و با حرص پوفی کشیدم که نیما گفت:
- حالا بی خیال! تو چه خبر؟
چشمامو باز کردم و همین که خواستم حرف بزنم، نگاهم تو نگاه خندون پولاد قفل شد. نفسم یه لحظه قطع شد و زبونم بند اومد. صدای نیما مثل یه راه نجات بود برام.
- اوی! کجایی؟ می گم چه خبر؟
نگاه ازش گرفتم و گفتم:
- سلامتی، خبری نیست.
پولاد چند قدم ازم دور شد تا راحت تر حرف بزنم. منم زودتر تماس رو قطع کردم. پولاد چند قدم رفته رو برگشت و جلوم ایستاد. منم با سنگای جلوی پام بازی می کردم و سعی می کردم نادیده بگیرمش تا شاید یه کم دلم آروم بگیره. چند لحظه این پا و اون پا کرد و گفت:
- فردا مامان و ندا می رن.
برای این که حرفی زده باشم، گفتم:
- چه زود! می موندن حالا.
- منم بهش می گم، می گه طلا تنهاست.
بدون این که نگاهش کنم، شونه ای بالا انداختم که با حرفی که زد تمام تنم یخ زد!
- منم باهاشون می رم.
زبونم قفل شده بود. می خواست بره؟ چرا؟ شاید به همون دلیل که مامان فاطمه ظهر باهاش حرف می زد. بی توجه به حال من ادامه داد.
- از فردا نمی خواد بری شرکت. اگه کاری بود، ایلیا اسناد رو برات میاره هتل.
چرا؟ چرا نباید می رفتم؟ غیر از این بود که داشت دکم می کرد. آروم و با صدای لرزون گفتم:
- چرا؟
انگار نشنید که اومد کنارم نشست و گفت:
- چیزی شده ستایش؟
- چرا نباید برم شرکت؟
بی توجه به سوالم، کلافه گفت:
- می شه بگی چرا نگام نمی کنی؟
پوزخندی زدم و گفتم:
- یه روز منم همین سوالو از تو پرسیدم.
صداش کلافه تر و جدی تر شد.
- ستایش نگام کن!
شدم ستایش افشار! شدم ستایش گذشته و سرد چشم دوختم به چشمش و جدی تر از خودش گفتم:
- چرا نباید برم شرکت؟!
جا خورد! انقدر نگاهم سرد بود که می تونستم از پا درش بیارم. مات نگاهم بود که دوباره سوالمو تکرار کردم. نفس عمیقی کشید و گفت:
- نمی خوام تا نیستم تو شرکت تنها باشی. ایلیا هم اصرار داشت تو هتل بمونی.
تا گفت ایلیا، به یاد بردیا افتادم. یه لحظه به حد مرگ عصبانی شدم. ایلیا چه حقی داشت که در مورد بودن یا نبودن من نظر می داد؟! دندونامو روی هم فشار دادم و بلند شدم و از همون جا ایلیا رو صدا کردم. پولاد که از کارم تعجب کرده بود، بلند شد و مات و مبهوت بهم نگاه می کرد. ایلیا با خنده اومد و گفت:
- در خدمتم.
سعی کردم صدام بالا نره.
- ببین ایلیا، تو نه برادر منی، نه پدرم، نه هیچ کارم. منم می تونم از پس خودم بر بیام.
چشمای ایلیا گرد شد و خواست چیزی بگه که نذاشتم.
- بهتره حد خودتو بدونی و تو مسائل خصوصی من دخالت نکنی. تو شرکت بهت گفتم، حالا هم می گم. خودم جواب بردیا رو دادم. این که تو باهاش خرده حساب داری اصلا به من ربطی نداره.
ایلیا اخم کرد و پولاد عصبانی گفت:
- صبر کن ببینم. موضوع بردیا چیه؟!
این بار من بودم که مات شدم! ایلیا سرزنش بار نگام کرد و دست کشید تو موهاش و گفت:
- هیچی، چیز مهمی نبود.
پولاد عصبانی بود. انقدر که ایلیا رو کنار زد و رو به روی من ایستاد و گفت:
- می گم جریان بردیا چیه؟
نگاهی به ایلیا کردم تا شاید اون به دادم برسه. گند زده بودم و حالا باید جمعش می کردم.
- چیزی نبود.
پولاد هر لحظه عصبانی تر می شد. عصبی اسم ایلیا رو صدا کرد که ایلیا گفت:
- ای بابا! می گم که چیز مهمی نبود. صبح اومده بود شرکت، من نبودم؛ ستایش رفته بود پیشش که تنها نباشه.
پولاد پوزخندی زد و به من گفت:
- اون وقت شما چه جوابی بهش دادی؟
پوزخندش عصبیم کرد. دوباره سرد شدم، بدجنس شدم. ایلیا خواست حرفی بزنه که نذاشتم و زل زدم تو چشمای پولاد و خیلی خونسرد گفتم:
- دعوتم کرد برای ناهار، خواست باهام بیش تر آشنا بشه. منم ازش عذرخواهی کردم و گفتم تو یه فرصت دیگه.
دهن باز ایلیا و اخمای پولاد لبخندی رو لبم آورد و با همون لبخند بدجنس به ایلیا نگاه کردم و گفتم:
- آخه امروز با سها و ایلیا قرار ناهار داشتم.
و بدون این که به پولاد نگاه کنم، رفتم به طرف سها و ندا و فاطمه جون.
فکر می کردم آروم می شم. فکر می کردم با این کار دلم خنک می شه، ولی نشد. خنک که نشد هیچ، آتیشم گرفت. دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. تمام مدتی که کنار سها نشسته بودم چشمم به پولاد و ایلیا بود. ایلیا حرف می زد و پولاد عصبانی با سنگای جلوی پاش بازی می کرد. نباید اون حرفا رو می زدم. من کسی نبودم که بخوام تلافی کنم. هیچ وقت نذاشتم کسی در موردم فکر بدی کنه. پس چرا حالا خودمو جلوی پولاد خراب کردم؟ منی که حتی نذاشتم پولاد در مورد نسبت و نیما لحظه ای شک کنه، منی که به خاطر این که شک تو چشمای پولاد رو برطرف کنم از بردیا بد گفته بودم و با ایلیا همراه شده بودم، چرا الان با دست خودم خودمو خراب کردم؟
هنوز نگاهم به پولاد بود که سها با آرنج زد تو پهلوم و گفت:
- کجایی تو؟
خودمو جمع و جور کردم و گفتم:
- چی شده؟
ندا خندید و گفت:
- فاطمه جون می گه نگین چند روز دیگه عروسیشه.
خیره شده بودم به ندا که سها گفت:
- نگین، دختر حاج خانوم، یادت نیست؟
لبخندی زدم و گفتم:
- انشاا... خوشبخت ...
حرفم تموم نشده بود که ایلیا با لبخند و پولاد با اخم اومدن و سر میز نشستن و ایلیا همون لحظه گفت:
- دوماد کیه؟
قبل از این که فاطمه جون جواب بده، ایلیا خندید و گفت:
- البته باید به این دوماد تسلیت گفت با این مادر زن!
نمی دونم زیر میز چه خبر بود که ایلیا آخ بلندی گفت و کمی خم شد. فاطمه جون خندشو کنترل کرد و گفت:
- از اقوامشونه.
بی اختیار خندیدم و با ذوق گفتم:
- پسر عموشه؟
همه با تعجب نگام کردن که صاف نشستم و همون طور که زیر چشمی به پولاد نگاه می کردم، توضیح دادم.
- آخه به من گفته بود پسر عموش خواستگارشه.
ایلیا چشماشو ریز کرد و گفت:
- انگار خیلی باهاش صمیمی شده بودی!
شونه ای بالا انداختم. سها دستاشو بغل زد و گفت:
- چرا به ما نگفتی؟
- اگه می خواست به شما بگه، خودش می گفت.
دیدم که پولاد اول به من نگاه کرد و بعد به مادرش. فاطمه جون لبخند زیبایی زد و گفت:
- دخترم امانت داری کرده.
یه حال خوبی داشتم. مثل همون وقتی که پولاد کنار دریا ازم تعریف می کرد، ولی اخم پولاد اجازه نداد شیرینی این حس رو بچشم
 
ندا

فاطمه جون روی صندلی فلزی خودشو آروم رها کرد و یه آخیش زیر لبی گفت و چادرشو اطرافش مرتب کرد. آروم که گرفت، یه نگاه به من که ایستاده و منتظر بودم انداخت و گفت:
- ندا جون بیا بشین.
لبخندی زدم و گفتم:
- ممنون اجازه بدین ...
مچ دستمو گرفت و آروم کشید و گفت:
- بیا بشین دیگه دختر چرا تعارف می کنی؟
مردد یه نگاه به سمت پولاد انداختم که دستاشو تو جیبش فرو کرده بود و منتظر زل زده بود به ریل گردون و با انگشت نشونش دادم و گفتم:
- آخه ...
فاطمه جون با چادرش خودشو باد زد و گفت:
- نمی خواد نگران اون باشی. خودش می تونه از پسش بر بیاد.
لبخندی زدم و گفتم:
- گناه داره آخه!
خندید و گفت:
- طوری نمی شه. بذار عادت کنه از حالا که بعد ازدواجش زنش نفرین به جون من بیچاره نکنه!
خندیدم و گفتم:
- اینم یه حرفیه.
و با خیال راحت روی صندلی جا به جا شدم. فاطمه جون داشت در مورد تفاوت دما و هوا حرف می زد که پولاد با دو تا چمدون و یه ساک به سمتمون اومد. حق با فاطمه جون بود. پولاد خیلی راحت چمدون منو که سبکم نبود با یه دستش می کشید و چمدون کوچیک خودش و ساک مادرش که روی کولش انداخته بود، با دست دیگش حمل می کرد. لبخندی زدم و چند قدم باقی مونده رو براش کم کردم و چمدونمو به سمت خودم کشیدم و گفتم:
- ممنون پولاد، زحمت کشیدی.
قبل از این که پولاد حرفی بزنه، فاطمه جون گفت:
- زحمتی نیست عزیزم، وظیفشه!
پولاد پشت سرشو خاروند و در حالی که دستاشو به دو طرف باز می کرد با خنده گفت:
- بله!
فاطمه جون رو به پولاد گفت:
- تا تو بری ترتیب دو تا ماشینو بدی، من و ندام یواش یواش میایم.
نیم خیز شدم و گفتم:
- نه نمی خواد من خودم تاکسی می گیرم.
مامان فاطمه چپ چپ نگام کرد و با همون حالت گفت:
- مسیرت کجاست؟
سرمو زیر انداختم و با خجالت از پولاد گفتم:
- کامرانیه.
و دوباره لبمو گزیدم. مامان فاطمه "خیلی خب" آرومی گفت و به پولاد اشاره کرد که زود باشه. پولادم خندید و بدون جواب دادن به من رفت سمت گیشه درخواست ماشین. لبخند خجول و غمگینی به فاطمه جون زدم و گفتم:
- زیادی بهتون زحمت دادم.
لبی گزید و ملامت بار نگام کرد و گفت:
- از این حرفا نداشتیما. نری حاجی حاجی مکه ها! بیا یه سر بزن. آدرسو برات اس ام اس می کنم.
از این همه نشاط و روحیش خندم گرفت. دوباره لبخند بی جونی زدم که فاطمه جون باز شیطنتش گل کرد، سرشو کنار گوشم آورد و گفت:
- چیه؟ هنوز هیچی نشده دلت هوای یار رو کرد؟
می خواستم بگم، تو رو خدا نگو. نمی خواستم فکر کنم که حال بدمو اونم فهمیده. نفس عمیقی کشیدم و با بدجنسی فکر کردم، "چی می شد اگه جای پولاد، مهیار باهام بود؟" بیچاره ستایش! شاید اونم همین حال الان منو داشت. گر چه، این روزای آخر زیادی بی روح و احساس شده بود. یه جورایی لبخند الکی، حرفای الکی و حتی حسای الکی داشت. تو نگاهش یه دورغ، یه انکار بزرگ به چشم میومد که جرات پرسیدنش رو نداشتم.
لبخندی کذایی زدم و گفتم:
- ای بابا فاطمه جون دیگه این طوریام نیست.
ریز خندید و گفت:
- اتفاقا همین طوریاس.
ترجیح دادم هم پاش بخندم و بحثو کوتاه کنم. هنوز جرات ابراز عشقم رو برای بقیه نداشتم. مونده بودم جلوی بابا چطور می خواستم از مهیار حرف بزنم. از همین حالا حس می کردم کم آوردم.
نگامو چرخوندم سمت پولاد که دو تا قبض تو دستش داشت و مشغول زیر و رو کردنشون بود و سلانه سلانه میومد. خدایا چقدر این بشر خونسرد بود! خیلی دلم می خواست بدونم چی شد که یهو دقیقه نود راهی شد و دنبالمون اومد. اگه سها بود تا حالا حتما ته و توی قضیه رو در آورده بود.
یه لحظه حس کردم چقدر دلتنگ نگاه سها شدم! دلتنگ غرغرای ستایش و خونسردی گاه گاهش. حتی دلتنگ ایلیا و شوخیای موذیانه اش. یا ...
نه نمی خواستم یادم بیاد که چقدر دلتنگ نگاه مهربون و مردونه کسی شدم که خودش باعث و بانی این سفر بود. یا خنده ها و شوخی هاش که از فکر و خیال درم میاورد. یا حتی دلتنگ حمایت ها و پشت گرمی هاش. حتی دلتنگ اخم و تخم ها و تعصباتش روی من.
اوف! نباید به مغزم اجازه جولون می دادم. واقعا اون مهمونی کذایی پدر ستایش و اون دعوت زورکی از من چه آخر و عاقبتی داشت! هیچ وقت باور نمی کردم که منو به این جایی که الان هستم، برسونه. وای بابا! چطور می خواستم بعد از هشت ماه باهاش رو به رو بشم؟
فشاری روی بازوم حس کردم و اولین چیزی که دیدم لبخند مردونه پولاد بود و بعد هم نگاه مادرانه فاطمه جون. دلم برای این نگاه هام تنگ می شد!
فاطمه جون با لحنی معنی دار گفت:
- بسه دیگه. پاشو که تاکسی منتظرته!
***
هیچ تغییری نکرده بود. در آهنی قهوه ای رنگ با طرح های شلوغ فرفورژه، میون اون دیوار گرانیتی سفید خودنمایی می کرد. پنجره ها رو از این ور کوچه دید زدم، هنوزم پرده حریر اتاقم همون رنگ صورتی کم رنگو داشت. چشامو بستم و در نظر آوردم دکور سفید و صورتی اتاقمو. حجم انبوه عروسکام، کتابخونه کوچیکم و حتی جای خالی ویولونم که هنوزم خالی بود.
" حالا نمی شه بی خیالش بشی؟"
لبامو جمع کردم و با دلخوری گفتم:
"آخه چرا؟"
سرشو نزدیک صورتم آورد و آروم گفت:
"یادگار روزای تنهاییو بذار همین جا بمونه. چیزی رو با خودت ببر که نشونی از دلتنگیات توش نباشه. تو تو این سفر به ویولونت احتیاج نداری!"
لبخندی زدم و مثل همیشه حرفش روم اثر کرد.
بازم از یادآوریش لبخند به لبم نشست. مهیار بود و یه دنیا منطق شاعرانه!
نفس عمیقی کشیدم و چمدونمو دنبال خودم کشیدم و به اون سمت کوچه، جایی که در آهنی قهوه ای رنگ خونه انتظارمو می کشید، رفتم. کمی جلوی در معطل موندم. کلید بندازم یا زنگ بزنم؟ کسی که منتظر من نبود، پس چرا باید زنگ می زدم؟
شونه ای بالا انداختم و زیپ کوچیک بغل کولمو باز کردم و کلیدمو ازش بیرون کشیدم. دسته کلیدم با اوم جا سوییچی بزرگ خرسی که بهش آویزون بود! باز لبخند زدم. چطور دلتنگ این نشده بودم؟ کلید برنزی رو از میون کلیدام جدا کردم و توی قفل چرخوندم. نمی دونم چرا انتظار داشتم قفل خونه عوض شده باشه، ولی ...
بازم نفس عمیق. انگار نفس کم آورده بودم. درو تا آخر باز کردم و از ترس اون چیزی که شاید اسمش تغییر بود، چشمامو روی هم گذاشتم. هنوز توان نداشتم. نمی تونستم چیزی رو که هشت ماه ازش دور شده بودمو ببینم. حیاط وسیع با اون معماری شیک و طراحی منحصر به فرد گل و گیاه، آب نمای مصنوعی و ورودی پارکینگ و ...
می ترسیدم چشم باز کنم و یکی از اینا نباشه. یه حس خوب، یه خاطره از حیاطمون جدا شده باشه!
اما بود! حیاطمون با همون طراوت و سبزی روزای گرم تابستون به قوت خودش باقی بود. درختای سبز که با آبیاری بارانی در حال آب پاشی شدن بودن. تاب سفید آهنی که روی چمن بود. آب نما که خاموش بود، اما می تونستم صدای شر شر لطیف آب رو از لا به لای سنگا و آبشار مصنوعیش بشنوم. باربیکیوی خاموش که بوی بلال بعد از ظهرای تابستون و جوجه کباب جمعه شبا رو به دماغم می رسوند.
چشمم چرخید سمت ورودی پارکینگ که مثل همیشه درش باز بود و ...
ماشینم! دویست و شش آلبالوییم که فقط سپر خوشرنگ و رینگای اسپرت و کف خوابیدش از زیر چادرش بیرون زده بود. یادم اومد اونو آخرین بار توی پارکینگ فرودگاه جا گذاشته بودم. چطوری سر از این جا در آورده بود؟ پوزخندی زدم. بازم اون وکالت نامه به دادم رسیده بود. به داد من که نه، به داد ماشینم. همون وکالتی که بابا باهاش از دانشگاهم برام مرخصی گرفته بود، حالام می دیدم ماشینمو از پاکینگ فردوگاه ترخیص کرده بود و شاید ...
بازم نفس عمیق. مهم نبود. من رفته بودم که ساخته بشم و حالا برگشته بودم که بسازم. اومده بودم تا قانع کنم و قانع بشم. شاید دیگه نیازی به اون وکالت نامه نبود.
***
دستگیره رو توی دستم لمس کردم و با کمی تعلل، آروم درو باز کردم. صدای خشک لولا ها گواه از باز نشودن طولانی مدت این در بود. چشمامو بستم، کمی صبر کردم و بعد درو تا آخر باز کردم. بوی خاک و نم توی فضا سیال بود. چشم باز کردم، هوای اتاقم تاریک و روشن بود. لبای نیمه بازمو به هم فشردم و داخل شدم. هیچ چیز عوض نشده بود. همه چیز سر جای خودش بود. تخت خواب سفید یک و نیم نفرم هنوزم کنار پنجره بود، با ملافه های احتمالا خاک گرفته و روتختی صورتی پف دارم. ساعت روی پاتختیم دیگه تیک تاک نمی کرد و پرده ها، محکم و لجوج پنجره ها رو به حصار گرفته بودن. میز توالتم با یه دنیا لوازم دخترونه، عطر، لاک، رژ و تعدادی شمع و عکس کوچیکی از من که کنار دو تا شمع تپل جا گرفته بود.
سر برگردوندم. انبوه عروسکام که مظلوم و وارفته گوشه اتاقم تلنبار شده بودن. سمت راستم در حمام بود و دلیل اون رطوبتی که فضا رو پر کرده بود. صدای کشیده شدن چرخای چمدونم که با من تا وسط اتاقم اومد، تنها صدایی بود که فضای ساکت رو می شکست و بعد از اون ...
- جواد؟!! تو اتاق خانوم چیکار می کنی؟ می دونی اگه آقا بفهمــ ...
و سکوتش به من فهموند که باید برگردم و چهره متعجب گلی خانوم رو ببینم. هنوزم همون جور گرد و تپل بود و احتمالا در تکاپوی یه رژیم جدید و طبق معمول در حال امر و نهی به بقیه مستخدما. لبخندی زدم و خونسرد گفتم:
- چطوری گلی خانوم؟
با انگشتش منو نشونه گرفته بود و در حالی که مثل ماهی فقط لباش باز و بسته می شد و هیچ صدایی ازش در نمیومد، فقط چند کلمه گفت:
- تــ ... تـ ... ندا! ندا ... خانـــ ... وم؟ آقا، جواد، آقا ... ای داد!
و نفهمیدم دیدن من این قدر توی اتاق خودم عجیب بود که این زبونش بند رفت و در آخر جیغ کشون پله ها رو سرازیر شد؟!
خنده ای کردم و کلید برق رو زدم که بیش تر از این توی این تاریکی کمرنگ نباشم. چمدونمو وسط اتاق گذاشتم و سراغ پنجره ها رفتم. پرده ها رو یکی یکی کنار می زدم و خاک برخواسته از روشون رو با باز کردن پنجره بیرون می فرستادم و سراغ بعدی می رفتم. با باز کردن آخرین پنجره، اتاق پر از نور شده بود و ذرات معلق گرد و غبار، میون ستون نور ایجاد شده می رقصیدن.
دوباره سراغ چمدونم رفتم و اونو از وسط اتاق، کنار کمدم کشیدم تا توی دست و پا نباشه. نگاهی به عروسکای بی حالم انداختم و دست کردم و یه خرس قرمز پشمالو رو از میونشون جدا کردم. هدیه ولنتاین سروش بود! منم بهش یه قاب عکس و چند تا شمع و خرده ریز داده بودم. و البته یه شام دو نفره که مهمون من بود!
پوزخندی زدم و عروسکو ول کردم روی باقی عروسکا. این اتاق به یه پاکسازی اساسی احتیاج داشت. شاید دختر کوچولوی گلی بیش تر از من برای این خرت و پرتا ذوق می زد. البته اگه گلی تا الان از شوک در اومده باشه و اومدن منو باور کرده باشه. تا اون لحظه که همچنان صدای جیغ جیغش از پایین میومد و احتمالا به خاطر این عادتش بود که شاید هیچ کس تا الان به حرفش توجه نکرده بود. مطمئنا اگه یه کم آروم می گرفت، شاید می تونست همه رو متوجه اومدن من کنه.
چمدونمو باز کردم و به لباسا و هدیه هایی که خریده بودم خیره شدم. شاید بعد از یه حموم گرم، به سر و سامون دادنشون می رسیدم. لبخندی زدم و زیر لب گفتم:
- اولین تغییر.
خودمم باورم نمی شد که من، ندا، خودم کارامو انجام بدم. شاید اگه این هشت ماه نگذشته بود، چمدون من همچنان وسط اتاق به قوت خودش باقی می موند و یا شاید حتی فضای خفه اتاق رو تحمل می کردم تا کسی پیدا بشه و این کارا رو برام انجام بده. من باور کرده بودم حس کسالتم با انجام کارام از بین می ره و این اولین شانسم از یک فرار بود!
در کمدو باز کردم. حوله پشمالوم از داخل به در کمد آویز شده بود. با لبخند برش داشتم و بو کشیدم. بوی شامپومو می داد، و البته کلی عطر و لوسیون دیگه که مخلوطی از رایحه ها رو به بینیم می فرستاد. بو کشیدم. اثری از بوی شامپوهای ایرانی که ستایش با کلی غرولند از گرونی قیمت لوازم بهداشتی می خرید، نبود. دلم هوای صابونای قرضی از خاله رو کرد! آهی کشیدم و چرخیدم که به سمت حمام برم که ...
بابا! مبهوت و مسکوت میون چهارچوب در ایستاده بود. کیف چرمیش هنوز توی دستش بود و در حال رها شدن. کت و شلوار کرم رنگی که با پیراهن شکلاتی و کراوات قهوه ای ست کرده بود، بد جور بدنش رو قالب گرفته بود. دستش رعشه داشت یا من به نظرم میومد؟! چشماش ... چشماش یه حالتی پیدا کرده بود که برام غریب بود. شاید اشک ... نه، نه، این حتما به خاطر چروک های دور چشمش بود. یا شایدم ...
نه، بابای من هیچ وقت گریه نمی کرد. بیش از حد سخت و سرد بود. نه، بابای من این جوری نبود. شونه هاش همیشه صاف بود. دستاش از دیدن من نمی لرزید. بابام هر وقت منو می دید به من یه نیم نگاه می کرد و بعد سین جیمم می کرد. بابا ... بابای من ...
بابای من حالا این بود. با دستای لرزون و لبای لرزون تر و قامتی که هیچ تلاشی برای صاف نگه داشتنش نداشت و چشایی که با دیدنم برق افتاده بود. چشای بابا برق می زد اما نگاه من نه!
لبخند زدم. آروم جلو رفتم و گفتم:
- سلام بابا.
و نفهمیدم چی شد که میون بوی عطر و رایحه توتون و پارچه لطیف کت و شلوارش حل شدم. محو شدم تو بغل بابا. جذب مردونگیش شدم که سال ها ازم دریغ کرده بود و حالا با تمام وجود، بهت و تعجب منو کنار می زد و با هر فشاری که با دستاش به شونه هام وارد می کرد و هر نفسی که از من می گرفت، بهم اطمینان می داد که خواب نیستم، بیدارم. من بیدار بودم و بعد از عمری که نمی دونستم چند سال برام گذشته، تو بغل بابا قرار گرفته بودم. عمری که شاید بیش تر از سن زندگیم، سن پدر داشتنم برام طول کشیده بود. من حالا تو بغل پدری بودم که هشت ماه، فقط هشت ماه ازش دور بودم اما این دوری شاید به قیمت همه زندگی من تموم شد.
 
ادامه دارد