سها

سرم درد می کرد. پلکم سنگین بود و قادر نبودم چشمامو باز کنم. حالت تهوع شدیدی داشتم ولی نمی تونستم جم بخورم. صداهای اطرافم رو ضعیف می شنیدم، ولی نمی تونستم تشخیص بدم کیه. تمام تنم بی حس شده بود. دوست داشتم داد بزنم و از یکی کمک بخوام، ولی انگار تمام ماهیچه های بدنم از کار افتاده بود. نمی دونم چقدر گذشت که بالاخره تونستم چشمام رو باز کنم. هلیا و آرش گوشه ی اتاق، روی کاناپه خوابیده بودن. تهوعم از چیزایی که می دیدم بیش تر شد و هر چی تو معدم بود بالا آوردم. هلیا خودشو بهم رسوند و در حالی که بند تاپشو بالا می داد، گفت:
- بالاخره بهوش اومدی؟ داشتم دیوونه می شدم!
معلوم بود چقدر نگرانم بوده! پوزخندی زدم و خواستم از روی تخت بلند شم که هلیا دستشو پیش آورد که کمکم کنه. دستشو عقب زدم و نگاه بدی به آرش کردم و گفتم:
- به من دست نزن!
هلیا که فهمید منظورم چیه، به آرش گفت:
- برو به شهروز بگو سها به هوش اومده.
آرش که رفت گفتم:
- چی شده؟ من چرا این جام؟
هلیا لبخندی زد و گفت:
-نمی دونم. وقتی برگشتم تو اتاق دیدم جلوی در روی زمین بیهوش افتادی. خودت یادت نیست چی شد؟
سرم گیج می رفت. دستمو به سرم گرفتم که احساس کردم موهام خیسه. دسته ای از موهام رو جلو آوردم که هلیا شتاب زده گفت:
وقتی بیهوش شدی آب پاشیدیم به سر و صورتت.
بی خیال موهام شدم و خواستم بلند شم که دوباره سرم گیج رفت. شهروز و همون مرده که اسمش مارا بود و یه دختر سبزه اومدن تو اتاق. شهروز خودشو به من رسوند و جلوی تخت زانو زد و دستامو گرفت و گفت:
- خوبی سها جان؟! تو که نصف جونم کردی دختر!
- خوبم، ولی سرم گیج می ره. حالت تهوعم دارن.
شهروز نگاهی به دختره کرد و دختره خودشو به من رسوند و دستگاه فشار سنجی رو از کنار تخت برداشت و فشارمو گرفت. چهرش خیلی برام آشنا بود، ولی هر چی فکر می کردم، نمی دونستم کجا دیدیمش. دختره دمای بدنمو اندازه گرفت و گفت:
- نگران نباش، چیز مهمی نبود. فشارت افتاده بود که با یه سرم سر حال اومدی.
خواست بلند شه که گفتم:
- من شما رو یه جایی دیدم.
با لبخند نگاه معنی داری به شهروز کرد و بدون این که حرفی بزنی رفت بیرون. شهروز کنارم نشست و موهامو زد پشت گوشم که ناخوداگاه سرمو عقب بردم و اخم کردم. خوشم نمیومد هی بهم دست می زد. دستمم از دستش کشیدم عقب و گفتم:
- ساعت چنده؟
هلیا جلوتر اومد و گفت:
- نه و نیمه.
- وای ستایش!
هلیا گفت:
- نگران نباش. یه بار زنگ زد ولی جواب ندادم، یه بارم اس داد که جوابشو دادم و گفتم هنوز زوده بیاد دنبالت.
نگاه توبیخ گر منو که دید گفت:
- البته ببخشید گوشیتو بدون اجازه برداشتم. نمی خواستم خواهرت نگران بشه.
گوشیو ازش گرفتم و اس دادم به ستایش که بیاد دنبالم. همشون ایستاده بودن جلوم و خیره نگام می کردن. سرمو بلند کردم و گفتم:
- من خوبم.
به خودشون اومدن و شهروز کنارم روی تخت نشست و گفت:
- برین بیرون، بذارین سها استراحت کنه.
هلیا و آرش رفتن. مارا وقتی می خواست درو ببنده، با نگاهی که معناشو نمی فهمیدم گفت:
- خیلی مواظب خودت باش خانوم کوچولو!
و لبخند چندشی زد و رفت. شهروز کمرمو گرفت و منو به سمت خودش برگردوند. خیره شد به چشمام و با محبت گفت:
- خیلی نگرانت شدم سها.
دلم می خواست دستشو از کمرم جدا کنم، ولی خیلی بی حال بودم. می دونستم شهروز هیچ منظوری نداره. کلا عادت داشت، با همه راحت برخورد می کرد.
- خوبم شهروز. لباسام؟ الان ستایش می رسه.
- نگران نباش، می رم برات میارم.
قبل از این که بلند شه، صورتمو تو دستش گرفت و گفت:
- مطمئنی خوبی؟
کلافه گفتم:
- آره بابا خوبم.
بلند شد و رفت. نفس عمیقی کشیدم و به سختی بلند شدم و رفتم توی دستشویی تا صورتمو بشورم. تو آینه که صورتمو که دیدم، وحشت کردم! ریمل و مداد چشمم پخش شده بود دور چشمم. موهام اوضاعش خراب تر از صورتم بود. خیلی خیس تر از چیزی بود که فکر می کردم. صورتمو شستم و رفتم بیرون. شهروز لباسام رو آورد. مانتومو پوشیدم که متوجه شدم شلوار خودم پامه. یادم اومد من قبلش شلوارک پام بود. با تعجب گفتم:
- من این شلوار پام نبود!
شهروز با لبخندی تصنعی گفت:
- شلوارت خیس شد، هلیا برات عوضش کرد.
با اخم گفتم:
- این چه آب پاشیدنی بوده که کل هیکل منو خیس کرده؟!
شهروز خندید و گفت:
- لیوان آب از دست شایان افتاد و ریخت روی شلوارت. وقتی بیهوش دیدیمت، هممون هول کرده بودیم.
آهانی گفتم و دکمه های مانتومو بستم و دوباره دراز کشیدم. هنوز حالت تهوع داشتم، ولی سرگیجم بهتر بود. سعی کردم به یاد بیارم چرا به اون حال و روز افتادم، ولی هیچی یادم نمیومد. چشمام داشت گرم می شد که ستایش زنگ زد و گفت دم دره.
با کمک شهروز رفتیم پایین. وقتی می خواستیم از پله ها بریم پایین، متوجه طبقه بالا و نور قرمز و صداهای عجیبی که از بالا میومد شدم و ایستادم. شهروز بازومو گرفت و گفت:
- بهتره بریم، خواهرت منتظره.
و تقریبا منو هل داد به سمت پله ها. عجیب بود! همیشه طبقه بالا تاریک بود و ساکت. طبقه ی پایین هم بر خلاف انتظارم ساکت بود. به شهروز گفتم:
- مگه قرار نبود تو سالن جشن باشه؟!
شهروز نگاهشو دزدید و گفت:
- جشن که تموم شد.
- به این زودی؟
نگاه سرسری بهم کرد و گفت:
- راستی، گردنبندی که بهت دادم چرا تو گردنت نیست؟ ازش خوشت نیومد؟
فهمیدن این که می خواست بحث رو عوض کنه، سخت نبود. زیر لب گفتم:
- یادم رفت بندازم.
و رفتم به سمت در. هوای آزاد که به صورتم خورد، حالم کمی بهتر شد، ولی هنوز حالت تهوع وحشتناکی داشتم. این سر گیجه و حالت تهوع و افت فشار بی سابقه بود. تا حالا هیچ وقت این طوری نشده بودم. شهروز وسط حیاط ازم خداحافظی کرد و رفت تو.
وقتی رفتم بیرون، ایلیا و ستایش رو دیدم که تکیه دادن به ماشین و دارن با هم حرف می زنن و می خندن. یه لحظه شک کردم ستایش باشه، ولی خودش بود! این که تا دیروز داشت ایلیا رو می خورد! هر دوشون وقتی منو دیدن با هم سلام کردن. جدی جدی انگار چیزی خورده بود به سر ستایش! خودش رفت عقب نشست و منو فرستاد جلو. انقدر شوکه شده بودم که یادم رفت حالم بده. ایلیا نشست تو ماشین و گفت:
- خوش گذشت خانوم؟
برگشتم و نگاهی به ستایش کردم که دیدم با لبخند منتظره من جواب بدم. زیر لب گفتم:
- آره، بد نبود.
صلاح ندیدم از بیهوش شدنم و از حالت تهوعم بهشون چیزی بگم. حوصله سوال پیچ شدن نداشتم. مخصوصا این که ذهنم هنوز درگیر این بود که چرا بیهوش شدم. هیچ وقت سابقه غش کردن و بیهوش شدن نداشتم. آخرین چیزی که یادم میومد، هلیا و سیگاری بود که بهم داد. نفسمو محکم بیرون دادم و کمر بندمو بستم و سرمو تکیه دادم به صندلی که ایلیا گفت:
- سها خوبی؟
- اوهوم.
ستایش خودشو کشید جلو و گفت:
- چرا انقدر ساکتی؟
چشمامو بستم و گفتم:
- خستم.
ایلیا شیطون گفت:
- بی خود! امشب خستم و خوابم، میاد نداریم.
- مگه چه خبره امشب؟
ستایش خندید و گفت:
- می خوایم شب نشینی داشته باشیم. تازه می خوایم بریم پیتزا هم بخریم.
با تعجب نگاش کردم که گفت:
- مهمون آقا ایلیاییم.
چشام گرد شد! آقا ایلیا؟! با تعجب به ایلیا گفتم:
- به چه مناسبت؟
ایلیا نگاهی به ستایش کرد و ریز خندید و گفت:
- همین طوری! زورشون به من رسیده.
خواستم چیزی بگم که ایلیا از آینه نگاهی به ستایش کرد و گفت:
- اجازه هست ضبطو روشن کنم؟
ستایش بلند خندید و گفت:
- به شرطی که یه چی بذاری که بفهمم چی می گه.
ایلیا با لبخند چند ترک رو رد کرد و رسید به یه آهنگ.

دلت با من هماهنگه، نگاه تو تو چشمامه
تنت با من می رقصه، همون حسی که می خوامه
تو این دنیا واسه شب ها، جز آغوشت پناهی نیست
با این حالی که من دارم، جز این جا دیگه جایی نیست
همین جا با تو می مونم، همین جا که هوا خوبه
نفس تو سینه می گیره، دلم واسه تو می کوبه


آهنگ فوق العاده ای بود. انقدر قشنگ بود که دلم می خواست همون جا برقصم، ولی دوست داشتم همراه رقصم فقط و فقط یه نفر باشه. یه نفر که کنارم بود و این روزا شده بود معنای لبخندم. کسی که کنارم بود و من چقدر دور می دیدمش. کسی که وقتی این آهنگو زیر لبش زمزمه می کرد و زیر چشمی بهم نگاه می کرد، تمام تنم می لرزید.

من یه دیوونم، وقتشه عاقل شم
تو ته خوبی، حق بده عاشق شم
عمرمو گشتم، تا که تو پیدا شی
هیچی نمی فهمم، فقط می خوام باشی
دلت با من هماهنگه، نگاه تو تو چشمامه
تنت با من می رقصه، همون حسی که می خوامه
تو این دنیا واسه شب ها، جز آغوشت پناهی نیست
با این حالی که من دارم، جز این جا دیگه جایی نیست
همین جا با تو می مونم، همین جا که هوا خوبه
نفس تو سینه می گیره، دلم واسه تو می کوبه
من یه دیوونم، وقتشه عاقل شم
تو ته خوبی، حق بده عاشق شم
عمرمو گشتم تا که تو پیدا شی
هیچی نمی فهمم، فقط می خوام باشی


بیت آخرو بلندتر زمزمه کرد و نگاهشو مستقیم دوخت به من. انگار واقعا داشت برای من اینو می خوند یا من دلم می خواست برای من باشه. ایلیا دوباره آهنگو ریپید کرد که ستایش خندید و زد سر شونه ایلیا و گفت:
- دیگه پرو نشو!
ایلیا با این حرفش زد زیر خنده و نگاه مهربونشو دوخت به من و گفت:
- اگه گذاشتن به کارمون برسیم.
دیگه داشتم کم میاوردم. مطمئن بودم اینا یه چیزیشون شده! تا دیشب ستایش داشت با چشاش برای ایلیا خط و نشون می کشید. خیلی عجیب بود که الان این طور می گن و می خندن!

سها


تمام مدتی که رفتیم پیتزا خریدیم و برگشتیم، ایلیا و ستایش سر به سر هم گذاشتن و منم به اجبار باهاشون همراهی می کردم؛ در حالی که سرم پر بود از علامت سوال و دلم آشوب بود. دلیل رفتارای ایلیا و ستایشو نمی فهمیدم. نمی تونستم نگاهای گاه و بی گاه ایلیا رو درک کنم. هنوز حالت تهوع داشتم و بوی پیتزا که می خورد به دماغم، حالم رو بدتر می کرد. دلم می خواست فقط بخوابم. ذهنم خالی بود و نمی تونستم به یاد بیارم چرا بیهوش شدم.
وقتی ماشین جلوی هتل ایستاد، خواستم پیاده شم که ایلیا دستمو گرفت و منتظر به ستایش نگاه کرد. ستایش پیتزاها رو برداشت و رفت پایین که ایلیا گفت:
- من و سها ماشین رو پارک کنیم، میام.
ستایش سری تکون داد و رفت به سمت آلاچیق ها. ایلیا چشماشو ریز کرد و گفت:
- چیزی شده سها؟ احساس می کنم حالت خوب نیست.
دستمو آروم از دستش بیرون کشیدم و گفتم:
- نه، خوبم!
و سریع از ماشین پیاده شدم. ایلیا هم پیاده شد و گفت:
- صبر کن با هم بریم.
دستی تکون دادم و گفتم:
- می رم لباس عوض می کنم و میام.
امشب حوصله هیچی رو نداشتم. نمی دونستم این شب نشینی رو کجای دلم بذارم. وقتی وارد اتاق شدم خودمو پرت کردم و روی مبل و یکی یکی لباسامو بیرون آوردم که متوجه نم موهام شدم. از حالت چسبناک موهام چندشم می شد! تصمیم گرفتم برم حموم و خودمو از این چسب موی لعنتی که هلیا زده بود به موهام، نجات بدم.
آب حموم که به تنم خورد، تموم اتفاقات امشب پیش چشمم مرور شد، ولی هر چی بین سلولهای خاکستری می گشتم، چیزی از بیهوشیم یادم نمیومد! فقط تا اون جا یادم بود که هلیا با سیگار اومد تو اتاق.
شامپو رو برداشتم و زدم به موهام. بوی تند شامپو پیچید تو بینیم و باعث شد بازم گلوم بسوزه. بازم سرم تیر کشید.
یه لحظه پرده ها کنار رفت و همه چیز روشن شد! یه بوی تند، با سوزش گلو. سرگیجه و سنگین شدن پلکام. همه چیز اومد جلوی چشمم! ناخوداگاه روی زمین نشستم و سعی کردم به یاد بیارم اون لحظه کجا بودم که یکی زد به در. صدای ستایش بود.
- سها خوبی؟!
بغضی که نمی دونم منشاش چی بود رو به زور قورت دادم و گفتم:
- آره خوبم، الان میام بیرون.
سرسری موهامو شستم و رفتم بیرون. ستایش حوله به دست اومد به استقبالم. نگاهمو ازش دزدیم که نفهمه درونم چه انقلابیه. ستایش حرف می زد، ولی من یه کلمشو نمی فهمیدم. فقط چند تا کلمه تو مرورگر مغزم بود. گاز، بیهوشی، سردرد، سرگیجه، تهوع و همه و همه به یه گاز می رسید؛ اتر! خوب می دونستم چیه و با آدم چکار می کنه. خوب می دونستم کاربردش کجاست و چرا استفاده می شه. خودم ترم اول در موردش تحقیق کردم و یه کنفرانس نیم ساعته براش دادم. ولی چرا؟ چرا باید کسی بخواد منو بیهوش کنه؟ مگه اون دختر نگفت از افت فشار بوده؟ هر کسی از پزشکی سررشته داشته باشه می فهمه این علائم از چیه، ولی چرا اون نفهمید؟ یا فهمید و نخواست بگه؟ سرمو به دست گرفتم و نشستم رو مبل که جیغ ستایش بلند شد.
- مگه با تو نیستم سهـا؟! دو ساعته دارم باهات حرف می زنم. کجایی تو؟
دستمو گذاشتم رو قلبم و گفتم:
- ببخش، حواسم نبود. چی می گی؟
اومد جلوتر و مانتو و شلوارمو داد به دستم و گفت:
- چته تو؟ از وقتی نشستی تو ماشین پکری. چیزی شده؟
دستپاچه مانتو رو ازش گرفتم و گفتم:
- چیزی نیست. گفتم که خستم.
نالیدم و گفتم:
- نمی شه من نیام؟!
ستایش مشکوک نگام کرد و گفت:
- نه، نمی شه. زود آماده شو!
زیر نگاه سنگین ستایش آماده شدم و سعی کردم امشب به این موضوع فکر نکنم، ولی ذهنم شلوغ تر از چیزی بود که فکر می کردم.
وقتی رفتیم پایین، ایلیا با اخم جلو در راه می رفت. تا ما رو دید اومد جلو و گفت:
- شما دو تا کجا رفتین؟
نگاه نگرانی به من کرد که ستایش گفت:
- سها داشت دوش می گرفت، دیر شد. ببخشید.
دوباره نگاهش روی من زوم شد. انگار می خواست از تک تک حرکاتم چیزی رو حدس بزنه. دستپاچه شده بودم. احساس می کردم با هر حرکتی دیگران رو متوجه حال خرابم می کنم. نمی خواستم کسی از احوال بدم سر در بیاره و همین نگرانم می کرد.
تند و هول زده رو به ستایش گفتم:
- مگه نمی خواین پیتزا بخورین؟ بابا یخ کرد غذا!
و رو به ایلیا گفتم:
- می خوای همین جوری وایسی این جا منو نگاه کنی؟
لبای ایلیا باز لبخند شیطونی زد و آروم دم گوشم گفت:
- آخه نمی دونی دیدنت چه صفایی داره!
از این جسارتش جلوی ستایش یه لحظه بهتم زد! نمی دونم چی شده بود که ایلیا محافظه کاریش رو کنار گذاشته بود و این قدر راحت ستایش رو ندید می گرفت و ستایش هم که انگار اصلا تو باغ نبود! یا حداقل من این جوری فکر می کردم.
ستایش زد به بازوی ایلیا و گفت:
- راست می گه سها دیگه، بریم.
و با چشاش برای ایلیا خط و نشون کشید که بیش تر خنده ایلیا رو در آورد. ستایش هم خندید و جلوتر رفت. دنبالش راه افتادم و اهمیتی به ایلیا ندادم. دلم نمی خواست بیش از این جلوی دیدش باشم. ستایش درو باز کرد و عقب کشید و من فکر کردم داره راه رو برای من باز می کنه که بوی تندی بینیمو آزرد. کمی عقب کشیدم و سینه به سینه دختری شدم که اون بوی تند ازش متصاعد می شد و گمون می کنم بوی عجیب عطرش بود که من هیچ خوشی توی این بو حس نمی کردم. دوباره دلم آشوب شد. دختره عقب کشید و گفت:
- وای ببخشید، حواسم نبود.
و غش غش خندید! دلیل رفتارش رو وقتی متوجه شدم که نگاهم به سه تا دختر پشت سرش افتاد که باهاش همراه بودن. قیافه های مضحکشون شاید از نظر خودشون بی نظیر و تو دل برو بود، اما از نظر من بی شباهت به دلقک نبودن! صورتایی که به شدت برنزه شده بود و رو به قهوه ای می زد. لب ها و گونه های برجسته و موهای لایت شده که از اطراف شالشون بیرون زده بود و تاثیر اون پارچه رو روی سرشون هیچ کرده بود. ستایش با چندش نگاهشون کرد و رو گردوند.
بی توجه به نگاه طناز دختر که انگار برای من هم غمزه میومد، شدم و پشت سر ستایش از در بیرون رفتم که صدای مردونه ای از پشت سر باعث شد برگردم و به ایلیا نگاه کنم.
- بابا دیدیم موهاتونو تازه رنگ کردین! می خوای شماره رنگ بدیم خدمتتون؟!
ستایش پقی کرد و خندشو خورد. ایلیا بود یا من خیال می کردم که اونه؟! با کی بود؟ ستایش چرا می خندید؟ کجای این متلک ایلیا خنده دار بود که ستایش خندش گرفته بود؟ تو نگاه ایلیا دنبال شیطنت یا ذره ای هیزی بودم، اما چشماش بیش از اون چه که فکر می کردم خونسرد و بی تفاوت بود. چشامو تنگ کردم و رو به ایلیا که حالا هم قدم با ما پیش میومد گفتم:
- با کی بودی؟
یه لحظه نگاش شیطون شد و با همون لحن شرور همیشگی گفت:
- دوست داشتی با کی باشم؟ می خواستم از خاله شماره حناشو بپرسم؟
ستایش این بار بلندتر خندید. از این که دستم بندازن خوشم نمیومد. بی اختیار گفتم:
- خلایق هر چه لایق!
و رومو اون ور کردم که ایلیا بلند خندید و دستش رو دور شونم انداخت و گفت:
- بابا جوش نیار جوجو.
تند و عصبی به دستش خیره شدم که خودش رو جمع کرد و دستاشو تو جیبش فرو برد. ستایش همون طورکه به سمت آلاچیق می رفت گفت:
- سها چرا عصبی می شی؟!
خودمم دلیل این حساسیتم رو نمی دونستم. چرا باید به نگاه و متلک ایلیا به اون چهار تا حساس می شدم؟ ایلیا خونسرد گفت:
- می خوای توام برو موهاتو این رنگی کن.
با تعجب گفتم:
- چه رنگی؟!
ایلیا با شصتش پشت سرش رو نشونه رفت و به جای خالی دخترا اشاره کرد و گفت:
- مثل این چهار تا.
ستایش خیلی خونسرد گفت:
- آبجی خوشگلم رنگ مو نمی خواد. خدادادی موهاش این رنگی هست.
خواستم جواب ایلیا رو بدم که نگاه لذت بخشش روی صورتم میخکوبم کرد. یه لحظه تمام اعضای بدنم گر گرفت و ایستادم. احساس سستی و ضعف دوباره وجودم رو پر کرد. دلم می خواست از زیر نگاهش در می رفتم، اما نمی شد. ستایش شاید حالم رو فهمید که با کلامش مسیر نگاه ایلیا رو متوجه خودش کرد.
- ایلیا واقعا تو این مدل گشتن رو دوست داری؟
احساس کردم سوال ستایش توبیخگرانه است. ایلیا خونسرد به راهش ادامه داد و گفت:
- عمرا! مگه فشن تی ویه که می خوای خودت رو به نمایش بذاری؟ به نظر من اینا فقط عقده دیده شدن دارن. هر چقدر بیش تر خودنمایی کنن، کمتر قیمت دارن. اصن این تیپ آدما خودشون می دونن که تو بورس نیستن. حال می کنن خودشونو رنگ کنن که جلب توجه کنن. اصلا کدوم آدم عاقلی این قدر به پوستش ور می ره که نفهمی شکل اصلیش چی بوده؟
دیگه رسیده بودیم به آلاچیق همیشگیمون. ندا و مهیار و پولاد به هر سه مون سلام کردن و من سریع رفتم کنار ندا نشستم. ندا با چشمای ریز شده داشت بهم نگاه می کرد که ستایش گفت:
- قبول کن که این جور آدما کم نیستن. هواخواهم کم ندارن.
تلخ گفتم:
- تازه بیش ترم دارن!
ایلیا نگام کرد و بر خلاف انتظارم جدی و با اخم گفت:
- شاید واسه یکی دو روز، اما نه تا ابد.
شونه بالا انداختم و گفتم:
- عرف جامعه اینو می گه.
ستایش گفت:
- شرع جامعه چی می گه؟
از حرف ستایش شوکه شدم! باورم نمی شد. ستایش حرف از شرع می زد؟ مگه غیر از این بود که تا همین چند وقت پیش خودش حتی حجاب کاملی هم نداشت؟ حوصله جر و بحث دوباره و سفسطه های ستایش رو نداشتم. به خصوص حالا که ایلیا رو هم تو جبهه ستایش می دیدم. پاهامو دراز کردم و گفتم:
- به نظر من هر کی تو گور خودش می خوابه.
ایلیا لبخند کجی زد و خواست چیزی بگه که مهیار گفت:
- پیاده شین با هم بریم. چی می گین شما سه تا؟
تازه فهمیدیم چه سوتی دادیم. پولاد و ندا هم مثل مهیار گیج به ما نگاه می کردن که ستایش گفت:
- چیز خاصی نبود. چند تا دختر دیدیم که آبروی هر چی دختره برده بودن.
ندا بینشو چین داد و گفت:
- همونایی که هر چی داشتن و نداشتن انداخته بودن بیرون؟
با صدای هین بلند ستایش و پوزخند من، ندا به خودش اومد و خواست سوتیشو جمع کنه که نتونست. پولاد و مهیار ریز ریز خندیدن و ایلیا هم با اخم به من نگاه می کرد. دلیل اخمشو نمی فهمیدم. منم مثل خودش اخم کردم سر به زیر نشستم. نمی دونم چرا ازش دلگیر بودم. داشتم با گوشه شالم بازی می کردم که پولاد گفت:
- خب ادامه بحثتون چی شد؟
مهیار پا در میونی کرد و گفت:
- بی خیال پولاد.
پولاد پیتزاها رو بین همه تقسیم کرد و راضی از ادامه بحث، رو به ایلیا گفت:
- جواب سها رو ندادی؟
و با طعنه رو به من گفت:
- هر کسی رو تو گور خودش می خوابونن.
همه ساکت بودیم که ایلیا با همون اخم گفت:
- گاهی ما نسبت به گور اطرافیانمون مسئولیم. گاهی ما باعث می شیم که هر کی تو گور خودش نخوابه!
همه ساکت بهش نگاه می کردیم که ادامه داد:
- الان اون دختری که به قول ندا همه دار و ندارشو بیرون انداخته بود، باعث می شه خیلیا لذت ببرن. پس فقط مسئول گور خودش نیست. مگه نه سها خانوم؟

ستایش


طعنه کلام ایلیا انقدر بود که منم اخم کردم. منظورش چی بود از این بحث؟ چرا انقدر کشش می داد؟ چرا انقدر زوم کرده بود رو سها؟ سها با اخم خیره شده بود به ایلیا که جعبه پیتزا رو براش باز کردم و با نگاه بهش گفتم بخوره و به ایلیا گفتم:
- حرف تو درسته ایلیا، ولی یه طرف قضیه هم پسران. اونام باید مسئول نگاهاشون باشن. در به گناه کشیدنشون فقط ما دخترا مقصر نیستیم.
ایلیا نفسشو محکم بیرون داد و چیزی نگفت. خواستم یه برش از پیتزا بردارم که پولاد بی مقدمه گفت:
- بر فرض که یه نفر، دو نفر، ده نفر نگاهشونو کنترل کردن. با بقیه چکار کنیم؟ چکار کنیم با این نگاه های هرز؟ چه کار کنیم با این جامعه خراب و دام های شیطون؟
برش پیتزا تو دستم بود و مات به پولاد نگاه می کردم. جوابی نداشتم بهش بدم. سها هم بدتر از من، اخم کرده بود. نگاهم افتاد به ندا که کلافه گفت:
- پس می گین ما دخترا خودمونو زندانی کنیم که جنس مذکر به گناه کشیده نشه؟ که نگاهش هرز نره؟ که جامعه خراب نشه؟ پس یهو بگین بریم بمیریم.
مهیار دست ندا رو تو هوا گرفت و گفت:
- آروم باش ندا جان! منظور پولاد که این نبود.
ندا ناباور خیره شد به مهیار که پولاد در ادامه حرف مهیار گفت:
- من کی گفتم دخترا خودشونو زندانی کنن یا خدای نکرده بمیرن؟ می دونین چند تا زن و دختر دارن تو همین کشور با یه حجاب معقول کار می کنن و به کشور خدمت می کنن. من حرفم اینه که می شه پیشگیری قبل از درمان کرد. یه ویروس وقتی تو یه شهر می پیچه می شه درمانش کرد، ولی به چه قیمتی؟ به قیمت از دست دادن جون چند نفر؟ به قیمت از دست دادن چند تا زندگی؟ ولی اگه جلوی همین ویروس رو بگیری، جلوی خیلی از هزینه ها رو گرفتی. هزینه هایی که شاید برای جبرانشون باید سال ها تلاش کنی.
پولاد به چهره تک تکمون نگاه کرد و در آخر لبخندی به من زد که ته دلم گرم شد. همه ساکت بودیم که سها گفت:
- چرا این ویروس از جانب پسرا کنترل نشه؟
پولاد خواست حرفی بزنه که ایلیا دستشو بالا برد و باعث شد پولاد ساکت بشه. ایلیا نفس عمیقی کشید و گفت:
- بذار به پای این که جنس ما خرابه. به پای این که جنس مذکر نمی تونه نگاهشو کنترل کنه. یه دختر باید همیشه با این ذهنیت زندگی کنه که هیچ پسری نمی تونه چشمشو کنترل کنه و ذهنش رو خاموش. همیشه باید بترسی از این که وقتی یه پسر داره نگات می کنه، داره تو رو توی فتوشاپ ذهنش کامل می کنه.
تعجب ما رو که دید پوزخندی زد و گفت:
- متاسفانه این یکی از قابلیت های پسرونه اس.
مهیار مسخره گفت:
- بازش کن. زیر دیپلم حرف بزن.
ایلیا نگاهی به همه کرد و گفت:
- تصور کنین که یه دختر با مانتو تنگ و شلوار کوتاه که این روزا بدجور مد شده، داره راست راست تو خیابون می چرخه. شال یا روسری هم که ماشالا از روی بی حوصلگی رو سرشون میندازن. این دختر با این پوشش داره جار می زنه که من می خوام بدنمو به نمایش بذارم. می گین چطور؟ جوابتونو این خواهر موفرفری داد.
ندا چشم غره ای به ایلیا رفت که ایلیا خندید و گفت:
- راست می گم دیگه. ببینین وقتی یه پسر، یه دخترو می بینه که اندامشو به نمایش گذاشته و گردنشم پیداست، حتی یه قسمت کوچیک، سریع رنگ گردنشو به عنوان نمونه برمی داره و می پاشه رو بقیه بندنش. لباساشم که تنگ و کوتاه بود، به راحتی تصویر دلخواه ساخته شد. حالا هر چی از بدنش یا موهاش بیشتر بیرون باشه، کار فوتوشاپی ذهن خلاق ما پسرا راحت تر می شه.
با دهن باز به ایلیا نگاه می کردم. داشتم کم کم از این ایلیای جدید می ترسیدم! ندا و سها رنگ به روشون نمونده بود. ندا یه دستش به شالش بود و یه دستش به آستینش که سعی می کرد تای آستینشو باز کنه، و سها، انگار دیگه نفس نمی کشید. ایلیا بی توجه به حال ما سه تا گازی به پیتزاش زد و بی رحمانه ادامه داد:
- حالا می فهمین چرا خدا به پیامبرگفته "به زنان بگو که خودشان را از نگاه های آلوده بپوشانند" و میزان پوشش رو هم تعیین کرده، "به گونه ای که فقط صورت آن ها و دست ها تا مچ مجاز است که دیده شود."
اگه من بخوام این آیه رو تفسیر کنم، باید بگم که کاملا خدا دقیق گفته، چون از اون جایی که می دونین معمولا رنگ صورت و دست ها با رنگ بقیه بدن انسان فرق می کنه و هم چنین این مقدار، یعنی فقط دیدن دست و صورت، داده ی خیلی کمیه که هر قدر هم فوتوشاپ ذهن یک پسر پیشرفته باشه، نمی تونه با این مقدار کم داده تصویر خوبی تو ذهنش بسازه. برای همینه که پسرا در مواجهه با دخترایی باحجاب کامل، سریع از کنارشون عبور می کنن، بدون این که بهش خیره بشن یا نگاه چپ بهش بندازن. واقعا دخترا دوست دارن که هر پسری از خیابون رد می شه تصویر بدون لباسشو تو ذهنش ببینه؟
ایلیا که برای گفتن جمله آخرش سرشو زیر انداخته بود، دهن باز کرد برای ادامه حرفش که پولاد با تشر اسمشو صدا زد. همون لحظه نگاه ایلیا روی سها میخکوب شد و تو کسری از ثانیه چشماش نگران شد. سرمو برگردوندم و به سها نگاه کردم که لباش نیمه باز مونده بود و دستشو گذاشته بود رو بازوش و فشار می داد. یه لحظه ترسیدم نکنه بلایی سرش اومده. دستشو گرفتم تو دست که دیدم عین یه تیکه یخ شده! ایلیا نگران گفت:
- من ... من منظور بدی نداشتم. همه پسرا این جوری نیستن.
ندا هم با اخم به ایلیا نگاه می کرد. مهیار حال سها و ندا رو که دید، عصبی رو به ایلیا گفت:
- هنوز نفهمیدی کجا باید چه حرفی رو بزنی؟!
ایلیا به حرف مهیار توجهی نکرد و فقط خیره شده بود به سها. آروم سها رو صدا زدم و تکونش دادم. به خودش اومد و نگاه سردشو دوخت بهم. زیر لب گفتم:
- خوبی؟
سها دستشو از دستم کشید و بلند شد که ایلیا هم سریع بلند شد و گفت:
- سها به خدا منظوری نداشتم.
سها با تته پته گفت:
- اشکال نداره.
کفششو پوشید که صداش کردم و بلند شدم و دنبالش راه افتادم. ایلیا هم پشت سرمون میومد و سها رو صدا می زد. سها یه لحظه برگشت و رو به هر دومون گفت:
- من حالم خوبه. فقط خستم، می خوام برم بخوابم.
و رو به ایلیا گفت:
- ناراحت نشدم، نگران نباش.
و رفت. ایلیا کلافه دستی کشید به موهاش و نالید:
- ستایش ...
با اخم نگاش کردم و گفتم:
- اومدی ابرو برداری، زدی چششو کور کردی.
بدون این که به حال خراب ایلیا توجه کنم رفتم به سمت هتل. درسته خیلی از حرفای ایلیا رو قبول داشتم، ولی ایلیا حق نداشت انقدر بی رحمانه جلوی ما ذهنیاتش رو بیرون بریزه. شاید خودش نفهمید که این حرفا چقدر برای یه دختر می تونه سنگین باشه.
تا رسیدم بالا و سها رو دیدم، مردم و زنده شدم. هم تو شوک حرفای ایلیا بودم و هم نگران سها. سها با همون رنگ پریده و همون لباسا خوابیده بود روی تخت و چشماشو بسته بود، ولی هنوز دستش به بازوش بود و فشار می داد، انقدر که انگشتای دستش به سفیدی می زد. دستمو گذاشتم رو دستش که از جا پرید و با ترس خیره شد بهم. دستمو بالا بردم و گفتم:
- نترس، منم! سها چت شد؟
آروم گرفت و دوباره خوابید. شالشو از سرش بیرون آوردم و کنارش دراز کشیدم. سرشو گذاشت رو شونم، نفس عمیقی کشید و با بغض گفت:
- دلم تنگ شده ستایش.
***
بغضمو قورت دادم و دست کشیدم به موهای ندا که نشسته، پایین تخت خوابش برده بود. دست سها رو تو دستم گرفتم و لعنت فرستادم به خودم که عامل دلتنگی خواهرم بودم. لعنت فرستادم به اون دلیلی که باعث فرارمون شد. لعنت فرستادم به تصمیمی که شاید عجولانه گرفته بودیم. منم دلم تنگ شده بود! منم دلم بابا رو می خواست. دلم حمایت های کوچیک و بزرگش رو می خواست. دلم تنگ شده بود برای حلقه کردن دستام تو بازوهای مردونش. دلم تنگ شده بود برای دعواها و جنگ و جدل های خونه. این دل لعنتی امشب بد جور بی قرار بود و دلش هوای بارون داشت. ولی کور خونده بود! این دل باید خواب ببینه که بارون چشمای منو ببینه.
تو جنگ با بغضم و ارادم دست و پا می زدم که صدای اس ام اس گوشیم بلند شد. نیمه شب بود و نمی تونستم حدس بزنم کیه. سر سها رو از روی شونم بلند کردم و بلند شدم. ندا رو بیدار کردم و مجبور کردم رو تختش بخوابه و پتوش رو مرتب کردم و رفتم سراغ گوشیم. فرناز بود که نوشته بود:
«بیداری؟»
شالمو انداختم رو سرم و رفتم تو لابی. براش نوشتم:
«اگه بیدارم نبودم، بیدارم کردی.»
هنوز تایید ارسال کامل به دستم نرسیده بود که زنگ زد. انقدر هول شدم که نتونستم گوشیم رو بذارم رو سایلنت. سریع دکمه تماس رو زدم و آروم گفتم:
- زهر مار! چه مرگته نصف شبی؟
فرناز هم مثل من آروم گفت:
- نمی تونی حرف بزنی؟
نگران شدم و گفتم:
- چیزی شده؟!
صدای فرناز بلند شد و با ذوقی که خیلی وقت بود تو صداش ندیده بودم گفت:
- آره، آره، یه چیزی شده.
دیدم اگه بخوام تو لابی حرف بزنم همه بیدار می شن. به فرناز گفتم:
- صبر کن، من می رم پایین بهت زنگ می زنم.
بر خلاف تصورم ساحل شلوغ بود. چند تا دختر و پسر یه طرف و یه زن و و مرد پیر هم طرف دیگه و یه خونواده هم تو آلاچیقا بودن. با خیال راحت رفتم رو یه تخته سنگ نشستم و زنگ زدم به فرناز. سریع گوشی رو جواب داد و با همون ذوق و شوق گفت:
- ستایش نیما ...
لبم به لبخند باز شد و گفتم:
- نیما چی؟
- فردا داره با خانوادش میاد خواستگاری!
- پس بالاخره کار خودشو کرد.
صداش آروم شد و گفت:
- تو می دونستی؟
هول شدم و گفتم:
_ نه، یعنی آره! خب می دونستم دست از سرت بر نمی داره.
فرناز که انگار حسابی شارژ شد، بی خیال سوتی من شد و گفت:
- وای نمی دونی این یه هفته چی به من گذشت! یه هفته پیش اومده بود پیش بابام و همه چیزو گفته بود. حتی گفته بود قبلا با چند تا دختر دوست بوده. بابام وقتی اومد خونه انگار یه بمب آماده انفجار بود. فکر می کرد منم با نیما دوست بودم! اگه ماهگل نبود الان باید میومدی سر قبر من!
نفسی گرفت و گفت:
- وای ستایش نمی دونی چقدر خوشحالم!
- اون که معلومه. خب بگو ببینم چی شد که بابات راضی شد؟
- این یه هفته رو من خونه خالم بودم. مامانم می گفت ماهگل خیلی با بابا حرف زده و حتی دیروزم وایساده و تو روی بابا و گفته، تو که خدا نیستی که توبه یه جوون رو قبول کنی یا نکنی. خلاصه دیگه نمی دونم چی شد که بابام دیروز رضایت داد نیما اینا بیان خواستگاری. نیما که از یه هفته پیش شیراز بوده و هر روز می رفته پیش بابا. تا می فهمه بابا راضی شده، می ره تهران و فردا هم قراره با خونوادش بیان.
خندیدم و گفتم:
- صبر کن ببینم، تو که می گفتی نمی تونی با گذشته نیما کنار بیای و از این چرت و پرتا.
ساکت شد. احساس کردم گند زدم، سریع گفتم:
- شوخی کردم بابا! حالا کی به ما شیرینی می دی؟
فرناز آروم گفت:
- هنوزم نمی تونم کنار بیام ستایش. می دونی که دوسش دارم، ولی می ترسم گذشتش روی زندگی آیندم تاثیر بذاره. می ترسم بعد از چند وقت فیلش یاد هندستون بکنه. دلم می گه نیما و عقلم انکارش می کنه. چی کار کنم ستایش؟
- ببین فرناز من تجربه ای ندارم و نمی تونم درست راهنماییت کنم، ولی یه چیزو خوب می دونم که ماهگل راست می گه. ما خدا نیستیم که بخوایم توبه بنده خدا رو زیر سوال ببریم. نیما قبول داره کارای گذشتش اشتباه بوده و پشیمونه و چوب این اشتباهشم خورده. اصلا بذار حرف بزنه. حرفاشو بشنو و بعد تصمیم بگیر.
نفس عمیقی کشید و گفت:
- حتما همین کارو می کنم. تازه بابامم بخواد زود راضی بشه و جواب بده، من نمی دم. حالا حالاها باید دنبالم باشه این شازده.
جیغ خفه ای کشیدم و گفتم:
- نامردی نکن دیگه.
- نامردی نیست، حقشه! دو سال منو زجر داد. حالا نوبت اونه.
- از دست تو. بترس از روزی که خسته بشه و بره.
بدجنس خندید و گفت:
- دارم براش. همچین با پا پیش بکشم با دست پس بزنم که نفهمه از کجا خورده.
بلند خندیدم و گفتم:
- یادم باشه خواستم شوهر کنم چند جلسه بیام پیشت.
- پس از الان وقت بگیر که سرم حسابی شلوغه.
بعد از کلی چرت و پرت گفتن راضی به قطع تماس شد. دلم شاد شد از شادیش. سر بلند کردم و با دیدن قرص کامل ماه لبخندی زدم و گفتم:

"ماه من
غم و اندوه اگر هم روزی
مثل باران بارید
یا دل شیشه ایت
از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا
چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود
که خدا هست خدا هست هنوز"

نفس عمیقی کشیدم که صدای آشنایی از پشت سر گفت:

"او همانیست که در تارترین لحظه شب
راه نورانی امید نشانم می داد
او همانیست که هر لحظه دلش می خواهد
همه زندگی ام
غرق شادی باشد.""

با لبخند اومد و کنارم، با فاصله روی شن ها نشست و گفت:
- انگار دوستتم به سر و سامون رسید.
قبل از این که حرفی بزنم گفت:
- ببخش، ناخواسته شنیدم.
زیر لب گفتم:
- اشکال نداره.
- این همون دوستت بود که چند وقت پیش اومده بود این جا؟
سرمو به معنی بله تکون دادم. نگاهشو دوخت به آسمون و نفس عمیقی کشید. ساکت بود، ولی دلم می خواست حرف بزنه. دلم یه حرف قشنگ می خواست. حتی با حرفای فرنازم دلم آروم نشده بود. هنوز نگران سها بودم و دلم می خواست پولاد تو این نیمه شب، زیر قرص ماه برام حرف بزنه. انگار حرف دلم رو خوند که گفت:
- سها بهتر شد؟
کام عمیقی از شرجی گرفتم و گفتم:
- بهتر که نشد، ولی خوابید.
خیره شد به نیم رخم و بی مقدمه پرسید:
_ این مهگل خانم کیه که این حرفای قشنگو زده؟
با لبخند نگاش کردم و گفتم:
- اولا مهگل نه و ماهگل، دوما، شما از اول تا آخر حرفامو که گوش کردی.
خجالت زده لبشو به دندون گرفت و گفت:
- به خدا ناخواسته بود.
بازم نگاهمو دوختم به ماه و گفتم:
- لازم نیست قسم بخوری، باور می کنم.
هنوز خیره بود بهم. نگاهش خیلی سنگین بود. بعضی وقتا دلم برای همون پولاد سر به زیر تنگ می شد! ولی نمی دونم چرا این مرد، چند وقتی برای من سر به هوا شده بود! نمی فهمید یا شاید می فهمید که شاید دلم هوایی بشه از این سر به هواییش.
نگاهمو از ماه جدا کردم و با احتیاط نگاهمو دوختم به نگاش. می خندید، مثل همیشه متین. چند لحظه ای که گذشت گفت:
- چقدر خوبه که بعضی وقتا چیزایی رو بهم یادآوری می کنی که یه عمر مادرم تو گوشم خونده بود. یه عمر خونده بود و انگار من شاگرد خوبی نبودم. بچه خلفی نبودم که بعضی وقتا جلوت کم میارم.
گیج بودم و گیج ترم کرد. سرشو زیر انداخت و گفت:
- از ماهگل برام نمی گی؟
نفسمو آزاد کردم و گفتم:
- ماهگل مادربزرگ فرناز دوستمه، و دایه ی ما. از وقتی یادمه ماهگل برام مادری کرد. یه فرشته که نمی دونم از کجا سر از خونه ما در آورده بود. یه زن آاسمونی که بوی بهشت می ده.
ساکت شدم و غرق شدم تو خاطرات زندگی با این زن. چقدر دلم هوای محبتاشو کرد یهو.
- باید حدس می زدم تو دامن همچین کسی بزرگ شده باشی.
دوباره گیج نگاش کردم که گفت:
- تو فرق کردی ستایش. یعنی من فکر می کردم فرق کردی، ولی در واقع تو به اصل خودت برگشتی. به چیزی برگشتی که باهاش بزرگ شدی. تو با اعتقاداتی بزرگ شدی که خودتم ازشون بی خبری. شخصیتی داری که خودتم ازش خبر نداری. تو خوبی، خیلی خوب!
نگاهشو از دریا گرفت و با همون لبخند شیرین گفت:
- از وقتی یادمه، مادرم بهم یاد داد از روی شخصیت آدما در موردشون قضاوت نکنم. یادم داد آدما اونی نیستن که نشون می دن، ولی من یاد نگرفتم! شاگرد خوبی نبودم، نفهمیدم، تا روزی که تو رو دیدم.
چشماشو یه بار بست و نفس عمیقی کشید و گفت:
- وقتی تو و ندا و سها رو دیدم، در موردتون قضاوت نکردم، ولی دید خوبی نسبت بهتون نداشتم. سه تا دختر، یکه و تنها، با اون قیافه ها. با چیزایی که مهیار تعریف می کرد. با چیزایی که ایلیا از برخوردتون تو فرودگاه گفته بود. اصلا نمی تونستم دید خوبی بهتون داشته باشم، ولی فقط به خاطر مهیار قبول کردم تو چند قدمیم باشین. اولین ضربه رو درست چند دقیقه بعد از این که با خودم درگیر بودم که چرا راضی شدم تو سوییت باشین، بهم زدی.
ساکت شد و انگار داشت اون روزا رو مرور می کرد که لبخند زد و گفت:
- همون موقعی که گفتی این جا بوی مرد می ده!
لبمو به دندون گرفتم که نخندم. امیدوار بودم این حرف رو نشنیده باشه، ولی انگار ...
- این حرفت منو چند روز گذاشته بود توی خماری. نمی دونستم به حساب چی بذارم! خیلی با خودم کلنجار می رفتم. نمی دونستم این حرفتو بذارم به حساب بوی بد یه مرد؟ که محال بود. ایلیا و مهیار آدمای تمیزی بودن. می دونی من تقریبا سی سالمه. بیش تر از اون چه فکر کنی دنیا دیده ام. دخترایی رو دیدم که تسبیح و قرآن از دستشون نمیفته، ولی همین دختر ...
یاد به نگین افتادم. به چادرش، به حجابش، و بعد به مانتو و آرایش ملیحش که این روزا من خیلی شبیهش شده بودم. اگه منظورش نگین بود و می خواست بهش توهین کنه، مطمئن بودم یه چیزی بهش می گفتم.
پولاد ادامه داد:
- قضاوت نمی کردم، ولی نظر بدی به دخترایی داشتم که بی حجابن و براشون مهم نیست چه جوری لباس می پوشن. در نگاه اول تو هم یکی از همون دخترا بودی.
اخم کردم که گفت:
- ناراحت نشو! بهم حق بده. انقدر دیده بودم که نمی تونستم تصور کنم تو مثل اونا نیستی. دخترایی دور و برم بودن که حاضر بودن به راحتی خودشونو دست هر مردی بسپارن.
لبخند تلخی زد و گفت:
- وقتی با اون لحن گفتی بوی مرد می ده، تعجب کردم! با اون تیپ و قیافه و سر و شکل بعید بود ازت این حرف، ولی دلم قرص شد به پاکیت. دل آروم شد و با خیال راحت قبول کردم که بمونی. از ایلیا و مهیار و خودم نمی ترسیدم، ولی می ترسیدم که سه تا دختر تو دو قدمیمون باشن. خودمو مسئول مهیار و مخصوصا ایلیا می دیدم. می ترسیدم پاش بلرزه، ولی با این حرف تو دلم قرص شده بود، تا این که ...
بازم تلخ خندید و ادامه داد:
- چند وقت بعدش تو لابی ازم خواستی وقتی باهات حرف می زنم نگاهت کنم. نمی دونی چقدر عصبانی شدم از دستت! قبلا هم این بحث رو با دخترای دیگه داشتم، ولی تو ... انگار از تو انتظار این حرف رو نداشتم. دلم نمی خواست تو این حرفو بزنی. می خواستم با همون حرفایی که به بقیه می زنم تو رو هم قانع کنم که فرصت نشد و مهیار و ایلیا اومدن. دومین ضربه رو تو شرکت زدی ستایش و چه بد زدی!
دستمو مشت کردم که با این لحن حرف زدنش پس نیفتم. پولاد داشت چه می کرد با من، با دل من؟! می بینی ماه من؟ می بینی این مرد امشب چه می کنه با دلم و دنیای دخترونم؟
- وقتی با اون شال و حجاب دیدمت، نزدیک بود شاخ در بیارم. نمی تونستم باور کنم که تو باحجاب شدی، ولی یه جمله تو سرم می چرخید. این که تو با این کارت خواستی بهم احترام بذاری. حتی اگه این فکرمم درست نبود، برام مهم نبود. اون لحظه انقدر با این کارت شوکه شده بودم که فقط دلم می خواست ازت تشکر کنم.
باید می گفتم؟ می گفتم که اون شال، فقط یه اتفاق بود؟
- بعد از اون روز دیگه اون شالو سرت نکردی و شدی همون ستایش قبل. سعی می کردی جلوم رعایت کنی، ولی خیلی وقتا بی خیال می شدی. می فهمیدم چقدر حرص می خوری از این که نگات نمی کنم و منم از همین اخلاقت سواستفاده کردم.
لحن شیطون صداش باعث شد نگاش کنم. ابروشو بالا انداخت و گفت:
- تا حدی هم موفق بودم!
اخمی تصنعی کردم که زد زیر خنده. آروم که شد گفت:
- یه وقتایی یه حرفایی می زدی که از خودم شرمنده می شدم. با خودم می گفتم منی که یه عمره دارم سنگ دین و ایمون و چشم پاکمو به سینه می زنم این چیزا رو رعایت نمی کنم، ولی این دختر ... اون موقع ها بدجور رومو کم می کردی ستایش. مثل همین الان. همین الان که گفتی قسم نخورم. مثل وقتی می خواستیم بریم تهران و جلوی هتل بهمون گفتی غیبت نکنیم. اینا چیزی نیست که یه نفر بدون ذهنیت قبلی تو وجودش داشته باشه. این که تو مقیدی که غیبت نکنی و قسم نخوری از بچگی تو گوش تو خونده شده و تو با این ذهنیت بزرگ شدی.
خیره بودم بهش، ولی تو گذشتم سیر می کردم. راست می گفت. ماهگل همیشه ما رو منع می کرد از قسم الکی خوردن. یا وقتی می خواستیم در مورد خاتون بد بگیم، دعوامون می کرد. درسته خیلی وقتا می زد به سرمون و پشت سر خاتون هر چی می خواستیم می گفتیم، ولی همیشه بعدش دل چرکین می شدم و تا چند وقت عذاب وجدان داشتم.
صدای پولاد باعث شد دست از مرور گذشتم بردارم.
- می خوای بدونی سوم ضربه رو کی زدی؟
خندم گرفت و گفتم:
- تو که تا حالا ناک اوت شدی.
با این حرفم بلند خندید. از اون خنده هایی که سرشو می داد عقب و از ته دل می خندید. آروم که شد گفت:
- من پوست کلف تر از این حرفام.
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
- عید وقتی ایلیا برگشت این جا و من زنگ زدم بهت، یادته ازت پرسیدم ایلیا تغییر کرده یا نه؟ یادته نمی دونستی و از ندا پرسیدی؟ شاید به نظرت این چیز مهمی نباشه، ولی از نظر من مهم بود. مهم بود که تو حتی انقدر به ایلیادقت نکردی که بفهمی چنین تغییر واضحی کرده! اون موقع بود که به خودم اعتراف کردم با همه فرق داری!
با لبخند مهربونی بهم نگاه کرد که سرمو زیر انداختم و از شیرینی تعریفش لذت بردم. هیچ وقت خودمو این طوری تفسیر نکرده بودم. پولاد همه ی زیر و بمم رو در آورده بود. هنوز از شیرینی حرفاش مست بودم که صدای توبیخگرش بلند شد.
- ستایش، ستایش، ستایش! نمی دونی اون روزی که اومدم بیمارستان و فهمیدم چرا اون جایی، چقدر عصبانی شدم!
لبم رو به دندون گرفتم و سعی کردم چهره خشمگین اون روزش رو از بین خاطراتم پاک کنم.
- دلم می خواست بلند شی و بگی تو اون کار مسخره رو با بدنت نکردی، ولی تو در عین ناباوری از خودت دفاع کردی و این بیش تر عصبانیم می کرد.
حتی الانم نگاهش توبیخگر بود. نگامو دزدیدم و با شنای ساحل خودمو سرگرم کردم که آروم گفت:
- ولی می ارزید.
سر بلند کردم که گفت:
- باعث شد یه حرفایی بینمون زده بشه که باید می شد.
یه لحظه احساس کردم سرخ شد. لبخند شرمگینی زد و سرشو پایین انداخت. منم هنوز از یادآوری اون حرفا یه احساس خاص داشتم. هنوزم دلم گرم بود به حرفی که چند شب بعدش زد. به تشبیه قشنگش. دلم غنج رفت از ماه شدن و معصوم شدن! دروغ چرا؟ گاهی وقتا دوست داشتم به چشمش ماه بشم و معصوم.
امشب دلم خیلی چیزا می خواست. دلم خیلی سر به هوا شده بود و بهانه می گرفت و مقصرش مرد رو به روم و لبخندش و حرفاش بود. کاش می شد همون پولاد سر به زیر تا دلم یه کم آروم بگیره. دست دست می کرد حرف بزنه که بالاخره نگاهشو دوخت به سیاهی دریا و آروم گفت:
-ستایش ...
فقط تونستم با صدای هوم خفیفی که از ته گلوم در میومد، پاسخش رو بدم. بیش از این در توانم نبود، با اون همه استرسی که اون لحظه حالمو خوش کرده بود و دلم رو تاب می داد. نگاهش رو حس کردم و سر به زیرتر شدم که گفت:
- شیطون داشت گولم می زد که تو کوبیدی تو دهنش!
نگاهم رو از شنای جلوی پام گرفتم و مبهوت به صورتش زل زدم. این بار اون چشم از من دزدید و نگاه جدیش خیره به دریا شد. چی شده بود که این طور جدی شد؟ چی باعث شد نگاهش دیگه شوخ نباشه و نخنده؟ چی به ذهنش رسید؟ زیر لب گفت:
- اون کراوات لعنتی!
سرش رو تکون داد و گفت:
-من ... من یه حس بد داشتم! حسی که می دونستم اشتباهه، ولی ناخوداگاه به ذهنم میومد.
چرا این قدر مبهم حرف می زد؟ من کار اشتباهی کرده بودم یا خودش؟
- ستایش اعتراف می کنم بین خواستن و نخواستن این که تو کراوات رو برام ببندی گیر کرده بودم.
چیزی تو ذهنم شکل گرفت. چهره سرخ شده و صورت عرق کرده از خجالتش که فکر می کرد من قراره کراواتو روی گردنش ببندم. لبخندمو خوردم و بیش تر در این لذت حجب و حیای مردونش غرق شدم. پوزخندی زد و ادامه داد:
- وقتی بی هیچ توحهی به من کراوات رو بستی ...
نفس عمیقی کشید و لبخندی زد و ادامه داد:
- تازه فهمیدم چه خبطی کردم. من اشتباه کرده بودم ستایش. تو بازم باعث شدی که بیدار شم. باعث شدی که فکر کنم خیلی وقتا در برابرت کم میارم. من، پولادی که خودمو توی دیانت خیلی سرتر از تو می دیدم، باعث شدی که فکر کنم یه عمر خواب بودم و تو بیدارم کردی ستایش! دید من به آدما، بعد از دیدن تو خیلی عوض شد و این چیزی بود که مادرم همیشه سعی کرد یادم بده.
ساکت شد و خیره شد به ماه. لبخند هنوز روی صورتش بود. یه لبخند که نشون دهنده آرامشش بود. نفس عمیقی کشید و با یه "یا علی" بلند شد. صورتش از نور ماه روشن تر شد. نگاهش متین و آروم بود. شاید از اون همه اعتراف احساس سبکی می کرد؟ شاید از اون احساس سنگینی که روی دوشم گذاشته بود راحت شده بود؟ هر چی که بود، آرامش نگاهش، لبخند متینش، دل بی قرار منم آروم کرد. آروم شدم و به پاش بلند شدم و ناخودآگاه هم قدم باهاش و توی یه سکوت دلنشین تا خود لابی اومدیم.