رمان پرنسس های فراری قسمت 33
ستایش
مناقصه تو یه هتل مجلل برگزار شد. وقتی به هتل رسیدیم، فهمیدم دلیل اصرار ایلیا برای بستن کراوات چی بود. تمام افراد اون جا لباس رسمی پوشیده بودن و معلوم بود مناقصه مهمی باید باشه. احساس می کردم پولاد یه کم معذبه و با کراواتش درگیره. انگار جدی جدی داشت خفه می شد! این پسر اگه تو جمع خانواده ما بود چی کار می کرد! هیچ وقت ندیدم بابا یا هیچ کدوم از مردای اطرافش بدون کراوات باشن. مخصوصا تو همچین جلسه هایی. با قرار گرفتن تو این جمع و بودن تو این هتل، بازم شده بودم ستایش واقعی. همون دختری که با غرور تصنعی باید راه می رفت و با کمال احترام و دقت با افراد برخورد می کرد. همون دختری که نباید بلند می خندید و باید همیشه مواظب بود که چه کاری درسته و چه کاری غلط. بدون اختیار رفته بودم تو جلد ستایشی که خاتون ساخته بود. خشک و جدی داشتم به اطرافم نگاه می کردم که پولاد زیر گوشم گفت:
- این جا معذبی؟
پوزخندی زدم و زیر لب گفتم، نه. پولاد نمی دونست من تو همچین جوی بزرگ شدم. نمی دونست من از وقتی چشم باز کردم، آدما رو با این شکل و قیافه دیدم. نمی دونست این دنیای واقعی منه و من پنج ماهه دارم توی یه دنیای دیگه زندگی می کنم. دنیای که بیش تر برام شبیه خواب بود. تازه می فهمیدم از چه بندی آزاد شدم. تازه حس می کردم چقدر خوشحالم که فرار کردیم و تونستم دنیای جدیدی رو تمام وقت لمس کنم. می گم تمام وقت، چون قبلا این زندگی ساده رو با دوستام و فرناز و نیما لمس کرده بودم، ولی این که بخوام این زندگی رو پنج ماه داشته باشم، برام مثل یه خواب بود!
صدای سلام دادن یه مرد و پشت بندش جواب پولاد، باعث شد با همون ژست مصنوعی و خشک برگردم به سمت پولاد و بردیا. با دیدن یه چهره ای آشنا، لبخند ملیحی زدم و سلام دادم. نمی دونم چرا نمی تونستم از جلد ستایش اصلی بیرون بیام. بردیا هم دقیقا مثل خودم لبخند ملایمی زد و با یه تعظیم سلام داد. می تونستم از رفتار و تیپش بفهمم که بردیام، همجنس خودمه. اون لبخند و اون تعظیم و این لباس رسمی نشون می داد که اونم از قماش آدمایی مثل پدر منه. بردیا شروع کرد با پولاد صحبت کردن. اخمای پولاد تو هم رفت و بعد از چند دقیقه که بردیا زیر گوش پولاد حرف زد، از ما جدا شد و رفت. دو تا لیوان آب میوه برداشتم و رفتم نزدیک پولاد و یکیشو بهش دادم که برای دهمین بار تو این یه ساعت، بهم لبخند زد و خیره شد بهم و تشکر کرد. منم همچنان سرد و خشک گفتم:
- چقدر شانس برنده شدنتون هست؟
کمی از نوشیدنیشو مزه مزه کرد و گفت:
- یه درصد.
با چشمای گرد شده گفتم:
- منظورت چیه؟! پس چرا توی مناقصه ای که هیچ شانسی ندارین، شرکت کردین؟!
- برای این که شناخته بشیم. ما شرکت تازه تاسیسی هستیم. نیاز داریم شناخته بشیم.
جالب بود! برای هیچی اومده بودیم این جا. به نظر من که بی خود و بی جهت وقتمونو تلف کردیم. ولی خب، بدم نبود! یه روسری خریدم که البته باید پولشو به پولاد بدم، و یه ساق دست که هنوز نمی دونم باهاش چی کار کنم!
مناقصه توی یه سالن جدا برگزار شد که بردیا و پولاد رفتن و من موندم و یه عده آدم که اصلا دلم نمی خواست تو جمعشون باشم. این جمع بد جور منو یاد خودم مینداخت و این عصبیم می کرد.
حدود یک ساعت گذشت که پولاد و بردیا و بقیه اومدن بیرون. منم تو این یک ساعت حسابی از خودم پذیرایی کردم. ناهار رو به اصرار و دعوت بردیا توی رستوران همون هتل خوردیم. از بردیا بدم نمیومد. در عین حال که خیلی اتو کشیده و مبادی آداب بود و بعضی وقتا خشک رفتار می کرد، ولی توی لحن حرف زدن و رفتارش یه جور صمیمیت خاصی بود. یاد حرف مهیار افتادم که گفت، بعد از دعوای با پولاد، با هم رفیق شدن. جالب بود که چند نفر بعد از دعوا رفیق بشن.
تموم مدت ناهار، بحث پولاد و بردیا حول و هوش کار بود و منم بی حوصله ناهارمو می خوردم. ترجیح می دادم ناهار رو توی هتل خودمون باشیم تا بتونم راحت سر میز بشینم و راحت غذامو بخورم. ولی این جا، تو این هتل لعنتی، احساس می کردم جلوی خاتون و بابا نشستم و باید طبق اصول اشرافی غذا بخورم. کمی از ماهی به چنگال زدم و گذاشتم تو دهنم که متوجه نگاه پولاد شدم. داشت با بردیا حرف می زد، ولی حواسش پیش من بود. یه لحظه که بردیا حواسش نبود، با چشم و ابرو به ناهارم اشاره کرد و زیر لب گفت:
- چرا نمی خوری؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- میل ندارم.
از این که بالاخره منو هم دید و از بین صحبت کاریشون، حواسش به منم بود، دلم گرم شد. فکر می کردم به کل یادشون رفته من اون جا نشستم. قبلش داشتم به خودم بد و بیراه می گفتم که چرا اومدم اون جا.
بالاخره بعد از ناهار از اون هتل که برام مثل زندان بود نجات پیدا کردیم و من تازه تونستم نفس بکشم. تو ماشین که نشستیم، سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی و نفس عمیقی کشیدم که سنگینی نگاه پولاد رو حس کردم. لبخندی به چشمای نگرانش زدم که پرسید:
- خوبی؟
- آره.
- چرا چیزی نخوردی؟
- میل نداشتم.
نمی دونم چرا حتی حوصله حرف زدنم نداشتم؛ پولادم ساکت شد. کمی که از هتل فاصله گرفتیم، پولاد گفت:
- ستایش می تونم یه سوال شخصی بپرسم؟
تعجب کردم! سوال شخصی؟ پولاد؟ حالا چرا انقدر جدی شده؟ یه کم رو صندلی جا به جا شدم و گفتم:
- بپرس.
نیم نگاهی بهم کرد و بعد از چند ثانیه مکث گفت:
- پدرت چه کاره اس؟ چطور ورشکست شده؟
با این حرفش سیخ نشستم. تمام عضلاتم منقبض شد. چی می گفتم خدایا؟ دستمو مشت کردم که پولاد گفت:
- اگه دوست نداری در موردش صحبت کنی، لازم نیست جواب بدی.
نفس راحتی کشیدم که از چشم پولاد دور نموند. نمی دونم چی باعث شده این سوالو بپرسه. نکنه چیزی فهمیده باشه؟! با شک گفتم:
- یه شرکت صادرات و واردات داشت که نمی دونم چی شد که ورشکست شد. چطور مگه؟
عینک آفتابیشو گذاشت روی داشبورد و گفت:
- یه کنجکاوی ساده بود، فقط همین!
شک داشتم فقط یه کنجکاوی باشه؛ مخصوصا از عینک در آوردنش. می دونستم وقتی می خواد حرف بزنه، عینکشو در میاره. بعد از پنج ماه بیشتر حالاتشو می شناختم. حدسمم درست بود.
- خب چرا شماها پیش پدرتون نموندین؟ چرا اومدین این جا؟
وای نه! دیگه بیش تر از این نمی تونستم دروغ بگم. دلم می خواست مثل وقتی به ناخدا گفتم، به پولادم همه چیزو بگم و راحت بشم، ولی از عکس العمل پولاد بعد از حرفام می ترسیدم. از فکرایی که بعد از شنیدن حقیقت در موردم می کرد، می ترسیدم. دستی به روسریم کشیدم و گفتم:
- نمی دونم، پدرم خواست بیام.
نه دروغ گفتم، نه راست. واقعا نمی دونستم چرا باید بریم آلمان و پدرمم خواست که بریم. پولاد حرفی رو زیر زبونش مزه کرد و گفت:
- ولی پدرت می تونست از تو کمک زیادی بگیره. هم از نظر رشته ی تحصیلیت، هم از نظر استعدادت. تو خیلی خوب تونستی تو این مدت به کارت مسلط بشی. فکر نمی کنی موندنت بیش تر می تونست به پدرت کمک کنه؟
حرفش حق بود. نمی دونستم چی بگم. دلم می خواست زودتر این بحث رو تموم کنه. ساکت خیره شدم به رفت و آمد ماشین ها که احساس کردم بازم خواست حرفی بزنه که زودتر گفتم:
- می شه دیگه در موردش حرف نزنیم؟
نگاه دقیقی بهم کرد که سریع نگاهمو ازش گرفتم. می ترسیدم دروغمو از نگام بخونه. کلافه شده بودم و دستامو تو هم قفل کرده بودم و فشار می دادم. پولادم دیگه چیزی نگفت.
تا رسیدن به هتل هر دومون ساکت بودیم. دلم می خواست برم روی تختم و یه ساعت بدون فکر بخوابم. امروز فشار زیادی تحمل کرده بودم. دیگه بس بود. همین که به هتل رسیدیم، یه تاکسی رو دیدم که یه دختر و پسر ازش پیاده شدن. سها و ایلیا! ایلیا کی برگشته؟ چرا با سها از تاکسی پیاده شدن؟ اخم کردم و خواستم درو باز کنم که پولاد گفت:
- اِ، اون ایلیا نیست؟
زیر لب آره ای گفتم و عصبی رفتم به طرف سها. ایلیا زودتر منو دید؛ از دور با لبخند همیشگیش سلام کرد و سها هم برگشت به سمت ما. سعی کردم آرامش خودم رو حفظ کنم. با هر دوشون سلام کردم که پولادم اومد و با ایلیا روبوسی کردن. ایلیا زد سر شونه پولاد و رو به من گفت:
- خوشم اومد ستایش، بالاخره راضیش کردی بزنه!
پولاد چشم غره ای به ایلیا رفت و منم نیمچه لبخندی زدم و گفتم:
- جایی بودین؟
مخاطبم سها بود و خودش از لحنم فهمید ناراحتم. نگاهی به ایلیا کرد و گفت:
- آره، ندا اس داد، گفت ناهار نمیاد. خب ... منم تنها بودم، ایلیا هم اومده بود ... ناهار رفتیم بیرون.
ایلیا با چشمای ریز شده داشت به سها نگاه می کرد. سوال بعدیمو گذاشتم توی سوییت بپرسم و دست سها رو گرفتم و کشیدمش به طرف در هتل و گفتم:
- بریم بالا، از گرما هلاک شدم.
زیر گوش سها گفتم:
- باید حرف بزنیم!
مناقصه تو یه هتل مجلل برگزار شد. وقتی به هتل رسیدیم، فهمیدم دلیل اصرار ایلیا برای بستن کراوات چی بود. تمام افراد اون جا لباس رسمی پوشیده بودن و معلوم بود مناقصه مهمی باید باشه. احساس می کردم پولاد یه کم معذبه و با کراواتش درگیره. انگار جدی جدی داشت خفه می شد! این پسر اگه تو جمع خانواده ما بود چی کار می کرد! هیچ وقت ندیدم بابا یا هیچ کدوم از مردای اطرافش بدون کراوات باشن. مخصوصا تو همچین جلسه هایی. با قرار گرفتن تو این جمع و بودن تو این هتل، بازم شده بودم ستایش واقعی. همون دختری که با غرور تصنعی باید راه می رفت و با کمال احترام و دقت با افراد برخورد می کرد. همون دختری که نباید بلند می خندید و باید همیشه مواظب بود که چه کاری درسته و چه کاری غلط. بدون اختیار رفته بودم تو جلد ستایشی که خاتون ساخته بود. خشک و جدی داشتم به اطرافم نگاه می کردم که پولاد زیر گوشم گفت:
- این جا معذبی؟
پوزخندی زدم و زیر لب گفتم، نه. پولاد نمی دونست من تو همچین جوی بزرگ شدم. نمی دونست من از وقتی چشم باز کردم، آدما رو با این شکل و قیافه دیدم. نمی دونست این دنیای واقعی منه و من پنج ماهه دارم توی یه دنیای دیگه زندگی می کنم. دنیای که بیش تر برام شبیه خواب بود. تازه می فهمیدم از چه بندی آزاد شدم. تازه حس می کردم چقدر خوشحالم که فرار کردیم و تونستم دنیای جدیدی رو تمام وقت لمس کنم. می گم تمام وقت، چون قبلا این زندگی ساده رو با دوستام و فرناز و نیما لمس کرده بودم، ولی این که بخوام این زندگی رو پنج ماه داشته باشم، برام مثل یه خواب بود!
صدای سلام دادن یه مرد و پشت بندش جواب پولاد، باعث شد با همون ژست مصنوعی و خشک برگردم به سمت پولاد و بردیا. با دیدن یه چهره ای آشنا، لبخند ملیحی زدم و سلام دادم. نمی دونم چرا نمی تونستم از جلد ستایش اصلی بیرون بیام. بردیا هم دقیقا مثل خودم لبخند ملایمی زد و با یه تعظیم سلام داد. می تونستم از رفتار و تیپش بفهمم که بردیام، همجنس خودمه. اون لبخند و اون تعظیم و این لباس رسمی نشون می داد که اونم از قماش آدمایی مثل پدر منه. بردیا شروع کرد با پولاد صحبت کردن. اخمای پولاد تو هم رفت و بعد از چند دقیقه که بردیا زیر گوش پولاد حرف زد، از ما جدا شد و رفت. دو تا لیوان آب میوه برداشتم و رفتم نزدیک پولاد و یکیشو بهش دادم که برای دهمین بار تو این یه ساعت، بهم لبخند زد و خیره شد بهم و تشکر کرد. منم همچنان سرد و خشک گفتم:
- چقدر شانس برنده شدنتون هست؟
کمی از نوشیدنیشو مزه مزه کرد و گفت:
- یه درصد.
با چشمای گرد شده گفتم:
- منظورت چیه؟! پس چرا توی مناقصه ای که هیچ شانسی ندارین، شرکت کردین؟!
- برای این که شناخته بشیم. ما شرکت تازه تاسیسی هستیم. نیاز داریم شناخته بشیم.
جالب بود! برای هیچی اومده بودیم این جا. به نظر من که بی خود و بی جهت وقتمونو تلف کردیم. ولی خب، بدم نبود! یه روسری خریدم که البته باید پولشو به پولاد بدم، و یه ساق دست که هنوز نمی دونم باهاش چی کار کنم!
مناقصه توی یه سالن جدا برگزار شد که بردیا و پولاد رفتن و من موندم و یه عده آدم که اصلا دلم نمی خواست تو جمعشون باشم. این جمع بد جور منو یاد خودم مینداخت و این عصبیم می کرد.
حدود یک ساعت گذشت که پولاد و بردیا و بقیه اومدن بیرون. منم تو این یک ساعت حسابی از خودم پذیرایی کردم. ناهار رو به اصرار و دعوت بردیا توی رستوران همون هتل خوردیم. از بردیا بدم نمیومد. در عین حال که خیلی اتو کشیده و مبادی آداب بود و بعضی وقتا خشک رفتار می کرد، ولی توی لحن حرف زدن و رفتارش یه جور صمیمیت خاصی بود. یاد حرف مهیار افتادم که گفت، بعد از دعوای با پولاد، با هم رفیق شدن. جالب بود که چند نفر بعد از دعوا رفیق بشن.
تموم مدت ناهار، بحث پولاد و بردیا حول و هوش کار بود و منم بی حوصله ناهارمو می خوردم. ترجیح می دادم ناهار رو توی هتل خودمون باشیم تا بتونم راحت سر میز بشینم و راحت غذامو بخورم. ولی این جا، تو این هتل لعنتی، احساس می کردم جلوی خاتون و بابا نشستم و باید طبق اصول اشرافی غذا بخورم. کمی از ماهی به چنگال زدم و گذاشتم تو دهنم که متوجه نگاه پولاد شدم. داشت با بردیا حرف می زد، ولی حواسش پیش من بود. یه لحظه که بردیا حواسش نبود، با چشم و ابرو به ناهارم اشاره کرد و زیر لب گفت:
- چرا نمی خوری؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- میل ندارم.
از این که بالاخره منو هم دید و از بین صحبت کاریشون، حواسش به منم بود، دلم گرم شد. فکر می کردم به کل یادشون رفته من اون جا نشستم. قبلش داشتم به خودم بد و بیراه می گفتم که چرا اومدم اون جا.
بالاخره بعد از ناهار از اون هتل که برام مثل زندان بود نجات پیدا کردیم و من تازه تونستم نفس بکشم. تو ماشین که نشستیم، سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی و نفس عمیقی کشیدم که سنگینی نگاه پولاد رو حس کردم. لبخندی به چشمای نگرانش زدم که پرسید:
- خوبی؟
- آره.
- چرا چیزی نخوردی؟
- میل نداشتم.
نمی دونم چرا حتی حوصله حرف زدنم نداشتم؛ پولادم ساکت شد. کمی که از هتل فاصله گرفتیم، پولاد گفت:
- ستایش می تونم یه سوال شخصی بپرسم؟
تعجب کردم! سوال شخصی؟ پولاد؟ حالا چرا انقدر جدی شده؟ یه کم رو صندلی جا به جا شدم و گفتم:
- بپرس.
نیم نگاهی بهم کرد و بعد از چند ثانیه مکث گفت:
- پدرت چه کاره اس؟ چطور ورشکست شده؟
با این حرفش سیخ نشستم. تمام عضلاتم منقبض شد. چی می گفتم خدایا؟ دستمو مشت کردم که پولاد گفت:
- اگه دوست نداری در موردش صحبت کنی، لازم نیست جواب بدی.
نفس راحتی کشیدم که از چشم پولاد دور نموند. نمی دونم چی باعث شده این سوالو بپرسه. نکنه چیزی فهمیده باشه؟! با شک گفتم:
- یه شرکت صادرات و واردات داشت که نمی دونم چی شد که ورشکست شد. چطور مگه؟
عینک آفتابیشو گذاشت روی داشبورد و گفت:
- یه کنجکاوی ساده بود، فقط همین!
شک داشتم فقط یه کنجکاوی باشه؛ مخصوصا از عینک در آوردنش. می دونستم وقتی می خواد حرف بزنه، عینکشو در میاره. بعد از پنج ماه بیشتر حالاتشو می شناختم. حدسمم درست بود.
- خب چرا شماها پیش پدرتون نموندین؟ چرا اومدین این جا؟
وای نه! دیگه بیش تر از این نمی تونستم دروغ بگم. دلم می خواست مثل وقتی به ناخدا گفتم، به پولادم همه چیزو بگم و راحت بشم، ولی از عکس العمل پولاد بعد از حرفام می ترسیدم. از فکرایی که بعد از شنیدن حقیقت در موردم می کرد، می ترسیدم. دستی به روسریم کشیدم و گفتم:
- نمی دونم، پدرم خواست بیام.
نه دروغ گفتم، نه راست. واقعا نمی دونستم چرا باید بریم آلمان و پدرمم خواست که بریم. پولاد حرفی رو زیر زبونش مزه کرد و گفت:
- ولی پدرت می تونست از تو کمک زیادی بگیره. هم از نظر رشته ی تحصیلیت، هم از نظر استعدادت. تو خیلی خوب تونستی تو این مدت به کارت مسلط بشی. فکر نمی کنی موندنت بیش تر می تونست به پدرت کمک کنه؟
حرفش حق بود. نمی دونستم چی بگم. دلم می خواست زودتر این بحث رو تموم کنه. ساکت خیره شدم به رفت و آمد ماشین ها که احساس کردم بازم خواست حرفی بزنه که زودتر گفتم:
- می شه دیگه در موردش حرف نزنیم؟
نگاه دقیقی بهم کرد که سریع نگاهمو ازش گرفتم. می ترسیدم دروغمو از نگام بخونه. کلافه شده بودم و دستامو تو هم قفل کرده بودم و فشار می دادم. پولادم دیگه چیزی نگفت.
تا رسیدن به هتل هر دومون ساکت بودیم. دلم می خواست برم روی تختم و یه ساعت بدون فکر بخوابم. امروز فشار زیادی تحمل کرده بودم. دیگه بس بود. همین که به هتل رسیدیم، یه تاکسی رو دیدم که یه دختر و پسر ازش پیاده شدن. سها و ایلیا! ایلیا کی برگشته؟ چرا با سها از تاکسی پیاده شدن؟ اخم کردم و خواستم درو باز کنم که پولاد گفت:
- اِ، اون ایلیا نیست؟
زیر لب آره ای گفتم و عصبی رفتم به طرف سها. ایلیا زودتر منو دید؛ از دور با لبخند همیشگیش سلام کرد و سها هم برگشت به سمت ما. سعی کردم آرامش خودم رو حفظ کنم. با هر دوشون سلام کردم که پولادم اومد و با ایلیا روبوسی کردن. ایلیا زد سر شونه پولاد و رو به من گفت:
- خوشم اومد ستایش، بالاخره راضیش کردی بزنه!
پولاد چشم غره ای به ایلیا رفت و منم نیمچه لبخندی زدم و گفتم:
- جایی بودین؟
مخاطبم سها بود و خودش از لحنم فهمید ناراحتم. نگاهی به ایلیا کرد و گفت:
- آره، ندا اس داد، گفت ناهار نمیاد. خب ... منم تنها بودم، ایلیا هم اومده بود ... ناهار رفتیم بیرون.
ایلیا با چشمای ریز شده داشت به سها نگاه می کرد. سوال بعدیمو گذاشتم توی سوییت بپرسم و دست سها رو گرفتم و کشیدمش به طرف در هتل و گفتم:
- بریم بالا، از گرما هلاک شدم.
زیر گوش سها گفتم:
- باید حرف بزنیم!
سها
ستایش دستمو فشار داد و آروم گفت:
- باید حرف بزنیم.
به شانسم، بد و بیراهی دادم و رفتیم بالا. خدا رو شکر کردم ایلیا و پولاد از ناراحتی ستایش چیزی نفهمیدن. اصلا دوست نداشتم خوشی امروز رو به کام ایلیا تلخ کنم. ستایش در سوییتو باز کرد و با قیافه حق به جانبی ایستاد تا من اول برم داخل. درو که بست، با عصبانیت و صدایی که سعی می کرد بلند نباشه گفت:
- هیچ معلومه کجا بودی؟
بی خیال شونمو بالا انداختم و گفتم:
- گفتم که، رفته بودیم ناهار بخوریم.
خواستم برم لباسامو در بیارم که دستمو گرفت و برم گردوند به سمت خودش و گفت:
- ناهار؟ با ایلیا؟ نمی شد تو همین هتل ناهار بخورین؟
داشت رو اعصابم رژه می رفت. سعی کردم خودمو کنترل کنم و گفتم:
- ایلیا پیشنهاد داد بریم بیرون.
هر لحظه سرخ تر می شد. می دیدم که چطور داره تلاش می کنه صداش بالا نره.
- ایلیا! ایلیا!
چشاشو بست، نفسش رو فوت کرد و زل زد به صورتم و ادامه داد:
- سها ... چرا باید با ایلیا بری بیرون؟ می فهمی داری چی کار می کنی؟ اصلا ایلیا کیه که تنهایی بلند شدی و باهاش رفتی بیرون؟
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم. الان چند هفته اس گیر سه پیچ داده به من و ایلیا. دوست نداشتم این کنایشو در مورد "کسی" بودن ایلیا تو زندگیم جدی بگیرم!
- ایلیا کیه؟ مگه تو نمی شناسیش؟ بگو ببینم، مگه خلاف شرع کردم؟ ناهار خوردیم و برگشتیم. این کجاش اشتباهه؟ گناهـــه؟! مگه خودت نرفتی؟
از عمد روی کلمه گناه تاکید کردم. به نظرم ستایش زیادی داشت به رفتار و اعمال من گیر می داد. دلم نمی خواست برام جانماز آب بکشه، در حالی که خودش ...
- سها مشکل من ناهار خوردنتون نیست، می گم چرا تنها با ایلیا رفتی بیرون؟ می گم چرا ایلیا؟ می فهمی؟
- چرا ایلیا نه؟ اصلا تو چرا گیر می دی به من و ایلیا؟ مگه ایلیا چه بدی در حقت کرده؟ چرا انقدر روش حساس شدی؟
اول چشماش گرد شد و چند لحظه ساکت نگام کرد. بعد دوباره عصبانی شد و گفت:
- چرا گیر می دم به ایلیا؟ آره؟ چون می بینم چطور با هم جیک تو جیک شدین. چون دارم می بینم چقدر روی تو تاثیر گذاشته. چون دلیل این کادو خریدنا رو نمی فهمم. چون نمی خوام آسیب ببینی. کافیه یا بازم بگم؟
این دفعه به معنای واقعی عصبانی شدم، شالمو پرت کردم رو تخت و گفتم:
- هه! ببین کی به کی می گه تاثیر گذاشته. یه نگاه به خودت کردی؟
اشاره کردم به روسریش که تا حالا ندیده بودم و با طعنه گفتم:
- من تاثیر می گیرم یا تو؟
روسریشو در آورد و گفت:
- لباس پوشیدن من از کسی تاثیر نمی گیره، اینو بفهم! من خودم خواستم این طور لباس بپوشم. هیچ ربطی به هیچ کس نداره.
پوزخند زدم که عصبانی شد و گفت:
- سها دست پیش نگیر که پس نیفتی. بحث من سر ایلیاست و نزدیک شدنش به تو، می گم این اشتباهه، خیلی راحت داری اعتماد می کنی.
با اخم گفتم:
- چون ایلیا خودش رو بهم ثابت کرده، می دونم که قابل اعتماده. نیازی به شک و بدبینی بی مورد توام نیست. فقط دلم می خواد بدونم چیِ این رابطه اشتباهه؟ ندا و مهیارم با هم رفتن بیرون، اما تو فقط به من گیر می دی!
کلافه شد و دستی به موهاش کشید و گفت:
- اولا کارای ندا به من و تو ربطی نداره، ثانیا مهیار رو با ایلیا مقایسه نکن. سها جلوی این رابطه رو بگیر. خودتم خوب می دونی نه به صلاح توئه، نه به صلاح ایلیا. نکنه بابا رو یادت رفته؟
خواستم حرف بزنم که مثل همیشه خواست حرف آخرو بزنه و بحث رو تموم کنه.
- دیگه هم نمی خوام چیزی در این مورد بشنوم.
عصبانی شدم و صدامو بردم بالا و گفتم:
- من هر کار دلم خواست می کنم. به هیچ کسم ربطی نداره.
جلوی چشمای گرد شده ی ستایش، شالمو برداشتم و رفتم بیرون. درو که باز کردم، ندا رو دیدم که با خنده گفت:
- سلام خانوم خانو ...
با دیدن قیافم حرفشو خورد. از جلوی در کنارش زدم و رفتم سمت آسانسور که مهیار رو دیدم که با اخم نگام می کرد. حوصله ی هیچ کدومو نداشتم. دلم می خواست برم یه جا و فقط جیغ بزنم. گفتم حس بزرگ تریش گل کرده و چند بار بهم گیر داده، ولی این دفعه واقعا دیوونم کرد!
آسانسور که ایستاد، خواستم برم دریا که با دیدن آلاچیقای توی سایه، پشیمون شدم و توی حیاط نشستم. نمی خواستم توی آلاچیق همیشگیمون بشینم. رفتم روی یه تخت که نزدیک ورودی بود نشستم و زانوهامو بغل کردم و خیره شدم به آسمون. چرا ستایش نمی فهمید ایلیا با همه فرق داره؟ چرا می گه مهیار رو با ایلیا مقایسه نکنم؟ مگه من بهش می گم چی کار بکن، چی کار نکن که این قدر دوست داره به من گیر بده؟
لجوجانه فکر کردم، اصلا دلم خواست باهاش برم بیرون. بازم میرم! چرا ستایش نمی فهمه دل تنگی یعنی چی؟ اون که نزدیکی و وابستگی این رابطه رو درک کرده، چرا نمی تونه دلتنگی و محبت ایلیا رو نسبت به من درک کنه؟ چرا نمی فهمه بعد از چهار روز دوری، من به این با هم بودن نیاز داشتم؟ اصلا چرا درک نمی کنه که منم ممکنه به ایلیا ...
نفس عمیقی کشیدم و بغضمو قورت دادم که یه صدای آشنا از پشت سرم گفت:
- نبینم زانوی غم بغل بگیری جوجو.
بغضمو پشت یه لبخند اجباری قایم کردم و سرم برگردوندم طرفش. برعکس صداش که خندون بود، صورتش اخم داشت. نشست کنارم و گفت:
- مگه نمی خواستی بخوابی؟
زیر لب گفتم:
- خوابم نبرد.
اونم کفششو در آورد و اومد کنار من، زانوشو بغل کرد و گفت:
- می خوای برات قصه بگم؟
خندم گرفت، گفتم:
- توام فکر می کنی من بچم؟
اخم کرد و خیره شد بهم. بعد از چند لحظه گفت:
- نه! کی گفته تو بچه ای؟
پوزخندی زدم و تو دلم گفتم، " ستایش! اون مثل بچه ها باهام رفتار می کنه."
وقتی دید حرفی نمی زنم، گفت:
- اتفاقا چون فکر می کنم بچه نیستی می خوام برات یه قصه بگم. یه قصه واقعی.
با تعجب نگاش کردم که گفت:
- مگه از صبح خودتو نکشتی که بفهمی چرا رفتم تهران، در حالی که مادرم حالش خوب خوب بوده؟
دلخور نگاش کردم و مشتی زدم به بازوش. نگاش رفت سمت مشتم و بازوش، یه لبخند قشنگ زد و یه نفس عمیق کشید. نگاهش مهربون شد. با لذت چشماشو بست و گفت:
- همیشه دوست داشتم لذت این مشتو بچشم.
چشاشو باز کرد و من نفس حبس شدمو آزاد کردم. انگار تازه یادم افتاده بود باید نفس بکشم. نمی دونم چه مرگم شده بود. امروز همش نفس کم میاوردم. لذت این مشت؟ منظورش چی بود؟ مگه مشت خوردن لذت داره؟ نگاش کردم که ببینم داره مسخرم می کنه یا نه، ولی نگاش مهربون بود. با یه لبخند کوچیک گوشه لبش. نگامو دزدیدم که گفت:
- حوصله شنیدن قصه رو داری؟
همون طور که سرم پایین بود گفتم:
- اوهوم.
تک خنده ای کرد و نفس عمیقی کشید. به رو به رو خیره شد. زانوهاشو تا کرد توی شکمش و مثل من نشست. ساعد دستاشو روی زانوهاش گذاشت و نگاه جدی و تلخش رو به رو به روش دوخت و گفت:
- وقتی به دنیا اومدم، یه خونواده نه، یه فامیل از اومدن من خوشحال شد. تک پسر بودم، بعد از یه دختر. سال ها بود که خدا به خانواده کریمی پسر نداده بود و من اولین نوه پسر فامیل بودم. عزیز دردونه همه شده بودم. محبت از چپ و راست نثارم می شد و منم کیف می کردم تو این همه خوشی و لذت. حس خوبی بود. تا می گفتی آخ، چند نفر دست به سینه جلوت بودن. از یه طرف ناز پرورده مامان و از طرف دیگه عزیز کرده خواهرم. تو خونه از گل نازک تر نمی شنیدم. خواهر دومم که دنیا اومد، نور علی نور شد. شدم وارث بی چون و چرای اسم و رسم کریمی ها. از همون موقع حساسیتای بابام روی من بیش تر شد. بهم محبت می کرد، ولی به روش خودش.
اولین بار وقتی حالم از این محبتا گرفته شد که یه کلاس پنجمی تو مدرسه بهم گفت" اوی بچه ننه!" تازه کلاس سوم بودم، اما از این که بهم بگن بچه ننه حالم بد می شد! با مشت و لگد افتادم به جونش. دو تا زدم و بیست تا خوردم.
پوزخندی زد و بعد از چند لحظه سکوت گفت:
- مامانم با دیدن سر و صورت خاکی و خونی و کبود من نزدیک بود غش کنه، اما بابام بدش نیومده بود که من کتک خوردم. انگار کتک زدن و خوردن از نشونه های مردن شدن بود. خوب یادمه اون روز بهم گفت، "داری کم کم واسه خودت مرد می شی."
مامانم سخت گیریا و وسواسش رو من بیش تر شد. مدام میومد تو مدرسه و رفیقامو کنترل می کرد، ولی بابام دوست داشت قلدر بار بیام. دور از چشم مامان بهم یاد می داد چطور حقمو از بقیه بگیرم. خودشم همین جوری بود. داد و بیداد نمی کرد، اما کسی جرات نداشت رو حرفش حرف بزنه. یه فامیل بود و یه آقا احمد کریمی. بابام خیلی اجر و قرب داشت. اون قدری که کل فامیل ازش حساب می بردن. اگه به یکی می گفت بمیر، باید می مرد. اگه یه حرفی می زد، حرفش حرف بود. اگه اراده می کرد کاری بشه، باید می شد. می دیدم. بزرگ تر می شدم و می فهمیدم یه فامیل چطور جلوش دست به سینه وایمیستن و بابام کیف می کنه، اما نمی دید و نمی فهمید که همون فامیل از دستش، از کارا و امر و نهی کردنای بی موردش به ستوه اومدن. دیگه حالم داشته از این استبداد بابام به هم می خورد. بین محبتای بی اندازه مامانم و دخالتای بی جای بابام گیر کرده بودم. دوست داشتم برم سربازی تا یه مدت از فضای خونه دور باشم. نذاشت. گفت "تو نیازی به سربازی نداری." راست می گفت. بابام خودش به تنهایی یه پادگان بود. نمی دونم چطور، ولی یه روز اومد و گفت معاف شدی.
پوزخندی زد و گفت:
- مثل همیشه، به هر چی می خواست می رسید. خیلی راحت، بهم امر کرد باید عمران بخونم. مثل همیشه گفتم چشم، اما حالم از این نوکر بی چون و چرا بودن به هم می خورد. دیگه نمی خواستم هر چی می گه بگم چشم. وقتی بیش تر با رشتم آشنا شدم، ازش خوشم اومد، ولی به روی بابام نمیاوردم.
اخم کرده بود و با سماجت به رو به روش خیره شده بود. آب دهنش رو قورت داد. آروم گفتم:
- ایلیا!
بی توجه به من گفت:
- سر ناسازگاری برداشته بودم. دیگه تسلط بابامو نمی خواستم. لوس کردنای مامانمو نمی خواستم. پوزخندا و متلکای فامیل و رفیقامو نمی خواستم. لیسانسم تو دستم بود. این قدری داشتم که بخوام تنهایی هر کار بکنم. بابام که فهمید، حسابامو مسدود کرد. بیش تر لج کردم. گفت هیچ غلطی نمی تونی بکنی، گفتم هر کاری بخوام می کنم. گفت من نخوام هیچی نیستی ...
پوزخندی زد و گفت:
- می خواست واسم زن بگیره. یکی که اصلا نمی دونستم کی هست. من دخالتا و دلسوزیای بی جاشونو نمی خواستم، اونا واسه پابند کردنم دنبال زن بودن برام. هر روز جنگ و دعوا داشتیم. گریه های مامانم رو اعصابم بود. بابام داد و قال نمی کرد، اما خونسرد، هر کاری که دلش می خواست می کرد. واسه من و آیندم تصمیم می گرفت و اعتراض منم هیچ تاثیری توی کاراش نداشت. فقط یه کلمه می گفت، من بهتر می فهمم تو چی می خوای، چی واست بهتره.
نفسی کشید و آروم گفت:
- دیگه به ستوه اومده بودم. زدم از خونه بیرون. اومدم این جا و شدم پادوی مهیار و پولاد. کیف می کردم و خر حمالی می کردم. عشق می کردم نیمرو می خوردیم. شده بودم آقای خودم و نوکر خودم. یه مدت بعدش آشتی کردیم. مامان گفت برگرد، اما دیگه دلم نمی خواست برگردم. راضیشون کردم که بمونم. یعنی مجبور شد که راضی بشه، وگرنه معلوم نبود دفعه بعد سر از کجا در بیارم. لااقل این جوری می دونست تو کشور خودم، دم دستشونم. مجبور شدن کوتاه بیان.
نفسش رو با صدا بیرون داد و گفت:
- شب عید با یه دنیا امید برگشتم تهران. گفتم دیگه تموم شده. دیده می تونم واسه خودم کسی باشم، گیر الکی نمی ده.
پوزخندی زد و گفت:
- زهی خیال باطل! از ساعتی که رسیدم تهران رو اعصابم راه رفت، حرصمو در آورد. مخصوصا رفتم اون بلا رو سر موهام آوردم که بیش تر حرصش بدم.
خندید و بعد از چند لحظه سکوت گفت:
- مامانم وقتی دید عین جوجه تیغی شدم غش کرد. دیوونه شدم از ناراحتی مادرم، ولی دیگه برام مهم نبود. بابام قشقرقی به پا کرد، دیدنی! اول چیزی نگفتم، اما وقتی شروع کرد به تحقیر و توهین، دیگه تحمل نکردم. برگشتم.
نگاهشو به چشام که محو تماشاش شده بودم انداخت و گفت:
- برگشتم پیش تو!
لبخندمو قورت دادم. چرخید سمتم و گفت:
- بهم گیر می دادی، ولی مهم نبود. گیر دادنای تو رو به صد تا قربون صدقه های مامانم و پول و پله بابام نمی دادم. نمی دونم چی کارم کرده بودی سها ولی ...
نگاش کردم. چشاش برق زد و گفت:
- وقتی فهمیدم دلم برات تنگ شده خودمم باورم نشد! اما دلم برات تنگ شده بود سها. از همون روز و همون ساعت، دلتنگت شدم!
دیگه نتونستم طاقت بیارم. سرمو انداختم پایین و با انگشتام بازی کردم. بازم دوست داشتم فرار کنم. ایلیا نفس عمیقی کشید و گفت:
- خب، نمی خوای بگی چی انقدر ناراحتت کرده؟
نگاهش کردم که دیدم به رو به رو زل زده و بی خیال نشسته. انگار نه انگار تا چند لحظه پیش داشت می گفت دلش برام تنگ شده. با دیدن آرامش چشاش، منم آروم شدم. تازه تونستم یه کم نفس بکشم. ولی چی باید می گفتم؟ می گفتم ستایش از تو بدش میاد. با احساس این که داره بهم نگاه می کنه و منتظره تا جوابشو بدم، برگشتم سمتش و گفتم:
- نگفتی چرا رفتی تهران، در حالی که مادرت خوب بود؟
قهقهه زد و دستمو گرفت و محکم فشار داد و گفت:
- الان زدی به کچه علی چپ دیگه، آره؟ خیلی شیطونی!
خندیدم و گفتم:
- شیطون نیستم، فرشتم.
نگاهش شر شد و نگام کرد و گفت:
-اون که بله، یه فرشته چشم سبز.
بازم داغ کردم. دستمو از دستش کشیدم بیرون و زود گفتم:
- خب؟ نگفتی.
لبخند زد و گفت:
- از عید به بعد دیگه تهران نرفتم. به تلفناشونم یکی در میون جواب می دادم. مامانم برای این که بکشونتم تهران، با خواهرام این نقشه رو ریخته بودن. نمی دونی وقتی فهمیدم دروغ گفتن چه قشقرقی به پا کردم! می خواستم همون موقع برگردم، ولی دلم واسه مامانم سوخت. دیدم گناه داره، بالاخره اونم مادره. گفتم یه مدت باشم که دل اونم به دست بیارم.
با این حرفش غم دنیا افتاد رو دلم.خوش به حالت ایلیا. من از مادر و از دلتنگیاش، هیچی نمی دونم!
ستایش دستمو فشار داد و آروم گفت:
- باید حرف بزنیم.
به شانسم، بد و بیراهی دادم و رفتیم بالا. خدا رو شکر کردم ایلیا و پولاد از ناراحتی ستایش چیزی نفهمیدن. اصلا دوست نداشتم خوشی امروز رو به کام ایلیا تلخ کنم. ستایش در سوییتو باز کرد و با قیافه حق به جانبی ایستاد تا من اول برم داخل. درو که بست، با عصبانیت و صدایی که سعی می کرد بلند نباشه گفت:
- هیچ معلومه کجا بودی؟
بی خیال شونمو بالا انداختم و گفتم:
- گفتم که، رفته بودیم ناهار بخوریم.
خواستم برم لباسامو در بیارم که دستمو گرفت و برم گردوند به سمت خودش و گفت:
- ناهار؟ با ایلیا؟ نمی شد تو همین هتل ناهار بخورین؟
داشت رو اعصابم رژه می رفت. سعی کردم خودمو کنترل کنم و گفتم:
- ایلیا پیشنهاد داد بریم بیرون.
هر لحظه سرخ تر می شد. می دیدم که چطور داره تلاش می کنه صداش بالا نره.
- ایلیا! ایلیا!
چشاشو بست، نفسش رو فوت کرد و زل زد به صورتم و ادامه داد:
- سها ... چرا باید با ایلیا بری بیرون؟ می فهمی داری چی کار می کنی؟ اصلا ایلیا کیه که تنهایی بلند شدی و باهاش رفتی بیرون؟
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم. الان چند هفته اس گیر سه پیچ داده به من و ایلیا. دوست نداشتم این کنایشو در مورد "کسی" بودن ایلیا تو زندگیم جدی بگیرم!
- ایلیا کیه؟ مگه تو نمی شناسیش؟ بگو ببینم، مگه خلاف شرع کردم؟ ناهار خوردیم و برگشتیم. این کجاش اشتباهه؟ گناهـــه؟! مگه خودت نرفتی؟
از عمد روی کلمه گناه تاکید کردم. به نظرم ستایش زیادی داشت به رفتار و اعمال من گیر می داد. دلم نمی خواست برام جانماز آب بکشه، در حالی که خودش ...
- سها مشکل من ناهار خوردنتون نیست، می گم چرا تنها با ایلیا رفتی بیرون؟ می گم چرا ایلیا؟ می فهمی؟
- چرا ایلیا نه؟ اصلا تو چرا گیر می دی به من و ایلیا؟ مگه ایلیا چه بدی در حقت کرده؟ چرا انقدر روش حساس شدی؟
اول چشماش گرد شد و چند لحظه ساکت نگام کرد. بعد دوباره عصبانی شد و گفت:
- چرا گیر می دم به ایلیا؟ آره؟ چون می بینم چطور با هم جیک تو جیک شدین. چون دارم می بینم چقدر روی تو تاثیر گذاشته. چون دلیل این کادو خریدنا رو نمی فهمم. چون نمی خوام آسیب ببینی. کافیه یا بازم بگم؟
این دفعه به معنای واقعی عصبانی شدم، شالمو پرت کردم رو تخت و گفتم:
- هه! ببین کی به کی می گه تاثیر گذاشته. یه نگاه به خودت کردی؟
اشاره کردم به روسریش که تا حالا ندیده بودم و با طعنه گفتم:
- من تاثیر می گیرم یا تو؟
روسریشو در آورد و گفت:
- لباس پوشیدن من از کسی تاثیر نمی گیره، اینو بفهم! من خودم خواستم این طور لباس بپوشم. هیچ ربطی به هیچ کس نداره.
پوزخند زدم که عصبانی شد و گفت:
- سها دست پیش نگیر که پس نیفتی. بحث من سر ایلیاست و نزدیک شدنش به تو، می گم این اشتباهه، خیلی راحت داری اعتماد می کنی.
با اخم گفتم:
- چون ایلیا خودش رو بهم ثابت کرده، می دونم که قابل اعتماده. نیازی به شک و بدبینی بی مورد توام نیست. فقط دلم می خواد بدونم چیِ این رابطه اشتباهه؟ ندا و مهیارم با هم رفتن بیرون، اما تو فقط به من گیر می دی!
کلافه شد و دستی به موهاش کشید و گفت:
- اولا کارای ندا به من و تو ربطی نداره، ثانیا مهیار رو با ایلیا مقایسه نکن. سها جلوی این رابطه رو بگیر. خودتم خوب می دونی نه به صلاح توئه، نه به صلاح ایلیا. نکنه بابا رو یادت رفته؟
خواستم حرف بزنم که مثل همیشه خواست حرف آخرو بزنه و بحث رو تموم کنه.
- دیگه هم نمی خوام چیزی در این مورد بشنوم.
عصبانی شدم و صدامو بردم بالا و گفتم:
- من هر کار دلم خواست می کنم. به هیچ کسم ربطی نداره.
جلوی چشمای گرد شده ی ستایش، شالمو برداشتم و رفتم بیرون. درو که باز کردم، ندا رو دیدم که با خنده گفت:
- سلام خانوم خانو ...
با دیدن قیافم حرفشو خورد. از جلوی در کنارش زدم و رفتم سمت آسانسور که مهیار رو دیدم که با اخم نگام می کرد. حوصله ی هیچ کدومو نداشتم. دلم می خواست برم یه جا و فقط جیغ بزنم. گفتم حس بزرگ تریش گل کرده و چند بار بهم گیر داده، ولی این دفعه واقعا دیوونم کرد!
آسانسور که ایستاد، خواستم برم دریا که با دیدن آلاچیقای توی سایه، پشیمون شدم و توی حیاط نشستم. نمی خواستم توی آلاچیق همیشگیمون بشینم. رفتم روی یه تخت که نزدیک ورودی بود نشستم و زانوهامو بغل کردم و خیره شدم به آسمون. چرا ستایش نمی فهمید ایلیا با همه فرق داره؟ چرا می گه مهیار رو با ایلیا مقایسه نکنم؟ مگه من بهش می گم چی کار بکن، چی کار نکن که این قدر دوست داره به من گیر بده؟
لجوجانه فکر کردم، اصلا دلم خواست باهاش برم بیرون. بازم میرم! چرا ستایش نمی فهمه دل تنگی یعنی چی؟ اون که نزدیکی و وابستگی این رابطه رو درک کرده، چرا نمی تونه دلتنگی و محبت ایلیا رو نسبت به من درک کنه؟ چرا نمی فهمه بعد از چهار روز دوری، من به این با هم بودن نیاز داشتم؟ اصلا چرا درک نمی کنه که منم ممکنه به ایلیا ...
نفس عمیقی کشیدم و بغضمو قورت دادم که یه صدای آشنا از پشت سرم گفت:
- نبینم زانوی غم بغل بگیری جوجو.
بغضمو پشت یه لبخند اجباری قایم کردم و سرم برگردوندم طرفش. برعکس صداش که خندون بود، صورتش اخم داشت. نشست کنارم و گفت:
- مگه نمی خواستی بخوابی؟
زیر لب گفتم:
- خوابم نبرد.
اونم کفششو در آورد و اومد کنار من، زانوشو بغل کرد و گفت:
- می خوای برات قصه بگم؟
خندم گرفت، گفتم:
- توام فکر می کنی من بچم؟
اخم کرد و خیره شد بهم. بعد از چند لحظه گفت:
- نه! کی گفته تو بچه ای؟
پوزخندی زدم و تو دلم گفتم، " ستایش! اون مثل بچه ها باهام رفتار می کنه."
وقتی دید حرفی نمی زنم، گفت:
- اتفاقا چون فکر می کنم بچه نیستی می خوام برات یه قصه بگم. یه قصه واقعی.
با تعجب نگاش کردم که گفت:
- مگه از صبح خودتو نکشتی که بفهمی چرا رفتم تهران، در حالی که مادرم حالش خوب خوب بوده؟
دلخور نگاش کردم و مشتی زدم به بازوش. نگاش رفت سمت مشتم و بازوش، یه لبخند قشنگ زد و یه نفس عمیق کشید. نگاهش مهربون شد. با لذت چشماشو بست و گفت:
- همیشه دوست داشتم لذت این مشتو بچشم.
چشاشو باز کرد و من نفس حبس شدمو آزاد کردم. انگار تازه یادم افتاده بود باید نفس بکشم. نمی دونم چه مرگم شده بود. امروز همش نفس کم میاوردم. لذت این مشت؟ منظورش چی بود؟ مگه مشت خوردن لذت داره؟ نگاش کردم که ببینم داره مسخرم می کنه یا نه، ولی نگاش مهربون بود. با یه لبخند کوچیک گوشه لبش. نگامو دزدیدم که گفت:
- حوصله شنیدن قصه رو داری؟
همون طور که سرم پایین بود گفتم:
- اوهوم.
تک خنده ای کرد و نفس عمیقی کشید. به رو به رو خیره شد. زانوهاشو تا کرد توی شکمش و مثل من نشست. ساعد دستاشو روی زانوهاش گذاشت و نگاه جدی و تلخش رو به رو به روش دوخت و گفت:
- وقتی به دنیا اومدم، یه خونواده نه، یه فامیل از اومدن من خوشحال شد. تک پسر بودم، بعد از یه دختر. سال ها بود که خدا به خانواده کریمی پسر نداده بود و من اولین نوه پسر فامیل بودم. عزیز دردونه همه شده بودم. محبت از چپ و راست نثارم می شد و منم کیف می کردم تو این همه خوشی و لذت. حس خوبی بود. تا می گفتی آخ، چند نفر دست به سینه جلوت بودن. از یه طرف ناز پرورده مامان و از طرف دیگه عزیز کرده خواهرم. تو خونه از گل نازک تر نمی شنیدم. خواهر دومم که دنیا اومد، نور علی نور شد. شدم وارث بی چون و چرای اسم و رسم کریمی ها. از همون موقع حساسیتای بابام روی من بیش تر شد. بهم محبت می کرد، ولی به روش خودش.
اولین بار وقتی حالم از این محبتا گرفته شد که یه کلاس پنجمی تو مدرسه بهم گفت" اوی بچه ننه!" تازه کلاس سوم بودم، اما از این که بهم بگن بچه ننه حالم بد می شد! با مشت و لگد افتادم به جونش. دو تا زدم و بیست تا خوردم.
پوزخندی زد و بعد از چند لحظه سکوت گفت:
- مامانم با دیدن سر و صورت خاکی و خونی و کبود من نزدیک بود غش کنه، اما بابام بدش نیومده بود که من کتک خوردم. انگار کتک زدن و خوردن از نشونه های مردن شدن بود. خوب یادمه اون روز بهم گفت، "داری کم کم واسه خودت مرد می شی."
مامانم سخت گیریا و وسواسش رو من بیش تر شد. مدام میومد تو مدرسه و رفیقامو کنترل می کرد، ولی بابام دوست داشت قلدر بار بیام. دور از چشم مامان بهم یاد می داد چطور حقمو از بقیه بگیرم. خودشم همین جوری بود. داد و بیداد نمی کرد، اما کسی جرات نداشت رو حرفش حرف بزنه. یه فامیل بود و یه آقا احمد کریمی. بابام خیلی اجر و قرب داشت. اون قدری که کل فامیل ازش حساب می بردن. اگه به یکی می گفت بمیر، باید می مرد. اگه یه حرفی می زد، حرفش حرف بود. اگه اراده می کرد کاری بشه، باید می شد. می دیدم. بزرگ تر می شدم و می فهمیدم یه فامیل چطور جلوش دست به سینه وایمیستن و بابام کیف می کنه، اما نمی دید و نمی فهمید که همون فامیل از دستش، از کارا و امر و نهی کردنای بی موردش به ستوه اومدن. دیگه حالم داشته از این استبداد بابام به هم می خورد. بین محبتای بی اندازه مامانم و دخالتای بی جای بابام گیر کرده بودم. دوست داشتم برم سربازی تا یه مدت از فضای خونه دور باشم. نذاشت. گفت "تو نیازی به سربازی نداری." راست می گفت. بابام خودش به تنهایی یه پادگان بود. نمی دونم چطور، ولی یه روز اومد و گفت معاف شدی.
پوزخندی زد و گفت:
- مثل همیشه، به هر چی می خواست می رسید. خیلی راحت، بهم امر کرد باید عمران بخونم. مثل همیشه گفتم چشم، اما حالم از این نوکر بی چون و چرا بودن به هم می خورد. دیگه نمی خواستم هر چی می گه بگم چشم. وقتی بیش تر با رشتم آشنا شدم، ازش خوشم اومد، ولی به روی بابام نمیاوردم.
اخم کرده بود و با سماجت به رو به روش خیره شده بود. آب دهنش رو قورت داد. آروم گفتم:
- ایلیا!
بی توجه به من گفت:
- سر ناسازگاری برداشته بودم. دیگه تسلط بابامو نمی خواستم. لوس کردنای مامانمو نمی خواستم. پوزخندا و متلکای فامیل و رفیقامو نمی خواستم. لیسانسم تو دستم بود. این قدری داشتم که بخوام تنهایی هر کار بکنم. بابام که فهمید، حسابامو مسدود کرد. بیش تر لج کردم. گفت هیچ غلطی نمی تونی بکنی، گفتم هر کاری بخوام می کنم. گفت من نخوام هیچی نیستی ...
پوزخندی زد و گفت:
- می خواست واسم زن بگیره. یکی که اصلا نمی دونستم کی هست. من دخالتا و دلسوزیای بی جاشونو نمی خواستم، اونا واسه پابند کردنم دنبال زن بودن برام. هر روز جنگ و دعوا داشتیم. گریه های مامانم رو اعصابم بود. بابام داد و قال نمی کرد، اما خونسرد، هر کاری که دلش می خواست می کرد. واسه من و آیندم تصمیم می گرفت و اعتراض منم هیچ تاثیری توی کاراش نداشت. فقط یه کلمه می گفت، من بهتر می فهمم تو چی می خوای، چی واست بهتره.
نفسی کشید و آروم گفت:
- دیگه به ستوه اومده بودم. زدم از خونه بیرون. اومدم این جا و شدم پادوی مهیار و پولاد. کیف می کردم و خر حمالی می کردم. عشق می کردم نیمرو می خوردیم. شده بودم آقای خودم و نوکر خودم. یه مدت بعدش آشتی کردیم. مامان گفت برگرد، اما دیگه دلم نمی خواست برگردم. راضیشون کردم که بمونم. یعنی مجبور شد که راضی بشه، وگرنه معلوم نبود دفعه بعد سر از کجا در بیارم. لااقل این جوری می دونست تو کشور خودم، دم دستشونم. مجبور شدن کوتاه بیان.
نفسش رو با صدا بیرون داد و گفت:
- شب عید با یه دنیا امید برگشتم تهران. گفتم دیگه تموم شده. دیده می تونم واسه خودم کسی باشم، گیر الکی نمی ده.
پوزخندی زد و گفت:
- زهی خیال باطل! از ساعتی که رسیدم تهران رو اعصابم راه رفت، حرصمو در آورد. مخصوصا رفتم اون بلا رو سر موهام آوردم که بیش تر حرصش بدم.
خندید و بعد از چند لحظه سکوت گفت:
- مامانم وقتی دید عین جوجه تیغی شدم غش کرد. دیوونه شدم از ناراحتی مادرم، ولی دیگه برام مهم نبود. بابام قشقرقی به پا کرد، دیدنی! اول چیزی نگفتم، اما وقتی شروع کرد به تحقیر و توهین، دیگه تحمل نکردم. برگشتم.
نگاهشو به چشام که محو تماشاش شده بودم انداخت و گفت:
- برگشتم پیش تو!
لبخندمو قورت دادم. چرخید سمتم و گفت:
- بهم گیر می دادی، ولی مهم نبود. گیر دادنای تو رو به صد تا قربون صدقه های مامانم و پول و پله بابام نمی دادم. نمی دونم چی کارم کرده بودی سها ولی ...
نگاش کردم. چشاش برق زد و گفت:
- وقتی فهمیدم دلم برات تنگ شده خودمم باورم نشد! اما دلم برات تنگ شده بود سها. از همون روز و همون ساعت، دلتنگت شدم!
دیگه نتونستم طاقت بیارم. سرمو انداختم پایین و با انگشتام بازی کردم. بازم دوست داشتم فرار کنم. ایلیا نفس عمیقی کشید و گفت:
- خب، نمی خوای بگی چی انقدر ناراحتت کرده؟
نگاهش کردم که دیدم به رو به رو زل زده و بی خیال نشسته. انگار نه انگار تا چند لحظه پیش داشت می گفت دلش برام تنگ شده. با دیدن آرامش چشاش، منم آروم شدم. تازه تونستم یه کم نفس بکشم. ولی چی باید می گفتم؟ می گفتم ستایش از تو بدش میاد. با احساس این که داره بهم نگاه می کنه و منتظره تا جوابشو بدم، برگشتم سمتش و گفتم:
- نگفتی چرا رفتی تهران، در حالی که مادرت خوب بود؟
قهقهه زد و دستمو گرفت و محکم فشار داد و گفت:
- الان زدی به کچه علی چپ دیگه، آره؟ خیلی شیطونی!
خندیدم و گفتم:
- شیطون نیستم، فرشتم.
نگاهش شر شد و نگام کرد و گفت:
-اون که بله، یه فرشته چشم سبز.
بازم داغ کردم. دستمو از دستش کشیدم بیرون و زود گفتم:
- خب؟ نگفتی.
لبخند زد و گفت:
- از عید به بعد دیگه تهران نرفتم. به تلفناشونم یکی در میون جواب می دادم. مامانم برای این که بکشونتم تهران، با خواهرام این نقشه رو ریخته بودن. نمی دونی وقتی فهمیدم دروغ گفتن چه قشقرقی به پا کردم! می خواستم همون موقع برگردم، ولی دلم واسه مامانم سوخت. دیدم گناه داره، بالاخره اونم مادره. گفتم یه مدت باشم که دل اونم به دست بیارم.
با این حرفش غم دنیا افتاد رو دلم.خوش به حالت ایلیا. من از مادر و از دلتنگیاش، هیچی نمی دونم!
ستایش
سها که رفت، ندا با دهن باز اومد داخل. سرمو با دو تا دست گرفتم و نشستم. داشتم دیوونه می شدم! کلافه شده بودم از سر و کله زدن با سها. ندا اومد کنارم و گفت:
- چی شده ستایش؟ سها چش بود؟
همون طور که سرم پایین بود، گفتم:
- کجا بودی؟
ندا زانو زد جلوم و گفت:
- با مهیار بیرون بودم. چی شده ستایش؟ نگرانم کردین.
دلخور به ندا نگاه کردم و گفتم:
- می شه خواهش کنم سها رو تو هتل تنها نذاری؟
جا خورد! وا رفت! با تته پته گفت:
- چی شده ... چه اتفاقی ... افتاده؟
- نگران نباش، اتفاق بدی نیفتاده، با ایلیا رفته بودن بیرون.
ندا آروم تر شد و گفت:
- مگه ایلیا برگشته؟
سری تکون دادم و بلند شدم و لباسامو بیرون آوردم. ندا همون طور گیج روی زمین نشسته بود. رفتم کنار پنجره. نه، کنار دریا نبود. زیر لب گفتم:
- کجا رفت؟
صدای ندا رو پشت سرم شنیدم.
- نگران نباش، فکر کنم تو محوطه باشه.
رفتم روی تخت خوابیدم و چشمامو بستم، تا شاید سر دردم کمتر بشه. داشتم از درون منفجر می شدم. دلم یه خواب با آرامش می خواست. یه خواب بدون استرس و نگرانی. با تکون خوردن تخت، چشمامو باز کردم. ندا دستشو برد تو موهام. می دونست که وقتی می خوام بخوابم، دوست دارم یکی با موهام بازی کنه. چشمام داشت گرم می شد که با صدای غمگینی گفت:
- ستایش!
- چیه؟
- ببخشید!
همون طور که چشام بسته بود، خندیدم و گفتم:
- اشکالی نداره.
- نباید تنهاش می ذاشتم.
- نمی خواد خودتو ناراحت کنی. حالا چیزی نشده.
چشمامو بازکردم که دیدم بق کرده. برای این که حالش عوض بشه، خندیدم و گفتم:
- خوش گذشت خانوم؟
لبخندشو قورت داد و گفت:
- جاتون خالی بود.
خندیدم و گفتم:
- وای! چی بپوشم برای عروسی تو؟ دعوتم می کنی دیگه؟
سرخ و سفید شد و با مشت کوبوند به بازوم و گفت:
- دیوونه!
بلند خندیدم که دیدم اخم کرد و بریده بریده گفت:
- ستایش ... چرا به سها و ایلیا گیر می دی؟ خب اونام ... اونام مثل من و مهیار.
- ایلیا رو با مهیار مقایسه می کنی؟
یه کم با موهام بازی کرد و گفت:
- مگه ایلیا چشه؟
- چش نیست، گوشه!
خندید و گفت:
- جدی گفتم.
دستشو از موهام جدا کردم و گفتم:
- نمی گم چیزیشه. ایلیا پسر خوبیه، معلومه از خانواده با اصل و نصبیه، ولی ... ولی به درد سها نمی خوره. ایلیا هنوز بچه اس و سها از اون بچه تر. ایلیا انگار هنوز نمی خواد وارد دنیای واقعی بشه. اصلا مسئولیت پذیر نیست. یکی رو می خواد مدام حواسش به کاراش باشه. اصلا نمی تونم بشناسمش. معلوم نیست تو تهران چطور آدمیه. معلوم نیست چقدر سر و گوشش جنبیده. اونم از قیافه ای که برای خودش درست کرده! وای، حتی از فکر این که سها و ایلیا با هم رابطه ای داشته باشن دیوونه می شم، چه برسه به این که ...
کلافه نشستم رو تخت و موهامو کنار زدم و گفتم:
- اصلا معلوم نیست آخرش به کجا می رسه. نمی دونم تو فکر ایلیا چیه؟ می ترسم ندا! از این می ترسم که سها ضربه بخوره.
ندا رو به روم نشست و گفت:
- خیلی خب، تو خودتو ناراحت نکن. سها دختر عاقلیه، ایلیا هم پسر بدی نیست. مطمئن باش نمی تونه سها رو اذیت کنه.
دوباره خوابیدم و چشمامو بستم. دلم می خواست یکی بیاد و بهم دلداری بده. یه کم برام حرف بزنه. یکی که بگه باید چه کار کنم. یکی که بیش تر از من بدونه. یکی که بزرگ ترم باشه، بزرگ تری کنه برام. خسته شدم از بزرگ تر بودن.
ندا آروم کنارم دراز کشید. دستمو گرفت و اسممو کشیده صدا زد.
- چیه؟
- تا حالا کسی رو دوست داشتی؟
پوزخندی زدم و گفتم:
- چیه؟ می خوای بدونی عاشقی چه حالی داره؟ یا دوست داشتن چه شکلیه؟ اگه آره، باید بگم پیش بد کسی اومدی. نه عاشق شدم، نه کسی رو دوست داشتم.
- یعنی هیچ کس تو زندگیت نبوده؟
نخیر، انگار ندا چونش تازه گرم شده بود! به پهلو خوابیدم و نگاش کردم و گفتم:
- نه.
- یعنی هیچ کس؟ حتی خواستگاری که بخوای در موردش فکر کنی؟
چشمامو با درد بستم و گفتم:
- هیچ وقت فرصتشو نداشتم. یعنی نذاشتن که فرصتش پیش بیاد. خواستگارامو خاتون و بابا رد می کردن. بعضیاشونو حتی خودمم نمی فهمیدم. فقط یه بار ...
از به یاد آوردن "محسن" نامی، انگار دلم به هم پیچید. دلم نمی خواست به یادش بیارم.
- یه بار چی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- سالای اول دانشگاه، یکی از همکلاسیام ازم خاستگاری کرد.
خندیدم و گفتم:
- اولین بار بود کسی مستقیم از خودم خواستگاری می کرد. تاحالا تو چنین موقعیتی نبودم. نمی دونی چقدر ضایع بازی در آوردم. انقدر دستپاچه شده بودم که به جای خداحافظی، سلام کردم!
ندا که انگار داشتم براش یه صحنه اکشن رو تعریف می کردم، نیم خیز شد و با لبخند گفت:
- خب بعدش؟
- بعدش هیچی. چند روز بعد دیدم از ده متری که منو می بینه فرار می کنه. چند روزی گذشت که فهمیدم بابام یکی رو فرستاده تهدیدش کنن.
تعجب ندا رو که دیدم، گفتم:
- بابا نمی ذاشت هر کسی به ما نزدیک بشه. می گفت اینا به خاطر پول میان جلو. البته در خیلی موارد حق داشت. منم از همون موقع بود که دیگه به هیچ کس اجازه صحبت در مورد ازدواج ندادم. بعد از اون ماجرا هم، کل کلاس فهمیدن که نمی تونن به من نزدیک بشن. بله دیگه، قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید.
ندا تک خنده ای کرد و گفت:
- برای همینه که نسبت به سها انقدر حساسی؟
با یادآوری سها و ایلیا و اتفاقاتی که امکان داشت بیفته، دوباره کلافه شدم.
- آره، بابا سها رو به من سپرد. اگه اتفاقی براش بیفته، یا چیزی بشه، چجوری جواب بابا رو بدم؟ ندا ما که همه ی عمرمون این جا نمی مونیم، بالاخره برمی گردیم. وقتی برگشتیم به بابا چی بگم؟ تا همین جا هم می دونم کلی ازم ناراحته. حالا تصور کن سها هم ...
سر دردم هر لحظه بدتر می شد. ندا ساکت خوابیده بود و تو فکر بود. پتومو کشیدم رو سرم و چشمامو بستم. واقعا باید به بابا چه جوابی می دادم؟
سها که رفت، ندا با دهن باز اومد داخل. سرمو با دو تا دست گرفتم و نشستم. داشتم دیوونه می شدم! کلافه شده بودم از سر و کله زدن با سها. ندا اومد کنارم و گفت:
- چی شده ستایش؟ سها چش بود؟
همون طور که سرم پایین بود، گفتم:
- کجا بودی؟
ندا زانو زد جلوم و گفت:
- با مهیار بیرون بودم. چی شده ستایش؟ نگرانم کردین.
دلخور به ندا نگاه کردم و گفتم:
- می شه خواهش کنم سها رو تو هتل تنها نذاری؟
جا خورد! وا رفت! با تته پته گفت:
- چی شده ... چه اتفاقی ... افتاده؟
- نگران نباش، اتفاق بدی نیفتاده، با ایلیا رفته بودن بیرون.
ندا آروم تر شد و گفت:
- مگه ایلیا برگشته؟
سری تکون دادم و بلند شدم و لباسامو بیرون آوردم. ندا همون طور گیج روی زمین نشسته بود. رفتم کنار پنجره. نه، کنار دریا نبود. زیر لب گفتم:
- کجا رفت؟
صدای ندا رو پشت سرم شنیدم.
- نگران نباش، فکر کنم تو محوطه باشه.
رفتم روی تخت خوابیدم و چشمامو بستم، تا شاید سر دردم کمتر بشه. داشتم از درون منفجر می شدم. دلم یه خواب با آرامش می خواست. یه خواب بدون استرس و نگرانی. با تکون خوردن تخت، چشمامو باز کردم. ندا دستشو برد تو موهام. می دونست که وقتی می خوام بخوابم، دوست دارم یکی با موهام بازی کنه. چشمام داشت گرم می شد که با صدای غمگینی گفت:
- ستایش!
- چیه؟
- ببخشید!
همون طور که چشام بسته بود، خندیدم و گفتم:
- اشکالی نداره.
- نباید تنهاش می ذاشتم.
- نمی خواد خودتو ناراحت کنی. حالا چیزی نشده.
چشمامو بازکردم که دیدم بق کرده. برای این که حالش عوض بشه، خندیدم و گفتم:
- خوش گذشت خانوم؟
لبخندشو قورت داد و گفت:
- جاتون خالی بود.
خندیدم و گفتم:
- وای! چی بپوشم برای عروسی تو؟ دعوتم می کنی دیگه؟
سرخ و سفید شد و با مشت کوبوند به بازوم و گفت:
- دیوونه!
بلند خندیدم که دیدم اخم کرد و بریده بریده گفت:
- ستایش ... چرا به سها و ایلیا گیر می دی؟ خب اونام ... اونام مثل من و مهیار.
- ایلیا رو با مهیار مقایسه می کنی؟
یه کم با موهام بازی کرد و گفت:
- مگه ایلیا چشه؟
- چش نیست، گوشه!
خندید و گفت:
- جدی گفتم.
دستشو از موهام جدا کردم و گفتم:
- نمی گم چیزیشه. ایلیا پسر خوبیه، معلومه از خانواده با اصل و نصبیه، ولی ... ولی به درد سها نمی خوره. ایلیا هنوز بچه اس و سها از اون بچه تر. ایلیا انگار هنوز نمی خواد وارد دنیای واقعی بشه. اصلا مسئولیت پذیر نیست. یکی رو می خواد مدام حواسش به کاراش باشه. اصلا نمی تونم بشناسمش. معلوم نیست تو تهران چطور آدمیه. معلوم نیست چقدر سر و گوشش جنبیده. اونم از قیافه ای که برای خودش درست کرده! وای، حتی از فکر این که سها و ایلیا با هم رابطه ای داشته باشن دیوونه می شم، چه برسه به این که ...
کلافه نشستم رو تخت و موهامو کنار زدم و گفتم:
- اصلا معلوم نیست آخرش به کجا می رسه. نمی دونم تو فکر ایلیا چیه؟ می ترسم ندا! از این می ترسم که سها ضربه بخوره.
ندا رو به روم نشست و گفت:
- خیلی خب، تو خودتو ناراحت نکن. سها دختر عاقلیه، ایلیا هم پسر بدی نیست. مطمئن باش نمی تونه سها رو اذیت کنه.
دوباره خوابیدم و چشمامو بستم. دلم می خواست یکی بیاد و بهم دلداری بده. یه کم برام حرف بزنه. یکی که بگه باید چه کار کنم. یکی که بیش تر از من بدونه. یکی که بزرگ ترم باشه، بزرگ تری کنه برام. خسته شدم از بزرگ تر بودن.
ندا آروم کنارم دراز کشید. دستمو گرفت و اسممو کشیده صدا زد.
- چیه؟
- تا حالا کسی رو دوست داشتی؟
پوزخندی زدم و گفتم:
- چیه؟ می خوای بدونی عاشقی چه حالی داره؟ یا دوست داشتن چه شکلیه؟ اگه آره، باید بگم پیش بد کسی اومدی. نه عاشق شدم، نه کسی رو دوست داشتم.
- یعنی هیچ کس تو زندگیت نبوده؟
نخیر، انگار ندا چونش تازه گرم شده بود! به پهلو خوابیدم و نگاش کردم و گفتم:
- نه.
- یعنی هیچ کس؟ حتی خواستگاری که بخوای در موردش فکر کنی؟
چشمامو با درد بستم و گفتم:
- هیچ وقت فرصتشو نداشتم. یعنی نذاشتن که فرصتش پیش بیاد. خواستگارامو خاتون و بابا رد می کردن. بعضیاشونو حتی خودمم نمی فهمیدم. فقط یه بار ...
از به یاد آوردن "محسن" نامی، انگار دلم به هم پیچید. دلم نمی خواست به یادش بیارم.
- یه بار چی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- سالای اول دانشگاه، یکی از همکلاسیام ازم خاستگاری کرد.
خندیدم و گفتم:
- اولین بار بود کسی مستقیم از خودم خواستگاری می کرد. تاحالا تو چنین موقعیتی نبودم. نمی دونی چقدر ضایع بازی در آوردم. انقدر دستپاچه شده بودم که به جای خداحافظی، سلام کردم!
ندا که انگار داشتم براش یه صحنه اکشن رو تعریف می کردم، نیم خیز شد و با لبخند گفت:
- خب بعدش؟
- بعدش هیچی. چند روز بعد دیدم از ده متری که منو می بینه فرار می کنه. چند روزی گذشت که فهمیدم بابام یکی رو فرستاده تهدیدش کنن.
تعجب ندا رو که دیدم، گفتم:
- بابا نمی ذاشت هر کسی به ما نزدیک بشه. می گفت اینا به خاطر پول میان جلو. البته در خیلی موارد حق داشت. منم از همون موقع بود که دیگه به هیچ کس اجازه صحبت در مورد ازدواج ندادم. بعد از اون ماجرا هم، کل کلاس فهمیدن که نمی تونن به من نزدیک بشن. بله دیگه، قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید.
ندا تک خنده ای کرد و گفت:
- برای همینه که نسبت به سها انقدر حساسی؟
با یادآوری سها و ایلیا و اتفاقاتی که امکان داشت بیفته، دوباره کلافه شدم.
- آره، بابا سها رو به من سپرد. اگه اتفاقی براش بیفته، یا چیزی بشه، چجوری جواب بابا رو بدم؟ ندا ما که همه ی عمرمون این جا نمی مونیم، بالاخره برمی گردیم. وقتی برگشتیم به بابا چی بگم؟ تا همین جا هم می دونم کلی ازم ناراحته. حالا تصور کن سها هم ...
سر دردم هر لحظه بدتر می شد. ندا ساکت خوابیده بود و تو فکر بود. پتومو کشیدم رو سرم و چشمامو بستم. واقعا باید به بابا چه جوابی می دادم؟
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۰۳ ساعت 16:9 توسط وروجک
|