سها


"خیلی می خوامت سها ... خیلی می خوامت سها"
این جمله ای بود که از صبح مدام تو سرم تکرار می شد و انگار من تازه به عمق احساسش پی برده بودم. تازه فهمیده بودم که یکی هست که منو با اون حرارت، با اون لذت که در جمله "خیلی می خوامت سها" نهفته بود، می خواد. ایلیا منو می خواست و به من یادآوری کرده بود که گوشه و کنار قلبم رو بگردم و حسی رو که مدت ها بود سرکوب کرده بودم، حسی که می خواستم مخفی بمونه رو ابراز کنم. با هر لقمه خامه مربایی که به دهنم می ذاشت، حلاوت و لذت عشقش بود که کامم رو شیرین می کرد و به ذره ذره سلولای بدنم سرازیر می شد و من غرق می شدم تو ستاره بارون چشماش که گرچه هنوزم پر از انرژی بود، اما اون شیطنت و بدجنسی روزای اول رو برام نداشت.
ایلیای من حالا مرد شده بود. مرد زندگی و این روزای من! باورم نمی شد که یه روز این جمله رو راجع به یکی، راجع به یه مرد، به کار ببرم، اما زندگی با من بازی کرده بود. منو چرخونده بود و گردونده بود و رسونده بود به نقطه ای که الان در اون حضور داشتم. من رسیده بودم به هم قدمی با ایلیا، رسیده بودم به آرامش در کنار ایلیا، من رسیده بود به خودِ خودِ ایلیا!
ایلیا، ایلیا، ایلیا! از کی برام این قدر مهم شدی که حتی پا از هزاران فکر مغزم بیرون نذاری؟ از کی یاد گرفتم به شوخیات بخندم و دلگیر نشم از مرد بودنت؟ از کی خواستم که هم زبونم باشی؟ که هم کلامم باشی؟ ایلیا از کی برات این قدر مهم شدم که بهترین هدیه زندگیمو برام بخری، که تو بشی نقطه عطف حساسیت هام و برام این قدر مهم باشی که نتونم غم تو چشاتو تحمل کنم؟ از کی کنار تو بودن این قدر حالم رو خوب کرد؟ قدم زدن کنار تو، روی ساحل شنی، میون ماسه های گرم این ساحل، برام این قدر شیرین و خواستنی شده بود؟
نه ایلیا! این حسی نبود که فقط با "می خوامت سها" تو قلبم شکل بگیره. من خیلی وقته که به تو مبتلا شدم. خیلی وقته که پابست تو شدم. خیلی وقته که منو کفتر جلد نگات کردی. که هر جا تو بودی منم بودم، فکرم بود، حسم بود. هر جا تو بودی، عشق منم بود!
عشق!
چقدر این واژه برام قریب و غریب بود و حالا این قدر نزدیک و آشنا. عشق برام خلاصه شده بود در یه چیز. یه نگاه عسلی خواستنی، یه لب خندون، یه قلب بزرگ که وسعت این دریا پیشش هیچ بود. خلاصه ی این عشق تویی ایلیا. تویی که اصلا نفهمیدم کی صاحب این احساس شدی و قلبم رو تصاحب کردی؟ فقط فهمیدم که تو بی اجازه پا به حریم بکر احساسم گذاشتی و من به تو، به شاهزاده سفید پوش قلبم، به تنها کسی که پا به این دنیای سفید گذاشت، قلبم رو هدیه دادم. قلبم رو ازم گرفتی و در ازاش حسی رو بهم دادی که کنار هیچ کس، هیچ چیز، نتونستم تجربش کنم و تمام عمر منو مدیون این حس ناب و جدید کردی.
لبه شالم روی شونم جا به جا شد و منو از عشقبازی با فکر ایلیا بیرون کشید. پرسشگر به ایلیا خیره شدم. کمی از من فاصله گرفت و گفت:
- خوبی سها؟
سر تکون دادم که خندید و گفت:
- باد داشت شالت رو می برد. نفهمیدی یا خودت رو به اون راه زدی کلک؟
مبهم نگاش کردم که نگاش شیطون شد و دوباره گفت:
- باشه بابا خودت رو واسم لوس کن.
دوباره چشاش ستاره بارون شد و گفت:
- خودت می دونی که هلاک این لوس کردناتم پیشی کوچولو!
چیزی توی دلم فرو ریخت. چیزی از جنس احساسی که نشأت گرفته از جسارت ایلیا بود. جسارت گفتن "می خوامت سها". تصنعی اخم کردم و بهش گفتم:
- لوس!
ریز و خفه خندید و کنار گوشم گفت:
- میــــــو!
خندمو خوردم که انگشتش رو به سمتم نشونه گرفت و گفت:
- دیدی؟ دیدی خندیدی؟ انکار نکن، خودم دیدم.
لبمو گزیدم و رو گردوندم که بیشتر از این رسوا نشم. مثل بچه ها خندید و گفت:
- خندیدی دیگه!
لبخندم کش اومد. کنار گوشم گفت:
- بخند که دل منم آروم بشه.
حس کردم داغ شدم. رو گردوندم که سرخی گونه هام رسوام نکنه که خنده سرخوش ایلیا خط کشید روی این خیال باطل. آب دهنم رو فرو دادم و با انگشت ندا و مهیار رو نشون دادم و گفتم:
- من می رم بشینم کنار ندا.
صداش هنوز غرق لذت بود وقتی که گفت:
- برو جوجو!
اخم کردم که با خنده گفت:
- جوجوی خودمی دیگه.
لبخندم رو به زحمت جمع کردم و تو دلم اعتراف کردم اگه این لقب جوجو نبود، چی باعث نزدیکی من به ایلیا می شد؟ خندیدم و تو دلم گفتم، "مدیونتم جوجو!"
***
پاهامو از لب نیمکت آویزون کرده بودم و بی اختیار همراه با ستایش و ندا، به پاهام تاب می دادم. هر سه ساکت بودیم و در سکوت به دریای سیاه از شب خیره شده بودیم. تاب دادن سه جفت پای آویزون از نیمکت باعث افتادن صدان غیژغیژی بین چوبای نیمکت زهوار در رفته شده بود. ستایش زودتر از تاب خوردن دست کشید و دستشو روی پای من و ندا که دو طرف نشسته بودیم گذاشت و گفت:
- بسه دیگه. الانه که نیمکته از هم وا بره.
ندا خندید و گفت:
- چه شود!
ستایش نیم نگاهی به پسرا که کمی فاصله دار تر از ما لب آب ایستاده بودن و مردونه حرف می زدن کرد و گفت:
- اونم جلوی این قوم!
خندیدم. خنده ای از سر لذت و آرامش، از سر آسودگی! خنده ای که مدت ها بود از لبم برچیده شده بود و حالا با بودن ایلیا و حرفای نابش، احساس می کردم واقعا عمیق و از ته دله. پشتم رو به نیمکت دادم و دستامو پشت سرم قلاب کردم و نفس عمیقی کشیدم. نفسی که گرچه از شرجی هوا سنگین شده بود، اما خنک و شیرین همه وجودم رو پر کرد.
- ندا؟ عشق چه جوریه؟
نگاه بی اختیار من و ندا به سمت ستایش برگشت، اما ستایش به رو به رو خیره شده بود و متفکر این جمله رو به لب آورد و بی خیال از تعجب ما دو نفر، فقط سکوت کرده بود و به جلو خیره شده بود. ندا نگام کرد تا شاید چیزی ازم بیرون بکشه که جوابش رو با شونه بالا انداختنی دادم. دلیل این حرف ستایش رو نمی دونستم. شاید ... شاید حالا که رابطه مهیار و ندا این قدر نزدیک و صمیمی شده بود ... یا شاید بودن ایلیا کنار من ...
نمی فهمیدم. نگاش کردم تا شاید از چشاش چیزی که به این احساس، به این سوال ربطی داشته باشه پیدا کنم اما ... هیچ!
نفسی کشیدم و به نیمکت تکیه دادم و دوباره به رو به رو خیره شدم. واقعا عشق چه شکلی بود؟ ندا هم نفس عمیقی کشید و گفت:
- دلم می خواست می تونستم جواب این سوالتو بدم. قبلا فکر می کردم می دونم عشق چیه و چه شکلیه، ولی از وقتی مهیار رو دیدم، همه اعتقاداتم زیر سوال رفته. هر روز یه کشف جدیده که از عشق می کنم.
ندا ساکت شد. بی اختیار پاهامو جمع کردم روی نیمکت و زانومو بغل کردم و بی اراده شروع کردم به گفتن. به گفتن از چیزی که خیلی وقت بود تو کلاس عاشقی ایلیا با تمام وجودم تجربش کرده بودم.
- یه واکنش شیمیاییه ... یه واکنش ناشناخته! مواد اولیش دله بعضی وقتا دو تا دل، ولی بعضی وقتا با یه دلم واکنش انجام می شه.
واکنش هم زمان گرماگیر و گرماده اس. قلبت گرمه، مثل یه کوره آتیش، ولی دستات سردن، تنت یخ زده اس، با هیچ شعله ای گرم نمی شه. یه چیزی کمه این وسط برای گرم کردن تنت.
کاتالیزور می زنی، نمی شه. اسید می زنی، نمی شه. گرما می دی، نمی شه. سردِ سرده! هیچ قانونی نداره این واکنش. تمام قانون های طبیعت رو زیر پا گذاشته. همه ی راه حل های شیمی و فیزیک رو غیر فعال کرده. هیچی سر جاش نیست. کاتد و آند قلبت می ریزه به هم. الکترون و نوترون جاهاشون عوض می شه. اوربیتالات پر و خالی می شن. جدول تناوبی ذهنت از هم می پاشه، و درمون همه ی اینا شاید یه چیزه ...
یه صدا، یه گرمای اضافه، یا شاید یه نگاه.
نگاه که میاد وسط واکنش، تازه همه چیز شروع می شه. واکنش قدمای اول رو بر می داره. دیگه نه کاتالیزور می خوای، نه اسید و نه شعله. گرم می شی، داغ می شی، حل می شی، به نقطه ی اشباع می رسی. اون وقته که دلت می خواد از محیط واکنش فرار کنی!
می ترسی! می ترسی اگه بمونی و بفهمی اون نگاه مال تو نبوده، واکنش انفجاری بشه. می ترسی نابود بشی، بشکنی، بریزی. اون وقته که محصول واکنشت می شه آب و نمک؛ می شه اشک، ولی همین اشکم دوست داری!
یه وقتایی یه حس شیرین و شاید گس توی واکنش دخالت می کنه. یه حسی که می گه شاید این نگاه مال تو باشه. دوست داری این حس رو. اون وقته که اون ترس رو تجزیه می کنی و می ریزی دور و همه ی فکرت می ره دنبال اون حس شیرین.
و دلم شیرین شد از نگاه حمایت گر ایلیا که هر چند دقیقه یه بار برمی گشت و نگاه عسلیش رو می پاشید به وجودم و هر لحظه این واکنش رو بیش تر پیش می برد.

 

ستایش

سها، خواهر کوچولوی من، خواهر عزیز دردونه من، پرنسس بابا، انقدر بزرگ شده بود که از عشق حرف می زد! باورم نمی شد سها تا این حد عاشق شده باشه! باورم نمی شد تا این حد دلبسته باشه که معنای عشق رو برای من تفسیر کنه!
با چشمای خیس و لبخند به رو به رو زل زده بود. به ایلیا، به پسری که به قول خودش باعث و بانی این واکنش بود. ندا هم لبخند به لب نگاهش بین من و سها در گردش بود.
دست انداختم دور گردنش و به خودم چسبوندمش و گفتم:
- قربون دلت برم من! کی این همه بزرگ شدی؟!
ندا بلند شد جلومون ایستاد و با ذوق گفت:
- پس بالاخره به حرف اومدی ناقلا.
راست می گفت! اولین باری بود که سها بی پرده جلوی ما از دلش می گفت. سها خنده ریزی کرد و از بغلم بیرون اومد و سر به زیر شد. ندا با لبخند گفت:
- الهی! بچمون خجالتم می کشه. یادتونه تهران بودیم، تو کافی شاپ سها چی می گفت؟ یادتونه مثلا از خواستگار متنفر بود؟ کی فکرشو می کرد آخر این سفر ما عاشق بشیم و سها این طور سرخ و سفید بشه.
سها خندید و نگاهشو برای چندمین بار به ایلیا دوخت. نگاه من گره خورد به باعث و بانی سوالم. به باعث و بانی این حسی که نمی دونستم چیه و با حرفای سها هم گیج تر شدم. چرا من این واکنش رو حس نمی کردم؟ چرا من سرد و گرم نمی شدم؟ چرا من وقتی می دیدمش قلبم به تپش نمیفتاد، ولی در عوض قلبم آروم می گرفت؟ اسم این آرامش خیال چی بود؟ چه حسی بود که وقتی کنار پولاد بودم، آروم بودم و یه حس خنک عجیب تو وجودم می پیچید؟ چرا بهش فکر می کنم و دلم نمی لرزه، در عوض سبک می شم؟ اگه این عشق نیست، پس چیه؟
سنگینی نگاه بود یا چیز دیگه که باعث شد هر سه تاشون برگردن و هم زمان بهمون نگاه کنن. ندا و سها سریع سر به زیر شدن، ولی من نتونستم نگاه از نگاهش بگیرم. هنوز دنبال جواب این همه چرا بودم. چرا من مثل سها و ندا هول و دستپاچه نمی شدم از نگاه این مرد؟ چی بین ما بود که باعث این آرامش می شد؟ آرامشی که چند وقتی بود تو نگاه پولاد هم می تونستم ببینم.
پولاد دستی به کمر مهیار زد و اونو هل داد به طرف ما و خودش و ایلیا هم با لبخند پشت سرش راه افتادن. مهیار پکر بود. فکر کنم به خاطر رفتن ندا ناراحت بود. ندام، هم خوشحال بود هم ناراحت. هم می خواست این جا باشه هم می خواست بره پیش پدرش. آخ که چقدر دلم برای بابا تنگ شده بود!
ایلیا با لبخند دست انداخت دور گردن مهیار و رو به ندا گفت:
- پس می خوای این داداش ما رو بکاری این جا و بری؟!
ندا اخم کرد و سر به زیر شد. مهیارم اخم کرد و با آرنج زد به ایلیا و برای این که بحث رو عوض کنه گفت:
- مگه قرار نبود تو به ما شام بدی؟
ندا براق شد و گفت:
- راست می گه! مردیم از گشنگی.
ایلیا قیافه متفکری گرفت و اطرافشو نگاه کرد و گفت:
- پولاد، این اطراف هندونه فروشی سراغ نداری؟
پولاد خندشو خورد و گفت:
- چطور؟
- تو یخچال پنیر که داریم، یه هندونه هم بخریم بزنیم تنگش.
بعد شیطون به سها نگاه کرد و گفت:
- چطوره؟
سها پقی زد زیر خنده. ندا دستاشو به کمر زد و گفت:
- به همین خیال باش. من امشب لازانیا می خوام.
سها هم دستاشو به هم کوبید و با ذوق گفت:
- منم.
از روی نیمکت بلند شدیم و همین که خواستیم بریم به سمت خیابون، صدای احوال پرسی پولاد با یه مرد اومد. برگشتم و دیدم بردیاست. یه تیشرت مشکی و شلوار ورزشی پوشیده بود و عرق از سر و صورتش می ریخت. معلوم بود ورزش می کرده. بردیا و پولاد اومدن به سمت ما. بردیا با همون لبخند با وقار، با هممون احوال پرسی کرد و در آخر با ایلیای اخمو دست داد و گفت:
- چطوری پسر حاجی؟ کم پیدایی!
ایلیا علنا به بردیا چشم غره رفت و گفت:
- هستیم در خدمتتون.
بردیا هم بی توجه به اخم ایلیا رو کرد به سها و گفت:
- شما خوب هستین سها خانوم؟ مشکلی که دیگه نداشتین؟
سها هم تحت تاثیر لحن مودب بردیا مودب شد و گفت:
- ممنون، خوبم. خیلی به شما زحمت دادیم.
ایلیا همچنان به بردیا چشم غره می رفت. بردیا بی خیال به مهیار که کنار ندا ایستاده بود گفت:
- معرفی نمی کنی مهیار جان؟
مهیار دست گذاشت پشت کمر ندا و انگار می خواست بگه ندا صاحاب داره و با لبخند گفت:
- ندا خانوم.
بردیا چشماشو ریز کرد و به ندا گفت:
- خوشبختم، ندا خانوم.
ندا خانومشو با طعنه و شوخی گفت که پولاد زد زیر خنده و گفت:
- کامل معرفی کن مهیار.
ندا سرخ شد و مهیار لبخندش پررنگ تر شد. بردیا بشکنی زد و گفت:
- بابا ایول! چه بی خبر؟ مبارک باشه.
مهیار خواست حرفی بزنه که ایلیا جدی گفت:
- هنوز خبری نیست. لازم نیست همه جا جار بزنی.
با این حرف ایلیا همه ساکت شدیم. نمی دونم چرا ایلیا از اول که بردیا اومد انقدر اخم کرده بود؟! می دونستم زیاد از بردیا خوشش نمیاد، ولی نه تا این حد. بردیا تک سرفه ای کرد و گفت:
- خوشحال شدم دیدمتون. مزاحم نمی شم.
پولاد ازش خواست شام با ما باشه، ولی بردیا قبول نکرد و رفت. من آخرین نفری بودم که بردیا ازم خداحافظی کرد. موقع رفتن با لحن خاصی گفت:
- این دیدارهای کوتاه اصلا به مذاق من خوش نمیاد. امیدوارم تو یه فرصت مناسب بتونیم بیش تر با هم آشنا بشیم.
و با یه مکث چند ثانیه ای و یه نگاه خیره، اسممو وصل کرد به انتهای جملش.
نه نگاهش بد بود، نه لحن حرف زدنش، ولی من حس خوبی بهش نداشتم. خیره بودم به رفتنش که ایلیا بلند گفت:
- شرش کم شد بالاخره.
با تعجب برگشتم سمت بچه ها که دیدم همه به جز پولاد با اخم به ایلیا نگاه می کنن. پولاد زل زده بود به من که تا نگاه منو دید سرشو انداخت پایین. دوست نداشتم در مورد من و بردیا هیچ فکری بکنه. هر چند پولادی که من می شناختم بدون دلیل قضاوت نمی کرد، ولی برای تبرئه خودم از گناه نکرده با ایلیا همراه شدم.
- آره، کم مونده بود خودشو بچسبونه به ما، مجبور بشیم شامم بهش بدیم.
این بار همه با تعجب به من نگاه کردن و سها با بهت گفت:
- ستایش این چه حرفیه؟
زیر چشمی دیدم که پولادم با تعجب نگام می کنه. شونه ای بالا انداختم و رو به ایلیا که با اخم داشت سها رو نگاه می کرد گفتم:
- ،نمی خوای به ما شام بدی بگو یه فکری به حال شکممون بکنیم.
ایلیا شونه سها رو گرفت و هدایتش کرد و با اخم گفت:
- بریم.
ندا و مهیارم راه افتادن و من و پولادم پشت سرشون. ندا بلند گفت:
- شما چرا از این پسره بدتون میاد؟
مهیار گفت:
- کی گفته بدمون میاد؟
- ستایش و ایلیا رو گفتم.
ایلیا برگشت و مسخره به ندا گفت:
- وقتی خبر نامزدیتون قبل از خودتون رسید تهران می فهمی چرا.
ندا یهو استپ کرد و رو به مهیار تقریبا داد زد:
- چی می گه این؟!
مهیار خندید و گفت:
- چرت می گه خانـــوم! آخه بردیا خانواده ما رو از کجا می شناسه؟
ندا دوباره راه افتاد. ایلیا با حرص گفت:
- آره راس می گه، فقط بلده راپورت منو خوب بده.
سها گفت:
- منظورت چیه؟
ایلیا اخم کرد و با یه "بی خیال" بحث رو تموم کرد، ولی می دونستم سهای بیچاره تازه فضولیش گل کرده! منم خیلی دوست داشتم بدونم منظور ایلیا از این حرفش چی بود و تنها کسی که جواب این سوال رو می تونست بده، شاید پولاد بود که بد رقم تو فکر بود
 
ندا

روی تختم چهار زانو نشسته بودم و به بسته های خرید و جعبه های هدیه نگاه می کردم. اینا رو چه جوری باید توی اون چمدون سرمه ایه جا می دادم؟ روزی که اومدم تقریبا چمدونم پر بود. هر چی هم که این جا از خجالت کمدم در اومدم. با اون همه کفش و لباس و شال و مانتو و روسری چی کار باید می کردم؟ شاید بهتر بود یه سری رو همین جا می ذاشتم و وقتی از تهران برگشتم با خودم می بردم. برگشت؟! یعنی واقعا این رفتنم برگشتی هم داشت؟ هنوز نرفته فکر اومدن بودم! اصلا شاید بهتر بود نمی رفتم! دروغ چرا؟ دلبستگی هام توی این جزیره کوچیک و گرم، خیلی بیش تر از اون شهر شلوغ و پر دود و دم بود.
این جا بچه ها بودن. سها بود با اون نگاه بی قرار و شرور و ایلیا که بد جور باهاش جفت شده بود. ایلیا و سها، جفت همدیگه، چیزی غیر از این نمی شد انتظار داشت. این جا ستایش بود با اون نقش حمایت گرش توی زندگیم. اون دختر همیشه قرص و محکم که هیچ وقت نمی تونستم فکر کنم از دل یه زندگی اشرافی و نازپرورده بیرون زده. پولاد بود با اون نگاه آروم و خونسرد. به وقتش جدی و محکم برای گوشمالی دادنمون و به وقتش هم شوخ و سرزنده.
این جا همه بودن، اما مهیار برام یه چیز دیگه بود! مهیار که بود، همه چیز بود و مهیار که نبود، هیچی نبود. تهران بزرگ رو بدون مهیار نمی خواستم و کیش گرم و کوچیک رو با مهیار می طلبیدم. نگاهش غم داشت، ولی می خندید که از رفتن منصرف نشم. لبخند می زد، اما می فهمیدم تصنعیه تا دم رفتن دلگیر نباشم. مهیار بود! حامی من، رابین هود زندگیمون. وقتی سر رسید برای همه فداکاری کرد، از هممون دفاع کرد، اما برای من موندگار شد. چشم باز کردم و دیدم مهیار شد کس بی کسی هام. شد غمخوار تنهاییام. شد مرد با تعصب و غیرتی زندگیم که رگ گردنش فقط برای یه هم کلامی ساده با غیر، بیرون می زد. مهیار من بود و من هیچ وقت احساس نکردم بودنش منو اذیت می کنه. چی می خواستم از این بیش تر؟
باز به این فکر کردم که توی تهران چی می تونم غیر از اینا پیدا کنم؟ چی تا این حد دلم رو قرص می کنه و به قلبم ایمان می ده که تنها نیستم؟ می دونستم بازم تو اون شهر، تو اون خونه بزرگ تنها می مونم. می دونستم که رفیقم فقط و فقط صدفه. می دونستم که تفریحم فقط منحصر به مهمونیای از پیش تعیین شده است و شاید هم جواب دادن به نگاه سوالی اطرافیان. خدایا چطور می خواستم باز این کسالت رو تحمل کنم؟
بی اختیار پوفی کردم و بی حوصله باز چشم به کیسه های خرید و لوازم ولو شدم روی تخت انداختم. دستمو زیر چونم تکیه دادم و آرنجم رو قائم روی زانوم گذاشتم. مهیار چی گفته بود؟
"صبر کنم!"
"چقدر؟"
"زیاد طول نمی کشه!"
"قول می دی؟"
"مرده و قولش! شک نکن."
"شک ندارم، فقط ..."
"صبر کن. زود تموم می شه. یه روز صبح که چشم باز کنی، یه آقای خوش تیپ، با یه دست کت و شلوار سفید، فکل کراوات زده، موهای آب شونه کرده، دم در خونتون با یه دسته گل رز سفید وایساده."
"خب؟"
"هیچی دیگه! هر چی زنگ می زنه کسی درو باز نمی کنه، اونم خیط می شه و بر می گرده سر خونه زندگیش!"
لبخند روی لبم باز شد و نسیم خنکی از یادآوری لودگی شب قبلش دلمو نوازش کرد.
مشت زدم تو بازوش و گفتم"خیلی لوسی مهیار!"
بازوشو مالید و گفت "عجب زوری داری دختر! دردم اومد."
رو گردوندم که دست برد و موهامو از زیر شال کشید. جیغ کشیدم و گفتم "بابام بفهمه دست بزن داری، پوست از کلت می کنه."
دستشو مالید و گفت "بابات بفهمه تو رو من دست بلند کردی چی می گه؟"
"هیچی! می گه آفرین دخترم، خوب کردی گربه رو دم حجله کشتی."
سرشو خاروند و گفت "فعلا خر این ور پله. چی کار کنم دیگه؟ بزن بابا عیبی نداره!"
دلم آروم گرفت از یادی که بدجور این روزا پایه ذهنم شده بود و دلم رو قلقلک می داد.
وقتی دیگه فکری برای لذت بردن ازش پیدا نکردم، باز برگشتم به دغدغه چند دقیقه قبلم. این همه وسیله رو چطور می خواستم توی چمدون جا بدم؟ شاید مهیار یه ساک اضافه داشت که بهم قرض بده. اما نه! شاید خودش لازمش می شد. شاید می خواست برگرده تهران. شاید نه، حتما بر می گشت تهران! خودش گفته بود خیلی زود. چشای زلال مهیار هیچ وقت دروغ نمی گفت.
سها و ستایش هم که از مال دنیا همون یه چمدونی رو داشتن که من براشون خریده بودم. شاید خاله یه ساک کوچیک داشت که بتونم وسایلم رو توش بچینم؟ اما نه، نمی تونستم از خاله بگیرم. برگردوندنش مشکل بود، اونم برای منی که رفتنم معلوم نبود برگشتی داشته باشه.
آهی کشیدم و دوباره همه تعلقاتم رو به اضافه خاله و ناخدا تو ذهنم مرور کردم. دلم برای اونام تنگ می شد. ناخدا با اون بوی همیشگی تنباکویی که می داد و اون قلیون بلور خوشگلش که لب تختشون بود و خاله با اون عطر بهار نارنجش که تو تمام ذرات تنش موج می زد و اون لبخند لطیف که لبای نازک و براقش رو خوشگل تر می کرد!
با بدجنسی فکر کردم روزی که از تهران اومدم این همه چیز برای دلتنگی نداشتم و حالا حتی برای در و دیوار این اتاق و این ملافه های گل منگلی هم دلتنگی می کردم!
برگشتم سمت سها که ازش نظر بخوام که دیدم روی کاناپه ولو شد و با دهن باز داره نفس می کشه. با دیدن دستش که از مبل پایین افتاده بود و سیب نیم خوردش هنوز توی مشتش بود، خندم گرفت. واقعا سها هنوز بچه بود، اما تازگیا این قدر عوض شده بود که نمی شد این کودک شر و شلوغ درونش رو باور کرد. سهایی که تازگیا کمی تو خود فرو رفته، کمی ساکت و کمی هم مظلوم شده بود. سها عوض شده بود، اما هنوزم برای من و ستایش همون سها کوچولو بود. با این که من و سها با هم تفاوت سنی نداشتیم، اما همیشه یه جورایی خودم رو ازش بزرگ تر حس کردم و این شاید به طبع شوخ و شیطون اون و آروم بودن من برمی گشت.
بلند شدم و سیب رو از دستش در آوردم و دست آویزونش رو کنار تنش گذاشتم و ملافه نازکی روش کشیدم. تکونی خورد و چند بار دهن باز موندش رو باز و بسته کرد و عاقبت پشتش رو به من کرد و بی خیال خوابید. نفس عمیقی کشیدم و لبخندی به این آرامشش زدم. شاید بهتر بود منم کمی به مغزم استراحت می دادم و از فکر جا به جایی لوازمم در میومدم.
مانتومو روی تنم کشیدم و شال سفید نخیمو روی سرم انداختم و با برداشتن کلید از در زدم بیرون. این روزا حتی با دیدن لابی آبی رنگ جلوی اتاقم دلم می گرفت، اما سعی می کردم به خودم امید بدم که این رفتن برگشتنی هم داره. یه برگشتن مثمر ثمر!
تا بالا اومدن آسانسور دور تا دور لابی رو چشم چرخوندم و با دیدن هر گوشه اش یاد چیزی افتادم. در آسانسور با تیک کوچیکی باز شد و داخل شدم. شاید هیچ کس به اندازه من دلبسته خاله نبود. توی این مدت کم، خیلی باهاش انس گرفته بود. شایدم دلیلش سر کار رفتن ستایش و کلاس رفتن سها و بیکاری روزای اول من بود که وقتم رو بیش تر با خاله پر می کرد. پا درون لابی سنتی و ساده هتل گذاشتم و چشم چرخوندم که خاله رو روی تخت همیشگیشون کنار ناخدا ببینم، اما کسی که کنار خاله بود، ناخدا نبود.
***
کمی خودم رو جمع و جور کردم و دوباره اون خانوم خوش رو و خوش صحبت رو از نظر گذروندم. چادری بود. چادر مشکلی ساده ای سرش کرده بود، اما بر خلاف زنای چادری که دیده بودم، چادرشو با کش پشت سر محکم نکرده بود. حتی اونو تنگ هم نبسته بود. برای همین بود که می تونستم به راحتی روسری آبی نقش سرمه ایش رو که زیر گلو با یه سنجاق مروارید نشون بسته بود و بلوز خوش دوخت فیروزه ای رنگش رو از رو به رو ببینم. هر از گاهی خودش رو با بادبزن خاله بادی می زد و میون مسلسل وار گفتن کلماتش، گاهی هم دستی به چادرش می کشید و اونو دور خودش جمع می کرد.
صورت گردی داشت و اولین چیزی که توی اون گردی توجهم رو جلب کرد، گونه های براقش بود! گونه هایی که زیاد برآمده و چاق نبودن، اما همین برق و شفافیت به خوشرویی صورتش اضافه کرده بود. لبای باریکش سرخابی بود و بزک شده خدایی! گوشه چشمای سیاهش نمی دونم از این لبخند دائمی روی لباش بود که چین خورده بود یا از پیری که اصلا به چهرش نمیومد، اما همین چند تا چین ریز و کوتاه لبخند رو حتی از چشاش هم نبرده بود. ابروهای نازک هلالی شکلش هم به این نشاط مواج توی صورتش دامن می زد. اصلا انگار تک تک اعضای چهره این زن آدم رو به یه دل سیر دید زدن دعوت می کرد و اگه ساعت ها بهش زل می زدی، متوجه نمی شدی. مثل من که یهو با نگاهش غافلگیر شدم و دستپاچه گفتم:
- ممنون، خوبم ... خدا رو شکر.
بادبزن رو جلوی صورتش گرفت و ریز خندید. نگاه متعجب خاله بهم فهموند که سوتی دادم! آخه دختر تو که تو باغ نیستی، چرا الکی جواب می دی. خاله با دهن باز گفت:
- ندا جان، خانوم فرمودن رشته تحصیلیت چیه خاله جان!
سر به زیر شدم و خجالت زده گفتم:
- ببخشید! متوجه نشدم چی گفتین.
بادبزن رو از جلوی صورتش کنار کشید و گفت:
- عیبی نداره گلم. خب، نگفتی، چی خوندی دخترکم؟
کمی صاف شدم و سعی کردم اعتماد به نفسم رو به دست بیارم و گفتم:
- پزشکی.
خاله دستی پشتم کشید و گفت:
- خانوم دکتره بچم! ولی حاج خانوم، از هر انگشتش یه هنر می باره. اگه بدونین چه سازی می زنه این دختر!
خانومی که هنوز باهاش آشنا نشده بودم، بر خلاف انتظارم از تیپ شخصیتیش گفت:
- به به! اتفاقا منم چند باری خواستم برم دنبال موسیقی. این پولاد نمی ذاره. می گه برات سخته!
پولاد؟ چند بار پلک زدم و سعی کردم بهتم رو هم از جهت علاقش به موسیقی، هم از شنیدن اسم پولاد، هضم کنم که خودش گفت:
- وا؟ چیه دختر؟ نکنه توام مث این پولاد ما می گی دیگه از من گذشته؟
و دوباره ریز خندید. لبخند کج و کوله ای زدم و گفتم:
-نه نه ... اصلا ... فقط ...
گویا خاله متوجه حالم شد که گفت:
- خو دختر گلم حق داره. بچم خبر نداره که شما مادر آقا پولادی!
جان؟! مادر پولاد؟! این جا؟! یه لحظه هنگ کردم! اصلا فکر نمی کردم مادر پولاد همچین تیپ شخصیتی داشته باشه. این قدر شاد و سرزنده، با این روحیه شوخ و بذله گو و تا این حد اجتماعی. نمی دونم! هیچ وقت فرصت نشد خانواده پولاد رو تو ذهنم مجسم کنم یا از مهیار دربارشون بپرسم، اما اگر می خواستم یه روزی مادر پولاد رو توی ذهنم ترسیم کنم، مسلما یه زن با عقاید مادر نگین و یا شاید خشک تر و با وقارتر تصور می کردم، نه یه زنی که تا این حد شاد و بی ریا باشه. حداقل به پولاد آروم و سر به زیر نمیومد که مادری تا این حد شلوغ و خوش مشرب داشته باشه!
نمی دونم چقدر قیافم بهت زده شده بود، چون مادر پولاد خندید و گفت:
- ببینم چرا ترسیدی یهو؟ ببینم این پولاد چه دسته گلی به آب داده که شما اینقده ازش ترسیدی؟ شایدم از من ترسیدی؟
و دوباره شیرین خندید. لبخندم باز شد و گفتم:
- اصلا! اتفاقا آقا پولاد اصلا از این اخلاقا ندارن. شاید ... خب ...
واژه ها رو گم کرده بودم. زبونم برای گفتن کلمات نمی چرخید. نگام به ساک کوچیک مشکلی رنگش افتاد که کنار تخت گذاشته بود. بلند شدم و گفتم:
- حتما خیلی خسته این. تشریف بیارین بالا یه کم استراحت کنید.
و با نگاهی به خاله گفتم:
- البته اگه از نظر خاله اشکالی نداشته باشه.
خاله هم قامت من بلند شد و گفت:
- نه گلم، چه اشکالی. ببر حاج خانومو یه آبی به سر و تنش بزنه، بنده خدا از صبح تو این شرجی خیس عرق شده.
حاج خانومم بلند شد و گفت:
- اوه اوه، از شرجی نگو که خدا به دادتون برسه! چه جوری سر می کنین شما تو این هوا؟
خندیدم و گفتم:
- به سختی!
حاج خانوم دستی به بازوم کشید و گفت:
- ولی راضی به زحمت شما نیستم. صبر می کنم این پسر بیاد برم تو اتاق اون.
میون خنده لبی به دندون گزیدم و گفتم:
- نفرمایید این حرفو. اولا که آقا پولاد مشخص نیست کی برگردن، بعدشم باعث خوشحالی ماست که شما تشریف بیارن سوییت ما. بفرمایید بریم، اگه بهتون بد گذشت شب که آقا پولاد برگشتن، برین اتاق ایشون.
خودش رو متفکر نشون داد و گفت:
- باشه. ولی فقط تا شب ها! اگه بهم بد بگذره حسابت با پولاده.
به چهره جدیش نگاه کردم که یهو خندید و گفت:
- نه، مث این که باید حسابی گوش این پسرو بپیچونم. معلوم نیست چی کار کرده که شماها این قدر ازش حساب می برین.
خندم میون غش غش آرومش گم شد. ساکش رو برداشتم و فراموش کردم که اصلا برای چی اومده بودم پایین. از خاله خداحافظی کردیم و به سمت آسانسور هدایتش کردم.
نمی دونم چرا؟ اما در عرض همون چند ثانیه ای که توی اتاقک آسانسور حبس بودیم، شاید بیش تر از بیست دفعه نگاش کردم. نگاهش، چهرش، صورتش یه حس خاصی داشت که آدمو وادار می کرد به دیدنش. جوری که چشم برداشتن ازش سخت بود. به محض این که جای دیگه ای رو نگاه می کردم. باز وسوسه می شدم چشامو به صورتش گره بزنم. صورت گرد و مهتابیش که بی نهایت آروم و خواستنی بود و در عین حال پر از انرژی و شاید از تاثیر اون لبخند جدا نشدنی از لباش بود.
آخرین لبخند رو نثار صورتش کردم و با اجازه ازش، قدم اول رو از آسانسور بیرون گذاشتم و با دست سوییتمون رو نشونه گرفتم و گفتم:
- بفرمایید، اینم کلبه محقر ما.
اما نگاش به تنها جایی که نبود، رد دست من بود. با چشم دور تا دور لابی رو نگاه کرد و هیجان و حیرت نگاش رو توی صداش ریخت و گفت:
- وای! این جا رو چه خوشگل درست کردین عزیزم!
لبخندی زدم و گفتم:
- لطف دارین، اما این جا کار ما نیست. در واقع می شه گفت اصلا متعلق به ما نیست.
چپ چپ اما شوخ نگام کرد و گفت:
- نمی خوای بگی که این جا مال پسراس؟
با خنده سری تکون دادم که مبهوت گفت:
- نــــه!
باز خندیدم و گفتم:
- آره.
چادر افتاده روی شونه هاش رو کمی جمع کرد، اما هم چنان دور و بر رو دید می زد و گفت:
- پس چرا این قدر این جا تمیزه؟!
پقی زدم زیر خنده. واقعا که لحن حرف زدنش بامزه بود. از کل فضای آراسته و دیزاین شیک لابی، فقط تمیزی اون جا چشمش رو گرفته بود. خب حقم داشت. تمیزی چیزی بود که از پسرا بعید بود! با خنده گفتم:
- یه جورایی این قسمت مشترکه. خب ما تا بتونیم توی نظافت کمک می کنیم، یه کمم سر آقایون تو این فصل شلوغه، اینه که کم تر وقت می کنن بیان تو لابی. واسه همینه که تمیز مونده.
آهانی گفت و در حالی که به سمتم می چرخید گفت:
- گفتم از این سه تا آبی گرم نمی شه!
خندیدم و گفتم:
- اختیار دارین.
و به سمت سوییت تعارفش کردم که صداش از پشت سرم گفت:
- تعارف نداریم که. مرد جماعت یعنی شلختگی، یعنی شلوغی و بی نظمی. والا!
باورم نمی شد اینا رو مادر پولادی می گفت که با خط اتوی شلوارش می تونستی خربزه قاچ کنی! پولادی که به نظر من اصلا با بی نظمی بیگانه بود. جالب بود برام!
در سوییت رو باز کردم و ساکش رو دست به دست کردم و به داخل دعوتش کردم، اما قبل از اون با چشم دور اتاق رو کاویدم که آبرومون پیش مادر پولاد نره و همه چیز منظم باشه. مخصوصا حالا که پسرا از ما تمیز تر از کار در اومده بودن! به غیر از بسته های خریدی که روی تخت من چیده شده بود و سهای ولو شده روی کاناپه که دقیقا پشت به در خوابیده بود، همه چیز مرتب بود.
بفرماییدی گفتم و ساک حاج خانوم رو به سرعت کنار جا کفشی گذاشتم و پریدم سراغ سها. چند بار تکونش دادم تا بالاخره لای چشاش رو باز کرده و رو به من که با یه لبخند ژکوند بالای سرش ایستاده بودم و سعی داشتم متوجه حاج خانوم بکنمش، با صدای دورگه و لحن خشنی گفت:
- هـــان؟! چه مرگته ندا؟ مثلا آدم این جا کپیده ها!
از بین دندونام در حالی که به شدت سعی در حفظ لبخندم داشتم گفتم:
- مرض بگیری سها! پاشو مهمون داریم.
و دوباره رو به حاج خانوم که با لبخند نگام می کرد لبخندی زدم و گفتم:
- بفرمایید تو حاج خانوم، دم در بده.
و با زانوم سقلمه ای بار سها کردم که آخی گفت و زیر لب فحشی نثارم کرد و گفت:
- باز کیو ورداشتی آوردی این جا؟
اما بالاخره نیم خیر شد و یه کم سرک کشید که حاج خانومو دید. لبخند گیجی زد و گفت:
- سلام.
و بعد کامل روی مبل نشست، اما مشخص بود هنوزم از حضور این مهمون ناخونده گیج می زنه! مادر پولاد چند قدم جلو اومد و رو به سها گفت:
- به به! سلام دختر گلم، سلام به روی ماهت. ببخش که بیدارت کردم. خوبی عزیزم؟
و به سمت سها خم شد و گونش رو دو بار بوسید، اما سهای خنگ هم چنان گیج و حیرون نگاش می کرد و زیر لب فقط گفت:
- ممنون!
مادر پولاد خودش رو گوشه کاناپه جا کرد و چادر از سرش کشید و گفت:
- تو باید ستایش گلم باشی؟
و سری دور اتاق چرخوند و گفت:
- پس سها جان کو؟
خواستم از اشتباه درش بیارم، واسه همین زود گفتم:
- حاج خانوم ...
اما حرف نگفتمو درید و گفت:
- اوووه! دختر این قدر حاج خانوم حاج خانوم به ناف من نبند، احساس پیری می کنم.
آروم گفتم:
- چشم، ولی ...
سنجاق زیر روسریشو باز کرد و موهای خوشرنگ بلوطیش رو که واقعا به صورت گرد و سفیدش میومد به نمایش گذاشت و گفت:
- فاطمه!
گیج گفتم:
- جان؟!
خندید و گفت:
- اسمم فاطمه است. شما هر جور دوست دارین صدام کنین. اوم ... حالا فاطمه خانوم یا شایدم فاطمه جون! چطوره؟
و خودش ریز خندید. خندیدم و گفتم:
- فکر کنم همون فاطمه خانوم بهتر باشه. نه سها؟
فاطمه خانوم گیج به سها نگاه کرد و بعد خندید و میون خنده با انگشت سها رو نشونه گرفت و گفت:
- تو ... سها؟ ... وای دختر چه سوتی دادم!
و غش غش خندش بلندتر شد. لبخند ما هم با خنده های بی هوا و شاد اون بازتر شد. انگار این زن زمین تا آسمون با پسرش فرق داشت. حتی می تونستم بگم با ما هم که جای بچه هاش حساب می شدیم یه دنیا فرق داشت. خیلی جوون تر از اون چیزی نشون می داد که صاحب پسری به اندازه پولاد باشه! کاملا شوخ و سرزنده و دل خوش، مهربون و گرم و صمیمی. انگاری سال ها بود که ما رو می شناخت و باهامون زندگی کرده بود. سها و ستایش رو می شناخت و صمیمیتش باعث می شد که اصلا احساس غریبی باهاش نداشته باشیم.
سها خیلی زود باهاش صمیمی شد جوری که زن بیچاره فرصت نکرد بره و دوش بگیره. جوری از بازوش آویزون شده بود که انگار قراره در بره. منم تقریبا اون ور مبل فاطمه خانوم رو محاصره کرده بودم و با هر حرف و تعریفش غش غش ما دو تا بلندتر از قبل به هوا می رفت که با چرخش کلید توی قفل بی اختیار سکوت کردیم و به سمت در چرخیدیم.
 
ستایش

خسته و کوفته وارد لابی شدم که صدای خنده ی بلند بچه ها رو شنیدم. بایدم بخندن! دنیا رو آب ببره، این دو تا رو خواب می بره. داشتم از گرما هلاک می شدم. روسریمو تو لابی در آوردم و کلید انداختم تو قفل که صدای خندشون قطع شد. دلم می خواست همون طور که من از صبح حرص خوردم، یه کمم این دو تا شادمان رو حرص بدم! سعی کردم بهشون نگاه نکنم تا خندم نگیره و بتونم راحت غر بزنم.
کفشمو پرت کردم سمت جا کفشی و همون طور که سرم زیر بود، با غرغر گفتم:
- هرهر و کرکرتون تا پایین میاد. خجالتم خوب چیزیه.
صدایی ازشون نیومد. رفتم سمت کمدم. ندا با یه کم شیطنت گفت:
- علیک سلام بانو.
همون طور که پشتم بهشون بود، خشک گفتم:
- سلام.
نمی دونم از چی انقدر خوشحال بودن! وقتی حالتونو گرفتم خوشحالی یادتون می ره. سها با خنده گفت:
- مگه امروز پنجشنبه نیست؟ بچه ها نیومدن؟
خنده ی شیطانی کردم و گفتم:
- نخیر! گفتن ناهارم منتظرشون نباشیم.
مانتومو در آوردم و منتظر سوال بعدیشون بودم. ندا اومد کنارم و دمغ گفت:
- ناهار پنجشنبه که با هم بودیم.
پوزخند زدم و بازم بدون نگاه کردن به صورتش گفتم:
- حالا این هفته رو بی خیال باش.
بعدم با بدجنسی تمام گفتم:
- این هفته در خدمت خانم شمس هستن!
می تونستم صورت متعجب و عصبانی دو تاشونو تصور کنم. داشتم می مردم از خنده، ولی حقشون بود. من از صبح داشتم از دست اون سه تا دیوونه حرص می خوردم، یه کمم شما حرص بخورین. خواستم شلوارمو در بیارم که سها اومد کنارم و دستاشو به کمر زد و گفت:
- خانم شمس دیگه کیه؟
لبخندمو خوردم و گفتم:
- نمی دونم والا، ولی هر کی هست، آدم مهمیه که از صبح آقا ایلیا بزک دوزک می کنه و آقا مهیار حسابی شارژه.
ندا با حرص گفت:
- یعنی چی شارژه؟
شونه ای بالا انداختم و با بدجنسی پوزخندی زدم. زیر چشمی دو تاشونو دیدم که دارن حرص می خورن. زیپ شلوارمو پایین کشیدم.
- پولادم باهاشون بود؟
- اونو که نگو! آقا از صبح با دمش گردو می شکست.
شلوارمو کامل در آوردم.
- وقتی هم می گم قرارتون در چه مورده، لبخند ملیح ...
یه لحظه به گوشام شک کردم. این سوال آخری نه صدای ندا بود، نه سها. سریع برگشتم و از دیدن اون خانوم نطقم کور شد. به تته پته افتادم که ندا و سها به کمکم اومدن. ندا اول شلوارمو گرفت جلوی پام و سهام منو هل داد پشت سرش و با خنده ی مصنوعی گفت:
- وای ببخشید فاطمه جون! یه لحظه یادم رفت شما این جایی.
بعدم به من که مات و مبهوت به خانومه یا همون فاطمه جون زل زده بودم، چشم غره رفت و گفت:
- یه چیزی بپوش آبرو برامون نموند.
خانومه غش غش خندید و موهای خوشحالتشو عقب زد و با خنده گفت:
- سها چرا اذیتش می کنی؟ هممون خانومیم.
بعدم ندا رو کنار زد و اومد رو به روی من ایستاد و لبخند مهربونی زد و چند لحظه خیره نگام کرد و یهو بغلم کرد. شوکه بودم و شوکه تر شدم. هنوز ذهنم قفل بود. منو بیش تر تو بغلش فشار داد و زیر گوشم گفت:
- خیلی خانوم تر از چیزی هستی که شنیده بودم!
منو از خودش جدا کرد. تازه به خودم اومده بودم. یه لبخند خجالت زده زدم و فقط تونستم بگم:
- مرسی.
خانومه یه چشمک زد و با ناز گفت:
- بهش برسی.
چشام گرد شد! سها و ندا زدن زیر خنده و خود فاطمه خانوم بدتر غش کرد از خنده و رفت رو مبل نشست. این زن کی بود؟! کی بود که با این سن و سال، پا به پای سها و ندا می خندید و شیطنت می کرد؟!
سها اشاره ای به شلوارم کرد. سریع شلوارکمو پوشیدم و نشستم رو مبل جلوشون، با خجالت گفتم:
- ببخشید، من متوجه حضورتون نشدم.
بعد رو به ندا گفتم:
- معرفی نمی کنی ندا جان؟
قبل از این که ندا حرفی بزنه، خانومه گفت:
- اول تو ادامه حرفاتو بگو.
رو کرد به سها و گفت:
- چی داشت می گفت؟ آهان! خانوم شمس.
با یادآوری خانوم شمس، ندا و سها اخم کردن و زل زدن به من. فاطمه خانومم با لبخند معنی داری نگاهش بین ما سه تا در گردش بود. لبمو تر کردم و گفتم:
- خب، چیزه ... یه قرار کاری داشتن، با یه خانومی به اسم شمس. گفتن ناهارم نمیان.
سها و ندا یکی در میون و رگباری پرسیدن:
- خوشحال بودن؟
- آره.
- ایلیا چی پوشید؟
- کت و شلوار.
- مهیار چی؟
- همون بلوز و شلوار صبح.
- نگفتن کجا؟
- نه.
- نگفتن کی میان؟
- نه.
- کس دیگه ای هم باهاشون بود؟
- نه.
سها خواست حرفی بزنه که با صدای خنده فاطمه خانوم ساکت شد. دلشو گرفته بود و می خندید. ما سه تا یه نگاه به هم انداختیم و ما هم زدیم زیر خنده. اعجوبه هایی بودیم برای خودمون! فاطمه خانوم ساکت شد و گفت:
- خیلی باحالین به خدا!
ندا ابروشو بالا انداخت و گفت:
- می دونیم.
فاطمه خانوم با ته خنده ای که تو صداش بود گفت:
- خب، حالا که این سه تا پسر دخترای منو حرص دادن ...
به چهره تک تکمون نگاه کرد و با لحن خبیثانه ای گفت:
- ما هم اونا حرص می دیم.
سها و ندا بدجنس همدیگرو نگاه کردن و گفتن:
- ما پایه ایم.
فاطمه خانوم کف دستشو جلو برد و سها و ندا دستشونو گذاشتن رو دستش و هر سه تاشون منتظر به من نگاه کردن. منم دستمو آروم بالا بردم و گفتم:
- قبوله، ولی ...
سها گفت:
- ولی و اما و اگر نداره.
- آخه ...
ندا با حرص دستمو محکم گرفت و گذاشت رو دستش و گفت:
- اه! چقدر دست دست می کنی.
بعدم دستاشونو با لبخند از هم جدا کردن و فاطمه خانوم سریع بلند شد و گفت:
- خب، من یه نقشه خوشمزه دارم.
و رفت سراغ ساک کوچیکی که با خودش آورده بود.
ندا و سها خواستن برن کنارش که دست دو تاشونو گرفتم و گفتم:
- کجا؟ یکیتون بگه این خانوم از خودتون شادمان تر کیه؟
ندا ابروهاشو چند بار بالا و پایین کرد و بدجنس نگام کرد. سهام از اون بدتر با لبخند ساکت ایستاده بود و منو حرص می داد. با هر دو تا آرنجم، طوری که خانومه متوجه نشه کوبیدم به پهلوشون و گفتم:
- حرف می زنین یا نانچیکومو در بیارم.
سها همون طور که پهلوشو ماساژ می داد گفت:
- ندا به این بی ابرو حالی کن یه کم سنگین رنگین باشه.
ندا هم دستش به پهلوش بود، ولی خندید و گفت:
- حس ششمم داره یه چیزایی می گه.
با اخم نگاش کردم و گفتم:
- زهر مار! الان وقت شوخیه؟ می گم این خانومه کیه؟
سها از پشت سر من و ندا آروم گفت:
- معرفی می کنم. مادر رییس بزرگ، می تی کمان، نه نه، پولاد.
تقریبا جیغ زدم:
- مامان پولاد!!!
فاطمه خانوم همون طور که نگاهش به ساکش بود گفت:
- عزیزم آروم ترم بگی می شنوم. در ضمن مادر پولاد چیه؟ همون فاطمه کافیه. باهام راحت باش.
داشتم شاخ در میاوردم! امکان نداشت! این زن با این روحیه بذله گو، شیطون، خوشگل، با این تاپ حلقه ای، این موهای سشوار خورده! نه، امکان نداشت مامان پولاد باشه. ندا زیر گوشم آروم گفت:
- قیافشو! چیه کپ کردی؟ ما هم باورمون نمی شد.
- آخه ... خیلی باحاله!
فاطمه خانوم با یه پلاستیک اومد نزدیکمون و گفت:
- پیداش کردم. بزن بریم سراغ نقشمون.
سها و ندا دستاشونو به هم کوبیدن و با خنده پشت سر فاطمه خانوم راه افتادن به سمت آشپزخونه، ولی من هنوز تو شوک بودم. مادر پولاد تو کیش؟ اصلا نمی تونستم تصور کنم این زن مامانش باشه. اون پیرهنی که پولاد قبل از عید می خواست بخره ... وای من فکر کردم باید پیرزن باشه، ولی این زن که از منم جوون تر و شاداب تره. وای! ندا چی گفت؟ گفت حس ششمش. وای خدایا چه آبروریزی شد! بدون شلوار که منو دید، این همه هم جلوش گیج بازی در آوردم. حالا با خودش چه فکری می کنه؟ وای حرفایی که در مورد پولاد زدم رو بگو! اگه به گوشش برسونه.
داشتم با خودم حرص می خوردم که فاطمه خانوم از تو آشپزخونه گفت:
- ستایش خانوم، شما نمی خوای تو نقشه بهمون کمک کنی؟
سریع خودمو رسوندم به آشپزخونه. سها و ندا هر کدوم با ذوق یه کاری می کردن. فاطمه خانوم یه سینی برنج داد دست من و گفت:
- فدات شم اینو پاک کن. تا شب یه حالی از این پولاد بگیرم که نفهمه از کجا خورده.
نیمچه لبخندی زدم و فکر کردم، باید بهشون بگم که ریحانه لحظه اخر گفته بود "خانوم شمس یه زن پنجاه ساله است" یا نه؟