سها

تمام شب خواب دیدم. خواب که نه، کابوس بود! تمام شب دست شایان روی بازوم بود و من تهوع داشتم. حرفای ایلیا مدام تو سرم تکرار می شد و من فقط به دست اون کثافت فکر می کردم. احساس وحشتناکی داشتم. اگه حرفای ایلیا در مورد شایان درست باشه؟! دلم می خواست خودمو بکشم. بدتر از همه این بود که دلیل بیهشویم رو نمی فهمیدم.
باید یه کاری می کردم. آروم، طوری که ندا بیدار نشه لباس پوشیدم و رفتم بیرون. همین که درو باز کردم، ایلیا که کنار اکواریوم نشسته بود با چشمای نگران ایستاد. قدمی جلو اومد. درو بستم که صدای آرومشو شنیدم.
- سها!
چقدر غمگین بود! حرفای دیشبش خیلی برای من سنگین بود. نه این که از ایلیا بترسم، نه! ایلیا خیلی وقتا بهم ثابت کرده بود نگاهش پاکه، ولی در مورد شایان و حتی شهروز و پسرای دیگه کلاس ...
نفسمو بیرون دادم و به چشمای منتظر و نگران ایلیا نگاه کردم و لبخندی زدم. انگار با لبخندم دوباره جون گرفت. کم کم رنگ چهرش باز شد، ولی هنوز نگران بود. اومد جلوتر و گفت:
- حرف بزنیم؟
یه لحظه از غم صداش دلم گرفت. خندیدم و گفتم:
- تو نباید الان سر کارت باشی؟
با تردید نگام کرد و گفت:
- تو خوبی سها؟
سرمو تکون داد و گفتم:
- اوهوم.
با این حرکتم نفس عمیقی کشید و چند قدم عصبی رفت و برگشت و گفت:
- سها دیشب ...
نذاشتم ادامه بده و گفتم:
- فراموشش کن، چیز مهمی نبود.
- ولی من می خوام توضیح بدم.
- ایلیا نیازی به توضیح نیست.
چند لحظه بهم خیره شد و بعد گفت:
- تو از من ناراحتی! بذار حرف بزنم.
سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم. ناراحت نبودم، دلخور بودم، ولی دلخوریم به خاطر حرفای دیشبش نبود. من ایلیا رو باور داشتم. دلم می خواست حرف بزنم، ولی نمی تونستم. چیزی که ایلیا باید برام توضیح می داد رو نمی تونستم بپرسم. یعنی نمی دونستم چطور بپرسم. ایلیا با احتیاط چونم رو گرفت و سرمو بالا آورد. یه قدم اومد جلو و گفت:
- اون حرفا ... من هیچ وقت ... من اون طوری نیستم سها! به خودت قسم نیستم.
- ستایش ...
نتونستم بگم. می ترسیدم فکرم اشتباه باشه. جا خورده بود! با تعجب بهم نگاه می کرد.
- ستایش چی؟
یه قدم عقب رفتم و گفتم:
- هیچی، ولش کن.
فاصلمون رو با یه قدم کم کرد و خیلی جدی گفت:
- سها! ستایش چی؟
- چرا رفتار ستایش با تو انقدر تغییر کرده؟
نفس راحتی کشیدم و تکیه دادم به دیوار. دلخور بودم از هر دوشون. اونا داشتن یه چیزی رو از من پنهون می کردن. ایلیا اول متعجب شد و بعد از چند لحظه نفس راحتی کشید و بالاخره خندید. دستی به موهای پریشونش کشید. مطمئن بودم حتی یه شونه هم به موهاش نزده بود. عجیب بود از ایلیایی که مرتب بودن موهاش به جونش بسته بود! خندید و دستشو آورد جلو. دستمو گذاشتم تو دستش که حرکت کرد به سمت مبل. منو نشوند روی مبل و خودش جلوم زانو زد. خیره شد بهم و گفت:
- یعنی تو از این ناراحتی که چرا ستایش با من خوب شده؟
چیزی نگفتم. خندید و گفت:
- اگه فقط همین بوده که باید بگم ...
شیطون نگام کرد و خندید و گفت:
- به بچه ها ربطی نداره.
عصبانی شدم! ناراحت شدم! دلم می خواست جیغ بزنم و ایلیا رو بکشم، ولی هیچ عکس العملی نشون ندادم. سعی کردم خونسرد باشم. فقط چند لحظه نگاش کردم و بعد کنارش زدم و بلند شدم. بی تفاوت گفتم:
- باشه، خداحافظ.
همین که خواستم برم، بازومو گرفت و اومد جلوم و گفت:
- سها! ببینمت سها؟! ناراحت شدی؟ بابا به خدا شوخی کردم!
نگاش نمی کردم. می ترسیدم ببینمش و بزنم زیر گریه. نمی دونم چرا انقدر حساس شده بودم. صورتمو با دو تا دستش گرفت و مجبورم کرد نگاش کنم. نمی دونم چی دید که بهت زده گفت:
- سها به خدا شوخی کردم! اصلا غلط کردم! ای بابا تو چت شده؟ ببین منم ایلیا. همون ایلیای خل و چل!
دیگه داشت گریم می گرفت. تار می دیدمش. چند لحظه ساکت شد و بازومو فشار می داد. لب باز کردم که حرفی بزنم، ولی بغضم مانعم شد. نمی دونم از حرفاش بیش تر ناراحت بودم یا از غم تو صداش. هر چی بود داشت خفم می کرد. دستمو بردم به سمت گلوم که عصبانی گفت:
- سها یه قطره اشک بریزی می کشمت! سها به خدا همین الان هم خودمو می کشم هم تو رو!
باید از این حرفش عصبانی می شدم، باید اشکم در میومد، باید داد می زدم سرش، ولی من آروم شدم. دیگه نه بغضی بود نه اشکی. صورتمو با دو تا دستش آورد بالا و چند لحظه با چشمای نگران خیره شد بهم و بعد تند تند گفت:
- ستایش از من ناراحت بود. سر یه موضوعی از دستم عصبانی بود. با هم حرف زدیم و مشکل حل شد.
یعنی فقط همین بود؟ من که می دونستم مشکل ستایش با ایلیا چیه؟ چی به هم گفته بودن که ستایش انقدر خوب شده بود؟ یه قدم عقب رفتم و گفتم:
- باشه.
خواستم برگردم تو سوییت که بازومو گرفت و منو چرخوند به سمت خودش و گفت:
- سها ... ستایش نگرانم من بود! نگران من و تو.
با مکث و یه لبخند گفت:
- نگران ما بود.
منظورشو فهمیدم. با این که رک حرف نزد، ولی یه کم خجالت کشیدم. سرمو انداختم پایین که گفت:
- لعنتی یه حرفی بزن. روزه سکوت گرفتی؟
زیر لب گفتم:
- من گشنمه.
و سرمو آروم بلند کردم. چشماش گرد شد! هم متعجب بود هم می خواست لبخند بزنه. شیطون خندیدم که اومد جلوتر و دستاشو قفل کرد تو دستام. بازم همون حس لعنتی اومد سراغم. داغ شدم و دلم می خواست فرار کنم. نگاهمو دوختم به دکمه پیراهنش. نفس عمیقی کشید و سرشو خم کرد و با لبخند شیطونی گفت:
- چی دوست داری خانوم بلا؟
آروم گفتم:
- تخم مرغ. کره مربا هم می خوام.
مثل خودم آروم، ولی با آرامش بیش تری گفت:
- مربای چی؟
-آلبالو. کره نمی خوام. دوست ندارم! خامه باشه، ولی تخم مرغش با کره باشه.
خندید. نفس عمیقی کشید، چونمو گرفت و مجبورم کرد نگاش کنم. چشاش آرامش عجیبی داشت. نی نی چشاش می رقصید. کف دستشو گذاشت روی گونم و گفت:
- خیلی می خوامت سها!
***
با رفتن ایلیا، یه تاکسی گرفتم و گفتم بره بیمارستان. حالم خوب بود. مگه می تونستم کنار ایلیا باشم و بد باشم؟ مگه می شد از دست ایلیا لقمه خورد و بد بود؟ از امروز دیگه نمی تونستم از خودم و ایلیا فرار کنم و به خودم دروغ بگم. من دلمو باخته بودم! خیلی وقت بود دل داده بودم به ایلیا. هیچ اتفاقی نمی تونست حال خوبمو خراب کنه. حتی اتفاقات دیشب. حتی بیهوش شدنم. ولی باید می فهمیدم چرا. باید مطمئن می شدم حدسم درست بوده یا نه.
از تاکسی پیاده شدم و برای دومین بار وارد اورژانس این بیمارستان شدم. توی قسمت پذیرش یه دختر کم سن و سال نشسته بود. به نظر نمی رسید از آزمایش و این چیزا سر در بیاره. چشم چرخوندم تا شاید دکتری، پرستاری، یا کسی که چیزی حالیش باشه پیدا کنم. یه مرد با روپوش سفید از یه اتاق اومد بیرون که تا خواستم ازش بپرسم، از راه پله ها رفت بالا. تو یه اتاق دیگه هم سرک کشیدم که جز یه تخت چیز دیگه ای توش نبود. تصمیم گرفتم برم از همون دختر کم سن و سال سوالمو بپرسم. قبل از این که به پذیرش برسم، یه دختر با روپوش سفید جلوی پذیرش ایستاد و شروع کرد به حرف زدن. نیم رخش خیلی برام آشنا بود. از تو شیشه پذیرش یه لحظه صورتشو دیدم که چشمام گرد شد! قبل از این که عکس العملی از خودم نشون بدم، دختره برگشت و چشم تو چشم من شد. اونم تعجب کرده بود. همون دختر سبزه رویی بود که دیروز فشارم رو گرفت. همونی بود که وقتی به خاطر معدم با ستایش اومدیم اورژانس، اومد سراغم و همه کارامو کرد. یه کم عجیب بود. شاید این برخوردها اتفاقی بود، ولی بازم عجیب بود.
دختره یه لبخند احمقانه زد و اومد نزدیک من و گفت:
- سلام سها خانوم. چیزی شده؟ از این طرفا؟
دهن بازمو جمع کردم و سعی کردم به خودم مسلط باشم.
- چیزی که نه ... فقط ...
تو حرفم پرید و گفت:
- نکنه هنوز حالت بده؟ حالت تهوع داری؟ سردرد؟ سرگیجه؟
- آره ... آره، هنوز یه کم حالم بده.
دختره دست گذاشت رو پیشونیم و گفت:
- تب که نداری. خدا رو شکر تو حالت از بقیه بهتره.
با تعجب گفتم:
- بقیه؟!
خندید و گفت:
- آره. چند نفر دیگه هم مثل تو حالشون بد شده بود. انگار مسمومیت بوده. دیروز قبل از این که بیهوش بشی، چی خورده بودی؟
چند لحظه با تعجب نگاش کردم. یعنی حدسم اشتباه بود؟ یعنی من با اتر بیهوش نشده بودم؟ سوالی که تو ذهنم جولون می داد رو به زبون آوردم.
- پس چرا این همه وقت بیهوش بودم؟! مسمومیت که بیهوشی نداره!
انگار دستپاچه شد. من و من کرد و گفت:
- فکر می کنم به خاطر ضعف بدنی تو باشه. به نظر میاد کم خونی داشته باشی ... یا چیز دیگه ای ... اصلا یادم رفت دیروز بهت بگم یه آزمایش بده. بیا بریم همین الان برات یه آزمایش بنویسم.
نمی تونستم حرفشو باور کنم. یه چیزی این وسط می لنگید. ازم خواست دنبالش برم که گفتم:
- بذارین فردا میام برای آزمایش. امروز حالم زیاد خوب نیست، در ضمن صبحانه هم خوردم. مگه نباید ناشتا باشم؟
- خب آره، ولی فردا حتما بیا.
ازش خداحافظی کردم و رفتم بیرون. به جای این که جواب سوالمو بگیرم و آروم بشم، بیش تر کلافه شدم. واقعا نمی دونستم باید چی کار کنم. حس ششمم می گفت یه چیزی این وسط درست نیست. ولی چی؟
 
ندا

با صدای در از خواب پریدم. اول گیج به اطراف نگاه می کردم ببینم چی شده و کجام، با دیدن تخت خالی سها فهمیدم سها بوده که رفته بیرون. دوباره خوابیدم که لرزش گوشیم از زیر بالش چشمامو باز کردم. یه اس ام اس داشتم و یه تماس بی پاسخ. پیام رو با لبخند باز کردم. می دونستم کیه. مدت ها بود هر روز صبح با اس ام اسش صبحمو بهاری می کرد.

مدت هاست چهره ات را
عاشقانه در ذهنم نقاشی می کنم
کارم را خوب بلدم
هیـــــــــــــس! بین خودمان باشد
بد جور سرِ کشیدن چشمانت گیر کرده ام


لبخند روی لبم شیرین تر شد و چشم بستم و غرق شدم تو حس شیرینی که با این جملات بهم داده بود. مهیار عاشقی رو خوب بلد بود. بلد بود تو بدترین شرایط لبریزم کنه از عشق. لبریزم کنه از دوست داشتن و محبتش. بلد بود و به منم یاد داده بود که بگذرم و فراموش کنم و به یاد بیارم که منم می تونم عاشقی کنم و تو لذت این حس جدید حل بشم. سیرابم کرده بود تو این مدت و منِ تشنه ی محبت، لبیک می گفتم و گم می شدم تو این همه حس قشنگ.
گوشی رو جلوی صورتم گرفتم و با همون لبخند، تماس بی پاسخم رو باز کردم. کلمه "بابایی" نقش بسته روی گوشی، دلتنگیم رو مثل یه پتک کوبید تو سرم. از آخرین باری که بهش گفته بودم برمی گردم، دیگه گوشیمو خاموش نکردم و بابا هم مرتب بهم زنگ می زد و از دلتنگیش می گفت. می گفت دیگه طاقت دوری از دختر چشم سیاهشو نداره. می گفت دلش پر می زنه برای یه لحظه دیدنم. می گفت خودش منو می بره پیش مامان.
و من چه خودخواهانه منتظرش گذاشته بودم و این جا، بین یه عالمه حس خوب، کنار مهیاری که هر روز از حس جدیدش، از حس جدیدم، برام می گفت، زندگی می کردم. دلم خون شد برای مردی که یه عمر در خفا عشق پدریشو به پام ریخت و من ندیدم. نفهمیدم کی اشکم ریخت و دلم ریش شد برای پدری که دلتنگ دختر بی معرفتی مثل من بود. بغض کردم و اشک ریختم و نفهمیدم کی دستم چرخید روی اسم رابین هود.
مهیار، از همه جا، بی خبر شاد و شنگول جواب تلفنم رو داد.
- سلام پرنسس من!
با همون بغض فقط اسمشو صدا زدم که صدای نگرانش پیچید تو گوشی.
- ندا ... حالت خوبه ندا؟ چیزی شده؟
- چیزی نشده، نگران نباش.
- پس چرا صدات این جوریه؟ گریه کردی؟
ساکت شدم. نمی دونستم اصلا باید چی بگم؟ مهیار مهربون گفت:
- نــــدا؟! نمی خوای حرف بزنی؟ بابا، جون به لب شدم.
- مهیار، دلم برای بابام تنگ شده!
سکوت کرد و دقیقه ای بعد با محبتی مضاعف گفت:
- بس که دل این این خانوم طلا نازکه دیگه. خب زنگ بزن باهاش حرف بزن.
- نمی شه. دلم می خواد ببینمش، دلم می خواد برم پیشش.
مهیار ساکت بود. نفس عمیقی کشید و گفت:
- نداجان، پولاد امروز به هم ریخته. من نمی تونم زیاد باهات حرف بزنم. ظهر میام پیشت با هم حرف بزنیم. باشه؟
دلم می خواست جیغ بزنم و بگم گور بابای پولاد! من دلم گرفته و می خوام همین الان باهات حرف بزنم، ولی نگفتم. نگفتم چون حق این کارو نداشتم. خداحافظی کرد و ازم خواست تا اومدنش به هیچی به جز خودش فکر نکنم. لبخندی زدم و بهش گفت:
-خیلی پررویی!
***
مهیار نبود. ستایش نبود. حتی سها هم نبود. امروزم که کلاس نداشت. داشتم تنهایی دق می کردم. مثل همه ی وقتایی که تو خونه بودم و هیچ کس نبود که باهاش حرف بزنم. هیچ کس نبود که بگه چته ندا؟ چه مرگته که مثل مرغ پر کنده ای؟ هیچ کس نبود که بگه دردت چیه؟ چشمم خورد به همدم تنهاییم. به سازی که اون فقط می دونست تو دلم چی می گذره. اون بود که هر لحظه بود و هر لحظه که می خواستم باهاش درد و دل می کردم.
آرشه رو که برداشتم. همه خاطرات خونه بابا اومد جلوی چشمام. همه تنهاییام، همه اشکام، همه زجری که از سروش کشیدم. چه سحری داشت این ساز که شده بود زبون دردای من! که می نالید به جای من! که به جای من شکایت می کرد از زمین و زمان!
مثل یه مادر که از بچش نگهداری می کنه تمیزش کردم. با پارچه مخصوصش زیر گريف، سيم گير، زير-چانه و خركش رو تمیز کردم و باهاش حرف زدم. روغن جلا زدم بهش و جلا دادم دل خودم رو.
آرشه رو تمیز کردم و نشستم لبه ی پنجره و شروع کردم. نتای موسیقی رو زیرو رو کردم و فکر کردم. فکر کردم به اونی که حتی یادشم آرومم می کرد. چقدر فرق بود بین این مرد و سروش. یاد و فکر سروش همیشه برای من دلهره داشت و ترس، ولی یاد مهیار همیشه آرامش داره و لبخند. دلم گرم می شه وقتی اسمش زمزمه می شه تو وجودم و دلم قرص می شه از آینده ای که در موردش برام حرف می زنه. آینده ای که می گه باید کنار من داشته باشه و روی بایدش تاکید می کنه و این شیرین ترین باید زندگی منه.
می زنم به یاد مهیاری که با صبرش، با مهرش، با محبتش منو دلبسته کرد. منِ متنفر از عشق رو با عشق آشتی داد و دوست داشتن رو یادم داد. دوست داشتنی که با هیچ کس، حتی با سروش هم تجربش نکردم.
من خیلی وقته عشق واقعی رو پیدا کردم و عاشقانه مهیار رو دوست دارم و اینو مدیون خودشم. مهیار بهم یاد داد که عاشقی فقط و فقط روزای خوش نیست. دلتنگی داره، درد داره، اشک و گریه داره و میون این همه حس تلخه که لذت و شیرینی عشق رو پیدا می کنی. بهم فهموند که مرد رویایی، زن رویایی فقط و فقط به درد همون رویاها می خوره. اگه می خواستم لذت ببرم، اگه می خواستم کاملش کنم و کاملم کنه، باید عیب و ایرادش رو با چشم دل، عیب و ایرادم رو با چشم دل می دید و می خواست و با جون دل قبولم می کرد. قبولش می کردم. من کنار اون یاد گرفتم که دنبال آرمان ها و آرزوهام نباشم. کنارش یاد گرفتم که میون اون همه حسن، ایرادهاش رو نبینم و فقط به خوبی ها فکر کنم. چیزی که زمونه یادم داده بود و بدبینم کرده بود به همه چیز و همه کس، با دستای عاشق مهیار خرد و نابود شد و آروم آروم از دلم پاک شد.
توی عشق بازی با صدای سازم و مهیار گم شده بودم و نفهمیدم کسی پشت این در داره با نوای ساز من مست می شه. آرشه رو که کنار گذاشتم، با صدای در به خودم اومدم. نمی دونستم کی می تونه باشه. سها و ستایش کلید داشتن.
درو که باز کردم، مهیار با لبخند همیشگیش جلوم قد علم کرد. دست به سینه زل زد به صورتم و به عادت همیشه، زیر و رو کرد همه احساسم رو از نگاهم. به تقلید از خودش دست به سینه شدم و زل زدم تو نگاه مهربون و جدیش. یه قدم اومد جلو، مچمو گرفت و منو برد بیرون. چقدر دوست داشتم این مراعات کردناشو. دوباره چشمش روی همه اعضای صورتم چرخید و این بار نگاهش نگران شد. با صدای خسته ای گفت:
- دخترا عزیز دل بابان. دلم ضعف می ره واسه داشتن یه دختر. یه دختر چشم سیاه شبیه ...
شرم، نگاهم رو از صورتش گرفت. صداش نزدیک تر به گوشم و آهسته گفت:
- مامانش!
آروم ولی از ته دل خندیدم و گفتم:
- ولی من یه پسر می خوام ...
آروم نگاهمو سر دادم به نگاهش که بد جور آتیش به قلبم می زد و لرزون گفتم:
- یه پسر که مثل باباش ... رابین هود باشه.
لبخندش سرشار از غرور بود. جدیت و مهربونی و با هم داشت. بی خود نبود که با نگاهش این طور ازم دلبری می کرد و من دوست داشتم ساعت ها، فقط محو غرور چشماش بشم که لبریز از داشتن من بود. دوباره دست به سینه شد و این بار لحنش طلبکار شد و گفت:
- من این چیزا سرم نمی شه! من دختر می خوام.
خندیدم. اونم خندید. آروم شده بودم. دیگه چی می خواستم از دنیا؟ دنیای من الان این جا بود. کنار من و من اسیر نگاهش بودم. یه اسارت شیرین.
چونمو گرفت و صورتمو بالا آورد. با دقت به چشمام نگاه کرد. انگار می خواست نفوذ کنه به دلم. دنبال چی بود؟ جدی شد و پرسید:
- برای کی برات بلیط بگیرم؟
جا خوردم! مات شدم! یه قدم عقب رفتم. این پا و اون پا کردم که دستمو گرفت و مجبورم کرد نگاهش کنم.
- مگه نگفتی دلت تنگ شده؟ مگه نگفتی می خوای باباتو ببینی؟
- خب ... آره، ولی ...
لبخند زد و گفت:
- ولی ... منم دلم برات تنگ می شه.
سرخ شدم و سرمو انداختم پایین. با صدای آرومی گفت:
- ندا برای منم سخته که ازت دور بشم. بعد از پنج شش ماه کنار هم بودن، بعد از این همه اتفاق خوب و بد، سخته برام که نباشی، ولی ...
ساکت شد. نگاش کردم که دیدم چشماشو بسته و اخم کرده. چشماشو باز کرد و خندید و جسورانه گفت:
- برای همیشه کنار هم بودن این جدایی لازمه. باید این سفر رو تموم کنی که بتونم برای همیشه داشته باشمت.
از تصور همیشه داشتن مهیار غرق لذت شدم. تو دلم قند آب می کردن. لبخندم کش اومده بود و نمی تونستم به هیچ وجه پاکش کنم. مهیارم بهتر از من نبود. اونم انگار مثل من تو آینده سیر می کرد که با لبخند و لذت میخ چشمام شده بود. دستشو فشار دادم و گفتم:
- اما تو؟
چشماشو یه بار بست و باز کرد و گفت:
- قول می دم در اولین فرصت بیام تهران. تو همون اولین فرصت با مامانم اینا حرف بزنم.
شیطون خندید و گفت:
- و سعی می کنم تو همون اولین فرصت بیام خونتون و تو رو بدزدم.
از ته دل خندیدم و با مشت کوبوندم تو بازوش. اونم خندید و غرق شد میون خنده های من و گفت:
- آخ که دلم واسه همین خنده هات لک زده بود!
شیطون گفتم:
- داری لوسم می کنیا!
لبشو به دندون گرفت. چشم ازم گرفت و گفت:
- از دست تو!
داشت مراعات می کرد و می فهمیدم که نباید زیادی پاپیچ احساساتش می شدم. نگام کرد و خواست حرفی بزنه که در آسانسور باز شد و سها اومد بیرون. مهیار به سمت آسانسور چرخید و گفت:
- به به! علیک سلام سها خانوم.
سها به زور خندید و زیر لب سلامی کرد و رفت تو سوییت. هر دو با تعجب بهش نگاه کردیم که با حرص گفتم:
- همش تقصیر ایلیاست! از دیشب تا حالا این بیچاره همین طوریه.
مهیار با اخم گفت:
- نه بابا، ایلیا صبح خیلی شارژ بود. انگار صبح با هم حرف زده بودن و از دلش در آورده.
شونه بالا انداختم و گفتم:
- چی بگم والا؟! من برم ببینم این چشه، توام برو به کارت برس. راستی مگه نگفتی نمی تونی بیای؟!
همون طور که کیفشو بر می داشت، شیطون گفت:
- کی گفته من این جام؟ عزیزم من الان سر پروژم، اصلا وقت سر خاروندنم ندارم!
زدم زیر خنده که رفت به طرف آسانسور و از همون جا گفت:
- پولاد بفهمه تیکه بزرگم گوشمه! راستی، نگفتی بلیط بگیرم یا نه؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- صبر کن. باید اول کلاسامو جمع و جور کنم. هنوز چند جلسه از این شاگرد آخری مونده.
مثل همیشه از شنیدن اسم کلاسم اخم کرد و گفت:
- باشه، پس زودتر تکلیفشو مشخص کن. من برم دیگه، می بینمت.
- باشه، مراقب خودتم باش.
لبخند به لب رفت.
رفتم تو سوییت و دیدم سها روی مبل دراز کشیده. رفتم جلوش نشستم و گفتم:
- سها جان خوبی؟
دستشو از روی چشمش برداشت و گفت:
- آره، چیزی نیست.
نگاه مشکوک منو که دید گفت:
- یه کم معدم به هم ریخته بود که رفتم بیمارستان. فکر کنم مثل اون دفعه شده باشم. ولی دکتر گفت چیز مهمی نیست.
نگران شدم و گفتم:
- چرا منو بیدار نکردی؟! باهات میومدم.
چشماشو بست و گفت:
- گفتم که چیزی نیست. الان خوبم.
خندیدم و گفتم:
- شایدم می خواستی با آق ایلیا خلوت کنی که منو بیدار نکردی؟!
با صدای خفه ای خندید و گفت:
- هر چی باشه به خلوت تو و مهیار که نمی رسه!
 
ستایش

ندا غرغر کنان درو بست و اومد تو سوییت و گفت:
- هر چی دلش می خواد بار آدم می کنه، بعد انتظار داره ناراحتم نشیم!
سها موبایل به دست، با تعجب به من نگاه کرد که شونه بالا انداختم. نمی فهمیدیم منظور ندا چیه و با کیه؟ مانتوشو در آورد و با حرص گفت:
- بچه پررو! می خواد جبرانم بکنه! آره امشبم بیایم که چهار تا تیکه دیگه بارمون کنی؟
پوشه ی صورت وضعیت ماهانه رو گذاشتم کنار و گفتم:
- چته ندا؟ با کی هستی؟
کلافه موهاشو یه بار باز کرد و دوباره بست و گفت:
- با آقا ایلیام. به مهیار گفته امشب برنامه بریزه با هم بریم بیرون.
دهنشو کج کرد و گفت:
- مثلا می خواد از دل ما در بیاره.
خندیدم. نگام افتاد به سها که یه لبخند محو رو لبش بود و به یه نقطه خیره شده بود. انتظار داشتم جواب ندا رو بده، ولی خیلی تو خودش بود. از عصر که از شرکت برگشتم، روی هم رفته چهار تا کلمه بیش تر حرف نزد. حالش خوب بود، ولی تو فکر بود. ندا هم انگار حال سها رو فهمید که منتظر به سها چشم دوخته بود، ولی سها تو حال خودش نبود. ندا بالشش رو برداشت و با یه چشمک به من، پرت کرد طرف سها. سها جا خورد و با چشم گرد شده به ما نگاه می کرد که ندا با خنده و بشکن خوند:
- عاشقی بد دردیه، سها گرفتارش شده!
سها بالش رو پرت کرد طرف ندا و زیر لب "گمشو" یی گفت و رفت تو آشپزخونه. ندا هم با خنده برای من ابرو می انداخت بالا. امان از دست ندا با این حس ششمش. از بس گفت حس ششم من قویه، منم کم کم باورم شد. باورم شد که شاید یه چیزی باشه. که شاید حرفای دیشبش کنار دریا ربطی به حس ششم ندا داشته باشه.
هر چی دنبال خودکارم می گشتم پیداش نمی کردم. همه پوشه ها رو زیر و رو کردم، ولی نبود. کلافه بودم و کلافه تر شدم. سها با یه سیب گنده اومد بالا سرم و گفت:
- چته؟ دنبال چی می گردی؟
- خودکارمو پیدا نمی کنم.
ندا بلند زد زیر خنده و گفت:
- پشت گوشته دیوونه!
از حواس پرتی خودم حرصم گرفت. خودکارو برداشتم و همین که خواستم پوشه رو باز کنم، ندا بازم با همون لحن شیطون خوند:
- عاشقی بد دردیه، ستایش گرفتارش شده!
چشم غره جانانه ای بهش رفتم که ندا ساکت شد و لبخندشو جمع کرد و خودشو مشغول دیدن تلویزیون نشون داد. شنیدم که زیر لب گفت" بداخلاق"
دلم می خواست منم هم پای شیطنت ها و خنده هاش بخندم، ولی خندم نمیومد. انقدر ذهنم مشغول بود که دلم می خواست بشینم یه جای ساکت و فقط فکر کنم. دلم می خواست بین حرفای دیشبش و رفتار امروزش یه رابطه ای بذارم، ولی نمی شد.
نه به حرفای دیشبش، نه به این که صبح زودتر از من رفت شرکت و من مجبور شدم با مهیار و ایلیا برم. صبح دلم گرفت، ولی گفتم حتما کار داشته. بازم با همون فکرایی که تا خود صبح کردم، پا به شرکت گذاشتم. با همون لبخندی که تا خود صبح روی لبم بود و کنار نمی رفت. با هزار فکر قشنگ و دخترونه رفتم تو اتاقم که صدای تقریبا عصبانیش خط کشید روی همه فکرام.
"ستایش چند بار بهت گفتم تو جمع و تفریق اعداد دقت کن. تو هم شدی ایلیا؟!"
هنوز از شوک عصبانیتش در نیومده بودم که یه پوشه رو کوبوند رو میزم و گفت:
"غلطاشو علامت زدم. دقت کن!"
و منو مات و مبهوت جا گذاشته بود. منی که تا خود صبح لبخندشو حک کرده بودم تو تک تک سلول های خاکستریم. منی که تا خود صبح مست بودم از حرفاش و تعریفاش. به همین راحتی! با یه اخم مستی رو از سرم پروند. شاید اگه ریحانه برام قهوه و کیک نمیاورد و ایلیای شرمنده نمیومد تو اتاقم و نیم ساعت در مورد سها و حرفایی که صبح بهش زده بود، حرف نمی زد، فکر می کردم خوابم و اینم یه کابوس زشته، ولی خواب نبودم. کابوس نبود و من تو بیداری تا پایان ساعت کاری کابوس دیدم. کابوس صورت اخموی پولاد که به زمین و زمان گیر می داد. به ریحانه به خاطر تایپ یه کلمه اشتباه. به مهیار به خاطر نرفتن سر پروژه و بی حواس بودن. به ایلیا به خاطر ... به خاطر همه چیز. نمی دونم چش بود. نمی خواستم بفهمم چشه. می ترسیدم بفهمم و بشکنم. می ترسیدم بفهمم و خراب بشه دنیایی که دیشب با حرفای پولاد ساخته بودم. سعی کرده بودم در اتاقمو ببندم و هلاک بشم از گرما، ولی پولاد رو با اخم نبینم. که پولاد نبینه بغض کردم. که مهیار با یه نگاه دقیق نفهمه دلم طوفانیه.
اون برگه رو سپردم به مهیار تا بازم اشتباه نکنم و پولاد با اخم نیاد بالای سرم. خواستم زودتر خودم برگردم هتل که نخوام با پولاد برگردم و باهاش رو به رو بشم.
- حالا کی باید بریم؟
با سوال سها و جواب حرصی ندا به خودم اومدم.
- ساعت هفت و نیم.
سها لبخند دندون نمایی زد و گفت:
- شامم می دن؟
ندا نتونست جلوی خندشو بگیره و گفت:
- نده هم می گیریم. دیشبو که زهر مارمون کرد، امشب باید جبران کنه بچه پررو.
شب، دریا، شام، یعنی رو به رو شدن باهاش. شاید اگه موقع برگشت توی پله های ساختمون شرکت زنگ نزده بود به گوشیم و نگفته بود صبر کنم تا با هم بریم، گشت و گذار امشب رو به هم می زدم. شاید اگه تو راه بازم اخم داشت، دیگه جواب سلامشم نمی دادم. شاید اگه قبل از پیاده شدن از ماشینش بهم نمی گفت:
"بحثای شرکت مال تو شرکته و پشت در همون شرکت بذارم و بیام بیرون"
هنوزم اون بغض لعنتی بود و الان نمی تونستم همین یه لبخند نصفه نیمه رو هم بزنم.
با این که پولاد بعد از این که پاشو گذاشت تو هتل شد همون پولاد همیشگی، ولی من هنوز دلم گرفته بود. هنوز دلم می خواست یه جای ساکت بشینم و فکر کنم. فکر کنم و تجزیه و تحلیل کنم، انتگرال و مشتق بگیرم، آمار بگیرم و احتمال بدم. احتمال این که حس ششم ندا چقدر می تونه قوی باشه، ولی امان از دو تا خواهر شیطون. دو تا خواهری که با بودنشون غم و بغض و آه ناله جایی نداشت. سها خودکار و پوشمو برداشت و ندا با یه بند اومد نشست رو زانوم و گفت:
- بذار امشب یه سر و سامونی به خودمون بدیم تا اگه احیانا خواستن از فتوشاپم استفاده کنن، یه هلو بسازن نه لولو.
سها هینی کشید و منم عصبانی دستشو پس زدم و گفتم:
- غلط می کنن هلو بسازن. چنان بزنمشون که با جارو خاک انداز جمعشون کنن.
ندا اول با بهت نگام کرد و بعد زد زیر خنده و گفت:
- وای یادم نبود، خب هلو نه شفتالو.
با خنده بند رو پیچید دور دستش و افتاد به جون صورتم.
***
لباسامو پوشیدم و تا ندا و سها آماده بشن، مشغول تموم کردن صورت وضعیتی شدم که امروز نتونسته بودم تو شرکت کاملش کنم و یواشکی آورده بودمش هتل. ندا و سها هنوز مشغول انتخاب لباس بودن. هر مانتویی که ندا بر می داشت، سها بهش ایراد می گرفت و بالعکس.
زیر چشمی حواسم به هر دوشون بود. سها یه مانتو آجری رنگ یقه شل پوشید، یه شال سفیدم انداخت سرش، ولی نمی دونم چرا با اخم شال رو پرت کرد و دوباره یه شال بلند تر پوشید. برخلاف همیشه شال رو پیچید دور سرش و سعی می کرد بلندی شال رو برسونه به زیر یقش. آخرم موفق نشد و مجبور شد مانتوشو با یه مانتو ساده جلو بسته عوض کنه.
بی خیال صورت وضعیت شدم و دقیق شدم تو رفتار ندا که با وسواس دو تا مانتو رو عوض کرده بود. سومین مانتویی که پوشید یه لبخند زد، ولی یهو آه کشید و زیر لب گفت:
- اینم که آستینش کوتاهه.
با این حرفش یه لامپ بالای سرم روشن شد و یه کلمه جلوم چشمک زد،فتوشاپ!
مطمئن شدم که حرفای ایلیا باعث شده بود انقدر به لباس پوشیدنشون حساس بشن. حتی ندا وقتی مهیار صداش زد، برخلاف همیشه مانتو و شال پوشید و رفت بیرون. لبخندمو به زور جمع کردم و گفتم:
- شما دو تا کمک نمی خواین؟
سها یه رژ کمرنگ زد و گفت:
- نوچ.
ولی ندا کلافه مانتوشو در آورد و گفت:
- همش آستینش کوتاهه. اون دو تایی هم که بلنده، یکیش کثیفه یکیشم یقش بازه.
سعی کردم لحنم بی خیال باشه. نمی خواستم بفهمن که من فهمیدم چرا انقدر حساس شدن.
- خب کوتاه باشه. تو که همیشه می پوشیدیشون.
ندا سرشو از کمد بیرون آورد و دستپاچه گفت:
- خب ... آخه ... دستم تو آفتاب می سوزه. ضد آفتابم تموم شده.
داشتم می مردم از خنده، ولی به روش نیاوردم. آخه ساعت هشت شب آفتاب کجا بود؟!
با نگاه به ساعت بلند شدم و یه شال صورتی برداشتم و پوشیدم. خواستم کلیپس کوچیکمو از تو کیفم بردارم و بزنم جلوی موهام که تو کیفم ساق دستی که پولاد خریده بود رو دیدم. یه فکر شیطانی زد به سرم. ساق رو برداشتم و رفتم سمت ندا که بین لباساش گم شده بود. از پشت لباسشو گرفتم و از کمد کشیدمش بیرون و ساق زرشکی رو جلوی چشماش گرفتم و گفتم:
- همون مانتو رو بپوش، اینم دستت کن. شالتم هم رنگ ساقت بپوش.
با دهن باز خیره شد به ساق که بی توجه به بهتش ساق رو گذاشتم کف دستش و با لبخند رفتم دنبال کارای خودم. تصمیم این که ساق رو بپوشه و یا نه، با خودش بود.
***
مهیار در زد و بلند گفت:
- سه تفنگدار آماده ان؟
با لبخند کفشمو پوشیدم. ندا همون طور که شالشو تو آینه مرتب می کرد، یه لبخند قشنگ زد و آروم گفت:
- الان میایم دیوونه.
من و سها پقی زدیم زیر خنده. سها محکم زد پشت گردن ندا که ندا با سر رفت تو آینه. سها ادای ندا رو در آورد و گفت:
- عاشقی بد دردیه، ندا گرفتارش شده!
ندا همون طور که پیشونیشو می مالید، زیر لب زهر ماری گفت و با لبخند رفت درو باز کرد. هر سه شون خوشتیپ و آقا ایستاده بودن جلوی در. جالب این جا بود که ایلیا سر به زیر بود. ندا و مهیار رفتن سمت آسانسور، من و سها هم سریع سلام کردیم و بدون این که به پولاد و ایلیا نگاه کنیم پشت سرشون رفتیم.
من که تکلیفم مشخص بود، از صبح دلم نمی خواست نگام بیفته تو نگاه پولاد، ولی نمی دونم چرا احساس می کردم سها هم مثل من داره از ایلیا فرار می کنه! ایلیا که می گفت امروز صبح از دلش در آورده. می گفت صبحانه رو با هم خوردن و کلی هم خوش گذشته. پسره پررو زل زده بود تو چشام و گفته بود یه صبح خاطره انگیز بوده!
آسانسور که اومد، من و سها و ندا و مهیار با آسانسور رفتیم و پولاد و ایلیا که جاشون نبود، از پله ها اومدن. ندا مرتب شیطنت می کرد و حسابی شارژ بود و مهیارم مهربون نگاش می کرد.
پسرا خواستن پیاده بریم. رفتیم به طرف ساحل و از کنار دریا قدم زنون رفتیم. سها هم با من بود و از کنارم جم نمی خورد. پولاد و ایلیا هم پشت سرمون با فاصله چند قدمی آروم و سر به زیر میومدن. هر شش تامون ساکت بودیم. نمی دونم چرا حس کردم مهیار چیزی دم گوش ندا گفت و ندام با سر تایید کرد. دو قدم از ما فاصله گرفتن و بالطبع من و سهام کمی قدمامونو شل کردیم که از جمع دو نفره اون دو تا فاصله بگیریم. ندا و مهیار حالا جلوی ما در حال قدم زدن بودن. مهیار آروم حرف می زد و ندا فقط گوش می کرد و گاهی سر تکون می داد.
کمی که جلوتر رفتیم، ایلیا اومد کنار سها و پولادم اومد کنار من. با لبخند سرمو بلند کردم که دیدم چند تا پسر از رو به رو میان. با دیدن اخم ایلیا و پولاد فهمیدم چرا اومدن کنار ما. یه حس قشنگ داشتم. یه حس آرامش، امنیت. یه حسی که همیشه با بابا داشتم و الان داشتم با مردی احساسش می کردم که تازگیا همه ی فکر و ذهن منو درگیر کرده بود. درگیر مردی شده بودم که مثل یه کتاب بود و من هر روز یه چیز جدید ازش می خوندم و یاد می گرفتم. کتابی که احساس می کردم این روزا بیشتر دوست دارم بخونمش و احساس می کردم دوست دارم هر لحظه کنارش باشم.
پولاد قدماشو آروم کرده بود و منم بی اختیار هم قدم باهاش شدم و این باعث شد ایلیا و سها از ما جدا بشن. سنگینی نگاهشو که روی خودم احساس کردم، سرمو بالا بردم و نگاهش کردم. با چشم به سها و ایلیا اشاره کرد و با لبخند گفت:
- بذار یه کم تنها باشن.
نگاهمو دادم به جلوی پام و زیر لب گفتم:
- تنها باشن. به من چه؟!
سرشو کج کرد و گفت:
- چیزی گفتی؟
- نه.
دلم می خواست حرف بزنه، ولی ساکت تر از همیشه بود. شاید الان تونسته بودم اون سکوتی رو که می خواستم پیدا کنم، ولی نه کنار پولاد. دوست نداشتم کنار پولاد ساکت باشم و انگار اون امشب خیال حرف زدن نداشت.
نگاهم افتاد به مهیار و ندا که حالا دست همو گرفته بودن و سرخوش می خندیدن.
از شادیشون خوشحال بودم. ندا لایق این خوشحالی بود. مهیار بهترین گزینه برای ندا بود. سها و ایلیا رو دیدم که با فاصله از هم راه می رفتن. هر چند وقت یه بار ایلیا حرفی می زد و سها هم جوابشو می داد. این دو تا هم معلوم نبود چشونه! یه روز مثل سگ و گربن، یه روز برای هم کادو می خرن، یه روزم میان می گن عاشقن، فرداشم که باز می رن تو هپروت! البته ایلیا هنوزم تو همون حس عاشقی مونده بود، ولی نمی دونم سها چش بود؟! احساس می کردم همون طور که ایلیا می گفت یه کم خجالت می کشید. کی فکرشو می کرد خواهر شیطون و شر من که زمین و زمان از دستش آرامش نداشت، این طور سر به زیر کنار ایلیا قدم بزنه.
ناخوداگاه آهی کشیدم که بازم سنگینی نگاه پولاد افتاد روم. چند لحظه بعد گفت:
- خوبی؟
از سوال کلیشه ایش خندم گرفت.
- آره خوبم.
- چرا انقدر ساکتی؟
من ساکت بودم یا اون؟
- چی بگم؟
پوفی کشید و چیزی نگفت. کمی که جلوتر رفتیم، ندا و مهیار رفتن روی یه صندلی نشستن و به ما هم اشاره کردن بریم بشینیم. هنوز بهشون نرسیده بودیم که پولاد آروم، ولی شیطون گفت:
- ساق دستِ بالاخره به یه دردی خورد.
با لبخند بهش نگاه کردم و چیزی نگفتم. گاهی وقتا بد جور روی همه چیز دقیق می شد. اصلا انگار هیچ چیز از زیر نگاه موشکاف این پسر دور نمی موند. جواب لبخندمو با یه چشمک داد و رفت سمت بچه ها. احساس کردم با چشمکش یه حس خوب مثل نسیم پیچید زیر پوستم. احساس کردم دل نا آرومم، آروم گرفت. احساس کردم دیگه ازش ناراحت نیستم. سبک شده بودم. آروم بودم. با یه چشمک حالم رو زیر و رو کرده بود. لبخند روی لبم مهمون شد و تا آخر شبم پاک نشد که نشد.