رمان پرنسس های فراری قسمت 31
فقط دستمو می کشید و با خودش می برد. منم مثل یه بچه حرف گوش کن دنبالش راه افتاده بودم. اصلا حوصله بحث یا مقاومت نداشتم. می ترسیدم باز یه چیزی بگم و دوباره دعوا راه بیفته. گر چه مهیار چیزی بهم نگفته بود، نه تو ماشین و نه وقتی که اومد تو اتاق، اما نمی دونم چرا حتی تحمل یه نگاه غضبناکو ازش نداشتم. عادت کرده بودم همیشه مهیارو مهربون و خونسرد ببینم. کسی که تمام و کمال حمایتم می کرد. با حوصله عیبامو می گفت و گاهی که می دید با سرسختی و لجبازی در برابرش مقاومت می کنم، فقط سکوت می کرد و بعد از یه مدت دلیل مخالفت و ناراحتیش رو برام توضیح می داد. همیشه با رفتار آروم و منطقیش منو قانع کرده بود. همیشه حمایتم کرده بود. این اولین بار بود که داشتم خشم و عصبانیتش رو می دیدم. یاد رانندگیش که افتادم، مو به تنم سیخ شد. چند بار نزدیک بود تصادف کنه.
آروم بینیمو بالا کشیدم و به دستم که تو پنجه هاش قفل شده بود و مطیع به دنبالش کشیده می شد، خیره شدم. اصلا نمی فهمیدم کجا می ره؟ نمی دونستم اصلا برای چی با اون شدت اومد توی اتاق و این جوری باهام برخورد کرد. اون حق نداشت وارد حریم خصوصی من بشه. من داشتم با ستایش حرف می زدم. اون داشت آرومم می کرد. مهیار حق نداشت! نه اون هیچ حقی نداره که برای من، زندگیم، حریم خصوصیم، مراوداتم تصمیم بگیره. من اومده بودم که مستقل باشم. آقا بالا سر نمی خواستم.
بازم مغزم فرمان بی منطقی داد. ایستادم و دستمو از دستش به شدت بیرون کشیدم. برگشت و بهم خیره شد. خشمگین به چشاش زل زدم و گفتم:
- ولم کن! چی می خوای از جونم؟
مبهوت نگام کرد و کامل چرخید به سمتم. دستاشو دراز کرد تا دو بازومو به دست بگیره، که خودمو کنار کشیدم و جیغ زدم:
- به من دست نزن!
دو دست دراز شدشو بالا برد و تسلیم وار گفت:
- باشه ندا. فقط ... فقط می خوام ...
داد زدم:
- چی می خوای؟ هان؟ می خوای باز سین جیمم کنی؟ بازپرسیم کنی که چرا و چرا و چرا؟ نمی خوام! نمی خوام مهیار. ولم کن!
دست خودم نبود و نمی فهمیدم چرا با جیغ دارم حرف می زنم. مهیار نگاهش روی صورتم سر می خورد و من نمی فهمیدم به چی فکر می کنه. بی توجه به حال خرابم جلو اومد که با تمام قدرتم به سینش کوبیدم و گفتم:
- بهت گفتم برو کنار! چرا دست از سرم بر نمی داری؟ چرا اذیتم می کنی؟
اما بازخورد دستام، به خودم برگشت و تلو تلو خوردم. عصبی پامو به زمین کوبیدم و گریم از این ضعفم در برابر اون بیش تر شدم. روی زمین ماسه ای ساحل نشستم و زانوهامو بغل کردم و سرمو تکیه دادم به زانوم و زار زار اشک ریختم. درست مثل یه بچه بهانه گیر. فقط گریه می کردم و خودم نمی دونستم چه مرگمه؟ دلم پر بود. دلم گرفته بود. خودمو گم کرده بودم و حالا که داشتم به پیدا کردنم نزدیک می شدم، حیرون و سرگردون بین ندای رنجور و ضعیف قدیم که همیشه تحت سلطه بود، و ندای تازه متولد شده امروز که سعی داشت دنیاشو با دستای خودش بسازه، سرگردون مونده بودم. گریم از این احساس در به دری بیش تر شد. نمی دونم چقدر زار زدم که دستی شونمو نوازش کرد. می دونستم مهیاره. آروم گفتم:
- تنهام بذار.
صداش قاطع، اما مهربون بود.
- نمی ذارم!
بینیمو بالا کشیدم و با چشم گریون به نگاه جدی و آرومش زل زدم و گفتم:
- برو، من بهت احتیاجی ندارم. من به هیچ کس احتیاج ندارم.
خیرگیش به نگام، نافذ تر شد و گفت:
- اما من دارم.
قطره اشکی مبهوت از چشام چکید. نگاهش رنگ غم داشت، اما پشت نقاب رابین هود صورتش، پشت اون حمایت بی دریغ مخفی شده بود و قدرت ابراز نداشت. سرش رو به زیر انداخت. آروم خزید روی ماسه ها و مقابلم نشست و زانوهاشو مثل من بغل کرد و گفت:
- من بهت احتیاج دارم ندا!
بغض به گلوم چنگ زد. می خواستم بگم، نگو! به من نگو که بهم محتاجی. من تکیه گاه خوبی نیستم. تو همیشه تکیه گاه بودی، من نمی تونم برای تو کسی باشم. سرش رو بالا کرد. نگاهش جدی تر از همیشه بود. انگار اون مهیار مهربون، با اون لبخند لاینفک صورتش، پشت این نگاه خسته و غمگین گم شده بود. لبخند زد، اما محزون بود، محو بود، بی جون بود که گفت:
- باورم نداری؟
سرم رو چپ و راست کردم و بی اراده به بالا و پایین حرکت دادم. گیج بودم از پاسخ به این سوالش. نمی دونستم چی بگم. با همه وجودم بهش ایمان داشتم. به عشقش، به محبت بی دریغش و سرسختانه این احساس رو نفی می کردم. نمی خواستم باور کنم. نمی خواستم یه بار دیگه اعتماد کنم. مهیار برای همه این طور بود و برای من ...
برای من خاص بود. مهیار با ستایش شوخی می کرد، سر به سر سها می ذاشت، اما پشت این رفتاراش همیشه نگاهش به من رنگ محبت داشت. محبتی غیر از اون چه که در نگاهش به دیگران بود. محبتی که برام رنگ غیرت و تعصب داشت. اون ما رو از اون هتل لعنتی خارج کرد. اون ما رو این جا پناه داد. درسته که خیلیا در این حمایت دخیل بودن، اما همیشه استارت اولیه از مهیار بود. مهیار بود که به موهای فر شدم می خندید و دست می کرد تا اونا رو زیر شالم مخفی کنه. مهیار بود که نگاه کنجکاوش برام رنگ محبت داشت، وقتی که با ایلیا کل کل می کردم. مهیار بود که نگاهش با همه فرق داشت، حتی با نگاه بابا. با نگاه همه!
زیر لب گفتم:
- من می ترسم مهیار!
دستامو از دور زانوهام جدا کرد و آروم به دست گرفت. چقدر من سرد بودم و دستاش چه گرم بود! لبخندش رنگ حمایت گرفت. همون رنگ همیشگی.
- بگو به من ایمان داری ندا؟
سرمو زیر انداختم و میون بالا کشیدن آروم بینیم کوتاه گفتم:
- دارم!
صدای نفس عمیقش، نفس راحتش، سکوت رو شکست. انگشت اشارش همین جور که دستامو میون دستاش به حصار گرفته بود، زیر چونه خیس از اشکم نشست و گفت:
- پس به عشقم اعتماد کن.
و انگشت تر شده از اشک من رو، به لباش نزدیک کرد و بوسید. قلبم برای لحظه ای از حرکت ایستاد. لبام خشک شد. خواستم چیزی بگم، داد بزنم، اعتراض کنم یا حتی گریه کنم، اما قادر نبودم. میون هجوم این همه احساس، قادر به بیان هیچ چیزی نبودم. انگشت شستش روی دستبندم چرخید و اونو به بازی گرفت و دوباره گفت:
- باورم داری ندا؟!
فقط سر تکون دادم. آروم گفت:
- پس احساست رو سرکوب نکن!
خواستم بگم من احساسی ندارم. خواستم بگم احساس در من مرده. من خیلی وقته هیچ چیز رو نمی بینم. هیچ چیز رو! اما زبونم بند اومده بود. نمی تونستم به زبون بیارم، وقتی که قلبا به این رفتار غیر منطقیم ایمان نداشتم. نمی تونستم بگم وقتی که خودم، خودم رو قبول نداشتم. اون چیزی که برای من حجت تمام بود، مهیار بود. کسی که صداقت از نگاهش می ریخت. کسی که حمایتم می کرد. کسی که همیشه بود، حتی اگه من نمی دیدمش. دستامو از دستاش کشیدم و سرم رو به دست گرفتم و فشردم. زیر لب گفتم:
- تو چی از من می دونی مهیار؟
قاطع گفت:
- هیچی!
نگاش کردم که لبخند زد و گفت:
- و همه چیز! تو از چی می ترسی ندا؟
بی قرار و کلافه سرم رو تکون دادم که گفت:
- نمی ذارم هیچی اذیتت کنه. نمی ذارم هیچی بهت آسیب بزنه. نمی ذارم ندا ...
میون حرفش بی دلیل گفتم:
- من از اون یارو بدم میاد. ازش متنفرم. خودش ... خودش با من حرف زد ... خودش اومد جلو ... من خواستم ... من می خواستم ...
- هیــــــــش! هیچی نگو.
نگاش کردم. باز مهربون بود. باز تکرار همون نگاه حمایت گر که قلبم رو آروم می کرد. به دستبندم اشاره کرد و گفت:
- دوستش داری؟
این ختم کلامش بود؟ چه راحت حرف رو از محکومیت من برگردونده بود. لبخند محوی زدم و گفتم:
- خوشگله!
خندید و گفت:
- فقط خوشگله یا ...
مشت نرمی به شونش زدم و گفتم:
- لوس نشو!
قهقهه کوتاهی زد و گفت:
- همه زورت همینه خانوم کوچولو؟
اخم کردم که گفت:
- قهر نکن دیگه. اصلا بهم بگو من چقدر باید ناز تو رو بخرم؟
خندمو قورت می دادم که گفت:
- مثلا اگه بخندی چی می شه؟
خندیدم که سرش رو جلو آورد و آروم گفت:
- تا ابدم قهر کنی خودم نازتو می خرم.
دوباره لبام خشک شد. قلبم از حرکت ایستاد و نفسم بند اومد. هوا گرم بود یا گر گرفته بودم؟ خفه و محو گفتم:
- مهیار!
نگاهش جدی بود. صداش جدی بود. جوری که هیچ شکی به صداقتش نکنم.
- من دوستت دارم ندا!
و من محو شدم میون دو چشم قهوه ای، که مصرانه زل زده بود به نگاهم و من، بیچاره از احساس مواج توی چشاش، سعی داشتم یه نقطه کوچیک برای نفی احساسش پیدا کنم.
سها
نیم ساعت از رفتن ندا گذشته بود و من رو تختم، لب تاپم رو زیر رو می کردم. ستایشم تو آشپزخونه سر صدا راه انداخته بود. فکر کنم داشت غذا می پخت. داشتم ایمیلام رو پاک می کردم که گفتم:
- ستایــــش.
- هان؟
- چی کار می کنی؟
لب تاپ رو خاموش کردم و رفتم به سمت آشپزخونه که ستایش گفت:
- دارم اینا رو می شورم.
یواش رفتم پیشش و گفتم:
- می دونم، اینا چیه؟
ترسید و گفت:
- مگه تو آدم نیستی؟ چرا این طوری میایی؟ نمی گی می ترسم؟
داشت میوه های که دیشب خریده بودیم رو می شست. گفتم:
- ببخشید خب!
همون موقع صدای در اومد. به ستایش نگاه کردم و با لبخند به هم گفتیم:
- نداست!
با یه پرش از آشپزخونه نقلی، خودمو به در رسوندم و ندا رو دیدم که آروم اومد تو.
- به به! گریون می ری، خندون میایی.
ندا که شالش رو آویزون می کرد، با خنده گفت:
- دیگه دیگه.
رفتم کنارش گفتم:
- ای جونـــم! حالا بیا این دیگه دیگه رو تعریف کن ببینم.
ستایش با دستکش از آشپزخونه اومد بیرون و گفت:
- تعریف نکن تا من بیام.
خندیدم و گفت:
- دم دستت دو تا کاسه تخمه هم بیار.
ندا یه دونه زد تو سرم و گفت:
- هــی! مگه فیلم سینمایی نگاه می کنیم؟!
ازش فاصله گرفتم و رفتم رو مبل نشستم و گفتم:
- کجای کاری؟ از فیلمم باحال تره!
ستایشم با یه ظرف میوه اومد و گفت:
_خوب ندا خانوم بگو ببینم، اون همه داد و بیداد و گریت برای چی بود؟
ندا همون طور که روی مبل می نشست، شرمنده گفت:
- ببخشید سرت داد زدم.
ستایش چینی به بینیش داد و گفت:
- خبِ توام! لوس نشو، بگو این دفعه چه بلایی سر این آق مهیار آوردی؟
پریدم وسط حرفش و گفتم:
- بدون سانسور لطفا!
ندا کنترل تی وی رو برداشت و پرت کرد طرفم و گفت:
- گم شو!
ستایش گفت:
- بسه! بگو ببینم ندا.
ندا همون طور که با انگشتاش بازی می کرد، گفت:
- چیز مهمی نبود. ظهری که از خونه فرنوش اینا میومدم بیرون، داداششو جلوی در دیدم. همونی که گفتم چقدر بد قواره اس. همون آقا لک لکه. نمی دونم چی شد که نزدیک بود بخوره زمین و من خندم گرفت. مهیارم همون موقع سر رسید و ما رو دید. بعد هم تا خود هتل اخم و تخم کرده بود. نمی دونی چطور رانندگی می کرد! نزدیک بود تصادف کنیم.
ستایش یه هلو برداشت و گفت:
- ببین با بچه مردم چی کار می کنی دختر!
ندا سرش رو انداخت زیر و گفت:
- تقصیر خودش بود!
- خب مهیارم حق داشته دیگه.
در یه لحظه دو تاشون با چشمای گرد شده بهم نگاه کردن. گفتم:
- هان، چیه؟
ندا خنده ی ریزی کرد و گفت:
- خودتی سها؟! تویی که حقو به یه پسر می دی؟!
ستایشم با چشمای ریز شده داشت نگام می کرد. شونمو انداختم بالا و گفتم:
- آره. مهیار فرق می کنه. هر چی نباشه، رابین هوده.
بلند شدم و رفتم طرف آشپزخونه، تا هم کارد بیارم و هم از زیر نگاه های کنجکاو ستایش و ندا فرار کنم. نمی دونم چرا انقدر تعجب کردن؟ وقتی برگشتم، ستایش گفت:
- پس اگه جای مهیار ایلیا بود، تو حقو بهش نمی دادی، نه؟
دستم که دراز شده بود برای برداشتن خیار، تو هوا ثابت موند. شوکه به ستایش نگاه می کرم و نمی فهمیدم چرا این سوالو پرسید. دستمو عقب کشیدم. هر دوشون منتظر جوابم بودم.
- خب، آره ... یعنی، نه ... اصلا چه می دونم! نه من جای ندا بودم، نه ایلیا جای مهیار.
ندا بازم خندید و رو به ستایش گفت:
- نه بابا، انگار دیگه خیال تیتر کردن پسرا رو نداره.
ستایش با حرص بلند شد و زیر لب یه چیزایی گفت و رفت رو تختش. ندا هم چشمکی به من زد و گفت:
- بی خیال!
اونم رفت لباساشو عوض کرد و خوابید. این وسط من موندم هاج و واج که چه حرف بدی زدم که ستایش انقدر حرص خورد! چرا انقدر روی من و ایلیا حساس شده؟ مگه چه گناهی کردیم؟ ایلیا ... ایلیا ... الان کجایی؟
شالمو انداختم رو سرم و آروم رفتم تو لابی. همین که چشمم خورد به آکواریوم، یه چیزی راه تنفسمو بست. رفتم و کنارش زانو زدم. بابای نمو، پیش ماهی رنگین کمان کنار هم شنا می کردن و ماهی شیشه ای هم تنهایی این طرف و اون طرف می رفت. تازگیا ایلیا یه ماهی خریده بود که همیشه قایم می شد. نتونستم اونو پیدا کنم. یه ضربه آروم با دستم به شیشش زدم. همشون آروم بودن. انگاری اونا هم می دونستن یه چیزی کمه، یه کسی نیست. انگار اونا هم مثل من یه چیزی راه گلوشونو بسته بود. انگار اونا هم از این ناراحت بودن که خواهر من با ایلیا لج داره. ولی چرا؟ چرا باید از من توقع داشته باشن با پسری مثل ایلیا، مثل بقیه پسرا برخورد کنم؟ مگه ایلیا تو این مدت چه کار بدی کرده؟ غیر از این بوده که مثل یه دوست کنارمون بوده؟ همیشه کاری کرده که شاد باشیم.
از اولم شیطون بود. یه شیطونی خاص که نمی تونستم به پای بدیش بذارم. یاد اولین باری افتادم که توی فرودگاه دیدمش. چقدر اذیتمون کرد! چقدر چشماش شیطون بود! وقتی بهش گفتم باهات حساب می کنم، چقدر بهش بر خورد!
خنده ی تلخی کردم و رفتم روی مبل نشستم. چشمم خورد به در سوییت. یادم اومد وقتی اولین بار جلوی در دیدمش. ایــش! هنوزم چندشم می شه از به یاد آوردن پاهای پشمالوش. ولی هیچ وقت دیگه جلوی ما شلوارک نپوشید.
ماهی فسفریه همون موقع از جلوی آکواریوم رد شد و باعث شد بلند بخندم. اون شورت فسفری و اون عروسک رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. چقدر اولاش با هم کل کل می کردیم. چقدر بدم میومد بهم می گفت جوجو. چرا دیگه نمی گه؟ کاش بود و می گفت.
وقتی یادم میاد چطور برای یه فنجون کافی میکس زدمش، دلم ... دلم ... دلم یه جوری می شه! دلم مثل همون موقعی که با نگین و نگار رفتیم بیرون می شه. همون موقعی که فقط توجهش به من بود. همون موقعی که هر چی من می گفتم، می گفت چشم و انجام می داد. اون روزم برام یه خاطره فراموش نشدنی بود.
هوای لابی کم کم تاریک می شد و دلم منم گرفته تر. دلم هوای دریا کرد. با قدمای آروم رفتم به سمت آسانسور. لعنتی! ببین این پسر چی کارا نمی کنه که با این آسانسورم خاطره دارم. دکمش رو زدم. تو دلم می گفتم، کاش توش باشه. با خودم می گفتم، هست، هست، هست. وقتی در آسانسور باز شد، پنچر شدم! کسی توش نبود. سرم رو به چپ و راست تکون دادم و گفتم:
- دیوونه شدی سها!
حتی این آسانسورم منو یاد ایلیا مینداخت.
از دور دریا رو می دیدم، ولی فکر و ذهنم توی شب تولد ندا سیر می کرد. چقدر کنار ایلیا آشپزی کردن لذت داشت. چقدر مزه می داد تیکه های ماهی ای که یواشکی بهم می داد. چقدر دلتنگ غذا خوردن کنارش بودم. از همون موقعی که مریض شدم و ایلیا توی هتل زیر گوشم گفت، "اگه نخوری، به منم نمی چسبه!"
غذا خوردن کنارش یه حس دیگه داشت! یه حس شیرین، یه حس ناب که الان با نبودش دارم می فهمم چی بوده. الان کجایی ایلیا؟ ناهارو با کی خوردی؟ اصلا ناهار خوردی؟ نکنه به خاطر مریضی مادرش الان گشنه باشه؟ نکنه هنوز چشماش غصه دار باشه؟ کاش کنارش بودم و می تونستم بخندونمش و از غصش کم کنم. هر چند اون بود که همیشه می تونست منو بخندونه و سر حال بیاره. من حتی شبی که از تهران برگشته بود و حالش خراب بود، نتونستم بخندونمش. نتونستم غم تو صداشو کم کنم. همیشه ایلیا باعث لبخندام بوده. همیشه ایلیا بوده که تونسته بود با یه کلمه، یا حتی یه لبخند دلمو آروم کنه.
اگه می خواستم الان به سوال ستایش جواب بدم، جوابم یه کلمه بود، آره! ایلیا هم برای من رابین هود بود. رابین هود اخمم، دلتنگیم، خستگیم، ناراحتیم، رابین هودی که می تونست همه ی اینارو نابود کنه و لبخند بیاره رو لب هام.
ستایش
انقدر از سالن انتظار سرک کشیدم که بالاخره پیداش شد. معلوم بود هنوز نیومده داره از گرما هلاک می شه که شالشو باز کرده بود و داشت خودشو باد می زد. هر چی نزدیک تر می شد، دلتنگی بیش تر رو دلم سنگینی می کرد. ایستاد و با چشم دنبال من گشت. قبل از این که موبایلشو روشن کنه، تند به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم. هنوز از شوک بیرون نیومده بود که صورتشو بوسه بارون کردم و گفتم:
- فری، دلم برات یه ذره شده بود!
لبخندش جمع شد و منو زد کنار و گفت:
- فری و درد! همین الان برمی گردم شیراز.
- کوفت! دو روز داشتم نازتو می کشیدم که یه تک پا بیای این جا. مگه می ذارم برگردی؟
اونم انگار دلش حسابی تنگ شده بود که با یه حرکت خودشو پرت کرد تو بغلم. انقدر ریزه میزه بود که کامل تو بغل من جا می شد. محکم فشارش دادم و گفتم:
- الان ملت می ریزن سرمون؛ فکر می کنن من و توام بـــــــــله!
ازم جدا شد و گفت:
- آدم نمی شی تو.
با شوخی و خنده سوار ماشین پولاد شدیم. وقتی به رییس گفتم مرخصی می خوام و می خوام برم دنبال دوستم، سوییچ ماشین رو بهم داد. فرناز تا رسیدن به هتل یه ریز سوال پیچم کرد و از این پرسید که این ماشین چیه و از کجا اومده. وقتی رسیدیم هتل با ذوق دستاشو کوبید به هم و گفت:
- وای چه جای دنجی! چه باحاله! چه فواره خوشگلی داره!
یا وقتی لابی هتل و لابی طبقه سوم رو دید، کلی تعریف و تمجید کرد. برعکس ما سه تا که تو نگاه اول هتل به نظرمون بی ریخت اومد، فرناز یه ریز از هتل و محوطه و دکوراسیون سنتیش تعریف کرد. آخرم مجبور شدم به زور بفرستمش تو اتاق و ساکتش کنم. اون روز نه سها، نه ندا، تو سوییت نبودن و من و فرناز تا می تونستیم درد و دل کردیم و از همه جا حرف زدیم. تازه داشتم به عمق دلتنگیم پی می بردم. منی که اگه یه روز فرناز رو نمی دیدم حتما باید با تلفن گزارش کارامونو به هم می دادیم، حالا چند ماه ازش دور بودم و بی خبر. فرنازم دل پری داشت. از بی کاری و بی حوصلگی گرفته، تا گیر دادن خانوادش به ازدواج. دقیقا چیزی که من می خواستم. ولی الان موقعیت مناسبی نبود برای حرف زدن. مجبورش کردم دوش بگیره و استراحت کنه و بقیه حرفا رو بذاره برای عصر.
ناهار رو با سها و ندا خوردیم و کلی سر به سر فرناز گذاشتیم. عصر رفتم تو لابی و زنگ زدم به نیما. مطمئن نبودم کارم درسته یا نه، ولی مرگ یه بار، شیونم یه بار.
خواب آلود گوشی رو جواب داد و گفت:
- چی می گی کله سحری؟ دو روز اومدم این جا از دست مامانم راحت باشم، تو دست از سرم بر نمی داری؟
- دیشب کدوم خراب شده ای بودی که الان گیج می زنی؟
هومی کرد که کلافه گفتم:
- نیما یه نگاهی به ساعتت کن.
چند لحظه بعد صدای هوم بلندش اومد و گفت:
- اوه اوه! چرا انقدر خوابیدم؟!
- من چه می دونم؟ نیما حواست با منه یا خماری هنوز؟
- خمار کجا بود؟ بگو.
- تا نیم ساعت دیگه بیا این جا، کار مهمی دارم.
قبل از این که اعتراضی کنه، گوشی رو قطع کردم. می دونستم کنجکاوتر از اونیه که حرفمو سرسری بگیره.
رفتم تو سوییت و از فرناز خواستم آماده شه بریم دریا. یه چشمک به سها و ندا زدم و رفتیم بیرون. فقط خدا خدا می کردم همه چیز دست به دست هم بده.
روی یه تخته سنگ، همون نزدیکی هتل نشستیم. فرناز آروم خیره شد به دریا. چند دقیقه بعد گفتم:
- راستی از نیما خبر داری؟
به محض شنیدن اسم نیما، دست پاچه شد، ولی زود خودشو جمع کرد و گفت:
- خبر خاصی ندارم.
نه من این کاره بودم که از زبون کسی حرف بکشم، نه فرناز آدمی بود که به همین راحتیا حرف بزنه. پس تصمیم گرفتم از تاکتیک مستقیم استفاده کنم و خیلی رک گفتم:
- چرا نیما رو دوست نداری؟
حدود یک دقیقه کامل داشت با دهن باز نگام می کرد؛ انقدر که خندم گرفت و فکر کرد شوخی می کنم. با قهر روشو برگردوند و گفت:
- اصلا شوخی خوبی نبود.
رو به روش نشستم و گفتم:
- شوخی نمی کنم فرناز خانوم. من می دونم نیما بهت ابراز علاقه کرده و شما هم از خجالتش در اومدی.
بازم تعجب کرد، ولی نه مثل قبل. واژه "ابراز علاقه" رو با پوزخند زیر لب گفت و چشم دوخت به دریا.
- فرناز، انقدرهام که فکر می کنی نیما بد نیستا!
زیر لب گفت:
- منم نگفتم بده.
- پس چته تو؟ چرا گفتی بهش فکر نمی کنی؟
بازم پوزخند زد و گفت:
- خوبه! چیزی رو جا ننداخته.
مشت زدم به بازوش و گفتم:
- اون مثل تو نیست که منو غریبه بدونه. از تو انتظار داشتم برام حرف بزنی، ولی از نیما نه، ولی انگار نیما بیشتر از تو منو قبول داره.
- چرت نگو ستایش! خودت می دونی که اگه چیز مهمی بود برات می گفتم.
- یعنی می خوای بگی اصلا برات مهم نیست؟!
تا خواست دهن باز کنه، با طعنه گفتم:
- آره دیگه، نیما تو این چهار سال فقط یه دوست بوده. یه دوست مثل بقیه. مثل مازیار و سامان و علی و خیلیای دیگه. اگه کسی پشت سر علی و سامان حرف می زد تو بازم ناراحت می شدی؟ یا حتی اگه مازیار مریض می شد تو مثل مرغ پر کنده می شدی؟ اصلا هم برای جزوه نداشتن نیما روز قبل از امتحان حرص نمی خوردی! یا این که اگه دختری اسم نیما رو میاورد، من بودم که چشم غره می رفتم. یا من بودم که تو گودبای پارتی از این که نیما می خواست دو تا دختر پیدا کنه حرص خوردم و جلوی نیما اون حرفو زدم.
با هر جمله ای که می گفتم چشماش غمگین تر می شد. نمی دونم با چی یا با کی لج می کرد که نمی خواست اعتراف کنه که به نیما احساسی داره؟ نگام افتاد به پشت سرش؛ قامت نیما رو نزدیک هتل دیدم. داشت به طرف ما میومد. دست فرنازو گرفتم و گفتم:
- هنوزم نمی خوای حرف بزنی؟
سرشو بلند کرد و آب دهنشو قورت داد و گفت:
- از کجا بگم ستایش؟ از چی بگم؟ از کی بگم؟ تو هیچی نمی دونی.
نیما هر لحظه نزدیک تر می شد. من و فرناز رو دید، قدماش اول آروم و بعد تند شد.
- خب بگو که بدونم.
نفس عمیقی کشید و چشماشو با دو انگشت فشار داد تا مانع ریزش قطره اشک لجوجی بشه که از اول حرفای من تو چشمش خونه کرده بود. نیما رسید بهمون و با تعجب نگاهون می کرد. با دست بهش اشاره کردم ساکت باشه. فرناز پشتش به نیما بود و اونو نمی دید. به خاطر شنای ساحل صدای پای نیما رو هم نشنید. همون طور که چشماش بسته بود گفت:
- راست می گی! فرق می کرد، همیشه فرق می کرد. از روزی فرق کرد که توی اردوی نیاسر، به جای این که وسایل تو رو بگیره، اول وسایل منو بلند کرد و راهشو کشید و رفت. یادته چقدر سرش غر زدی؟ یادته گفتی دوستم دوستای قدیم؟ یادته من تا خود تهران ساکت بودم؟ از همون موقع بود که فرق کرد. از همون موقع بود که تمام حسای دخترونم بیدار شد و فکرم رفت پی پسری که فقط یه ساک کوچیک رو برام بلند کرده بود. عقلم می گفت فقط یه ساک بود، ولی دلم می گفت اون ساک مال تو بود، نه مال ستایش، نه مال هیچ دختر دیگه ای. مثل هر دختر بیست ساله ای دل خوش کرده بودم به توجهش. دل خوش کردم به این که شاید بهم حسی داشته باشه. که شاید اونم از من خوشش بیاد. چشم و گوشم بسته بود. برادر نداشتن یه جاهایی خیلی بده. آدم یه محبت مردونه که ببینه ...
آهی کشید و ساکت شد. نیما پشت سرش دست به سینه با یه لبخند ناب ایستاده بود و با لذت نگاهش می کرد. ولی دل من شور می زد. می ترسیدم از این لحن حرف زدن فرناز. می ترسیدم از آخر این حرفا. ولی باید تموم می شد!
- پس دوسش داری؟
چشمای نیما برقی زد. فرناز آهی کشید و گفت:
- همه چیز، دوست داشتن نیست ستایش.
دیدم که نیما وا رفت. چشاش التماس می کرد که به جای نیما ازش سوال کنم:
- چرا نیست؟ وقتی هم تو اونو دوست داری، هم اون تو رو، دیگه چی مهمه؟
- یادته سال دوم، ترم بهمن، به بهونه مریضی رفتم شیراز و بعد با ماهگل برگشتم و از اون به بعد ماهگل تهران موند؟
با سر تایید کردم که ادامه داد:
- یادته سه روز قبل از این که برم شیراز، نیما رو توی یه رستوران دیدیم. یادته با یه دختر بود؟ یادته چی گفتی؟ یادته چی پرسیدم؟
خوب یادم بود. پرسیده بود دختره خواهرشه؟ با لبخند گفته بودم نه، دوست دخترشه! دختره رو قبلا باهاش دیده بودم. نیما دست گرفته بود به تخت سنگ و با چشمای ریز شده نگاهمون می کرد. پرسیدم:
- خب این چه ربطی داره؟
فرناز غمگین نگام کرد و گفت:
- اون روز همه مقدسات رو قسم دادم که تو بگی خواهرشه، ولی ... نابود شدم ستایش! شاهزاده ی سوار بر اسبم، دیگه شاهزاده من نبود. دو سال وانمود کردم که برام مهم نیست. مهم نیست که دوست دختر داره. دو سال این روابط رو بی خیال شدم. دو سال سرکوب کردم احساسات دخترونم رو. دو سال دیدم که با چند تا دختر دوسته و نابود شدم. نادیده گرفتمش. دوسش داشتم ستایش. خیلی بیش تر از اون که فکر کنی، ولی هر چی بیش تر می گذشت، دلم بیش تر از عقلم پیروی می کرد. ستایش من نمی تونم با این مساله کنار بیام که مردی که دوستش دارم، قبل از من با کس دیگه ای ...
نتونست ادامه بده و بغضشو قورت داد. گفتم:
- ولی خودت می دونی که نیما حد و حدودی داشت. هیچ وقت پاشو از گلیمش درازتر نکرد. خوب می دونی که اگرم چیزی بوده، از روی شیطنت بوده.
- اینا همش توجیهه ستایش.
شونه های افتاده نیما بدجور رو اعصابم رژه می رفت.
- ولی نیما تو رو دوست داره.
- فراموش می کنه.
چشم دوختم به چشمای نیما. شاید داشت انکار می کرد. شاید می گفت نمی تونه فراموش کنه. شایدم پشیمون بود. پشیمون از هم رنگ جماعت شدن. خوب یادمه وقتی بهش گفتم چرا می ذاری دخترا انقدر ازت سواستفاده کنن و هر روز براشون انقدر خرج می کنی، چی گفت. " خواهی نشوی رسوا، هم رنگ جماعت شو." و حالا می دیدم که چقدر پشیمونه. می دیدم که این هم رنگ شدن چقدر به ضررش تموم شده.
- فرناز نمی شه یه فرصت بهش بدی؟
چشماشو که باز کرد، دیدم که چقدر حالش خرابه. چشماش خیس خیس بود. صداش می لرزید:
- نمی شه ستایش.
- چرا نمی شه؟ اگه تو بخوای می شه.
لباش لرزید:
- اگه بخوامم، نمی شه.
قطره های اشک یکی یکی راهشونو باز کردن. با صدای لرزون گفت:
- اگه منم بهش فرصت بدم، بابام قبول نمی کنه. با یه تحقیق ساده همه چیزو می فهمه و ...
هق هقش بلند شد و گفت:
- نمی خوام نیما جلوی کسی، حتی خودم، کوچیک بشه.
دیگه گریه امونش نداد. بغلش کردم. سرشو گذاشت رو شونم و زار زد. نیما حالش بهتر از فرناز نبود. چشماش سرخِ سرخ بود و مردونه مبارزه می کرد با اشک نریختن. سیب گلوش تند و تند بالا و پایین می رفت. دو تا دستاشو کرده بود لای موهاش و می کشیدشون. یه قدم اومد نزدیک که دستمو بالا بردم و اشاره کردم که نه. اگه فرناز انقدر نیما رو دوست داشت که نمی خواست نیما کوچیک بشه، نباید می ذاشتم. نباید می ذاشتم فرناز شونه های افتاده نیما رو ببینه. نباید می ذاشتم ببینه، چطور نیما تو این چند دقیقه نابود شد.
نیما چند قدم عقب رفت. داشت زیر لب چیزی می گفت، ولی نمی فهمیدم. رفت. انگار می خواست فرار کنه. انگار می خواست انکار کنه چه چیزایی شنیده.
***
خیلی وقتا شرایط اون طوری که ما می خوایم پیش نمی ره و همه چیز بر وفق مراد ما نیست. بعضی وقتا چیزایی پشت پرده وجود داره که ما نمی تونیم ببینیم. درسته که همه چیز جور شد تا نیما حرفای دل فرناز رو بشنوه، ولی حرفایی که زد، اون چیزی نبود که ما فکر می کردیم. اون چیزی نبود که ما دوست داشتیم. درسته که نیما و فرناز هر دو همدیگرو دوست داشتن، ولی این وسط اختلاف طبقاتی و اجتماعی خانواده هاشون، مانع بزرگی بینشون بود. مانعی که باعث می شد فرناز از علاقش بگذره. خوب می دونستم که بابای فرناز چه آدم متعصبیه. محال بود بذاره فرناز با پسری ازدواج کنه که توی روابطش با دخترا، انقدر آزاد بوده. حتی اگه فرنازم با این مساله کنار میومد، پدرش مانعش می شد.
از دیدن اشکای فرناز من داغون شدم، وای به حال نیما! دلم برای هر دوشون می سوخت. اون از نیما که با اون حال رفت، اینم از فرناز که بعد از اون همه گریه به زور خوابوندمش. حتی تو خوابم احساس می کردم می خواد گریه کنه. سها و ندا هم با اخم نشسته بودن رو مبل و خیره شده بودن به ما. هنوز بهشون نگفته بودم چی بینمون گذشت. چقدر خوش خیال بودیم که فکر می کردیم امشب یه جشن داریم. از کنار فرناز بلند شدم و پتوشو مرتب کردم و به سها و ندا اشاره کردم بریم بیرون. توی لابی نشستیم و جریان رو خلاصه براشون تعریف کردم. ندا با شنیدن حرفام گفت:
- من فکر نمی کنم مساله ی بزرگی باشه. حتما باید یه راهی باشه.
سها هم گفت:
- تنها راهش اینه که نیما گذشتشو پاک کنه که اونم محاله.
ندا گفت:
- خب نمی شه فرناز با پدرش حرف بزنه؟ شاید تونست راضیش کنه.
- راضی نمی شه. من پدرشو می شناسم. آدم خیلی خوبیه، خیلی مهربونه، ولی تو این مسائل خیلی سخت گیره.
سها با حرص گفت:
- ولی فرنازم داره واویلای قبل از مرگ می کنه! خب بذاره نیما با پدرش حرف بزنه، شاید دری به تخته خورد.
- چی بگم والا!
بلند شدم و گفتم:
- من برم یه سر به نیما بزنم. حالش خیلی خراب بود! مواظب فرناز باشین.
***
از سرپرستی هتل سراغ نیما رو گرفتم که گفت اومده هتل، ولی بعد رفته بیرون. حدس می زدم کنار دریا باشه. حدسمم درست بود. روی شنای ساحل نشسته بود و سرشو با دو تا دست گرفته بود. کنارش نشستم، هیچ عکس العملی نشون نداد.
- متاسفم! همش تقصیر من بود. نباید فرناز رو می کشوندم این جا.
همون طور که سرش پایین بود، گفت:
- حالش خوبه؟
تلخ خندیدم و گفتم:
- فکر کنم از تو بهتره!
موهاشو محکم چنگ زد. صداش بد جور بغض داشت. شاید نباید میومدم پیشش. شاید باید تنهاش می ذاشتم. یادمه ماهگل می گفت، مردا وقتی ناراحتن، نیاز به تنهایی دارن، برعکس زن ها. ولی دلم راضی نمی شد تنهاش بذارم. با صدایی که خودمم به زور شنیدم گفتم:
- می خوای چی کار کنی؟
هیچی نگفت. گهواره وار و عصبی خودشو تکون می داد و محکم تر موهاشو می کشید.
- نیما، تو که کوتاه نمیای؟ میای؟
دستشو از روی موهاش برداشت و تازه تونستم صورتشو ببینم. خیلی داغون بود. چشماش سرخ سرخ بود. نگاهشو دوخت به دریا و گفت:
- اگه تا صبح می خواستم فراموشش کنم، الان دیگه اگه بخوامم، نمی تونم. تا حالا فکر می کردم هیچ احساسی بهم نداره، ولی حالا ...
لبش به خنده باز شد. نگام کرد و گفت:
- باورم نمی شه انقدر دوسم داره! باورم نمی شه تموم این چند سالی که من تو برزخ بودم، اونم همین احساسو داشته.
- نیما تو که انقدر دوسش داشتی، چرا جلوی فرناز با دوست دخترات جولون می دادی؟
با درد چشماشو بست و گفت:
- خریت! اولین بار به خیال خودم می خواستم حسادتشو تحریک کنم. فرناز بازیگر خیلی خوبیه. وقتی دیدم خیلی بی اعتنا برخورد کرد، حرصم گرفت! خواستم تلافی کنم. احساس می کردم رفتم به یه جنگ یه طرفه. فکر می کردم اگه منو با دخترای دیگه ببینه، شاید توجهش جلب بشه. ولی نمی دونستم دارم گور خودمو می کنم.
ساکت شد و تیکه سنگی برداشت و با حرص پرت کرد به طرف دریا.
- حالا می خوای با این گور چی کار کنی؟ فکر کنم باید کلا از خیرش بگذری.
خندید و گفت:
- عمرا! الان دیگه محاله دست از سرش بردارم.
از تغییر حالت ناگهانیش ش.که شدم! با تعجب پرسیدم:
- می خوای چی کار کنی نیما؟! نکنه بزنه به سرت و کاری بکنی که پشیمون بشی؟!
نگاشو از دریا گرفت و مستقیم به من نگاه کرد. لباش و چشماش می خندید. انگار جون دوباره گرفته بود.
- اتفاقا الان می دونم باید چی کار کنم. بسه هر چی بچه بازی در آوردم. می خوام از راهش وارد شم.
نگاه متعجبم رو که دید ادامه داد:
- می خوام برم خواستگاری. می خوام مرد و مردونه با پدرش حرف بزنم. همه چیزو می گم، از اول اولش.
- اگه پدرش قبول نکرد؟ حال فرنازو که دیدی، اگه احتمال می داد پدرش قبول می کنه، این طوری نمی شد.
- راضیش می کنم. از در راهم ندادن، از دیوار می رم. به این راحتیا از دستش نمی دم.
لحنش انقدر محکم بود که دل منم قرص شد. لبخندی زدم و گفتم:
- عاشقی بد دردیه ها!
خندید و چیزی نگفت. گفتم:
- نمی خوای با خود فرناز حرف بزنی؟ نمی خوای ببینیش؟
- نه! مطمئنم اگه با خودش حرف بزنم، بازم می توپه بهم.
هر دومون ساکت شدیم که یهو خندید.
- آخــــی! دیوونه شدی رفت. زده به سرت!
با لبخند جذابی گفت:
- اگه می دونستم با یه ساک بلند کردن عاشقم می شه، هر روز کیفشو خودم براش میاوردم.