رمان پرنسس های فراری قسمت 27
سها که رفت یه نفس راحتی کشیدم. وای خدا این دختر تا ته و توی چیزی رو در نمیاورد بی خیال نمی شد! نفس عمیقی کشیدم و خودم رو روی مبل پرت کردم. هنوز یه گوجه سبز کف دستم بود. لبخند کجی زدم و انداختمش گوشه لپم. ترشیش دهنم رو پر کرد و چشامو جمع. با دهنم یه صدای تق از طعم ترش گوجه سبز در آوردم و آب دهنم رو جمع کردم و در همون حال مشغول جمع و جور کردن افکارم شدم.
باید به بچه ها می گفتم؟ نه، چه نیازی بود که بگم؟ مطمئنا ستایش اگه می فهمید دلخور می شد که می خوام برم سر کار. شایدم بهش بر می خورد و فکر می کرد من کمبودی دارم که فکر کار کردن به سرم زده. اما چه ربطی داشت؟ من برای تفریح می خواستم کار کنم. آره جون خودم! اگه به تفریح بود که مثل سها می رفتم یه کلاس آموزشی؟ می رفتم کلاس گیتار، یا پیانومو ادامه می دادم. ای خدا تکلیفم با خودمم مشخص نبود. چطور باید بهشون می گفتم؟ اگه نمی گفتم و از زبون مهیار در می رفت که من رفتم سر کار چی؟ خیلی زشت می شد! به دخترا نگفته بودم و اونا از زبون مهیار باید می شنیدن؟
پوفی کردم و به مبل تکیه دادم و هسته گوجه سبز رو پرت کردم توی سبد خالیش. دل رو یه دل کردم. اول باید می دیدم کارم چطور پیش می ره. اصلا همین یه نفر بهم زنگ زده بود. باید می رفتم ببینم واقعا می خواد یاد بگیره یا همین جور کشکی زنگ زده ببینه هزینه و زمان کلاسا چجوریه؟ مث خودم که اون وقتا تا یه آگهی آموزش ساز می دیدم زنگ می زدم، ولی لزوما همه کلاسا رو نمی رفتم. همین ویولونم قاچاقی یاد گرفتم. جلسه پنجم ششم بود که بابا فهمید و کچلم کرد.
آخی! چقدر اون روزا قهر می کردم. تازه وقتی ویولون یاد گرفتم دوازده سالم بود. تازه اول نوجوونی و بلوغم بود با کلی غرور و دل نازک که با یه تلنگر که نبودن مامان بیشتر بهش دامن می زد، می شکست.
نفس عمیقی کشیدم و از یادآوری اون روزا یه لبخند غمگین گوشه لبم نشست. سه ماه بود که دیگه جنجال و فریاد و زور توی زندگیم نبود و من حالا دلتنگ حتی اون فریادها شده بودم. دلتنگ عطر تلخ بابا که وقتی از کنار اتاقش رد می شدم تو بوی سیگارش حل می شد و از درز در به مشامم می رسید.
صدای اس موبایلم در اومد. نگاهی به گوشیم که کنار دستم بود انداختم و بی حوصله نگاه ازش گرفتم و دوباره سعی کردم فکرای شلوغمو سامان بدم.
***
یه خونه ویلایی پیش چشمم بود، با نمای سیمانی سفید و طرحای رومی. مهیار گفت:
ـ همین جا وایمیستم. زود برو حرفاتو بزن و بیا. ندا زیاد طولش ندیا. خوبم حواست رو جمع کن. اطرافت رو دید بزن چیز مشکوک نباشه. شرطم کن اگه شاگردت مرد باشه، اگه موقع تدریس مرد حضور داشته باشه، اگه مزاحمت بشن، آموزش نمی دی. اوکی؟
چپ چپ نگاش کردم و گفتم:
_چشم آقا بزرگ می ذاری این نی نی کوچولو بره؟
پوفی کرد و سرش رو به یه سمت دیگه چرخوند. هنوزم قلبا راضی نبود فقط واسه خاطر من و این که نمی خواست باز دوباره جریان قهرمون تکرار بشه موافقت کرده بود؛ ولی فقط زبونی. می دونستم دلش راضی نیست. اخماشو تو هم کرد و گفت:
ـ من همین جا منتظرتم.
نگاه توبیخگرم رو ازش گرفتم و برای زدن زنگ جلو رفتم. صدای نازک دخترونه ای از پشت آیفون گفت:
_بله؟
گفتم:
_سلام. فرنوش خانم؟
لعنتی! اینقدر هول شده بودم که فامیلیش رو یادم رفته بود بپرسم. مکثی کرد و گفت:
_شما؟
تند گفتم:
_برای تدریس ویولون مزاحمتون شدم. تماس گرفته بودین ...
نذاشت حرفمو بزنم و با صدای جیغیش گفت:
_بله، بله، بیان تو. بفرمایید.
و تقی گوشی رو گذاشت! بهت زده به در بسته خیره شدم و بعد زل زدم به مهیار. مهیار لبخندش رو خورد و گفت:
ـ طفلکی هول شد.
خندیدم و دستگیره رو فشار دادم به امید این که شاید این جوری باز شه که باز نشد. دوباره زنگ زدم که همون دختره گفت:
ـ پس چی شد؟ چرا نمیاین تو؟
لبخندی زدم و به دوربین آیفون خیره شدم و گفتم:
ـ اگه لطف کنی درو باز کنی حتما میام داخل.
دوباره جیغ زد.
ـ وای ببخشید هول شدم!
و درو باز کرد. به مهیار نگاه کردم که سعی داشت خندشو بخورده. وقتی دید در باز شد دستی تو موهاش کشید و گفت:
ـ ندا دیگه سفارش نکنم ...
زود گفتم:
ـ چـــشم! خیلی خب بابا گفتم که نگران نباش.
نگاهش باز نگران شد و گفت:
ـ برو به سلامت. زود بیایا!
سرمو تکون دادم و رفتم داخل. درو بستم و حیاط کوچیک ولی با صفای خونه رو طی کردم. به در ورودی نرسیده بودم که در باز شد و یه دختر نوجوون جلوم ظاهر شد. قیافه با مزه ای داشت. چشاش مث عروسکا درشت بود و مژه هاش فر خورده و برگشته بود. ابروهای نازک و لبای کوچیک صورتی که یه رژ براق بهشون زده بود. یه تیشرت کوتاه سفید با یه شلوارک صورتی عروسکی تنش کرده بود و موهاشم از دو طرف خرگوشی کرده بود. یاد خودم افتادم که تقریبا هم سن این بودم که دنبال ساز رفتم. البته اگه دختره که فکر کنم اسمش فرنوش بود دوازده ساله باشه! ولی من کی این جوری می پوشیدم؟ این هنوز توی شش سالگی مونده بود فکر کنم!
لبخندمو خوردم به نگاه خیره دختر که منتظر من بود تبسم زدم و گفتم:
ـ سلام.
چند قدم دوید جلو و گفت:
ـ وای ببخشید، سلام. خوبی؟ من فرنوشم. شما؟
لبخندی زدم و گفتم:
ـ زند هستم.
لباشو غنچه تر کرد و گفت:
ـ با اسمت راحت ترم.
سعی کردم زیر اون آفتاب و شرجی هم چنان خونسرد بمونم و دوباره لبخند زدم و گفتم:
ـ ندا، ندا زند.
دستمو فشرد و گفت:
ـ وای ندا! خوشبختم. بیا تو چرا دم در ایستادی؟
می خواستم بگم، اگه می ذاشتی حتما میومدم که انگار خودش فهمید و دستپاچه گفت:
ـ ووی، ببخشید من خیلی گیج می زنم. بیا تو عجیج!
اوف! باز از این اصطلاحات زیبای امروزی که از دهن دخترا در میومد. نه، باید حتما سنش رو بپرسم! شک دارم این دیگه بیشتر از نه سال داشته باشه!
لبخند کج و کوله ای زدم و باهاش همراه شدم. هوای مطبوعی که از ورود به خونه رو تنم نشست عرقم رو خشک کرد و حس آرامش رو به تنم تزریق کرد. با دلهره چشم چرخوندم و اطراف رو دید زدم. شک و تردید مهیار تو دل منم افتاده بود و می ترسیدم هر آن یکی در خونه رو قفل کنه و چهار تا پسر بریزن بیرون و دست و پای منو ببندن.
با صدای شدیدی که بلند شد هین بلندی گفتم و سه متر پریدم هوا که دیدم غش غش دختره رفت بالا. نگاه چپ چپ منو که دید خندشو خورد و گفت:
ـ ببخشید! پام خورد به میز.
ای مرض! دختره دست و پا چلفتگی بی مزه. مگه کوری؟ زهر ترک شدم! نفس عمیقی کشیدم و زیر لب آروم گفتم:
ـ عیبی نداره.
روی یه مبل نشست و پاهاشو انداخت رو هم و گفت:
ـ بیا بشین. چیزی بیارم بخوری؟
بازم اطراف رو دید زدم و آروم گفتم:
ـ نه، ممنون.
دستش رو گذاشت روی پشتی مبل و گفت:
ـ من تنهام.
نگاه بهت زده منو که دید گفت:
ـ یعنی امروز تنهام. مامان و بابام رفتن خرید. البته چون تازه تعطیلات تموم شده بابام هنوز نرفته سر کار. مامانمم بردش خرید.
خنده ریزی کرد و گفت:
ـ وگرنه همیشه این موقع بابام سر کاره. داداشمم عید با دوستاش رفته شمال هنوز برنگشته.
داداش؟ وای خدا یعنی اگه مسافرت نبود الان خونه بود؟ یعنی این کارم پَر؟ آروم گفتم:
ـ داداشت که برگرده همیشه خونس؟
بی خیال بلند گفت:
ـ نه بابا! کلا وقتی هم که این جا باشه مدام بیرونه. یا با دوستاش ول می گرده، یا دم مغازه رفیقاشه. بابا براش یه بوتیک زده ولی عمـــــرا روزی بیشتر از سه چهار ساعت بازش نمی کنه. اونم فقط واسه خاطر دوست دختراش.
چشام چهار تا شد! بابا این دیگه کی بود؟ دختره چه راحت راجع به خونوادش حرف می زد. تو همین فکرا بودم که دستم نزدیک سه چهار متر کش اومد. با درد نگاش کردم که دیدم خندید و گفت:
ـ بده سازت رو ببینم!
سازمو ول کردم و تو دلم گفتم "خو درست بگو بده ببینم. دستمو کندی دختر!" سازو ول کردم و چپ چپ نگاش کردم و گفتم:
ـ خودت ساز نداری؟
خندید و همین جور که با سازم ور می رفت گفت:
ـ چرا دارم، ولی خراب شده. داداشی گفته از تهران یکی برام می خره.
و با انگشتش روی سیمای ویولونم کشید. دلم ریش شد! ناله ساز بدبختو در آورد. آروم از دستش گرفتم و گفتم:
ـ عزیزم این کار باعث می شه سیمای ساز خراب بشه.
و تو دلم گفتم "حالا تو این بی پولی باید بدم اینم درست کنن!"
بعد گفتم:
ـ پس تا وقتی داداشت بر نگرده قصد تمرین نداری.
پررو گفت:
ـ چرا، با ساز تو تمرین می کنم.
صریح گفتم:
ـ نمی شه! هر کس باید با ساز خودش تمرین داشته باشه.
لب و لوچشو جمع کرد و گفت:
ـ حالا باید صبر کنم تا داداش فرامرزم برگرده؟
شونه ای بالا انداختم و خواستم بلند شم که گفت:
ـ حالا بذار اون یکی سازمو بیارم شاید تونستی باهاش کار کنی.
سری به نشونه مقاومت تکون دادم و فرنوش از روی مبل جستی زد و خودش رو توی یکی از اتاقا انداخت. این قدر از توی اتاقش سر و صدا اومد که با خودم گفتم "اگه سازش سالمم بود با این طرز پیدا کردن این له و لورده شد!"
چشم گردوندم و دوباره اطراف خونه رو سرچ کردم. چیز خاصی نبود. یه خونه معمولی و بیش از حد ساکت. نفس عمیقی کشیدم و زیر لب گفتم:
ـ خدا به خیر بگذرونه!
فرنوش از اتاق پرید بیرون و کاور سازش رو به سمتم گرفت و گفت:
ـ ایناهاش، دیدمش.
و قبل از این که به من برسه پاش لبه فرش گیر کرد و نزدیک بود با سر بیاد تو شکم من. ترجیح دادم سازش رو نجات بدم تا خودش رو. زود ویولون رو از دستش قاپیدم و گفتم:
ـ بده من عزیزم.
غش غش خندید و گفت:
ـ ببخشید، من خیلی سر به هوام.
لبخند زورکی زدم و هیچی نگفتم. آرشه رو کشیدم روی ساز که صدای نالش در اومد. اوف! خیلی اوضاعش داغون بود! یه کوک درست و حسابی می خواست. تقریبا ده دقیقه ای با سیما و کوک های ساز ور رفتم تا بالاخره اون صدایی رو که می خواستم از ساز در آوردم. فرنوش که تا اون لحظه با کنجکاوی نگام می کرد و صد بار پرسیده بود، این چیه، اون چیه، دستاشو به هم کوبید و گفت:
ـ وای جونم ندا! آفرین عجیجم! درستش کردی.
لبخندی زدم و گفتم:
ـ پس تا وقتی که داداشت ساز جدیدت رو بیاره می تونی با همین تمرین کنی.
کیف و ویولونم رو برداشتم و بلند شدم. اونم با من بلند شد و تا دم در باهام اومد. خواستم بزنم بیرون که با باز کردن در، دو تا خانم و آقا وارد شدن. آهسته سلام کردم که نگاه متعجب اونا بین من و فرنوش سر خورد که فرنوش باز جیغ زد:
ـ مامانی ندا دوست جدیدم. همون که واسه تدریس آگهیشو دیدیم.
زن و مرد که حالا فهمیده بودم مادر و پدر فرنوشن، یه لحظه گیج به من و دخترشون نگاه کردن و بعد مادرش گفت:
ـ آهــــان! خوبی عزیزم؟
و دستش رو به سمتم دراز کرد. دستش رو فشردم و مودبانه احوالپرسی کردم. مادرش رو به فرنوش گفت:
ـ خب فرنوشی هماهنگ کردی با ندا جون؟
بعد رو به من گفت:
ـ از کی می تونی بیای؟
لبخندی زدم و گفتم:
ـ از هر وقت که فرنوش جان آمادگیشو داشته باشن. من مشکلی ندارم. فقط ...
پدرش که تا اون موقع ساکت بود گفت:
ـ مطمئن باش اگه فرنوش خوب یاد بگیره بیشتر از حقت خواهی گرفت.
لبخند محوی زدم و گفتم:
ـ نه، منظورم شهریه نبود. یه شرایطی هست که وقت آموزش باید حتما رعایت بشه. مطمئن باشین که اگه رعایت کنه خیلی زود یاد می گیره.
و بعد شروطم رو برای محفوظ بودن حریم خصوصیم و نبودن مرد و سکوت کامل خونه و مسائلی رو که مهیار روشون تاکید داشت، گفتم. مادرش با خونسردی سری تکون داد و گفت:
ـ از هر جهت خیالت. مطمئن باش مشکلی پیش نمیاد.
لبخندی زدم و گفتم:
ـ پس در این صورت از پس فردا می تونم کلاسمو شروع کنم. فقط فرنوش جان تا اون موقع دست به سازت نزن تا کوکش به هم نریزه.
می دونستم چه اعجوبه ایه! هنوزم می ترسیدم که وقتی پامو از در بذارم بیرون باز بره سر وقت ویولون بیچارش و بترکوندش.
در خونه رو که بستم پوفی کشیدم و به مهیار که توی ماشین نشسته بود خیره شدم. در ماشینو باز کرد و از همون جا گفت:
ـ چی شد؟
با خستگی رفتم سمت ماشین و گفتم:
ـ بیا برات می گم.
هنوز کلاسامو شروع نکرده بودم این دختره دهن منو سرویس کرد. وای به اون روزی که بخوام رو یه روز در میون دو ساعت تحملش کنم! وای من می مردم کنار این دختره!
***
ـ ببین خانومی، به دست من دقت کن، بعد همین حالت رو به انگشتات بده.
اما انگار این واقعا عقلش نمی رسید. ای خدا! تو رو چه به ویولون؟ تو برو فلوت بزن نی نی کوچولو. ساز به این سختی رو می خوای چیکار؟ یه بار که بی خیال بودم، چنان با ضرب و خشن آرشه رو روی ساز کشید که موهای تنم سیخ شد! نگاش کردم که هنوز با فرم انگشتاش درگیر بود. دستمو روی دستش گذاشتم و سعی کردم کمی از انقباض انگشتاش کم کنم و در حالی که انگشتاش رو دونه دونه تنظیم می کردم، گفتم:
ـ آروم و راحت. همین فرمو با همین زاویه تمرین کن.
امیدوار بودم که کم کم پیشرفت کنه. تو جلسه اول که فقط مغز منو ترکونده بود.
بالاخره دو ساعت سر رسید. لبخند خسته ای زدم و گفتم:
ـ کافیه گلم، همین فرم انگشتا رو تمرین کن. خواهش می کنم دقت کن، فقط همین فرم. پس فردا که میام می خوام کاملا بتونی ساز رو توی دستت مچ کنی. روی حالت سر و چونتم تمرکز کن.
سری به علامت فهمیدن تکون داد و سازو پرت کرد روی تخت که آهم در اومد. مانتومو تنم کردم و جلوی آینش داشتم شالم رو مرتب می کردم که یهو در اتاق باز شد و یکی اومد تو و هم زمان گفت:
ـ های فرفره!
با دهان باز خیره شدم به سمت اون پسر قد دراز مو بلندی که صاف عین چی اومده بود تو اتاق! فرنوش جیغ کشید:
ـ وای عجقم اومد!
و خودش رو از گردن اون لک لک آویزون کرد. هیمن جور گردن اون تاب می خورد و اون پسره هم داشت قربون صدقش می رفت و من با خودم فکر کردم "این دیگه کیه؟ عجقشقه؟ ای کوفت بگیری فرنوش که منم مث خودت کردی! بهش نمیاد نامزد داشته باشه که؟"
نگاه خیره ای رو که روی خودم حس کردم کمی اخمامو جمع کردم و به مستر لک لک زل زدم که فرنوش گفت:
ـ داداشی این نداس. ندا خوشگله! ووی ببین!
و اومد سمتم که شالمو برداره و علائم خوشگلیمو به داداشیش نشون بده. دستشو گرفتم و چشم غره ای بهش رفتم که خودش رو جمع کرد و به ظاهر لب برچید. به جهنم! دیگه داشت حالم از این کارای کودکانه این دختره به هم می خورد. با لحنی جدی گفتم:
ـ من دیگه می رم فرنوش جان. تمرین فراموشت نشه.
فرنوش فقط سرش رو تکون داد. خواستم از کنار فرامرز لنگ دراز رد بشم که دستش رو گذاشت توی چهارچوب در و گفت:
ـ سلام عرض شد ندا خوشگله!
نگاه تندمو که دید گفت:
ـ اوه اوه ببخشید ندا خانوم. دوس داری چی صدات کنم؟
دوباره رو کردم سمت فرنوش و گفتم:
ـ اولین شرط حضور من در این جا که رعایت نشد. امیدوارم دفعه دیگه که میام ایشون این جا نباشن، وگرنه نمی تونم بهت آموزش بدم عزیزم.
هول اومد جلو و گفت:
ـ ووی نه به خدا! داداشی تازه از سفر اومده. قول که از دفعه بعد نباشه.
متاسفانه هر چی اخم می کردم و تند برخورد می کردم و تلخ حرف می زدم، نیش این پسره لنگ دراز بسته نمی شد و نگاه هیز و حال به هم زنش هم چنان سر تا پای منو چک می کرد. با تلخی گفتم:
ـ خداحافظ.
و از کنارش رد شدم و به سمت در رفتم که صدای مادرش از پشت سرم اومد.
ـ ندا خوشگلم کجا؟
نه بابا، اصلا اینا خانوادگی با این القاب حال می کنن! بر گشتم و خیلی رسمی گفتم:
ـ ببخشید خانوم سعید، کارم با فرنوش جان تموم شد. ولی یه مطلبی هست که فکر کنم باید ...
که خودش اومد تو حرفم و گفت:
ـ عسلم! فرامز تازه از سفر اومده. من بهت اطمینان می دم که دفعه دیگه مشکلی پیش نیاد.
خوبه! پس می دونست پسر لک لکش چه دسته گلی به آب داده. سرد و با اطمینان گفتم:
ـ پس امیدوارم که رعایت بشه.
و خداحافظی کردم و از در زدم بیرون.
آفتاب گرم و شرجی هوا که به تنم خورد تازه به یادم آورد که جای 206 آلبالوییم چقدر خالیه!
با عصبانیت ساعت مچیمو بستم و گفتم:
- نه ندا!
ندا کلافه از بحثمون گفت:
- چرا نه؟
- چون نیازی نیست. بهت که گفتم کارم تو شرکت بیشتر شده و حقوقمم بیشتر می شه. پس می بینی که نیازی به کار کردن تو نیست.
- ولی من این کارو دوست دارم. تازه بیکارم نیستم.
روسری ابریشمی بنفشم رو برداشتم و رفتم جلوی آینه. سعی کردم با آرامش بهش بفهمونم که نمی خوام اون بره سر کار.
- ببین ندا، تو با سها برای من فرقی نداری. نمی خوام تو این جزیره بری همچین کاری بکنی. اصلا کجا می خوای بری کلاس بذاری؟
یه لحظه خوشحال شد و با ذوق گفت:
- کلاس خصوصی می ذارم، تو خونشون.
با عصبانیت از جلوی آینه رفتم کنار و گفتم:
- دیگه بدتر! می خوای بری تو خونه ای که نمی دونی کین، چین؟ می دونی ممکنه چه بلاهایی سرت بیاد؟! همون که گفتم، اصلا و ابدا نمی ذارم بری.
خواست یه چیزی بگه که بهش توپیدم:
- ندا دیگه بحث نکن!
با لب و لوچه آویزون نشست رو مبل و سر به زیر، زیر لب گفت:
- مهیارم با من موافقه، ولی تو ...
یه لحظه چشمام گرد شد! یعنی مهیارم می دونه ولی جلوشو نگرفته؟! خدایا من به این دختر چی بگم؟! همه کاراشو کرده حالا اومده از من نظر می خواد! با دلخوری گفتم:
- اگه نظر مهیار انقدر برات مهمه چرا از من نظر خواستی؟
سرشو بالا کرد و تند تند گفت:
- نه به خدا، تو برام مهمتری. مهیار فقط کمکم کرد آگهی بزنم.
بعد هم سریع دستشو گذاشت جلوی دهنش. آگهی؟ یعنی آگهی کارم زده بود و ... دست به سینه و طلبکار جلوش ایستادم که خودش گفت:
- ببخشید!
- می خواستی تو عمل انجام شده قرارم بدی، ها؟
- نه ستایش، باور کن مشکلی پیش نمیاد. قول می دم مواظب خودم باشم.
نشستم روی مبل و چیزی نگفتم. همون قدر که مخالف رفتن سها به کلاس هیپ هاپ بودم، مخالف کار کردن ندا هم بود. واقعا برام فرقی نداشت ندا با من رابطه ی خونی نداره. دیگه به جایی رسیده بودم که ندا برام یه خواهر بود. اونم اون قدر منو خواهرش می دونست که اومده بود ازم اجازه بگیره. باید چیکار می کردم؟ می ذاشتم بره تو یه خونه غریبه و کلاس ویلون بذاره؟ ای خدا چرا سها و ندا حرف منو نمی فهمیدن؟! اون از سها که بالاخره حرفشو به کرسی نشوند و رفت کلاس، اینم از ندا.
ندا سرشو گذاشت رو شونمو و آروم گفت:
- اگه قول بدم فقط با دخترا و بچه ها کلاس بگیرم قبول می کنی؟
دستشو گرفتم و گفتم:
- قول می دی مواظب خودت باشی؟
خوشحال شد و با لبخند نشست جلوی پام و گفت:
- قولِ قول! اصلا خودت می تونی چند جلسه باهام بیای و ببینی که مشکلی پیش نمیاد.
همون لحظه یکی در زد.
- من باید برم، عصر با هم حرف می زنیم. راستی ناهار هم بخورینا. نیام ببینم چیزی درست نکردین.
لپمو بوسید و با لبخند گفت:
- من قربون دل مهربونت برم خواهری! ناهارم می خوریم.
تو این یه هفته ای که من می رفتم شرکت، باید ناهار رو توی شرکت می موندم. ماشاا... از صبح ایلیا و مهیار و پولاد یه ریز تنقلات می خوردن. ظهرم با یه ناهار توپ از خودشون پذیرایی می کردن. روز اول من نمی خواستم بخورم و تصمیم گرفتم منتظر بمونم تا برگردم هتل با بچه ها ناهار بخورم، ولی انقدر سه تاشون به جونم غر زدن که به ما نمی چسبه که منم مجبور شدم باهاشون بخورم. ولی وقتی برگشتم هتل و دیدم که ندا و سها املت خوردن، اون غذا و غذاهای روزای دیگه به جونم زهر شد! ولی دیشب باهاشون اتمام حجت کردم که اگر ناهار درست حسابی نخورن، وقتی برگشتم دو تاشونو یه کتک مفصل می زنم!
با فکر مشغول و دل ناآروم رفتم بیرون. ایلیا مثل این سه روز اخیر منتظرم بود. فقط روز اول و دوم من با پولاد رفتم. روزای بعد با ایلیا می رفتم شرکت و دقیقا می دونستم علت این که دیگه با پولاد نرفتم چی بود.
یادمه روز دوم وقتی پولاد منو با آرایش کامل و موهای اتو کرده دید چه اخمی نشست روی صورتش. سرشم دوباره افتاد پایین و دیگه نگام نکرد. الان دقیقا پنج روزه که نه تو شرکت و نه توی هتل دیگه بهم نگاه نمی کنه. محتاج نگاه کردنش نبودم، ولی حرصم می گرفت وقتی باهاش حرف می زدم یا سوالی می پرسیدم نادیده گرفته بشم. بعضی وقتا انقدر از دستش عصبانی می شدم که دوست داشتم یه لگد بزنم تو شکمش، بعد که دولا می شه با آرنج بزنم تو کمرش تا نقش زمین بشه.
همین طور که تو ذهنم داشتم نقشه ی کتک زدن پولاد می کشیدم سوار ماشین ایلیا شدم. آزرای ایلیا خیلی خوشگل تر از سوناتای پولاد بود، ولی من سوناتا رو بیشتر از آزرا دوست داشتم. اول این که منو یاد ماشین خودم می انداخت، دوم این که ایلیا توی ماشین هر آهنگی که به دستش می رسید گوش می داد. ولی پولاد فقط آهنگای خاص گوش می کرد. شاید توی بیست تا آهنگی که رد می کرد دو تاشو گوش می کرد و اون دو تا هم واقعا آرامش بخش بود. ولی ایلیا از رپ بگیر تا سنتی گوش می کرد که بعضی وقتا از دستش حسابی کلافه می شدم. بعضی وقتا هم یه ریز حرف می زد و منی که به خاطر صبح زود بیدار شدنم هنوز خواب بودم، واقعا از دستش حرص می خوردم!
تو این چند روز برای فرار از دست ایلیا به چند تا راه حل رسیده بودم. اول این که با تاکسی برم. دوم این که مهیار رو مجبور کنم ماشین بخره. سوم این که ایلیا رو بگیرم زیر مشت و لگد تا ساکت بشه. چهارم این که بزنم پولادو بکشم تا از این عقایدش دست برداره! پنجم این که صبح زودتر بیدار بشم و تا خود شرکت پیاده برم. یه راه ششمم بود که ... نه، ولش کن! می رم سراغ بررسی این پنج تا راه.
راه اول و دوم و سوم و چهارم که عملی نبود. راه پنجمم که عمرا. می موند یه راه ششم که اصلا دوست نداشتم بهش فکر کنم. مطمئنم اگه این دفعه موهامو می پوشوندم و آرایش نمی کردم، این پسره فکر می کرد به خاطر اونه و من می خوام خودمو بهش نزدیک کنم. یا این که مثل دفعه اول فکر می کرد می خوام بهش احترام بذارم. البته احترام می ذاشتم، ولی معنی احترام من با احترام پولاد فرق می کرد.
کلافه از درگیری فکری و ساسی مانکنی که اصلا نمی فهمیدم چی می گه، شیشه ی ماشین رو کشیدم پایین و چشمامو بستم و خدا رو شکر کردم که فاصله ی شرکت تا هتل ده دقیقه بیشتر نیست، ولی همین ده دقیقه کل روزم رو خراب می کرد.
وقتی رسیدیم بدون این که منتظر ایلیا باشم رفتم توی ساختمون و از پله ها رفتم بالا. با هر قدمی که بر می داشتم زیر دلم تیر می کشید و تا زیر قفسه ی سینم درد می گرفت. دردش برام آشنا نبود. اصلا موقع درد نبود که بخواد آشنا باشه. به هر سختی بود رفتم بالا و بعد از احوالپرسی با ریحانه، به عادت این چند روز رفتم یه های بای و یه رانی برداشتم و رفتم تو اتاقم. این سه تا پسر منم مثل خودشون به های بای معتاد کردن. هر سه شون صبحانه های بای می خوردن. تنها تفاوتشون تو نوشیدنی هاشون بود. مهیار و پولاد رانی می خوردن و ایلیا کافی میکس. منم یه روز در میون کافی و رانی می خوردم. طعم هر دوشونو دوست داشتم.
بر خلاف انتظارم دل دردم با خوردن صبحانه بهتر نشد و حتی احساس می کردم کمی هم تب دارم. خواستم برم آبی به صورتم بزنم که همون موقع پولاد اومد شرکت. سه شنبه ها صبح می رفت دانشگاه و ساعت نُه به بعد میومد شرکت. به خاطر این که برخوردی باهاش نداشته باشم از رفتن منصرف شدم و سرمو گذاشتم روی میز و چشمامو بستم تا شاید بهتر بشم. چند دقیقه که گذشت با صدای پولاد سرمو بلند کردم که دیدم چند تا پوشه دستشه. زل زدم بهش تا ببینم چی می خواد، ولی انگار بین نگاه کردن و نکردن مردد بود. آخرشم زیر چشمی نگام کرد و آروم، طوری که ریحانه لحن صمیمیش رو نشنوه گفت:
- حالت خوبه؟
نه به اون نگاه نکردناش، نه به لحن صمیمیش! کلا با خودش درگیره این بشر!
برای تلافی کارش نگاهش نکردم. از روی صندلی بلند شدم و زیر لب چیزی شبیه خوبم گفتم و پوشه ها رو از دستش گرفتم. درد شکمم هر لحظه بدتر می شد. نتونستم سر پا بایستم و نشستم و دست گذاشتم روی شکمم و نقطه ای رو که درد می کرد رو فشار دادم که دردش صد برابر بدتر شد و صدای آخم بلند شد! پولاد که قصد رفتن کرده بود سریع برگشت. خم شد روی میز و مستقیم به صورتم نگاه کرد و گفت:
- چی شد؟ حالت خوب نیست؟
سعی کردم عادی باشم و بدون این که نگاهش کنم زیر سنگینی نگاه نگرانش گفتم:
- اینا باید تا کی آماده بشه؟
- اگه حالت بده برو هتل.
- نیازی نیست، ممنون. تا کی؟
بدون این که به سوالم جواب بده صاف ایستاد و با حرص گفت:
- رنگت پریده، عرقم کردی. بهتره بری، زنگ می زنم آژانس بیاد.
قبل از این که بگم نمی خوام، رفت بیرون و به ریحانه گفت به آژانس زنگ بزنه. راست می گفت، حالم اصلا خوب نبود! نمی دونم چم شده بود. شکمم خیلی غیر عادی درد می کرد. تا حالا این جوری نشده بودم. وقتی به شکمم فشار میاوردم، می سوخت و درد می گرفت.
چند دقیقه بعد ریحانه با لیوان آب اومد تو اتاق و کمکم کرد بلند شم. خیلی اصرار کرد باهام بیاد پایین، ولی مانعش شدم و خودم رفتم. انقدر دردم زیاد شده بود که حتی نمی تونستم قدمای بلند بردارم. به سختی خودمو به ماشین رسوندم و آدرس دادم. هنوز چند تا خیابون با هتل فاصله داشتیم که درد امونم برید و از راننده خواستم بره بیمارستان. احساس می کردم یه عقرب رو شکمم ایستاده و داره شکمم رو نیش می زنه. دوست داشتم مانتومو در بیارم و ببینم چه بلایی سر شکمم اومده، ولی جلوی راننده نمی شد.
راننده که فهمیده بود حالم خرابه تندتر می رفت. جلوی اورژانس ایستاد و درو برام باز کرد و از یه پرستار خواست که برام ویلچر بیاره. به هر سختی بود روی تخت خوابیدم و پرستار مانتومو باز کرد. اشکم داشت در میومد! دوست داشتم جیغ بکشم. نمی دونم پرستار چی روی شکمم دید که اخم نشست روی صورتش و با عصبانیت گفت:
- چه بلایی سر خودت آوردی دختر؟!
بعد هم با صدای بلندی یکی رو صدا زد. خواستم سرمو بلند کنم و ببینم چی شده که مانعم شد و با غرغر گفت:
- من نمی دونم این یه تیکه فلز چه زیبایی داره که شما دخترا به خاطرش بدنتون رو این طور سوراخ سوراخ می کنین؟
شوکه از حرف ها و عصبانیت پرستار سرمو کمی بلند کردم ببینم چه بلایی سر شکمم اومده، ولی همین که چشمم به شکمم افتاد نزدیک بود سکته کنم! اطراف پرسینگ نافم پر از تاول شده بود و یه جاهاییشم سفید شده بود. با ترس زل زدم به چشمای عصبانی پرستار و با بغضی که تو صدام بود پرسیدم:
- چی شده؟ من چرا این طوری شدم؟
پرستار که داشت یه آمپول آماده می کرد، برگشت به طرف من و با اخم گفت:
- یعنی نمی دونی چی شده؟ چرک کرده دختر، عفونت کرده!
- ولی تا دیشب من چیزیم نبود!
نمی دونم از بغض تو صدام بود یا چیز دیگه که پرستار یه کم مهربون شد و آروم گفت:
- نگران نباش، خوب می شی. باید اول بی حسی بزنم، بعد هم پرسینگ رو در بیارم.
اینو گفت و با آمپول به من نزدیک شد. داشتم از ترس سکته می کردم! هم از صحنه ای که روی شکمم دیده بودم، هم از آمپولی که می خواست به شکمم زده بشه می ترسیدم. من حتی می ترسیدم یه سوزن معمولی به دستم بخوره چه برسه به این آمپول! یادم نمیومد آخرین بار کی آمپول زده بودم. پرستار نزدیک و نزدیک تر می شد و من خودمو روی تخت بالاتر می کشیدم تا شاید بتونم از دستش فرار کنم که در کمال ناامیدی بهم رسید. یک آن بلند شدم و فرارم هم زمان شد با سوزش وحشتناکی که کل سطح شکمم رو پر کرد و از شدت درد و سوزش، دیگه حتی آمپول توی دست پرستار رو ندیدم. نفسم از درد بند اومد و فقط تونستم ناله ی ضعیفی بکنم و از هوش رفتم. دردی توی سرم پیچید و سیاهی مطلق جلوی چشمام رو گرفت.
***
- کی می تونم ببرمش؟
- جواب آزمایشش که آماده بشه، اگه دکتر تایید کرد می تونید ببرینش.
- آزمایش چی؟
- برای این که مطمئن بشیم عفونت به خون وارد نشده.
صدای نفس بلندش هم زمان شد با بیرون رفتن پرستار از اتاق. برگشت به طرفم و با چشمایی که دیگه مهربون نبود زل زد بهم. از وقتی اومده بود بیمارستان بهم نگاه می کرد. دیگه نگاهشو نمی دزدید. ولی یه چشم غره چاشنی هر نگاهش بود. باهام حرف نمی زد. ولی با چشماش توبیخم می کرد. رفت روی صندلی پلاستیکی زرد رنگ گوشه اتاق نشست. پای راستشو انداخت روی پای چپش و دست به سینه زل زد به من. خسته از نگاه های توبیخگرش رومو ازش گرفتم و گفتم:
- شما برید، زنگ می زنم سها بیاد.
سنگینی نگاه و سکوتش دیوونه کننده بود. کاش می شد همون پولاد سر به زیر. اون طوری حداقل قابل تحمل تر بود. ده دقیقه اون ساکت بود و من خیره شده بودم به پنجره و آسمون افتابی که یه پرستار جوون اومد تو اتاق و یه پلاستیک کوچیک رو گرفت جلوی پولاد و رو به من گفت:
- امیدوارم برات درس عبرت شده باشه.
بعد هم رو کرد به پولاد و گفت:
- خوشبختانه جواب آزمایشش منفی بود. صبر کنید دکتر بیاد مرخصش کنه.
و رفت بیرون. پولاد پلاستیک کوچیک تو دستش رو کمی بالا و پایین کرد و با سرعت رفت به طرف سطل زباله که داد زدم:
- نندازش دور!
بین راه متوقف شد و سریع برگشت به طرف من و با عصبانیت زل زد بهم. چقدر امروز ترسناک شده بود! با این که حرف نمی زد، ولی چشماش داد می زد که هر لحظه آماده ی منفجر شدنه و انگار این حرفم جرقه ای بود برای انبار باروت. با قدمای بلند خودشو به تخت رسوند و دستشو گذاشت لبه ی تخت و خیمه زد روی صورتم و با صدایی که سعی می کرد بالا نره گفت:
- چیه؟ نکنه برات درس عبرت نشده؟ حتما باید عفونت می رفت تو خونت و می زد به قلبت تا بفهمی چه بلایی سر خودت آوردی؟
صاف ایستاد و با دو تا انگشت شصت و اشاره چشماشو فشار داد و با صدای بلندتری گفت:
- فکر نمی کردم انقدر احمق باشی ستایش!
با این که از عصبانیتش می ترسیدم، ولی براق شدم و گفتم:
- مواظب حرف زدنت باش!
عصبانی تر بهم نزدیک شد و گفت:
- چون حق می گم مواظب باشم؟
- اصلا بدن خودمه، دوست دارم نابودش کنم. به هیچ کس ربطی نداره.
لجوجانه زل زده بودم تو چشماش و آماده ی جمله ی بعدیش بودم که جوابشو بدم، ولی اون فقط با چشمای عصبانی خیره شده بود به چشمام و هیچی نمی گفت. چند ثانیه تو همون حالت موند که عصبانی شدم و با پوزخند گفتم:
- نمی ترسی به گناه بیفتی آقا پسر؟ بهتر نیست سرتو بندازی پایین که تیر شیطان بهت نخوره؟
با این حرفم بهت زده سر جاش خشک شد! چشمای عصبانیش کم کم آروم شد. خودشو جمع و جور کرد و همون طور که نگاهش به من بود، بی هیچ حالت خاصی تو چهرش نشست لبه ی تخت. مجبور شدم خودمو بکشم کنار تا براش جا باز بشه. زخم شکمم یه کم تیر کشید.
صورتش به طرف در بود و دیگه نمی دیدم چه حالی داره. یه لحظه از حرفی که زده بودم پشیمون شدم. احساس کردم بهش بر خورده و ناراحت شده. با همه ی دلخوری که از رفتارش داشتم، ولی دلم نمی خواست ناراحتش کنم.کمی جا به جا شدم و خودمو رو تخت بالا کشیدم و تکیه دادم به پشت تخت و لب باز کردم برای عذرخواهی که سرشو برگردوند به طرفم و با لبخند زل زد به چشمای متعجب من. دستاشو بغل کرد و با ژست خاصی با یه لبخند کوچیک گوشه ی لبش زل زد بهم. تحمل این نگاهش رو نداشتم. خیلی برام تازگی داشت. همیشه وقتی می خندید نگاهش به یه جای دیگه بود، ولی الان هیچ مانعی نبود برای دیدن چشمای خندونش. نمی دونم چرا امروز این طوری شده بود؟! خواستم نگاهمو ازش بگیرم که با لحن شوخی گفت:
- پس نگران به گناه کشیدن منی، آره؟
با یه چشم غره نگاهمو ازش گرفتم و چیزی نگفتم که خودش گفت:
- فکر می کنی من از تیر شیطان می ترسم؟
رگه های خنده ی تو صداش باعث شد بهش نگاه کنم. با آرامش همیشگیش بهم نگاه می کرد و می خندید. انقدر از رفتارش گیج بودم که نمی تونستم هیچ حرفی بزنم. فقط مثل آدمای دیوونه بهش نگاه می کردم. سرشو آورد نزدیک صورتم و آروم شروع کرد به حرف زدن:
- پس خوب گوش کن تا بفهمی من از چی می ترسم.
کمی عقب کشید و من تونستم نفس حبس شدم رو آزاد کنم. با همون نگاه خندون ادامه داد:
- خورشید وقتی به نقطه ی اوج می رسه، وقتی می رسه به بالاترین نقطه ی آسمون، از همیشه زیباتره. ولی این زیباییش چشم آدما رو اذیت می کنه. حریم خورشید آزار دهنده اس. خورشید زیباست، ولی دیدن زیباییش تاوان داره. تاوان سختی داره ستایش.
نفس عمیقی کشید و چشماشو بست و صاف نشست و ادامه داد:
- من از تیر شیطان نمی ترسم ستایش. من از خورشید می ترسم!
بهم نگاه کرد و با لبخند گفت:
- می دونی ماه چرا زیباست؟ چون حریم شب ازش محافظت می کنه.
دستشو تکیه گاه بدنش قرار داد و بهم نزدیک تر شد و با همون لبخند گفت:
- من از ماه نمی ترسم. دیدن زیبایی ماه تاوان نداره. دیدن زیبایی ماه لذت داره، شوق داره، آرامش داره! وقتی یه دختر یه حریم مثل حریم ماه داشته باشه، ترسی نداره، ولی وقتی مثل خورشید حریمش چشممو اذیت کنه ازش می ترسم و نگاهش نمی کنم.
مات و مبهوت به لبخندش و حرفاش فقط نگاش می کردم. با همون لبخند از روی تخت بلند شد و همون طور که نگاهش بهم بود عقب عقب رفت به طرف در. قبل از این که بیرون بره نگاهشو به زمین دوخت و گفت:
- وقتی مثل ماه می شی، خیلی ...
ولی قبل از این که حرفشو تموم کنه مردی با روپوش سفید زد سر شونش و گفت:
- اجازه می دید اقا؟
پولاد خجالت زده کنار رفت و بفرماییدی گفت و بدون این که بهم نگاه کنه با دکتر اومد توی اتاق. تمام مدت حضور دکتر توی اتاق پولاد محو حرفای دکتر بود و من محو حرفای پولاد. محو ماه و خورشیدش. محو چشمایی که دیگه بهم نگاه نکرد. محو حریمی که ازش حرف می زد. غرق شدم تو دنیای ترس و لذت پولادی که تا حالا فکر می کردم از ترس گناه بهم نگاه نمی کنه. محو افکار مردی شدم که بهم نگاه نمی کرد. و من چقدر دوست داشتم یه لحظه برگرده و با نگاه مردونش بازم باهام حرف بزنه. حرف بزنه و کلمه بعد از "خیلی" رو بهم بگه. چقدر تشنه حرف چشماش بودم و اون چه بی رحمانه دریغ می کرد.
دکتر رفت. منو مرخص کرد. پرستار اومد. نسخه ی پزشک رو بهم داد. از بیمارستان رفتیم بیرون. توی سکوت کر کننده ی ماشین رفتیم هتل. با یه خداحافظی زیر لب از منِ پرت شده تو یه دنیای جدید جدا شد و رفت. ولی تو همه ی این رفت و آمدها هیچ نگاهی بهم نکرد. نه اون نگاه کرد و نه من. نه اون چیزی گفت و نه من. نه من پرسیدم ادامه جملشو و نه اون تموم کرد جمله ای که حاضر بودم جون بدم ولی بدونم وقتی مثل ماه می شم خیلی چی؟
چند روزی بود که ندا کلاسای آموزشش رو شروع کرده بود. یه خوشحالی تو چهرش بود. یه حس رضایت از این که داره می ره سر کار. وقتی از دختری حرف می زد که عاشق ویولون بود ولی کمی گیج می زد، می تونستم حس رضایتش رو بفهمم که دیگه بیکار تو سوییت نمی شینه و اونم داره یه کاری می کنه.
الان دو هفته اس که یه روز در میون کسی تو سوییت نیست. منو ندا کلاسامون تو یه روزه که روز بعد با هم باشیم. سعی می کنم کلاسام رو مرتب تر برم. خیلی چیزا یاد گرفتم. می تونم بگم الان هیپ هاپ رو نصفه نیمه بلدم. رو مچ دستم کار کردم و کم و بیش می تونم وزنم رو نگه دارم. با هلیا و اسرا وقتی می ریم کلاس، اون جا رو می ذاریم رو سرمون. یه بار هلیا می خواست به بالاتنش موج بده. ما که یه گوشه ایستاده بودیم و پنهون از چشم شهروز داشتیم مسخرش می کردیم. بالاخره نتونست جلو شهروز حرکتش رو خوب انجام بده. انقدر خندیدیم! شهروز با تعجب به هلیا نگاه می کرد. آخه هلیا حرفه ای بود، ازش بعید بود این حرکتو نتونه انجام بده. دیگه خبر نداشت ما اون پشت داشتیم واسه هلیا ادا در میاوردیم تا تمرکزش به هم بخوره.
کلاسام با شیطونی ما سه تا می گذشت و هر دفعه مشتاق تر برای رفتن به کلاس آماده می شدم. خوشحال بودم که تو جمع صمیمیشون منو قبول کردن. بعضی وقتا انقدر بهم محبت می کردن که شرمندشون می شدم. دخترا و حتی بعضی پسرای کلاس خیلی هوامو داشتن. توی یادگیری خیلی حرکتا کمکم می کردن. کلاس هیپ هاپ علاوه بر یادگیری، برام یه تفریح شده بود. دوست داشتم وقت بیشتری رو با بچه ها بگذرونم. دوست داشتم همه جای اون خونه رو ببینم. مخصوصا طبقه ی بالا که حالا برام مثل یه راز شده بود. هیچ کدوم از بچه های کلاس بالا نمی رفتن، ولی دیده بودم شهروز بعضی وقتا از بالا میاد. چیزی که برام عجیب بود تاریکی اون قسمت بود و یه کنجکاوی آزاردهنده افتاده بود به جونم که ببینم اون بالا چه خبره. ولی تمام مدتی که اون جا بودم، انقدر با بچه ها شیطونی می کردیم که دیگه وقتی برای کنجکاوی باقی نمی موند.
چیز دیگه ای هم که توی اون خونه بود و من خیلی ازش خوشم میومد، یه کلکسیون از گردنبند و دستبندها با طرح های عجق وجق بود. روز اول که دیدمشون برام جالب نبود، ولی وقتی با هلیا و اسرا می رفتیم سر وقتشون و هر کدوم رو که می خواستیم امتحان می کردیم و بر می داشتیم، برام شد مثل یه سرگرمی. استفاده از اون کلکسیون برای همه آزاد بود و من هر بار که می رفتم کلاس از یه طرح جدید استفاده می کردم.
محیط اون جا رو دوست داشتم، ولی یه چیزی زیاد اذیتم می کرد، اونم رابطه ی دختر و پسرای اون جا بود. هیچ شرم و حیایی بینشون نبود. وقتی توی خونه رفت و آمد می کردم، احساس می کردم تو یه کشور اروپاییم. روابطشون حریم خاصی نداشت. محال بود کسی اون جا دوست دختر یا دوست پسر نداشته باشه. فقط من بودم که به هیچ کس رو نداده بودم. البته برام جالب بود هیچ کدوم از پسرا کاری با من نداشتن. احساس می کردم شهروز بهشون حرفی زده. به هر حال به اون وضعیت عادت کردم. اولاش خیلی سختم بود، ولی کم کم برای منم عادی شد که ببینم یه دختر و پسر توی راهرو یا سالن دارن همدیگرو می بوسن یا ...
بالاخره هلیا از دست شهروز نجات پیدا کرد و همه ی ما رو به یه مشت مستفیض کرد. با شوخی و خنده کلاس اون روز رو تموم کردم و برگشتم هتل. با خستگی تمام به سمت آسانسور رفتم و منتظر شدم تا بیاد پایین. در که باز شد ایلیا داخل اتاقک بود. داشت با تلفنش حرف می زد و توی آینه موهاشو مرتب می کرد. از همون آینه منو دید و دستش رو موهاش ثابت شد. عقب گرد کرد و یه قدم اومد جلو و بین در و آسانسور ایستاد، جوری که نه من می تونستم برم تو و نه در آسانسور می تونست بسته شه. به نظرم قسمت بود من هر وقت سوار این آسانسور داغون می شم چهره ایلیا رو ببینم. خودمونیما، این آسانسورم واسه ما شده یه خاطره از ایلیا. لامصب چه ژستی هم می گیره تو حرف زدنش! لبخندمو جمع کردم و سرمو زیر انداختم تا ایلیا برق تو چشامو نبینه. وقتی صحبتش با تلفن تموم شد فقط یه قدم اومد جلو و با یه لبخند خاص گفت:
- به به، سها خانوم! احوال شما؟
گفتم:
- سلام.
وقتی دیدم همین جوری زل زده بهم و داره با چشای شیطونش قورتم می ده، قبل از این که بی طاقت بشم و لبخندم از کنترلم خارج بشه با بی حوصلگی تصنعی گفتم:
- می شه بری کنار؟ خستم، می خوام برم بالا!
- کجا بودی که خسته ای؟
پوفی کشیدم و این بار واقعا بی حوصله گفتم:
- کلاس. من که جز اون جا جایی ندارم.
ایلیا اخم کرد و گفت:
- مگه هنوزم کلاس می ری؟ فکر کردم بهت گفتم خوشم نمیاد زیاد بری اون جا.
طلبکارانه گفتم:
- شما کی باشی که به من دستور می دی.
ایلیا انگار جا خورد، ولی خودشو نباخت و با همون اخم گفت:
- من، من ...
یه لحظه ساکت شد. همون طور که زل زده بود بهم گفت:
- اصلا فکر کن جای داداشتم. دیگه حق نداری بری اون جا...
نمی دونم چرا، ولی از این که گفت داداشت خوشم نیومد! عصبانی شدم و گفتم:
- من داداش نخواستم. در ضمن عاشق کلاسامم و هیچ کس حق نداره بهم بگه چکار کنم و چکار نکنم.
نمی دونم از عصبانیتم بود یا چیز دیگه که ایلیا کمی مهربون شد و با همون لحن شیطونش گفت:
- حالا نمی شه عاشق یه چیز دیگه باشی؟
با دست زدمش کنار و گفتم:
- اِ، برو اون ور!
از کنارش رد شدم و وارد آسانسور شدم. قبل از این که در بسته شه چهره جدی ایلیا رو دیدم که ایلیا چشمکی زد و گفت:
- نصیحتام رو آویزه گوشت کن. مخصوصا قسمت عاشقیشو!
در آسانسور بسته شد و تونستم راحت بخندم. خیلی خودمو کنترل کردم که جلوش وا ندم. چقدر وقتی چشمک می زد بامزه می شد. یا وقتی چشاش شیطون می شد و ابروهاشو بالا می انداخت، گاهی هم مثل الان جدی و مغرور که حرفش به راحتی روم اثر می ذاشت. نمی دونم این پسر چی تو وجودش داشت که نمی تونستم ازش ناراحت بشم؟! نمی تونستم جلوش جبهه بگیرم و باهاش بد برخورد کنم. همیشه وقتایی که تو اوج عصبانیت بودم، می تونست با یه حرف یا حتی یه لبخند آبی بشه روی آتیش عصبانیتم. ولی بچه پررو به من می گه "داداشت"! من اگه آقا بالا سر و داداش می خواستم که همون خونه بابام می موندم. برو برای خواهرت داداش بازی و غیرت بازی در بیار!
وارد سوییت که شدم ندا رو دیدم که روی مبل دراز کشیده و دستشم رو چشماشه. با صدای بسته شدن در دستشو از رو چشماش برداشت و سلام کرد. چقدر صداش خسته بود! رفتم کنارش و گفتم:
- نبینم غمتو!
کلافه گفت:
- برو بابا! غم کجا بود؟
- پس چته؟ خسته ای؟
یهو بلند شد نشست و گفت:
- وای سها دیوونم کرده این دختره ی احمق! نفهم تر از این دختر تو عمرم ندیدم. الان پنج جلسه گذشته، ولی هنوز یاد نگرفته ارشه رو درست دست بگیره. اصلا رو زمین بند نمی شه. به غلط کردن افتادم!
یه آه کشید و تکیه داد. گفتم:
- ببین من یه راه برای رام کردنش سراغ دارم.
سوالی بهم نگاه کرد که گفتم:
- دفعه ی دیگه ستایشو با خودت ببر، دو سه تا از اون فنای معروفش روش اجرا کنه این دختره آدم می شه.
با احساس این که دست ندا رفت برای برداشتن کوسن فرار کردم و صدای خنده هامون همزمان شد با کوبیده شدن در. درو که باز کردم خاله رو پشت در دیدم با یه دیس غذا. هیچی تو اون لحظه به اندازه اون دیس منو خوشحال نمی کرد. دو تا ماچ گنده روی لپای سرخ خاله زدم و ازش تشکر کردم. شوید پلو بود.
ستایش تو شرکت ناهارش رو می خورد. نشسته بودیم و کانالای تلویزیون رو بالا و پایین می کردم. ندا هم ظرفا رو تو آشپزخونه می شست که یکی کلید انداخت و در رو باز کرد. ستایش بود! چه زود از شرکت اومد!
جلوی پاش بلند شدم و سلام کردم. نمی دونم چرا رنگش پریده بود؟ اونم سلام کرد و نشست رو مبل. ندا هم اومد سلام کرد و کنار من نشست. ستایش همون طور که روی مبل لم داده بود یواش یواش لباساشو در آورد. به شدت تو فکر بود. انگار اصلا متوجه حضور ما نبود. ندا به من اشاره کرد و منم شونه بالا انداختم. ندا آخر طاقت نیاورد و پرسید:
- چیزی شده ستایش؟ چرا زود اومدی؟
منم با نگرانی ازش پرسیدم:
- چرا رنگت پریده؟
ستایش اخم کوچیکی کرد و گفت:
- چیزی نیست.
پا شد رفت لباساشو انداخت روی چوب لباسی و با همون تاپ بندی دراز کشید روی تخت. قبل از این که پتو رو بکشه روی خودش لباسش بالا رفت و دیدم که یه پارچه سفید مثل باند روی شکمشه. از همون روی مبل جیغ خفه ای کشیدم و گفتم:
- شکمت چی شده؟
ندا هم متوجه شد. بلند شدیم و هر کدوم یه طرف تختش ایستادیم. با چشم بسته گفت:
- چیزی نیست، شلوغش نکنین. پرسینگم عفونت کرده بود، مجبور شدم برم بیمارستان.
با شنیدن اسم بیمارستان ترسم بیشتر شد. پرسیدم:
- چــی؟ چرا؟!
ستایش دستش رو گذاشت رو شکمش و بی حوصله گفت:
- نمی دونم سها! ولم کن می خوام بخوابم.
ندا نشست کنارش و گفت:
- کو بزن بالا ببینم.
ستایش لباسش رو زد بالا. ولی به جز باند چیزی پیدا نبود. ندا نچ نچی کرد و گفت:
- گفتم از این کارا نکنید، بیا اینم نتیجه اش.
ستایش کلافه شد و گفت:
- تو رو خدا بس کنید! من خستم، می خوام یه کم بخوابم.
و پتو رو کشید روی سرش. نمی دونم چرا انقدر بی حوصله بود؟! من و ندا از کنارش بلند شدیم. ندا رفت روی تختش و منم روی تخت خودم. هر دومون ناراحت بودیم. خواستم چیزی بگم که ندا انگشتشو به علامت هیس گرفت جلوی لبش و به ستایش اشاره کرد. بعد هم خودش خوابید.
من اصلا خوابم نبرد، ولی ندا و ستایش تا نزدیکای غروب خوابیدن. شب هم شام مختصری که ندا درست کرده بود رو خوردیم. ستایش حالش بهتر بود، ولی هنوزم ساکت بود و تو فکر. جرات نداشتم ازش بپرسم چی شده. معمولا این طور مواقع اگه می خواست خودش میومد حرف می زد و اگر نمی خواست حرفی بزنه نمی تونستی از زیر زبونش بکشی. بالاخره بعد از کلی اندیشیدن، بلند شد و داروهایی که دکتر بهش داده بود رو خورد.
مشغول فیلم دیدن بودیم که در اتاق زده شد. ندا رفت در رو باز کرد. صدای ایلیا میومد. برگشتم ببینم چیکار داره که بالای سرم دیدمش. وای این کی اومد داخل متوجه نشدیم؟! چشمام گرد شده بود! ایلیا اومد رو به روی ما وایستاد و گفت:
- چیه مگه جن دیدی؟!
بعد رو به ستایش گفت:
- بهتری؟
ستایش یه لحظه چشماش گرد شد ولی با حرف بعدی ایلیا آروم گرفت.
- مگه چی خورده بودی؟ پولاد می گفت معدت بد جور به هم ریخته!
با شنیدن اسم پولاد من و ندا پرسشگر به ستایش نگاه کردیم که ستایش رو به ایلیا گفت:
- نمی دونم، شاید به خاطر ماکارونی دیشب بوده.
ایلیا با همون بی خیالی همیشگیش گفت:
- خب بی خیال! اومدم بگم فیلم گرفتم، بیایین با هم ببینیم.
ستایش بی حوصله گفت:
- من حال ندارم، شما دو تا برین.
قبل از این که من اعتراض کنم ایلیا گفت:
- اِ، از اون حرفا بودا! فیلم نگاه کردن بی شما لطفی نداره که.
بعد هم بدون این که منتظر جواب ستایش باشه همون طور که می رفت گفت:
- از آوردن هر گونه تنقلات برای خود اکیدا خودداری فرمایید.
دیوونه بود این پسر! ولی خیلی خوب بود با شوخی هاش همه رو شاد می کرد. سر به سر همه می ذاشت، ولی به موقعشم مهربون می شد. درسته اولاش دوست داشتم هر چی می گه باهاش مخالفت کنم، ولی از وقتی این روی دیگه ی ایلیا رو دیدم، کم کم منم نرم شدم. برام مثل بقیه پسرا نبود که بخوام همش بچزونمش. وقتی مثل یه پسر بچه می شد دوست داشتم منم باهاش شیطنت کنم و وقتی مهربون می شد، واقعا دوست داشتنی بود! مهربونیش یه جورایی خاص بود. مثل شایان نبود که زیر پوستی مهربونی کنه یا مثل بابا که با نگاهش و رفتارش بخوام بفهمم کی مهربون می شه. شخصیت ایلیا اصلا پیچیده نبود. مهربونیش قابل لمس بود و شیطنتشم آدمو اذیت نمی کرد. همینی بود که نشون می داد. هر چی تو دلش بود روی زبونشم همون بود. تو این مدت فهمیدم که می شه به بعضی پسرا هم اعتماد کرد. ایلیا و مهیار و پولاد، بعد از شایان تنها کسایی بودن که از بودن کنارشون احساس بدی نداشتم. با صدای ندا از فکر اومدم بیرون
- ستایش جریان پولاد چیه؟
ستایش اول گیج به ندا نگاه کرد و بعد گفت:
- آها! من با آژانس رفتم بیمارستان. آژانسیه زنگ زده بود شرکت، بعد هم پولاد اومد بیمارستان.
بعد هم همون طور که زیر لب با خودش حرف می زد رفت سمت لباساش. بلند شدم و یه بلوز آستین بلند روی تاپم پوشیدم و گفتم:
- حالا بی خیال! بلند شین بریم ببینم این پسره چه فیلمی گرفته.
ندا و ستایشم آماده شدن. ندا یه مانتو کوتاه پوشید و دکمه هاش باز گذاشت. یه شالم انداختیم رو سرمون. وقتی داشتیم می رفتیم ستایش بلند گفت:
- کجا؟
- خوب لابی دیگه.
- با این قیافه؟
ندا به سر تا پامون نگاهی کرد و گفت:
- مگه قیافمون چشه؟!
ستایش اخم کرد گفت:
- چشم نیست، گوشه! درست بپوشین ببینم. اون طوری برین بیرون نرفتین هــا!
- بی خیال آبجی! ما که از اول این طوری می رفتیم.
- بی خیال یا با خیال نداریم، همین که گفتم!
بعد جلوی چشمای متعجب ما خودش مانتوش رو پوشید، دکمه هاشم بست. یه شالم پوشید و کل موهاشو کرد زیر شال. همون طور که به طرف در می رفت گفت:
- این طوری نمی یاین بیرون!
من و ندا با تعجب به هم نگاه کردیم. ندا گفت:
- این سرش جایی نخورده؟!
منم با همون تعجب گفتم:
- پرسینگش عفونت کرده یا مغزش؟!
ندا یه دونه زد به بازوم و گفت:
- دیوونه! این چه حرفیه؟
شونه هام رو انداختم بالا. ندا گفت:
- بیا تا نیومده ما رو به هم گره نزده.
داشتم دکمه های مانتوم رو می بستم. گفتم:
- والا! این الان اعصاب درستی نداره، بهتره هر چی می گه بگیم چشم!
ندا هم رفت جلوی آینه و عین ستایش حجابش رو رعایت کرد. منم همین طور و با هم رفتیم تو لابی.