سها


- لعنتی، لعنتی، لعنتی!
از بس مشتمو کوبوندم به بالش، دستم درد گرفت. فقط می تونستم حرص و دلتنگیمو سر این بالش خالی کنم. یه روز مزخرف رو با بداخلاقی و بی حوصلگی شروع کردم. حتی حوصله کلاس نداشتم و نرفتم. از بدشانسیم، ندا هم امروز دیرتر میومد هتل. ستایشم که رفته بود فرناز رو برسونه فرودگاه و بره شرکت.
نزدیک ظهر بود و هنوز تو تخت بودم. حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم. به زور بلند شدم و با بی حوصلگی موهامو شونه کردم. بی معرفت! شونه رو کوبوندم رو تخت و رفتم دستشویی. چهار روز بود حتی یه اس ام اسم نداده بود. با حرص یه لقمه نون و پنیر خوردم، ولی اصلا میل نداشتم. کلافه بودم. دلم یه چیزی می خواست، ولی نمی دونستم چیه. یه چیزی می خواستم که باهاش سرگرم بشم.
رفتم سراغ لپ تاپ. یه آهنگ راک گذاشتم تا شاید بتونم یه کم تمرین کنم، ولی صدای آهنگ باعث شد کلافه تر بشم. فکر نمی کردم انقدر بی معرفت باشه و انقدر زود یادش بره. قول داد زود برگرده. این بود زودش؟!
با حرص رفتم سراغ کابینتا. تو هیچ کدوم نبود. دلم شکلات می خواست، ولی نداشتیم. نشستم رو زمین و کلافه چنگ زدم به موهام. چرا چند وقته دیگه شکلات نمی خوردم؟! چرا الان یادش افتادم؟ نگاهی به دور و برم کردم و با دیدن یخچال یادم اومد که ستایش شکلاتا رو گذاشته بود یخچال تا آب نشن. یه جعبه کامل داشتیم. برداشتم و رفتم روی کاناپه خوابیدم و همزمان مشغول خوردن شدم. با هر گاز به شکلات، بغضم بیش تر می شد. خیلی بی معرفتی ایلیا! چهار روز کامل ازت بی خبر موندم، اصلا به درک! نه می خوام زنگ بزنی، نه بیای. بمون همون جا پیش مامان جونت!
با یادآوری بیماری مادرش دلم هری ریخت. نکنه اتفاقی برای مادرش افتاده؟ وای اگه ... ولی نه، اگه طوری شده بود مهیار و پولاد بهمون می گفتن. شاید خیلی حالش بده؟ غرورمو گذاشتم زیر پام و گوشیمو برداشتم و نوشتم:
- مامانت خوبه؟
سه دقیقه و بیست ثانیه طول کشید و بعد اسمش افتاد روی گوشیم. دکمه سبزو که زدم گفت:
- ممنون، خودم می برم.
با تعجب گوشی رو از گوشم جدا کردم و بهش نگاه کردم ببینم واقعا ایلیا بود یا من توهم زدم که صدای الو الو گفتنش پیچید تو گوشی.
- سلام. با کی بودی؟
صدای خنده ی کوتاهشو که شنیدم، دلم آروم شد. خیالم راحت شد که مادرش حالش خوبه.
- سلام به سها خانوم بی معرفت! خوبی شما؟ خوش می گذره منو نمی بینی؟
- بی معرفت منم یا تو؟ نباید یه زنگی، اس ام اسی، چیزی می زدی؟
- من که سرم شلوغ بود.
- مامانت حالش خوبه؟
- آره بابا، اون که توپ توپه. سرم جاهای خوب خوب گرم بود.
با لبخند گفتم:
- مثلا کجاها؟
- بالاخره بعد از چند ماه دوری، باید یه سر به خانوم بچه ها می زدم دیگه. نمی دونی چقدر شاکی بودن از دستم.
تازه دو زاریم افتاد منظورش چیه! با حرص گفتم:
- پس خوش بگذره!
با شیطنت گفت:
- می گذره!
- باشه. فقط خواستم ببینم حال مادرت چطوره که می بینم انگار خیلی خوب بوده. کاری نداری؟
- اِ، خانوم، کجا کجا؟
- کار دارم، باید برم.
- سها خانوم، با ما به از این باش که با خلق جهانی.
همون موقع به یه نفر گفت:
- همین جاست.
- با کی حرف می زنی؟
باز شیطون شد و گفت:
- با دوست دخترم. بیچاره این روزا شده راننده شخصیم. بذار یه ماچش کنم و بفرستمش بره.
می دونستم داره چرت و پرت می گه، ولی بازم حرصم می گرفت. چند لحظه بعد گفت:
- خب جوجو، می خواستی حال مادرمو بپرسی یا دلت تنگ شده بود؟
- یه کم خودتو تحویل بگیر.
صداش آروم شد و گفت:
- سها جون من بگو. دلت تنگ شده بود؟
خندم گرفت. آخه دیوونه، من دارم این جا دق می کنم، اون وقت می گی دلتنگی؟!
- زهرمار! چی کار می کنی که نفس نفس می زنی؟
جوابمو نداد، در عوض چیزی گفت که دلم زیر و رو شد.
- ولی من خیلی دلم تنگ شده بود!
صداش نه شیطنت داشت، نه بدجنسی. فقط مهربون بود و دلتنگ. آروم، با همون لحن خودش، ولی با گلایه گفتم:
- برای همین قولتو یادت رفت؟ برای همین تو این چهار روز زنگ زدی، اس ام اس دادی؟
می تونستم لبخند شیطون گوشه لبشو حتی از این فاصله هم ببینم.
- قولمو یادم نرفت خانوم.
- آره جون خودت!
- باورم نداری؟
ساکت شدم. نمی دونستم چی بگم. وقتی نیومده بود، وقتی چهار روز زنگ نزده بود، پس حتما یادش رفته بود. سکوت سنگین بینمونو ایلیا شکست.
- یادت باشه ها!
هنوزم حرفی نداشتم بزنم. خیلی دلتنگش بود! شاید خودخواهی بود که ازش بخوام برگرده. این چهار روز برای من زیاد بود، ولی شاید برای ایلیا ...
صدای شاد و خندونش پیچید تو گوشی.
- خوابیدی؟ اگه بیداری، پاشو بیا درو باز کن.
تماس رو قطع کرد. وقتی منظورشو فهمیدم، چشام گرد شد! مگه این جاست که درو باز کنم؟ سریع رفتم درو باز کردم. جلوی در ایستاده بود و با لبخند و چشمای شیطون نگام می کرد. دهنم از تعجب باز مونده بود! باورم نمی شد این جاست! ابروشو داد بالا و گفت:
- دیدی قولم یادم نرفته.
نتونستم لبخند پت و پهنی که رو لبم جا خوش کرده بود رو جمع کنم. هر چی می خواستم سر سنگین باشم، نمی شد. تموم تعلیمات خاتون، تو اون لحظه برام بی معنی بود. فقط و فقط ایلیا رو می دیدم. اومد جلوتر، انقدر نزدیک که اگه دست دراز می کردم، می تونستم دستشو بگیرم. دوست داشتم بهش دست بزنم تا مطمئن بشم واقعیه. هنوز گیج بودم. با لبخند دستمو گرفت و کشون کشون برد به طرف مبل و هر دو نشستیم. دستمو ول نکرد و چقدر ممنونش شدم. هیچ تلاشی نکردم که دستمو از دستش بیرون بیارم. خیره شده بود بهم که به خودم اومدم. خدای من! با یه تاپ شلوار اومده بودم بیرون. خواستم بلند شم و فرار کنم که دستمو محکم تر گرفت و جدی گفت:
- بشین!
سرمو انداختم پایین و گفتم:
- می رم و بر می گردم.
نوک انگشتش که به چونم خورد و سرمو بالا آورد، آتیشم زد. با لبخند گفت:
- هیچ وقت فکر نمی کردم اهل خجالت باشی.
اخم کردم و تدافعی نگاش کردم که بلند بلند خندید و گفت:
- نه بابا، مطمئن شدم خودتی. داشتم شک می کردم.
دلخور نگاش کردم که بازم جدی شد و گفت:
- نبینم این طوری جلوی مهیار و پولاد بیای ها!
دستمو محکم از دستش کشیدم بیرون و گفتم:
- معلومه که نمیام. الانم حواسم پرت شد.
خواستم بلند شم و برم لباسمو عوض کنم که دوباره دستمو گرفت و گفت:
- بشین بابا! گفتم جلوی مهیار و پولاد.
چشم غره ای بهش رفتم که خندید و خودشو زد به نفهمی. نگاهی به دور و بر کرد و گفت:
- تنهایی؟
- اوهوم.
همون طور که به آکواریوم نگاه می کرد، خندید و برگشت به طرفم. بینیمو با دو تا انگشتش گرفت و ادامو در آورد.
- اوهوم.
خندم گرفت. چقدر ستایش از این اوهوم من بدش میومد، ولی انگار ایلیا خیلیم خوشش اومده بود! بازم بهم خیره شد. چشماش چرخید سمت موهام، لبخندش هنوز روی صورتش بود. نگاشو قفل کرد تو چشمام و گفت:
- موی کوتاه بیش تر بهت میاد.
یه تیکه از موهامو که بلند شده بود، گرفتم و دور انگشتم پیچیدم. یه حس شیرین افتاد به جونم. چقدر شاد شدم از تعریفش. تعریفی که از زبون خیلیا شنیده بودم، ولی شنیدنش از زبون ایلیا، یه حس دیگه داشت. سرمو انداخته بودم پایین و تو دلم قند آب می کردن. انگشتمو گرفت و موهامو ازش جدا کرد. همون تیکه رو صاف کرد و زد پشت گوشم. از تماس دستش با گوشم، مور مورم شد و سرمو خم کردم. خندید و بینیمو با دو تا دست فشار داد و گفت:
- چه بوی خوب می دی. داشتی چی می خوردی؟
دستشو از روی بینیم پس زدم و گفتم:
- شکلات تلخ.
- یادمه اون اولام زیاد می خوردی، ولی ندیده بودم تازگیا بخوری.
موهامو از روی صورتم زدم کنار و زیر لب اوهومی کردم، ولی تو دلم گفتم "امان از دلتنگی!"
ایلیا دستمو گرفت و گفت:
- چی شد؟ چرا رفتی تو فکر؟
- هیچی! تو فکر نرفتم.
با چشمای ریز شده نگام می کرد، ولی من همه حواسم جمع دستامون بود. دستایی که قفل شده بودن تو هم و ایلیا با انگشت شصتش، دستمو نوازش می کرد. هر دومون ساکت بودیم. انگار دو تاییمون رفته بودیم تو یه خلسه شیرین. من به دستامون نگاه می کردم و ایلیا خیره شده بود به من. نفس عمیقی کشید. خیلی جدی به رو به رو خیره شد و گفت:
- این چهار روز، مثل چهار سال گذشت!
دلخور نگاش کردم که گفت:
- اگه زنگ می زدم و صداتو می شنیدم، دیگه نمی تونستم بمونم.
برای چند ثانیه نفسم حبس شد. احساس کردم هر چی خون تو بدنم بود، هجوم آورد به صورتم. تنها کاری که تونستم بکنم، این بود که سرمو بندازم پایین. چهار روز منتظر این بودم که ایلیا برگرده، ولی حالا دلم می خواست فرار کنم. سرشو آاورد نزدیک تر و آروم گفت:
- سها!
چیزی نگفتم. بازم همون طور آروم و قشنگ، اسممو صدا زد. احساس می کردم قدرت تکلمم رو از دست دادم. چونمو با دو تا انگشت گرفت و خواست صورتمو بیاره بالا که مانعش شدم. نمی دونم چرا نمی تونستم تو صورتش نگاه کنم. فهمید حالم خرابه. فهمید داره آتیشم می زنه که گفت:
- ناهار بریم بیرون؟
نفسمو آزاد کردم و گیج، خیره شدم بهش. لبخندی مصنوعی زد و گفت:
- میای؟
خوشحال بودم از این که از برزخ نجاتم داد. از این که خواست حال و هوامو عوض کنه، ازش ممنون بودم. لبخند احمقانه ای زدم و گفتم:
- آره.
دستمو ول کرد و گفت:
- پس پاشو آماده شو.
تقریبا به سمت سوییت پرواز کردم. وقتی می خواستم درو ببندم، دیدم که دستشو کشید به موهاش و نفسشو محکم بیرون داد. درو بستم و خودمو رسوندم به مبل. نشستم رو به روی کولر و چشمامو بستم تا شاید یه کم از التهابم کم بشه. چی کار کردی با من ایلیا! قرار بود دوست باشی، قرار بود رفیق باشی، نه باعث و بانی سرخ و سفید شدنم! قرار نبود دلتنگت بشم، قرار نبود آتیش بزنی به جونم، قرار نبود محبت کنی و من تشنه بشم. تشنه ی لبخندت، تشنه ی صدات. چرا تعریف می کنی لعنتی؟! حالا من چی کار کنم با این دلم؟! چی کار کنم با فکر و خیال آخر شبام؟! چطوری نا دیده بگیرمشون. من چی کار کنم ایلیا؟!

ندا


آخرین روزی بود که با فرنوش کلاس داشتم. یه دوره پانزده جلسه ای که خوشبختانه به پایان رسید. روز اول که با پدر و مادرش طی کردم، خودشون پیشنهاد پانزده جلسه رو بهم دادن. شاید دلیل اصلیشون اعتماد نداشتن به من بود و می خواستن امتحانم کنن، اما وقتی روز اول یک سوم شهریه رو پرداخت کردن و دو یه هفته بعد، یک سوم بعدی رو، فهمیدم این عدم اعتماد به من نبوده، بلکه به استعداد و پیشرفت دختر خودشون شک داشتن!
امروز هفدهمین باری بود که به این خونه پا می ذاشتم. با احتساب اولین جلسه ای که برای معارفه اومدم و این جلسه آخر که برای تسویه حساب قدم به این خونه ویلایی زیبا و با صفا می ذاشتم. نگاهم دور حیاط خوشگل و کوچیکشون چرخ خورد. گل های کاغذی، چیزی بود که من رو بیشتر از هر چیز دیگه ای توی این جزیره عاشق خودش کرده بود. حوضچه مرمر دو طبقه که گوشه حیاط بود و فرشته زیبای مرمری که دستاشو رو به آسمون گرفته بود. نفس عمیقی کشیدم و عطر گل های گرمسیری رو از باغچه کوچیک کنار دیوار به جون خریدم. صدای مسیج گوشیم در اومد. میون حیاط ایستادم و گوشیم رو از کیفم در آوردم. مهیار بود. بی اختیار لبخند رو لبام نشست. مسیج رو باز کردم.
«سلام بر پرنسس چشم سیاه مو فرفری!»
خندم گرفت. این موهای فر شده هم وسیله ای شده بود دست مهیار که به القاب مختلف صدام کنه. اس دادم.
«سلام. باز چی شده؟»
سی ثانیه بعد مسیجش رو گرفتم.
«هیچی! مگه باید چیزی بشه ما بخوایم به یه خانوم محترم با شخصیت مهربون سلام بدیم؟»
صدای مادر فرنوش لبخند رو از روی لبم پاک کرد. قبل از این که جواب اس ام اسش رو بدم، سلام کردم که گفت:
- عزیزم چرا وسط آفتاب وایسادی؟ بیا داخل گرمازده نشی.
چشمی گفتم و آروم از کنارش رد شدم و قدم به صحن خنک و دلباز خونشون گذاشتم. دستش رو پشت کمرم گذاشت و گفت:
- بشین گلم تا من یه شربت خنک بیارم بخوری، حالت جا بیاد.
آروم به سمت مبلای راحتی رفتم و روی مبل قرار گرفتم. صدای مسیجم باز بلند شد.
«الو؟ خانوم خانوما؟ هستی؟ نیستی؟ چرا پاسخگو نیستی؟»
خندم گرفت.
«هستم. داشتم با مامان فرنوش حرف می زدم.»
دریافت مسیجش بیش تر از سی ثانیه طول کشید. می تونستم قیافه متفکرش رو در نظر بیارم و حتی چشم غره هایی که پنهانی نصیب این فرنوش بیچاره و خانوادش می کرد. پیام جدید رسید.
«یه چیزی بگم دعوام نمی کنی؟»
نفس عمیقی کشیدم. باز دوباره یه بهانه دیگه رو می خواست شروع کنه و گیر بده به این بدبختا. کوتاه نوشتم.
«بگو.»
«بیام دنبالت؟ :دی»
خندمو در مقابل مامان فرنوش که سینی به دست بهم نزدیک می شد، قورت دادم و سعی کردم خودمو کنترل کنم که پقی نخندم.
- بفرمایید.
لبخندی زدم و گفتم:
- ممنون. راضی به زحمت نبودم. لطف کردین.
لیوان بلند و کشیده شربت آلبالو رو برداشتم و روی عسلی گذاشتم. خودش هم کنارم نشست و دامن کوتاه پیراهنش رو روی پاش کشید. باز صدای مسیجم بلند شد. لبخند کج و کوله ای زدم و زود مسیج رو باز کردم.
«ناهار بریم کافه؟»
کافه! منظورش همون کلبه چوبی دنج و دوست داشتنی بود که روز تولدم منو برده بود. چقدر اون جا رو دوست داشتم. چند باری بعد از تولدم رفته بودم. همیشه هم مهیار همراهیم کرده بود. یه جورایی تبدیل شده بود به پاتوق دنج من و مهیار. کوتاه و تند نوشتم.
«نیم ساعت دیگه کارم تمومه. منتظرتم.»
و امیدوارم بودم بازم نخواد دنباله ی مسیجم، چیزی ارسال کنه. گوشیم رو سایلنت کردم و رو به مادر فرنوش که به اس بازی من دقیق شده بود، لبخند زدم و جرعه ای شربت سر کشیدم. مادر فرنوش لبخندی زد و گفت:
- فرنوش امروز باید می رفت مدرسه اشون، برای ثبت نام کلاسای فوق برنامه. بچم خیــــلی دلش می خواست وقتی میای خونه باشه، ولی خب نمی شد که نره.
لبخندی زدم و گفتم:
- عیبی نداره. تو این مدت خیلی وابسته شده.
و نفس عمیقی کشیدم! آره جون عمم! هم خودش رو وابسته کرد، هم منو. دو روز دیگه با این کار می کردم، هم خودم راهی تیمارستان می شدم، هم مهیار دیوونه می شد. به افکارم لبخند زدم.
مامان فرنوش زبونش رو دور دهانش چرخوند. حس می کردم می خواد چیزی رو بگه، اما امیدوار بودم حرفاش در مورد لک لک خان نباشه. واقعا بیش تر از این نمی خواستم این موضوع کش پیدا کنه. صداش تو گوشم نشست که گفت:
- ندا جان، فرنوش خیلی بهت وابسته شده؛ همین جورم ما.
امیدوارم منظورش از ما، فرامرز نباشه! ادامه داد:
- خب، تا حالا چند تا معلم عوض کرده بودیم، اما هیچ کدوم صبر و حوصله تو رو در مقابل شیطنتا و بازیگوشیای فرنوش نداشتن. می خواستم ازت خواهش کنم که ...
نه! مسلما نمی خواست خواهش کنه که بازم با این دختر سر به هوا و دیوونه اش موسیقی کار کنم!
- اگه امکان داره کلاست را با فرنوش ادامه بدی!
وای خدا چه زود دعام مستجاب شد!
- خودت که بهتر می دونی. فرنوش از روز اول تا حالا خیلی پیشرفت داشته.
لبخند بی جونی زدم و گفتم:
- بـــله!
نگام کرد. انگار این بله رو بد برداشت کرده بود. با چشای ذوق زده بهم خیره شد و گفت:
- پس موافقی؟
زود گفتم:
- نه! یعنی ... خب ... ببینید من چند تا کلاس دیگه هم برداشتم. روی تعطیلی کلاس فرنوش جان حساب کرده بودم و برای اون ساعت جایگزین گذاشتم. خیلی دلم می خواست، اما ...
میون حرفم گفت:
- خب عزیزم مشکلی نیست. حتی اگه بشه یه روز در هفته ...
نمی خواستم اصلا در این مورد بحث کنم. گفتم:
- متاسفم. خیلی شما و فرنوش عزیزم رو دوست دارم، اما واقعا نمی تونم وقت دیگه ای رو بهش اختصاص بدم.
بادش خالی شد. دلم نمی خواست از خودم برنجونمش، اما دیگه کشش سر و کله زدن با فرنوش و خنگ بازیاش و سر به هواییاش، هیز بازی برادرش و نگرانی از جانب مهیار و تعصبش روی خودم، نداشتم. واقعا نداشتم! مهیار در مورد شاگرد جدیدم که یه دختر تنها که با مادرش زندگی می کرد، این قدر حساس نبود که نسبت به فرنوش و خانوادش. دلم نمی خواست روابط بینمون باز دچار اصطکاک بشه و یه بحث و جدل بیهوده سر این موضوع داشته باشم. مخصوصا حالا که کمی بهش اعتماد پیدا کرده بودم و فهمیده بودم جنس نگاه و دوست داشتنش به من، از نوع نگاه مردایی مثل فرامرز و سروش نیست. منو می خواست، موهای فرفریمو دوست داشت، دستمو می گرفت، اما ازم سوءاستفاده نمی کرد. احساسم رو به بازی نمی گرفت. منو بین خوف و رجا نمی ذاشت. مجبور نبودم عشق و محبتش رو گدایی کنم. خودم رو برای شنیدن یه کلام محبت آمیز، به آب و آتیش بزنم و صورتش رو برای دیدن یه ذره عشق، یه کم دوست داشتن، سرچ کنم. مهیار خالص بود. محبتش، تُندی کردنش، غیرت و تعصبش، قهر و آشتیش، همه یه رنگ بود. ناب بود. نیازی به آنالیز نداشت. نیازی به شک و تردید نداشت.
- داری فکر می کنی ندا جون؟
آره داشتم فکر می کردم، اما نه به فرامرز و فرنوش، به مهیار.
لبخندی زدم و گفتم:
- فکرامو کردم، متاسفانه توی برنامم جای خالی وجود نداره.
به مبل تکیه داد و گفت:
- پس شاید بتونم به خالی شدن برنامت در آینده امیدوار باشم؟
لبخندی زدم و گفتم:
- حتما!
***
در خونه رو بستم و به در تکیه دادم. نفس حبس شده در سینم رو با لذت بیرون دادم و به پایان خوش این کشمکش، این جنگ اعصاب و روان، لبخند زدم. صدای بوق ماشین منو به خودم آورد. مهیار بود. لبخندی زدم و به سمت ماشینش رفتم.
- سلام.
- سلـــام، خسته نباشی! تموم شد؟
با لبخند سری تکون دادم و کمربندم رو بستم. نفس عمیقش رو شنیدم و خدا رو شکر زیر لبیش رو. لبخندم رو از این آرامش اون و خیال راحتش، خوردم. گاهی زیادی پدرانه برخورد می کرد و چیزی که بیش از همه چیز در وجود مهیار منو رام خودش کرده بود، همین حمایت و پشتیبانیش بود. دستش رو توی فرمون انداخت و به یه حرکت نرم دور زد. سرمو به پشتی صندلی تکیه زدم و گفتم:
- تو کار نداشتی؟
سرش رو بین دو خیابون رد و بدل کرد و آروم پیچید و گفت:
- تا دلت بخواد!
بهت زده نگاش کردم که گفت:
- از وقتی ایلیا رفته فرصت سر خاروندن نداریم.
متعجب گفتم:
- پس چطوری اومدی دنبالم؟
خندید و گفت:
- رییس پولاد رفته مناقصه. یه پروژه بود که باید سرکشی می کردم که افتاد واسه بعد از ناهار. منم وقتو غنیمت شمردم و گفتم در جوار سرکار خانوم ناهار بخوریم.
خندم گرفت و گفتم:
- از دست تو. مجبوری با این همه کار و خستگی؟
سرش رو تکون داد و گفت:
- چه می شه کرد. این می گه برو، منم می گم چشم.
و با شست، به قفسه سینش ضربه زد. نمی خواستم مثل دخترای شونزده ساله از یه ابراز احساسات سرخ و سفید بشم، اما نمی تونستم منکر جهش خون به صورتم باشم و حس شیرینی که ته دلم رو قلقلک می داد.
گوشیمو از کیفم بیرون کشیدم و گفتم:
- پس بذار به سها اس بدم که ناهار نمیام.
سرش رو تکون داد و گفت:
- آره حتما! اونم تنها شده.
خندیدم و گفتم:
- ایلیا باشه بالاخره یه جوری دست و پای همدیگه رو گاز می گیرن.
خندید و گفت:
- باور کن الان دلشون واسه همین گاز گرفتنا تنگ شده.
مسیجم رو ارسال کردم و گفتم:
- آره واقعا! سها دیشب خیلی پکر بود طفلی. مخصوصا این که ستایش هم بی اندازه نگرانشه، مدام روی رفتارای اون و ایلیا زوم کرده و گیر می ده.
اخم مهیار زیر عینکش گم شد و گفت:
- باید به ستایشم حق داد.
سرم رو به سمت شیشه چرخوندم و چیزی نگفتم. ستایش حق داشت، اما حال خراب دل سها رو نمی شد درک کرد. سها محق تر از ستایش بود و جدال بین عقل و دل، هیچ وقت درک شدنی نبود.
مهیار آروم پارک کرد و گفت:
- به کلبه درویشی من خوش اومدین.
خندیدم و گفتم:
-اِ؟ از کی تا حالا این جا رو خریدی که من خبر ندارم؟
درو باز کرد و قبل از خروج گفت:
- از وقتی کلید قلبمو سنجاق کردم به دستبندت و انداختم گَل دستت!
و پیاده شد. به قلب آویز شده به قفل دستبندم خیره شدم و کلید کوچیکی که کنارش افتاده بود. نفس عمیقی کشیدم. قلب مهیار خیلی وقت بود به روی من باز شده بود. شاید وقتش بود منم از لا به لای این شکاف، سرکی به قلبش می کشیدم و در دنیای عشقش بیش تر سیر می کردم.
***
تکیه داد به صندلی و دستاشو از دو طرف کشید و خستگیشو در کرد. لبخندی زدم و گفتم:
- خسته نباشی.
صاف نشست و نفسش رو فوت کرد و گفت:
- مونده نباشی.
دستمو زیر چونم زدم و با باقی مونده میگو پفکی توی بشقابم بازی کردم که گفت:
- از شاگرد جدیدت بگو.
خوبه! این بار حرف رو از این جا باز نکرده بود که نیازی ندارم کار کنم و هر چقدر نیاز داشته باشم اون بهم می ده و ...
خوب بود که با کار کردن من راه اومده بود. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- یه دختر نوزده ساله دانشجو. ترم تابستون نگرفته و وقتش رو با موسیقی پر می کنه. قبلا پیانو می زده، الانم داره ویولون رو امتحان می کنه. استعدادش خوبه. باهاش راحتم.
مکثی کردم و گفتم:
- با مادرش زندگی می کنه.
و نفسم رو آروم بیرون دادم. چیزی شبیه آه! دیدم که ساعد دستش رو روی میز تکیه داد و از عطر نزدیک تنش فهمیدم که خودش رو به سمتم کشید، اما همچنان زل زده بودم به سه میگوی دست نخورده میون بشقابم و چنگالی که سرگردون، بینشون بازی می کرد. آروم گفت:
- ندا؟
سرمو بالا کردم و مهیار میون سایه تار و خیس نگام محو شد.
- دلم برای مامانم خیلی تنگ شده مهیار!

ستایش

تو این چند روزی که فرناز کیش بود، نذاشتم بهش بد بگذره. با این که احساس می کردم دوست داره در مورد نیما حرف بزنه، ولی من چیزی نمی گفتم. نمی خواستم بازم گریه و زاری راه بندازه. همه ی امیدم به نیما بود تا بره و با پدر فرناز حرف بزنه. هر روز عصر من و فرناز، با سها و ندا می رفتیم بیرون و خوش می گذروندیم. احساس می کردم من و ندا و سها هم به این گردش احتیاج داشتیم. روحیه هممون گرفته شده بود و با اومدن فرناز ما هم تونستیم هوایی عوض کنیم.
پولاد و مهیار تو این مدت نذاشتن برم شرکت و خودشون تا دیر وقت می موندن و کارا رو انجام می دادن. با نبود من و ایلیا، همه کارا افتاده بود رو دوش اون دو تا و شب خسته و کوفته بر می گشتن. تو این چهار روز، رییس بزرگ ماشینشو داده بود به ما تا رفت و آمدمون راحت تر باشه. رییس بزرگم اسمی بود که فرناز برای پولاد انتخاب کرد. از وقتی پولادو دید و به عنوان رییسم معرفیش کردم، بهش می گه رییس بزرگ. معتقد بود هم به تیپش می خوره، هم به اسمش.
بعد از این که فرناز کارت پرواز گرفت، ازش خداحافظی کردم و رفتم. امروز قرار بود برم شرکت، برای همینم با پولاد، فرنازو رسوندیم فرودگاه. از دور دیدمش که جلوی ماشین داره راه می ره و بازم با موبایل حرف می زنه. نفسمو پر حرص بیرون دادم و رفتم کنارش. انگار داشت با ایلیا حرف می زد.
- باشه، همونو می پوشم.
نفس کلافه ای کشید و گفت:
- کاری نداری ایلیا؟! باید برم دیر می شه.
- خداحافظ.
گوشیو قطع کرد و رفت به طرف صندوق عقب و گفت:
- امروز شرکت نمی ریم. باید برم مناقصه.
- یعنی منم نرم؟
از توی صندوق یه کاور لباس بیرون آورد و گفت:
- نه، لازم نیست. مهیارم امروز از صبح پروژه اس. کسی شرکت نیست.
بی حوصله تکیه دادم به ماشین و خیره شدم به پولاد که یه کت نوک مدادی خوش دوخت، با یقه و سر جیب نوار دوزی شده بیرون آورد. وقتی دید با تعجب نگاش می کنم گفت:
- سفارش ایلیاست. امر کرده توی مناقصه ها باید کت بپوشم.
از لحن بامزه ی حرف زدنش خندم گرفت. کت رو مرتب گذاشت رو صندلی عقب و گفت سوار شم. وقتی حرکت کرد، گفتم:
- پس منو یه جایی پیاده کن.
تا خواست چیزی بگه، گوشیش زنگ زد. گوشی رو گذاشت رو اسپیکر و گفت:
- دیگه چیه؟
ایلیا بود. خندید و گفت:
- کت پوشیدی؟
پولاد با حرص گفت:
- الان نه. رسیدم اون جا می پوشم.
- کراوات زدی؟
پولاد حرصی تر گفت:
- نه! نزدم و نمی زنم.
ایلیا بلند گفت:
- پولاد بهت می گم بزن، یعنی بزن. داداش، من یه چی می دونم که می گم بزن.
پولاد دستی کشید به موهاش و گفت:
- ایلیا بی خیال. اگه قراره با یه کراوات مناقصه رو برنده بشیم، همون بهتر که نشیم.
ایلیا که انگار کلافه شده بود گفت:
- پولاد من از دست تو سر به بیابون می ذارم.
پولاد خنده مرموزی کرد و با یه نیم نگاه به من گفت:
- آره، اینم فکر خوبیه. یه شهر از دستت راحت می شه.
نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر خنده. ایلیا با تعجب گفت:
- کسی باهاته؟
نذاشتم پولاد چیزی بگه و خودم گفتم:
- سلام ایلیا، منم.
- به به، ستایش جون. خوبی؟
- مرسی، ولی انگار تو بهتری. خوش می گذره؟
- بد نیست. جای شما ...
یهو ساکت شد و بعد تند گفت:
- ستایش گوش کن چی می گم. تو همون کاور یه کراوات، پولادو مجبور کن بزنه. اوکی؟
من و پولاد هم زمان زدیم زیر خنده. گفتم:
- مگه زوره؟
با حرص گفت:
- آره، زوره! مجبورش می کنی؟ خیالم راحت باشه؟
پولاد به جای من گفت:
- خیلی خب، حرص نخور موهات خراب می شه. می زنم.
ایلیا که انگار جدی جدی عصبانی شده بود گفت:
- دارم برات آقا پولاد. من برم دیگه، کاری ندارین؟ سفارش نکنم دیگه ستایش؟
- خیالت راحت باشه، گفت که می زنه.
- پس خداحافظ.
وقتی قطع کرد، با خنده رو به پولاد گفتم:
- این چرا انقدر اصرار داشت تو کراوات بزنی؟
- می گه خواهی نشوی رسوا، هم رنگ جماعت شو. معتقده باید مثل خودشون باشیم تا بتونیم کار کنیم.
- خب چرا نمی زنی؟ از کراوات بدت میاد؟
سری تکون داد و با خنده گفت:
- آره، احساس خفگی می کنم.
نتونستم نخندم. مثلا دلخور شد و گفت:
- نخند! هر کسی از یه چیزی بدش میاد دیگه.
- باشه بابا، من که چیزی نگفتم. راستی منو یه جا پیاده کن.
نگاهی به دور و برکرد و گفت:
- فکر نکنم این جا تاکسی گیرت بیاد.
یه کم که گذشت گفت:
- اگه تو هتل کاری نداری، بیا با من بریم.
خودمم بدم نمیومد برم. تو هتلم که تنها بودم. تا الان ندا و سها باید رفته باشن بیرون. ولی با توجه به اصرار ایلیا برای پوشیدن کت و شلوار و کراوات، درست نبود با این تیپ برم اون جا. مانتوم خوب بود، ولی شالم یه شال نخی ساده بود که مناسب همچین جایی نبود.
پولاد سکوتمو که دید گفت:
- میای؟
- دوست دارم بیام، ولی لباسم مناسب نیست.
خندید و گفت:
- می خوای تو کراوات بزن.
- بد فکریم نیست.
یه نگاه سرسری بهم کرد و اول یه کم من و من کرد و بعد گفت:
- لباسات که خوبه.
آخی! بچم کلی سرخ و سفید شد تا تونست همین یه جمله رو بگه.
- مانتوم خوبه، ولی شالم نه.
بازم یواشکی نگام کرد و زیر لب آهانی گفت. هنوز منتظر بودم که یه جا نگه داره تا من پیاده شم که دیدم جلوی یه فروشگاه زد کنار و گفت، پیاده شو. خودشم پیاده شد. با تعجب پیاده شدم و دنبالش راه افتادم و گفتم:
- کجا می ری؟
- یه شال مناسب بخریم.
تعجبم رو دید، ولی بی خیال راهشو ادامه داد و رفت تو فروشگاه. زیر لب دیوونه ای گفتم و منم دنبالش رفتم.
همه ی شال و روسری ها رو نگاه کردم، ولی از چیزی خوشم نیومد. انتظار داشت تو چند دقیقه خرید کنم، اونم منی که برای یه خرید ساده، یه صبح تا عصر می گشتم. کلافه رو کردم بهش و گفتم:
- من نمی تونم این طوری خرید کنم. بی خیال، می رم هتل.
یه نگاهی به دور و بر کرد و بعد در حالی که دستشو دور سر و گردنش چرخوند، بعد از کلی سرخ و سفید شدن، گفت:
- یکی از اون شالایی که این جوری می پیچی دور سرت بخر. همونی که قهوه ای بود.
با تعجب به دستش که تو هوا می چرخید نگاه کردم. چه خوششم اومده! چشم غره ای بهش رفتم که سرشو اندخت پایین و بازم شد همون پولاد جدی و سر به زیر و رفت یه گوشه ایستاد. بدم نمی گفت. خودمم از اون مدل خوشم میومد. رفتم به فروشنده گفتم چی می خوام، ولی گفت از اون مدل ندارن، ولی یه مدل روسری داشت که نشونم داد و گفت که کنار صورت گره می خوره. از طرحش خوشم اومد، ولی نمی دونستم مدلش چطوریه. رفتم تو اتاق پرو و خود خانومه روسری رو کرد سرم. وقتی کارش تموم شد، تو آینه که نگاه کردم، مثل همون روزی که خاله شال سها رو روی سرم بست نیشم تا بناگوش باز شد. انقدر گردی صورتم تو قاب روسری با اون پاپیون کنار گوشم خوشگل شده بود که همش دوست داشتنم خودمو نگاه کنم. از تمام زاویه ها خودمو دید زدم و تو دلم ذوق می کردم. نفهمیدم چقدر گذشت که پولاد زد به در و گفت:
- ستایش دیر شد.
زود شال خودمو برداشتم و رفتم بیرون و همون طور که سعی می کردم شالمو تو کیفم جا بدم، گفتم:
- ببخشید، حواسم نبود. برم حساب ...
سرمو که بلند کردم، از دیدن نگاه خیره پولاد، با اون لبخند رو لبش، حرف تو دهنم موند. پولاد سریع نگاهشو ازم گرفت و سرفه ای کرد و گفت:
- خوشت اومد؟
از دیدن تغییر موضعش خندم گرفت.
- آره، می رم حساب کنم.
خواستم برم که گفت:
- خودم حساب کردم.
تا خواستم اعتراض کنم گفت:
- یه دقیقه بیا اینو ببین.
و رفت به طرف ویترین و به یه چیزی اشاره کرد و فروشنده براش آورد. اومد به طرف من و بدون این که بهم نگاه کنه گفت:
- ببین اینو، هم رنگ روسریته. فروشنده می گفت مد شده هم رنگ روسری می پوشنش.
وقتی دید دارم با تعجب نگاش می کنم، نگاهی گذرا بهم کرد و گفت:
- ساق دسته. اگه می خوای بپوش، ببین خوشت میاد.
هنوز داشتم با تعجب نگاش می کردم. تعجبم از این بود که این پسر ساکت و خجالتی، چرا داره برای من ساق دست انتخاب می کنه و از مد حرف می زنه! یه لحظه احساس کردم چشماش نگران شد. دستشو عقب کشید و جدی و بی خیال گفت:
- اگه خوشت نمیاد نمی خریم.
همین که خواست بره ساق رو پس بده، گفتم:
- بده به من.
با لبخند نامحسوسی برگشت به طرفم و بی حرف، ساق رو بهم داد. منتظر بود بپوشم، ولی من ساق رو گذاشتم تو کیفم و خشک گفتم:
- دیر شد. بریم؟
وقتی دیدم بهم خیره شده، نگامو ازش گرفتم و رفتم بیرون. از دستش ناراحت بودم. از این که غیر مستقیم گفته بود آستینم کوتاهه، دلخور شدم. حق نداشت احمق فرضم کنه و به بهونه مد، بهم بفهمونه که آستینم کوتاهه. کوتاهه که کوتاهه! دلم می خواد! اصلا به پولاد چه؟ فکر کرده دو بار روسریمو سفت بستم و موهامو پوشوندم، می تونه عقایدشو بهم تحمیل کنه؟ من اگه اون روسری هم پوشیدم، چون خودم خوشم اومد. چون خودم خواستم. چون خودم دیدم قرص صورتم با روسری خوشگل تر می شه. چون از سادگیش خوشم اومد. دلیل نمی شد به خودش اجازه بده در مورد آستین کوتاه من فکر کنه. با اخم تکیه دادم به ماشین که دیدم داره میاد. اخمم رو باز کردم. نمی دونم چرا دوست نداشتم بفهمه ناراحت شدم.وقتی اومد، با تردید نگام کرد. انگار تو صورتم دنبال چیزی بود. شاید فهمیده بود از کارش ناراحت شدم. یه کم این پا و اون پا کرد که کلافه شدم و گفتم:
- چیزی شده؟
سرشو تکون داد و زیر لب گفت، نه. ولی هم چنان ایستاده بود و خیال نداشت در ماشین رو باز کنه. مطمئن بودم یه چیزی می خواد بگه. دستمو بغل کردم و گفتم:
- اگه حرفی نداری، درو باز کن، هلاک شدم.
انگار به خودش اومده باشه، آهانی گفت و با ریموت درو باز کرد. همین که خواستم درو باز کنم و بشینم تو ماشین، تند و سریع گفت:
- بلدی کراوات ببندی؟
خندمو قورت دادم و گفتم:
- آره.
سری تکون داد و رفت از توی همون کاور، کراوات مشکیِ باریکی، با یه خط سفید که دقیقا وسط کراوات افتاده بود، آورد.کراوات خیلی شیکی بود و می دونستم خیلی گرونه و مطمئن بودم سلیقه ایلیاست. به کتشم خیلی میومد. پیرهنش سفید بود که هم به کتش میومد، هم به کراوات. خواستم کراواتو ازش بگیرم که دیدم هزار تا رنگ عوض کرد. سرشو انداخت پایین و زیر لب گفت:
- از دست ایلیا!
با لبخند کراواتو از تو دستش کشیدم که دیدم همون طور سر به زیر و عرق ریزان دست برد سمت یقش! یقشو داد بالا و منتظر موند. دهنم باز مونده بود! تازه فهمیدم دلیل این هزار رنگ شدن و خیس از عرق شدنش چیه. دیوونه فکر کرده می خوام کراواتو رو گردنش ببندم. داشتم می ترکیدم از خنده. خیلی دوست داشتم برم کراواتو رو گردنش ببندم و یه کم سر به سرش بذارم، ولی خودم بدتر از پولاد خجالت می کشیدم! پولاد هنوز منتظر بود و سر به زیر. در ماشینو باز کردم و همون طور که زیر چشمی حواسم بهش بود، نشستم تو ماشین. داشت با تعجب نگام می کرد که گفتم:
- تو رو خدا بیا کولرو روشن کن تا نپختم.
دستپاچه اومد نشست تو ماشین و کولرو زد، اما چشمای متعجبش بین کراوات و من در گردش بود. براش پشت چشمی نازک کردم و زانومو خم کردم و کراواتو پیچیدم دور پام و شروع کردم به بستن. وقتی تموم شد، برگشتم به سمتش و برای دومین بار با نگاه خندون و خیرش غافلگیر شدم. این دفعه دیگه نگاهشو ندزدید. توی نگاهش یه چیز خاص بود. نمی تونستم بفهممش، ولی خیلی بی پروا نگام می کرد. لبخندشو ازم پنهون نمی کرد. انگار می خواست بهم یه چیزی بگه، ولی نمی تونست. سرمو انداختم پایین تا از نگاه سنگینش فرار کنم. کراواتو آروم از بین دستم بیرون کشید و نفس عمیقی کشید. یه نفس عمیق از اعماق وجودش. همون طور که هنوز لبخند رو لبش بود، کراواتو بست و حرکت کرد.