رمان پرنسس های فراری قسمت 30
مهیار جلوی در خونه توقف کرد و گفت:
- دو ساعت دیگه این جام. تک می زنم بیا بیرون.
به اندازه کافی از این که یه روز در میون از کار و زندگیش می زد و منو می رسوند سر کارم عصبی و کلافه بودم، این که بخواد دنبالمم بیاد بیش تر حرصم می داد! نفس پر حرصم رو سعی کردم با آرامش بیرون بدم تا دوباره داد و قال راه نیفته و درگیر یه مرافعه جدید باهاش نشم. در جدال با حفظ خونسردیم، لبخندی زورکی زدم و گفتم:
- مهیار، لازم نیست بیای دنبالم. خودم بر می گردم.
چنان قاطع گفت:
- لازم نیست!
یه لحظه احساس کردم داره بهم دستور می ده. بهت زده نگاش کردم که دیدم نگاهش همون مهربونی همیشه رو داره. چرا این جوری می کرد؟ چرا درکم نمی کرد؟ چرا تازگیا این قدر غیرتش نسبت به من قلمبه می شد؟
دستی به پیشونیم کشیدم و درمونده گفتم:
- مهیار خواهش می کنم! معلوم نیست کلاسم کی تموم شه.
چرخید به سمتم و گفت:
- مگه تایم تدریست دو ساعت نیست؟
سری تکون دادم که گفت:
- دو ساعت دیگه این جام.
ای خدا! دلم می خواست انگشتامو دور اون گردنش گره کنم و داد بزنم، نمی خوام! دست از سرم بردار! دیوونم کردی، بابا خودم میام! اما بازم صبر کردم و سعی کردم که فریادمو تو گلو به بهترین نحو خفه کنم و گفتم:
- مهیار باور کن پولاد شاکی می شه. چه اصراری داری؟
نگاهش جدی شد و بلافاصله حرفمو جواب داد:
- تو چه اصراری داری؟ گفتم میام، میام.
بحث رو باهاش بی فایده دیدم. درو باز کردم و از ماشین پیاده شدم، اما قبل از این که برم سمت خونه سرمو از شیشه داخل کردم و قاطع گفتم:
- نه! خواهش می کنم به خودت زحمت نده چون من خودم برمی گردم هتل.
خواست چیزی بگه، اما من منتظر نشدم و به سرعت رفتم سمت خونه فرنوش و زنگو زدم. هنوز پشت سرم توی ماشین نشسته بود، اما دلم نمی خواست برگردم و نگاش کنم. در باز شد و سریع داخل رفتم. از پشت در صدای جیغ تیکاف ماشین رو شنیدم. نفس عمیقی کشیدم تا اعصابم یه کم جمع و جور بشه. ببین این پسر با من چی کار می کرد! اصلا دلیل این همه غیرت و تعصبش رو نمی فهمیدم. یه مدت بود که زیادی روم حساس شده بود. کجا می ری؟ کی می ری؟ خودم می برمت. کی بیام دنبالت؟ گاهی این قدر کلافه می شدم که دلم می خواست جلوی چشمم نبینمش. می دونستم این توجهش دلیل داره، اما نمی خواستم دلیل این توجه چیزی باشه که ازش فراری بودم. اصلا دلم نمی خواست به احساس شکل گرفته توی وجودش فکر کنم. چیزی که بارها سها و ستایش به شوخی و کنایه و مسخره، بارم کرده بودن و من لجوجانه دوست داشتم از زیر باورش در برم. احساسی که بعد از اتمام حجتم با سروش و برگشتنش بیش تر تو نگاهش موج می زد، چیزی نبود که من بخوام باهاش کنار بیام. باور یه عشق تازه برام سخت بود! خیلی سخت!
دو تا چشم عروسکی تو چشمام زل زد و من تازه فهمیدم که فکر مشغولم، منو از حیاط به در ورودی هال رسونده. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم حرص و عصبانیتم رو سر این بیچاره خالی نکنم. گونمو محکم بوسید و گفت:
- ندا خوشجلم چیطوله؟
یعنی من اگه یه روز به آخر عمرم مونده باشه، یا حرف زدن اینو درست می کنم، یا یه کاری می کنم دیگه نتونه حرف بزنه! ای خدا رحم کن امروز من یا اینو زنده نمی ذارم یا خودمو!
دستامو مشت کردم و لبخندی به زور زدم و گفت:
- مرسی فرنوش جان. خوبی؟! ببینم چقدر تمرین کردی؟!
و باهاش به سمت پله ها رفتم تا راهی اتاقش بشیم. می دونستم به این باشه می خواد دو ساعت فک بزنه، منم که اصلا حال و حوصله حرف زدن و کلنجار رفتن با این یکی رو نداشتم. آخ مهیار! ببین چطوری با روان من بازی می کنی. یه حسی در درونم می گفت:
"به مهیار بیچاره چی کار؟! تو با خودت درگیری، چرا اونو قاطی حال خرابت می کنی؟ دخترا غش و ضعف می کنن واسه یه نمه غیرت، اون وقت تو این همه توجه می بینی و..."
به ندای درونم نهیب زدم:
"دخترا برن بمیرن! من منکر غیرتش نمی شم، فقط دلم می خواد منو به حال خودم بذاره. این قدر خودش رو در برابر من مسئول ندونه. بابا دست از سرم برداره، این قدر منو با خودم درگیر نکنه!"
"برو بابا!"
بیا! اینم از ندای درونم که منو آدم حساب نمی کرد. شیطونه می گه مهیارو بفرستم سراغش تا حالش جا بیاد! بی شخصیت!
با صدای نخراشیده ای که ایجاد شد سه متر پریدم هوا! مو به تنم سیخ شد و پشتم خیس عرق شد. با عصبانیت گفتم:
- چی کار می کنی؟
بیچاره کُپ کرد! با اون چشای درشت قهوه ایش زل زد بهم و چند بار پلک زد. دستی به پیشونیم گرفتم و ساز رو از دستش کشیدم و کنار گردنم تنظیم کردم و سعی کردم آروم باشم. آرشه رو نرم روی سیم کشیدم. از صدای لطیفی که ایجاد شد حظ بردم. شاید این لطافت یه کم آرومم می کرد. رو به فرنوش گفتم:
- فشار دستت رو کمتر کن عزیزم. به دست من دقت کن.
***
- ندا جون یه چیزی بخور عسلم.
به اون همه بشقاب و ظرف میوه و شیرینی که روی میز پذیرایی ردیف شده بود، نگاه کردم و لبخندی بهت زده زدم و گفتم:
- ممنون، من باید برم. دیگه مزاحمتون نمی شم.
دستمو محکم کشید سمت مبلای مجلسی خونشون و تقریبا پرتم کرد رو مبل و همین جور که توی یه بشقاب از همه میوه ها می ذاشت، گفت:
- وای تو چه تعارفی هستی مامانی! یه میوه شیرینی که دیگه تعارف نداره عزیز دلم!
لبخندم باز از سر اجبار بود. همین امروز که من اعصاب نداشتم، همه می خواستن کاراشونو بهم تحمیل کنن. ای خدا امروز تموم شه، عمر منم تموم می شه!
- مرسی، تعارف ندارم. فقط ...
چنان خودشو کنارم روی کاناپه جا کرد که حس کرد استخون پام زیر تنش خرد و خاکشیر شد. خب خانوم محترم این مبل سه نفره اس، یه کم اون ورتر بی زحمت!
دستمو گرفت و شروع کرد به فک زدن.
***
از در هال بیرون اومدم و گیج و منگ به صحن حیاط خیره شدم. چی می گفت این؟ ای خدا فقط همین یکی رو کم داشتم. اصلا چرا این قدر عصبی بودم؟ از کجا شروع شد؟ دیر جنبیدنم برای کلاس؟ اصرار مهیار برای آوردنم؟ اصرار مجددش برای اومدن دنبالم؟ کارای فرنوش؟ خدایا چرا من این قدر کم طاقت و عصبی شده بودم؟
اما در اون لحظه، چیزی که من اصلا آمادگیش رو نداشتم، خواستگاری این خانوم محترم از من برای شازده پسرشون، جناب لک لک خان بود!
پوفی کردم و سعی کردم حرفاشو نشنیده بگیرم، چرا که اصلا حتی جای فکر کردن هم نداشت برام. اگه مهیار می فهمید دیگه اجازه نمی داد پامو تو این خونه بذارم. مهیار! تو چی می دونی از من؟
درو باز کردم و همین جور گیج پا درون کوچه گذاشتم که چیزی مانع عبورم شد. بوی عطر گرم و خفه کنندش، دلم رو زیر و رو کرد. نگاش کردم. برای کامل شدن روزم فقط همین رو کم داشتم. فرامرز! سعی کردم سرد و بی تفاوت باشم و به سلامش که با نیش باز به من داده بود، توجهی نکنم که دیدم قصد کنار کشیدن از مقابلم رو نداره. به زحمت لب باز کردم و گفتم:
- عذر می خوام، ممکنه برید اون ور؟ من عجله دارم!
- سلام نمی دی هانی؟
تلخ نگاش کردم و گفتم:
- لطف کنید حریمتون رو رعایت کنید آقا! من یه بار بهتون تذکر داده بودم، فکر نمی کنم بازم لازم باشه.
چشاش توی صورتم چرخ می خورد و در همون حال که دستش رو به دیوار تکیه داده بود و راه منو سد کرده بود گفت:
- بهت نمیاد انقده سخت گیر باشی خا ...
دیگه داشت زیاده روی می کرد! خواستم از کنارش گذر کنم و در همون حال گفتم:
- من کار دارم، ببخشید.
چند قدم عقب عقب برداشت و مقابلم هیمه زد و گفت:
- ندا خواهش می کنم! بذار حرفمو بگم.
با نگام بهش تشر زدم که دستاشو که کم از نردبون نداشت بالا برد و گفت:
- ندا بذار حرف بزنم آخه من ...
همین جور که عقب می رفت، پاش به یه سنگ گیر کرد و سکندری خورد. نمی دونم چرا، اما دیدین پاهای دراز و بی قواره این که توی هم می پیچیدن و سعی داشت تعادلش را با این اوضاع حفظ کنه، چنان به نظرم بی ریخت اومد که نتونستم جلوی خودمو بگیرم و خندم با پقی بروز کرد! دستشو توی موهای بلند و لختش کرد و گفت:
- آهان، دیدی خندیدی خوشگله!
مهلتی برای اخم کردن بهش پیدا نکردم، چون نگاهم تو چشای سرد و خاموش کسی گره خورد و تنها عکس العملم فقط فرو خوردن بزاق نداشته دهنم بود.
در ماشین باز شد و نگاه خیره و عصبیش از داخل ماشین زوم شده بود تو چشمای ترسیده و بی گناه من. آروم رفتم سمت ماشین و به وراجی های وز وز وار فرامرز که از پشت سر گوشمو آزار می داد، توجهی نکردم. بی صدا روی صندلی چرمی آزرای ایلیا جا گرفتم و درو بستم. هنوز تو بهت بودم که ماشینش با چنان سرعتی از جا کنده شد که سوای جیغ وحشتناک لاستیکاش روی آسفالت کوچه، منو با شدت هر چه تمام تر به صندلی دوخت.
هیچی نمی گفتم. هیچی نمی تونستم بگم. چی باید می گفتم؟ در مقابل اون همه اصرارش برای دنبال اومدن من، حالا خنده منو با اون پسره آشغال دیده بود. چی شد؟ اصلا چه اتفاقی افتاد که این جوری شد؟ نگام به نیمرخ سنگی مهیار افتاد و چشمایی که زیر عینک آفتابی قهوه ای رنگش مخفی شده بود و من تمام رگه های سرخ چشاش رو می تونستم ندیده، بخونم. این قدر تند رانندگی می کرد که من آروم دستمو سمت دستگیره در بردم و محتاطانه بهش چنگ زدم. پوزخندش از نگاهم دور نموند و بریدگی رو چنان پیچید که چسبیدم به در. می خواستم جیغ بزنم، اما نه از ترس. از این قضاوتی که عجولانه کرده بود و من تنها مجرم دادگاه نگاهش شده بودم.
با ترمز محکمی که زد، شک نداشتم اگه کمربند نداشتم با سر می رفتم توی داشبورد.
کمربندش رو باز کرد و زودتر از من پیاده شد. مظلوم وار کمربندمو باز کردم و آروم پیاده شدم. مقابل در هتل ایستاده بود و از همون فاصله دزدگیرش رو زد. عینکش رو روی موهاش گذاشت و تلخ نگام کرد که داشتم آروم آروم از جلوش رد می شدم. نگاهش هزار تا حرف داشت، هزار تا فحش، هزار تا بد و بیراه، هزار تا دلخوری و توبیخ، نگاهش هزاران درد داشت. ترکم نکرد. چیزی که انتظارش رو داشتم. هم قدم با من اومد، اما همچنان سکوتش رو حفظ کرده بود. دکمه آسانسور رو زد و منتظر موند. به نگاه ناخدا سلام داد و احوالش رو گرفت. سر به سر اکبر، پسری که جدیدا پشت رسپشن می ایستاد، گذاشت. نگاهی به صفحه متحرک آسانسور انداخت. اما منو نگاه نمی کرد. با رسیدن آسانسور درو باز کرد و کنار کشید تا داخل شم و بعد خودش وارد شد و دکمه سه رو زد. موزیک تکراری پخش شد و من کز کرده گوشه آسانسور همچنان به نگاه سرخ و سردی زل زده بودم که از من دریغ کرده بود و به جای دیگه ای خیره شده بود. مگه همینو نمی خواستم؟ بی توجهی اون به خودم؟ حالا داشتمش و عذاب می کشیدم. مهیاری رو که با نگاهش منو حلاجی می کرد، حالا این طور سرد و بی احساس می دیدم. خدا خیلی زود جوابمو داد. مهیار بی خیالم شد.
در آسانسورو باز کرد و خارج شد. آروم به دنبالش بیرون رفتم و چند قدم به سمت اتاقمون برداشتم. برگشتم و قدم های محکمش رو دیدم که به سمت سوییتشون می رفت. توقع داشتم برگرده و نگاهمو پاسخ بده، اما مهیار رفت. با بسته شدن پر قدرت در اتاقشون تازه فهمیدم که رفت و باور کردم که دیگه براش مثل قدیم نیستم. مثل اون روزا که با نگاهش رفتنم رو دنبال می کرد و اگه ده بار در اتاق رو باز می کردم، می دیدم همچنان وسط لابی ایستاده و زل زده به در سوییتمون. مهیار رفت و من تازه با بسته شدن پر قدرت در اتاقشون بود که به خودم اومد.
ستایش
بعد از این که ایلیا خبر بیماری مادرش رو شنید و با اون حال خرابش رفت، منم از اتاق پولاد اومدم بیرون و رفتم تو اتاق خودم. بعد از بحث اون روزم با پولاد، یه کم با هم سرسنگین شده بودیم. با این که ایلیا و پولاد، هنوزم مثل قبل با هم برخورد می کردن و انگار نه انگار هیچ اتفاقی افتاده، ولی نمی دونم چرا نمی تونستم اون روز و داد و بیدادش رو فراموش کنم. امروز بعد از این که پولاد فهمید مادر ایلیا مریضه، خودش براش بلیط خرید و بهش گفت بره.
داشتم وسایل روی میزم رو مرتب می کردم که مهیار اومد دم در اتاق و دست به سینه ایستاد و با لبخند خیره شد بهم. سوالی نگاش کردم و گفتم:
- چیزی می خوای؟
سرشو به علامت منفی تکون داد و بازم خیره بهم نگاه می کرد. چند لحظه بعد لبخندش بزرگ تر شد و اومد روی صندلی نشست و گفت:
- ببینم، باید برای تو و پولاد هم مراسم آشتی کنون بگیریم؟
چشامو گرد کردم و گفتم:
- من قهر نیستم.
ادامو در آورد و گفت:
- آره، منم که با پولاد حرف نمی زنم و بی اعتنا از کنارش رد می شم.
دوباره مشغول جا به جا کردن چند تا شی روی میز شدم و چیزی نگفتم که مهیار گفت:
- ستایش، پولاد از اول برای من و ایلیا همه چیز رو واضح توضیح داد. گفت که تو کار با هیچ کس شوخی نداره. اشتباهی هم که ایلیا کرده خیلی سنگین بوده.
- ولی پولاد نباید ...
قبل از این که حرفمو بزنم، دستشو بلند کرد و گفت:
- می دونم چی می خوای بگی؛ پولاد برای رفتارش جلوی بقیه هم دلیل داشت. اگه جلوی پیمانکار اون رفتار رو با ایلیا نمی کرد، پیمانکار دیگه از ما حساب نمی برد. بردیا هم غریبه نیست، ما رو خوب می شناسه. باور کن پولاد وقتی پای اعتقاداتش وسط باشه، هیچ کس رو نمی شناسه. چند وقت پیش همین آقا بردیا اومد این جا و به پولاد پیشنهاد داد که با پارتی بازی کمکمون کنه تا یه مناقصه رو برنده شیم. نمی دونی پولاد چی کار کرد! چنان دادی سر بردیا زد که این منشی بدبخت تا دو روز می لرزید. هممون می گفتیم بردیا دیگه این طرفا نمیاد، ولی از اون موقع به بعد یه جورایی باهامون رفیقم شد.
شنیدن این چیزا از پولاد بعید نبود. غیر از این رفتار می کرد باید به دیده هام شک می کردم. کسی که با اون خلوص نماز می خونه، بایدم همچین رفتاری داشته باشه. هیچ وقت اون روزی که با اون همه پوشه، سر زده رفتم تو اتاقش و دیدم وسط اتاق، روی یه سجاده سبز، ایستاده و نماز می خونه رو یادم نمی ره. یادم نمی ره که چطور مثل یه مجسمه خیره شدم به مردی که صدای ا...اکبرش، مو به تنم سیخ کرد! یادم نمی ره که یادم رفت دستم سنگینه و اون بعد از تموم شدن نمازش با یه لبخند مهربون، از اون لبخندایی که احساس می کردم مختص خودمه، که نگاه خندون و مهربونش فقط تو نگاه من گره می خوره، نگام کرد و گفت:
- بذارشون روی میز، خسته شدی!
و منِ خسته، رفع خستگی کردم توی اون نگاه مهربون.
با صدای مهیار به خودم اومدم:
- خب خانوم خانوما، کوتاه میای یا بفرستمش منت کشی؟
دستامو تو هم قفل کردم و گفتم:
- خیلی خب. اصلا به من چه! نمی دونم چرا من شدم کاسه داغ تر از آش؟ اصلا بزنین همدیگرو بکشین، اگه من گفتم چرا!
مهیار برادرانه خندید و گفت:
- نگو خانم! شما سرور مایی. باور کن همه ما خیلی خوشحالیم که تو این جایی.
و با لبخندی که جز جدا نشدنی صورتش بود، اشاره کرد به اتاق پولاد.
- البته بعضیا خوشحال ترن که شما بدجور زدی به برجکش.
و بلندتر خندید. اخم کردم و سعی کردم طعنه ی کلامش رو ندید بگیرم و بحث رو عوض کنم.
- کی می ریم هتل؟ خستم.
ابروشو بالا داد و گفت:
- نه دیگه، نشد. شما امروز با رییس تشریف می برین، من خودم یه مسافر دارم.
شیطونیم گل کرد و گفتم:
- احیانا این مسافرتون یه خانوم خوشگلِ چشم سیاهِ مو فرفری نیست؟
مهیار توی درگاه در ایستاد و به تقلید از من با همون شیطنت گفت:
- لجباز و یه دنده هم بهش اضافه کن.
بعد هم خوشحال و پر انرژی خداحافظی کرد و رفت. واقعا که لقب رابین هود برازندش بود. اومده بود به حساب خودش ما رو آشتی بده. چقدر خوبه آدم تو زندگیش یه دوست مثل مهیار داشته باشه. کاش این مسافر چشم سیاهِ مو فرفری، یه کم از لجبازیش کم کنه.
صدای قار و قور شکمم بلند شده بود و این آقا پولادم قصد رفتن نداشت. پنجشنبه ها معمولا زودتر می رفتیم و غذا رو تو هتل با بچه ها می خوردیم. کیفمو برداشتم و رفتم پشت میز خالی ریحانه نشستم و یه کم با وسایل روی میزش خودمو سرگرم کردم. ده دقیقه بعد پولاد درو باز کرد و همون طور که با موبایلش حرف می زد، اومد بیرون و تا منو دید، چند لحظه ساکت شد و با تعجب نگام کرد و بعد دوباره شروع کرد به حرف زدن. منم ایستادم و کیفمو برداشتم. دیدم که زیر چشمی بهم نگاه کرد و یه لبخند کوچیک زد. بعد هم با دست اشاره کرد برم بیرون. تا رسیدن به ماشین با موبایل حرف می زد. آخ که من تو این مدت چقدر از موبایل بدم اومده بود! متاسفانه کارشون جوری بود که باید نصف روز با موبایل حرف می زدن و کاراشونو هماهنگ می کرد.
تو ماشین که نشستیم پولاد، خسته نباشیدی جدی گفت و راه افتاد. هر دو ساکت بودیم، ولی دوست داشتم این سرسنگین بودن رو تموم کنم. خودمم می دونستم زیاده روی کردم. زیر چشمی نگاش کردم، ولی نتونستم چشمشو زیر عینک آفتابیش ببینم و بتونم احساسشو بخونم. صدای آهنگ رو کم کردم و گفتم:
- آخر ماهه و صورت وضعیتا هم زیاد شده. ایلیا هم که رفت، اگه بخوای فردا یه سریشو تنظیم می کنم.
سنگینی نگاهشو احساس کردم. بعد از چند لحظه سکوت گفت:
- نمی خواد! فردا جمعه اس، استراحت کن.
مهربونی صداش، مانع این شد که از جواب کوتاهش حرصی بشم. نگاهمو انداختم به دریا تا لبخندم رو نبینه. تا رسیدن به هتل هر دو ساکت بودیم و فقط صدای محمد اصفهانی سکوت ماشین رو می شکست و من اعتراف کردم تو این چند روزی که با مهیار و ایلیا می رفتم و برمی گشتم، چقدر دلم برای این آهنگای آرامش بخش تنگ شده بود!
در ورودی هتل رو برام باز کرد و کمی عقب رفت تا من اول برم تو. با نگاهم و لبخندم ازش تشکر کردم و اونم جواب لبخندم رو داد و پشت سر من اومد. داشتم به طرف آسانسور می رفتم که یه صدای آشنا به گوشم خورد و سر جا میخکوب شدم. چشم چرخوندم تا مطمئن شم اشتباه نکردم. اشتباه نکرده بودم. نیما بود! با سها روی تخت نشسته بودن. با چشمای گرد شده داشتم بهشون نگاه می کردم که با صدای پولاد به خودم اومدم:
- از آشناهاتون هستن؟
لبخند زدم و گفت:
- آره، دوستمه.
و قبل از این که اجازه بدم در موردم فکر بدی بکنه گفتم:
- یه دوست خانوادگی.
دروغ نگفته بودم. بابا خانواده نیما رو کامل می شناخت. حتی تو بعضی از مهمونیامونم دعوتشون می کرد. خواستم برم طرفشون که پولاد گفت:
- ناهار امروز رو با هم بخوریم؟
یه جوری سوال کرد که انتظار داشت جوابش مثبت باشه. دلم نیومد بهش نه بگم، ولی نمی دونستم نیما ناهار خورده یا نه.
- نمی دونم.
- منتظر می مونیم. خبرم کن.
- آخه ...
قبل از این که ادامه بدم، رفت به طرف آسانسور و گفت:
- گفتم منتظر می مونیم، بگو چشم!
با دل و جون، زیر لب، چشمی گفتم و خوشحال از اعلام صلح غیر مستقیممون، با لبخند رفتم به طرف نیما و سها. سها زودتر منو دید و برام دست تکون داد. نیما هم تا منو دید بلند شد و اومد به طرفم و با هم دست دادیم و گفت:
- به به، خانوم مهندس! حالا دیگه باید وقت قبلی بگیرم برای دیدنت؟!
- زبون نریز دیوونه! تو کجا، این جا کجا؟
رفتیم نشستیم روی تخت که نیما گفت:
- کارام یه کم سبک تر شد. گفتم یه سر بهتون بزنم.
سها اومد تو حرفش و گفت:
- کارش سبک تر شده، ولی از ناحیه دل سنگین شده.
نیما با اعتراض به سها نگاه کرد و گفت:
- داشتیم سها خانوم؟
خندیدم و گفتم:
- خب راست می گه دیگه.
اشاره کردم به هیکلش که چقدر لاغر شده بود و ادامه دادم:
- انگار غم دوری بدجور بهت فشار آورده.
نگاهش غمگین شد و سرشو انداخت پایین و ساکت شد. به سها نگاه کردم که انگشت اشارشو جلوی سرش گرفته بود و می چرخوند و زیر لب می گفت:
- قاطی کرده!
بعد هم بلند شد و گفت:
- من برم بالا یه سر به ندا بزنم و بر می گردم.
سها که رفت، رفتم کنارش نشستم و گفتم:
- خب آقا نیما، بگو ببینم چه کردی با لیلی خانوم؟
پوزخندی زد و گفت:
- لیلی ...
بعد هم بلند شد و رفت کنار پنجره رو به دریا ایستاد. رفتم کنارش و صبر کردم تا خودش به حرف بیاد. اوضاع از اونی که فکر می کردم خراب تر بود. نفس عمیقی کشید و گفت:
- وقتی می خواست بره شیراز بهش گفتم بمون، ولی رفت.
- خب؟
- خب همین دیگه، رفت.
با تعجب و بهت گفتم:
- یعنی تو فقط همینو گفتی؟! نه خواستگاری، نه چیزی؟!
دستی به موهاش کشید و گفت:
- بهش گفتم بهم فکر کن، ولی اون ...
- ولی اون چی؟
صداش غمگین شد و زیر لب گفت:
- گفت، من به آدمی مثل تو فکر نمی کنم. ستایش، تو چشام زل زد و گفت بهم فکر نمی کنه. نمی دونم چرا انقدر از من بدش میاد؟! من اگه حرفی هم می زدم، شوخی می کردم. اگه سر به سرش می ذاشتم، چون برام مهم بود. چند بار هم بهش زنگ زدم که انقدر باهام سرد رفتار کرد که نتونستم هیچی بگم.
دوباره ساکت شد و نفس عمیقی کشید و بعد ادامه داد:
- خسته شدم! از فکر کردن بهش خسته شدم! از این که می بینم هیچ حسی بهم نداره، خسته شدم! از زندگی با فکر و خیالش. اومدم این جا تا شاید بتونم فراموشش کنم.
- یعنی چی فراموشش کنی؟ به همین زودی جا زدی؟
- زور که نیست، شاید منو نمی خواد. شاید دلش پیش کس ...
دیگه نتونست ادامه بده. خیلی زجر کشید تا همین دو کلمه رو گفت. واقعا فرناز نیما رو نمی خواست؟ یعنی هیچ حسی بهش نداشت؟ یعنی صدای غمگین فرناز از پشت تلفن به خاطر نیما نبود؟ یا سکوتش در برابر نیما تو روزای آخر. نمی دونم بحث و جدالش با نیما رو باور کنم یا طرفداری های پنهانیش از نیما، جلوی بقیه همکلاسیا. بی محلیش رو باور کنم یا مریض شدن نیما و این که فرناز دو ساعت مخ منو خورد که برم دیدنش و حالش رو بپرسم.
رفتارهای ضد و نقیض فرناز بین خاطراتم، منو هم به شک انداخته بود. شاید واقعا فرناز احساسی به نیما نداشته. شاید نیما هم مثل یه همکلاسی براش بوده، ولی عکس العمل فرناز پشت تلفن چیز دیگه ای می گفت. اگه نیما برای فرناز مهم نبود، اون باری که بهش گفتم زنگ بزنه نیما، نمی زد. فرناز کسی نبود که کاری رو به اجبار یا توی رودربایستی انجام بده. باید از یه راهی می فهمیدم تو دل فرناز چه خبره. باید فرناز رو با نیما رو به رو می کردم.
از فکرم لبخندی زدم و رو به روی نیما ایستادم و گفتم:
- حالا خیلی هم برای فراموش کردنش تلاش نکن. خدا بزرگه، شاید فرجی شد.
نیما خندید و گفت:
- حرفای جدید می زنی. خدا بزرگه! شاید فرجی شد!
یه لحظه از حرف خودم شوکه شدم. راست می گفت، حرفام جدید بود. خدا قبلا تو زندگی و حرفای من جایی نداشت. قبلا نمی دونستم که می تونم به کس دیگه ای جز آدما تکیه کنم. قبلا خدا برام غریب بود. کسی بود که فکر می کردم خیلی از من دوره. ولی این روزا ... این جا، بین این آدما، می تونستم حضور خدا رو بیش تر احساس کنم. حضور خدایی که الان می دونم با کمک و حمایت های اونه که تا الان سالم هستیم. خدا بود که مهیار و ایلیا رو تو فرودگاه سر راه ما قرار داد. خدا بود که نذاشت اون روز تو اون هتل لعنتی، بلایی بر سر ندا و سها بیاد. خدا خاله و ناخدا رو سر راهمون قرار داد تا با کمکای بیشمارشون، پشت و پناهمون باشن. خدا نخواست بی پولی بهمون فشار بیاره. شاید خدا هم راضیه از این که ما این جاییم. شاید قسمت بوده که ما این جا باشیم. واقعا هم حرفام جدید بود، هم طرز فکرم. من کجا و فکر کردن در مورد قسمت کجا!
لبخند مطمئنی زدم و گفتم:
- آره، خدا خیلی بزرگ تر از اون چیزیه که فکرش رو بکنی. یه کم صبر کن، خودش همه چیزو درست می کنه.
نیما پوزخندی زد و گفت:
- این دختری که من می بینم، خدا هم از پسش بر نمیاد.
با کلی دلیل به نیما فهموندم که می تونه فرناز رو راضی کنه. هر چقدر بهش اصرار کردم ناهار پیشمون بمونه، گفت که ناهار خورده و رفت. حوصله عوض کردن لباس نداشتم. همون جا نشستم و به بچه ها و پولاد اس ام اس دادم که بیان ناهار. پولاد و مهیار خیلی زود اومدن، ولی عجیب بود که مهیار بر خلاف یک ساعت قبل، خیلی پکر و عصبی بود. انگار اروم و قرار نداشت. غلط نکنم بازم با ندا بحثش شده. باید با ندا حرف بزنم تا انقدر به این بیچاره گیر نده. بر خلاف مهیار، پولاد می گفت و می خندید. بالاخره سها و ندا هم اومدن و جالب این جا بود که اون دو تا هم پکر بودن. انگار به زور داشتن راه می رفتن. هر دوشون زیر لب سلام کردن و نشستن پشت میز. مهیار حتی سر بلند نکرد، ولی ندا زیر چشمی به مهیار نگاه کرد و با دیدن بی توجهی مهیار، اخم کرد. سها هم که بدتر از همه؛ بق کرده بود و دست به سینه منتظر غذا بود. پولاد به بچه ها اشاره کرد و چشمکی به من زد و بلند گفت:
- حالا چند تا بوده؟
سها با تعجب پرسید:
- چی؟!
پولاد خندید و گفت:
- کشتی هاتون. چند تاییش غرق شده؟
سها نیمچه لبخندی زد و چیزی نگفت. مهیار با انگشت رو میز ضرب گرفته بود و ندا هم کلافه بود. هر چقدر من و پولاد سعی می کردیم با شوخی و خنده سرحالشون بیاریم، بی فایده بود. غذا رو که آوردن، انقدر گرسنه بودم که خودم رو فراموش کردم، چه برسه به اخم و تخم مهیار و کلافگی ندا و ناراحتی سها.
بعد از ناهار رفتیم تو سوییت و همین که درو بستم، گفتم:
- معلوم هست شما دو تا چتون شده؟ این چه رفتاری بود؟
سها خودشو پرت کرد رو تخت و گفت:
- من خستم، می خوام بخوابم.
ندا هم با اخم نشست جلوی تلویزیون و با کنترل خودشو سرگرم کرد. رفتم جلوشو گفتم:
- تو بازم زدی به تیپ و تار مهیار؟
با این حرفم ندا منفجر شد و گفت:
- من هیچ کاری نکردم. اون همش بهم گیر می ده. اون در موردم فکر بد می کنه. من اگه نخوام کسی مواظبم باشه باید کیو ببینم؟ من اگه نخوام مهیار بهم توجه کنه باید چی کار کنم؟
با تعجب به ندایی که داشت سرم داد می زد و برای مهیار خط و نشون می کشید نگاه می کردم. سها هم نشسته بود رو تختش و متعجب تر از من بود.
ندا یه لحظه ساکت شد و تا خواستم حرف بزنم گفت:
- چرا منو درک نمی کنین؟! الان من شدم آدم بده و اون آدم خوبه. اصلا من اومدم این جا که زندگی کنم. که ،زاد باشم. که کسی نباشه بهم بگه این کارو نکن، اون کارو بکن. حالا این آقا برای من شده آقا بالا سر. اصلا من دلم می خواد برم با هر کی دلم خواست حرف بزنم! دلم می خواد بگم و بخندم! به این آقا چه؟
همین طور که راه می رفت، دستشو عصبی تکون می داد و بلند بلند حرف می زد. اصلا تو حال خودش نبود. اشک تو چشماش جمع شده بود، ولی با لجاجت اجازه نمی داد بریزه. نمی دونم چی باعث شده بود این طوری به هم بریزه. دستشو گرفتم و متوفقش کردم و بدون این که بهش اجازه مخالفت بدم بغلش کردم. سرشو گذاشت رو شونمو و بعد از چند لحظه هق هقش بالا رفت. سها ایستاده بود جلومون و هاج و واج نگاهمون می کرد. اجازه دادم هر چقدر می خواد گریه کنه. مدتی گذشت تا یه کم آروم تر شد و فقط صدای فین فینش میومد که از خودم جداش کردم. شالش افتاده بود رو شونش و موهاش تو صورتش پخش شده بود. نوک دماغ کوچولوش سرخ شده بود. شده بود عین یه دختر بچه که دعواش کردن و آدم دلش می خواست بغلش کنه و فشارش بده. موهاشو زدم کنار و گفتم:
- من غلط کردم در موردت قضاوت کردم. چی انقدر ناراحت کرده خانوم گل؟
اشکشو با پشت دست پاک کرد و مظلوم گفت:
- به خدا من هیچ کاری نکردم.
قبل از این که ادامه حرفشو بزنه در سوییت رو زدن. سها با اشاره من رفت درو باز کرد. با صدای یا ا... مهیار، ندا از بغلم اومد بیرون و سعی کرد اشکشو پاک کنه و پشت به در ایستاد. روسریمو مرتب کردم و به مهیار گفتم بیاد تو. فکر کنم سر و صدای ندا اونو کشونده بود این جا. ابرو برامون نذاشت دختر کولی!
مهیار با یه اخم ریز بین پیشونیش اومد تو و مستقیم رفت سمت ندا و با خشونت بازوشو گرفت و برش گردوند به سمت خودش. با دیدن چشمای قرمز ندا، یه لحظه ماتش برد. لبش باز می شد که حرف بزنه، ولی هیچی نمی گفت. ندا هم سرش پایین بود و سعی می کرد بعضشو قورت بده.
دست مهیار از بازوی ندا جدا شد و شال ندا رو کشید رو سرش. ندا هم مثل مجسمه ایستاده بود و فقط پایین رو نگاه می کرد. مهیار آروم شده بود. دیگه ناراحت نبود. حتی یه لبخند کوچیکم گوشه لبش بود. شال ندا رو که با ناشی گری مرتب کرد، دستشو قفل کرد تو دستای کوچیک ندا و ندا رو به طرف در کشوند. ندا هم بی حرف دنبال سرش حرکت کرد.
سها درو بست و گفت:
- معلوم نیست با خودشون چند چندن! اصلا نفهمیدم چی شد، چی نشد!
قربون خواهر کنجکاوم برم من. لباسامو عوض کردم و خودمو پرت کردم روی تخت و گفتم:
- تازه می خواستم بشینیم برای فرناز و نیما نقشه بکشیما!
سها با این حرفم سیخ نشست و گفت:
- چه نقشه ای؟ مگه چی شده؟
دستمو تکیه گاه سرم گذاشتم و به پهلو خوابیدم و گفتم:
- نیما به فرناز گفته بهم فکر کن، ولی فرناز گفته نمی خوامت. می خوام فرناز رو بکشونم این جا تا با نیما رو به رو بشه. رگ خواب فرناز دست منه. باید مجبورش کنیم که حرف بزنه. باید تو عمل انجام شده قرارش بدم.
سها خندید و گفت:
- حالا نقشه ای هم داری.
- خودم که نه، بذار ندا بیاد، با هم یه فکری می کنیم.
سها با حرص گفت:
- ندا که اومد اول باید تعریف کنه این ادا و اصولا چیه. آدمو می ذاره تو خماری و می ره. شیطونه می گه بزنم ناکارش کنما!