رمان پرنسس های فراری قسمت 28
هنوز کلافه بودم. ذهنم پر از حرف بود. پر از سوال. هنوز دنبال جواب منظور نگاه ها و حرفای پولاد بودم. نمی تونستم درست تصمیم بگیرم. فقط اینو می دونستم الان باید حجابمو رعایت کنم تا دوباره برخوردی با پولاد نداشته باشم. دوست نداشتم تا وقتی اینجاییم بحثی بینمون باشه. از یه طرفم از این که نادیده گرفته بشم کلافه می شدم یا شایدم می خواستم مثل ماه بشم تا بفهمم خیلی چی؟ دِ لامصب حرف می زدی که انقدر من درگیر نباشم! کاش دکتر یه کم دیرتر میومد تا پولاد حرفشو تموم کنه.
موهامو کامل پوشوندم و زودتر از بچه ها رفتم بیرون و بهشون تاکید کردم این جوری نیان بیرون. بیچاره ها شوکه شده بودن از این رفتارم، ولی بهتر از این بود که بخوام اخم و تخم پولاد رو تحمل کنم یا شاید دوست نداشتم پولاد معذب باشه. درگیر بودم بین خواسته خودم و خواست پولاد.
درو که باز کردم سه تا سر برگشت به طرفم. مهیار و ایلیا جلوی تلویزیون نشسته بودن و چند تا سی دی دستشون بود. هر دوشون بلند سلام کردن. پولادم رو مبل نشسته بود. احساس کردم یه لبخند کوچیک زد و بعد با سر سلام کرد. منم همون طور جوابشو دادم و رفتم روی یه مبل تکی نشستم. ایلیا و مهیار داشتن سر این که کدوم فیلم رو بذارن بحث می کردن، ولی پولاد ساکت بود و احساس می کردم نگاهش به منه، ولی محل نذاشتم. سها و ندا هم با سر و صدا اومدن تو لابی و رفتن روی زمین کنار پولاد و ایلیا نشستن و شروع کردن کل کل کردن. فقط من و پولاد بودیم که ساکت بودیم.
بالاخره بعد از این که کلی تو سر و کله هم زدن یه فیلم انتخاب کردن و گذاشتن. ایلیا بلند شد و همه چراغا رو به جز مهتابی آکواریوم خاموش کرد و گفت:
- فیلمو باید تو تاریکی ببینی.
بعد هم هر چهار تاشون نشستن روی زمین جلوی تلویزیون. ندا اومد و به پایین مبلی که من نشسته بودم روش تکیه داد. سها هم جلوی ندا نشسته بود. ایلیا دراز کشیده بود و دستشو تکیه داده بود به بالش. مهیار که کنار ایلیا بود یهو زد زیر دستش و گفت:
- پا شو، زشته جلو چند تا خانوم دراز بکشی.
ایلیا که با کله خورده بود زمین بلند شد و گفت:
- برو بابا، بچه ها از خودن. بذار راحت باشیم.
بعد هم یه بالش داد به سها و گفت:
- شما هم راحت باشین.
سها بالشو گرفت و کوبوند به صورتش و گفت:
- نمی خوام! تو راحت باشی کافیه. فیلم رو پلی کن.
بالاخره بعد از کلی کل کل اجازه دادن ما فیلم ببینیم. بینشم یا تخمه می خوردن یا چیپس یا پفک، ولی من نه حوصله فیلم دیدن داشتم نه خوردن. نه به تعارفای مهیار توجه می کردم نه به پولاد که هر چند لحظه یه بار کاسه ی تخمه یا چیپس رو می گرفت جلوم.
وسطای فیلم بودیم که احساس کردم پولاد می خواد چیزی بهم بگه. نگاش که کردم دیدم آره، داره یه چیزایی رو با ایما و اشاره می گه که اصلا نمی فهمیدم. منم همون طور گفتم، چی می گی؟ که بازم یه چیزایی گفت و نفهمیدم. آخرم یه دستمال کاغذی برداشت و یه خودکارم روی میز پیدا کرد و شروع کرد به نوشتن. از این ادا و اصولاش تعجب کردم. نمی دونم چرا بلند حرفشو نمی زد؟! نوشتنش که تموم شد دستمال رو بهم داد. روش نوشته بود:
"خوبی؟ حالت بده؟"
با اشاره بهش گفتم خوبم. چند لحظه نگام کرد و دستشو آورد جلو و به دستمال نگاه کرد. منظورش این بود که دستمالو بهش بدم. دوباره شروع کرد به نوشتن. خدا رو شکر بچه ها حواسشون جمع فیلم بود و اصلا ما رو نمی دیدن. وگرنه فکر می کردن ما دیوونه شدیم!
دوباره دستمالو بهم داد. نوشته بود:
"پس چرا چیزی نمی خوری؟"
خودکارو گرفتم و نوشتم:
"میل ندارم."
دستمال رو با خودکار بهش برگردوندم. دوباره نوشت:
"چرا پکری؟ چیزی شده؟"
نوشتم:
"نه، خوبم."
دیگه چیزی ننوشت، ولی یه کم نگام کرد و بعد دوباره زل زد به تلویزیون. خوب نبودم! حالم گرفته بود. نمی فهمیدم چمه، ولی یه چیزی سر جاش نبود. کلافه بودم. آروم نبودم. تو دلم آشوب بود. تو سرم انگار بمب ترکیده بود. به یه خواب آروم نیاز داشتم. خوابی که قبلش فکر و خیال نباشه. خوابی که بدون فکر به هیچ کس باشه. بدون فکر کردن به سها که کم کم داره رابطش با ایلیا بیشتر می شه. به ندا که هر بار می ره کلاس چقدر دلم می لرزه تا برگرده. به پولاد ... چرا این پسر انقدر تو مغز من جولون می ده؟! چرا دست از سر من بر نمی داره؟
احساس کردم یه چیزی افتاد روی پام. بازم همون دستمال بود! به پولاد نگاه کردم که دیدم داره به تلویزیون نگاه می کنه. دستمال رو برداشتم. نوشته بود:
"از حرفای امروز من ناراحتی؟"
یه کم شوکه شدم که انقدر رک ازم سوال کرده بود! برگشتم زیر چشمی نگاش کردم که دیدم داره با یه لبخند نامحسوس نگام می کنه. ناراحت بودم؟ نمی دونم! شاید بیشتر از ناراحت بودن گیج بودم. براش نوشتم:
"نمی دونم!"
تا خواستم دستمال رو بدم بهش ایلیا برگشت و گفت:
- فیلمای ایرانی از سکانس اول معلومه اخرش چی می شه، مگه نه؟
خدا رو شکر زود دستمال رو قایم کردم. ولی نمی دونم چرا ایلیا نگاهش همش رو دستم بود! ایلیا که برگشت دستمالو دادم به پولاد. انگار داشتیم محموله ی مواد جا به جا می کردیم. از این بازی کم کم داشت خوشم میومد! پولاد نوشتمو خوند و اخم ریزی افتاد بین ابروهاش. یه کم نگام کرد و دوباره نوشت:
"من قصد ناراحت کردنتو نداشتم. اصلا فراموشش کن!"
مگه می شد فراموشش کنم؟ اگه جملشو تموم کرده بود شاید می شد فراموش کرد. ولی الان ...
چیزی ننوشتم و دوباره زل زدم به تلویزیون. هیچی از فیلم نفهمیده بودم. ده دقیقه که گذشت بازم دستمال رو ازم گرفت و نوشت:
"باز که اخم کردی! اگه از من دلخوری، من رسما عذرخواهی می کنم."
خندیدم و بهش نگاه کردم. اونم اخم کرده بود، ولی تا منو دید خندید. نوشتم:
"ناراحت نیستم. نمی دونم چمه. شاید یه کم گیجم. شایدم ناراحتم، ولی دلیل ناراحتیم حرفای ...
بین نوشتن تو یا شما موندم. واقعا پولاد برام تو بود یا شما؟ درسته خیلی وقتا باهاش راحت بودم و بین حرفام می شد اول شخص، ولی الان نمی دونستم چطوری برخورد کنم. نگاش کردم. با لبخند نگام می کرد و منتظر بود. چه خوب بود که نگاهشو ازم نمی دزدید. چقدر آروم بود. نگاهش بهم یه آرامش خاصی می داد. یه جایی اون گوشه موشه های دلم یه حس شیرین جوابمو داد. ادامه جملمو کامل کردم:
"تو نبود. دلم از دنیا گرفته!"
دستمال رو که باز کرد لبخند زد و شروع کرد به نوشتن. نوشتنش یه کم طولانی شد. یه کم چیپس و پفک خوردم که از نگاه پولاد دور نموند و لبخندش بیشتر شد. چرا انقدر بهم توجه می کرد؟! یعنی براش مهمه که من چرا ناراحتم؟ یا نه، فقط می خواست من از دستش ناراحت نباشم؟! دستمال رو بهم داد. یه شعر بود با یه خط زیبا.
"ماه من
دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کار آن هایی نیست
که خدا را دارند
ماه من
غم و اندوه اگر هم روزی
مثل باران بارید
یا دل شیشه ایت
از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا
چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود
که خدا هست خدا هست هنوز
او همانیست که در تارترین لحظه شب
راه نورانی امید نشانم می داد
او همانیست که هر لحظه دلش می خواهد
همه زندگی ام
غرق شادی باشد."
زیرشم نوشته بود:
"وقتی مثل ماه می شی، خیلی معصوم می شی!"
نمی تونستم چشم از شعر و جمله آخرش بردارم. هضمش برای ذهن من خیلی سنگین بود! ماه من؟ خدا؟ راه نورانی؟ معصوم؟
چرا پولاد نمی فهمید من از بازی با کلمات چیزی بلد نیستم؟! چرا ذهن ناآروممو ناآروم تر می کرد؟ معصوم یعنی چی؟ یعنی پاک؟ یعنی خوب بودن؟ یعنی با پوشوندن موهام من خوب می شدم؟ پاک می شدم؟
دستش برای برداشتن دستمال جلو اومد. دستمال رو تا کردم و بهش دادم. بدون این که بهم نگاه کنه گرفت و زیرش چیزی نوشت و با دقت تا کرد و گذاشت تو جیبش. لبخند آروم روی لبش هنوز سر جاش بود. نگاهش به تلویزیون بود و نگاه من به اون. کاش دستمال رو ازم نمی گرفت. کاش می تونستم اون شعرو بازم بخونم. چقدر قشنگ بود! گفته بود تا خدا هست، امید هم هست. فکر کنم منظورش این بود که باید خدا رو پیدا کنم. ولی کجا؟ من که تا حالا تو زندگیم هیچ نشونی از خدا نبوده، کجا پیداش کنم؟ کجا پیداش کنم و ازش بخوام راه درست رو بهم نشون بده؟ کجا پیداش کنم و بخوام چتر شادی رو بهم بده تا باهاش برم زیر باران غم و اندوه؟ یعنی خدا صدای منو می شنوه؟
بی اختیار بلند شدم. اول از همه پولاد به طرفم برگشت و سوالی نگام کرد و بعد ندا و سها و ایلیا و مهیار. سعی کردم بخندم و گفتم:
- چیه بابا؟ یه کار ضروری پیش اومد.
بچه ها با لبخند معنی داری برگشتن به حالت قبلشون، ولی نگاه پولاد تا وقتی رفتم توی اتاق به من بود. رفتم کنار پنجره و چشم دوختم به آسمون و چشم چرخوندم برای پیدا کردن ماه، ولی نبود! شاید ماه هم امشب مثل من دلش گرفته بود و خودشو قایم کرده بود. مثل من که نتونستم نگاه های پولاد رو تحمل کنم.
ماه من، غصه نخور، زندگی جزر و مد داره
دنیامون یه عالمه، آدم خوب و بد داره
آره، دنیا آدم خوب و بد داره و مطمئنا پولاد یکی از آدمای خوب بود. ولی من چی؟ منم می تونستم تو این تقسیم بندی خودمو تو رده ی خوب ها بذارم؟
ماه من غصه نخور همه كه دشمن نمی شن
همه كه پُر ترك مث تو و من نمی شن
شاید من ترک داشته باشم، شاید من کج رفته باشم، ولی تو چی؟ ماه من تو هم ترک داری؟ تو هم مثل من یه چیزی رو کم داری؟ تو هم مثل من احساس خلا می کنی؟
ماه من غصه نخور مثل ماها فراوون
خیلی كم پیدا می شه كسی رو حرفش بمونه
ماه من غصه نخور، گریه پناه آدماس
تر و تازه موندن گل، مال اشك شبنماس
گریه؟ آره ماه من، دلم گریه می خواد. دلم خیلی وقته بارونیه، ولی این بارون نباید بیاد! باید همون جا بمونه. نمی ذارم بیاد و سستم کنه. بیاد و همه بفهمن تو دلم چه غوغاییه.
بی اراده دستم بالا رفت و گردنبند چوبیم رو لمس کردم. تا وقتی این گردنبند و خاطراتش و حرفایی که توش نهفته هست، نمی ذارم هیچ بارونی بیاد. من هنوزم همون ستایشم. همون ستایشی که با این گردنبند تصمیم گرفت بزرگ بشه و نذاره هیچ کس اونو به گریه بندازه.
دستی اومد دور کمرم و از پشت بغلم کرد. این آغوش رو خوب می شناختم. سرشو گذاشت روی شونم و آروم گفت:
- می دونی چند وقته این جوری نخونده بودی؟
دستاشو گرفتم و فشار دادم و گفتم:
- چجوری؟
- نمی دونم، ولی وقتی یه چیزی شده که تو این جوری می خونی. یه چیزی تو صداته که شاید فقط من حسش می کنم.
دستاشو از کمرم باز کردم و برگشتم به طرفش. صورتشو تو دستام گرفتم و گفتم:
- فقط یه کم دلم گرفته بود.
برای این که بیشتر از این چیزی نپرسه گفتم:
- فیلم تموم شد؟
- اوهوم.
انگار دلخور شده بود، ولی مطمئنم زود فراموش می کنه. یه کم تن صدام و بالا بردم و جوری که فکر کنه سر حالم گفتم:
- ندا کجاست؟ بیاین بخوابین که من فردا باید زود بیدار شم.
- پولاد گفت بهت بگم فردا نمی خواد بری شرکت. گفت بمون استراحت کن.
مسواک به دست بین راه موندم. برگشتم به سها نگاه کردم که شونه ای بالا انداخت. ندا هم همون موقع اومد. به هر حال منم زیاد حوصله شرکت رو نداشتم. همون بهتر که فردا نمی رفتم.
***
صبح با صدای "ستایش ستایش" سها بیدار شدم. یه چشممو باز کردم و با عصبانیت گفتم:
- یه امروز می تونستم بخوابما! چی می گی تو؟
سها با موهای ژولیده نشست روی تختم. گوشی ندا هم دستش بود. همچین نگاش می کرد که انگار یه فرمول شیمیایی جدید کشف کرده! انگار داشت یه چیزی هم می خوند. با مشت زدم رو پاش تا بفهمه چقدر عصبانی هستم. آخــی، انگار دردش اومد! لباشو جمع کرد و گفت:
- کیسه بوکس نیستا!
- چی می گی این موقع صبح؟
دوباره چشماش ستاره بارون شد و آروم گفت:
- می دونی امروز چه روزیه؟
- نه.
گوشی ندا رو گرفت جلوم. یه اس ام اس بود. با اعتراض گفتم:
- تو با گوشی ندا چیکار داری؟ نمی دونی گوشی حریم خصوصیه؟
-هیـــس! آروم، الان می شنوه. بخون تا نیومده، بخون می فهمی.
با این که دوست نداشتم ولی شروع کردم به خوندن:
" تولد تولد، تولدت مبارک دختره ی بی شعور. معلوم نیست کدوم گوری رفتی که روز تولدتم نمی شه پیدات کرد! تو که شعور نداری یه زنگ بزنی، منم که زنگ می زنم جواب نمی دی. به هر حال تولدت مبارک. ایشاا... اون کیکی که بدون من می خوری بپره تو گلوت و بمیری.
قربون تو، صدف و دانیال."
با چشمای گرد شده و لبخند به لب به سها که موذیانه می خندید نگاه کردم و گفتم:
- تولدشه! وای سها باید یه کاری کنیم.
- خب معلومه باید یه کاری کنیم، ولی اول باید این پیامو پاک کنیم. می خوام سورپرایزش کنیم.
- نه پاک نکن، شاید ناراحت بشه. بفرست به گوشی خودت که بعد نشونش بدی. پیام جالبیه. تبریک تولد با کلی فحش و بد و بیراه!
سها هم خندید و حرف منو تایید کرد. داشت با گوشی ور می رفت که ندا در حمام رو باز کرد و اومد بیرون. سها یهو گوشی رو گذاشت زیر پتوی من و مثل مجسمه نشست. دقیقا معلوم بود یه کار خلافی انجام داده. ندا سلام بلند بالایی کرد و تا سها رو با اون ژستش دید چشماشو ریز کرد و گفت:
- چیزی شده؟!
سها سرشو به چپ و راست تکون داد و گفت:
- نه نه، مثلا چی باید بشه.
ندا انگار قانع نشده بود، ولی رفت به طرف وسایلش و مشغول لباس پوشیدن شد. من و سها هم مونده بودیم گوشی رو چکار کنیم؟ ولی همین که خواست بره حولش رو بندازه توی تراس روی بند، سها هم بلند شد و گوشیشو گذاشت سر جاش و بعدم نفس راحتی کشید و اومد کنار من و گفت:
- حالا چیکار کنیم؟
- باید یه جشن کوچیک بگیریم و سورپرایزش کنیم.
ندا همون موقع اومد تو و با شک بهمون نگاه کرد و گفت:
- شما دو تا امروز یه چیزیتون شده! چه خبره؟
- وا؟ چی شده باشه مثلا؟ داریم حرف می زنیم.
ندا بی خیال شد و رفت سراغ صبحونه. آروم به سها گفتم:
- من امروز می رم بیرون ترتیب کارا رو می دم. تو بمون هتل و سرشو گرم کن.
سها با یه چشمک حرفمو قبول کرد. بعد از خوردن صبحانه زیر نگاه های مشکوک ندا و خنده های ریز من و سها از سوییت زدم بیرون. ولی هنوز از هتل بیرون نیومده بودم که فهمیدم اصلا نمی دونم باید چکار کنم! قدم زنون رفتم به طرف تاکسی. تو فکر این بودم که باید اول کیک سفارش بدم، بعد برم دنبال کادو و یه سری وسایل تزئینی. ولی نمی دونستم کدوم شیرینی فروشی برم که کیکش خوب باشه؟
گیج و سردرگم سوار تاکسی شدم و آدرس مرکز شهر رو داد. رسیدیم سر چهارراهی که خیابون بعدیش شرکت بود. یهو فکری به ذهنم رسید و از راننده خواستم بره شرکت. خدا خدا می کردم مهیار شرکت باشه. اون می تونست کمکم کنه. ریحانه درو باز کرد و کلی احوالپرسی کرد. خدا رو شکر، گفت که مهیار تو اتاق پولاده. هر دوشون با دیدنم یه کم تعجب کردن و پولاد گفت:
- مگه سها بهت نگفت نمی خواد بیای؟
- چرا گفت، ولی یه کار واجب پیش اومد. مهیار بیا بشین برات بگم.
وقتی مهیار فهمید امروز تولد نداست، اول یه لبخند قشنگ زد اما زود لباش جمع شد و بعد با استرس شروع کرد به قدم زدن و با خودشم حرف می زد:
- باید یه کاری کنم. یه کاری که خوشش بیاد. باید سورپرایزش کنم. کادو هم باید بخرم.
- مهیار بیا بشین با هم یه فکری می کنیم.
پولاد یه جوری نگاهش می کرد. بعد هم آروم، جوری که من بشنوم گفت:
- از دست در رفته ها! داره تلف می شه بیچاره.
خندیدم و لبمو گاز گرفتم و آروم گفتم:
- هیـــس، می شنوه!
پولاد شیطون خندید و شونشو بالا انداخت. مهیار بالاخره ساکت اومد نشست و گفت:
- چیکار کنیم ستایش؟ من حتی نمی دونم باید کادو چی بخرم؟ به نظرت چی بخرم؟
- من چه می دونم؟ یه چیزی بخر دیگه.
مهیار با اعتراض گفت:
- تو ندونی کی باید بدونه؟
- آره، نه که هر سال دوست پسرام راه به راه برام کادوهای جور واجور می خریدن، الان می دونم باید چی بخری!
چشای گرد شده ی پولاد و مهیار رو که دیدم فهمیدم چی گفتم. حالت صورتشون انقدر مضحک بود که پقی زدم زیر خنده و گفتم:
- شوخی کردم بابا! باور کن من از تو بی تجربه ترم.
مهیار اخمی کرد و تکیه داد به مبل و رفت تو فکر، ولی پولاد یه نفس عمیق کشید و یه چشم غره جانانه بهم رفت که با لبخند حرص در بیاری جوابشو دادم. چند لحظه که ساکت بودیم پولاد گفت:
- خب یکیتون برین کیک بخرین، یکیتونم برین دنبال کادو. یه تولد گرفتن که این همه فکر کردن نداره. دخترا هم معمولا یا عطر می خوان یا لباس. طلا هم دیگه جای خود داره. مهیار یکیشو بخر دیگه.
با حرصی که نمی دونم منشاش چی بود گفتم:
- انگار شما از ما با تجربه ترین!
پولاد همون لبخند چند لحظه پیش منو تحویل خودم داد و چیزی نگفت. مهیار بلند شد و گفت:
- من می رم یه چیزی بخرم. کیکم خودم سفارش می دم.
پولاد گفت:
- منم میوه می خرم.
نمی دونم چرا هر وقت اسم خرید میوه میومد یاد اولین برخوردمون میفتادم و بی اختیار لبخند می زدم. انگار پولادم این خاطره رو یادش بود که با لبخند نگام کرد. مهیار انقدر حواسش پرت بود که بدون خداحافظی رفت. وقتی می خواستم از پولاد خداحافظی کنم پولاد گفت:
- منم باید کادو بخرم؟
- نمی دونم، اگه دوست داری بخر.
دستی به موهاش کشید و گفت:
- چی بخرم؟
شیطون خندیدم و همونطور که به طرف در می رفتم گفتم:
- دخترا یا عطر می خوان یا لباس. طلا هم دیگه جای خود داره.
قبل از این که درو ببندم دیدم که لبشو به دندون گرفت تا خندشو نبینم. از ریحانه خداحافظی کردم و از پله ها پایین رفتم. توی پاگرد اول یه آینه بود. ایستادم که روسریمو درست کنم. توی آینه انگار یه ستایش دیگه می دیدم. یه دختر خندون با چشمایی که از خوشحالی برق می زد. یه دختر که فقط قرص صورتش پیدا بود. بدون هیچ آرایشی و چقدر این دختر به ستایش واقعی نزدیک بود. به کسی که می خواستم همیشه باشم. ساده و پاک. به کسی که قرار بود توی این سفر خودشو پیدا کنه. یعنی این همون چیزی که می خواستم؟
توی آینه داشتم با لبخند قربون صدقه ی خودم می رفتم که گوشیم زنگ زد. مهیار بود! باز این پسره چی می گه؟! انگار واقعا داشت تلف می شدا! نمی دونم وقتی دکمه سبز رو زدم سلام کرد یا نه، ولی بلافاصله گفت:
- ستایش اگه من بخوام یه مهمونی دو نفره بگیرم شما ناراحت نمی شین؟
با تعجب گفتم:
- یعنی چی؟
من منی کرد و بعد از کلی استخاره کردن گفت:
- یعنی ... خب، می خوام فقط من و ندا باشیم.
می دونستم تو دل مهیار یه خبرایی هست، ولی نه به این شدت! خندیدم و گفتم:
- نه بابا، چه ناراحتی؟ شما صاحب اختیاری رابین هود. یکی طلبت.
- دمت گرم! ستایش یه دنیا ممنونتم. جبران می کنم!
- نیازی به جبران نیست. راستی می شه شام با هم باشیم؟ ندا ماهی خیلی دوست داره. می خواستم ماهی درست کنیم.
یه کم سکوت کرد و گفت:
- باشه، من برناممو می ذارم برای عصر.
- اوکی، خوش باشی.
ندا
اصلا این دو تا از صبح مشکوک می زنن! ستایش که اینقده حالش بد بود که پولاد بهش مرخصی داده بود، نمی دونم یهو چش شد که صبح زود دل از تختخوابش کند و از سوئیت زد بیرون. سهام که هر وقت نگاش به من میفتاد یه لبخند ژکوند پت و پهن تحویلم می داد.
- خوبی سها؟
- خوب! عالی! توپ! شما چطوری؟
- چپ نگاش کردم و گفتم:
- فعلا شما بهتری!
رفتم سر یخچال تا به عادت هر روزم سیبمو بردارم و بخورم که پشت سرم اومد تو آشپزخونه. یه سیب از توی یخچال برداشتم و خواستم برگردم تو هال که خوردم بهش. ازش فاصله گرفتم و گفتم:
- اِ، سها! معلوم هست چته تو امروز؟ چرا این قدر به پر و پای من می پیچی؟
گونمو بوسید و گفت:
- بس که عاشقتم دلم می خواد همش دنبال سرت راه بیفتم.
و دوباره نیشش باز شد. پوفی کردم و زیر لب گفتم:
- خدا شفات بده!
که خودش بلند گفت:
- الهی آمین!
سری تکون دادم و خواستم برم جلوی تلویزیون لم بدم که گوشیم زنگ خورد. سها مثل فشفشه پرید روی گوشیم و چنگ زد برش داشت و با چشای گرد شده زل زد به صفحش. دیگه داشتم شاخ در میاوردم از این کاراش که دیدم نفس عمیقی کشید و گوشی رو گرفت سمتم و گفتم:
- بیا، رابین هوده!
این بار دیگه با حرص پوف کشداری کشیدم و غر زدم:
- از دست تو!
تماسو وصل کردم و جواب دادم:
- بله؟
صدای مهیار از اون ور خط بیش از حد معمول شاد و قبراق بود. نه، انگار امروز فقط من حال عادی داشتم. اینا همه شاد می زنن چرا؟
-سلام بر بانوی بزرگ، ندا خانوم خودم!
ندا خانوم خودم؟ جان؟! حالتون خوبه ایشالا؟ نشستم لب تخت و چشم از سها که به ظاهر داشت تلویزیون نگاه می کرد و از قیافه جدیش می تونستم بفهمم که همه هوش و حواسش پیش منه، برداشتم و آروم گفتم:
- سلام، خوبی؟ چه خبره اینقده سر حالی؟
خندید و گفت:
- چرا نباشم؟ دارم با تو حرف می زنم دیگه.
یا خدا! فکر کنم امروز یه تغییر و تحولاتی در جو زمین رخ داده، اینا همه تحت تاثیر قرار گرفتن. سعی کردم عادی باشم و گفتم:
- خوبه. ایشالا همیشه شاد باشی. چه خبرا؟ نگفتی چی شد صبح به این زودی یادی از ما کردین؟
صداشو آروم کرد و گفت:
- ما همیشه به یادتونیم بانو. شما سرتون گرمه، زیر پاتونو یه نگاه نمیندازین.
سعی کردم اشاراتشو ندید بگیرم و گفتم:
- خوبی مهیار؟
گفت:
- عالی! چطور؟
نفسمو فوت کردم و گفتم:
- نه پس انگار من امروز یه چیزیم می شه. همتون شاد می زنین انگار. اون از ستایش که صبح کله سحر زد به سرش و معلوم نیست کجاست...
یهو سها حرفمو پاره کرد و گفت:
- ستایش جایی نرفته!
چشای گرد شدمو از سها گرفتم و گفتم:
- اینم از سها که از صبح عین این خل و چلا هی واسه خودش جک تعریف می کنه و می خنده.
مهیار بلند خندید و گفت:
- شما حساس نشو! یه امروز رو بی خیال باش.
یه امروز؟! بی حوصله گفتم:
- مهیار کاری نداری؟
- کارت داشتم که زنگ زدم بهت.
طعنه زدم.
- آهان! پس شما فقط مواقعی که باهام کار داری دست به تلفن می شی؟ به یادمونی و دلمون تنگ شده هم همش بهانه اس.
خندید و گفت:
- کلا دل نازکی یا تازگیا اینقده زود رنج شدی؟
اخم کردم و گفتم:
- کارتو بگو می خوام برم.
باز صداش مهربون شد و گفت:
- دِ نشد باز دلخور شی ازم. می دونی که من خوب منت می کشم، پس اینقده اذیتم نکن.
لبخندمو قورت دادم و گفتم:
- مهیار!
ریز خندید و گفت:
- مخلص ندا خانوم!
خندیدم و گفتم:
- نمی گی کارتو؟
- امروز چکاره ای؟
نگاهی به ساعت کردم. ده صبح بود. قاعدتا یا باید توی شرکت می بود یا سر پروژه. پس چطور اینقده فرصت فک زدن پیدا کرده بود؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- چطور؟
صداش خونسرد شد و گفت:
- هیچی! یه مدت بود دنبال یه فرصت بودم ببرمت تو جزیره گشت زنی. برنامه هامو چک کردم دیدم عصری بیکارم، گفتم توام اگه کار نداری با هم بریم یه دور دور حسابی.
ذوق کردم! خیلی وقت بود دلم گردش می خواست. درست بود که با بچه ها اکثرا می رفتیم بیرون، ولی یه مدت بود به خاطر حجم کار ستایش که گاهی محبور بود با پسرا کاراشونو شبا انجام بدن و با خستگی که خودم از سر و کله زدن با فرنوش پیدا می کردم، وقت نشده بود یه گردش حسابی برم. سهام مرتب غرش رو به جون ما دو تا می زد، اما امروز بیکار بودم. با خودم فکر کردم که "منم عصری بیکارم" و گفتم:
- کاری که ندارم، ولی تو چی؟
مهیار گفت:
- گفتم که، منم بیکارم. در ضمن یه روز ارزشش رو داره که بخوام کار و زندگی رو به خاطر بانو بی خیال شم.
باز سعی کردم تیکه هایی که میندازه رو ندید بگیرم. چشامو یه بار باز و بسته کردم تا خونسردیمو که در اثر بالا رفتن ضربان قلبم از دست داده بودم، حفظ کنم و گفتم:
- ساعت چند میای دنبالم؟
- من ساعت سه میام سوییت، یه دوش می گیرم که پنج بزنیم بیرون. خوبه؟
فکری کردم و گفتم:
- هوا ساعت پنج زیادی گرمه. توام خسته ای، یه استراحتی بکن شش می ریم. اوکی؟
چند لحظه سکوت کرد و بعد با لحنی خاص گفت:
- باشه.
احساس کردم یه حس خاص توی این کلامش بود. یه جور حس سپاس یا قدردانی. یه آرامش که با نفس عمیقی که کشید به منم منتقل شد. آروم گفتم:
- کاری نداری دیگه؟
انگار اونم تازه از خلسه در اومده باشه گفت:
- نه! مواظب خودت باش. می بینمت.
آروم گفتم:
- منم.
و گوشی رو قطع کردم. نگام به سها افتاد که کاملا چرخیده بود سمت من و نفهمیدم از کی داره این جوری بر و بر نگام می کنه. لبخندشو جمع کرد و گفت:
- مبارکه!
بالشمو پرت کردم طرفش که جیغ کشید و سرش رو دزدید. پریدم سمتش و گفتم:
- می کشمت سهـــا!
***
- ای بابا ندا این چیه برداشتی؟ بدش من.
و مانتوی صورتیمو که عاشقش بودم از دستم چنگ زد و پرت کرد طرف سها و گفت:
- سها یه چیز بهتر پیدا کن.
ساعت پنج و نیم بود و من با یه تاپ و شلوارک وسط سوییت وایساده بودم و هنوز کارامو نکرده بودم. سها هیجان زده گفت:
- این چطوره؟
و به مانتوی بلند و گشاد سرمه ایم اشاره کرد. پوفی کردم و گفتم:
- مگه می خوام برم عروسی؟ بابا یه ساعت می رم و بر می گردم. این چیه؟ می میرم از گرما که.
ستایش مانتو رو از سها گرفت و پرت کرد روی بقیه مانتو هام که روی تخت تلنبار شده بود و آخرین مانتومو از توی کمد کشید بیرون و گفت:
- وای ندا این دیگه عالیه! باور کن خیلی خوشگلت می کنه. بهتم کلی میاد.
به مانتوی توی دستش نگاه کردم. یه مانتوی مشکی حریر نخ بود که فوق العاده جنسش لخت و خنک بود. بالاتنه گشادش با یه یقه شل خوشگل تزیین شده بود و یه کمربند، تنها بسط مانتو بود ولی چون گشاد بود از هم باز نمی شد. ولی خوشگلی مانتو تمام به پایینش بود که کله قندی بود و به قد بلندم میومد. دستی به کمرم زدم و گفتم:
- بده همینو بپوشم.
و از ترس این که باز پشیمون نشن مانتو رو گرفتم تا تنم کنم که سها گفت:
- وایسا!
زار زدم و بهش نگاه کردم که شلوار کتون لوله تفنگی سفیدمو داد دستم و گفت:
- زشته خواهر پاهات لخت باشه.
خندیدم و مانتو شلوارو تنم کردم. ستایش یه شال عنابی واسم اتو کرد و گفت:
-ووی چه جیگری بشی. الهی فدات!
خندیدم و گفتم:
- من نمی فهمم چرا دارین اینقده شلوغش می کنین؟
سها جیغ زد:
- خفه! بعد عمری از خواهرمون یه دعوت رسمی به عمل اومده، می خوای عین این عمله ها بری بیرون؟
سری تکون دادم و شالو روی سرم مرتب کردم. موهام هنوز به اندازه ای نبود که بتونم با کش یا کلیپس جمعشون کنم، واسه همین فقط جلوی سرم رو با یه کلیپس کوچیک جمع کردم تا موهام تو صورتم نریزه. یه نگاه به خودم کردم. تاپ یقه سه سانت مشکیم از زیر مانتو بیرون زده بود و گردنم رو پوشونده بود واسه همین شالم رو یه کم باز روی دوشم مرتب کردم. کیف ورنی کوچیکمو برداشتم و خواستم برم سمت در که سها باز جیغ زد:
- با این قیافه مثل میت که بیچاره مهیار سکته می کنه!
به خودم نگاه کردم. به نظر خودم خوب بودم. پوستم که خدادادی سفید بود و چشم و ابروی مشکیمم نیاز به آرایش نداشت. کلا دوست نداشتم شلوغ برم بیرون. البته اگه سها اجازه می داد! کیف آرایشیشو که تازگیا خیلی پر تر از قبل به نظر می رسید روی تخت وارونه کرد و یه رژ مایع از توشون جدا کرد و گفت:
- با این دیگه گور مهیارو کندی.
خندیدم و گفت:
- سها بی خیال، خوبم به خدا.
ستایشم گفت:
- سها به نظرم خوبه، دیگه بیشتر از این بد می شه.
اما سها بی خیال به حرفای اونا رژ مایع قرمزشو روی لبام کشید و گفت:
- اوف! ناناس!
توی آینه نگاه کردم. رژش بیشتر برق داشت تا رنگ. رو به ستایش کردم و گفتم:
- خوبه؟
ستایش شونه ای بالا انداخت و گفت:
- چی بگم؟ به نظرم اون جوری قشنگ تر بود. این زیادی پررنگه، جلف شده.
سها گفت:
- خوبه! مهیار که پولاد نیست گیر الکی بده.
ستایش دستاشو تو سینه گره کرد و گفت:
- همچین بدم نمی گه. توقع زیادیه که از یه زن بخوای خودش رو حفظ کنه و چشم همه رو دنبال خودش نکشونه؟
سها غر زد.
- زیادی مثبته.
ستایش هیچی نگفت و نگاهش فقط محو دیوار رو به رو شد. سها هولم داد سمت در و گفت:
- بدو برو صدای در اتاقشون اومد. زود باش تا پشیمون نشده.
و درو باز کرد و منو هول داد تو لابی.
با صدای بسته شدن در پشت سرم، مهیار متوجهم شد و چرخید به سمتم. اولالا! چه کرده بود رابین هود! یه تیشرت سفید ساده با شلوار لی یخی پوشیده بود و یه کت اسپرت سرمه ای اندامی هم روش تنش کرده بود. خیلی جذاب شده بود، مخصوصا این که موهاشم با ژل روی سرش به اطراف حالت داده بود.
سعی کردم فکمو از روی زمین جمع کنم و مثل همیشه عادی باشم، گر چه برق نگاه مهیار به من این اجازه رو نمی داد که به رسم همیشه بی خیال شم. از روزی که باهاش قهر کرده بودم بیشتر هوامو داشت و من حس می کردم کلا اخلاقیاتش نسبت به من تغییر کرده. دیگه اون مهیار مهربون و ساکت نبود. برقی تو نگاهش بود که یه جورایی رگه هایی از تعصب یا شایدم خشونت هویدا بود. نمی دونم، اما حس می کردم یه حس مسئولیت نسبت بهم پیدا کرده که قبلا این حس رو نسبت به هر سه مون داشت و حالا می دیدم که فقط در برابر من این جوری خودش رو محق می دونه. با سلامش به خودم اومدم که گفت:
- بانوی خوش قول! می بینم که زود حاضر شدی.
خندیدم و گفتم:
- اگه این دو تا خواهرا می ذاشتن زودترم آماده می شدم.
لبخند کجی زد و نگاه پر از تحسینش رو ازم گرفت و گفت:
- بریم؟
شونه ای بالا انداختم که یعنی آره. دستش رو جوری پشتم گذاشت که به من نخوره و با این کار به سمت آسانسور هدایتم کرد. یه لحظه از این محافظه کاریش غرق لذت شدم. سروش هیچ وقت حریمش رو رعایت نمی کرد و این شاید به این دلیل بود که منم هیچ اعتراضی نداشتم. برام عادی بود که دستمو بگیره یا دور کمرم حلقه کنه. یه لحظه از احساسات اون روزای خودم شرم کردم و تنم خیس عرق شد. باز داشتم فکر سروش رو وارد زندگیم می کردم. باز داشتم مقایسه می کردم. سرم رو تکون دادم و به مهیار که به دیواره آسانسور تکیه داده بود نگاه کردم. داشت با نگاهش موشکافیم می کرد و من از ابروی بالا جهیدش می فهمیدم که می خواد افکارم رو بخونه. لبخندی زدم و گفتم:
- نمی ری بیرون؟
به در باز آسانسور نگاه کرد و گفت:
- چرا، بریم.
بعد از خداحافظی با خاله که توی حیاط بود به سمت ماشینش راه افتادیم. سوییچش رو این دست و اون دست کرد و درو باز کرد. نمی دونم چرا، اما یه حس عجیبی داشتم! یه جور خجالت، معذب بودن از تنهایی با مهیار. خیلی وقتا اتفاق افتاده بود که با هم تنها بودیم، اما گردش و دور دور ...
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم بی خیال بوی عطر سردی بشم که فضای ماشین رو پر کرده بود و مشامم رو نوازش می داد. مهیار رو تا حالا پشت رل ندیده بودم. چرا، فقط یه بار. همون روزی که از هتل خودمون ما رو آورد این جا، ولی این قدر گریه کرده بودم که چشام باز نمی شد که قرار باشه چیزی رو ببینم، اما حالا داشتم می دیدمش که با چه ژست خاصی فرمون رو به دست گرفته و آروم تو خیابونا حرکت می کنه. چشم از پنجره به بیرون دوختم و به درختای نخلی که بی حوصله توی گرما و شرجی با باد کم جونی تکون می خوردن و محو صدای ملایم انریکو بودم که صدای مهیار غالب شد بر همه افکارم و گفت:
- خب بانو نفرمودن کجا میل دارن برن؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- چی بگم؟ شما دعوت کردی.
خندید و گفت:
- پس یعنی نظری نداری؟
ابرو بالا انداختم و گفتم:
- نچ.
عینکش رو روی چشمش تنظیم کرد و گفت:
- پس می برمت یه جای خوب که تا عمر داری یادت نره.
و من با خودم فکر کردم چه جایی می تونه باشه که یه عمر برام خاطره باشه؟
***
یه کلبه چوبی ساده. نه زیاد بزرگ و نه خیلی کوچیک. کمی با فاصله از دریا، ولی نه اون قدر که نشه بوی ضحم ماهی و خزه ها رو حس کرد و صدای امواج کم جون از گرما رو نشنید. با کفشای عروسکی سفید خالدارم تا لب شونه های مهیار بودم که حالا قدم به قدم با من به سمت کلبه راه میومد و منو به داخل هدایت می کرد.
یه نیم در چوبی که منو یاد کافه های غرب وحشی توی فیلمای وسترن مینداخت، با دستای مهیار مقابلم باز شد و من پا به درون کلبه گذاشتم. میزای کوچیک دو نفره چند گوشه رو پر کرده بود و بوی عطر قهوه و توتون کاپتان بلک هوا رو مخلوط کرده بود. مهیار کنار گوشم گفت:
- این جا بشینیم یا بریم لب ساحل؟
نگاهی دور چرخوندم و با دیدن میز چوبی توی یه گوشه دنج گفتم:
- این جا بهتر نیست؟ بیرون گرمه.
آروم گفت:
- هر چی بانو امر کنن.
و منو به سمت میز گوشه هدایت کرد. یعنی رد نگاهمو خونده بود؟ گارسون مِنو رو آورد و مهیار گرفت سمتم و گفت:
- چی دوست داری؟
بی اون که نگاه کنم به عادت همیشه گفتم:
- کوپ شکلات!
سری تکون داد و گفت:
- منم کوپ می خورم.
و سفارشو داد. دستمو زدم زیر چونم و اطراف رو دید زدم. همه چیز رنگ و بوی کلاسیک داشت. قابای چوبی، فانوسای آویزون، گیلاسای برگشته بالای اپن، حتی شمعدونای کوچیک روی هر میز که با فندک گارسون روش می شدن و بعد از هر دیدار باز خاموش می شدن. نگاهم از در پشت سر مهیار که رو به دریا باز می شد سر خورد روی صورت مهیار که با لذت مشغول نگاه کردن به من بود. دستمو از زیر چونم برداشتم و خجولانه از این مچ گیری سرمو زیر انداختم که باعث خنده مهیار شد. نگاه کردم و با احساس این که داره مسخرم می کنه لبامو جمع کردم که به جلو خم شد و گفت:
- اخم نکن دیگه.
و بعد نگاهشو از صورتم گرفت. حس می کردم معذبه. خیره شده بود به میز مقابلش و سعی داشت با حرکات بی قرارش مقابله کنه. آروم به جلو خم شدم و گفتم:
- مهیار؟
سرش رو بلند کرد و نگاهشو به چشام دوخت. نمی دونم چرا حس کردم زیادی مظلوم نگام می کنه. آروم لبخند زدم و گفتم:
- چیزی شده؟
سری تکون داد و سعی کرد نگاه غمگینش رو پشت لبخندش مخفی کنه و گفت:
- نه! چی می خواستی بشه؟
این بار من سر به زیر شدم و گفتم:
- راستش ... این دعوت یه کم ... یه کم برام غیر منتظره بود!
سکوتش که طولانی شد سرمو بلند کردم و نگاش کردم. نگاهش رنگ خاصی داشت. یه جور دلواپسی! نمی دونم هضم احساسش برام سخت بود. خوندن چشای پاک اون برای منی که حس می کردم زندگیم تو دستای خیانتگر سروش له شده سخت بود. منی که خودم رو گناهکار می دونستم و شاید این حس عذاب تا ابد توی دلم می موند که چرا با سروش موندم. آروم گفت:
- نمی دونی چرا این جایی؟
سرمو به علامت نفی تکون دادم. که لبخند آرومی زد و گفت:
- برمی گردم.
و بلند شد و رفت. با نگاهم متعجبم دنبالش کردم که رفت سمت پیشخون و چیزی به مسئول کافه گفت و برگشت سمت من. همچنان داشتم با نگاهم کنکاشش می کردم که خندید و گفت:
- چیه؟
چشامو ریز کردم و گفتم:
- پس لابد این دعوت دلیل داشته، آره؟ نمی خوای ...
که گارسون به میزمون نزدیک شد، اما به جای سینی حاوی کوپ شکلات، یه کیک شکلاتی خیلی کوچیک روی میز قرار گرفت و کلی شمع زیر که روی کیک رو پر کرده و حدس زدم که تعداد شمع ها باید بیست و یکی باشن. چشای از تعجب گشادم رو به صورت خونسرد و راضی مهیار دوختم که دست به سینه مقابلم نشسته بود و با لذت به هیجان من نگاه می کرد. لبام برای گفتن چیزی از هم باز می شد و قادر نبودم احساسمو بیان کنم. عاقبت تنها حرفی که تونستم بزنم این بود که...
- تو ... تو از کجا ...
خندید و گفت:
- خواهرا توطئه کردن!
و قهقهه زد. تازه داشتم معنی نگاهاشونو می فهمیدم. خنده های سر صبحونشون، بیرون رفتن ستایش، لبخند ژکوند سها!
وای خدایا چرا این قدر فراموشکار شده بودم؟! چرا یادم نبود؟! رو به مهیار گفتم:
- من ... من اصلا یادم نبود که ...
ساعدشو روی میز تکیه داد و بهم خیره شد و گفت:
- شرمنده ندا، منم نمی دونستم. یعنی توی این مدت این قدر درگیر بودم که فکرم نمی کردم تولدت توی بهار باشه. اگه زودتر می دونستم حداقل با یه جشن کوچیک سر و تهش رو هم نمیاوردم.
و من گیج بودم از این حسی که مهیار نسبت به تولد من داشت و من نمی خواستم درک کنم چرا به خاطر ندونستن تولد من شرمنده اس! نمی خواستم باور کنم که هنوزم کسی توی دنیا هست که من براش ارزش دارم. که بود و نبودم براش مهمه که روز تولدم براش این قدر ارزش داره که از کارش بزنه، به خاطرم لباس شیک بپوشه، به خاطر من میز رزرو کنه و گوشه دنج یه کافه روزی رو برام بسازه که تا آخر عمر فراموشش نکنم. راست می گفت! واقعا امروز روزی بود که اگر می خواستم هم نمی تونستم از یادش ببرم. بینیمو بالا کشیدم و بغض توی گلومو ندید گرفتم و گفتم:
- نمی دونم چی بگم. واقعا شوکه شدم.
لبخند مهربونی زد و آروم گفت:
- ندا، ارزش تو برای ... ما بیشتر از این حرفاس.
و نمی دونم چرا دوست داشتم بعد از "برای" از ضمیر "من" استفاده کنه نه "ما"! به احساس احمقانم پوزخند زدم و سعی کردم تمرکزم رو بذارم روی دستای مردونه مهیار که در حال روشن کردن شمع های روی کیک کوچیک شکلاتیم می چرخید.
توی جشن دو نفرمون خیلی چیزها بود. آرامش بود و سکوت و خنده های زیرزیرکی من و شوخی های غیر منتظره مهیار و یه جعبه کوچیک سرمه ای رنگ که دورش رو نوار قرمز خوشرنگ پیچیده بود. اون قدری که اون روز و اون ساعت هیجان داشتم شاید توی مجلل ترین تولدایی که بابا برام می گرفت این قدر ذوق زده نبودم. بابا! چقدر دلم براش تنگ بود!
یه دستبند با قلبا و قفل و کلیدای ریز و کوچیک که بهش آویز بود و به قفلشم یه قلب تپل با یک کلید وصل شده بود که مهیار بیشتر ذوق پوشیدنش رو داشت تا خودم. عاقبت هم این قدر دستش لرزید که خودم مجبور شدم قفلش رو ببندم.
صدای امواج دریا که کم کم با غروب عجین می شدن و نسیمی که می وزید، امواج رو هم سر حال آورده بود و با شیطنت بیشتری روی ماسه ها می لغزیدن، سکوت دو نفرمون رو می شکست. مهیار باز کننده صحبت بود:
- ندا!
- هوم؟
- چی شد که به فکر این جا افتادی؟
نفس عمیقی کشیدم. برام عجیب بود که مثل دفعات قبل تند نمی شدم و بهم بر نمی خورد. برام عجیب بود که دلم نمی خواست سرش داد بزنم و از این حرفش نمی شکستم و بغض نمی کردم. آروم گفتم:
- زندگیم سخت شده بود مهیار. نه فکر کنی لوسم و تحمل ندارم، نه! اما احساسات توی زندگی منِ ساده نقش اول رو داشت. منی که تنها مرد زندگیم بابام بود که محبتش رو ازم دریغ کرده بود. مامانم رو ازم گرفته بود. منی که بابام برام فقط حکم یه دلخوری بزرگ رو تو زندگیم داشت. مهمونی های اجباری، درس اجباری، کلاس اجباری. سر همین ساز زدنم کلی اذیتم کرد تا یاد گرفتم. بعدشم که دید واقعا استعداد دارم بی خیال شد و چیزی نگفت، اما همیشه سر این موضوع مشکل داشت و هر دفعه یه بحثی پیش می کشید.
نفس عمیقی کشید و آروم گفت:
- می فهمم.
کمی سکوت کردم و بعد ادامه دادم:
- قبول دارم که سروش مردی نبود که بخوام بهش تکیه کنم. خودمم می دونستم که سروش مردیه که می خواد من تکیه گاهش باشم، اما کمبود زندگیمو می خواستم با اون جبران کنم. سروش برام ابزاری بود برای انتقام گرفتن از بابا. از بابایی که همه دلخوشیامو گرفته بود ازم و من با لج کردن با خودم و زندگیم می خواستم از اون انتقام بگیرم.
لبخندی زدم و به گذشته پوچ خودم پوزخند زدم. مهیار چند قدم برداشت و مقابلم ایستاد و گفت:
- الان چی؟
لبخند محوی زدم و گفتم:
- تو چی فکر می کنی؟
چهرش سخت شد و گفت:
- فراموشش کن ندا. بریز دور این گذشته رو. می دونم اذیت شدی. برات خیلی سخت بود. می دونم، اما فراموشش کن. حالا که اومدی، حالا که یه زندگی جدید رو شروع کردی، پس خودت رو از اول بساز.
سرمو زیر انداختم و لبخندم پررنگ تر شد. چرا باید براش این قدر مهم می شدم که بخواد همه تلاشش رو برای نو شدن من بکنه؟ از روز اول که دیدمش تنها پشتیبانم بود. نه که کسی رو نداشته باشم که براش مهم باشم، نه! اما مهیار جنس احساس و حمایتش نسبت به من فرق می کرد. با صداش به خودم اومدم که گفت:
- یه سورپرایز دیگم واست دارم.
چشام برق زد و گفتم:
- امروز دیگه ظرفیتم تکمیله مهیار.
خندید و گفت:
- هنوز کجای کاری؟
و بعد بهم دقیق شد و گفت:
- تا شما روسریتو درست کنی من برگشتم.
و بعد با دو انگشتش شالمو که باد به بازی گرفته بود کشید جلوتر و روی شونم مرتبش کرد و بعد دوید سمت در پشتی کافه. یه لحظه بهتم زد! هیچ وقت فکر نمی کردم مهیار روی این مسائل حساس باشه! انگاری خلقیات پولاد روی اینم اثر داشت.
تا زمانی که برگشت من همچنان توی فکر بود و معذب از این که چرا خودم مراقب نبودم. لبمو جویدم تا باقی مونده اون رژ جیغ رو پاک کنم و به مهیار نگاه کردم که با قدمای بلندش تقریبا داشت به سمتم می دوید. بهم که رسید یه نفس عمیق کشید تا حالش جا بیاد و بعد نشست روی ماسه ها و دستمو کشید تا منم کنارش بشینم. از این کاراش خندم گرفته بود. با این مانتو نشستن روی ماسه ها، چه شود!
یه جعبه تقریبا بزرگ دستش بود که داد دستم و نفس بریده گفت:
- بازش کن.
خندیدم و گفتم:
- این چیه دیگه؟
دستاشو به پشت تکیه داد و گفت:
- واقعا کادو خریدن واسه شما خانوما کار سختیه.
همین طور که روبان جعبه رو باز می کردم گفتم:
- تو که کادوتو دادی؟
خندید و گفت:
- اونو تو مرحله آخر خریدم. از صبح تا حالا دارم یه ریز می خرم.
با دیدن جعبه پر از خرت و پرت نمی دونستم بخندم یا تعجب کنم. یه دنیا خرید کرده بود! از ساعت و کلیپس و گوشواره و رژ لب، تا روسری و خرس کوچیک عروسکی و حتی یه جفت جوراب گل منگلی. با دیدن جورابا خنده از دستم در رفت و میون قهقهه هام گفتم:
- این چیه دیگه؟
خجالت زده گفت:
- خب خوشگل بود خریدمش دیگه!
خندمو قورت دادم و گفتم:
- واقعا نمی دونم چی بگم مهیار. درست همونی که گفتی، یه خاطره ای برام ساختی که تا آخر عمر از یادش نمی برم.
نگاهش سخت شد. به سمت دریا خیره شد و صدای زیر لبش میون امواج گم شد که گفت:
- منم تو این خاطرات جایی دارم؟!
و من مبهوت از این حس محزون صداش با خودم فکر کردم، "واقعا جای مهیار توی زندگی من کجاست؟"