سها

سطل ماستو روی اپن گذاشتم و ذوق زده شالو از سرم کشیدم و گفتم:
- اینم ماست!
و در حالی که ساعد دستامو روی اپن تکیه می دادم گفتم:
- تازه می خواستم سبزی خوردنم بگیرم. سوپر تموم کرده بود.
ندا با چاقو و گوجه توی دستش برگشت سمتم و گفت:
- سبزی خوردن نمی خواد. سالاد شیرازی درست کردیم با کلی نمک و لیمو ترش!
و آب دهن راه افتادشو با صدا جمع کرد. فاطمه خانوم در حالی که لیوانای روی اپن رو می شمرد، با همون لحن شرورانش گفت:
- اونو می ذاریم واسه یه وقت دیگه. هنوز زیاد از این بده بستونا داریم باهاشون.
انگشت اشارمو به سمتش نشونه گرفتم و گفتم:
- ایول! یه دونه ای!
چشمکی بهم زد و گفت:
- دردونه ای!
پریدم رو اپن و گونشو بوسیدم که نزدیک بود یکی از لیوانا چپه بشه. ستایش تشر زد.
- سها!
یه دونه از گوجه های خرد شده توی سالادو گذاشتم دهنم که ندا با چاقو زد رو دستم و گفت:
- سها!
فاطمه جون گفت:
- چقدر با این بچم دعوا می کنین شما.
ستایش برگشت سمت فاطمه جون و گفت:
- هنوز مونده تا این سها رو بشناسین. ولش کنیم کل این جا رو چپه می کنه.
فاطمه جون منو کشید تو بغلش و گفت:
- پس تو جبهه خودمی. ولش کن این دو تا رو.
زبونمو واسه ستایش دراز کردم و بیش تر تو بغلش فرو رفتم. به! چه بوی خوبی می داد! بوی مامانای قدیمی. یه بوی خوب و دوست داشتنی، مث بوی یاس یا گلاب. درست نمی تونستم تشخیص بدم. بویی که با عطر تنش و بوی خوش غذا مخلوط شده بود.
از بغلش در اومدم و با آرامشی مضاعف به صورتش خیره شدم که آهسته گفت:
- احساساتی نشو که الان این دو تا آمپر می چسبونن.
پس فهمیده بود حالم تو بغلش منقلب شد. خنده ای به روم پاشید و رو به ستایش و ندا که جلوی در یخچال کنفرانس گرفته بودن گفت:
- حموم که نشد برم، تا باقی وسایلو آمده می کنین، منم یه صفایی به این بدن بدم و زود بیام که بریم ناهار.
ستایش گفت:
- فاطمه خانوم اگه می خواین دوش بگیرین بفرمایید. ما کارا رو انجام می دیم.
ندام در تایید ستایش گفت:
- آره فاطمه جون، ستایش راست می گه. شما برین دوش بگیرین، ما صبر می کنیم.
دستی رو شکمم کشیدم و گفتم:
- من تضمینی نمی دم که صبر کنم.
ستایش و ندا با هم گفتن:
- سها!
خونسرد گفتم:
- هوم؟!
فاطمه خانوم خندید و گفت:
- شناختمت که گفتم حموم نمی گیرم. می ترسم تا پامو از این جا بذارم بیرون ته قابلمه رو در بیاری.
همه به این شوخیش خندیدیم و فاطمه خانوم گفت:
- راستی، یکیتون یه آمار بگیرین ببینین پسرا کی میان؟
ستایش به من نگاه کرد و گفت:
- تو زنگ بزن.
اخم کردم و گفتم:
- عمرا!
همه به ندا نگاه کردیم. ندا هم مثل من دلخور بود. اونم با اخم گفت:
- حتی فکرشم نکنین.
ستایش با تشر گفت:
- حالا مگه چی شده؟ بابا یه اس ام اس بدین.
من نشستم رو مبل و دستامو بغل کردم و بی خیال نشستم. فاطمه خانوم با نگاه معنی داری بهمون نگاه می کرد. معلوم بود از اتفاقات بین مهیار و ندا و من و ایلیا خبر داره. ستایش گوشی ندا رو به زور دستش داد و با چشم اشاره کرد به گوشی. ندا با اوقات تلخی یه چیزایی نوشت و منتظر شدیم. فاطمه خانوم با همون لبخند شیطون رفت طرف ساکش و گفت:
- از دست شما جوونا!
چند لحظه بعد صدای گوشی ندا بلند شد. هممون چهار چشمی زل زدیم بهش. هر لحظه اخمش بیش تر می شد. یهو با عصبانیت گفت:
- جلسه ان.
- مگه چی نوشتی که اینو جواب داد؟
ندا با اخم گفت:
- نوشتم کجایی؟ ناهار؟
ستایش گفت:
- فقط همینو نوشتی؟
ندا پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- همینم زیادش بود، بچه پررو!
هم خندم گرفته بود، هم عصبانی بودم. لبخندای فاطمه خانومم که بدجور رو اعصاب بود. ستایش خواست چیزی بگه که گوشیش زنگ خورد. با تعجب گوشی رو برداشت و گفت:
- پولاد!
فاطمه جون گفت:
- بذار رو اسپیکر.
ستایش یه کم دست دست کرد و جواب داد. همین که دکمه وصل رو زد، پولاد نگران گفت:
- ستایش کجایی؟
- هتلم.
پولاد نفس راحتی کشید و ساکت شد. هممون زل زده بودیم به گوشی که فاطمه خانوم سقلمه ای به ستایش زد و آروم گفت:
- بپرس چطور مگه؟
ستایش پرسید و پولاد گفت:
- ندا اس داده بود به مهیار، انگار ازش بی خبر بوده. فکر کردم تو هنوز نرفتی هتل.
یه لحظه لبخند اومد رو لبای ستایش که با دیدن لبخندای شیطون فاطمه جون محو شد. پولاد گفت:
- ما تا نیم ساعت دیگه هتلیم. من باید برم.
قطع کرد و فاطمه خانوم با همون لبخند شیطون گفت:
- چیزی به لحظه موعود نمونده.
چشمکی زدم و به لحظه موعود فکر کردم!
***
واقعا که این سفره فقط سبزی خوردن کم داشت. آخرین بار که گفتم باز ندا و ستایش بهم تشر زدن. حالا انگاری من چند بار همش این نکته رو گفته بودم! گیریم که ده بار، خو نباید این جوری بزنن تو برجک من!
بیش تر ظرفامون، به غیر از یه دست بشقاب و لیوان و قاشق چنگالامون، عاریه ای از خاله بود. یه کاسه لب چین چینی فیروزه ای که مونده بودم چطور خاله دلش اومد اونو بده دست ما که حاوی ماست نعنا زده بود. کلی بهش ناخنک زدم تا ندا تزیینش کرد. کلی هم کتک خوردم. یه کاسه دیگه هم لنگه همون که ستایش با قدرت هر چه تمام تر از سالاد توش در برابر حمله من محافظت کرد. اونم خیلی خوشگل شده بود، مخصوصا با اون دو تا لیمو ترش قاچ شده دو طرف ظرف و اون پیازای حلقه ای کوچولو که روش چیده بودیم.
بشقاب و لیوان و قاشق چنگالا رو دور سفره ردیف کرده بودیم و کنار هر لیوان یه پیاله خالی واسه ماست یا سالاد. بو کشیدم و عطر فسنجون به روغن افتاده رو به جون خریدم. واقعا که طعم بی نظیری داشت! و واقعا که اگه ستایش می فهمید به اونم ناخنک زدم، سیاه و کبودم می کرد.
دست به کمر بالای سفره ایستادم و گفتم:
- ندا یه کم اون پارچ آبو جا به جا کن. خیلی گوشه گذاشتیش.
ندا چپ نگام کرد و گفت:
- چشم استاد! امر دیگه؟
چونمو خاروندم و گفتم:
- اون کاسه اون وریه، موازی با لیوان نیست، درستش کن.
ندا پوفی کرد و گفت:
- خسته نشی یه وقت.
کفشامو در آوردم و پا روی قالیچه پرز بلند لابی که همیشه با دمپایی روفرشی لمسش کرده بودم، گذاشتم و گفتم:
- اتفاقا خیلی خسته شدم. چرا اینا نمیان؟
ندا چهار زانو، در حالی که همچنان به من چپ چپ نگاه می کرد گفت:
- الهی بمیرم! نه که کل خرید و کار این دو سه ساعتو تو انجام دادی!
کتفمو از دو طرف کشیدم و گفتم:
- من در خدمت همم. عیبی نداره، می تونی جبران کنی.
سقلمش که به پهلوم خورد، خودمو با یه آخ جمع کردم که گفت:
- سها جان خفه!
خواستم چنگالمو فرو کنم توی پاش که ستایش و فاطمه جون با دست پر اومدن تو لابی. پریدم و دیس برنجو از فاطمه جون گرفتم و گفتم:
- وای شما چرا زحمت کشیدین؟ می گفتین من این ندا رو می فرستادم به کنیزی.
فاطمه جون باز ریسه رفت و گفت:
- دارم برات سها جون.
عطر خوش زعفرون و برنج ایرانی رو به جون کشیدم و رو به ستایش و ندا که طبق معمول داشتن چپ چپ نگام می کردن گفتم:
- دارین استخاره می کنین؟ می خواین من براتون بکشم؟ ستایش بی زحمت از اون دیس ته چین دل بکن، بذارش وسط سفره همه استفاده ببرن!
ستایش خبیثانه نگام کرد و گفت:
- ندا جونم، این دیسو بذار این جا کنار من، ببینم کی می خواد فیض ببره.
ندام خبیث شد و به ستایش گفت:
- بدش به من عزیزم!
و با کمال نامردی دیس ته چین رو بین خودشون قرار دادن. لب و لوچه آویزونم با گرفته شدن بشقاب برنج سمتم، کمی جمع و جور شد. بی طاقت قاشق توی فسنجون زدم و پلومو باهاش رنگ کردم. فاطمه خانوم خودش برای همه برنج کشید و آخر سرم چادر نماز گل دارشو روی پاهاش مرتب کرد و رو به همه گفت:
- بسم ا... .
قاشق پر شدم نیمه راه موند وقتی دیدم ستایش و ندا آروم زیر لب بسم ا... گفتن. بی اختیار منم زیر لب زمزمه کردم و آروم قاشق رو توی دهنم جا دادم. عطر لذیذ اون غذای خوش طعم و رنگ تو تمام تنم حل شد و اشتهامو مضاعف کرد. با ولع و لذت لقممو جویدم و قاشق بعدی رو در انتظار بلعیده شدن آماده کردم که صدای تیک در آسانسور بلند شد و پشت بندش سه تا پسرا، وارد شدن.
اولالا! راست می گفت ستایش. این سه تا چه به خودشون رسیده بودن، مخصوصا ایلیا با اون کت و شلوار برندش که بد جور به تنش میومد. مهیارم مشخص بود تازه از سلمونی زده بیرون. پولادم که طبق معمول بلوز و شلوار ساده ای تنش کرده بود، اما مشخص بود اونو مخصوص امروز خریده چون تا حالا تو تنش ندیده بود. در کل هر سه تاشون خیلی تو دل برو شده بودن مخصوصا ایلیا!
یه کم خودمو جمع کردم و لقممو فرو دادم. صدای فاطمه خانوم خط کشید روی فکرم که گفت:
- علیک سلام گل پسرا! خسته نباشین.
و خنده شیرینی کرد. اول از همه پولاد بود که از بهت در اومد و رو به فاطمه خانوم گفت:
- مامان!
و من نفهمیدم از دیدنش مادرش تعجب کرده بود یا خوشحال شده بود؟! در هر حال یه لحظه هر سه تامون هنگ کردیم وقتی دیدم پولاد اومد و جلوی مادرش دو زانو نشست و دستاشو دور گردن مادرش حلقه زد و عاشقانه بوسیدش. یه لحظه از دیدن این صحنه بغض کردم. نمی دونم چرا، اما پولاد و مادرش با یه حسی همدیگه رو بغل گرفته بودن که حالم دگرگون شد! خودمم نفهمیدم چم شد، تنها چیزی که فهمیدم بغضی بود که تو گلوم میون فسنجون گیر کرده بود و پایین نمی رفت. آروم یه قلپ آب خوردم و به ستایش و ندا خیره شدم. اون دو تام کم از من نداشتن. شاید به این دلیل بود که هیچ وقت فکر نمی کردیم پولاد این قدر احساساتی باشه، اونم در برابر یه زن، اونم جلوی دید همه.
صدای ایلیا بود که خط کشید روی افکارم.
- به به سلام فاطمه خانوم. پارسال دوست امسال آشنا حاج خانوم. به به! چه بو برنگی هم راه انداختین.
و شرورانه بهم نگاه کرد و در حالی که دستش روی سینش بود و یه کم خم می شد گفت:
- چاکر سها خانوم. خوشمزه اس؟
اخم کردم و رومو برگردوندم. می خواستم بزنم تو دهنش و بگم، برو چاکر همون خانوم شمست باش!
مهیارم متعاقب ایلیا گفت:
- رسیدن بخیر حاج خانوم. کی تشریف آوردین؟
فاطمه خانوم با خوش رویی گفت:
- فدای پسرام بشم. دو سه ساعتی هست که رسیدم. مزاحم این دخترای گلمون شدم.
ندا پشت چشمی برای مهیار نازک کرد و رو به فاطمه خانوم گفت:
- اختیار دارین فاطمه جون!
ایلیا و مهیار علنا بهتشون برده بود. پولاد رو به مادرش گفت:
- خب مادر من، مگه نگفتین پرواز تاخیر داره، دیر می رسین؟ خب یه زنگ می زدین من بیام دنبالتون. از صبح منتظر تماستون بودم.
مادرش شیطون خندید و گفت:
- آره جون خودت.
ستایش لباشو داد تو که خنده از دستش در نره. ندام تقریبا ژستش به خنده داری ندا بود، اما من نمی دونم چرا دلم قنج می رفت از گفتگوی این مادر و پسر! دوباره صدای ایلیا خط کشید روی حسم و گفت:
- حالا بگذریم از این حرفا. از هر چه بگذریم سخن دوست خوش تر است.
و با دست شکمش رو ماساژ داد. مهیارم در تایید حرف ایلیا گفت:
- تا شما جا باز کنین، ما هم لباس عوض می کنیم و میایم.
و به سمت اتاق راه افتادن که فاطمه خانوم با خونسردی گفت:
- حالا هر جور راحتین، ولی می ترسم رو دل کنین مادر جونا!
و لبخند شروری نثار چهره مبهوت پولاد کرد. پولاد از جلوی پای مادرش بلند شد. انگار خودش فهمیده بود قراره اتفاقایی بیفته که چیزی نمی گفت. مهیار و ایلیام بهت زده برگشتن سمت ما و عاقبت ایلیا و گفت:
- حاج خانوم نداشتیما!
مادر پولاد یه جرعه آب به گلوش ریخت و گفت:
- آره دیگه، نداشتیم. واسه همین واسه چهار نفر بیش تر غذا نپختیم.
پولاد آروم گفت:
- مامان؟!
داشتم منفجر می شدم از حرص خوردن اینا و خونسردی فاطمه جون. به زحمت سعی داشتم خودمو کنترل کنم که نخندم. مادر پولاد عادی و خونسرد به صورت پولاد زل زد و گفت:
- جونِ مامان؟
مهیار آب دهنش رو جمع کرد و گفت:
- حاج خانوم دل ما رو با این بوی غذا آب کردین به قرآن.
مادر پولاد کاسه های سالادی رو که پر می کرد، یکی یکی جلوی من و بچه ها می چید که گفت:
- خب معلومه، از صبح این دخترا پای اجاق زحمت کشیدن تا این فسنجون این قدر خوب جا افتاده. ته چینشم که خوب بسته. ندا جان، عزیزم اون ماستو هم بزن نعنا خشکش قاطیش بشه.
ایلیام مث مهیار وا رفته بود و فقط منتظر یه تعارف بود و گفت:
- اگه با اون دیو دو سر قرار نداشتیم الان سر این سفره بودیم.
ما سه تا به سختی سعی داشتیم خودمونو کنترل کنیم و از خنده منفجر نشیم. ستایش خونسردتر بود، واسه همین یه لقمه گذاشت دهنش و گفت:
- دستتون درد نکنه، واقعا که طعمش خیلی ملسه!
ندام که تازه به خودش اومده بود، پلوش رو با خورش قاطی کرد و در حین هم زدن گفت:
- واقعا که عالی شده!
منم که بی تعارف با دهن پر گفتم:
- ایول فاطمه جون. دستت درست!
قیافه پسرا بعد از شنیدن لفظ "فاطمه جون" از زبون من دیدنی بود. پولاد یه کم قد و قامت وا رفتشو جمع کرد و گفت:
- معدم سوراخ شد!
مادرش با خونسردی و شیطنت خندید و گفت:
- مگه شما با خانوم شمس قرار نداشتین گل پسرا؟ پس چرا نمی رین سر قرارتون؟ بنده خدا حیرون نشه یه وقت؟
و دوباره ریز ریز خندید. مهیار گفت:
-رفتیم سر قرار ...
ندا پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- پس دیگه معده سوراخ شدنتون واسه چیه؟ شما که یه پرس زدین.
ایلیا نالید و گفت:
- جلوی اون بابا که نمی شد یه لقمه درست و حسابی بذاریم دهنمون.
شونه بالا انداختم و گفتم:
- مشکل خودتونه!
ایلیا صاف وایساد و گفت:
- پس این طوریاس.
فاطمه خانوم فقط سر تکون داد. بیچاره ها چشاشون بین بشقابای فسنجون و ته چین و پلوی زعفرونی در رفت و آمد بود و قیافه های زار زدشون واقعا دیدنی شده بود. فاطمه جون گفت:
- به به!
ایلیا کم کم داشت به گریه میفتاد و آب دهن مهیار کش اومده بود. پولادم که کم از اون دو تا نداشت. هی این پا و اون پا می کرد و در صدد بود یه چیزی بگه، اما انگار خودش می دونست بی فایده است. این جا بود که خنده سه تاییمون دیگه به هوا رفت. قیافه وا رفته پسرا واقعا دیدنی بود!
 
ستایش

پولاد خوشخواب رو گذاشت رو تخت اضافه ای که از پایین برای فاطمه جون آورده بودن و گفت:
- اینم تخت، برای مامان فاطمه.
دلم قنج رفت از این طور حرف زدنش. لبخند رو لبای سها و ندا هم جا خوش کرده بود از لفظ "مامان فاطمه".
فاطمه خانوم چادرشو در آورد و گفت:
- خیلی خب، آقایون بیرون. ما خسته ایم، می خوایم چرت بعد از ناهارمونو بزنیم.
سها پقی زد یر خنده. از بعد ناهار همین بساط بود. هر چی هم پولاد میومد منت کشی، فاطمه خانوم کوتاه نمیومد.
یه کم، فقط یه کم عذاب وجدان داشتم، ولی دلمم خنک شده بود. حقش بود! صبح از وقتی رفتم تو شرکت سه تاشون به یه شکلی منو حرص دادن. جالب این بود که نمی گفتن خانوم شمس یه خانوم مسنه! انگار عمدا می خواستن لج منو در بیارن.
با این فکرا خودمو آروم کردم و تو دلم یه "حقته" گفتم که چشمم خورد به نگاه خندون پولاد. لباساشو تکوند و گفت:
- به روی چشم. می رم مامان خانوم!
نمی دونم این خنده شیطونش برای چی بود؟ رفت به طرف در، ولی قبل از این که درو باز کنه گفت:
- ستایش خانوم می شه چند لحظه بیای بیرون؟
دستپاچه گفتم:
- چیزی شده؟
خندشو کنترل کرد و گفت:
- نه، در مورد شرکته.
و قبل از این که اجازه بده من حرفی بزنم رفت بیرون. سها و ندا داشتن به فاطمه خانم کمک می کردن تا تختشو مرتب کنه. دلشوره داشتم. مطمئن بودم پولاد می خواد در مورد خانوم شمس حرف بزنه. ای بمیری خانوم شمس که اعصاب برام نذاشتی!
خواستم برم بیرون که فاطمه خانوم با عجله گفت:
- صبر کن.
رفت از توی یخچال یه کاسه فسنجون که از ظهر برداشته بود آورد و با لبخند مادرانه ای گفت:
- فسنجون سرد دوست داره. اینو بهش بده، بگو سه تاییشون با هم بخورنا.
دلم ضعف رفت برای این همه حس مادرانه ای که تو صداش بود. دلم مادر خواست. مادری که مادری کنه برام، مادری که بهش بگم "مامان دنیا".
قبل از این که بغضم بشکنه رفتم بیرون. پولاد تا منو دید از روی مبل بلند شد و اومد نزدیکم. با دیدن کاسه فسنجون لبخند زد و گفت:
- دلش طاقت نیاورد.
سر تکون دادم، چون قادر به حرف زدن نبودم. سرمو انداختم پایین تا چشمای سرخ شدمو نبینه. کاسه رو گرفت و گذاشت رو میز و دوباره اومد جلوم قد علم کرد. خواستم فرار کنم که کمی خم شد تا صورتمو ببینه و با لبخند گفت:
- خانوم شمس! آره؟
به زور خندیدم و شونمو بالا انداختم. فکر کنم احساس کرد یه چیزی این وسط می لنگه که خیلی آروم اسممو صدا کرد. نتونستم جواب بدم. داشتم خفه می شدم. داشتم جون می دادم برای بی مادری. پولاد نگران گفت:
- ستایش چیزی شده؟
به معنی نه سر تکون دادم که گفت:
- حرف بزن دختر.
با صدای لرزون گفتم:
- مامانت گفت سه تاتون با هم بخورین.
خواستم برگردم تو اتاق که دستشو گذاشت جلوی در و گفت:
- صبر کن ببینم. چته تو؟ تو که خوب بودی؟ اگه به خاطر صبح ناراحتی ...
- نه.
- پس چیه؟
- هیچی؟
حالا می فهمیدم این مهربونی رو از کی به ارث برده.
- به خاطر هیچی بغض کردی؟
حالا می فهمیدم منظورش از مادری که یه عمر خوبی رو بهش یاد داده، چیه؟
- ستایش مامانم چیزی گفته که ناراحتی؟
مگه این مادر چیزی به جز خوبی هم داشت که بشه ازش ناراحت شد؟ سر تکون دادم و زیر لب شب بخیر گفتم و درو باز کردم. قبل از این که برم، تکیه داد کنار در و گفت:
- اگه بعضی وقتا نتونستی حرفای دلتو به آدما بگی، یادت باشه یکی اون بالا هست که همیشه آماده شنیدن درد و دلته.
درو بستم و بهش تکیه دادم. تو دلم غوغایی بود. آشوب بود. پولاد چه می فهمید از درد من که نسخه می پیچید؟ به خدا بگم؟! خدایا مادر می خوام! می شه برگرده؟ می شه دوباره زنده بشه؟ می شه یه بار دیگه طعم بغلشو بچشم؟ می شه یه بار دیگه صدام کنه؟
مثل تموم سال های بچگیم دستم رفت سمت گردنبند چوبیم. چشمامو محکم فشار دادم تا نریزن این اشکای لعنتی. نریزن تا خراب نشه تموم باورهای بچگیم.
با صدای مهربون فاطمه خانوم چشمامو باز کردم.
- چی شده دخترم؟ پولاد چکارت داشت؟
نگو دخترم، نگو!
به چشمای مهربونش چیزی شبیه لبخند زدم و گفتم:
- چیزی نشده. شما چرا نخوابیدین؟
دقیق شد به چشمام و گفت:
- می پیچونم گوش کسی که این چشما رو بارونی کرده.
خواست درو باز کنه که مانعش شدم و تند گفتم:
- به خدا پولاد چیزی نگفت. من یه کم ... یه کم ...
نتونستم بگم دلم بهونه گرفته. نتونستم بگم دلم می خواد پامو زمین بکوبم و بگم مامانمو می خوام. سرمو پایین انداختم و گفتم:
- یه کم دلتنگم، همین!
خواست چیزی بگه که گفتم:
- بهتره بریم استراحت کنیم. شما امروز خیلی خسته شدین.
چقدر فهمیده بود این زن. فهمیده بود که محکم بغلم کرد و اجازه داد برای لحظه ای مادر داشتن رو تجربه کنم. و من شرمنده خدایی شدم که غیر ممکن های منو ممکن می کرد.
***
- ستایش پاشو بدبدخت شدیم!
پتومو روی سرم کشیدم و غر زدم:
- بذار بخوابم. سرم داره می ترکه.
ندا کوتاه بیا نبود. گیر داده بود و ول کن نبود.
- می گم پاشو بیچاره شدیم. اَه! اصلا پاشو دستی به صورتت بکش. الان فاطمه خانوم از حموم میاد می گه چقدر این دختره خوابالوئه، نمی پسندتت!
پتو رو محکم عقب دادم و بی توجه به خنده رو لباش گفتم:
- چرت و پرت بگی می کشمتا!
دستاشو به معنای تسلیم بالا برد و گفت:
- اصلا غلط کردم، ولی تو پاشو ببین می تونی یه خاکی تو سرمون بریزی؟!
تا خواستم بگم مگه چی شده، سها درو باز کرد و هراسون اومد وسط اتاق و همون طور که سقف و در و دیوار رو نگاه می کرد، گفت:
- کو پس؟ نیس که.
دو سه دور، دور خودش چرخید و دنبال یه چیزی گشت، ولی نبود. ندا بلند شد و دستشو گرفت و یه جا ساکنش کرد و هول و دستپاچه تر از سها گفت:
- چی شد؟ نگفت کدوم طرفه؟
سها نالید:
- گفت علامت زدیم رو دیوار. ولی کو؟ نیس که.
این بار ندا هم دنبال اون علامت مبهم می گشت. نفسمو محکم فوت کردم و بلند شدم و گفتم:
- دنبال چی می گردین؟
هر دوشون بدون این که به من نگاه کنن با هم گفتن:
- قبله!
دستمو که برای بستن موهام بالا برده بودم، تو هوا خشک شد. قبله برای چی می خواستن اینا؟! با صدای شیر آب حموم فهمیدم قضیه از چه قراره و ناخودآگاه وای بلندی از دهنم در اومد که ندا با اخم گفت:
- من دو ساعته دارم خودمو می کشم تا خانوم بیدار شه و یه خاکی به سرمون بریزیم، تازه می گه وای.
سها گفت:
- الان میاد بیرون. وای! کی اذون می گن؟ ابرومون رفت!
همه جای سوییت رو دنبال یه علامتی که نمی دونستیم چیه، گشتیم، ولی نبود که نبود. صدای آب قطع شد. ندا دستشو گذاشت رو بینیش و ازمون خواست ساکت باشیم. هر سه مون روی تخت نشستیم و مثل دیوونه ها در و دیوار رو نگاه می کردیم. ندا آروم گفت:
- چکار کنیم؟
سها بشکنی زد و گفت:
- یه طرفو نشون می دیم، می گیم این طرف قبله اس. نمی فهمه که.
- گناه داره.
سها دستشو به معنای برو بابا تکون داد و گفت:
- گناهش پای من.
هر سه با حال زار زل زدیم به در حموم که سها باز گفت:
- چند تاست؟
ندا گیج پرسید:
- چی؟
- نماز، چند تا باید بخونیم؟ یادم رفته.
ندا یه کم خیره نگاش کرد و بعد گفت:
- مغرب سه رکعته، عشا هم چهار تا.
دوباره ساکت شدیم و دوباره سها بود که پرسید:
- اول نیت بود، بعد حمد، بعد توحید؟
من و ندا با هم سر تکون دادیم. سها دو دستشو به نشونه قنوت گرفت جلوی صورتشو گفت:
- این رکعت چندم بود؟
ندا تک خنده ای زد و گفت:
- دوم.
سها آهی کشید و گفت:
- اَه! اصلا من رفتم پایین. نمازش که تموم شد بگین بیام بالا.
ندا گفت:
- زشته سها.
- زشت پیرزنه. یه عمر نخوندم، حالا هم نمی خونم. مگه زوره؟
سها که رفت، ندا خیره شد بهم و جدی گفت:
- تو بلدی نماز بخونی؟
فقط سر تکون دادم.
- چرا سها بلد نیست؟
با یادآوری نه سالگیم و اتفاقاتش، چشمامو محکم بستم و گفتم:
- نه سالم که شد، ماهگل یادم داد.
آهی کشیدم و گفتم:
- سها نه سالش که شد، دیگه ماهگل نبود که یادش بده. منم ...
بغضمو پس زدم.
- منم ترسیدم که یادش بدم.
چشمای ندا گرد شد.
- چرا؟ از چی ترسیدی؟
پوزخندی زدم و گفتم:
- ترسیدم خاتون منم مثل ماهگل از خونه بیرون کنه.
 

سها

در سوییت رو که باز کردم، ایلیا رو دیدم که تا کمر خم شده تو اتاقشون و می گه:
- زود باش دیگه الان می رن.
با صدای بسته شدن در سوییت برگشت به طرف من و یه لبخند دندون نما زد و گفت:
- چطوری حسود خانوم!
اخم کردم و بدون این که نگاهش کنم، رفتم به طرف آکواریوم. می دونستم داره تلاش می کنه نخنده. دوباره سرشو کرد تو اتاق و گفت:
- مهیار زود باش. اصلا من رفتم.
همون لحظه مهیار اومد بیرون و گفت:
- مگه نگفتی تازه اومدن بیرون؟ پس هستن حالا.
ایلیا دست مهیارو کشید و رو به من گفت:
- توام میای؟
هنوزم حرصم خالی نشده بود. از لجش به مهیار گفتم:
- کجا؟
ایلیا که انگار بهش برخورده بود پررو خندید و گفت:
- دختر بازی.
چشام گرد شد و خنده مهیار بلندتر. ایلیا دست مهیار رو گرفت و کشید تو آاسانسور و بعد هم جلوی چشمای عصبانی من دکمه همکفو زد و با لبخند برام دست تکون داد و رفت.
پسره پررو زل زده تو چشای من می گه می خوام برم دختر بازی! پولاد کجاست که دیگه سنگ این گل پسر رو به سینه نزنه! ندا کجایی ببینی مهیار خان رابین هودم بلـــــــــــــه. همشون سر و ته یه کرباسن. همشون عین همن. اصلا برین به درک! من احمقو بگو فکر می کردم اینا با بقیه فرق می کنن. اصلا همین الان باید برم به ندا بگم خودش بره ببینه.
ولی قبل از این که دستم به دستگیره در برسه، صورت خندون مهیار و چشمای شیطون ایلیا اومد تو ذهنم. یه چیزی این وسط می لنگید. باید اول خودم می دیدم.
سریع رفتم پایین و با دقت همه جا رو نگاه کردم، ولی نبودن. خوب معلومه نمی رن جلوی خاله دختر بازی! از یکی از خدمتکارا پرسیدم کجان که گفت رفتن به طرف ساحل. رفتم و تو آخرین الاچیق قایم شدم. ساحل شلوغ بود، ولی همه خانواده بودن. دنبال دو تا دختر پسر بودم که نبود. خواستم برگردم که تیشرت کرم قهوه ای ایلیا رو شناختم. خیلی راحت نشسته بود روی شنا و داشت یه کارایی می کرد. یه کم جلوتر رفتم که مهیارو هم دیدم که یه بادبادک دستشه و یه دختر بچه خوشگل، با لباس کوتاه فسفری رنگ جلوش ایستاده. آروم رفتم پشت سر ایلیا که دیدم یه دختر بچه دیگه کپی همونی که کنار مهیار بود، جلوی ایلیا نشسته و دارن با هم شن بازی می کنن. نفسمو با خیال راحت بیرون دادم و یه فوت کردم کف دستمو و محکم زدم پشت گردن ایلیا. یه لحظه چشاش گرد شد و سریع برگشت که با دیدن من خندش به هوا رفت.
***
- ستایش منو با این ریخت ببینه می کشتم!
ایلیا خندید و گفت:
- نترس، من ضامنت می شم.
مهیار که سعی می کرد شنای لباسشو بتکونه و اصلا موفق نبود گفت:
- فکر نکنم خاله هم با این وضعیت تو هتل راهمون بده.
ایلیا این بار کلافه پوفی کرد و گفت:
- اَه! چقدر سوسولین شما. یه کم شنه دیگه، با یه دوش تمیز می شه.
تقریبا مثل سه تا مجسمه شنی بودیم و ایلیا می گفت با یه دوش تمیز می شه! ولی حسابی خوش گذشت. انقدر سرگرم بازی با پریا و پرنیا دوقلوهای یکی از مسافرا شدیم که نفهمیدیم کی به این روز در اومدیم. و چقدر خجالت کشیدم وقتی فهمیدم بابا و مامانشون هم دورتر از ما ایستادن و به ما می خندن.
با ترس و لرز از لابی رد شدیم و به قول مهیار مرحله اول به خیر گذشت، ولی وقتی رفتیم بالا ستایش پدرمو در آورد تا گذاشت وارد سوییت بشم. کم مونده بود لختم کنه و بعد اجازه بده برم تو و فاطمه خانومم با اون چادر گل گلی خوشگلش و اون مقنعه سفید، مثل فرشته ها پشت سرش ایستاده بود و به من و وسواس ستایش و ابرو بالا انداختنای ندا می خندید.
بعد از یه دوش یک ساعته، بالاخره از شر اون همه شن راحت شدم و اومدم بیرون. انقدر خسته بودم که خودمو انداختم کنار فاطمه جون رو مبل. یه چشمک به فاطمه جون زدم و بلند به ستایش که تو آشپزخونه بود گفتم:
- آبجی دو تا چایی دیشلمه بریز ببینم می پسندیم یا نه.
می دونستم الان داره بهم بد و بیراه می گه. چند دقیقه بعد با یه سینی چای اومد و زیر لب به من گفت:
- ما که تنها می شیم.
نامحسوس آب دهنمو قورت دادم و مثل خودش گفتم:
- ما چاکریم.
خندش گرفت و نشست رو به روم، کنار ندا. فاطمه جون چاییشو که خورد، گفت:
- سها جان زود نمازتو بخون که بریم این اطراف یه کم بگردیم.
چایی پرید تو گلوم! ستایش و ندا خیلی سعی می کردن نخندن. آروم که شدم، با تته پته گفتم:
- آخه ... چیزه ... من خوندم!
فاطمه خانوم به ظاهر خونسرد بود، ولی سعی می کرد خندشو پنهان کنه. خیلی جدی گفت:
- نکنه کنار ساحل نماز جماعت بود؟! خب خبرمون می کردی عزیزم.
ستایش و ندا به مرحله انفجار رسیده بودن. من حال شما دو تا رو نگیرم سها نیستم که!
یه کم سرمو پایین انداختم و مثلا خجالت کشیدم و گفتم:
- آخه ... خب من ... من عذر شرعی دارم فاطمه جون!
فاطمه جون لبخند مادرانه ای زد و به ظاهر قانع شد.
- پس من می رم یه سر به پولاد می زنم و می گم آماده بشن، شما هم آماده بشین.
تا فاطمه جون پاشو گذاشت بیرون، ستایش و ندا ریختن رو سرم. نمی دونستم بخندم یا گریه کنم! از زیر ضربه های بالش خودمو بیرون کشیدم و گفتم:
- شما دو تا هنوز منو نشناختین؟ به من می گن سها، نه برگ چغندر!
ندا خودشو پرت کرد کنار من رو مبل و گفت:
- حالا تا وقتی فاطمه خانوم این جاست ما باید نماز بخونیم، اون وقت این خانوم راست راست جلو ما رژه بره.
ستایش نفس عمیقی کشید و گفت:
- نمازو بی خیال، از ظهر بپز و بشور و بساب و چایی بریز. اوف! اصلا منو چه به این کارا؟!
ندا اشاره ای به من کرد و گفتم:
- خدا رو شکر که مامان ایلیا و مهیار نیومدن. مگه نه سها؟
ستایش اول تیکه ندا رو نگرفت، بعد از چند لحظه که فهمید، هر چی دم دستش بود پرت کرد طرفمون و آخرم با غرغر بلند شد و رفت. ندا هم با خنده رفت آماده بشه. چشمم خورد به چمدونای ندا.
- تو کی می خوای بری؟
یه کم اخم کرد و زیر لب گفت:
- تا فاطمه جون هست می مونم.
دلم براش سوخت. هم می خواست این جا باشه، هم می خواست بره. روی تختم نشستم که صدای جیغ ستایش بلند شد.
- نشین روش! پاشو.
سریع صاف وایسادم و با تعجب زل زدم به چادر و جانماز فاطمه جون.
- چه خبرته!
ندا چادر و جانمازو مرتب کرد و گفت:
-نمی دونی که خودش چه قدر با احترام با جانمازش برخورد می کرد. انگار یه چیز با ارزشه!
- راستی قبله رو چه کردین؟
ندا و ستایش یه نگاه به هم کردن و زدن زیر خنده. بعدم ندا به یه قاب که رو دیوار بود اشاره کرد و گفت:
- این به دادمون رسید.
یه کم که دقت کردم، دیدم آیه های قران توی قاب به شکل یه فلش نوشته شده بودن. آخ که چقدر ما از مرحله پرت بودیم!