سها


- اگه می خوای همون ماهی سوخته و بد بوی عید رو بهمون بدی من نمی خواما.
ستایش روسریشو پوشید و گفت:
-نه بابا. با خاله مشورت کردم، اونم گفت برم آشپزخونه هتل و از آشپز بخوام برامون ماهی آماده کنه.
با شنیدن اسم آشپزخونه سیخ نشستم و گفتم:
- منم میام.
ستایش بی تفاوت نگام کرد و گفت:
- باشه، پس زود باش.
سریع لباس پوشیدم و با هم رفتیم پایین. با این که از دست مهیار ناراحت بودم که چرا برنامه های ما رو به هم ریخت و لذت سورپرایز کردن ندا رو ازمون گرفت، ولی نمی تونستم دیدن آشپزخونه هتل از نزدیک رو از دست بدم. ستایش اول تقه ای به در زد و بعد هر دو وارد شدیم. با چیزی که تو فیلما دیده بودم خیلی فرق می کرد. انتظار یه سالن بزرگ با یه میز بزرگ که روش پر از مواد غذایی و ظرف و قابلمه باشه رو داشتم، ولی به جاش یه آشپزخونه معمولی بود، با دو تا یخچال بزرگ و یه میز معمولی و چند تا کابینت.
دو تا خانومم مشغول خرد کردن کاهو بودن. همین! ستایشم مثل من متعجب بود و هر دومون جلوی در ایستاده بودیم که متوجه یه پسر جوون شدیم که از یه در دیگه داخل شد و شروع کرد به حرف زدن.
- مریم خانوم کاهوها که تموم شد یه سر به قلیه بزن. حواست باشه ترشیش زیاد نشه. افسانه خانوم شما هم حواست به قیمه ها باشه.
بعد از همون جایی که ایستاده بود داد زد:
- علی آقا کبابا آماده اس؟
و صدای یه نفر از همون در اومد که گفت:
- چند تا سیخ دیگه مونده.
پسره همین که خواست برگرده و دستور بعدی رو بده، نگاهش افتاد به من و ستایش که با دهن باز داشتیم نگاهش می کردیم. باور این که این پسر کم سن و سال، با ابروهای برداشته و موهای فشن و صدایی شبیه به یه دختر، سر آشپز این جا باشه خیلی سخت بود! ولی چیزایی که با گوشمون شنیدیم می گفت که حقیقت داره. پسره اومد جلوتر و با همون صدای ظریف و نازک گفت:
- چیزی می خواین خانوما؟
ستایش لب و لوچه ی آویزونشو جمع کرد و گفت:
- راستش ... خاله گفت ... ماهی ...
به این جاش که رسید نگاهش روی یه نقطه ثابت شد و دوباره ساکت شد. رد نگاهشو گرفتم و دیدم داره به دست پسر نگاه می کنه. وقتی با دقت نگاه کردم دیدم وای! پسره موهای دستشو زده! ستایش خودشو جمع و جور کرد و گفت:
- خاله گفت بیام بهتون بگم برامون ماهی کباب آماده کنید.
پسره با ناز خندید و گفت:
- آهان! شما همونایی هستین که می خواین تولد بگیرین؟ خاله بهم گفته بود. حالا چند نفرین؟
ستایش که معلوم بود چندشش شده با تردید گفت:
- شش نفر.
پسره رفت از توی یخچال یه ظرف بزرگ که توش ماهی بود بیرون آورد و یه چاقو هم برداشت و افتاد به جون ماهی ها و گفت:
- بلدین کباب کنین یا خودم کباب کنم؟
از فکر این که بخوام دستپخت این تیتیش رو بخورم، چندشم شد. سریع گفتم:
- خودمون کباب می کنیم.
ستایشم با سر تایید کرد و پسره گفت:
- باشه. من می ذارمش تو مواد، شب بیاین ببرینش.
وقتی خواستیم برگردیم، متوجه خنده های ریز ریز اون دو تا خانوم و نگاهشون به خودمون شدیم. فکر کنم اونا هم فهمیدن چقدر از این پسره چندشمون شد. آخه مرد انقدر جلف؟! ابرو برداشتی درست، دیگه چرا موهای دستتو زدی؟! ایش! وای خاله چطور راضی شده بذاره این پسره این جا کار کنه؟!
از آشپزخونه که اومدیم، بیرون ستایش با یه چرخ جلوم ایستاد و گفت:
- یه پا خانوم بود برا خودشا! اِ، دیدی چه عشوه ای میومد؟!
بعدم آستین منو زد بالا و گفت:
- به جون خودم دستش از دست من و تو تمیزتر بود.
- وای بس کن ستایش. وقتی به این فکر می کنم تا حالا دستپخت اینو می خوردیم، حالم بد می شه.
ستایش همون طور که به طرف آسانسور می رفت خندید و گفت:
- آره، مخصوصا اون قرمه سبزی هایی که با پیاز می خوردی!
تو آسانسور ایستاد و شیطون گفت:
- تصور کن، با ناخونای بلند و مانیکور شدش سبزی ها رو کارد زده باشه.
دیگه نذاشتم ادامه بده و سریع رفتم تو آسانسور و جلوی دهنشو گرفتم.
***
با این که هنوز ناراحت بودم که نتونستم ندا رو سورپرایز کنم، ولی از یه طرف خوشحال بودم که عصر نیست و می تونیم بریم براش کادو بخریم. ایلیا تا فهمید می خوایم بریم خرید خودشو چسبوند به ما. نزدیک به دو ساعت گشتم تا تونستم یه تاپ مجلسی و دامن میدی براش پیدا کنم. ایلیا که از همون اول براش یه عروسک خرید و اعلام کرد که مطمئنه که ندا کادوشو از همه ی کادوها بیشتر دوست داره.
ولی ستایش هنوز هیچی نخریده بود و به قول خودش دنبال یه کادوی خاص بود. بالاخره بعد از کلی پاساژ گردی، یه گوشوار نقره خوشگل دید که طرح یه ویولون بود. هر دومون با دیدنش ذوق زده شدیم و مطمئن بودیم که ندا خوشش میاد.
وقتی برگشتیم هتل، ستایش رفت آشپزخونه به اون پسر سوسوله سر بزنه تا ببینه ماهیا آماده اس یا نه. من و ایلیا هم رفتیم بالا.
تو آسانسور نگاهش یه جوری بود. یهو لبخند می زد یا زیرزیرکی نگاه می کرد، یا یه اخم کوچیک می کرد و نگاهشو ازم می گرفت. انگار می خواست یه چیزی بگه. تا رسیدیم بالا مثل یه بچه خوب ساکت ایستاد. وقتی خواستم خداحافظی کنم صدا زد و بی مقدمه گفت:
- راستی تولد تو کیه؟
ابروم خود به خود بالا رفت. پس این همه این پا و اون پا کردن برای این بود! گفتم:
- چطور مگه؟
نگاهشو بی تفاوت دور اتاق چرخوند و گفت:
- همین طوری. خب کاری نداری؟ من برم دیگه.
رفت به طرف در اتاقش. چشمامو باریک کردم و با یه لبخند نامحسوس نگاهش می کردم. داشتم می مردم از خنده، ولی نمی خواستم جلوش وا بدم. قبل از این که درو باز کنه بازم نگام کرد. انگار منتظر بود جوابشو بدم. پشتمو کردم بهش و در اتاق و باز کردم و رفتم تو، ولی اون هنوز دستش به در بود و نگاهش به من. قبل از این که درو ببندم گفتم:
- سوم آبان.
درو بستم و پقی زدم زیر خنده. خیلی قیافش باحال شده بود! داشت از فضولی می مرد، ولی نمی خواست غرورشو بذاره زیر پاش و دوباره ازم بپرسه.
سرخوش رفتم لباسامو در آوردم. یعنی می خواست برای منم تولد بگیره که ازم تاریخشو پرسید؟ می خواست سورپرایزم کنه. می شه چند روز دیگه؟ تقریبا چهار ماه دیگه. اوه! اصلا تا چهار ماه دیگه ما این جاییم؟
یه لحظه غصم گرفت! یعنی چهار ماه دیگه می تونم ایلیا رو ببینم؟ تا کی این جاییم؟ تا کی می تونیم از بابا مخفی بمونیم؟ الان پنج ماهه از خونه اومدیم بیرون. به این زودی شد پنج ماه؟! پنج ماهه که بابا رو ندیدم. چطور تونستم طاقت بیارم؟! از کی انقدر سنگدل شدم؟! پنج ماهه که برای بابا شیرین زبونی نکردم و عین خیالمم نیست. چی باعث شد فراموشش کنم؟ چی باعث شد طاقت بیارم؟
دیگه نتونستم بغضمو تو گلوم نگه دارم. اولین قطره که اومد راه رو برای قطره های بعد باز کرد. دستمو گذاشتم رو صورتم و هق هقم بالا رفت. نمی دونم چقدر گریه کردم که صدای در اومد و بعد هم صدای نگران ستایش:
- چی شده؟ چرا گریه می کنی؟
نمی تونستم حرف بزنم. اومد کنارم، دستمو محکم از روی صورتم برداشت و گفت:
- بهت می گم چی شده؟ ایلیا چیزی گفته؟ کسی زنگ زده؟
به ایلیای بدبخت چه! نمی دونم چرا هر وقت ناراحتم ستایش گیر می ده به ایلیا! دماغمو کشیدم بالا و گفتم:
- چیزی نیست.
عصبانی تر شد و گفت:
- سها یا مثل آدم حرف بزن یا می رم سراغ ایلیا.
فین فین کردم و گفتم:
- به اون چیکار داری؟
یه کم آروم شد و گفت:
- پس چته؟ سها جون به سرم کردی! حرف بزن.
- ستایش، پنج ماهه از خونه اومدیم بیرون. پنج ماهه بابا رو ندیدیم. چقدر زود گذشت!
اول یه کم با تعجب نگام می کرد. بعد چشمای اونم غصه دار شد و اومد کنارم و سرمو گذاشت رو شونش. چیزی نمی گفت و فقط منو گهواره وار تکون می داد. می فهمیدم آب دهنشو قورت می ده تا بغضشو فرو بده. همیشه همین طور بود. من راحت گریه می کردم. ولی ستایش هیچ وقت اشک نمی ریخت. همه غمش تو دلش بود. یه کم آروم تر شدم که گفت:
- چی شد که یهو یاد بابا افتادی؟
سرمو بلند کردم تا ببینمش و گفتم:
- نمی دونم. ایلیا ازم تاریخ تولدمو پرسید، یهو حساب کردم دیدم پنج ماهه بابا رو ندیدیم.
یه آه کشیدم و دوباره سرمو گذاشتم رو شونش. ستایش با حرص گفت:
- تاریخ تولدتو برای چی می خواست؟
بازم گیر داد! چیزی نگفتم که بازم گفت:
- سها، دوست ندارم به ایلیا نزدیک بشی. ایلیا هم مثل همه ی آدما تو زندگی ما یه رهگذره. نمی خوام وقتی خواستیم از این جا بریم مشکلی پیش بیاد. می فهمی که چی می گم؟
با تعجب و کمی عصبانیت بهش نگاه کردم و گفتم:
- یعنی چی؟ چه نزدیکی؟ ایلیا هم مثل بقیه آدماست. مثل یه دوست.
ستایش یه کم نگام کرد و بلند شد و گفت:
- خوبه! حالا هم گریه و زاری بسه. پاشو آماده شو الان ندا میاد.
و حولشو برداشت و رفت حموم. دلیل عصبانیتمو نمی دونستم، ولی عصبانی بودم! یعنی چی به ایلیا نزدیک نشم؟ مگه من چیکار کردم که باعث شده همچین فکری بکنه؟ ایلیا برام مثل مهیار یا پولاده. ولی نه، پولاد نه، مثل مهیاره. ولی مثل مهیارم نیست. مهیار رابین هوده ولی ایلیا ... ایلیا ... ایلیا چیه؟
هر چی فکر کردم ایلیا چیه، به نتیجه ای نرسیدم. واقعا ایلیا برام فرق می کرد. ایلیا نه مثل مهیار بود، نه پولاد، نه حتی شایان. مثل پولاد نبود که جلوش معذب باشم، یا مثل مهیار که مهربونی و غیرتشو برادرانه بدونم. مثل شایانم دوستم نبود. ولی یه چیزی بود تلفیقی از همه این افراد. یه دوست بود. یه دوست خوب که کنارش خودم بودم. آرامش داشتم. راحت می تونستم باهاش شیطونی کنم و راحت اذیتش کنم، بدون این که بترسم از این که ممکنه بهم بد نگاه کنه. آره، ایلیا فرق می کنه. خیلی هم فرق می کنه. ولی چرا ستایش می گه خوشش نمیاد.
از حموم اومد بیرون و وقتی دید هنوز روی مبل لم دادم یه چشم غره رفت و گفت:
- نمی خوای بری حموم؟
نچی کردم و تو دلم گفتم:
- ولش کن! حس بزرگتریش گل کرده یه چیزی گفت. بی خیال!
همون موقع در باز شد و ندا اومد تو و بعد به یه نفر که بیرون بود و مطمئنا مهیار بود با لبخند نازی گفت:
- باشه، به بچه ها می گم.
و یه لبخند دیگه هم زد و درو بست. رو مبل جمع شدم و دستمو گذاشتم زیر چونم و با ابروهای بالا رفته و خنده های شیطانی بهش نگاه کردم. ستایشم با یه ژست شبیه من نشست رو مبل و هر دومون زل زدیم به ندا که تو حال و هوای خودش بود و داشت کفششو در میاورد. تا ما رو دید یه لحظه سر جاش خشک شد و بعد که به خودش اومد جعبه بزرگی که دستش بود رو گذاشت زمین و با جیغ اومد سمتمون. همون لحظه ما دو تا هم جیغ کشان رفتیم بغلش کردیم.
ندا هر دومونو بوسید و گفت:
- شما دو تا از کجا فهمیدین تولد منه؟!
ستایش به من اشاره کرد و گفت:
- فضولی سها یه جاهایی به کار میاد.
خندیدم و اس ام اس صدف رو بهش نشون دادم و ازش عذر خواهی کردم که بدون اجازه گوشیشو نگاه کردم، ولی ندا خوشحال تر از اونی بود که بخواد از این چیزا ناراحت بشه. خیلی سرحال و شاد بود! بهش تبریک گفتم و یه نشگون ازش گرفتم و گفتم:
- باید مو به موشو برامون تعریف کنی. یالا، زود، تند، سریع.
ندا با شیطنت ابرو بالا انداخت و با ناز گفت:
- آخه نمی شه که همشو بگم.
ستایش دست به کمر شد و مثل خود ندا همون طور با ناز گفت:
- چرا نمی شه؟
چشمای ندا شیطون شد و گفت:
- آخه برای بچه ها خوب نیست.
قبل از این که جملشو هضم کنم پا به فرار گذاشت و ما دو تا هم دنبالش. روی تخت گیرش آوردیم. ستایش کنارش نشست و منم نشستم جلوی پاش و گفتم:
- مثبت هیجده هاشو بگو.
ندا جیغ خفیفی کشید و گفت:
- دیوونه!مثبت هجده کجا بود؟
بعد هم همون طور که لباساشو در میاورد، شروع کرد به تعریف. گفت که اول رفتن تو یه کلبه ی چوبی کنار دریا و بعد هم مهیار با یه کیک سورپرایزش کرده. داشتم بین حرفاش دنبال یه صحنه مثبت هجده می گشتم که دریغ از حتی یه نقطه! بعد هم رفته بودن لب دریا واشاره کرد به همون جعبه ای که دستش بود و گفت:
- آخرشم این جعبه رو بهم داد. سها پا شو بیار ببین چه دیوونه ایه این مهیار.
سریع رفتم جعبه رو برداشتم و باز کردم. انتظار داشتم جعبه پر از گلبرگ باشه یا مثلا یه قلب قرمز یا یه همچین چیزی ولی با دیدن داخل جعبه دهنم باز موند!دهنم باز مونده بود. ستایش جعبه رو از دستم گرفت و هر سه تاییمون نشستیم روی زمین و نزدیک به یه ساعت سرگرم همه ی اون وسایل کوچیک و بزرگ بودیم و مسخره بازی در میاوردیم.
- وای ندا این جورابو. می گم امشب بپوشش بریم لب دریا یه کم سوژت کنیم.
فکر می کردم ندا با این حرف جیغ بکشه، ولی در کمال تعجب دیدم با دست زد تو صورتش و گفت:
- خاک به سرم! مهیار گفت نیم ساعت دیگه آماده شیم بریم لب دریا.
ستایش به ساعت نگاه کرد و گفت:
- الان نیم ساعت از اون نیم ساعتت که گذشت. پاشو پاشو.
هر سه تامون مثل جت لباسامونو عوض کردیم و ستایش نامحسوس کادوهامونو برداشت و راه افتادیم به سمت ساحل. هوا تاریک شده بود و شرجی هوا هم بیشتر. من که یه مانتو نخی و یه شال نازک پوشیده بودم داشتم خفه می شدم. ستایش و ندا هم مثل من مانتو خنک تنشون بود، ولی نمی دونم چرا هر دوشون یه شال بلند پوشیده بودن و همچین سفتش کرده بودن که انگار می خواستن ازشون بگیرن. ستایش که این چند وقت به خاطر پولاد این جوری شده بود، ولی نمی دونم ندا دیگه چرا؟ حالا بازم ندا بهتر بود. یه کم راحت تر شال پوشیده بود و شل ولش کرده بود. ولی ستایش دیگه شورشو در آورده!
همین طور که تو دلم غر می زدم، نگاهم افتاد به یه قسمتی از ساحل که یه چیزی مثل نور آتیش روشنش کرده بود. با تعجب اون سمت رو به بچه ها نشون دادم و گفتم:
- اون آتیشه؟
ستایش گفت:
- آره فکر کنم.
ندا با لبخند گفت:
- خدا شفاشون بده! معلوم نیست اینا از پشت کدوم کوه اومدن که این موقع سال این جا آتیش روشن کردن!
هر سه مون خندیدم و به راهمون ادامه دادیم. ولی هر چی نزدیک تر می شدیم، چشامون گردتر می شد. باور کردن این که سه تا پسرا همونایین که از پشت کوه اومدن، کار سختی بود!

ستایش


مهیار و پولاد بالا سر آتیش نشسته بودن و ماهی ها رو با بادبزن باد می زدن. ایلیا هم بالای سرشون ایستاده بود و با اخم حرف می زد. معلوم بود یا داره غر می زنه، یا این که دستور می ده. تقریبا رسیدیم بهشون که ایلیا زودتر ما رو دید و اخمش به لبخند تبدیل شد و از همون جا داد زد:
- پس کجایین شما؟ بیاین ببینین چه ماهی براتون کباب کردم.
هنوز حرفش تموم نشده بود که پولاد و مهیار با بادبزن رفتن تو شکمش و مهیار گفت:
- آره جون عمت.
پولاد عرقشو با یه دستمال گرفت و رو به ما سه تا با لحن بامزه ای گفت:
- ببینم، کدومتون به حسن گفتین خودمون ماهی کباب می کنیم؟
ندا دستاشو بالا برد و کمی از ما فاصله گرفت و گفت:
- من که نبودم.
سها سرشو کرد بالا و نشون داد داره به آسمون نگاه می کنه. منم خندیدم و همون طور که نامحسوس به سها اشاره می کردم گفتم:
- منم که نبودم.
پولاد دست به کمر رو به سها گفت:
- هر کی بوده خودش میاد این بادبزن رو می گیره و ماهی رو کباب می کنه.
همگی به سها خیره شدیم. یهو چهرش ناله شد و گفت:
- آخه شما که این آشپزو ندیدین. ناخن داشت اندازه گراز!
شلیک خندمون با این حرفش بالا رفت. ایلیا بادبزن رو از مهیار گرفت و با قیافه حق به جانبی گفت:
- بده من، خودم درست می کنم. یه ماهی باد زدن که انقدر غر زدن نداره.
پولاد که رفته بود زیرانداز پهن کنه از همون جا داد زد:
- مهیار بیا بشین خودش همشو درست کنه.
ایلیا تا اینو شنید چشاش چهار تا شد، ولی تا خواست حرفی بزنه نگاش افتاد به ما سه تا و یه لبخند زد و بعدم یه چشم غره به پولاد و مهیار رفت و با حرص مشغول باد زدن شد. ما پنج تا هم در کمال نامردی رفتیم و روی زیر اندازی که پولاد دورتر از آتیش انداخته بود نشستیم. ندا که خواست بشینه مهیار کنار خودش جا باز کرد و گفت:
- بیا این جا بشین.
ندا هم با لبخند رفت کنارش نشست. مهیار همین که نشست یه آخیـــش گفت و رو کرد به ندا و گفت:
- قرارمون نیم ساعت بودا!
ندا تا خواست حرفی بزنه با شیطنت به مهیار گفتم:
- تقصیر ما بود. یه دور همی دخترونه داشتیم.
نگاه مهیار برگشت رو به ندا که داشت با شالش خودشو باد می زد و به دریا نگاه می کرد، ولی چشمای مهیار همچنان با لبخند و لذت تو صورت ندا دنبال یه چیزی بود.
داشتم مشکوک نگاهشون می کردم که سها بلند شد و رفت پیش ایلیا و یه بادبزن دیگه برداشت و شروع کرد به باد زدن. تا خواستم اخم و تخم کنم و به سها چشم غره برم که کارش اشتباهه، نگاهم افتاد به پولاد که داشت با لبخند به مهیار و ندا اشاره می کرد و آروم، جوری که ندا و مهیار نشنون گفت:
- گفتم از دست در رفته ها!
به زور خودمو کنترل کردم که نزنم زیر خنده. جالب بود که پولاد انقدر تو نخ مهیار و ندا بود و این طوری شیطنت می کرد. انگاری جدی جدی مهیار دلش پیش ندا گیر کرده بود! ولی هر چی به رفتار ندا دقت می کردم، اثری از توجه به مهیار نبود. ندا نسبت به مهیار همون رفتاری داشت که نسبت به ایلیا یا پولاد داشت.
ایلیا تازه گرم شده بود و نمی دونم چی به سها می گفت که سها ریسه رفته بود از خنده. ما چهار تا هم مشغول خوردن میوه شدیم تا این که بالاخره ماهیا آماده شد و با قپی های ایلیا و ضد حال زدنای پولاد و مهیار بهش، غذا رو خوردیم.
موقع کادوها شده بود. ندا کلی از کادوهای منو سها خوشش اومد. مخصوصا وقتی گوشواره ویولون رو دید یه جیغ خفه کشید و همچین بغلم کرد که داشتم له می شدم. اگه ولش می کردم همون جا مینداخت تو گوشش. کادوی ایلیا رو که دید انقدر با مهیار و پولاد خندیدن که از چشاشون اشک میومد. کادوش یه بره بود که وقتی می زدی تو سرش موهاش سیخ می شد و ایلیام همچین می زد تو سر اون بدبخت که انگار ارث باباشو خورده! نوبت رسید به کادوی پولاد که یه شی مربعی بود که با سلیقه کادو کرده بود. وقتی می خواست کادو رو بده به ندا یه کم سرخ شد و گفت:
- ببخشید دیگه، من تجربه زیادی نداشتم.
و زیر چشمی به من نگاه کرد که منم اصلا به روی خودم نیاوردم و منتظر به ندا نگاه کردم که کادوشو باز کنه. ندا هم که قربونش برم همچین با ناز کادو رو باز می کرد که انگار جنس کاغذ کادو از طلاست. یه قاب بود که روش با خط زیبایی سوره وَ اِن یَکاد نوشته شده بود. ندا تا قاب رو دید یه لبخند قشنگ زد و کلی از پولاد تشکر کرد و پولاد گفت:
- نمی گم قابل نداره، چون ارزش معنوی زیادی داره.
واقعا کادوش خیلی خاص بود! قاب رو از ندا گرفتم و با دقت نگاش می کردم که مهیار گفت:
- در ضمن این خط خود آقا پولاده.
با چشمای گرد گفتم:
- واقعا؟!
پولاد با لبخند مهربونش خندید و چیزی نگفت. ندا بازم شروع کرد به تشکر تیکه پاره کردن.
آخر شب که می خواستیم برگردیم، ایلیا با اصرار خواست ما سه تا جلوتر راه بریم. سها هی برمی گشت عقب رو نگاه می کرد و می خواست بدونه دلیل اصرار ایلیا چیه که یه دفعه یه صدای بمب اومد و بلافاصله بعدش صدای جیغ ندا و سها بلند شد. منم شوکه برگشتم و به ایلیا که دلشو گرفته بود و می خندید نگاه می کردم. مهیار و پولاد که عقب تر از ایلیا میومدن خودشونو رسوندن به ما و با این که سعی می کردن جلوی خندشونو بگیرن، ولی به ایلیا چشم غره می رفتن که ایلیا مظلوم ایستاد و یه ترقه از جیبش در آورد و مثل یه پسر بچه مظلوم گفت:
- به خدا فقط دو تا داشتم. اینم بزنم؟
با این حرفش سها فلاسک چای که دستش بود رو انداخت زمین و تا خود هتل دنبال ایلیا کرد.
***
خستگی پیک نیک دیشب و بیدار موندن آخر شب باعث شد امروز دیر از خواب بیدار بشم و وقتی در زدن، به خیال این که ایلیاست همون طوری با تاپ و موی ژولیده سرمو کردم بیرون که بگم صبر کنه که دیدم پولاد پشت به در ایستاده. خدا رو شکر زود اومدم تو اتاق و منو ندید، وگرنه بازم می خواست یه هفته منو بایکوت کنه! پشت در ایستادم و گفتم:
- پنج دقیقه دیگه میام.
صدای پولادو شنیدم که گفت:
- باشه، عجله نکن.
درو بستم و همین که خواستم برم دستشویی استپ کردم. انگار تازه خواب از سرم پریده بود. پولاد می خواست منو ببره؟! یعنی قرار نبود ایلیا رو تحمل کنم؟! وای خدا رو شکر!
با روحیه مضاعف آماده شدم. یه آرایش خیلی محو، طوری که فقط مرتب به نظر بیام کردم. سر حوصله موهامو شونه کردم و با سلیقه لباس پوشیدم. مانتوم آستین سه ربع بود و با موهای پوشنده شدم اصلا همخونی نداشت، ولی بی خیال شدم و با لبخند پت و پهنی کفشمو پوشیدم. با این که سخت بود خوشحالیمو پنهان کنم، ولی مثل یه خانوم با وقار شالمو تو آینه مرتب و لبخندمو کوچک تر کردم و رفتم بیرون.
پولاد روی مبل نشسته بود و پاهاشو تکون می داد. منو که دید بلند شد و بعد از صبح بخیر گفت:
- حالا من گفتم عجله نکن، ولی نه تا این حد!
خجالت زده خندیدم و رفتیم پایین. با دیدن سوناتا دلم هوای ماشینمو کرد. یه آه از ته دل کشیدم و سوار شدم. رانندگی یکی از کارای مورد علاقم بود که به محض این که هجده سالم شد گواهینامم رو گرفتم و با کلی خواهش و میانجی گری آقای مظفری مشاور بابا، بابا اجازه داد که دیگه بدون راننده برم بیرون. یادش بخیر! اولین ماشینم یه سوناتای اتاق قدیمی بود که با یه تاکسی تصادف کردم و فقط به خاطر این که مقصر نبودم بابا بازم اجازه داد بدون راننده برم بیرون و یه سوناتای اتاق جدید برام خرید و دیگه از اون به بعد مثل چشمام مواظب ماشین بودم.
با توقف ماشین دست از مرور خاطراتم برداشتم و پیاده شدم، ولی همین که پامو گذاشتم پایین چشم تو چشم یه پسر شدم که خیلی برام آشنا بود. ولی قبل از این که به مغزم فشار بیارم پولاد با لبخند گفت:
- سلام بردیا جان. حالت چطوره؟
بردیا همونی بود که تو بیمارستان بهمون کمک کرد. با سر به من سلام کرد و بعد نگاه متعجبشو از من گرفت و رفت به طرف پولاد و همون طور که دست می داد گفت:
- چه حالی؟ چه احوالی؟ معلوم هست چه خبره تو این شرکت پسر؟
پولاد با ریموت ماشینو قفل کرد و گفت:
- مگه چی شده؟
همین که بردیا خواست حرف بزنه پولاد به من اشاره کرد که برم بالا و به بردیا گفت:
- بیا بریم بالا بگو.
هر سه رفتیم بالا و اون دو تا رفتن تو اتاق پولاد؛ منم کیفمو گذاشتم تو اتاقم و یه کیک و رانی برداشتم و رفتم پیش ریحانه یه کم فضولی کنم ببینم این آقا بردیا این جا چی می خواد.
- ریحانه این آقایی که رفت تو اتاق آقای صداقت کی بود؟
- آقای مشتاق رو می گین؟ کارفرماست.
خواستم سوال بعدی رو بپرسم که پولاد عصبانی از اتاق اومد بیرون و به ریحانه گفت:
- زنگ بزن ایلیا، بگو سریع بیاد شرکت.
و رفت تو اتاقش. نگران شدم! نمی دونم چی شده بود که پولاد انقدر عصبانی بود! بعد از تلفن ریحانه ازش پرسیدم:
- آقای مشتاق مربوط به کدوم پروژه اس؟ از چه شرکتیه؟
- از شرکت ساحل؛ همون که دارن هتل می سازن.
یه لحظه سیخ نشستم. شرکت ساحل یکی از بزرگ ترین شرکتای ساختمون سازی بود که حتی از قبل اسمشو شنیده بودم. نمی دونم چرا دوست داشتم در مورد بردیا بیشتر بدونم. قربونش برم ریحانه هم که حرف نمی زد. حالا اگه یکی مثل فرناز بود تا می گفتم بردیا سیر تا پیازشو برام می گفت. وای که چقدر دلم برای فرناز تنگ شده! نمی دونم با نیما چکار کرد؟ هیچ وقت فکر نمی کردم نیما انقدر بی عرضه باشه که نتونه یه جواب بله از فرناز بگیره.
یه نگاه به ریحانه کردم و دیدم سرش حسابی شلوغه و نمی تونم ازش اطلاعات زیادی بکشم. بلند شدم و همون طور که می رفتم تو اتاقم شماره نیما رو گرفتم. با دومین بوق گوشی رو جواب داد و صدای سرخوشش پیچید:
- به به، ستایش خانوم. خوبی؟
- از احوالپرسی شما. راس می گن از دل برود هر آن که از دیده برفت.
صداش شرمنده شد و گفت:
- به خدا شرمندم. روزا انقدر کار دارم که یادم می ره ناهار بخورم. شبم مثل جنازه میفتم تو تخت. تو چه خبر؟ هنوز کیشی؟
- آره بابا، هنوز کیشم.
- از بابات خبری نشد؟
- نه.
صدای یه زن اومد که نیما رو با اسم صدا کرد و نیما هم بهش گفت الان می ره. خندیدم و گفتم:
- این کی بود که تو رو با اسم صدا کرد؟ نکنه کیس جدیده آقا نیما؟
صداش گرفته شد و آروم گفت:
- من تو یکیش موندم. کیس جدید بخوره فرق سرم!
- چی شد نیما؟ به فرناز زنگ زدی؟
- آره، همون دفعه که می خواستم بگم بابات چی گفته.
- خب؟
- هیچی بابا. می شناسیش که، فقط بلده ضد حال بزنه.
با صدای بلند خندیدم و گفتم:
- حالا چی گفته که به تیریج قبات برخورده؟
- نخند ستایش. به خدا داغونم!
از لحن صداش دلم گرفت. نیما وقتی می گفت داغونم، واقعا داغون بود!
- نیما کاش اون جا بودم. شاید می تونستم برات یه کاری کنم.
- آره، تو بهتر زبون این دختره ی نفهم رو می فهمیدی. خودمم می گم صبر کنم تا تو بیای، شاید تو بتونی یه کاری کنی.
- با فرنازم همین طور حرف می زنی؟
تلخ خندید و گفت:
- اون اصلا نمی ذاره من حرف بزنم.
- من هنوزم نفهمیدم بین شما چی گذشته.
- بذار بیای تهران برات می گم. خودمم خیلی دوست دارم باهات حرف بزنم.
بازم همون دختره صداش کرد و نیما گفت:
- من برم دیگه. کاری نداری سه تا؟
- کوفت و سه تا!
خندید و گفت:
- خب چهار تا!
با جیغ خفیفی گفتم:
- نیــــما!
- باشه بابا، کر شدم. مواظب خودتون باشین، بای.
- خداحافظ.
پسره دیوونه هنوز این تیکشو یادش نرفته. یادمه روزای اولی که باهام کل کل می کرد همیشه اسممو ناقص می گفت و بهم می گفت سه تا و چقدر من حرص می خوردم.
بلند شدم برم ببینم ریحانه کارش تموم شده یا نه که همون موقع ایلیا با یه مرد چهل پنجاه ساله اومد تو شرکت. مرده قد کوتاه و کچل بود. تا حالا تو شرکت ندیده بودمش. ایلیا با سر سلام کرد و یه راست رفت تو اتاق پولاد. مرده هم جلوی میز ریحانه روی یه مبل نشست. هنوز ایلیا در اتاقو پولاد نبسته بود که صدای داد و بیداد پولاد بلند شد:
- معلوم هست تو اون جا چیکار می کنی؟
ایلیا درو باز گذاشت و بین چهارچوب در ایستاد و هیچی نگفت. بعد از چند لحظه پولاد و بردیا اومدن بیرون و اون مرده جلوشون ایستاد. پولاد از عصبانیت سرخ شده بود و ایلیا هم سر به زیر و بردیا طلبکار، ولی ریحانه بی خیال نشسته بود و بهشون نگاه می کرد. منم با ترس جلوی در اتاقم ایستاده بودم و به پولاد نگاه می کردم. تا حالا این طور ندیده بودمش. حتی اون روزی که بیمارستانم بودیم انقدر عصبانی نشده بود. مرده با تته پته سلام کرد که پولاد داد زد:
- چه سلامی؟ چه علیکی؟ این رسمش بود؟ این بود جواب اعتماد ما؟
تا مرده سر بلند کرد که حرفی بزنه پولاد داد زد:
- هیچی نمی خواد بگی آقای رسولی. آقای مشتاق همه چیو با سند و مدرک گفته. منو بگو که گفتم شما دنیا دیده ای، خوب و بد رو تشخیص می دی. گفتم حلال رو حروم نمی کنی. گفتم مهندس کریمی هم خطا کنه شما بزرگ تری می کنی. این رسمش بود؟
مرده شرمنده سرشو انداخته بود پایین و هیچی نمی گفت که بردیا رفت جلو دست گذاشت رو شونه پولاد و گفت:
- حالا خدا رو شکر زود فهمیدیم.
پولاد بازم عصبانی شد و این بار رو به ایلیا کرد و دادی زد که مو به تنم راست شد!
- خودت همین الان می ری یه بیل و کلنگ برمی داری، همه دیوارو خراب می کنی. تا یه ساعت دیگه اون جام، ببینم نکردی من می دونم و تو. فهمیدی؟
و با یه داد بلندتر گفت:
- فهمیدی مهندس کریمی؟
ایلیا که سرش پایین بود، آروم و با اخم گفت:
- فهمیدم.
دیگه داشت اشکم در میومد. پولاد حق نداشت این طوری سر ایلیا داد بزنه. هر کار خطایی هم که کرده باشه نباید جلوی همه این جوری بکنه. خیره شده بودم به ایلیا که دیدم بردیا اومد کنارم و همون طور که منو به داخل اتاقم هدایت می کرد آروم گفت:
- تو برو تو اتاق.
با سر گفتم نه که اخم کرد و گفت:
- برو، تا اینام نرفتن بیرون نیا.
به پولاد نگاه کردم که دستشو زده بود کمرشو زیر چشمی به من نگاه می کرد. با اشاره سر گفت برم تو. رفتم تو اتاق، هنوز درو نبسته بودم که دوباره داد زد و گفت:
- شما هم می ری تا من فردا تکلیف شما رو معلوم کنم.
اون مرده گفت:
- مهندس یه اشتباه بوده، شما ببخش!
صدای پولاد آروم تر شد و گفت:
- اشتباه شما بود، ولی به پای من و این شرکت نوشته شد.
- من شرمندم.
- شرمندگی شما فرقی به حال من نمی کنه.
بعد هم صدای در اتاق اومد. فکر کنم پولاد رفته بود تو اتاقش. بعد هم صدای خداحافظی اون مرده از ایلیا و بردیا اومد. صدای در شرکت که اومد، درو اروم باز کردم و همزمان با من در اتاق پولاد هم باز شد و پولاد خیره شد به من.
احساس کردم تو نگاهش نگرانیه. فکر کنم اونم فهمید چقدر ترسیدم و چقدر از دستش ناراحتم. ایلیا همون طور سر به زیر ایستاده بود و چیزی نمی گفت. بردیا با ایلیا دست داد و گفت:
- من سر ساختمون منتظرتم.
ایلیا با یه اخم بزرگ بین ابروهاش سر تکون داد و چیزی نگفت. فکر کنم هر چی هست زیر سر بردیا باشه. بردیا با پولادم دست و از منم خداحافظی کرد و رفت. جو خیلی سنگین بود. احساس می کردم ایلیا خیلی ناراحت شده. منم بودم ناراحت می شدم. اگه جای ایلیا بودم می رفتم و پست سرمم نگاه نمی کردم. پولاد حق نداشت ایلیا رو جلوی بقیه خورد کنه.
ایلیا رفت به طرف پولاد که با اخم بزرگی ایستاده بود و گفت:
- کوتاهی از من بود. می رم درستش می کنم.
پولاد با همون اخم دست گذاشت رو شونه ی ایلیا و گفت:
- امیدوارم درس عبرت شده باشه.
ایلیا سرشو انداخت پایین و بدون این که چیزی بگه رفت. مطمئنم خیلی ناراحت بود ولی چون مقصر بود به روی خودش نمیاورد. کاش مهیار این جا بود! شاید اون می تونست جلوی پولاد رو بگیره که انقدر به ایلیا سخت نگیره. ایلیا که رفت ریحانه نشست پشت میزش و پولاد اومد سمت من، ولی من محل نذاشتم و رفتم تو اتاقم. خیلی ازش دلخور بودم. پشت میز نشستم و پولاد هم اومد درو بست و تکیه داد به دیوار و دستاشو بغل کرد و گفت:
- خوبی؟
تلخ گفتم:
- خیلی!
نیمچه لبخندی زد و گفت:
- حالا تو چرا اخم و تخم می کنی؟
با عصبانیت زل زدم تو چشماشو و گفتم:
- چیه؟ نکنه انتظار داری با این کارات بندری برقصم؟
اخم کرد و اومد روی صندلی جلوی میز نشست و گفت:
- تو از چیزی خبر نداری. منم کاری کردم که به صلاح بود.
- درسته، من خبر ندارم. ولی اینو می دونم نباید جلوی همه با ایلیا اون برخورد رو می کردی.
- ستایش، ایلیا تو کارش کوتاهی کرده. اگه زودتر نمی فهمیدم ممکن بود کل پروژه رو نابود کنه.
- ولی اون دوستته. برخوردت درست نبود.
ایستاد و دستاشو گذاشت روی میز و کمی به جلو خم شد و گفت:
- وقتی حرف از حلال و حروم باشه من هیچ کسو نمی شناسم. نه دوست، نه فامیل و نه غریبه.
منم مثل خودش منم مثل خودش ایستادم و گفتم:
- آقای پولاد صداقت، یادت باشه مدیر خوب کسیه که قدرت کنترل عواطف و احساسات خودش رو در وقت لزوم داشته باشه. مدیریتی خوبه که از انعطاف پذیری در عین استواری و پایداری در رسیدن به هدف ها برخوردار باشد.
با لرزشی که همه وجودمو گرفته بود کیفمو برداشتم و قبل از این که جلوی چشمای متعجب پولاد از در برم بیرون گفتم:
- شما هم نقص داری، کمبود داری، شما هم آدم کاملی نیستی. فکر نکن با یه حکم مدیریت می تونی این جا رو اداره کنی.

سها


دیگه هوا رو به سردی می رفت. چند ماهی بدون کمک بابا زندگی می کردیم و رو پای خودمون وایستاده بودیم، البته با کمک دوستامون. ستایش سرش به کار خودش مشغوله، انقدر که گاهی فکر می کنم پیش ما نیست. دوست ندارم انقدر کار کنه! ندا هم دو تا شاگرد گرفته و تدریسش رو ادامه می ده؛ و من ... منم کلاس هام رو مرتب می رم. یکیشم نمی ذارم رد بشه. با بچه ها بیش تر اخت شدم. موقع تمرین انقدر جدی هستم که زودی تکنیکاشون رو یاد می گیرم، ولی بیرون کلاس انقدر شیطونی می کنم که هلیا می گه نه به موقعی که تو کلاس هستیم، نه به این جا که بیرونیم. همیشه فکر می کردم همه ی استعدادم تو رقص باله اس، ولی الان دارم به این نتیجه می رسم که نه تنها تو هیپ هاپ بیش تر استعداد دارم، بلکه بیش تر هم دوستش دارم! گاهی حرکاتی رو که حتی هلیا و شایان و بقیه به درستی انجام نمی دن، من خیلی راحت انجام می دم. بارها شده که شهروز ازم تعریف می کرده و بقیه هم به این موضوع اعتراف می کنن که من از اونا خیلی بهتر عمل می کنم. شهروز می گه شاید به خاطر انعطاف بدنم باشه که اونم مدیون رقص باله ام.
بعد از کلاس همون طور که با بچه ها به طرف پله ها می رفتیم، شهروز رو دیدم که با یه مرد میومد پایین. یه مرد با لباسای عجق و وجق. تو دستش پر بود از انگشتر و دستبند. موهاشو تراشیده بود و کنار گوشش مدل داده بود. در نگاه اول ازش ترسیدم، اما هلیا با لبخند جلو رفت و با مرد دست داد و منو بهش معرفی کرد. مرد دستشو به سمت من دراز کرد و لبخندی زد که با کشیده شدن لبش، تونستم گلوله ی فلزی روی لبشو ببینم. وای که چقدر چندش بود! با تصور این که این مرد یکی از رده های بالای هیپ هاپ باشه، بهش دست دادم و زود دستمو کشیدم. شهروز با لبخند اومد کنارم و دستشو گذاشت پشت کمرم و گفت:
- ایشون افشین هستن، ملقب به "مارا".
با شنیدن لقبش با تعجب برگشتم سمت شهروز. وقتی تعجبم رو دید با لبخندی که معنیشو نمی فهمیدم به هلیا و افشین نگاه کرد و گفت:
- کم کم با این القاب آشنا می شی عزیزم. رده های بالاتر هر کدوم لقب خاصی داره.
زیر لب آهانی گفتم و برای فرار از زیر نگاه ترسناک افشین دست هلیا رو کشیدم و رفتیم پایین. وقتی مطمئن شدم شهروز و افشین صدامونو نمی شنون، به هیلیا گفتم:
- این کی بود دیگه! چرا انقدر ترسناک بود؟!
هلیا با لبخند گفت:
- همین ترسناکیش منو کشته!
با مشت زدم به بازوشو گفتم:
- دیوونه! واقعا که سلیقت تو تیپ پسرا صفره. اون از دوست پسر بی ریختت، اینم از این که عین جن بو داده بود!
لبخند هلیا جمع شد و با اخم گفت:
- سها توهین نکن!
از تغییر رفتار ناگهانیش شوکه شدم. هلیا رفت به سمت یکی از پسرا و گفت:
- مارا چرا برگشته؟ خبریه؟
پسره زیر چشمی به من نگاهی کرد و گفت:
- آره، یه جشن در پیش داریم.
و بعد بلندتر رو به من گفت:
- سها تو هم دعوتی. فکر کنم خیلی خوشت بیاد. یه جورایی مسابقه رقصم هست.
با شنیدن اسم مسابقه ذوق زده گفتم:
- چه جور مسابقه ای؟
- مسابقه خاصی نیست. ولی می تونی رقصای زیادی مثل تب و لاک و مهم تر از همه، دنس خیابانی رو هم ببینی.
- جدی می گی؟! شهروز یه بار برام تب رقصید.خیلی باحاله!
هلیا سوتی کشید و گفت:
- اوه، کجاشو دیدی؟! باید شهروز رو تو رقص خیابونی ببینی. کولاک می کنه.
همون موقع شهروز اومد کنارمون و گفت:
- یکی بیاد این هندونه ها رو از من بگیره.
هر سه مون با دیدن دستش که به نشونه هندونه بلند کردن بود، زدیم زیر خنده. همون موقع گوشیم زنگ زد. شمارش ناشناس بود، رد تماس زدم. داشتم از بچه ها خداحافظی می کردم که دوباره زنگ زد. همون طور که به سمت درب خروجی می رفتم، جواب دادم. صدای نیما تو گوشی پیچید.
- سلام سها جان. چرا تماس رو رد می زنی دختر خوب؟
با تعجب به گوشی نگاه کردم و گوشی رو گذاشت تو گوشم و گفتم:
- نیما تویی؟!
- پ ن پ، روحشه!
ساکت بودم، نمی دونم چرا که نیما گفت:
- ستایش کجاست؟ چرا به گوشیش زنگ می زنم خاموشه؟
- هان؟ خب شاید تو جلسه اس. نمی دونم!
نیما پوفی کرد و گفت:
- آدرس هتلی که توش هستین رو بده، دارم می یام اون جا.
باز تعجب کردم. بهتره بگم شوکه شدم!
- هان؟! مگه کیشی تو؟!
نیما خندید و گفت:
- دختر خوب، مگه شک داری یا من باهات شوخی دارم؟
- واقعا این جایی یا سر به سرم می ذاری؟
نیما کلافه تر کرد و گفت:
- سها انگار حالت خوب نیستا! می گم آدرس رو بده، دِهَ!
- باشه برات اس می کنم.
- به همین شماره اس کن. منو نکاری، منتظرما! فعلا.
گوشی رو قطع کرد. با تعجب به گوشی نگاه کردم. انگار انتظار داشتم نیما از گوشی بیاد بیرون. به خودم اومدم و آدرس هتل رو براش اس کردم. سوار تاکسی شدم و رفتم هتل. لابی هتل زیادی خلوت بود. انگاری تو هتل کسی نبود. رفتم سمت آسانسور و دکمه رو زدم. داشتم تو کیفم دنبال کلید می گشتم که در آسانسور باز شد. بالاخره پیدا کردم. سرم رو بالا کردم و چشمم که به لابی افتاد، دیدم در سوییت پسرا بازه و یه چمدون تو لابیه! با کنجکاوی چمدونو نگاه می کردم که ایلیا از سوییت اومد بیرون و چند تا لباسو روی کیف سامسونتش انداخت. رفتم جلوتر، اما ایلیا منو ندید. بلند گفتم:
- سلام.
ایلیا نگام کرد و فقط گفت:
- سلام.
ازش پرسیدم:
- چی شده؟ این جا چه خبره؟
و با دست وسایلش رو نشون دادم. ایلیا گیج بود اما وقتی نگاه منو روی خودش خیره دید، با صدای آرومی گفت:
- سها مادرم مریضه!
اما این قدر آروم گفت که انگار با خودش داشت حرف می زد. دوباره رفت توی اتاقشون. بی اختیار رفتم کنار آکواریوم و به رفت و آمد عجولانه ایلیا چشم دوختم. معلوم بود اصلا تو حال و هوای خودش نیست. وسایلی رو بر می داشت که اصلا به دردش نمی خورد. چند دست لباس آورد و انداخت روی اون همه خرت و پرت و سعی کرد در سامسونت رو ببنده که نشد. رفتم کنارش، دست گذاشتم روی سامسونت که غمگین خیره شد به چشمام. نشستم و سامسونت رو کشیدم سمت خودم و همه وسایل رو آوردم بیرون و مرتب تا کردم و برگردوندم توی سامسونت و درشو راحت بستم. ایلیا سرشو بین دستاش گرفته بود و کمی به جلو خم شده بود. حال خرابش اذیتم می کرد. سعی کردم بغض بی موقعمو قورت بدم و گفتم:
- انشالا که چیز مهمی نیست.
سرشو بلند کرد و با دیدن سامسونت، لبخند غمگینی زد و بلند شد. منم بلند شدم و سر به زیر ایستادم. سامسونت رو برداشت و گفت:
- دعا کن سها.
همون طور که سرم پایین بود زیر لب باشه ای گفتم که شک کردم شنیده باشه. چند قدم رفت به سمت آسانسور که سرمو بلند کردم و تند گفتم:
- کی بر می گردی؟
برگشت و گفت:
- نمی دونم، هیچی نمی دونم!
نمی دونم تو چشمام چی دید که راه رفته رو برگشت و رو به روم ایستاد و سر پایین افتادم رو با دستش بالا آورد و با همون لبخند غمگین که آتیش به جون آدم می زد، گفت:
- قول می دم زود برگردم.
دستش هنوز زیر چونم بود. احساس کردم دارم آتیش می گیرم از این گرمای ناگهانی! یه قدم عقب رفتم که دستش پایین اومد. حال خرابم با این همه نزدیکی به ایلیا خراب تر شده بود. شاید می دونست چه آتیشی به جونم زده بود که قصد رفتن نداشت و خیره شده بود بهم. به زور لبخندی زدم و گفتم:
- دیرت نشه.
به خودش اومد. چند قدم عقب عقب رفت و بدون این که حرفی بزنه، رفت توی اتاقک آسانسور. تا در آسانسور بسته شد، همین جور به هم خیره مونده بودیم. شاید هنوز امید داشتم که برگرده و مثل همیشه یه لبخند شیطون بزنه و بگه، شوخی کردم بابا! سر کاری! اما رفت. ایلیا رفت و منم رفتم سمت سوییت خودمون ودر رو باز کردم. تو دلم برای مادرش دعا کردم تا زودتر خوب بشه و طوریش نشه. رفتم تو آشپزخونه، نمی دونم دنبال چی بودم که در یخچال رو باز کردم دو دقیقه درش باز بود و من نمی دونستم از اون تو چی رو می خوام کشف کنم! بی اراده یه سیب برداشتم در یخچال رو بستم و یه گاز محکم به سیب زدم. صدای باز شدن در اومد. از روی اپن آویزون شدم ببینم کیه. ندا بود. شونه هاش این قدر آویزون بود که کیفش از روی دوشش سر خورد و افتاد و ندا وسط راه دسته کیفش رو چنگ زد و پرتش کرد روی مبل. سلام کردم. برگشت و چند لحظه بهم خیره شد و بعد آروم گفت:
- ستایش هنوز نیومده؟
سیبمو گذاشتم روی اپن و گفتم:
- نه. کاریش داری؟
نشست روی مبل و پیشونیشو فشار داد و فقط سری به علامت نه تکون داد. دیگه شناخته بودمش. می دونستم هر وقت یه چیزیش می شه، این قدر حرف نمی زنه تا منفجر بشه. خواستم برم از زیر زبونش حرف بکشم که گوشیم زنگ خورد. نیما بود!