رمان پرنسس های فراری قسمت 39
خواب بودم، ولی انگار بیدار بودم. انگار تو بیداری، تو یه باغ پر از گل بودم، ولی می دونستم اون جا باغ نیست. می دونستم الان تو تختمم، ولی این بوی گل و این حس خوب یه چیز دیگه می گفت. انقدر بی حس بودم که نمی تونستم چشمامو باز کنم. انگار هنوز خواب بودم، ولی حالم خوش بود. دوست داشتم پرواز کنم. یه حس فوق العاده بود. انگار تک تک سلول هام جشن و پایکوبی داشتن.
با نوازش موهام چشمام باز شد. بی اراده از دیدنش لبخند اومد روی لبم. لبخند زد و گفت:
- خانوم گل نمی خوای نمازتو بخونی؟
وقتی فهمید بیدارم، پیشونیمو بوسید و از روی تخت بلند شد. چشمم خورد به گل میخک روی بالشم. با تعجب برداشتمش و فهمیدم بیدار بودم نه خواب! اون بو و حس و حال خوبمم به خاطر این گل بود. لبخند از رو لبم کنار نمی رفت. فاطمه جون ندا رو هم بیدار کرد و برگشت سر سجادش.
ندا کش و قوسی به بدنش داد. اونم مثل من یه گل رو بالشش بود و لبخند روی لبش. گل رو برداشت و چشمش خورد به من. فاطمه جون همون طور که پشتش به ما بود، آروم گفت:
- نمازتون قضا نشه.
هر دومون بلند شدیم و وضو گرفتیم و مثل دیروز چادر و جانماز فاطمه جون رو قرض گرفتیم. چقدر دیروز شرمنده شدیم که جانماز و چادر نداشتیم! و چقدر بزرگ بود این زن که اصلا به روی ما نیاورد!
سلام دادم و به عادت ماهگل سجده شکر کردم. نمی دونم چرا نمی تونستم دل بکنم از سجده و اون بوی خوش سجاده! حالم خوب بود. همه وجودم یه خنکی دلچسب داشت. سبک بودم.
دست ندا که نشست روی شونم و خواست چادرو بهش بدم، دلم تنگ شد برای اون حس و حال. نشستم کنار سجاده و زل زدم به مهر و تسبیح سبز رنگ. تسبیح ماهگل آبی بود و چقدر دوستش داشتم وقتی بین انگشتاش یکی یکی میفتاد و لبای ماهگل باز و بسته می شد. چقدر دلم تنگ شده بود برای تسبیحی که ماهگل تو نه سالگیم بهم داد و دلم خون شد وقتی یادم اومد، خاتون چطوری از دستم کشید و چطور دونه دونه افتادن کف باغچه! دلم تنگ شد برای اون پنج تا دونه ای که هیچ وقت نتونستم پیداشون کنم.
- توام حالت خوبه؟
قطره اشکی که از گوشه چشمش افتاد رو پاک کردم و گفتم:
- خیلی! تو چطور؟
- عالی!
- پس این اشک برای چیه؟
- نمی دونم. فقط می دونم خوبم، خیلی خوبم!
دو تا شاخه گل میخک رو برداشتم و گذاشتم تو لیوان. ندا هم چادر رو تا کرد و همون طور که فاطمه خانوم با حوصله جانماز رو تا کرده بود، تا زد. هر دومون خوابیدیم، ولی نه من خوابم می برد نه ندا. یه چیزی شده بود. یه اتفاقی افتاده بود که تا حالا تجربش نکرده بودیم.
این حس خوب تمام روز باهام بود. تمام روز مست بودم از بوی باغی که صبح باهاش بیدار شدم و عجیب این بود که دلم می خواست باز تکرار بشه این حس و حال خوب. نزدیک ظهر بازم بی قرار بودم. بی قراریم شاید نه از سر دلتنگی برای نماز بود، نه! شاید چون دلم می خواست باز با اون عطر و بوی خوش به نماز دعوت بشم. شاید مثل دخترای نه ساله که تازه به سن تکلیف رسیدن، دوست داشتم یکی برای نماز خوندنم بهم جایزه بده! هنوز در برابر این حس حرف شنوی داشتم مقاومت می کردم. دلم نمی خواست تسلیم بشم و باور کنم که منم دوست دارم نماز بخونم! دلم می خواست هنوز قلدری کنم و به غرورم پا بدم که، آره، تو راست می گی. من دلتنگ نماز نیستم. دوست دارم یکی بیاد منتمو بکشه!
دلم بازم اون سجاده و حس و حالشو می خواست. دلم لمس دونه های سبز رنگ تسبیح که پولاد گفته بود شاه مقصوده رو می خواست، اما یه حسی تو وجودم هنوز در برابر این خواستن مقاومت می کرد. دوست داشتم باور کنم چیزی که منو به اون چادر و جانماز و اون حس خوب وصل می کنه، اطاعت از خدا نیست. می دونستم فکرم اشتباهه، اما نمی دونم چرا هنوز نمی تونستم خودم رو فرمان بردار اون بالایی حس کنم.
سها یواشکی مسخره می کرد و ندا جوابشو می داد. می گفت بخونین و خودش لم می داد روی مبل. مثلا می خواست حرص ما رو دربیاره، ولی فقط خودم می دونستم تو دلم چه خبره. خودم می دونستم که چه قدر دلم می خواد چند لحظه، فقط و فقط بشینم سر سجاده فاطمه جون تا یه کم ازش آرامش بگیرم. از اون سجاده آرامش بگیرم!
زل زده بودم به پشت سر فاطمه جون و منتظر تموم شدن نمازش بودم. تسبیح رو برداشت و چادر رو از سرش انداخت و همون طور که جابجا می شد تا جا برای من باز بشه، گفت:
- سها جان، فدات شم تو که بیکاری، پا شو وسایل سفره رو آماده کن.
چشمای سها گرد شد و ندا مثل لبو قرمز شده بود از خنده. سهایی که به زور دو تا لیوان می ذاشت سر سفره، حالا باید همه ی سفره رو می چید! ابرویی براش بالا انداختم و رفتم سراغ چادر.
نفهمیدم چی خوندم و چی گفتم. نفهمیدم چند رکعت خوندم. حتی نفهمیدم سلام دادم یا نه. انگار تو یه دنیای دیگه بودم. به هیچی فکر نمی کردم. مثل یه پر بودم که تو هوا معلق شده. چشمم قفل شده بود روی تسبیحی که فاطمه جون بین نماز گذاشت رو جانماز و دیگه نمی فهمیدم چی می گم. سلام دادم و سریع تسبیح رو برداشتم و تو دستم فشار دادم و آرامش گرفتم ازش.
ندا زد سر شونم و گفت:
- پا شو که زیادی وقت خدا رو گرفتی.
خدا! چه آرامشی بود در تلفظ این سه تا حرف و اتحادشون که "خدا" رو تشکیل می داد!
با لبخند بلند شدم و دیدم که سها با اخم تو آشپزخونه ایستاده داره یه کارایی می کنه. قبل از این که خراب کاری کنه به دادش رسیدم. گل از گلش شکفت و یه بوس برام فرستاد. تسبیح رو انداختم به گردنم تا بعد از کمک به خواهر تنبلم، تجربه ذکر گفتن با اون ردیف سبز زمردی رو مزمزه کنم.
***
همه چیز با سلیقه چیده شده بود. فاطمه جون با پوست گوجه گل درسته کرده بود و گذاشته بود روی سالاد. دو نوع سس درست کرده بود. کنار مرغ رو با سیب زمینی و ترب و سبزی و گوجه و کلی چیز دیگه تزیین کرده بود. دو تا دیس برنج رو دو شکل متفاوت، با خلال پسته و زرشک و زعفرون تزیین کرده بود. حتی تربچه های روی سبزی رو هم مدل داده بود و گذاشته بود روی سبزی ها. ندا هم خیلی تو این تزیینات بهش کمک کرد و الحق که سلیقش بیست بود. من هیچ وقت حوصله این کارا رو نداشتم. سها هم بدتر از من، ولی ندا به قول خاله خیلی خانوم بود. هم آشپزیش خوب بود و هم امروز ثابت کرد سفره آراییش.
فاطمه جون یه نگاه کلی به ظرفای غذا انداخت و گفت:
- خب دیگه، تا صدای شکم پسرا در نیومده سفره رو بندازین.
سها بشکنی زد و برای فرار از سفره انداختن گفت:
- من می رم صداشون کنم.
فاطمه جون که تو این دو روز سها رو خوب شناخته بود، به رفتنش خیره شد و سر تکون داد و خندید. ندا با شیطنت گفت:
- خدا به داد ایلیا برسه.
فاطمه جون همون طور که وسایل رو می ذاشت وسط سفره، گفت:
- چی کارش داری! بذار حالا که می تونه آزاد باشه. فردا که شوهر کرد، همچین با عشق برای شوهرش غذا بپزه و سفره بندازه که همه انگشت به دهن بمونن.
من و ندا با تعجب نگاش کردیم که دیدیم رفت تو فکر و یه لبخند قشنگ رو لبش نشست. بی اختیار لبخند زدم که ندا با شیطنت گفت:
- فاطمه جون، باید سر فرصت راز این لبخند رو برامون بگیا.
فاطمه جون خندید و گفت:
- به همین خیال باش!
انقدر تو این دو روز ندا و سها سر به سر این زن گذاشته بودن که من خجالت می کشیدم. اون دو تا خیلی راحت باهاش برخورد می کردن، ولی نمی دونم چرا من نمی تونستم باهاش راحت باشم!
ندا هنوز داشت با فاطمه جون، سر اون لبخند کل کل می کرد که پسرا یا ا... کنان اومدن تو اتاق. بی اختیار دستم رفت سمت شالم و کشیدمش جلوتر. نگاه ایلیا و مهیار که به سفره افتاد، چشماشون برق زد و با کلی به به و چه چه نشستن. پولاد با لبخند رفت کنار مامانش و اول پیشونیشو بوسید و گفت:
- مامان خانوم، شما اومدی منو ببینی یا خجالتمون بدی؟
فاطمه جون همون طور که می نشست، گفت:
- من که کاری نکردم. مگه ستایش و ندا گذاشتن من کاری بکنم؟
نگاه پولاد چرخید سمت من. اول لبخند رو لبش بود، یه لحظه لبخندش جمع شد و نگاهش رفت سمت یقه لباسم و چشماشو ریز کرد. با ترس یقمو نگاه کردم که از دیدن تسبیح شوکه شدم! با خجالت سرمو بلند کردم که از نگاه عجیب پولاد شوکه تر شدم. نگاهش یه جورایی با همیشه فرق داشت! لبخند رو لبش بود و نگاهش بین دو چشمم در گردش بود. انگار می خواست چیزی رو از نگاهم بخونه. معذب بودم که سها به دادم رسید:
- فاطمه جون، منم که این جا لولوی سر خرمن بودم.
فاطمه جون چشمکی به من و ندا زد و گفت:
- نه عزیزم، این چه حرفیه؟ تو همه کاره بودی.
ایلیا با لبخند گفت:
- می شه بفرمایید این همه کاره، دقیقا چکاره اس؟
من و ندا هم زمان و با خنده گفتیم:
- تِستِر!
لباس خوابمو تنم کردم و روی تخت ولو شدم. سها همچنان داشت سر این که فاطمه جون تختش با تخت اون همسایه شده، فک می زد. سرمونو برد بس که به من و ستایش پز داد. حتی موقع مسواک زدن هم ساکت نشد. آخرشم ستایش حرصش در اومد و یه نیشگون ازش گرفت که جیغ کشید و گفت:
- فاطمه جون اینا چشم ندارن من و شما رو یه جا ببینن. تمام این دو شب تو آتیش حسادت سوختن. حالام شاهد باشین این ستایش تا منو نکشه آروم نمی گیره. من اصلا امنیت جونی ندارم.
کوسنمو هم زمان با سها گفتن ستایش پرت کردم طرفش که باز جیغ زد و گفت:
- ای خــــدا! یعنی تا چه حد شما با من دشمنین؟ خدا، به دادم برس.
دستمو زیر سرم گذاشتم و تو جام نیم خیز شدم و خونسرد گفتم:
- چه کولی بازی هم در میاره! برو بگیر بخواب تا نکشتیمت.
سها با چشاش خط و نشون کشید. فاطمه جون از خنده ریسه رفت و سها رو بغل کرد و گفت:
- چیکارش دارین این دختر منو؟
سها با نگاش عشوه اومد برامون و به حساب خودش، دلمونو سوزوند. ستایش بی خیال خمیازه ای کشید و روی تخت دراز شد. منم زبونمو براش در آوردم که سها بیش تر گربه شرک شد و تو بغل فاطمه جون ولو شد. فاطمه جون از خودش جداش کرد و آروم، ولی جوری که ما بشنویم گفت:
- خوبه دیگه! توام زیادی خودتو لوس نکن.
ستایش با همون ژست ریلکسش بی خیال خندید. منم که از خنده سرخ شده بودم. سها لب برچید و با انگشت پاش روی زمین خط کشید. کلا اون شب تیپ لوس بازی برداشته بود. دستمو زیر موهام بردم و نیم خیز روی تخت دراز شدم و بی توجه به سها، موذیانه رو به فاطمه جون گفتم:
- فاطمه جون، یه قصه به ما بدهکاریا!
سها سیخ شد و گفت:
- چه قصه ای؟
ستایشم نیم خیز شد و با چشای خمارش پرسید:
- حالا دیگه قصه هم می خوای؟ بچه بگیر بخواب، نصف شبه.
بی خیال به لحن کش دار از خواب ستایش، رو به فاطمه جون گفتم:
- قصه این لبخندتونو می گم دیگه. همون که یه دنیا حرف پشتش دارین.
فاطمه جونم مث خودم موذی شد و گفت:
- هر وقت تو قصه مهیار خانو واسه من گفتی، منم قصه لبخندمو می گم.
حس کردم سر و صورتم گر گرفت. سها بلند خندید و ستایش باز طبق معمول روی تخت دراز شد و به لبخندی اکتفا کرد. لب گزیدم و گفتم:
- دیگه قرار نشد ضایعمون کنی فاطمه خانوم.
غش غش خندید و گفت:
- باشه بابا حالا نمی خواد مداد رنگی شی. برات می گم، به شرطی که یادت نره قصشو بهم بگیا. مخصوصا این رنگ به رنگ شدن امشبت سر سفره.
وای خاک بر سرم! یعنی اینم دیده بود؟ از دست این مهیار و شوخی های بی جاش. آبرو برام نموند.
دوباره فاطمه جون ریسه رفت و گفت:
- خب دخترا حالا بگیرین بخوابین که مامان فاطمه براتون قصه بگه. یکی بود یکی نبود.
سه تایی از لحن کودکانه و تعمدی مامان فاطمه خندیدیم که با تعجبی ساختگی گفت:
- وا؟ چرا می خندین؟ مگه قصه نمی خواستین؟
سها با شیطنت گفت:
- این جوری برامون قصه بگین، هوس بچگی می کنم امشب تو تختتون می خوابما.
مامان فاطمه موهاشو پشت گوشش داد و گفت:
- تو که چه من بگم چه نگم، کنگر خوردی و لنگر انداختی.
سه تایی خندیدیم، ولی فاطمه جون سکوت کرد و به یه نقطه خیره شد. احساس کردم داره به همین داستان لبخند، به اون حسی که پشت خنده شیرینش بود، فکر می کنه. سکوت کردیم و بهش خیره شدیم. حتی ستایش هم با اون نگاه خمار از خوابش محو صورت آروم مامان فاطمه شده بود که خیره به رو به رو زل زده بود و لبخند روی صورتش آروم آروم باز می شد.
نفس عمیقی گرفت و آروم شروع کرد.
- پونزده سالم بود. دبیرستان می رفتم که اومدیم تو محل جدید. یه محله ساکت و آروم که به مغازه آقاجونم نزدیک تر بود و مجبور شدیم از خونه قبلیمون اثاث بکشیم و بیایم تو این محل. این جا رو دوست داشتم، مخصوصا این که دبیرستانش خیلی به خونمون نزدیک تر بود. این بود که آقاجون رضا داد که پای پیاده برم و برگردم. اون وقتا دبیرستانا دو نوبته بود. هم باید صبح می رفتیم، هم بعد از ظهر. ظهرا که برمی گشتم توی خیابون پرنده پر نمی زد. ساکت و خلوت بود. محله رو دوست داشتم. این سکوت و امنیتش بهم آرامش می داد، اما بیش تر از همه یه تیکه بازارچه سر پوشیده بود که هر روز مجبور بودم از وسطش رد بشم و خنکی و نم دیواراشو خیلی دوست داشتم. روی هم رفته هفت هشت تا مغازه بیش تر توی این بازارچه کوچیک و جمع جور نبود. یه پنبه زن بود که بساطش رو جلوی مغازش پهن می کرد و با اون کمونش سازی می زد که بیا و ببین. یکی دو تا مغازه بزازی هم بود که پارچه هاشون عجیب رنگ و وارنگ و تو دل برو بود، ولی مگه من جرات داشتم یه نگاه بندازم؟ مث جت از توی بازارچه رد می شدم که مبادا خلوتی اون جا روی پیشونیم انگ بندازه و حرف پشت سرم بذاره. همین چند تا مغازه رو هم شانسی دیده بودم و شناخته بودم. گهگاه یه بوی چوبی هم به دماغم می خورد که حدس می زدم یا باید از درای کهنه مغازه ها باشه، یا این که اشتباه نکرده باشم، یه نجاری همون دور و اطراف بود.
نفسی گرفت و با لبخندی شیرین تر ادامه داد:
- که بود! یه نجاری درست آخرای بازارچه بود. اینو وقتی فهمیدم که چادرم کشیده شد و یکی التماس کرد که، جون هر کی دوس داری یه دقه وایسا.
دستی روی قفسه سینش گذاشت و دوباره نفس کشید. انگار حتی با یادآوری اون لحظه هم نفس تو سینش گره خورده و حبس شده و در نمیاد. نفسش رو که آزاد کرد، این بار با لحن آروم تری ادامه داد:
- نزدیک بود اون روز قالب تهی کنم. نه از هول صدا کردن یه پسر، که از موندن چادرم تو دستاش که میون مشتش گره شده بود و انگار خودشم ترسیده بود از این نزدیکی. چشای از حلقه در اومدمو دید یا صورت گر گرفتمو، نمی دونم، اما خیلی زود چادرمو ول کرد و سر به زیر شد و تند گفت:
- ببخشید. به جون مادرم قصد بدی نداشتم.
نمی خواستم باهاش حرف بزنم که زود راه کج کردم و برم که این دفعه پرید جلوی راهم و گفت:
- به جون مادرم اگه بری دیگه تاب نمیارم.
اخم کردم و این بار جرات گرفتم و گفتم:
- تو غلط می کنی! برو کنار ببینم تا ندادم داداشام سیاه و کبودت کنن.
همون جور سر به زیر بود که گفت:
- تو که داداش نداری.
حرصم در اومد. نمی دونم از کجا خبر داشت، اما برامم مهم نبود. چیزی که مهم بود، بودن من، اون وقت ظهر، زیر طاقی بازارچه با یه پسر بود که نفهمیدم چطوری یهو سر راهم سبز شد و این جوری با اعصاب و آبروم بازی می کرد. چادرمو تنگ تر کردم و اخممو سفت تر و گفتم:
- پس چون داداش ندارم به خودت جرات دادی سر رام قد علم کنی، آره؟ نخیر آقا کور خوندی. اگه داداش ندارم، یه پدر دارم که کل محله سرش قسم می خورن.
همون جور که سرش پایین بود یه لبخند شرم زده زد که خط کشید روی تموم بی حیاییش و گفت:
- البته که منم رو سرشون قسم می خورم که همچین دختری تربیت کردن.
ایشی گفتم و خواستم راهمو بکشم برم که باز جلومو گرفت و گفت:
- فقط یه شماره...
چشام از حدقه زد بیرون. شماره؟ از من؟ خجالتم خوب چیزی بود!
سکوتش باعث شد نگاهم بین سها و ستایش که دیگه خوابالود نبود بگرده و روی چهره آرومش ثابت بشه که نگاشو به دونه های سبز رنگ تسبیحش دوخته بود و آروم و بی هدف یکی یکی بین انگشتاش رد می کرد. سها بی طاقت گفت:
- خب؟
ستایش روی تخت چهار زانو شد و من دستمو زیر چونم گره کردم و بی تاب به لباش زل زدم که آروم صلواتی فرستاد و نفسی گرفت و گفت:
- ازم شماره خواست! از من! از دختر معتمد محل که همه رو سرش قسم می خوردن. از من آفتاب مهتاب ندیده شماره می خواست.
بهت زده گفتم:
- ندادین که...
چشاشو هم گذاشت و گفت:
- چرا دادم!
فک سه تاییمون به زمین چسبید. باورم نمی شد! مامان فاطمه، با این همه دیانت، یه روزی به یه پسر شماره داده بود! باورش خیلی سخت بود. نذاشت به افکارم پر و بال بیش تری بدم و با کلامش دوباره ذهنمو مشغول داستانش کرد.
- اون لحظه اول نفهمیدم چی گفت، اما وقتی که فهمیدم چنان آمپر چسبوندم که کم مونده بود جیغم در بیاد و هوار هوار راه بندازم که آی مردم، بیاین ببینین این مردک چی می گه. شاید حالمو فهمید که تند گفت:
- من غلط بکنم نظر بدی داشته باشم، اونم روی دختر حاجی. والا، بلا، غرض بدی ندارم...
براق شدم میون کلامش و گفتم:
- پس چی؟ دیگه چی می خواستی بگی؟
دوباره سر به زیر گفت:
- واسه مادرم شماره می خوام. واسه این که زنگ بزنه و شما رو...
زبون تو دهنش نمی چرخید. چقدر طول کشید تا گفت:
- واسه امر خیر می خوام.
نمی دونم! آروم نفسمو دادم بیرون که یه کوچیک نگام کرد و باز سر به زیر شد. یه کم آروم تر شده بودم، اما هنوزم از این که با اون پسر زیر طاقی بازار ایستاده بودم حال خوشی نداشتم. راهمم بسته بود و نمی ذاشت از گیرش در برم. این پا و اون پا می شدم که چی درسته و چی غلط که نگام افتاد با یه کیوسک تلفن. اخم کردم و بی اون که نگاش کنم گفتم:
- آقام اگه بفهمه جلومو گرفتی جنازت می کنه.
آروم گفت:
- می دونم.
دوباره گفتم:
- خانوم جونم دیگه نمی ذاره برم مدرسه.
دوباره گفت:
- اونم می دونم.
اخم کردم و گفتم:
- باید ازشون اجازه بگیرم.
دست گذاشت رو سینش و گفت:
- چاکریم به مولا.
خندمو خوردم و تیز شدم سمت تلفن. یادم نیست خانوم جونم چند بار پای تلفن غش کرد و آبجی هام به حالش آوردن و چقدر ناله و نفرین و گریه کرد تا اجازه داد شماره بدم واسه امر خیر به شاگرد نجار محلمون.
سه تاییمون ذوق زدیم. بلند شدم و روی تختم سیخ شدم و گفتم:
- چجوری راضیشون کردین فاطمه جون؟
چشم و ابرویی اومد و گفت:
- دیگه دیگه...
خندیدم که سها گفت:
- خب بعدش.
مامان فاطمه ادامه داد:
- قبل این که بیان خواستگاری، آقام رفت دم مغازش و حسابی حقشو گذاشت کف دستش.
سها با چشای گرد شده پرسید:
- زدش؟!
مامان فاطمه خندید و گفت:
- بدتر از زدن. همچین زهر چشمی گرفت ازش که تا روز خواستگاری جرات نکرد سر رام سبز شه. اصلا من نفهمیدم این کی بود و کجا بود که اون روز ظهر یهو سر رام سبز شد و این جوری آیندمو کرد مال خودش.
سرتونو درد نیارم. خودش بود و مادر پیر و علیلش. خیلی هواشو داشت. اون قدری که تا مادرش فرمون نمی داد زمین نمی نشست. تا اجازه نمی داد آب نمی خورد. مادرش از این بی بی های نورانی و ریزه میزه بود که آدم هوس می کرد ساعت ها بشینه و نگاش کنه و پای حرفش بشینه. حرف که گل انداخت، آقام که از اخم و تخمش کم کرد، من که چایی گردوندم و رفتم دوباره تو اتاق بغلی سرمو چسبوندم به در و گوش وایسادم، صدای پیر و لرزونش رو شنیدم که گفت:
- این آقا رضا هیچی نداره جز رضای بی بیش. جز چهار قرون بخور و نمیری که زندگیمونو می چرخونه و اگه حاج آقا رضا بدن، قراره خرجی بده دختر شمام بشه.
از حرفای اون روز هیچی یادم نیست. فقط نفهمیدم چی گفتن و چی شنیدم و دو ساعت توی حیاط، دم در، بی بیش زیر گوش آقام چی گفت که بعد ده روز اومدن و نشون آوردن. همین انگشتر عقیق که بعدا هم شد حلقه ازدواجم.
و آروم حلقه طلایی عقیق نشون ظریفی رو توی انگشتش چرخوند و شیرین نگاش کرد. سها قد کشید و با دقت به انگشتر خیره شد. ستایش خسته ولی مشتاق گفت:
- ازدواج کردین؟
مامان فاطمه سری تکون داد و ادامه داد:
- ازدواج کردیم. به همین سادگی. شدم زن یه مردی که به قول بی بیش فقط یه پول بخور و نمیر شاگردی تو جیبش بود و خرج مادرش و حالام زنشو می داد. هیچ کاری بلد نبودم. اگه بی بی به هوای تنهایی زن و شوهر جوون یه روز هوس شاه عبدالعظیم می کرد، من جای خوشحالی گریه می کردم که خاک به سرم چیکار کنم. یا غذام ته می گرفت، یا هندونه وسط حوض می موند و واسه در آوردنش خودم و لباسامو بیچاره می کردم، یا خواب می رفتم و آب کتری روی علاءالدین تموم می شد. خلاصه، هر روز یه دسته گلی به آب می دادم تا شدم این. ولی رضا عجیب صبوری می کرد. مردی بود واسه خودش. مهربون، خوش خلق، اهل دین و نماز. یه رکعت نماز جماعتش از تو نمیفتاد. هر چی سر به هوایی می کردم، صبوری می کرد و بعضی وقتا که مث بچه ها گریه می کردم، دلداریم می داد و با این اخلاقش بیش تر خجالتم می داد. تا وقتی بود از گل نازک تر ازش نشنیدم. هیچ وقت نگفت بالای چشمم ابروئه. تو خونه بابام دردونه حاجی بودم و بعد ازدواج شدم یکی یه دونه رضا. خوشبخت بودم. به تمام معنا خوشبخت بودم. همون حقوق بخور نمیر به دنیا برامون ارزش داشت. برکتی می کرد تو زندگیمون که میلیون ها تومن برامون ارزش داشت. سخت می گذشت، اما می گذشت. طول کشید تا از همون یه ذره حقوق رضا پس انداز کردیم و آقا رضا مغازه خرید. بی بی که به رحمت خدا رفت، پولاد سه ساله بود. انگار خدا مادر خودمو ازم گرفته بود. به تمام معنا احساس تنهایی می کردم. تا بود همه چیزو یادم داد، بعد رفت. وقتی رفت من شده بودم خانوم خونه. دیگه چیزی از کدبانوگری کم نداشتم. شده بودم خانوم خونه رضا. دخترم که دنیا اومد خوشبختیمون کامل شد. هیچی کم نداشتیم. الانم هیچی کم ندارم. درسته که رضا نیست، اما دو تا یادگار ازش دارم که هر لحظه منو یادش می ندازن و خدا رو به خاطرشون شکر می کنم.
سکوت کرد و ما سه تا رو از عالم خودمون بیرون کشید. هنوز لبخند می زد. همون لبخند دلنشین که امروز صبح روی صورتش بود. همون لبخندی که همیشه روی لبش بود و حالا من دلیل این همه آرامشش رو می فهمیدم. کسی که زندگی رو با عشق و اعتماد شروع کنه، هیچ وقت این لبخند و آرامش از لباش دور نمی شه. حتی وقتی یه طوفان زندگیتو به هم بریزه بازم اون قدر توان داری که بتونی با همین یه لبخند جلوش وایسی. حالا می فهمم دلیل سخت گیری های بابا چی بود و من چقدر بچه بودم که فکر می کردم تمامش از سر لجبازی با من و منافع خودشه. چقدر احمق بودم و چقدر کودکانه فکر می کردم!
حالا منم لبخند می زدم. سهام میون اون نگاه اشک آلود خیره اش لبخند می زد و ستایش، با چشای بسته و شاید به خواب رفته، لبخند به لب داشت. حالا هممون آروم بودیم و شاید اونام مثل من به این فکر می کردن که داشتن یه زندگی کوچیک اما آروم، چقدر می تونه لذت بخش باشه!
سها
صبح که بیدار شدم، با دیدن جای خالی ستایش و ندا و فاطمه جون آه از نهادم بلند شد. این روزا تنهایی رو دوست نداشتم. دلم می خواست همش کنار فاطمه جون باشم. کنارش بودن یه حس خوبی داشت. از همون حسایی که همیشه آرزوشو داشتم و هیچ وقت لمسش نکردم. وقتی کنارش بودم، دلم می خواست همون کارایی رو بکنم که تو دفتر خاطراتم نوشته بودم و به خاطر شایان نابودش کردم. دلم می خواست خودمو براش لوس کنم و اون نازمو بخره. پر می کشید دلم وقتی قربون صدقم می رفت. گرم می شد دلم وقتی جلوی ستایش و ندا پشت من در میومد و طرفداریمو می کرد. آخ که چقدر شیرینه شنیدن دخترم از زبونش! چقدر خوشبخته دخترش که مادری مثل فاطمه جون داره!
صبحونه رو بی حوصله خوردم. نمی دونستم ندا کجا رفته این وقت روز. ستایش که شرکت بود، فاطمه جونم با پولاد بود، ندا هم حتما با مهیار خان بود دیگه!
بی حوصله گوشیم رو برداشتم و خواستم به ندا زنگ بزنم که چشمم روی اولین مخاطب گوشیم ثابت شد. چقدر خوب بود که اسمش اوله! چقدر بودنش خوب بود! یه لحظه دلم براش تنگ شد. از وقتی فاطمه جون اومده بود کمتر می دیدمش.
دکمه تماس رو زدم و منتظر صدای شادش شدم.
- نه بابا؟! ناپرهیزی کردی خانوم؟! آفتاب از کدوم طرف در اومده مهربون شدی؟!
لبخندم کش اومد.
- سلام.
- سلام بانو. خوبی، خوشی، سرحالی؟ ما رو نمی بینی خوش می گذره؟
- انقدر زبون نریز. کجایی؟
- کجا باید باشم؟ سرکارم. مهیار و پولادم جیم زدن. من موندم و خواهر گرامی شما.
- انقدر غر نزن. مهیار با نداست؟
زیر لب اوهومی گفت. انگار داشت یه کارایی می کرد.
- مزاحم نباشم؟
شیطون شد و با لحن خاصی گفت:
- نه عزیز! شما هیچ وقت مزاحم نیستی.
این جوری که حرف می زد، یه حس شیرین از وسط سینم میفتاد وسط دلم و برمی گشت. از همون وقتایی بود که دلم می خواست فرار کنم.
- خب ... کاری نداری؟
- صبر کن، کجا؟
- برم دیگه.
- پاشو بیا این جا. بیا ناهارو با من و ستایش باش.
- ناهار ندا میاد.
ایلیا شیطون شد و گفت:
- نه بابا، اون مهیاری که من دیدم، تا شبم ندا رو بر نمی گردونه.
راست می گفت. مهیار وقتی با ندا بیرون می رفت ول کنش نبود.
بهش گفتم میام و وقتی تلفن رو قطع کردم، به مرحله سختش رسیدم. وسواس عجیبی پیدا کرده بودم برای لباس پوشیدن. احساس می کردم همه لباسام تکراری شده. دلم می خواست برم خرید و مثل قبلا هر چی دلم می خواد بخرم، ولی نمی شد. خیلی وقت بود مجبور بودیم مواظب دخل و خرجمون باشیم. سخت بود، ولی عادت کردیم. عادت کردیم به سادگی، به پوشیدن چندین باره لباسامون، به ساده خوردن و ساده زندگی کردن. لذت می بردیم از خوردن نون و پنیر به جای شام آن چنانی! دلتنگ بودیم. دلتنگ خونه و بابا بودیم، ولی دلتنگ راحتی زندگی سابقمون نه. انگار این آرامش و این سادگی همون چیزی بود که می خواستیم و با پیدا کردنش پا گذاشته بودیم روی دلتنگیمون. می دونم یه روزی باید برگردیم، ولی مطمئنم اون روزی که برمی گردیم، انتخاب من بازم این زندگی ساده و بی آلایشه.
مانتومو اتو کردم و پوشیدم. خواستم شالمو بپوشم که گوشیم زنگ خورد. با دیدن اسم هلیا ناخودآگاه اخم کردم. خیلی وقت بود نرفته بودم کلاس و این چندمین بار بود که هلیا تماس می گرفت و من هر بار می پیچوندمش. این بار دست بردار نبود. جواب دادم. هلیا شروع کرد به فحش دادن و به زبون خودش ابراز دلتنگی کرد. ازم خواست برم کلاس و من بهونه آوردم و اون گفت اگه نرم، اون میاد پیشم و منو می بینه. نه حوصله کلاسو داشتم و نه هلیا، ولی دوست نداشتم بیاد این جا. اونم نه زمانی که فاطمه جون این جا بود! گفتم من میام.
تا ناهار سه ساعت وقت داشتم. رفتم و بازم مثل هر بار از دیدن در خونه دلهره گرفتم. ولی با باز شدن در و دیدن بچه ها وسط حیاط سر سبز و توپی که به سمتم اومد، دلم آروم گرفت. توپ والیبال رو برداشتم و با خنده به سمتشون رفتم.
- شماها کار و زندگی ندارین از صبح تا شب این جا پلاسین؟
وقتی متوجه من شدن، همشون با خنده بازی رو ول کردن و اومدن به طرفم. هر کدوم یه چیزی می گفتن. احساس کردم دلم برای این جمع تنگ شده بود! هنوز احساس می کردم اون روزی که حالم بد شد، بچه ها یه چیزی رو از من قایم می کردن، ولی دیگه بی خیال شده بودم. اون روز انقدر بهم محبت کردن و انقدر سر به سرم گذاشتن که دلخوریم فراموش شد. هلیا از سر و کولم بالا می رفت و اسرا کلی حلقه و گردنبند و چیزای دیگه بهم داد. شایانم مهربون شده بود. کلی برامون بستنی و پفک و چیزای دیگه خرید و با بچه ها حسابی از خجالت شکمون در اومدیم. شهروز بازم به افتخار من از اون رقصای ناب کرد.
همه چیز خوب بود، تا وقتی ایلیا زنگ زد و عصبانی شد از این که رفتم کلاس و گفت خودش میاد دنبالم. دلهره گرفتم! بی اختیار می ترسیدم. ایلیا رو انقدر ترسناک ندیده بودم. سریع مانتومو پوشیدم که شهروز با اخم گفت:
- چی شد؟ می خواستم ناهار سفارش بدم.
- نه، من باید برم. ناهار باید جایی باشم.
با همون اخم گفت:
- این اشفتگیت ربطی به تلفنی که بهت شد داره؟
لبخند احمقانه ای زدم و گفتم:
- نه بابا، یادم رفته بود قرار دارم.
منو کشوند یه جای خلوت و گفت:
- سها همیشه می تونی رو کمک من حساب کنی. اوکی؟
- اوهوم.
لبخند زد و گفت:
- برسونمت؟
همون طور که دکمه های مانتومو می بستم گفتم:
- نه، ایلیا میاد دنبالم.
جدی شد و با کنایه گفت:
- ایلیا؟ همونی که دوست پسرت نبود؟
چشامو براش گرد کردم و گفتم:
- آره، همونی که دوست پسرم نبود.
خندش گرفت. نمی دونم چرا به ایلیا حساس بود؟ می دونستم نسبت به من نظری نداره و خودش هر روز ده تا دوست دختر عوض می کنه، ولی این حساسیتاش عجیب بود!
از همه خداحافظی کردم و رفتم دم در ایستادم. زیاد طول نکشید که ایلیا با چهره برزخی اومد. با دیدنش دلم به هم پیچید. دلهره داشتم و بدتر شدم. اولین بار بود ازش می ترسیدم. اصلا اولین بار بود از یه پسر می ترسیدم!
سوار که شدم، هیچی نگفت. حتی سلامم نکرد. فقط با اخم یه نگاه بد کرد و با سرعت حرکت کرد.
تا رسیدن به شرکت حرفی نزد. عصبانی بود، ولی درو برام باز کرد و من با یه لبخند نامحسوس پیاده شدم. می دونستم اگه حرفی بزنم یا بخندم اونم شروع می کنه. خودش زودتر راه افتاد و رفت توی ساختمان. جلوی راه پله منتظر من بود و با دست اشاره کرد برم بالا.
در شرکت رو هم باز کرد و من اول رفتم تو. خیلی ساده تر از چیزی بود که فکر می کردم. زمین تا آسمون با تصور من از یه شرکت فرق می کرد. یه میز گوشه سالن بود که یه دختر جوون که فکر کنم همون ریحانه بود، پشتش نسشته بود. با دیدن من و ایلیا بلند شد و گفت:
- سلام مهندس. آقای مشتاق اومدن، خیلی وقته منتظرتونن.
اخم ایلیا بیش تر شد و با دست، دری رو به من نشون داد و گفت:
- برو اتاق ستایش تا من کارم تموم شه.
همین که خواست بره، ریحانه گفت:
- ستایش تو اتاق شماست.
ایلیا زیر لب چیزی گفت که نشنیدم. دوباره به من گفت:
- مگه نمی گم برو تو اتاق؟
و خودش رفت به طرف در اتاق. همین که پشتشو به من کرد، با حرص براش زبون در آوردم که یهو برگشت و منو دید. دستمو محکم کوبیدم رو دهنم و چشام گرد شد. ایلیا که انگشت اشارشو آورده بود بالا و انگار می خواست چیزی بگه، با دیدن من تو اون وضعیت مثل مجسمه شده بود! فقط خدا رو شکر می کردم ریحانه پشت سر من بود و منو ندید.
ایلیا به خودش اومد و یه قدم اومد جلوتر. لباشو به هم فشار می داد تا نخنده. وقتی فهمیدم عصبانی نیست، آروم دستمو از روی دهنم برداشتم و سر به زیر شدم. یه قدم دیگه هم اومد جلوتر و آروم گفت:
- باید خیلی جدی در مورد این کلاسایی که می ری صحبت کنیم.
سرمو بالا بردم. دیگه اثری از خنده توی صورتش نبود. بازم ترسناک شده بود! به سرم زد که از حربه های زنانه استفاده کنم تا یه کم آروم بشه. چشمامو مظلوم کردم و با یه لبخند کوچیک، آروم گفتم:
- چشم، هر چی تو بگی!
عمل کرد. چشماش ستاره بارون شد. خندید، ولی سریع لباشو به هم فشار داد تا من نبینم. با یه حرکت برگشت و در اتاق رو باز کرد و رفت داخل.